(گوشی نودردسرنو)

مدتی بود که گوشی قدیم ام حسابی خراب شده بود مدام باید خرجش می کردم ؛درآخرهم درست نشد،که نشد.

خلاصه تصمیم گرفتم یک گوشی نو بخرم،البته از این جدیدیا که بهش می گفتند،اندروید که هم دوربین داشت وهم باهاش می شد به اینترنت وصل شدوهم تصویری با کسی صحبت کرد ؛با اینکه خیلی برام گران تمام شد ولی کار با آنرا بلد نبودم،بعضی موقعها دوستم وبعضی موقعها هم پسر یا دختر بزرگم ویا حتی همسرم که از قبل از این گوشیها داشتند ،کاربا آنرا به من یاد دادند وآنقدرمشغلۀ فکری وکاری داشتم یادم نمی ماندوهمین شد واسم یک دردسر دیگه.

اوائل که تازه گوشی رو خریده بودم ،تو دفتر کار خودم مشغول کارم بودم که یکهو صدای زنگ گوشی ام به صدا درآمد...اونم چه زنگی با زنگ گوشی قبلی ام زمین تا آسمان فرق داشت ...آخه قبلاً ها صدای آوای نوح بود ولی در این گوشی جدید زنگهائی بود که صداش کم بود ومنهم که گوشم کمی سنگین بود آنها را نمی شنیدم ؛پس پسرم یک آهنگ بابا کرم برام تو گوشی ریخته بود که صداش آنقدر واضح وبلند بود که از دوفرسخی به گوش می رسید.وقتی صدا را شنیدم سعی کردم روشنش کنم وجواب تلفن را بدهم ،منهم که کار کردن با آنرا زیاد بلد نبودم بجای اینکه جواب بدهم دگمۀ رد تماس وزدم وگوشی را دم گوشم گذاشتم وهی می گفتم:الو بفرمائید...چند بار تکرا کردم ولی هیچ صدائی ازآنطرف به گوشم نرسید پیش خودم گفتم:ای بابا این توهم مزاحم تلفنی پیدا می شه؟!...همینطور که داشتم با گوشی ام ور میرفتم تا بتوانم صدای آهنگش را عوض کنم،که آنهم بلد نبودم...یکهو در باز شد وآبدارچی وارد اتاقم شد وگفت:ببخشید آقای سهرابی یان ...رئیس با شما کار واجبی داشت ؛چرا جواب تلفنش را نمی دهی؟...منهم در جوابش گفتم:خب چرا به تلفن اتاقم زنگ نمی زند؟...آبدارچی :ای بابا انگار حواستون نیست مدتی ست که گوشی تلفن تان خراب شده بود دادند درستش کنند واین یکی گوشی تلفن هم که الآن جلوی روی تان هست که البته به گفتۀ خودتون سیمهاش اتصالی کرده و...دیگه هیچ گوشی اضافی هم نداریم که بهتون بدیم .پس رئیس هم از این به بعد مستقیماً به گوشیتون زنگ می زنه ...که ماشاالله انقدر سرتون شلوغ که وقت نمی کنید به رئیس تون جواب بدهی؟اینطورنیست؟.

منهم دیگه چیزی نگفتم وازش هم تشکر کردم وزود خودمو به اتاق رئیس رسوندم.

رئیس: ببینم جالا کارت بجائی رسیده که برای من رد تماس میزنی؟... پشتت به کی یا چی گرمِ؟...حالا واسه من ((طاقچه بالا میزاری))؟.

منهم با ترسولرز از اوعذرخواهی کردم وجریانو برایش تعریف کردم .اوهم تا حدودی مرا بخشید وبه من گفت:که امروز جلسۀ روئسا اجرا خواهد شد ومنهم باید در جلسه حضور داشته باشم واینکه باید با رئیسها تماس گرفته و آن ها را دعوت به این جلسه مهم بکنم؛ که یکهو صدای زنگ گوشی ام با رنگ باباکرم شروع کرد به صدا کردن و رئیس از زیر عینکش با تعجب به من نگاهی کرد و با اخم به من اشاره کرد که صدای گوشی را خفه کنم؛ بعد نگاهی به گوشی ام کردم اسم زنم را دیدم خیلی آروم گفتم: ای وای وزیر جنگ زنگ زده.

رئیس گوشش را تیز کرد و گفت : چی ؟! ...وزیر جنگ با تو چی کار داره؟

منهم گفتم: ببخشید منظورم اینه که زنم زنگ زده...اگر گوشی رو دیر جواب بدهم ... همچین جنگی به پا می کنه که آن سرش نا پیداس...منم که بلد نیستم با این گوشیا جواب بدم... از صبح تا حالا که ظهر شده... پنج یا شیش بار زندگ زده و منم بلد نبودم جواب بدم رد تماس زدم...خدا به دادم برسه... وقتی برم خونه پوستمو مثل پوست بادمجون خواهد کند.

رئیس خنده ای کرد و گفت: بیار گوشیتو ببینم چطوری کار می کنه.

منهم رفتمو گوشی رو بهش دادم و اونهم دستش درد نکند با خانمم تماس گرفت و گوشی رو داد دستم ، من هم به اشتباه دستم به پخش بلندگوش خورد و گفت: در به در چرا جواب تلفنو نمی دی؟...از صبح تا حالا صد دفعه بهت زنگ زدم ... مگه مردی یا کرد شدی؟... خواستم بگم امشب مادرم اینا برای شام میان خونۀ ما...سر رات داری میای خونه یه مقدار میوه و شیرینی بگیر بیار...خبرت زود تر هم از ادارت جیم شو بیا ... به این رئیس کور شده ات هم بگو ... مهمون از خارجه داریم یا بگو ننه ات (مادر شوهر) مریضِ گور به گور شده افتاده بیمارستان و...

مونده بودم چطوری صدای این ماس ماسک رو خفه کنم و به رئیس نگاهی انداختم دیدیم از عصبانیت صورتش قرمز شده و اگر ((کارد به استخوانش می زدی خونش در نمی اومد))...خلاصه با ترس و لرز زدم روی دگمه خاموش بالاخره گوشی پر دردسر خاموش شد و از رئیس عذر خواهی کردم و رئیس هم محبت کرد و همان روز حقوقم را پیش ،پیش داد و از اداره اخراجم کرد و گفت: حالا باخیال راحت برو وَرِ دل زنت بشین و به مهمون داریت برس تو دیگه از این لحظه به بعد اخراج هستی ... دیگه اینطرفا نبینمت.

منهم باخجالت پولم را گرفتم و رفتم بغل دست وزیر جنگ بشینم . حالا که حسابشو می کنم دیدم رئیسم مقامش از وزیر جنگ هم بالاتر بوده ببین چه به روزم آورد. از فردا باید به دنبال یه کار بگردم اونم تو این اوضاع بی کاری کی حالا به من کار می ده...اونم تو این سنی که باید بازنشسته می شدم ...کارم در اومد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، گوشی، اندروید، بی کاری، ضرب المثل،  

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلای خانمان سوز)

حتماً پیش خودتون می گوئید...بس است دیگر خودمان همه چیز را می دانیم...پس خدا راشکر که همۀ شما در مورد این چیزها اطلاع کافی دارید؛ولی من حرفم چیز دیگری است.

همانطور که همه می دانید هر چیزی را که درآن زیاده روی بشود، می گویند به آن چیز اعتیاد پیدا کرده اید...حتماًنباید که فقط مواد مخدر مانند تریاک،حشیش یا شیشه و...امثال اینها باشد که...حتی سیگار یا چای وقهوه ویا حتی خوردن مداوم غذاهای مختلف ویا نوشابه های رژیمی وغیررژیمی ویا حتی به قول بچه ها هله هوله و...باشد؛اینها هم اگر بیش از اندازهاستفاده شود اعتیاد آور خواهد شد.

بنابراین باید درمصرف بیش ازحد آنها پرهیزکرد...چون مصرف بیش ازحد باعث می شود که به بدن آسیب جبران ناپذیر برسد.

بعضی ازما می گوئیم آخه وقتی خوشحال یا ناراحت  ویا حتی حوصلۀ مان سر میرود باید بخوریم یا بیاشامیم ویا حداقل کاری انجام بدهیم...به نظر من چرا از وقتمان به نحو احسن استفاده نکنیم؟!...وباید حتماً به هرنحوی که شده به خودمان آسیب برسانیم!!...

چرا از وقتمان برای مطالعه استفاده نکنیم؟!...حتماً می گوئید :آنقدر کار سرمان ریخته که حتی وقت سرخاراندن را هم نداریم؛البته به نظر من این یک بهانه ای است که بیشترونۀ ما آدمها در طول زندگیمان بسیار ازآن استفاده می کنیم...واین اصلاًدرست نیست.

همانطور که همۀ ما می دانیم هرانسانی درطول شبانه روز حداقل 1 یا2 ساعتی وقت هم اضافه می آورد...وبیشتر مردم از این وقت برای استراحت ویا خواندن مطالب(البته بعضی ازآنها بیفایده که هست) آنهم درگوشیهای همراه ...خودشان را سرگرم می کنند؛وقتی هم که به آنها می گوئید الآن که وقت دارید کمی مطالعه کنید...در جواب می گویند:ای بابا شما هم وقت گیرآوردین؟!...ما که چشممان ضعیف هست ونمی تونیم نوشته های کتاب رو بخونیم و...حوصله هم نداریم.

من مونده ام که اگر آنها برای کتاب خواندن چشمشان ضعیف هست یا کم حوصله هستند و...چطوری مطالب آن ریزیِ داخل گوشیشان را مدام چک میکنند؟!...همانطور که می دانید بعضی ازمطالب یا همون نوشته ها قابل بزرگ شدن هم نیستند ...وحتی با عینک هم نمی توان آنرا خواند!!...پس چطوری آنها را می خوانند؟!.

البته درآخر گفته باشم که همین گوشیها وتبلت ها وامثال اینها هم که در اختیارهمگان قرار دارد...اینها هم به نوعی اعتیادآورهست؛وحتی ممکن است باعث اختلال هواس وهمچنین بیماریهائی مثل ضعیف شدن چشم هم به همراه داشته باشد.

حتی بیشترونۀ آدمها هم آنقدر سرشان درآن گوشیهایشان هست که حتی یادشان میرود که گرسنه هستند واینهم باعث بیماریهائی مثل...ناراحتی گوارشی ویا زخم معده وزخم روده و...مبتلا شوند.

پس هر چه زودتر باید یک راه حلی برای آنها پیدا کرد که در هر چیزی زیاده روی شود باعث آسیب رساندن به بدن خواهد شد...با علم به اینکه همۀ این بلاها را می دانیم باز هم در گیرآن هستیم ونمی خواهیم رویۀ خود را عوض کنیم.

به امید اینکه خدا همۀ ما را هدایت کند که از این رفتارهای ناپسند دست برداریم...حتماً پیش خودتان می گوئید...پس چرا این مطالبها را دروبلاگتان می نویسید؟!...شما درست می گوئید...ولی به نظر من اگر این مطالب را هم در کتابی می گنجانیدم ...هیچ کسی آنرا نمی خواند... وبا اینکار خواستم که شما خوانندگان عزیز این مطالب را در گوشیهایتان مطالعه کنید وفکر میکنم موفق هم شدم ممنون از شما.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: بلا، خانمان، سوز، مقاله، گوشی، موبایل، اعتیاد،  

تاریخ : شنبه 11 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(موبایل یا تلفن همراه)

یکی دیگر از معضل های اجتماعی که خیلی در بین همه باب شده همان موبایل است که  البته جنسیت فرقی نمیکنه ازبچۀ کوچک نوپا گرفته تا آدم پیر واز فقیر گرفته تا آدم ثروتمند خلاصه که در دسترس همه هست وهمچین مثل ساعت مچی به دستشان چسبیده و ول کنه معامله هم نیستند ومیشه گفت حتی از نان شب هم برایشان با ارزش تر ولی نا گفته نماند که این ویروس در جوانان شایع ترهست ...قدیمها که تازه وسائل مدرن مثل کامپیوتر به بازار آمده بودفقط در خانه های ثروتمندان پیدا میشد و بس...ولی بعد از گذشت زمان که همه چیز در حال پیشرفت بوددیگر درهمۀ خانه ها پیدا شد(کامپیوتر) واین وسیله به علت تشکیلاتی که به همراه داشت و همچنین حملش برای همه گان خیلی سخت بود وهر کسی نمیتوانست آنرا زیر بغلش بگذارد وبه هرجا که بخواهد با خود ببرد...بنابراین مخترعان تصمیم گرفتند این وسیله را سبکتر وقابل حمل درست کنند ...وچیزی به اسم لپ تاپ،تبلت وبعدها موبایل اختراع کردند و همگان را راحتر کردند تا جائی که بعضی افراد آنها را با خود به سرویس های بهداشتی و یا حمام و....میبرند واینکه همگان در حال حاضر همیشه در دسترس هستند ...ولی این را هم باید در نظر گرفت که در جایی که واقعاً دست آدم بند است کسی مزاحم آدم نشود ...وتازه بعد هم آدم را مسخره میکنند که الان شما کجا تشریف دارید که صدایتان اکو میشود و...آدم نمیتونه بگه تو این موقعیت کجاست ...بابا یکم درک کنید...بگذریم بریم سر اصل مطلب؛ دیگر معضلاتش این هست که خانواده ها وفامیل ها ودوستان چقدر با این وسیله(موبایل) از هم دور میشوند وحتی سالی یکبار هم همدیگر را ملاقات نمیکنند...و وقتی هم که بهم میرسند با اینکه در کنار یکدیگر نشسته اند باز سرشان تو گوشی خود هست واز حال هم غافل میشوند ولی از مطلبی که در گوشی خود میبینند غافل نمی شوند پس به من حق بدهید که بگم این ویروسیست که بین جوانان آمده وهر چقدر پیش برود واگیردار هم میشود (البته برای چشم وهمچشمی) ویا باصطلاح خودشان میخواهند رو مد بگردند.البته تا آنجا که من میدانم این امر فعلاًدر ایران یافت میشود ...چون تنها مردمی هستیم که خیلی بیش از حد به مد اهمیت میدهیم البته بماند که در چیزهای دیگرهم باز کم نمیاریم مثل مد کردن لباس های فرنگی که هرچه بیشتر پاره تر باشد ما آنرا بیشتر استفاده میکنیم ...در صورتی که ما قبلاً این چیزها را دوست نداشتیم که تنمان بکنیم وهر کی مارا با لباس پاره میدید کلی مسخره مان میکرد که بد بخت پول نداره که بره نوشو بخره بهتر بهش کمکی بکنیم...ببخشید از بحثمان خارج شدیم؛البته همین موبایل و کامپیوتر ها که خود خارجی ها ساختنش انقدر متکی به آن نشدند وهر چیزی را که مد میکنند وقتی در کشور خودشان به فروش نرسد اولین جا ایران است که برای ما میفرستند چون آنها هم فهمیده اند که ما چقدر پی مد داغون هستیم البته ببخشید که راستش را میگویم.  




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: موبایل، تلفن همراه، گوشی، اندروید، داستان، مقاله، جوانان،  

تاریخ : دوشنبه 20 اسفند 1397 | 01:37 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic