(کودکی کردن زمان نمی خواهد)

به نظر من بچه ها تا وقتی بچه اند خیلی دوست دارند که بازیگوشی به پردازند ؛ولی ما بزرگترها آنها را از بعضی بازیهای کودکانه اشان منع میکنیم.مثلاً کودکی که در کودکی اش سرکوب می شود؛حتی اگر هم به پارک ببریدش و به او بگوئید که میتواند در اینجا هر چقدر که  بخواهد بازی کند وهم شیطنت کودکانه اش را به راحتی انجام بدهد ؛باز او چون عادت کرده در هر زمان باید ادب را رعایت کند...

بنابراین سعی میکند حتی موقع بازی با وسائلی مثل(تاب،سرسرهویا الاکلنگ) نوبت را رعایت کند که این به تنهائی بد نیست ولی اگر از حد بگذرد هیچوقت نوبتش نخواهد رسید؛وترجیح میدهد آنجا بایستد تا خلوت شود که اینهم غیر ممکن است.

چون همانطور که همه میدانیم همیشه از صبح تا شب این مکان شلوغ میباشد وفقط نیمه شبها هست که خلوت میباشد که آنهم موقع استراحت هست نه بازی شبانه.

همچین کودکی که نه تنها از والدینش سرکوب شده بلکه از کودکان دیگر هم مورد سرکوب قرار میگیرد که این اصلاً مورد پسند هیچکس نمی باشد...واین کودک باعث میشود که از بازی با همسن وسالهای خودش صرف نظر کند وهمین هم باعث انزوا گری از همه می شود.

اگر این روال ادامه پیدا کند وقتی کودک بزرگ بشود دیگر رویش نمی شود با دیگران بازی کند ویا ارتباط پیدا کند و...

از نظر روانشناسی هم که حساب کنید ؛باید همل ما از کودکی تا بزرگی امان از زمانمان به خوبی استفاده کنیم ودرهرموقع وهرزمان کودکی کنیم؛چون ممکن دیگردیرشود وبه قول بعضی ها اوغده شود واین همیشه در خاطرشان بماند ودرآینده اشان تأثیر منفی بگذارد واین جبران ناپذیر باشد...پس بهتراست که بگذارید کودکانتان تا وقتی کودک هستند شیطنت کنندو مانع کارشان نشوید(البته کارهای خوب)نه کارهای بدو ناشایست.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، کودک، کودکی، کردن، درون، زمان، پارک،  

تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

این داستان برمیگرده به آن موقع که من کودکی بیش نبودم ،آن موقع ها که یادم میاد زندگی یه صفاو صمیمیت خاصی درآن کوچه ،محله ها وجود داشت ،حتی یادم میاد که چقدر خانوادۀ ما خوشبخت بودیم،آنقدر که همۀ فامیل و دوستان به صمیمیتی که در زندگی ما وجود داشت غبطه میخوردند.

آن روزها آنقدربه منو دو خواهرم خوش میگذشت که انگار فارق از دنیا بودیم و هیچ نگرانی در زندگی نداشتیم جزء درس خواندن که آنهم برای من یه دغدغۀ بزرگی محسوب میشد ،چون من اصلاًعلاقه ای به درس خواندن نداشتم وهمیشه پدر ومادرم منو نصیحت میکردند...

پدر-آخه پسر تو،تو زندگیت چی کم داری که یا درس نمیخونی یا اینکه مدیر ومعلم ازت شکایت میکنند،یه روز از مدرسه فرار میکنی ،روز دیگه با بچه ها دعوا میکنیو سرو کلشونو میشکونی...بهت گفته باشم تو با این کارات سر سالم به گور نمیبری آخر یه کار دست ما وخودت میدی! ...

مادرروبه پدر کردو گفت: زبونتو گاز بگیر مرد؛بعد رو کرد وبمنو گفت:بچه مگه تو چیت از پسر عموهاوپسر خاله هات و...کمتر،اونا با اینکه وضع مالیشون هم مثل ما کم درآمده ولی با این حال سرشون تو درسشونه ولی تو چی همینجوری وقتتو تلف میکنی وهر وقت هم که دوستات میان دنبالت که برین فوتبال میدوی میری پیه یللی ،تللی آخه اینهم شد کار تو اصلاً به فکر آیندات نیستی؛عاقبت میخوای چیکار شی حتماً میخوای فوتبالیست شی که اونهم بعید میدونم عرضهُ اون کارهم نداری...

منهم که باشنیدن این حرفها سرمو پایین می انداختم وچیزی نمیگفتم وزیر چشمی به دو خواهرام نیگاه میکردم که داشتند در گوشی باهم حرف میزدند وبه من اشاره میکردند و منو مسخره میکردند وبه من شکلک در می آوردند.از این کارشون خیلی عصبانی بودم اگه مامان اونجا نبود حساب شونو میرسیدم حیف که نمیشد .

خلاصه بعد از این حرفها رفتم سراغ درسام و با بی میلی تمام شروع کردم به درس خواندن ،ولی فکرم درگیر حرفهای پدرو مادرم بود ...واقعاً آینده ام چه خواهد شد.

داستان کامل کوچه محله ما را در وبسایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/


برچسب ها: داستان، کوچه محله ی ما، کوچه، محله، کودک، بچه، اول،  

تاریخ : چهارشنبه 22 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic