(شهر فرنگی)

یادم میاد آنموقع ها یه شهر فرنگی بود که تو کوچه ،پس کوچه ها می آمد و بیشتر ما بچه می رفیتم از اون حفره های کوچک که مانند دوربین برجسته ای بود که با چشمهایمان داخل آنرا تماشا می کریدم همه اش عکسهای رنگی زیبا از شهرها و کشورها و یا خانه های مجلل که فقط عکسها مال کشور خارجی ها بود و ماهم که تا آنموقع همچنین خانه ها و برجهای بسیار زیبا را در محله یا محلات دیگر یا خلاصه در کشور یا شهرهای ایران اصلاً ندیده بودیم ما را به تعجب وا می داشت و چنان گرم دیدن این عکسها می شدیم که در آخر صاحب شهرفرنگی به ما می گفت بسه دیگه وقتتان تمام شده و اگر می خواهید دوباره نگاه کنید باید دوباره پول بدهید ؛ و ما هم اگر پول داشتیم بهش می دادیم و اگر نداشتیم باید می رفتیم پی کارمون . حتماً می گویید شهر فرنگی چیه ... یه بشکۀ فلزی طلائی که بالای آن مانند گنبد و در کنارهای آن از دو طرف مانند مناره ها و چند حفره مثل عینک برجسته قرار داشت که این حفره ها در سه قسمت اصلی این شهرفرنگی وجود داشت و بیشتر بچه ها آنرا نگاه می کردند و بعضی موقعها هم بزرگترها به تماشا می نشستند و در این موقع صاحب شهرفرنگی با آن صدای آوازینش شروع می کرد به تعرف و تمجید از شهرهائی که در آن وجود داش و می خواند (شهر، شهر فرنگِ، از همه رنگِ)(بیا و تماشا کن که این شهر ها چقدر قشنگِ)...(اینجا رو که می بینی فلان شهر در پاریس و یا فلان شهر لندن و...) و چقدر این آوازها برای ما بچه ها دلنشین بود.

الان دیگر از آن شهر فرنگی ها دیگر خبری نیست . واقعاً الان صاحبان آنها چیکار می کنند؟ دیگه از کجا پول در می آورند ؟ آیا پیر شده اند یا مرده اند؟...و یا اینکه آن بساطشان را کجا گذاشته اند؟ حتماً دست فرزندان و نوه هایشان آنهم در انباریها دارد خاک می خورد، امیدوارم که خاطراتشان در دل مردم خاک نخورد، من هنوزم که هنوز دوست دارم از نزدیک آن عکسها را با آن صدای دلنواز صاحبان شهر فرنگی بشنوم ، یادشان بخیر و گرامی باد خاطراتشان.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، شهر، فرنگ، شهر فرنگی، شهر فرنگ، نوستالژی،  

تاریخ : پنجشنبه 22 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

( صاحب اصلی)

همینطور که داشتم تو پیاده رو قدم می زدم  ناگهان جلوی پایم یک کیف جیبی مردانه پیدا کردم ... با خود گفتم: آخه این دیگه مال کدام بیچاره ای است . حتماً خیلی هم دنبالش می گردد ... تصمیم گرفتم صاحبش را پیدا کنم ... ولی تو این شلوغی تهران چطوری باید صاحبش را پیدا کرد... تو این فکر ها بودم که یهو یاد یه کتابی افتادم که یکماه پیش خوانده بودم. آن کتاب این بود(چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) در آن چیزهای زیادی برای خوب فکر کردن و خوب عمل کردن و خوب پولدار شدن و... نوشته شده بود. یک نکته اش درباره این بود که فردی فقیر پولی پیدا کرد و آنرا خرج کرد و یعنی هم شکمش را سیر کرد و هم خانه ای برای خود خرید و بعد با مقدار دیگرش کاسبی راه انداخت . و از آن راه ثروتمند شد. پس نتیجه می گیریم اگرپولی پیدا کردی دنبال صاحبش نگرد . چون خدا خواسته این پول جلوی پای تو بیافتد، پس چرا این پول جلوی پای دیگران نیافتاده پستو محتاج تر از دیگران هستی و خواست خداوند بوده که این پول را تو پیدا کنی و با خیال راحت خرج کن . همینطور که داشتم به این چیز ها فکر می کردم یکهو یادم افتاد پارسال هم کیف پولی پیدا کردمو و چقدر هم پول زیادی بود و یک صبح تا شب فقط به دنبال صاحبش گشتم و با هزار مکافات پیدایش کردم و وقتی کیف را به او دادم ... خیلی خوشحال شد و سریع داخلش را نگاه کرد و شروع کرد به شمردن پول هایش که کم نشده باشد و من هم راهم را گرفتم که بروم ... که ناگهان همان صاحب کیف مرا صدا کرد و گفت: وایسا داداش...

من فکر کردم می خواهد ازم تشکر کند و مبلغ کمی از آن پول را به من بدهد برگشتم که بگم قابلی نداره ما این کارو برای رضای خدا کردیم و هیچ چشم داشتی به پول شما نداریم که ایشان گفت: ببین داداش 10 دسته 1000 ازش کم شده ... آخه نامسلمون این چه کاری بود کردی؟!و...

منو میگی از این بابت آنقدر ناراحت شدم که نگو و نپرس بهش گفتم : حالا بیا و خوبی کن...ببین داداش من از صبح تاحالا که که پاسی از شب هست من کارو زندگی ام رو ول کردم بخاطر جناب العالی که شما را پیدا کنم ... این جای تشکرت ... بابا تشکر نمی خوایم ... حداقل به ما تحمت نزن داداش ... خوبیت نداره و ...

خلاصه آنشب ایشون از من شکایت کرد و من هم یک شب در بازداشتگاه بسر بردم چون (( اومدم ثواب کنم کباب شدم))... بالاخره با شاهد ها یعنی همون کاسبکارهای محل موضوع را درمیان گذاشتیم و همه هم حق را به من دادند و معلوم شد این آقا کار همیشه اش اینست که با این کارهاش مردمو تَلَکِ می کنه و از آنها به ناحق پولی هم می گیرد و حسابی از این راه کاسبی می کند و مردم بینوا اگر شاهد نداشته باشند و پولی هم برای پس دادن نداشته باشند باید برودن آب خنک بخورند(زندانی بشوند)...

خلاصه که این قضیه اینجا تمام شد و یکبار هم یادم میاد که همین امسال یعنی 6 ماه پیش هم که کیف پر پول پیدا کردم ولی اینبار آنرا برداشتم برای خودمو حسابی باهاش خوشگذروندم آنهم بعد از 3 روز این خوشی تبدیل به مکافات شد یعنی خودمو خانواده ام مریضی سختی گرفتیم که علاجی نداشت ، بعد مادر من و مادر زنم برایمان دعا و نماز و نذر و نیاز پیش خدا کردند ... که نمی دونم اسمشو چی بذارم ؟! ... معجزه یا شفا...هرچی بود به خیر گذشت و از آن به بعد تصمیم گرفتم اگر پولی پیدا کردم به آن دست نزنم و همانجا رهاش کنم بره... ((این پولها خوردن نداره))...اینجور چیزها برای خارجی ها خوبِ نه ما مسلمانها که اعتقاد به خدا و پیغمبر داریم...

خلاصه کیف پول را روی زمین انداختم و رفتم پی کارم نه ثروت می خوام نه نفرین و نه زندانی شدنش را همین زندگیمعمولی و سالم برایم بس است.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، کیف، پول، پیدا، صاحب،  

تاریخ : جمعه 16 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بیماری کرنا)

اگر راستش را بخواهید مردم دیگه دل ودماغ داستان خواندن وشنیدن ازبندۀ حقیر را ندارند تا دهان بازمی کنم که چیزی بگویم ؛خیلی رُک به من می گویند...نمی خواد حرف بزنی ماسکت را بذار...وگرنه همه از همدیگه کرنا میگیریم.

من ماندم خیلی آلودگی هوا وصوت کم نبود اینهم بهش اضافه شد ،خدا خودش بدادمان برسد؛چیزی نمانده بود که به من بگویندبرو ((کشکت را بساب))یا بهتر بگویند برو((ماسکت را بساب))آخه نمی گویند کدوم ماسک ،تو این دوره وزمونه کو ماسک ؟...حالا چه ارزان وچه گران وچه رایگان اصلاً پیدا نمی شه!!...

چند روزپیش دیدم همه بدون استثناء ماسک زده اند به جزء من...خب معلوم دیگه همه باید از شیر سلطان جنگل...اِی وای برمن چی گفتم، البته از کرنا سلطان چین باید ترسید.هرکی با کرنا درافتاد ور افتاد. انشاالله که این مریضی نصیب هیچکس نشود.

بله داشتم می گفتم که:وقتی همه را در این وضعیت اسف بار دیدم خدائی خیلی ترسیدم وپیش خودم گفتم:نکنه همه به این بیماری دچار شدند؟... وتنها من سالم موندم،حالا اونا در مورد من چی فکر می کنند؟...حتماً می گویند آخه این بنده خدا به کرنا مبتلا شده که بیخیال ماسک زدن شده؟...بنابراین از ترس اینکه بهم بهتانی ببندند سریع سوار اتوبوس شدم ،تاهرچه زودتر به خانه برگردم...اصلاً یادم نبود که می خواستم برای خرید مایحتاج خانه به بازار بروم؛در اتوبوس هم همه ماسک زده بودند.

بالاخره با هر زحمتی بود خودم را به خانه رساندم...دیدم درخانه هم خانواده ام ماسک زده اند؛آخه تو این نیم ساعت که من از خانه خارج شده بودم چه اتفاقی افتاده بود که من ازآن بی خبر بودم،وچطوری واز کجا ماسک تهیه کردند؟...انگار فقط من تنها بودم که ماسک نداشتم؛ دراین هنگام دختر کوچکم دوان،دوان بطرفم آمد ویک ماسک به من داد وگفت:مامان اینو واسی تو نگه داشتم.

گفتم: کی اینو بهتون داده؟...بعد او گفت:مامان جون تا شما از در زدین بیرون بابا هم پشت سرتون رفت بیرون وگفت که می خواد به دیدن دوستش بره...وبعد از چند دقیقۀ دیگه برگشت خونه وبا یه عالمه ماسک ،راستی بعد که اینو به ما داد رفت که به دوستش یه سری بزنه.

منهم ازدخترم تشکر کردم وماسک را به صورتم زدم وبعد رفتم ودستم  را حسابی شستم ومشغول آشپزی ام شدم. همانطور که داشتم کار می کردم رفتم توفکرکه ،آخه یکی نیست بگه حالا در فضای بیرون خونه این بیماری(کرنا) وجود داره ،ولی ماکه داخل خونه هستیم چرا باید ماسک به صورتمون بذاریم؟...تازه چرا هرچی بیماری وارد کشور ما میشه؟...خب دیگه به این میگن((مهمان ناخوانده))،((اگراز دربیرونش کنیم از پنجره میاد تو)) ؛والا تو این سیاه زمستونی که همۀ درو پنجره ها هم که بسته است!!... وتازه همۀ ما هم که سالم هستیم!!...

الآن حدود یک هفته هم هست که تمام مدارس کشور تعطیل شده وآنهم فقط منوشوهرم بیرون میرویم ؛البته شوهرم برای کارش ومنهم برای خرید مایحتاج خانه.فکر کنم همۀ ما تا آخر زمستان تا وقتی که بهار نیاد از درخانه هایمان بیرون نیاییم!!...البته در خبرها اعلام کردند فقط یک هفته ولی اگر کرنا پیشرفت کند ممکن است این تعطیلات تا بعد از عید هم ادامه پیدا کند.امیدوارم که هرچه زودتر همۀ مردم از این بیماری (کرنا) خلاص شوند...منظورم اینه که در امان باشیم نه اینکه بمیریم؛اگر اینجوری پیش برود حتماً همه،چه بچه ها وچه بزرگترها چه آنهائی که در خانه وچه آنهائی که دربیرون از خانه کار میکنند تعطیل شوند و...امیدوارم که اینطور پیش نرود،وگرنه از کجا بیاریم که بخوریم تا نمیریم...اگر ازکرنا نمیریم حتماًاز بی آذوقه ای خواهیم مرد؛خدا بداد همۀ ما برسد.

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، کرونا، کرنا، ماسک، بیماری، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تلفن ها)

زهره امراه نژاد

-        الومجلۀ انتشار؟!...

-        بله بفرمائید!...

-        می خوام بگم چرا داستان منو چاپش نکردین ؟!...

-        اسم داستانتون چی بود؟

-        خرگوش ولاک پشت .

-        خب حتماً تکراری بوده که چاپ نشده؟...

چند ثانیه بعد پسرک کمی فکر کردو دوباره گفت.

-نه اصلاً هم اینطوری نبود...

-ببین جانم ...شما باید مطالب جدیدتری به ما ارائه بدید؛یعنی کمی درآن ازواقعیت ها می گفتیدو کمی هم اقراق می کردید.

-آقا ببخشید شما ماروهالوحساب کردین؟...من واقعیت هارو نوشتم ،یعنی خرگوش برنده میشه؛آخه شما خودتون بگید... کدوم عقل ومنطقی میگه که لاک پشت که اِنقدرآهسته راه میره ...حالا باید از خرگوش تیز پا وباهوش جلوبزنه؟!...این با عقل جوردرنمی یاد!... نه والا ما که هیجا ندیدیم ونه شنیدیم.

-فدات شم خب قلم دست شماست،باید تو داستانها اقراق هم باشه ،اینطور نیست؟!...یا اصلاً عوضش می کردی...مثلاً بجای مسابقۀ دو... می نوشتی مسابقۀتند خوری یا تند نویسی ویا هر چیز دیگه و...

- آخه برادر،اگر که عوضش کنم که دیگه داستان من محسوب نمی شه ،میشه داستان با فکر شما ...پس من اینجا چه نقشی دارم؟!...هیچ.

-پسر جان می دونی چیه،من اصلاً وقت جروبحث کردن با شما رو ندارم ...من چاپش نمی کنم...لطفاً داستانت را ببر بده به یه مجلۀ دیگه ای چاپش کنه...وسلام.

-خب اینو از اول می گفتی که من یه خرج تلفن(صحبت) با شمارو نمی    کردم. 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، تلفن، انتشار، خرگوش، لاک پشت،  

تاریخ : جمعه 2 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آرزوی بزرگ)

آرمین رضائی

من میگم: می خوام برم چین

اون میگه: دامن چین،چین

من میگم: خیلی مشنگی

اون میگه:توهم قشنگی

من میگم: خسته ام،برو ولم کن

اون میگه:خیلی خب،بروبه سلامت

من میگم:آرزو دارم

اون میگه:بگو،می شنوم

من میگم:آرزوم اینه که بشم،دکتر،مهندس

اون میگه:این که محالِ،این چجورفکرو خیالِ

من میگم:شدم کلافه،ندارم حتی یه کاری
اون میگه:غمت نباشه، میرسی به آرزوهات

من میگم:این کارمحالِ،ندارم حتی یه سنار

اون میگه:هیچ،کاری نشد نداره

من میگم:آرزوکشک،همه چی خواب وخیالِ

اون میگه:یا علی بگو،کارت میشه جور 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، آرزوی، بزرگ، دامن، چین،  

تاریخ : پنجشنبه 1 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

خون آشام

زهره امراه نژاد

یادم میاد زمانی که من کلاس پنجم ابتدائی بودم  یک پسری بود به اسم شاهین ...این پسر از فیلم های وحشتناک مثل خون آشام ، دراکولا، و گودزیلا و ...خیلی خوشش میومد و همیشه تو مدرسه که میومد از آن فیلم ها برای ما تعریف می کرد و مدام ادای دراکولا را هم برای ما در می آورد و بچه ها را به وحشت می انداخت؛ یکبار هم یکی از بچه ها گفت : من اصلاً از این فیلم ها خوشم نمیاد و همه اش الکیه ... سعی نکن با این ادا و اطوار ها منم بترسونی.

پسر وقتی اینو شنید ، خیلی عصبانی و میشه گفت حسابی دیوونه شده بود ، و به طرف او حمله ور شد و با آن دندان های دراکولا مانندش (البته منظورم دندان های نیش او بود که خیلی بد قوار و مثل دندون های دراکولا بود) آمد و دست پسرک را چنان گازی گرفت که خون ازش فواره زد و ما هم که این وضعیت را دیدیم به کمک آن پسر مجروج رفتیم و او را به زور از چنگ آن پسر دراکولایی(شاهین) در آوردیم... و پسر مجروح را به بیمارستان بردند و آن پسرک(شاهین) را هم از مدرسه برای همیشه اخراجش کردند.

از قدیم گفتن که فیلم های بد ، بدآموزی دار و بی راه هم نگفتند.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وحشت، وحشتناک، فیلم، دراکولا، خون آشام،  

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(روز مادر)

هرساله این موقعها که می شه منظورم(روزمادر)هست،یک یا دوهفته جلوتر منو خواهر بزرگترم وداداش کوچیکم به فکرمیافتیم،که هدیه ای به مناسبت روزمادر براش بخریم ؛ودرآخرهم موفق هم نمی شویم... البته بنظر خودمون خیلی هم خوبِ ،ولی از نظر بزرگترها اصلاً هم خوب نیست؛البته ازنظرمادرمان خیلی هم خوب است؛چون مادرمان همیشه آدم کم توقعی هست وهمیشه در همه حال ازما تشکرهم می کند؛وما راهم دربغلش می فشارد وبوسه بارانمان می کند.ولی بابامون وهمینطور(مادر بزرگ وپدربزرگِ هم پدری وهم مادری)همچین چپ،چپ به ما نگاهی تمسخرآمیز می کنند که ما ((ازخجالت آب می شویم و درزمین فرومیرویم))...مثلاً من یکبار روزمادربراش بیسکویت خریدم وخواهر بزرگترم هم یک جفت جوراب وداداش کوچیکِ هم یک نقاشی کشید وبهش دادیم .

خلاصه هر کسی به وسع خودش یا بهتر بگم به اندازۀ جیب خودش خرج می کند. به قول معروف ((هرچقدرپول بدهی آش می خوری)). خب ما هم که حقوق بگیر دولت نیستیم که هر کدوممون پول زیاد داشته باشیم ؛بنابراین چشممون به جیب بابامونه که روزانه به من 500 به خواهرم 1000 وبه داداشم هم 300 تومان می دهد ،که اینهم برمی گرده به کوچیک ،بزرگی ما ،یعنی هرکی بزرگتر بیشتر از بقیه پول نصیبش می شود.واگر هم اعتراضی بکنیم به ما می گویند که شما که فقط دارین درس می خونین مثل خواهر بزرگترتان که به خیاطی نمی روید؟...

خلاصه که سالهایهای بعد هم که کمی بزرگترمی شدیم ،خرجمان بیشتر می شدو می توانستیم هدیه های بهتری بخریم؛بله اینبار من برای مادر روسری وخواهرم یک پیراهن وداداشم هم یک جفت جوراب خریدیم. بابا هم هر ساله برای مادر کالاهای مورد نیازش را می خرید ؛یکبار گاز پنج شعله ،سال بعد به ترتیب سماور زغالی وبعد نفتی،برقی ودرآخر سماور گازی خرید وسال بعد هم یک ماشین لباسشوئی براش خرید؛وگرنه ما که نمی تونستیم این اجناس گران قیمت را براش بخریم؛چون آنموقع است که باید خرج تو جیبی یکسالمان را نخوری کرده وپس اندازش می کردیم تا بتونیم یک قلم از آن جنسها روبراش بخریم که اینهم برای ما بچه ها غیر ممکن بود. بالاخره امسال یکماه جلوتر مانده بود به روزمادر،بابامون به ما پیشنهاد داد که هر چهار نفرمون یعنی ما بچه ها همراه با بابامون پولمان را پس انداز کرده وهمگی برای مادر یک سرویس طلا بخریم که همینطورهم شد. آخه به گفتۀ بابامون ،مادرمون از اول که سرعروسی فامیلها بهش طلا داده بودند ...اوهم مجبور بود برای خرج خونه آنها را بفروشد وبعد از آنهم بابامون آنقدر پول نداشت که براش طلائی بخرد وهمیشه بابامون از این بابت ناراحت هم بود ...ولی مادرمون همانطورکه گفتم آدم پر توقعی نبود وبه این وضع یعنی درآمد کمِ بابامون قانع بود وهیچوقت اعتراضی نمی کرد.

خلاصه روزمادر فرا رسید و وقتی مادرمون هدیه را دید از خوشحالی به گریه افتاد واول ما بچه ها را تک به تک بوسید وحتی آنقدر هول شده بود که بابامون روهم جلوی ما بوسید؛ماهم که تا آنموقع این عمل را از مادرمون ندیده بودیم ؛هم تعجب کردیم وهمه باهم خندیدیم وهر سه تامون ریختیم سر مامان وبابامون وآنها را درآغوش گرفتیم. آنروز درکل دیدنی ترین روز در همان سال یعنی روز مادری بود که ما بچه ها توعمرمون دیده بودیم (یعنی بوسۀ مامان از بابا)اوووووه...خیلی با حال بود...آخه تا آنموقع همچین چیزی رو ندیده بودیم...آخه ما ندید بدیدیم دیگه چه می شه کرد.


برچسب ها: روز، مادر، مبارک، داستان، کوتاه، مامان، مامانی،  

تاریخ : شنبه 26 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گوشی نودردسرنو)

مدتی بود که گوشی قدیم ام حسابی خراب شده بود مدام باید خرجش می کردم ؛درآخرهم درست نشد،که نشد.

خلاصه تصمیم گرفتم یک گوشی نو بخرم،البته از این جدیدیا که بهش می گفتند،اندروید که هم دوربین داشت وهم باهاش می شد به اینترنت وصل شدوهم تصویری با کسی صحبت کرد ؛با اینکه خیلی برام گران تمام شد ولی کار با آنرا بلد نبودم،بعضی موقعها دوستم وبعضی موقعها هم پسر یا دختر بزرگم ویا حتی همسرم که از قبل از این گوشیها داشتند ،کاربا آنرا به من یاد دادند وآنقدرمشغلۀ فکری وکاری داشتم یادم نمی ماندوهمین شد واسم یک دردسر دیگه.

اوائل که تازه گوشی رو خریده بودم ،تو دفتر کار خودم مشغول کارم بودم که یکهو صدای زنگ گوشی ام به صدا درآمد...اونم چه زنگی با زنگ گوشی قبلی ام زمین تا آسمان فرق داشت ...آخه قبلاً ها صدای آوای نوح بود ولی در این گوشی جدید زنگهائی بود که صداش کم بود ومنهم که گوشم کمی سنگین بود آنها را نمی شنیدم ؛پس پسرم یک آهنگ بابا کرم برام تو گوشی ریخته بود که صداش آنقدر واضح وبلند بود که از دوفرسخی به گوش می رسید.وقتی صدا را شنیدم سعی کردم روشنش کنم وجواب تلفن را بدهم ،منهم که کار کردن با آنرا زیاد بلد نبودم بجای اینکه جواب بدهم دگمۀ رد تماس وزدم وگوشی را دم گوشم گذاشتم وهی می گفتم:الو بفرمائید...چند بار تکرا کردم ولی هیچ صدائی ازآنطرف به گوشم نرسید پیش خودم گفتم:ای بابا این توهم مزاحم تلفنی پیدا می شه؟!...همینطور که داشتم با گوشی ام ور میرفتم تا بتوانم صدای آهنگش را عوض کنم،که آنهم بلد نبودم...یکهو در باز شد وآبدارچی وارد اتاقم شد وگفت:ببخشید آقای سهرابی یان ...رئیس با شما کار واجبی داشت ؛چرا جواب تلفنش را نمی دهی؟...منهم در جوابش گفتم:خب چرا به تلفن اتاقم زنگ نمی زند؟...آبدارچی :ای بابا انگار حواستون نیست مدتی ست که گوشی تلفن تان خراب شده بود دادند درستش کنند واین یکی گوشی تلفن هم که الآن جلوی روی تان هست که البته به گفتۀ خودتون سیمهاش اتصالی کرده و...دیگه هیچ گوشی اضافی هم نداریم که بهتون بدیم .پس رئیس هم از این به بعد مستقیماً به گوشیتون زنگ می زنه ...که ماشاالله انقدر سرتون شلوغ که وقت نمی کنید به رئیس تون جواب بدهی؟اینطورنیست؟.

منهم دیگه چیزی نگفتم وازش هم تشکر کردم وزود خودمو به اتاق رئیس رسوندم.

رئیس: ببینم جالا کارت بجائی رسیده که برای من رد تماس میزنی؟... پشتت به کی یا چی گرمِ؟...حالا واسه من ((طاقچه بالا میزاری))؟.

منهم با ترسولرز از اوعذرخواهی کردم وجریانو برایش تعریف کردم .اوهم تا حدودی مرا بخشید وبه من گفت:که امروز جلسۀ روئسا اجرا خواهد شد ومنهم باید در جلسه حضور داشته باشم واینکه باید با رئیسها تماس گرفته و آن ها را دعوت به این جلسه مهم بکنم؛ که یکهو صدای زنگ گوشی ام با رنگ باباکرم شروع کرد به صدا کردن و رئیس از زیر عینکش با تعجب به من نگاهی کرد و با اخم به من اشاره کرد که صدای گوشی را خفه کنم؛ بعد نگاهی به گوشی ام کردم اسم زنم را دیدم خیلی آروم گفتم: ای وای وزیر جنگ زنگ زده.

رئیس گوشش را تیز کرد و گفت : چی ؟! ...وزیر جنگ با تو چی کار داره؟

منهم گفتم: ببخشید منظورم اینه که زنم زنگ زده...اگر گوشی رو دیر جواب بدهم ... همچین جنگی به پا می کنه که آن سرش نا پیداس...منم که بلد نیستم با این گوشیا جواب بدم... از صبح تا حالا که ظهر شده... پنج یا شیش بار زندگ زده و منم بلد نبودم جواب بدم رد تماس زدم...خدا به دادم برسه... وقتی برم خونه پوستمو مثل پوست بادمجون خواهد کند.

رئیس خنده ای کرد و گفت: بیار گوشیتو ببینم چطوری کار می کنه.

منهم رفتمو گوشی رو بهش دادم و اونهم دستش درد نکند با خانمم تماس گرفت و گوشی رو داد دستم ، من هم به اشتباه دستم به پخش بلندگوش خورد و گفت: در به در چرا جواب تلفنو نمی دی؟...از صبح تا حالا صد دفعه بهت زنگ زدم ... مگه مردی یا کرد شدی؟... خواستم بگم امشب مادرم اینا برای شام میان خونۀ ما...سر رات داری میای خونه یه مقدار میوه و شیرینی بگیر بیار...خبرت زود تر هم از ادارت جیم شو بیا ... به این رئیس کور شده ات هم بگو ... مهمون از خارجه داریم یا بگو ننه ات (مادر شوهر) مریضِ گور به گور شده افتاده بیمارستان و...

مونده بودم چطوری صدای این ماس ماسک رو خفه کنم و به رئیس نگاهی انداختم دیدیم از عصبانیت صورتش قرمز شده و اگر ((کارد به استخوانش می زدی خونش در نمی اومد))...خلاصه با ترس و لرز زدم روی دگمه خاموش بالاخره گوشی پر دردسر خاموش شد و از رئیس عذر خواهی کردم و رئیس هم محبت کرد و همان روز حقوقم را پیش ،پیش داد و از اداره اخراجم کرد و گفت: حالا باخیال راحت برو وَرِ دل زنت بشین و به مهمون داریت برس تو دیگه از این لحظه به بعد اخراج هستی ... دیگه اینطرفا نبینمت.

منهم باخجالت پولم را گرفتم و رفتم بغل دست وزیر جنگ بشینم . حالا که حسابشو می کنم دیدم رئیسم مقامش از وزیر جنگ هم بالاتر بوده ببین چه به روزم آورد. از فردا باید به دنبال یه کار بگردم اونم تو این اوضاع بی کاری کی حالا به من کار می ده...اونم تو این سنی که باید بازنشسته می شدم ...کارم در اومد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، گوشی، اندروید، بی کاری، ضرب المثل،  

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(اسب سفید من)

زهره امراه نژاد

من بچۀ شهر هستم وقبلاًها ،یعنی درزمان بچه گی ام تو شهرمون با آلودگی هوا مواجه نبودیم؛چون در زمان ما هوا آنقدر صاف وتمیز بود که مثل یه تابلوی نقاشی شده بنظرمی رسید؛ولی اکنون چی؟...این هوای آلوده باعث بیماریها ومرگ ومیر فراوانی شده وچه خانواده هائی را عذا دار نکرده.البته این موضوع نزدیک بود برای خودم هم اتفاق بیافتد که همسرم زود جلوی این اتفاق را گرفت ومن از او بسیار سپاس گذارم؛حتماًپیش خودتون می گوئید که چکار مهمی انجام داده؟!...الان براتون تعریف می کنم .

بله من به بیماری تنفسی دچار شدم وبیشتر مواقع در بیمارستان بستری می شدم تا اینکه دکتر برام هوای تازه وبقول بعضی ها چند کیلوداروی جورواجور تجویزکرد. وقتی همسرم موضوع بیماری مرا فهمید تلاش بسیار کرد که هرچه زودتر از شهر به یک روستای خوش آب وهوا برویم ؛درضمن کارش را هم به همان روستای مذکورانتقال داد .چون او در اداره اشان رئیس بود پس مشکلی برای انتقالی اش پیش نیامد .با اینکه من اصلاً راضی نبودم که از خانواده هایمان دور بمانیم ؛ولی با این وجود همه قبول کردن برای سلامتی من این خواستۀ ما را قبول کنند.

خلاصه منو همسرم وتک فرزندم که یک دختر نازی بود به شمال تهران نقل مکان کردیم،وتصمیم گرفتیم بقیۀ عمرمان را درآنجا سپری کنیم.البته من بیشترمواقع درخانه تنها بودم ،و حسابی حوصله ام سر می رفت.البته صبح ها دخترم به مدرسه می رفت وتا ظهرتنها بودم ، و وقتی هم که از مدرسه برمی گشت بعد از صرف ناهاربه اتاق خودش می رفت وبه درس ومشق هایش رسیدگی می کرد ودوباره من تنها در سالن پذیرائی می نشستم وخودمو مشغول بافتنی یا قلاب دوزی می کردم و...

خلاصه موضوع را با همسرم درمیان گذاشتم؛وبهش گفتم :من از زمان بچه گی ام دوست داشتم که یک اسب داشته باشم؛ولی درشهر امکان نگهداریش نبود ،وهیچوقت پدرم راضی نمی شد برایم اسبی بخرد؛البته نه اینکه پولش را نداشت ،نه اینطورنبود ؛بلکه هم رسیدگی به آن برایم سخت می شد وهم جای مناسبی برای نگهداریش نداشتیم ؛وحساب کنید تو این شهرتهران جائی برای زندگی آدمها نیست چه برسد به اسب بینوا؛ومنهم حرفش را قبول می کردم ؛ولی حالا چی؟...حالا که هم موقعیتش در این شهر برایمان جور است وهم پول زیادی داریم دیگه فکر نکنم مشکلی پیش بیاد ؛مگر اینکه تو از اسب بدت بیاد!!.

همسرم وقتی فهمید که من چقدر به داشتن اسب علاقه مندم ؛با یکی از دوستان اداریش موضوع را درمیان گذاشت وقرار شد که یکروز به یکی ازآشنایانش که اسبهای زیادی از نژاد گوناگونی داشت موضوع را با او درمیان بگذارد وهر موقع که مناسب بود به ما اطلاع بدهد.

یک هفته گذشت و آنروزفرا رسید ومنوهمسرم وهمچنین دوست همسرم با ما به محل مورد نظررفتیم؛آنجا اسبهای زیادی بود که بعضی از آنها (اسبها)سیاه ،سفید،قهوه ای وطلائی رنگ بود.بالاخره یک اسب مناسب که رنگش هم سفید بود انتخاب کردم؛ودستور پرورش وهمچنین خوردو خوراک اسب راهم ازصاحبش پرسیدم...ولی صاحبش گفت: نگهداری ازاسب همچیناهم ساده نیست...اول باید دو یا سه هفته ای به اینجا بیائیدوببینید؛ چطوری ما به اینها رسیدگی می کنیم وخوب یاد بگیرید، ودر ضمن اسبها خیلی حساس هستند ؛منظورم اینِ که اول باید با شما آشنا شود ؛پس باید تو این دوهفته یا بیشتر به اینجا بیائیدوبه ما در نگهداری این اسب کمک کنید تا او هم به شما عادت کند،وبقول معروف به شما خو بگیرد.

منهم قبول کردم واز فردای همان روز به مدت 4 ساعت به آنجا می رفتم وکارهای لازمه را انجام می دادم؛تو اون 2 هفته حسابی اسبم بهم عادت کرده بو که بجز من از دست کسی غذا نمی گرفت...ویا بجزمن به کسی سواری نمی داد.

خلاصه این دو هفته آزمایشی تمام شد وتمام لوازمی که برای نگهداری اسبم لازم بود را خریداری کردم؛واز قبل هم به همسرم گفته بودم که در مزرعۀ خودمان پشت خانه یک استبل بزرگ برای اسبم تهیه کند ؛او هم از یک هفتۀ قبل یکنفررا آورد وترتیبش را داد.

همسرم آنروز که قرار بود اسب را به خانۀ خودمان ببریم همراه با یک ماشین بزرگ که مخصوص حمل اسب بود به آنجا آمد واسب را سوار آن ماشین کردیم .

راستی یادم رفت که بگم ؛اون مزرعه را به کمک چند کشاورزآبادش کردیم؛ومحصولاتی مثل (کاهو،کلم،خیار،گوجه فرنگی؛هندوانه وخربزه و...)درآنجا کاشتیم ؛وهمانطور که می خواستم شد ؛هم هوای آزاد وهم سرم گرم شدن، ویک زندگی پرشورونشاطی برای خودمان فراهم کردیم؛ راستی از بیماری هم خبری نبود انگار حسابی خوب شده بودم وهیچ مریضی نداشتم ...وداروهایم راهم قطع کردم وخدا را شکر مشکلی برام پیش نیامده تا بعد ببینیم چی پیش میاد. 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، اسب، سفید، من، شهر، روستا،  

تاریخ : شنبه 12 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دلقک بلند پرواز)

دلقک

درزمان های خیلی دور درشهربغداد پادشاهی زندگی می کرد ؛که مردم شهرش ازکارهای او درعذاب بودند؛اوهم مثل دیگرپادشاهان ظالم از مردم مالیاتهای فراوانی مگرفت،وهرکسی هم که با اومخالفت می کردو می خواست مالیاتش راندهد؛با ظلم سربازان او روبرو می شد.یعنی به دستور او آنها را یا زندانی می کردو شکنجه می داد ویا اینکه همانجا درجا کشته می شد،وازاین بدتراینکه کودکان چه دخترها وچه پسرهائی که بالای سن 8 سال را از خانواده هایشان جدایشان می کردوبه کاخ خود می برد؛وازدخترها هم بعنوان ندیمان برای همسران خود وبعضی دیگررا درآشپزخانۀ دربارخود به خدمت آنها می گماشت. از پسرها هم بیگاری می کشید.

هنگامی که پسرها به سن بلوغ می رسیدند؛بعنوان سربازان درکاخ خودش استفاده میکردوجنگیدن را توسط سربازان قدیمی تر به آنها تعلیم شان می داد ؛تا درموقع لوزوم ازآنها برای دفاع ازمملکت خود بهره بگیرد.هنگامی هم که دختران به سن ازدواج می رسیدند؛چه بخواهند وچه نخواهند باید به همسری پادشاه درمی آمدند؛این امر ادامه پیدا کرد.

تا اینکه افرادی جدید، چه پسران وچه دختران وارد کاخ شدند ؛دربین آنها یک پسرکه خیلی ضعیف بود وحتی نای راه رفتن راهم نداشت چه برسد به کار کردن؛یکی از سربازان اورا به پیش پادشاه برد.پادشاه هم که پسر ناتوان را دید دلش برای او سوخت.

همه فکر می کردند که حتماً پادشاه آن پسر رابه خانواده اش برمی گرداند،ولی اینطورنشد؛بنابراین رو به پسر کردو گفت:ببینم پسرک اسمت چیست؟...وچه کاری بلدی؟...

پسرک گفت:اسمم عبدو ست...ومن هیچ کاری جز خنداندن دیگران بلد نیستم...من بیشترلطیفه تعریف می کنم وبعضی موقعها هم ادای وصدای حیونهای جورواجورازخودم درمیارم.

پادشاه از حرف پسرک شاد شد وگفت:اینکه خیلی خوبِ،اتفاقاً همین یک هفته پیش تلخک دربار از فرط بیماری درگذشت ،وبعد ازآن کسی را پیدا نکردیم که جایگزین او باشد...پس ازاین به بعد توجای تلخک برای ما اداواطوار درمی آوری واگر نتوانی مارا بخندانی سرازبدنت جدا خواهیم کرد.

عبدو هم گفت:قربانتان گردم ازاین به بعد هرطوری شده سعی خودمو میکنم تا شمارا بخندانم...این باعث افتخارمن است.

عبدو از همان لحظه اولین کاری که کرد چند لطیفه برای پادشاه گفت وبعدهم بقول خودش صدا وادای چندتا از حیونها رو برای پادشاه در آورد؛اوبالاخره توانست نظر پادشاه را به خود جلب کند وحتی پادشاه به سربازانش دستور داد که اورا بهحمام برده ولباس مخصوص دلقکان را برایش آماده کنند وکمی هم غذا به اوبدهند تا ازگرسنگی جان نداده.

خلاصه عبدو روز به روز درکارش موفقتر می شد؛وهرروز که می گذشت ازآن بدن ضعیف ولاغر خبری نبودوهرروزچاقتراز روزقبل می شد.بطوری که وقتی وارد سالن بزرگی که پادشاه روی تخت سلطنتی اش لم داده بود شد که بقول خودش کارش را شروع کند ؛آنقدر شکمش گنده شده بود که حتی نمی توانست جلوی پایش را ببیند وهمیشه سکندری می خورد،ومثل توپ بزرگی روی زمین قل می خورد و بطرف پای پادشاه می آمد؛وپادشاه هم مجبور می شد با یکی از پاهایش جلوی قل خوردن اورا بگیرد؛تا به ظرف میوه ها وتنقلاتش برخورد نکند.

اینکار برای دلقک ما دیگرخسته کننده شده بود ومی خواست که روزی از کاخ فرارکند؛وبقیۀ عمرش را براحتی سپرکند؛ولی بیفایده بود چون او خیلی ترسو بود وجرأت اینکار را نداشت.

یکروز دلش را به دریا زدوپیش خود گفت:امروز بالاخره فرارمیکنم دیگه هرچی می خواد بشه ،بشه.

خلاصه آنشب تصمیم خود راگرفت وآرام وآهسته تا دم دروازۀ کاخ رفت ،ولی با آن هیبت بزرگ چطوری باید از جلوی سربازان رد شود؟!...در این موقع یکی از سربازان متوجه او شد وگفت: تواینجا چیکار میکنی؟...نبادا توهم مثل دیگران می خواهی از اینجا فرار کنی؟...انگار نمی دونی هرکی وارد اینجا بشه دیگه نمی تونه خارج بشه.مگر اینکه جنازه اش ازاین دربره بیرون دیگرهم با ما بحث نکن.

هرچی دلقک اصرار کرد بیفایده بود ؛حتی آن یکی سرباز هم به او گفت: آیا می دونستی؟... تلخک وچند تن از زنها ومردانی که می خواستند شبانه از اینجا فرار کنند چه بلائی به سراونا اومد...پس نمی دونی ...اونشب وقتی خواستند از اینجا فرار کنند همراه با آندو سرباز کشیک آنشب همگی به دستور پادشاه سراز بدنشان جدا شد ؛ما هم نمی خواهیم بخاطر تو سرمونو به باد بدهیم ...پس زودتر برگرد به اتاقت ودیگر حرف زیادی هم نزن.

دلقک ماهم که خیلی ترسو بود همیشه در رویا ی فرارازاینجا به سر می برد ولی کاری از پیش نبرد؛ودیگر بی خیال فرار شد وفقط در رویاهایش آزادی را می دیدوبس ؛ومثل تمام آن افرادی که به زور به آنجا آمده بودند بقیۀ عمرش را درهمان کاخ که بقول خودش مثلقفس طلائی بود به زندگی کسالت بار خود ادامه داد >پادشاه هم تا زمان مرگ خودش به ظلم هایش به مردم بیچاره ادامه داد.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، کوتاه، دلقک، بلند پرواز، رویا، بغداد،  

تاریخ : جمعه 11 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(کلید)

کلید

همین جوری که توکوچه درحال قدم زدن بودم ،وبدنبال سوژۀ مورد نظر خودم می گشتم؛یکهوصدای جرینگی از زیر کفشم شنیدم. صدا مثل فلزی بود که کشیده شده به سنگ فرش کوچه...اولش فکرکردم:نکنِ دوباره جیبم سوراخ شده وسکه هام روی زمین افتاده. بعد که دست تو جیبهام کردم واز سالم بودن آنها اطمینان پیدا کردم؛سریع به زیر پام نگاهی انداختم.دیدم یک کلید روی زمین افتاده ،پیش خودم گفتم:اینکه مال من نیست!!...چون کلیدهای من داخل یک جا سوئچی هست،و اصلاً هم شبیه هیچکدام از کلیدام نیست؛پس مال من نیست.

خواستم به راهم ادامه بدهم وبی خیال اون بشم؛ولی نتونستم فکرکردم: حتماً مال یه بنده خدائی هست،شایدهم براش خیلی مهم باشه !!...اونم حتماً یا ازدستش افتاده ویا ازجیبش ،شایدهم کلیدِ خونه،ماشین،مغازه ویا حتی گاوصندوقش باشه. خلاصه برگشتمواونو جوری که کسی متوجه ام نشود از روی زمین برداشتم؛ونگاهی بهش کردم ؛رویش اسم یک زن ویک مرد حکاکی شده بود دیگه اطمینان پیدا کردم کهاین کلید برای یک صندوقچۀ خاطرات آنهاست که براش هم خیلی مهم است.

پس سعی کردم صاحبش را هرطوری شده پیدا کنم. درآن نزدیکی یک سوپر مارکت کوچکی بود چند متر آنطرف تریعنی دست راستش هم یک سلمانی مردانه وآنطرف تریعنی دست چپش هم یک گل فروشی بود ومیشود گفت این کلید مذکورکمی آنطرفتر از گل فروشی یعنی نزدیک سوپر مارکت افتاده بود.

بنابراین تصمیم گرفتم پیشِ سوپر مارکتی برم واز او سوأل کنم .از صاحبش پرسیدم شما چیزی گم نکرده اید؟...واو گفت: مثلاً چی؟...منهم که خیلی زرنگ بودم گفتم: من یه چیزی پیدا کردم...ولی نمی تونم بگم؟...شما اگر چیزی گم کردید یا کسی اومد به شما گفت که گم شده ای داره به این شماره با من تماس بگیرید >خواستم بروم که یکهو یادم اومد یه نشونۀ کوچیک هم بهش بدم وگفتم:ببینم شما کسی رو به این اسامی می شناسید؟...آقایِ فلانی وخانومِ فلانی ...اوهم گفت: والا از اینجور اسمها زیادِ،از صبح تا شب هزارون نفر به همین اسمها میان ازم جنس می خرند ...فامیلیشونو میدونی ؟...شاید بشناسمش؛ ببینم نبادا روی همون شی ای که پیدا کردی نوشته ؟...گفتم:نه اصلاً ربطی به گم شده نداره فقط همینجوری پرسیدم.وراهمو گرفتم رفتم .انگار فهمیده بود که می خوام بهش کلک بزنم خیلی بی تفاوت شانه اش را بالا انداخت ودیگر چیزی نگفت.

وقتی از در سوپری آمدم بیرون کمی همان اطراف قدم زدم ؛منکه کاری نداشتم پس منتظر شدم ؛شاید خود طرف بیادودنبال گم شده اش بگردِ.چند لحظه ای گذشت ؛ولی خبری از کسی نشد گفتم بهتر برم یک سری هم به گل فروشی ویا سلمونی بزنم واز اوناهم بپرسم؛شاید یکی از آنها خبری داشته باشه .با لاخره رفتمو از اونا هم پرسیدم ولی کسی خبری نداشت.بنابراین چند دقیقه ای همان اطراف بازقدمی زدم .از آندور دیدم پیرمردی عصا زنان درحالی که مدام سرش پائین بود و انگار بدنبال چیزی می گردد به من نزدیک شد ومنهم از فرصت استفاده کردموازش پرسیدم که چی گم کرده؟...اوهم درجوابم گفت: آره جوون یک کلید صندوقچه ام که پر بود ازخاطراتم که آنهم عکسها ونامه های جوانی که بین منوهمسرمهربانم بود رو گم کرده ام وروی کلید هم اسم خودمو همسرم را دادم به کلید سازحکاکی کرده.وانموقعها که همسرم زنده بود هردو میشستیم باهم خاطراتمونو مرور می کردیم .همین امروز اومدم اول رفتم سلمونی به خودم سرو صفائی دادم بعد هم رفتم گل فروشی یک دسته گلی برای همسرم خریدم وبرگشتم خونه که صندوقچه رو بردارم ببرم سر مزار همسرم که دوباره باهم نگاهی بهش بندازیم که متوجه شده کلیدم نیست .تمام خونه روبهم ریختم ،ولی پیداش نکردم ؛پیش خودم گفتم شاید تو کوچه از جیبم افتاده !!...وتمام راه رو تا همینجا که صبح اومده بودم رو زمینو گشتم ولی پیداش نکردم .مگر اینکه برم یه سوألی از سلمونیِ وگل فروشیِ هم بکنم شاید اونا دیده باشنش.

بنده خدا اومد که بره من جلوشو گرفتمو تمام ماجرا روبراش تعریف کردم ؛چقدر خوشحال شد و وقتی کلیدرو بهش دادم با نگاهی به کلید اشک از چشمانش جاری شد ودستمالی از جیب بغل کتش که کمی هم رنگ رورفته بود درآورد واز زیر عینک ذره بینی که به چشم داشت اشکهایش را پاک کرد وهم ازم تشکر کردو هم دعایم کرد که این دعا برایم از صدتا سوژه بهتر بود ومنهم از او خداحافظی کردمو بطرف خانه رفتم که این داستان واقعی را برای شما بنویسم.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، کلید، دفترچه خاطرات، پیرمرد، پیرزن، داستانک،  

تاریخ : پنجشنبه 10 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(داستان وهم انگیز)

زهره امراه نژاد

پسرجوان عروس را روی تخت نشاند.برگشت در را بست وبطرف عروس رفت؛روبند عروس را کنارزد ودرچشم اوخیره شد.وقتی روبندش را کنار زد دید عروس چشمانش را بسته ؛اول فکر کرد حتماً مثل تازه عروسها از شرم وحیا ست؛چند لحظه ای خیره به اونگاهی کرد؛ناگهان دید،عروس سریع سرش رابالا گرفت وبا آن چشمانِسیاهش که تمام سفیدی چشمش را گرفته بود ؛با لبخندی تلخ وبا آن دندانهای سیاه ودراکولائی اش به او خیره شده؛وعروس مدام سرش را به چپ وراست گرداندودرآخر گردن وسرش بطور دورانی شروع به چرخیدن کرد؛بعد بطرف پسر جوان برگشت وبه اونگاهی معصومانه ای کرد.                 پسرجوان احساس کرد دنیا دورسرش می چرخد؛لحظاتی بعد نقش زمین شد.

چند دقیقه ای نگذشت که پسربهوش آمد وبه اطرافش نگاهی کرد از عروسش خبری نبود.وحشت زده بطرف در رفت؛درنیمه باز بود؛پس  اطمینان پیدا کرد که عروسش فرارکرده است.بنابراین سراسیمه از خانه خارج شد ودرسیاهی شب بدنبال او گشت؛ولی نتوانست او را پیدا کند.پس به خانۀ مادر خود که درمجاورت خانۀ آنها بود رفت وسراغ عروسش را از آنها گرفت. آنها هم اظهار بی اطلاعی کردند.آنها ازاو خواستند که کمی آرام بگیرد ،وپسرکل ماجرا را برای آنها تعریف کرد  وگفت:نمی دونم این چی بود که من دیدم واقعیت یا وهم وخیال؟...نمی دونم،نمی دونم.

بعد با دو دستش سرش را گرفت وبه اطراف تکان میداد؛انگار نمی توانست موضوع را درمغزش بگنجاند.                                      آنها از شنیدن این ماجرا فکر کردند که پسرشان دچار توهم شده حتماًاز خستگی است وبس. پدرکه تا انموقع آرام درگوشهای ازاتاق نشسته بود ازجایش بلند شدو بطرف پسررفت؛دستش را بر روی شانۀ پسرش گذاشت وبه آرامی گفت:پسرم به خودت بیا،این چه حالی ست که توداری؟...حتماً اشتباه بنظرت آمده...باید بریم از خانواده اش جویای حالش بشویم.پسر گفت:اگر آنها هم ازش خبر نداشتند چی؟!...

مادرش گفت: بالاخره دوستی ،آشنائی ،فامیلی چیزی هست که او بهش پناه ببره...حالا نگران نباش بقول پدرت باید بروید ازش ازکسی خبر بگیرید .

یک ساعت بعد در خانۀ عروس بودند وماجرا را هم برای آنها تعریف کردند ؛انها هم اطلاعی نداشتند .مادر عروس که از این بابت خیلی دل نگران بود؛روبه دامادش کردو گفت:آخه یکدفعه چی بینتون پیش اومد ؟...شما که هردو عاشق وشیدای هم بودین ومی گفتیم که اگه ما بهم نرسیم یا خودکش می کنیم ویا باهم فرار می کنیم پس چی شد ؟!...اون عشق آتشین تون به این زودی نم کشید ...راستشو بگو چه بلائی سر دختر بیچاره ام آوردی؟...

پدر دختر با فریادی خانومش را آرام کردو گفت:زن آرام باش ...زود قضاوت نکن شاید مشکلی برای دخترمان پیش اومده که عرصه بهش تنگ شده ودست به این کار احمقانه زده ...حالابهتر زودتر برویم از دوستان وآشنایان وفامیل خبری بگیریم ...شاید اونا چیزی دستگیرشان شده !!...

چند ساعت بعد خانوادۀ عروس وهمچنین خانوادۀ داماد همراه با پسرشان در کلانتری محل بودند ونشانۀ عروس را در اختیار پلیس گذاشتند؛چند دقیقۀ بعد به پلیس خبر داده شد که عروسی با همین مشخصات داده شده در سطح شهر داشته فرار می کرده که با یک کامیون حمل بار تصادف کرده وازخانواده اش خواستند که برای شناسائی به محل فوق بروند.

یک ساعت بعد همه در بیمارستان آمدند و...بله خودش بود خیلی حالش وخیم بود ودرکما بسرمی برد؛وشانس زنده ماندنش خیلی کم بودو دکتر از آنها خواست بجای دادوهوار کردن برایش دعا کنند؛وضعیت غریبی بود وهمه درانتظاربسرمی بردند.

بعد ازیک هفته انتظار عروس بهوش آمدو فقط هم اسم پسر را صدا میکرد .پسر بداخل اتاق رفت وبعد ازچند دقیقه دکترها سراسیمه با شنیدن قطع شدن دستگاه تنفس به اتاق بیمارآمدند وبعد از کلی تلاش بیهوده بیمار از دست رفت...وپسر را درغم سوگ خود نشاند، وپسر هم که شوک بزرگی بهش وارد شده بود زبانش تا ابد بند آمده وهیچکس نفهمید که درآن لحظۀ آخر چه حرفهائی بین آندو ردو بدل شد.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وهم انگیز، وحشتناک، دراکولا، عروس، مرده،  

تاریخ : چهارشنبه 9 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نویسنده ای که داستانش تمام شد)

درزمانهای نه خیلی دورونه خیلی نزدیک یعنی همین دیروزنه پریروز بله یک نویسندۀ مردی به سن70 یا 80 سال فکر کنم همین حدودها بود که این نویسنده گه گداری داستانهای عجیب وغریب ویا خنده دار ویا گریه دار؛جنائی وغیرجنائی برای خواننده هایش می نوشت وهمه را سرکار می گذاشت .

خلاصه که هرچی دم دستش ویا فکرش می آمد؛ازش یک سوژۀ باور نکردنی درمی آوردو روی کاغذ می نوشت ؛وبقول ما نویسنده ها کاغذ سفیدو حسابی با خط خوش خود خط،خطی می کرد. بالخره همانطور که درقدیمو جدید گفته اند روزی همه چی به پایان می رسد ...این نویسندۀ ماهم یکروز هم فکرش وهم دست نوشته هایش به پایان رسید. نمی دونم شنیدید که در پایان هر قصه ای می نویسند کلاغ به خونش نرسید یا اینکه بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصۀ ما همین بود یا دروغ بود...حالا فکر نکنید که قصۀ ما دروغ بودها نه خیلی هم دروغ نبود اصلاً هیچی نبود؛ولی یک چیزِ خیلی کوچیک بود؛که الآن براتون میگم...اونم اینه که این نویسنده همه اش فکرش شده بود نوشتن داستانهای جورواجور؛خوردو خوراک دیگه نداشت ،رفت وآمدش ، حرف زدنش ،غیبت کردنش،تهمت زدنش شده بود داستان ...بالاخره این داستانها وفکرهای الکیش کار دست خودش داد ویکروز طرفهای عصراز خانه اشان سر وصدای او بالا رفت ودیگر کسی نمی توانست او را ساکتش کند، ودرآخر او را به بیمارستان روانی بردند.

البته نمی گم آخروعاقبت نوشتن های پی درپی این می شود؛خیر اینطور نیست؛از قدیمو جدید گفته اند که هر کاری اندازهای دارد و وقتی بیش از حدش بگذرد ؛فکرها وداستانهای بدرد نخوری می نویسد که ارزش خواندن ندارد چه برسد به چاپ کردن...البته این داستان ما فقط برای مزاح بود اصلاً حقیقت نداشت شما باز به نوشتن خود ادامه دهید خوب چیزی است.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، جنایی، نویسنده، تمام، تیمارستان، روانی،  

تاریخ : یکشنبه 6 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پاساژ)

صاحب پاساژ آقای حکمتیان که هروز رأس ساعت 7 صبح ،زودتر از کاسب کارهای دیگربه سرکار می آمدو کرکرۀ پاساژ را بالا می کشید، وتازه ساعت 8 صبح یکی،یکی مغازه دارها پیدایشان می شد؛البته آقای حکمتیان تا دوماه پی بجز مغازۀ پدر که آنهم چون پدر پیر شده بودو حوصلۀ کارکردن نداشت ومغازه را به اوسپرده بود؛وخود آقای حکمتیان ((آه دربساط نداشت))وبعد ازاتمام دانشگاه بدنبال کار میگشت ؛ وچون کاری پیدا نکرده بود پدرمغازه را به اوسپرد. نمی دونم بگم از بخت خوبش یا بخت بدش بود که به او خبر رساندن که تنها عمویش فوت کرده وچون زنش که چندین سال پیش فوت کرده بود وهمچنین بچه یا بهتر بگم وارثی نداشت ؛ وصیت کرده بود که تمام ارثش را ... که شامل خانۀ بزرگ در شمیرانات ودو ماشین شاسی بلند که یکی از آنها برای زنش ودیگری برای خود عمو بود ودو دهنه مغازه ای که در همین پاساژ بود به اوداد شود.

البته 2 سالی بود که عمویش بیمار بود ودر بستر خوابیده بود وپدراقای حکمتیان برایش پرستاری گرفته بود وگه گداری هم خودش وهم آقای حکمتیان به او سری میزدند .عمو 6 سالی از پدرش بزرگتر بود و این دو برادر هیچ فامیلی نداشتند ؛وهمیشه ایندو بودند که چه درجوانی وچه در پیری بداد هم می رسیدند. آقای حکمتیان خیلی عمویش را دست داشت وقتی خبر فوت او به گوشش رسید او درمغازۀ پدر بود ومشغول کار که یکهوبا شنیدن خبر از حال رفت وخدائی آنروز دوستش آمده بود بهش سری بزند وسریع بدادش رسیدوآبی بدهان او ریخت و بهوش آمد؛ومثل یک بچه زار ،زار زد زیر گریه؛ دوستش آرامش کرد.

خلاصه وقتی بهش گفتند که ارثی در کار است او خیلی ناراحت شدو گفت:مگه من چکار مفیدی برایش کردم ...نه قبول نمی کنم.

پدرش با اصرار زیاد او را راضی کرد که:این حق توست اون تو رو مثل بچۀ خودش می دونست پس باید به وصیتش عمل کنی وگرنه روحش درعذاب خواهد بود.

بنابراین او قبول کرد وتشیع پیکر عمویش را به خوبی برگذارکرد،به گفتۀ پدر اول تمام دارائی عمویش را فروخت وتبدیل به پولش کرد؛ بعد آنهم فقط دو مغازۀ عمو  که در همان پاساژبود،وهمچنین مغازۀ پدرکه آنهم درهمان پاساژبود برایش باقی ماند.

خلاصه که به غیراز آن 3 مغازه 10 مغازۀ دیگر هم بود وپدرآقای حکمتیان با مقدار پس اندازی که داشت روی پولهای پسرش که از برادرش به ارث رسیده بود گذاشت وبه پسرش گفت که کل پاساژ را از صاحبش بخرد، واز این به بعد او اجارۀ مغازه ها را به عهده بگیرد.

مغازه ها عبارت بودند ازپیرایش مردانه،بوتیک لباسهای مردانه وزنانه وبچه گانه،گالری کیف وکفش،سوپرمارکت،فروشگاه بزرگ موادغذائی ، داروخانه،لوازم تحریر،مغازۀ عطاری،مغازۀ شال وروسری،مغازۀ عطر وادکلن وآن 3 مغازه که برای پدر بود خرازی یا بهتر بگیم(نخ وسوزن وقیچی و...) و2 مغازۀ عمولوازم اسباب بازی وکلاً سیسمونی بچه درپاساژ بودوهمه یکجورائی مال آقای حکمتیان وخانواده اش بود.

خلاصه که همۀ کاسب کارها وقتی فهمیدند که از این به بعد باید اجاره را به آقای حکمتیان بدهند خیلی خوشحال وراضی بودند .چون دیگر آن صاحب قبلی خیلی آدم بداخلاقی بود وهمیشه با همه بدخلقی می کرد؛ ومدام کرایه ها را بقول معروف((دولا پهنا))حساب می کرد یعنی خیلی گرانترازجاهای دیگرمی گرفت؛ وچون کاسب کارها مشتری ها یشان دراین مدت بیشتر شده بود ؛نمی خواستند ؛آنجا را ترک کنند وبه جای جدیدتری بروند پس همانجا ماندگار شدند.اینجوری برای آنها هم بد نشد...چون دیگر صاحب پاساژآقای حکمتیان شده بود وبا آنها ارزانتر حساب می کرد به قول معروف((نون اینجا وآب اینجا کجا برند بعض اینجا)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، مشکلات، جامعه، پاساژ، ارثیه، ارث،  

تاریخ : شنبه 5 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خلوص نیت)

امروزسر کلاس که بودیم معلم ریاضی امان اعلام کرد:بچه ها فردا امتحان ریاضی دارید؛امروز کمی با شما کارخواهم کرد؛ولی بقیه اش را باید سرگروه ها با گروه هایشان کار کنند ؛آنهم وقتهای زنگ تفریح واگر نشد به خانه های یکدیگر رفته باهم درس کار کنید ؛نبینم تو درس کم کاری کنید وفردا رو امتحان تونوبد بدهید آنوقت من میدونمو شما.  بچه ها دستۀ گروهی اشان 5 تائی بود؛ولی درگروه ما فقط منو امیر دوست صمیمی ام بودیم.

خلاصه آنروزاز دفتر مدرسه با مادرم تماس گرفتم وماجرا را براش گفتم: ممکنِ 1 ساعتی دیرتربه خونه بیام چون باید برم خونۀ دوستم تا درس بخونم؛چون فردا امتحان ریاضی دارم . اوهم قبول کرد وگفت: تا هوا تاریک نشده وبابات نیومده خونه زودتر برگرد. منهم بهش گفتم: باش حتماً زود میام.

وقتی به خانۀ امیررسیدیم؛امیر کلید انداخت ودر را بازکرد وبا هم به داخل خانه رفتیم. وقتی وارد سالن پذیرائی شدیم دیدیم که مادرامیر در حال نماز خواندن بود؛ما هم برحسب ادب سلامی به مادرامیرکردیم؛او هم با ایما واشاره مثلاً جواب ما را داد؛من اولش متوجه نشدم منظورش چیست؟!...چون تا بحال اینجوری شو ندیده بودم که کسی سرنماز ادا و اصولی از خودش دربیاره وبا تعجب به امیر نگاه کردم وگفتم:مادرت چی گفت؟!...من اصلاً نفهمیدم!!...چرا دستش را مدام پشت سر هم تکان می داد. امیرگفت:هیچی بابا...داره میگه سلام خوبی؟. منهم گفتم: سلام خانوم مراد بیگ ...من خوبم شما چطورید؟...دوباره مادرامیر دستش را بروی سینه اش گذاشت و کمی سرش را دولا کرد وگفت:الله واکبر... بعد من به امیرگفتم: والا فهمیدم که خدا بزرگه ولی اینکه جواب من نبود!!...امیر که فهمیده بود من زبان اشاره را بلد نیستم برام ترجمه کرد که:میگه علیک سلام من خوبم تو چطوری؟... مامانت اینا خوبند؟... بنظر من امیر دیلیماج خوبی درآینده می شد البته فقط درزمینۀ عربی واینجور اشارات. منهم در جواب مادرش گفتم:اِی بد نیستیم ممنون ازلطفتون ...مادر هم سلام میرسونه...بعد منتظر جواب شدم. اودو دستش را برای قنوت گفتن بالا بردوسری تکان دادکه مثلاً خودش تشکری ازمن کرد؛من که از این بازی خوش اومده بود باز خواستم چیزی بگویم که امیرهولم داد وگفت:اِی بابا بس دیگه بازیت گرفته چقدراحوال پرسی میکنی اگه تا شب ولت کنن می خوای ((روده درازی کنی))هاومادرم هم ازتو سمج تر می خواد جوابتو بده...زود باش زودتربریم به درسمون برسیم.بعد رفتیم به اتاق امیر وخواستیم درس بخونیم؛ که یکهو دیدم مادرامیرسرزده وارد اتاق شدو حسابی بامن حالو احوال کرد ودیگر اشاره ای درکار نبود.خیلی خوشحال شدم که مثل ما حرف میزنه.مادرامیرگفت:بچه ها قبل از اینکه مشغول درس خواندن بشوید؛ زودتر دست ورویتان را بشورید وبیایید سر سفره که ناهار بخوریم.ما هم همین کار را کردیم رفتیم به آشپزخانه ومادرو خواهرکوچکتر وبرادربزرگتر امیر دور میز نشسته بودند ومنتظر ما بودند وبا آنها هم حال واحوالی کردیمو سرمیزنشستیم ومشغول صرف غذا شدیم.

بعد از آنکه غذا تمام شد ما ازمادرامیر تشکر کردیم ورفتیم که به درسهایمان برسیم. بعد از چند دقیقه ای که گذشت امیرگفت:من برم یه تنقلات وچای برای دوتامون بیارم؛ وازاتاق خارج شد.بعد از جند دقیقه ای که گذشت امیر با یک سینی که داخلش 2 استکان چای وظرفی که درآن مقداری بیسکویت ویک کاسه آجیل وشکلات بود برایمان آورد.

دیدم داره می خنده علتشو پرسیدم اوهم گفت:مادر دوباره سرنماز بود ازش پرسیدم چرا؟...با اشاره گفت :بس که شماها با هام حرف زدین اشتباهی خوندم ودوباره باید از اول بخونم و...دیگه سرنماز باهام حرف نزنید.

منهم به امیر گفتم:تو چطوری میفهمی که مادرت با ایما واشاره چی داره بهت میگه؟!...

امیرگفت:اِی بابا ما ازبچه گی تا الآن که 14 سالمون شده دیگه این زبونو فوت آبیم،ولی اگه یه غریبه این ادا واطوارهارو ازمادرمون ببینه اونهم مثل تو هیچ متوجه نمیشه وحسابی هنگ میکنه...دیگه از این مقوله خارج بشیمو به درسمون برسیم؛وگرنه فردا سرجلسۀ امتحان باید با ایما واشاره بهم تقلبوبرسونیم؛البته که برای من کاری نداره ،ولی تو بدبخت میشی باز میل خودتِ ،حالا دیگه ازشوخی گذشته حواستو بده به درس .وهردو مشغول درس خواندن شدیم.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، خلوص، نیت، نماز، اشتباه،  

تاریخ : پنجشنبه 3 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات