(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(سالی که نکوست از بهارش پیداست)

همانطور که همه درجریان هستید،دانشمندان یا بهتر بگم اخترشناسان که پیش بینی می کنند که چه سالی مربوط به چه حیوانی است؛آنها چند سالی می شود که پیش بینی هایشان کاملاً با آن حیوانها مطابقت کرده؛ مثلاً یک سال مربوط به میمون بود وآن سال ،البته بلا نسبت آدمها مثل آنها برای انتخاب شغل از این شاخه به آن شاخه می پریدند،یا یک سال دیگه هم بود،که سال سگ بودوهمه به جان یکدیگرافتاده بودند؛ و سالهای دیگرهم به ترتیب سال خوک که آنسال سیل آمدو همه در گل ولای خانه ها وجانشان را از دست دادند؛حال نوبتی هم باشِ نوبت امسال که سال موش هست و همۀ ما از ترس مبتلا نشدن به ویروس کرونا البته گفتم که بلا نسبت مثل موش توخونه هایمان پنهان شده ایم؛البته پنهان،پنهان که نه گه گداری برای خرید مایحتاج خانه از لونه هامون در می آییم وکمی آذوقه در خانه های خود برای روز مبادا که حالا باشد جمع می کنیم ؛البته اینجوری که پیش می رود احتمال اینکه تا آخر سال بدین منوال بگذرد هست ؛خدا بداد همۀ ما برسد،که چه در انتظارمان باشد؛شاید هم آخر زمان شده باشد ،آدم از فردای خودش که خبر ندارد. آخه برای این گفتم آخر زمانِ که این ویروس در تمام جهان پخش شده واینکه بلایای طبیعی هم از قبل بوده وهست وخواهد بود واین تمامی ندارد ؛خدا خودش به ما رحم کند.به امید سالی بی خطروپر برکت وسلامتی کامل برای همۀ مردم جهان.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، طنزک عیدانه، عید، سال، موش،  

تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(اسب سواری)

چند سالی می شد که از دوست خواهرم خبری نبود؛آخه اون از طبقات اشراف زاده بود وماهم ازطبقات متوسط به حساب می آمدیم ؛خواهرم ودوستش از دورۀ دانشگاه باهم دوست بودند،وهرسال عیدها ویا تابستانها باهم وقت گذرونی می کردند؛چون آنها یک مزرعه بیرون شهر داشتند ویک اصطبل بزرگ هم پشت مزرعه اشان بود که داخلش چند تا اسب نگهداری می کردند.دوست خواهرم هم بدنبال خواهرم می آمد واو را برای سوارکاری به مزرعۀ خودشان می بردو تا غروب در آنجا می ماند وبعد با حالتی خسته به خانه می آمد؛منهم همیشه به خواهرم می گفتم که منوهم با خودش به آنجا ببره وخواهرم هرباربونه می آورد که آنجا ،جای پسرها نیست و...

یکروز که دوست خواهرم برای بردن خواهرم به خانۀ ما آمد ،منهم مخصوصاً جلوی او موضوع رفتن به مزرعۀ آنها را پیش کشیدم و دوست خواهرم هم قبول کرد ومنو داداش بزرگِ هم به همراه آنها رفتیم آنهم با ماشین لیموزین خود دختر به مزرعۀ آنها رفتیم؛البته خیلی از تهران دور بود حدوداً یک ساعتی تو راه بودیم تا به آنجا رسیدیم. البته مزرعۀ آنها خیلی بزرگ بود ،ولی ما اول خواستیم که به دیدن اسبها برویم،اسبهای زیادی آنجا بود؛ دواسب سیاه ،دواسب سفید وسه اسب قهوه ای که لکه های سفید ،ویک اسب سفید که لکه های قهوه ای داشت.خلاصه که اسبهای قشنگی بودند .البته یکی از آن اسبها که سفید بود مال همان دخترِ بودکه حسابی باهاش اُخت شده بود؛وخیلی آرام بنظر می رسید؛ولی آن یکی اسب سیاه خیلی سرکش وچموش بود ومدام شیحه می کشیدوحسابی اصطبل را رو سرش گذاشته بود.

اینطور که پیدا بود دختر می گفت: این اسب سیاه مال پدرمِ وجز او کسی نمی تواند بهش نزدیک بشود چه برسد به اینکه بخواهد به کسی سواری بدهد؛ البته ما هم نمی خواستیم بهش نزدیک بشیم یا حتی سوارش بشیم مگه از جونمون سیر شدیم.

خلاصه که ما هرکدام سوار اسبی که دخترِ برای ما انتخاب کرده بود شدیم ؛چون او بهتر میدانست کدام اسب آرامتر است تا آسیبی به ما نزند،البته هر کداممان یکی ،یکی وبه نوبت سوار اسب مورد نظر شدیم ،آنهم با مراقبت مرد جوانی که از آنها نگهداری می کرد یک دوری ،دور مزرعۀ آنها زدیم وحسابی به ما خوش گذشت.بعد از اسب سواری آرامی که داشتیم،دخترِ ما را برد به ویلای کنار مزرعه اشان وبا چای وقهوه وبیسکویت وشیرینی وکیک خانگی که پیشخدمتشان از قبل برای ما آماده کرده بود،پذیرائی گرمی از ما کرد، وبعد از چند ساعتی که گذشت البته سفرۀ شاهانه ای برای ما چید که تا آنموقع نه همچین بساطی در عمرمان دیده بودیمو نه ناهار مفصلی وجانانه ای را تا به آنموقع نوش جان کرده بودیم .بعد از ناهار مفصل چند دقیقه ای هم استراحتی کردیم و به خانه امان برگشتیم،البته این اتفاق در تابستان افتاد وقرار شد دفعۀ بعد همراه با پدرو مادرم یعنی در عید به آنها سری بزنیم وبه اسب سواری بپردازیم؛وقتی عید شد ما خواستیم به آنجا برویم ،ولی این ویروس کرونا ،ناقلا نگذاشت که ما دوباره به آنجا برویم ویکبار دیگه رنگ خوشبختی چند ساعتِ را بچشیم؛خیلی حیف شد،البته در عید همانطور که گفتم به خانۀ فک وفامیل نزدیکمان وهمچنین پسر پسرخالۀ پدرم که در شمال  بود رفتیم ؛ ولی به مزرعۀ دوست خواهرم چون اسب داشت وآنهم ممکن بود از حیوانات کرونا بگیریم نرفتیم. چون همه جا با ماسک ودستکش می رفتیم فکر کردیم اگر با این وضعیت به دیدن اسبها برویم حتماً آنها با دیدن ما آنهم با ماسک ودستکش حسابی رم کنند وبه ما حمله ور شوند پس بهتردیدیم از رفتن به آنجا صرفِ نظر کنیم تا هم آنه سالم بمانند وهم ما سالم بمانیم .انشالله هرقت کرونا تشریفشان را از کشور ما بردند به همه جا سفر خواهیم کرد آنهم با خیال آسوده.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، اسب، سفید، اسب سواری، سواری،  

تاریخ : چهارشنبه 13 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(معذورم از پذیرائی)

بخاطر این ویروس ناخوانده(کرونا)که به کشور ما آمده ما هم بناچار برای شب عید با اینکه گه گداری درخانه مانده بودیم؛البته به مهمانی ها می رفتیم وزود برمی گشتیم به خانه ،ولی با اینحال روی درِخانه امان با ماژیک وخیلی بزرگ نوشته بودیم ،واقعاً از شما مهمانان عزیز وارجمند کمال پوزش را داریم،که به علت ویروس کرونا از مهمان نوازی تا اطلاع ثانوی معذوریم؛ وانشاالله که بعد از بیرون کردن این ویروس ویا بهتربگیم شکست کرونا یک مهمان نوازی مفصلی ازهمۀ فک وفامیل محترم خواهیم کرد.

خلاصه هرکسی میآمد وزنگ درب را فشار می داد وما هم سعی می کردیم جواب ندهیم وآنها هم که از نبودن ما مطمئن می شدند راهشان را می گرفتندو می رفتند؛ماهم از پذیرائی کردن  ازمهمانان عزیزمان خلاص می شدیم.پدرهم دراین میان رو به مادرمی کرد ومی گفت: خانوم حالا امروز خونۀ چه کسی برویم ،یا فردا خونۀ چه کسی برویم. مادرهم درجوابش می گفت: امروز رو خونۀ داداشم وخواهرهام بریم ،فردا هم خونۀ داداش وخواهر تو برویم .در کل ما به خانۀ همۀ فکو فامیل می رفتیم وحسابی خوش می گذراندیم ؛تا اینکه یکروز یکی از فامیلهایمان البته ازرفتارمشابه ای که ما سرهمۀ فامیلها درآورده بودیم،به همان صورت البته باخطی خوش وتحریری روی کاغذی نوشته وروی درب منزلشان چسبانده بودند که نمی توانند از مهمانان عزیز پذیرائی کنند.

پدرم که از این بابت جا خورده بود روبه مادرم کردو گفت:عجب آدمای دورو وقلتاقی هستند؛ کلک خودمان را به خودمان می زنند... ((ما گنجشک را جای قناری رنگ می زنیم ومی فروشیمش به مردم))حالا اینجوری اش را ندیده بودیم ؛واقعاً که قباحت داره...این از ادب بدورِ...

منهم پیش خودم گفتم:چطور این نوشته واین رفتارها از ما سربزنه قباحت نداره وهیچ هم عیب وعار نیست ؟!...ولی در مورد بقیه کاملاً برعکس بوده؟!...وتازه باید اینها از این کارشان خجالت بکشند؟...ولی ما نه!!...این دیگه چجوریشِ...اگراین کار بدِ ؟برای ماهم بدِ؛اگرهم که خوبِ!!...پس برای اونا هم باید خوب باشه؛بقول معروف((مرگ حق ولی برای همسایه))این اصلاً نه برای ما ونه برای آنها خوب نیست.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، عید دیدنی، مهمان، پذیرائی، عید،  

تاریخ : دوشنبه 11 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(دوباره سیزده بدرِ)

همانطور که گفتم،همان شب آنها به خانۀ ما آمدند و فردای آنروزما بچه ها باید به مدرسه می رفتیم؛آنروزبعضی از معلم ها وبعضی از بچه ها نیامده بودند ومی شود گفتتا یکی دو روز بعد از سیزده بدر مدرسه ها تق ولق است ؛ولی ما بچه های درس خون موظف بودیم که به مدرسه برویم  ومعلم ها هم بیکار نمی ماندند و درسهای قبلی را برای ما دوره می کردند واتفاقاً پیک نوروزی را هم از ما تحویل گرفتند.البته فقط از کلاس ما که 30 نفر بودیم ،فقط 12 نفرآمده بودند و بقیه هنوز به مدرسه نیامده بودند. معلم هم نمره به پیک های ما داد که بعضی نمرۀ خوب وبعضی دیگر هم نمرۀ بدی گرفته بودند؛البته من جزو شاگرد متوسط ها بودم ونمره ام بد نشد .

خلاصه که وقتی منو داداشم وخواهرم از مدرسه برگشتیم ،دیدیم مهمانها هنوز خانۀ ما بودند ومنتظر بودند که ما از مدرسه برگردیم وباتفاق آنها به پارکی برویم وآنها هم سیزده را بدر کنند وماهم قبول کردیم ورفتیم ودوباره سیزده را همراه به آنها بدر کردیم. البته آنها برای دیر آمدن به دیدو بازدید از فامیل از ما عذر خواهی کردند ومعلوم شد که علت دیر کردشان این بوده که آنها مزرعه دار بودند وآبی که در مزرعۀ آنها جاری بوده جیره بندی است واگر می خواستند آنجا را ول کنند بیایند به تهران سهم آبشان به حدر می رفت وحتماً محصولات مزرعه اشان یا خراب می شد ویا خشک می شد؛وزحمت چند ساله اشان به حدر می رفت.خلاصه که همۀ خواهر برادرهای پدرم به لطف آنها دو بار به سیزده بدر رفتند؛ولی در کل به همگی ما خوش گذشت.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، طنزک عیدانه، 99، سیزده بدر، سیزده، فروردین،  

تاریخ : شنبه 9 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات