(نظم درغذا وقدر)

اونی که تازه اش خوبه،ماهیِ

اون چیزی که کهنه اش خوبه،ترشی 8 ساله است

اونی که تازه وداغش خوبه،کباب وجوجه کبابِ

اونی که پُر روغنش خوشمزه است،کوکوِ

اونی که خستگی رو از بدن بیرون میکنه،چای وقهوه است

اونی که تو هوای گرم به دل آدم میشینه،بستنی یا شربت

اونی که تو هوای سرد به دل آدم میشینه،لبوی داغ یا باقالاست

اونی که همه چی میشه ازش یاد گرفت،کتابِ

اونی که پخته کند خامی،سفرِ 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، غذا، قدر، کباب، جوجه، آشپزی،  

تاریخ : سه شنبه 29 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

ضرب المثلهای ضدونقیض

اینبار میخوام درباره یکی از فامیلهای دور پدرم براتون بگم که اسم این خانوم سوسن بود که خانومهای فامیل اورا سوسن کوره صدا میکردند آخه این بنده خدا چشم راستش کوچکتر از چشم چپش بود وهمان چشم راستش هم چند ثانیه یکبار تند،تند پلک میزد یا بقول بعضی ها چشمک میزد،بعضی دیگه هم میگفتند که او مثل چراغ راهنماست که مدام در حال چشمک زدنه وهر کدام به نوعی او را مسخره میکردند... این تنها عیبش نبود بلکه یه عیب دیگه هم داشت

البته به نظرمن این عیب به حساب نمیومد فقط کمی کلمات ضرب المثلهارو جا به جا میگفت وبیشتر موقع هاهم ضرب المثلهاش بجا نبود

وهیچ ربطی به حرف طرف نداشت... ازطرفی خیلی هم پر حرف بود

یا بقول بعضی ها وراج...من که خیلی دلم براش می سوخت...تصمیم

گرفتم یه کاری براش بکنم وبهش گفتم البته جوری که بهش بر نخوره... گفتم: خاله سوسن جون من برای پایان ترمم می خوام ضرب المثلهای قدیم خودمون رو بنویسم میشه از تون بخوام تمام ضرب المثلهایی که بلدی دونه به دونه برام بگی...

اونم قبول کرد و شروع کرد:ببین جونم برات بگه 1_(قورباغه که سر با لا بره آب ابو عطا میخونه)

منم گفتم:منظورتون اینه که(آب که سر بالا بره قورباغه ابو عطا میخونه)...

اونم کفت:آره بابا همونه که تو میگی...

2-(خوش آن آبی که از خود چاه درآره)...بنویس ننه نوشتی؟...

-بله دارم مینویسم(خوش آن چاهی که از خود آب درآره)

3-(آب که از سر بگذره چه صد وجب چه یک وجب)

-(آب که از سر بگذرد چه یک وجب چه صد وجب)

4-(آدم تا بزرگی نکنه کوچیک نمی شه)

(آدم تا کوچکی نکنه بزرگ نمی شه)

5-(رویه آسترو نگه میداره وشوهر زن رو)

(آستر رویه را نگه می داره،زن وشوهر همدیگر را)

-خاله سوسن خیلی عصبانی شده بود و(اگه چاقوبهش میزدی خونش در

نمیومد)...گفت: بسه دیگه دختر هرچی ما هیچی نمیگیم تو هی زبون درازی میکنی یعنی می خوای بگی تو بیشتر از ما سرت میشه؟!...

اگه اینجوریه بقیه اش رو خودت برو پیدا کن...شماها فقط بلدین منو

مسخره کنینو ازم ایراد بگیرین ...(آسمون که به زمین نیومده ) که حالا

اومدیمو به فرض هم یه جاهایی اشتباهی هم بگیم چیه(قرآن خدا غلط میشه) تو هم با این(ایرادای بنی اسرائیلیت)پاک عصابمونو بهم ریختی

چیه نشستی(آسمون ریسمون بهم میبافی)...بذار به سن من برسی اون

موقعست که بهت بگم(یه من ماست چقدر کره داره)بعد بهت میگم حالا تو یه دونه ضربالمثلو برام درست بگو ...اگه تونستی به خدا نمی تونی

(حالاببینیمو تعریف کنیم) وایسا به سن من که برسی حتی اسمتو هم فراموش میکنی حلا می بینیم(جوجه رو آخر پائیز می شمرن) یا به قول معروف(شاهنامه آخرش خوشه)...

خلاصه که ول کن معامله بنود همچین با حرفای بی سزر و تهش منو به رگبار بسته بود که حتی به من مهلت نفس کشیدن نمی داد چه برسه به حرف زدن و از خود دفاع کردن ... منو بگو(اومدم ثواب کنم کباب شدم)بالاخره حرفاش تموم شد و یه نفس عمیقی کشید و یه خستگی در کر به نظر من اگه خاله سوسن عصبانی بشه همه ضرب المثل ها رو درست می گه ... پس بهتره ضرب المثل ها رو وقتی عصبانی میشه ازش پرسید اینجوری دیگه آدم مجبور نمی شه ازش ایراد بگیره ولی من موندم چه جوری باید عصبانیش کرد...این کاری که من کردم فکر نکنم درست باشه چون بعدش اینقدر ناراحت میشه که هم خودم سرم درد میگیره از حرفاش و هم خودش نفسش بند میاد پس بهتر دیدم که کار رو اینجا به اتمام برسونم و دیگه ادامه اش ندم و بگذرام یک هفته ای از این ماجرا بگذرد که هم او استراحت کرده باشد و هم من ...ولی اگه هرکس دیگه ای جای من بود خیال خودشو راحت می گرد و راستشو بهش می گفت حالا میخواد بهش بر بخوره یا نه فرقی براشون نمی کنه...ولی من اصلاً دوست ندارم مسخره اش کنم و دلش رو بشکونم ... حاضرم خودمو به عذاب بندازم و ازش حرف نامربوط بشنوم ولی او را از خودم نرنجانم ... حالا بقیه را می گذارم برای هفته آینده شاید بتونم ضرب المثل های درست بهش یاد بدم به امید آن روز برام دعا کنید که موفق بشم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضدونقیض، ضرب المثل، اشتباه، فامیل، کباب،  

تاریخ : سه شنبه 13 فروردین 1398 | 08:59 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مدینه گفتی وکردی کبابم)

یک نقل قولی دیگر اینبار از یک دختر 24ساله ای که برایتان میگویم...قضیه از این قرارکه دختر گفت:من دختری سرزنده وشاداب بودم وهیچ غم وغصه ای نداشتم واز 15 سالگی مدام برایم خواستگار می آمد ومنم در جوابشان میگفتم ...میخواهم ادامه تحصیل بدهم وقصد ازدواج ندارمو...مدام از اونا ایراد میگرفتم...آخه هیچکدامشان از نظر کاری ویا مالی کامل نبودند...یعنی یکیشون کار داشت ولی خونه وماشین نداشت...واون یکی کار نداشت ولی خونه و ماشین داشت...وودیگری همۀ اینارو داشت ولی قیافه واخلاق نداشت...خلاصه که همه چی جور نبود...وبعضی دیگرهم زندگی مرفه ای نداشتند یعنی سطح زندگیشون از من پائین تر بودو....مادرم همیشه به من میگفت:تو خیلی ایراد میگیری اونم چه ایرادهائی(ایرادهای بنی اسرائیلی میگیری) وهمه اش رو این بنده خداها عیبو ایراد میذاری تو فکر میکنی خودت بی عیبو نقصی نه جونم اینطوریا هم نیست...آخر میترسم هیچکی نیاد تورو بگیره وبقول معروف(رو دست ننه ات باد کنی) حالا همه خیال میکنند که ما نمیخوایم تورو شوهرت بدیم آره بابا(میخوایم ترشی بندازیمت)...آخه بچه کمی توقعت رو بیار پائین  واز اینو واون انقدر ایرادنگیر...بنده خدا چند روز دیگه که از قیافه بیافتی دیگه یه خواستگار هم برات نمیاد...بعد اون موقع میخوای چه خاکی تو سرت بریزی (انقدر لجبازی نکن وبه بختت لگد نزن)...مادرم راست میگفت کم،کم داشتم پیرمیشدم ودیگه خواستگارهام کم میشدند ...بطوری که دیگه هیچ خواستگاری نداشتم با اینکه مدتی هست که درسم تمام شده والان با وجود داشتن لیسانس هنوز بیکارم وگوشۀ خونه نشستم وبه قئل معروف منتظر بختمم...با اینحال هیچ درآمدی هم ندارم  ونمیخوام تا ابد سربار پدر ومادرم باشم...ویکی از دوستانم شمارو به من معرفی کردوگفت: شاید بتونید مشکل منو حل بکنید وراه چاره ای جلو پام بذارید...از شما ممنون میشم در این زمینه کمکم بکنید.

من یهو یاد اون پسر جونی افتادم که چند روز پیش به پیشم اومد و مشکلی مشابه ایشون داشت...وسریع اونو براش مطرح کردم ویه قرار ملاقاتی برای جفتشون گذاشتم ...وخدارو شکر که با چند جلسه گفتگو به روحیات همدیگر واقف شدند البته با این چند جلسه نمیشه همدیگر را شناخت ولی اینجور که پیدا بود همدیگر رو پسندیدند وزندگی مشترکشون رو آغاز کردندوهمچی بخیرو خوشی تمام شد...البته خیالنکنید که من بنگاه همسریابی دارم اصلاً اینطور نیست من فقط خواستم یه کار خیری کرده باشم فقط همین...ولی سعی میکنم برای دیگران وخود وخانواده ام فردی مفید باشم.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مدینه، کباب، عروسی، خواستگاری، دختر، پسر، ازدواج،  

تاریخ : جمعه 24 اسفند 1397 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic