(معضل اجتماعی)

پول،کار،ازدواج...البته اگرهمۀ اینها با هم باشد حرفی نیست؛بلکه خیلی هم خوب وبجاست،ولی موقعهائی پیش می آید که کارهست ولی ازدواج نمی شود کرد؛حالا این موضوع چه برای پسرها وچه برای دخترها فرقی نمی کند باز پیش می آید،اما یک موقعهائی هست که ازدواج جور می شود ولی کار نیست...والا این اصلاًعادلانه نیست آخه یکی نیست بگه خرج زندگی را چه کسی باید بدهد.

حالا یک موقعهائی هم هست که کار وازدواج هردو جفتو جورمی شود ولی 3 یا 4 ماه یا شایدهم بیشتر تأخیرحقوق پیش می آید حتی شده تا یکسال هم طرف حقوقی برای کارش دریافت نکرده ...حال اینو باید چی گفت؟!...

ولی یک موقعهای بخصوصی هم هست که همۀ اینها(پول وکار و ازدواج) بروفق مراد پیش می رود که اینهم خیلی کم پیش می آیدو... می شود گفت:این مورد برای همه کارساز نیست،پس می توان گفت: به قول معروف(آرزوبرجوانان عیب نیست)مگر اینکه این سه مورد(پول وکارو ازدواج)مثل تاس انداختن باهم جوردربیاید،مثل جفت شیش بشود ...البته اگر اینجوری پیش بیاید می گویند یا نصیب و یا قسمت ...این دیگه خواستِ خداست واگرهم جور درنیاید باز هم گردن خدا حساب می شود؛هیچوقت نمی گویند شاید خودمان کم کاری کرده باشیم ویا شاید رئیس مان برای جریمه کردن ما حقوق مان را کم داده و...چون خودشان ازبس بدنبال کار گشتند وبی فایده بوده بگویند:تقدیرمان اینطوری بوده وحتماًحکمتی درکار است...واگر کار پیدا می شد حتماً یک بلائی هم برایم نازل می شد...ویا بهانه های دیگر بیاورند که کار کجا بود؟!...همۀ اونهائی هم که کار دارند پارتی بازی می کنندو کار رو به فکو فامیلای خودشون می دهند...دیگه کاری برای ما بیچاره ها نمی مونه و...

بنظر من باید برای اینکه به هدفمان نزدیکتر بشویم باید بیشتر تلاش کنیم،یعنی اول کار بعد پول فراوان بعد مسکن ودرآخر اگرعمری بود ازدواج...الآن که خوب فکر می کنم بیشتر جوانها همه می خواهند همین راه را پیش بگیرند...ولی کو کار؟!...کوپول؟!...کومسکن؟!...و کوازدواج؟!...حال تا جوانها بخواهند به هدفشان برسند بقول معروف باید (موهاشون مثل دندوناشون سفید بشود)وآنقدر منتظر بمانند که این چند معضل بخودی خود حل شود واین هم چیزی است غیرممکن ؛البته ما که قدیمی ترهستیم وبه فرض مثال(چند پیراهن بیشتراز اونا پاره کردیم)یعنی درزندگی به تجربیات زیادی دست پیدا کردیم؛باید به آنها تا جائی که بتوانیم کمک کنیم تا آنقدرمنتظرنمانند...البته اگر خودمان در زندگی کم نیاوریم ...چون همانطور که همه درجریان امر هستید زندگی برای همه سخت می گذرپس چاره ای جزء تحمل کردن نداریم ...به امید اینکه بتوانیم برای جوانهای آینده سازان مملکتمان کمک حالی باشیم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، اجتماعی، معضل، پول، کار، ازدواج،  

تاریخ : دوشنبه 16 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ازاین شاخه به آن شاخه پریدن)

یک پسر نوجوانی بود که پدرپیروناتوانی داشت .اومی خواست که تو درآوردن خرج خانه اشان به پدر پیرش کمک کند ...ولی پدرش راضی نمی شد که پسرش درسش را بخاطر کمک به خانواده ول کند؛ ولی پسر خیلی اسرار کرد وپدر گفت:باش قبول ولی به شرط اینکه تو فقط می تونی تابستانها که مدرسه تعطیل شد به سر کار بروی در غیر اینصورت اصلاً اجازه نمی دهم از درس بزنی وآینده ات را بخاطرما خراب کنی ...تو باید درس بخونی ویه دکتر یا مهندس ویا....دلت می خواد بشی نه مثل من بی سواد که حتی نمی تونم امضاء پای هر ورقه ای که کار فرما بهم میدهد بزنم وباید به جای امضاء انگشت بزنم و...

تعطیلات تابستان فرا رسید وهمانطور که پدرگفته بود شد؛ پسراولین کاری که پیدا کرد چلوکبابی بود که درآنجا مشغول به کارشد آنهم به عنوان ظرف شور...اینکار برای پسر خیلی سخت بود وحدود یک هفته بیشتر دوام نیاورد...با اینکه حقوقش بد نبود ماهی(80 هزارتومان) بود ولی او نتوانست آنجا بماند واستفاء داد.

روز بعد یک کار دیگر پیدا کرد گالی کفش بود واین کار کمی آسونتر از شغل قبلیش بودوحدود یکماه آنجا بود؛وحقوقش(60 هزارتومان)بود ولی باز از این کار خسته شد ومدام میگفت:حقوقش کم است حتی کفاف کرایه ماشین برای رفت وآمدم هم نمی دهد.

از این کار هم آمد بیرون ویه کار دیگه پیدا کرد شاگرد سوپری محل شد ؛در عرض یکماه حقوقش(50 هزارتومان )شد ولی دیگه بونه ای نداشت که بگوید باید کرایه ماشین بدهد سوپری سرکوچه اشان بود ...ولی باز خسته از کار شده ومدام غرمیزد.

خلاصه که تعطیلات تابستان تمام شد و او به مدرسه رفت ومشکلی برایش پیش نیامد به قول خودش حداقل یه استراحتی میکند و...تا تابستان دیگر خدا بزرگ هم بزرگترمیشموهم قویتروازپس هرکاری برمیام.

تابستان رسید و دوباره پسرک دنبال کارگشت اینبار به سختی کارپیدا کرد...او به یک کابینت سازی رفت وبعد مثل همیشه سختی کاراو راخسته کرد وآن تابستان هم مدام بدنبال کارگشت وبه ترتیب (نجاری، قنادی،گچ بری،خشکشوئی،ساندویچی و...)خلاصه به هر کاری که دست میزد بعد یک مدت ازآن خسته می شد.

پدربزرگش بهش میگفت:تو مثل کلاغی می مونی که همه اش(ازاین شاخه به آن شاخه می پری)آخر هم چی(همه کاره وهیچ کاره هستی) آخه اینم شد کار؟!... مادر بزرگ هم به طرفداری از او میگفت:بچه بنده خدا ولی هیچ وقت(ازتنگ وتا نیافتاده) یا چیکار کنه بچه(همه فن حریف) همه کار بلد شده،پسر هم که این چیزها رو می شنید به روی خودش نمی آورد و(ازاین گوش می گرفت وازآن گوش درمیکرد)؛ پدرش میگفت: (هر که طاوس خواهد جورهندوستان کشد)وقتی بچه بخواد چیزی فراتر از اونی که هست بشه یعنی پول زیادو کارکم... همین میشه دیگه سر یه کاربند نمیشه و...به قول قدیمیها که میگند: (هرچقدرپول بدی آش میخوری)...بعد نوبت عمه اش میرسید که میگفت: (میخواد ره صدساله رویه شب طی کنه) مگه ایرادی داره؟!... بعد نوبت عمویش شد وگفت:بچه میخواد تلاش کنه که(ازفرش به عرش برسه)والا ما که نتونستیم بذارببینیم اومی تونه یا نه؟!...امتحانش مجانی ؛بعد رسید به مادرپسر وگفت:(ازهرچه بگذری سخن دوست خوشتر است )؛مادر بزرگ گفت:حالا بگذریم ازاین حرفها بگو ببینم سال دیگه میخوای چیکاره بشی؟!...آخه میخوام پزکارکردن نوه ام روبه همسایه ها بدم(پزعالی وجیب خالی).

خلاصه که قضیه همینجا تمام نمی شود واین داستان سر دراز دارد که (سربزرگش زیرلحافه).




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، از این شاخه به آن شاخه پریدن، مسخره، تمسخر، کار، شغل،  

تاریخ : شنبه 6 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(هر کسی را بهر کاری ساختند مهر آن رادر دلش انداختند)

یکروز که تو پارک نشسته بودم و داشتم به خاطرات دوران نوجوانیم فکر میکردم یکهو یاد دوستم افتادم که هر وقت ازش می پرسیدید در آینده می خواهی چه کار شوی میگفت: دکتر ،پرستار ،مهندس ،وکیل ،خلبان،مخترع ،جهانگرد ،تاجر ،...وهروز برای خودش انتخاب شغل میکرد یک آن به یادش افتادم و پیش خود گفتم بهتربا او تماس بگیرم ...منکه شماره ای ازش ندارم ...بهتر اسمشو تو اینستا گرام سرج کنم وباهاش چت کنم  آخه مخوام بفهمم بالاخره چی کار شد؟!...خلاصه با هر مکافاتی بود پیداش کردم اول مرا نشناخت بعد از کمی چت کردن بهش آشنائی دادم گفت:اوه تازه یادم اومد شیوا جون توئی یادت همیشه ازم می پرسیدی می خوای چی کار بشی؟...درست نمی گم؟!...منم در جوابش گفتم:آره بابا خودمم خب بالاخره چی کارشدی؟!...او شروع کرد:تا همین 2 روز پیش توی کارگاه فرش بافی مشغول به کار بودم ولی به علت دید کمم کافرمام عذرمو خواست ...قبل ترش هم توکارخانۀ نساجی کار می کردم که اونم به خاطر حقوق کمش خودم استفا دادم...قبل ترش هم تو آرایشگاه زنونه کار می کردم اونجا کارم مانیکور بود که اونم مدام کار مشتری رو خراب میکردم از اونجا اخراج شدم...قبل ترش هم توکارخانۀلوازم بهداشتی کار میکردم...اونم تولید دستمال های مختلف، پوشک بچه و...بود اونم با دستگاه های مختلف وخطر ناک ولی من حدود 2 سال براشون کار کردم ومیشه گفت به همۀ دستگاه های آنجا وارد بودم...ولی از بخت بد من رئیسمان ورشکست شد وهمۀ مارو اخراج کرد...منم بهش گفتم :خب این کارهائی که تو گفتی هیچ ربطی به شغل هائی که میخواستی در آینده انتخاب کنی نداشت پس چی شد که به اینجا رسیدی؟!...گفت:والا چی بگم من در آخر رشتۀ معلمی رو انتخاب کردم ومدرکش را هم گرفتم ...ولی با اینکه همه جا به معلم احتیاج داشتند ولی خودم نرفتم چون حقوقش کفاف زندگیمو نمی داد بنابر این طرفش هم نرفتم ومجبور شدم به این کارهائی که برات گفتم دست بزنم والان هم بیکارم مثل آدمی شدم کهبهش میگن(همه کاره وهیچ کاره) مثلاً خواستم همه فنی رو یاد بگیرم شاید در آینده بدردم بخورد وبقول معروف(با یک دست که نمی شود دوتا هندونه برداشت) ولی نشد که بشه ...حالا هم در خانه به مادرم کمک می کنم ...حداقل بدرد آینده ام که می خوره ومیشم یه خانوم خانه دار چطور خوبه؟!...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: انتخاب شغل، کار، شغل، بی کاری، داستان، طنز، ضرب المثل،  

تاریخ : یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کار را که کرد؟آنکه تمام کرد

می خوام اینبار در مورد یکی از دوستانم که خیلی تنبل و بیکار بود برای شما صحبت کنم این وستم که اسمش محمود تُپُل بود ...همینطور که از لقبش پیداست محمود خیلی تپل و آنقدر که حتی اگر از تشنگی یا گرسنگی هم می مرد حاضر نبود دست به کاری بزند و مادرش بنده ی خدا آب و غذایش را بقول معروف تو گلوش می ریخته خلاصه که همه کار های اورا مادر و خواهرش انجام می دادند(البته ببخشید که اینو می گم بغیر از رفتن به سرویس بهداشتی و نظافت شخصیش)...

البته من هم بعد از اتمام درسم هرچقدر دنبال کار گشتم کاری پیدا نکرده بودم و الان حدود یک سال می شود که شاگرد آهنگری شده ام و اوستام خیلی آدم با انصافی هست و خیلی هنرها به من آموخته بود

یک روز که داشتم به سرکار می رفتم دیدم محمود با مادرش توی میوه فروشی بودند ژیش خود گفتم:چی شده محمود همراه مادرش اومده خرید...

بعد جلورفتم و محمودو صدا کردم تو هم تا منو دید خیلی آرام به طرف من آمد ازش موضوع را پرسیدم او هم گفت الان حدود یک هفته ای هست که پدرم زمین گیر شده و همانطور که می دانی پدرم بنا است و در هنگام کار پاش لیز خورده و از طبقه سوم ساختمان نیمه ساخته به زمین افتاده و پاش شکسته و پدرم به مادرم گفت که باید از این به بعد محمود به جای من به سر کار برود...

وما هم از فردای آن روز بالاجبار همراه مادرم به هرکجا که بگی رفتیم ولی از کار خبری نبود تو که خودت خوب می دونی منآنقدر بی حالم که حتی درس را هم نیمه کاره ول کردم و در خانه نشستم و حتی نای بازی کردن با بچه های محل را هم نداشتم ولی حالا مجبورم به سرکار بروم وگرنه پول خورد و خوراک اهل خانه و دوا و درمون پدرم رو از کجا بیاریم...

من هم گفتم: تازه تو خودت که وضع مننو بهتر می دونی تازه من که با این همه درس خوندن با دیژلم حسابداری هنوز کار مناسبی ژیدا نکردم تازه این هم دل اوستام به حالم سوخته ومنو از یک سال پیش قبول کرده و یک حقوق اندکی هم به من می دهد که حتی پول کرایه ماشینم هم نمی شود و مجبورم همیشه مسافت زیادی رو از خانه تا سرکار طی کنم و حقوقم فقط صرف خرید کتاب درسی ام می کنم تا بتوئانم بلکه از راه درس به جایی برسم...ولی نگران باش من هم البته قول نمی دم ولی باز سعی می کنم یه کاری برایت پیدا کنم .

و بعد ازش خداحافظی کردمو رفتم و کار من شده بود اینکه زود تر از موقع مقرر از خانه می زدم بیرون و دنبال کار برای محمود می گشتم ولی ببیفایده بود.یه روز وقتی دیربه سرکار رفتم اوستام خیلی ناراحت شد و بهم گفت : بچه تاحالا کجا بودی ؟ یک ربع است من مغازه رو باز کردم

و من هم از ا عذر خواهی کردم و موضوع کار ژیداکردن برای دوستم را برایش گفتم...

اوستام گفت: (کوری عصا کش کور دیگر بود)خیلی خب از فردا به دوستت بگو بیاد اینجا ببینم چی می شه.

از فردا محمود و من با همدیگر به آهنگری رفتیم هفته های اول خیلی برای محمود سخت سخت بود به این صورت که روز اول اوستا هر کاری می کرد او خسته می شد و می گفت: اوستا خسته شدم میشه با دست چپم بِدَمَم؟ –بادی که برای تنور آتش دمید که آتش گربگیرد و آهن را گداخته کند تا شکل بگیرد-

اوستا هم می گفت: باشه تو فقط حرف نزن و بِدَم.

چند دقیقه دیگر که گذشت گفت: اوستا (این کار حضرت فیل) حالا میشه با دو دستم بدمم؟

اوستا با عصبانیت می گفت: خیلی خب بدم.

محمنود چند دقیقه بعد گفت: اوستا میشه بشیبنم و بدمم؟

اوستا که (کارد به استخوانش رسیده بود) گفت: ای که جونت بالا بیاد تو فقط بدم.

و بعد از چن دقیقه دیگر محممود گفت: اوستا خیلی گشنه ام شد میشه چیزی بخورم؟

اوستا گفت: آخه بچه یه لحظه (دندون به جیگر بذار)الان کار تموم میشه (کار را که کرد انکه تمام کرد)

دوباره چند دقیقه بعد محمود گفت: اوستا دارم می میرم میشه دراز بکشم و بدمم؟

اوستا که (کارد بهش می زدی خونش در نمی آمد)با داد و هوار گفت:تو بدم ...بمیر و بدم

دیگر تا وقتی کار اوستا تمام شود صدائی از محمود در نیامد و همه اش داشت می دمید تا اینکه اوستا بهش گفت:خب دیگه اینم تموم شد-رو کرد به من و گفت- بر یه لقمه غذا رو که گذاشتم رو گاز داغ کن و به این بیچاره فلک زده بده تا خونش نیفتاده گردن ما

و من هم رفتم تا به داد محمود برسم و آن ورز خیلی به محمود و اوستا سخت گذشت...

بالاخره بعد از چند سالی که من و محمود ژیش اوستا اهنگر کار کردیم هر کداممان برای خودمان اهنگری اهر شدیم به قول اوستا(هیچ کاری نشد نداره) و من و محمود هم از پیش اوستا رفتیم و هرکداممان جداگانه مغازه اهنگری برای خودمان زدیم و هر دو هم در کارمان موفق شدیم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، تنبلی، ضرب المثل، آهنگر، آهنگری، کار،  

تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین 1398 | 07:41 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آرزوی نه چندان بزرگ)

همانطور که همه میدانید آرزو از زمانی شروع میشود(البته به نظر من)که وقتی بچه هستیم به سراغ ما میاید که پیش خود میگوییم:کی بزرگ میشوم تا بزرگترها در مورد هر کاری ازم نظر بخواهند ویا اینکه کی بزرگ میشویم تا مثل بزرگترها کار کنیم وکسب درآمد کنیم وهیچوقت محتاج آنها نباشیم ...ولی همین باصطلاح بچه وقتی که بچه هست هیچ کمبودی در زندگیش پیدا نمی کند وهمیشه همه چیز برایش مهیاست ...وجز خوشی وتفریح و گردش کردن فکرش را مشغول نمیکند...حالا که بزرگتر میشود هزار مشکل در زندگی روزمره اش برایش پیش می آید.

1-وقتی درسش تمام میشود باید چقدر دنبال کار بگردد تا بتواند شکم خود را سیرکند.

2-بعد که کار مناسب را پیدا کرد باید ازدواج کند وتشکیل خانواده بدهد.

3-وقتی هم که وارد زندگی مشترک شد آنوقت گرفتاریهای اصلیش شروع میشود.

4-تازه باید به فکر خوردو خوراک خود واهل وعیالش باشدو

5-بعد نوبت خرج ومخارج تحصیل بچه ها پیش می آید و...

6-بعد آن مخارج عروسی و...

7-تازه بعد از آنهم سر وکله زدن با بچه ها شروع میشود واخلاق بچه ها نسبت به آنها(بزرگترها) وسر ناسازگاری گذاشتن وبی احترامی به بزرگترها...

8-ترد شدن از بچه هاو...

9-ودرنیمۀ آخر فرستاده شدن به خانۀ سالمندان و...

10 –در آخرهم مرگ ...

آیا این آرزوهای بچه ها سرانجام خوبی خواهد داشت و...اگر غیر این باشد که باید گفت:کاش هیچ وقت بزرگ نشویم وهمیشه در کودکیمان بمانیم وخوش وسر حال به زندگیمان ادامه دهیم...




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: آرزو، داستان، کار، شغل، مشکل، جامعه، بچه،  

تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1398 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سر دو راهی موندن)

قدیم ها همۀ مردم برای هرکاری سر دو راهی میموندند که چه کاری را انجام بدهند که بهترهست مثلا چه غذائی بخورند ویا چه لباسی بپوشند ویا چه رشتۀ تحصیلی را انتخاب کنند ویا چه شغلی ویا چه خانه وچه ماشینی و... ولی حالا چی؟!...الان مردم همۀ دغ دغشون اینه که از چه راهی نون در بیارند که بتوانند شکم خود وخانواده اشان را سیر بکنند ویا اینکه آیا انقدر پول در میارند تا بتوانند برای خود وخانواده اشان یه سر پناهی بخرند یا نه؟!...واگر هم خانه ای خریدند بعدش میتئانند یه ماشین دست دوم بخرند تا بتوانند با آن مسافر کشی بکنند یا نه؟!...خلاصه که مشکلات مردم یکی دوتا نیست ...بعضی ها به نان شب هم محتاجند بطوری که به گفتۀ خودشان که میگویند (آدم از گرسنگی سنگ بیابون هم که گیرش بیاد میخوره)...به نظر من الان هیچ دو راهی  سر راه تک ،تک ما نیست برای زنده موندن به هر کاری تن در میدهیم... بقول معروف(ما زندگی نمیکنیم بلکه داریم زنده مانی میکنیم) خدا بداد ما وآیندگان ما برسد.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: دو راهی، سر دو راهی، قدیما، پول، کار، انتخاب، غذا،  

تاریخ : شنبه 17 فروردین 1398 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات


(انتخاب شغل)

انتخاب شغل

آن قدیم ها انتخاب شغل بستگی به جسه یا تیپ طرف داشت واینکه در جوانان بیشتر باب بود آنها برای اینکه بیشتر کلاس بگذارند یا بقول معروف پرستیژشان بالا بره ویا اینکه به دوست وآشنا پز بدهند شغلی را انتخاب میکردند که دهن پر کن ویا جیب پرکن باشد؛ولی حال اگر حسابش راهم بکنید آن فرد از سن پایین(8 یا9)سال  شروع به کار کرده یعنی وارد بازار کار شده وبقول خودش تا به سن جوانی برسد پول پارو کرده وسرد وگرم روزگار را چشیده...حال دریغ از اینکه طرف سواد کافی ندارد حتی نمی تواند اسم خودش را بنویسد ویا حتی امضا هم بلد نیست بکند وهمیشه پای اوراقی که در اداره بهش میدهند انگشت میزند ویا یک مهر انگشتری که همیشه همراهش هست بوسیلۀ آن امضا میکند...ولی حالا چی این همه جوان در مملکت ما هست که با وجود مدرک فوق لیسانس ویا حتی بیشتر از آن باز یا بیکارند ویا اگر هم کاری داشته باشند آنهم با یک ماشین اوراقی که زیر پایشان هست میروند مسافر کشی میکنند...و اگر از آنها بپرسید ازکارشان راضی هستند میگویند مگه چاره ای دیگر هم دارند ...و در آخر میگویند از بیکاری یا دزدی ویا گدائی که بهتره...خلاصه که هرکسی به یک نحوی به شغلی مشغوله...وبعضی ها هم از بیکاریشان لذت میبرند که آنها از دستۀ بچه پولدارها هستند که برایشان این چیزها مهم نیست چون بقول خودشان پدر روزی رسان است ...در صورتی که جوانانی که به درس وزندگی اهمییت میدهند میگویند (ازتو حرکت از خدا برکت)ودر کل خدا روزی رسان است.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، مشکلات جامعه، مشکل، جامعه، کار، بی کاری، انتخاب شغل،  

تاریخ : چهارشنبه 14 فروردین 1398 | 08:38 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سه دوست آنتیک)

سه دوست معروف به(پ،ن،پ)،(دو حالت داره)،(ضرب المثلی) البته اسمهای اصلیشون این نبود.

جعفر ملقب به(پ،ن،پ)،منور ملقب به(دوحالت داره)وحمید ملقب به (ضرب المثلی)این لقبهارو مردوم رو اونا گذاشته بودند....خلاصه که این سه دوست بعد از سالیان دارز که از هم دور بودند خیلی اتفاقی همدیگر را در خیابان دیدند وحالا بقیۀ ماجرا...

حمید= به به...عجب که ما (چشممان به جمال شما روشن شد)بهتر بگم (صد سال به اون سالها یا این سالها)سلام دوستان عزیزو شفیق حالتان چطور است؟.

جعفر= سلام به همگی شماها چطورید؟.گفتی چی؟ چشممان روشن !!...(پ،ن،پ) قرار بود از دوری شما تا ابد چشممان تاریک بماند پس تا حالا باید کور میماندیم و زندگی رو با مشقت بگذرونیم.

منور=به سلام دوستان شما چطورید؟.بذار به هم برسید بعد گلگی کنید از قدیم گفتند(گلگی هات بسرم ایشاالله عروسی پسرم) یا اینکه(کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه)که اونم دوحالت داره یا کوه به کوه میرسه که این غیر ممکن ولی بعضی موقع ها شاید هم برسه اونم به علت فعلو انفعالات زمین مثل زمین لرزه وآتشفشانها که اونم دوحالت داره یا میشه یا نمیشه...

حمید=بس کنید دیگه بچه ها بعد از عمری بهم رسیدیم انقدر کشش ندین ببینم شیطون از کی تاحالا توهم مثل من ضرب المثل میگی (کوه به.......آدم به......) نبادا تنت خورده به تن ما ؟!...

منور=بابا خواستم حرفی زده باشم که اونم دو حالت داره یه موقع نگین طرف کم آورده که اگه کم بیاره که بدا به حالش و اگه کم نیاره که فبها...

جعفر=ای بابا کوتاه بیاین دیگه (پ،ن،پ) اگه بخواین این قضیه رو ادامه بدین که تا فردا رد باره اش باید حرف بزنیم...اگه شما ادامه اش بدین هم کوه به کوه میرسه و هم آدم به آدم ول کنید این بحث های پوچ روبریم سر اصل مطلب...هر کدوم بگید چیکاره شدید ؟آیا به آرزوهاتون رسیدین یا نه؟.

منورمن کارم وکالت...وکیل پایه یک هستم ویه دفتر کار هم به تازگی اجاره کردم تازه اول کارمه که اونم دو حالت داره یا کارم میگیره ؟یانه؟ که اونم دو حالت داره اگه بگیره که فبها واگر نه که بدا به حالم...

حمید=چه خوب شد(آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم)من تو یه اداره کار میکنم  وچند مدتیست که رئیسمان داره سرمون رو کلاه میذاره وازمون کار زیاد میخواد ولی درقبالش حقوق کمی به ما میده وهمه ازش شاکیند وحالا ما دنبال یه وکیل با انصاف میگردیم تا بتونیم از او شکایت کنیم ودر ضمن اگه وکیل هم پیدا بشه میخواد پول کلانی از ما بگیره...واین با بودجۀ ما جور در نمیاد اگه میشه تو وکالت مارو بکن وانشاالله از خجالتت در میایم.کاش زودترازاینا تورو میدیدم(کور از خدا چی میخواد دو چشم بینا)

جعفر=خب دیگه مسئلۀ تو حل شد حالا نوبت من رسیده ...بنده قبلا  تو یه بوتیک کار میکردم ...وبعد از مدتی صاحبش ورشکست شد و عزر منو خواست  منم بهش حق میدم وقتی کاری نباشه پول هم نیست.... والان هم بیکار وبی عارجلوی روی شما وایسادم ودر بدر دنبال کار میگردم ولی هیچ خبری نیست...

منور =پس در حال حاضر بیکاری؟!...

جعفر=(پ،ن،پ) اومدم از خونه زدم بیرون برای هوا خوری آخه میدونید چیه چون هوای خونه کمی خفه است...واقعاً که(چشم بسته داری غیب میگی)...

حمید=باز ضرب المثل گفتی تو همین چند دقیقه ای که پیش من نشستی یاد گرفتیها...(کمال همنشین در من اثر کرد)...نه اینطور نیست؟!.

خلاصه که این سه دوست روز تعطیلشان را در کافی شاپ با هم گذروندند...وقرار شد از این به بعد روزهای تعطیلشان را همراه با خانواده هایشان باهم بگذرانند ...واینطوری بود که عیالهاشان وهمچنین بچه هایشان هم با هم آشنا شدند وهمگی از این بابت خوشحال بودند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: سه، دوست، آنتیک، پ ن پ، ضرب المثل، حالت، کار،  

تاریخ : چهارشنبه 29 اسفند 1397 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic