(آئینه بین)

یادم میاد در زمان بچه گی ام وقتی فیلمهای تخیلی مثل سوپرمن یا شزم را در تلویزیون می دیدم میخواستم مثل اونا (شخصیتهای قهرمانی فیلمها) باشم ومثل اونا پرواز کنم وسریع به محل حادثه بروم وبه مردمی که احتیاج به کمک داشتند خدمت کنم و...ولی این چیزها در دنیای واقعی هیچ وقت اتفاق نمی افتاد...فقط شبها که میخوابیدم اونم تو خواب برام پیش میآمد ویا به مردم کمک میکردم ویا با دشمنانم مدام درگیر بودم ویا پیروز میشدم ویا شکست میخوردم؛اگه پیروز میشدم البته تو خواب بلند،بلند مثل دیوونه ها می خندیدم واگهشکست میخوردم  بلند،بلند داد میزدم و وحشت زده از خواب می پریدم وبا فریادم بقیۀ اهل خانه را زابرا میکردم... خلاصه این موضعلی برای منو خانواده ام شده بود؛بطوری که مادرم اول به گفتۀ همسایه ها برام فال حافظ گرفت وتوش نوشته بود که:بزودی از گرفتاریها یت رها خواهی شده ودر آسمان خیال آزادانه پرواز خواهی کرد و...مادرم هم گفت:معلوم نیست این چه می گوید...آخه بچه به این کوچیکی مثلاً چه گرفتاری داره که بخواهد ازش رها بشه؟!...اینم بیفایده بود...دوباره همسایه ها بهش پیشنهاد دادند که بهتر براش سر کتاب باز کنید ویاپیش آئینه بین وچه میدونم پیش رمال وفالگیر ببریدش و...مادرم هم همین کار راکرد ومنو پیش آئینه بین برد؛آن مرد اول با چیزهائی که بهش می گفتند قاپک چند تا ازآنها را تومشتش چرخاند ومثل تاس ریختن به روی زمین ریخت وبه آنها نگاه های متفکرانه ای کرد وگفت:بچۀ شما را چشم زده اند ورفت از قفسه ای که درآن شیشه های زیادی که توش پر از علف و به قول خودش گیاهان داروئی بود...و از چند تا از آن شیشه ها مقدارکمی چیزهائی برداشت وآورد وتوی یه تیکۀ کوچک از روزنامه ای را کند وداخل آن پیچید وبه دست مادرم داد ؛مادرم گفت: این دیگه چیه باهاش چیکار کنم؟!...مرد گفت:اینا کمی(اشک چشم مورچه،پای سوسک،نیش مار،دم عقرب وپای مارمولک و...)هستند وباید اونارو خوب بجوشونید ومقدار کمی از آن را در چهار گوشۀ خانه چه از داخل وچه از بیرون بریزید وکمی دیگه روهم در چهار گوشۀ اتاقها وحیاط خونه تون وهمینطور جلوی در خونه بریزید و... تا از چشم زخم همسایه ها بدور باشید و...وتازه یه عرقیجاتی هم هست که آنرا باید برید پیش فلانی که در شهر قم هستش بگیرید وبهش بگید از طرف فلانی اومدم ومشکلت راهم به او بگید تا اون عرق مخصوص رو بهت بده ...خب حالا بریم سر حساب ما که میشه فلان قدر...مادرم هم پولش را داد ورفتیم که نسخۀ آقارو برام بپیچد وبعد هم به پدرم گفت  که جمعۀ همان هفته دوتائی به قم بروند تا اون معجون را بگیرند وهمینطورهم شد ومنو خواهر وبرادرامو گذاشت پیش مادر بزرگم ورفتند...و2 روز طول کشید تا برگردند ...خب دیگه هم فال بودو هم تماشا وهم زیارت هم سوغاتی ...وروی معجون نوشته بود قبل از ناهار وشام نصف استکان میل شود وما هم همینکار رو تا یک هفته ادامه دادیم ...مزه اش خیلی تلخ بود وروز به روزحالمو بدتر کرد به حدی که آب هم میخوردم بالا میآوردم ...ولی هیچ افاقه ای تو خواب شبانه ام نداشت...خلاصه آنقدر حالم بد شد که منو شبونه به بیمارستان بردند وبهم سرم وصل کردند وتا مدت یکه هفته در آنجا بستری بودم و...وقتی به خونه اومدم دوباره همسایه ها که به عیادتم آمده بودند پیشنهاد دادند که ببرش پیش یه روانشناس...مادرم هم همین کاروکرد و روانشناس بهم گفت:آیا میدونستی که هر آدمی روحش 2000 سال قبل از بدنیا آمدن در یه دنیای دیگر زندگی میکنند؟...برای همین هم هست که بعضی مواقع کسی به نظرت آشنا می آید چون در آن دنیا او را دیده اید ویا اینکه خانۀ مجلل وماشین مدل بالائی میبینی وازآن خوشت می آید ولی نمیتونی آنرا بخری...پس در آن دنیای قبلی آنرا داشته اید و... ودر مورد این خوابها که میبینی که در حال پروازی وبعضی مواقع در آب دریا در حال غرق شدن هستی وبعد نجات پیدا میکنی ...اینهم مربوط به آن دنیای قبلیت میشود؛ شاید درآنجا خلبان هواپیمائی بودی ؟! ... وهواپیمایت در روی دریا خراب شده وتو سقوط کردی و...آیا میدونستی که همۀ ما آدمها 8 بار روحشان به این دنیا آمده؟ ودر جسمهای مختلفی مدتی زندگی کرده ایم وحتی ممکن در کشورهای مختلف دیگر هم زندگی کرده باشیم؟...وبعد بمیریم ودوباره به این دنیا البته تو جسم یک حیوان ویا گیاه ویا پرنده ویا حتی حشره ای ظاهر بشویم وبه زندگیمون هم ادامه بدیم و...مثلاً ممکنه از یه شهر یا کشوری بد مان ویا خوشمان بیاد...شاید قبلاً درآنجا مدتی زندگی کردیم وممکن از آنجا به ما خیر یا شری رسیده باشه ...خلاصه همۀ اینا دست بدست هم میده ومارو پریشان حال میکنه این یه چیز طبیعی هست که ممکن برای همۀ ما پیش بیاد وما نباید به آن توجه ای بکنیم وخودمونو در گیر آن بکنیم پس بهتر تا فرصت داریم از زندگیمون لذت ببریم وازش استفادۀ بهینه ای بکنیم .

منم که تحت تأثیر حرفای دکتر قرار گرفته بودم خیلی آروم شدم ودیگه شبها آن کابوسهای وحشتناک را نمی دیدم  واگر هم می دیدم خیلی  راحت  با آن کنار می آمدم وخانواده ام هم از این بابت خیالشان راحت شده بود...اوائل که این خوابها را می دیدم از دیدن  اینجورفیلمها منع میشدم ولی حالا که تونسته بودم خودم را کنترل کنم دیگه اجازه داشتم که دوباره این فیلمهای تخیلی را ببینم؛به نظر من شما هم بهتر خودتون رو درگیر اینجور فیلمها نکنید که باعث پریشان حایتان شود وبه قول دکترها ریلکس باشید وبا مشکلاتتان کنار بیائید وزندگی را به کام خود ودیگران تلخ نکنید بالاخره اینم میگذره پس بهتر از فرصتهایتان به نحو احسن استفاده بکنید.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، پرواز، رمال، آئینه، بین، آینه،  

تاریخ : شنبه 22 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

رویای من

یک روزی طبق معمول من و دوستم داشتیم می رفتیم مدرسه  و صبح زود بود و کوچه هم مثل همیشه خلوت بود . همینطور که مشغول حرف زدن با همدیگه بودیم شنیدیم از پشت سرمون صداهای عجیبی میاد با ترس و لرز آروم سرمون رو برگردوندیم ببینیم چه خبره من و دوستم دیدیم که 4 مرد که قیافه های وحشتناک و هیکل های تنومندی داشتند و بیشتر مثل زامبیها لباس پوشیده و مثل اون ها اداها و صداهای عجیبی از خودشون در می آوردند یه نفرشون چاقو ضامن دار و یکی دیگه چیزی شبیه خنجر و اون یکی شمشیر و اون یکی قمه به دست...به سمت ما می اومدن.من و دوستم هم با ترس و لرز و وحشت و جیغ زدن شروع به دویدن کردیم و اون ها هم پشت سرمون می دویدند و عربده می کشیدند...من و دوستم هم هرچی می دویدیم به ته کوچه نمی رسیدیم ، انگار اون روز کوچه ما مسافتش طولانی تر شده در آخر من به دوستم گفتم: بیا مثل آرزوهامون رفتار کنیم ...مگه هردومون آرزو نداشتیم پرواز کنیم

اونم گفت: خب آره...ولی چه جوری ما که پر و بال نداریم

منم در جواب گفتم: (هیچ کاری نشد نداره) باید تلاش خودمونو بکنیم وگرنه گیر اونا میوفتیم که از صد تا مرگ هم بدتر...هرکاری من کردم تو هم بکن.

بعد من مثل سپر من هر دو دستم رو بطرف جلو گرفتم همونطور که می دویدم هر دو دو ثانیه یکبار به هوا می جهیدیم مثل دو کانگورویی که از ترس شکارچی پا به فرار می گذارند و هِی به هوا می پریدیم و هر دو هیزی که بر می داشتیم جهشمون بطرف هوا بیشتر می شد به حدی که بالاخره موفق شدیم از زمین فاصله بگیریم و بعد آنقدر از زمین بطرف هوا بالا پریدیم که آن مرد ها از دیدنمون کوچک و کوچکتر شدند و کلی از آنجا و آن منطقه دور شدیم هر دویمان آنقدر خوشحال شده بودیم که نگو و نپرس ما اولین آنسان های واقعی بودیم که بدون بال و پر داشتیم پرواز می کردیم و همانطوری که داشتیم پرواز می کردیم از آن بالا منظره هایی زیر پایمان خیلی کوچک و قشنگ بودند اول از بالای ساختمونهای کوتاه و بلند رد شدیم بعد خیابون ها و کوچه های باریک و تنگ و بعد آدمها و ماشین های کوچیک از بالا دیدنی تر بود. بعد منو دوستم بی خیال مدرسه رفتن شدیم و همینجوری بدون هیچ خستگی پرواز می کردیم به حدی که از شهر دور شدیم و به جاده و بعد بیابونهای خشک و بی آب و علف و بعد آنقدر رفتیم تا به دریا رسیدیم بالای آب دریا که رسیدیم اونقدر هر دو احساس خستگی کردیم که پیش خودمون فکر می کردیم مثل هواپیمائی که سوختش تموم شده ما هم خسته و گرسنه شده بودیم و دست و پامون نای حرکت نداشت.خلاصه بالای آب دریا بودیم انگار سنگینی هوای دریا ما رو سست کرد و تعادلمون رو از دست دادیم از اون بالا با سر تو آب افتادیم...

که یکهو از خواب پردیم و دیدم مادرم بالای سرم با پارچ آب خالی وایساده و به من خیره شده و من هم سرتاپام خیس شده بود گفتم: چی شده من افتاده بودم تو دریا هرچی دست و پا می زدم که غرق نشم فایده ای نداشت و آخرم غرق شدم ولی چرا الان من خیس شدم...

مادرم گفت: بدبخت تو خواب بودی ...هی داشتی دست و پا می زدی و هرچی صدات کردم و تکونت دادم بی فایده بود مجبور شدم یه چارچ آب روت بریزم...حالا پاشو تا مدرست دیر نشده زود باش ...برو یه دوشم بگیر و لباساتو عوض کن...دِ یالا دیگه تکون بخور...

منم با ناراحتی بهش گفتم: بابا چه دوش گرفتنی الان شما یه پارچ آب سرد گرفتی روم دیگه حسابی دوش گرفتم دیگه...

بعد پاشدم و رفتم دوش گرفتم و صبحانه نخورده ، خورده سریع ترتیبشو دادم و بطرف مردسه رفتمو چند دقیقه یبار به پشت سرم نگاه می کردم شاید خوابم تعبیر بشه و از مدرسه رفتن خلاص می شم...ولی (زهی خیال باطل)...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: دستان، ضرب المثل، خواب، رویا، رویای من، پرواز، بال،  

تاریخ : سه شنبه 20 فروردین 1398 | 08:01 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات