(دفترچه خاطرات سپیده)

(محدودیت یا ممنوعیت)

زهره امراه نژاد

ما تو یک خانۀ 50 متری که دریک آپارتمان 5 طبقه بود ،زندگی می کردیم؛البته خانۀ ما درطبقۀ پنجم وآخرین طبقه به حساب می آمد؛این خانه یک اتاق خواب 10 متری ویک سالن کوچک 12 متری ویک آشپزخانۀ6 متری وهمچنین یک سرویس بهداشتی که درآن یکحمام کوچک که روی هم می شد گفت 4 متری بود.پدرم می گفت: چه حمام ودستشوئی اش آنقدرکوچک است که مثل قبر می ماند آدم نمی تونه توش تکون بخوره.؛البته برای ما یعنی منو مادروسعیده بد نبود وهیچ مشکلی نداشتیم اما پدرم چون هیکل ورزشکارانه داشت خیلی سخت بود،آخه پدرممربی پرورش اندام بود وتو اتاق خواب کوچکمان یک دوچرخۀ ثابت وچند تا دمبل کوچک وبزرگ ویک تردمیل کوچک(که البته برای اتاق خوابمان بسیاربزرگ بود ،ولی نسبت به تردمیلهای دیگر خیلی کوچک بود)قرار داشت وحسابی جایمان را تنگ کرده بود. همیشه مادرم به پدرم می گفت :خیلی جایمان تنگ نیست تو هم وسائل ورزشیت را آوردی تو خونه ،تازه با این وضعیت همه باید وسط سالن بخوابیم،اینجا نه پارکینگ داره ونه انباری اینم شده خونه،حالا این اسبابهای اضافه رو کجا جاش بدیم ویا اینکه ماشینمونو تو کدو پارکینگ بگذاریم؛فکر کنم از این به بعد از اتاق خواب باید بجای انباری ازش استفاده کنیم وماشین را هم باید جلوی درخونه بگذاریم وشبها از ترس اینکه ماشینو ندزدنش باید چند ساعت یکبار از تو پنجره نگاهش کنیم تا ببینیم سلامت هست یا نه!!...

منهم پریدم وسط حرف مادرم وگفتم:عوضش آسانسور داره اینکه خیلی خوبه .مادرم هم درجوابم میگفت:آره والا اونم چه آسانسوری!!...یا بیشتر موقعها خرابِ یا برق نیست که ازش استفاده کنیم وبیشتر موقعها باید از پله ها رفت وآمد کرد.منهم گفتم:عوضش پول به ورزشگاه ها نمی دیم وخودمون اینجا از پله ها بالا وپائین میریم واینم یک نوع ورزش به حساب میاد اینطور نیست.پدرم که ازاین حاضرجوابی من خوشش آمده بود خندۀ بلندی کردوگفت:((حرف راستوازبچه باید شنید)) ؛مادرم هم بهم گفت: بچه انگار یادت رفته همین چند روز پیش وقتی منو تو وسعیده برای ورزش کردن رفتیم پارک سر کوچه چه اتفاقی افتاد ؟!... منهم گفتم: اوه آنروز رو میگوئی آره خیلی بد بود.

آنروز منو مادر وسعیده برای ورزش ونرمش رفته بودیم به پارک سر کوچه امان همانطورکه داشتیم نرمش های اولیه را انجام می دادیم ؛چند نفر مردو زن با تعجب به ما نگاه می کردند وبا هم حرف می زدندوگه گداری به ما اشاره می کردند؛انگارما آدمهای فضائی بودیموشاید خودمون خبر نداشتیم ویا اینکه انگار داشتیم کار شاغی انجام می دادیم، بعد مادر گفت: بچه ها بیایید برویم کمی دورتر تا از شر نگاه های آنها درامان باشیم. وماهم قبول کردیم وبه همراه مادر شروع کردیم به دویدن مثلاً خودمون داشتیم ورزش دو می کردیم ...بعد وقتی که داشتیم از جلوی آن چند زن ومرد پیر رد می شدیم (البته مجبور بودیم چون راه دیگری نبود)یکی از آنها که مدام دستو پایش میلرزید با صدای بلندولرزانش که مانند جیغ بود روبه ما کردوگفت: چی شده دخترم؟!... اتفاقی افتاده؟!...کسی دنبالتون کرده؟!...دزد دیدین؟!...کدوم بی ناموسی می خواد اذیتتون کنه؟!...بگید تا با این عصام بزنم تو سرش ...یکی دیگر از پیرزنها گفت:بگم نوه ام بیاد حسابشو برسه؟!...آخه نوه ام اونجا داره با اون وسائل ورزشی بازی میکنه...با یه صوت صداش میکنم ها... مادرم  همانطور که آهسته داشتیم می دویدیم از پیر زن ها تشکری کرد وگفت: احتیاجی به این کارنیست ...کسی هم مارو دنبال نکرده فقط با بچه هام اومدیم تو هوای آزاد صبحگاهی کمی ورزش کنیم فقط همین.بعد پیرزن ها نفس راحتی کشیدند وبا خیال راحت با هم شروع کردند به حرف زدن ،وماهم زود ازآنجا دورشدیم.

اینبار یک مرد جوان که روی نیمکت پارک نشسته بود وداشت با دوستش گپ می زد؛متوجه ما شد وبا تعجب به ما نگاه می کرد واو هم همراه با دوستش به ما نزدیک شدند وآنها هم شروع کردند به دویدن در کنار ما ویکی ازآنه گفت: چی شده آبجی؟!...چرا می دوید؟!... ناموساً راستشو بگید کسی دنبالتون کرده ؟!...که با این عجله دارید از دستش فرار می کنید؟!...یا اینکه خدائی نکرده دزدی چیزی ...کیفتونو دزدیده؟!...اگه اینجوریِ بگید تا حسابشوبرسم...کواون دزد بی ناموس. مادرم هم که داشت نفس ،نفس میزد گفت: ای بابا...آقای محترم...این چه حرفیه؟!...ما داریم...ورزش می کنیم...ورزش کردن جُرمِ؟!... چراهمتون این ...سوأل وازمن...می کنید؟!. مرد گفت:ببخشید آبجی... آخه تو این...زمونه اگه...زنی درحال...دویدن دیدید...بی شک بدونید ...که یا کسی ...درتعقیبش...یا دزد کیفشو...زده واو...داره دنبال ... دزد میدود...از این ...دو حالت...خارج نیست.

خلاصه منومادروسعیده برای نفس تازه کردن ایستادیم؛وآنها هم ایستادند تا ببینند آخر کارچه می شود؟!...مادرم گفت: ببین آقای محترم ...ما هیچ مشکلی نداریم...نه از دست کسی فرارکردیم... ونه دزدی به اموالمون زده...که حالا بخواهیم تعقیبش کنیم...دیگه هم سوأل بیجا نکنید...بذارید چند دقیقه ای برای... خودمون ورزش کنیم.

مرد گفت:خب اگه همینجوریباشه...که گفتین،پس چرا نفس،نفس میزدید ...انگارازچیزی ترسیده بودید!!...ما که اینجوری فکر کردیم.

مادرم گفت:ببخشید ها شما هم اگه جای ما بودید...ودرحال ورزش کردن کسی میومد ازشما...سوألهای بیهوده میکرد...حتماً به نفس، نفس میافتادید...الآنهم که شما مثل من دارید... نفس،نفس میزنید...نبادا خدائی نکرده یه آدم بدی دنبالتون کرده... ویا شایدهم یه دزدی اموالتو دزدیده ؟!. مرد ودوستش ازاین سوأل مادرانگارکه جاخورده باشند با تعجب به یکدیگرنگاهی کردندو دیگر سوألی نکردند واز پیش ما رفتندتا به کار معلوم نیست خودشان برسند.

ما هم همراه مادر آرام وآهسته قدم زنان به خانه رفتیم وقرار شد دیگر درپارکها ورزش نکنیم وعوضش درورزشگاه بدن سازی ثبت نام کنیم اینجوری بهتر شد دیگه کسی سوألهای بیجا ازمون نمی کنند.

من مانده ام که چرا ما خانومها نباید درهوای آزاد ویا همون فضای باز بدون هیچ مزاحمتی ورزش کنیم؟!...ولی مردها خیلی آزادانه درهر کجا که دلشان بخواهد براحتی ورزش کنند؟!...وکسی هم از آنها نمی پرسد که چه اتفاقی  براتون افتاده؟!...این هم شانس ما خانومهاست که باید از هر چیزی ممنوع یا محدود باشیم این عدالت نیست. 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ورزش، بانوان، پارک، دویدن،  

تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش یازدهم

سپیده-وقتی از اون مرتیکه طلاق گرفتم من میخواستم بچه رو ازش بگیرم ولی اون خیلی آسون از بچه اش گذشت، البته این برای من خوب بود ولی آنقدر خوشحال بودم که فکر عاقبت کار رو نکردم؛خب خودت که بهتر می دونی اون اوائل چقدر دنبال کار گشتم ولی بی فایده بود ومامانو بابام که نه منو قبول کردن ونه بچه رو آن موقع هم نمی دونم چجوری دولت فهمیده بودو بچه رو ازم گرفتند وتحت حمایت پرورشگاه قرار دادند وقرار شد که دولت تمام هزینه های مربوط به بچه را متقبل شود تا زمانی که من بتوانم از احدۀ خرج بچه بر بیایم در پرورشگاه خواهد ماند؛ولی افسوس خودت که وضع منو می بینی به چه حال و روزی افتادم برای چندر غاز چه روهائی به چه گسائی انداختم حالا خودت بگوبا چه روئی پیش بچه ام برم فکر می کنی اون یه مادر معتاد روقبول می کنه... نه واللا نه بلا به خدا قبول نمی کنه ...حالا بفرضم قبول کنه آیا دولت اونو به من میده بازم نه پس باید بی خیالش بشم حداقل میدونم اگه منم نرم سراغش بالاخره یه خونوادۀ خوب پیدا میشه و سر پرستی اونو به عهده می گیره خلاصه اون خوشبخت میشه همین برام بسه دیگه...

مهلا-نگفتی چجوری گرفتار( بقول معروف)این بلای خانه مان سوز شدی؟!.

سپیده-والا چی بگم؛بعد این ماجرا که نه راه پیش داشتمو نه راه پس همینجوری بی هدف برای خودم تو پارک نشسته بودم وتو عالم خودم بودم که دیدم یه خانم نسبتاً جون که ظاهر شیکی هم داشت کنارمن نشست وبعد از چند لحظه ای که گذشت رو به من کردو گفت:چی شده دختر جون چرا ناراحتی ؟ اول به حرفاش توجه ای نکردم؛بعد دوباره سوال کرد ولی اینبار با لحنی آرامتر ومن هم که آنموقع پولی نداشتم وخیلی هم گرسنه بودم چاره ای جز این نداشتم وهمۀ ماجرا رو براش تعریف کردم واینکه جای برای رفتن وهمینطور کاری هم ندارم وازش خواهش کردم که اگه می تونه یه کاری برام جور کنه واو هم کمی فکر کردو بهم گفت :باشه یه فکری برات می کنم حالا پاشو دنبال من بیا ؛بعد منو برد خونۀ خودش وباصطلاح شکم مارو سیر کرد بعد هم یه جا خوابی بهم داد.البته اون خانم با دونفر دیگه هم خونه بود؛بعدها فهمیدم که کارشون قاچاق مواد مخدر بوده وخودشون هم گه گداری بطور تفریحی ازش استفاده می کردند ومنم که با اونا زندگی می کردم مجبور شدم وارد دستۀ اونا بشم اوائل تو این کار ناشی بودم ولی بقول خودشون راه افتادم به حدی که دست اونا رو از پشت بسته بودم ؛آخه میدونی چیه اگه کاری که اونا ازم میخواستن انجام نمی دادم الان آوارۀ کوچه وخیابونا بودم ومعلوم نبود چی بسرم میومد حتماً گیرمردهای لائو بالی می افتادم ،البته من از مرگ نمی ترسم ولی چیزی بدتر از مرگ نصیبم می شد که اون هم به بی آبروی ختم می شد که اون هم بدتر از مرگ نیست؛خب بگذریم اینطوری شد که من وارد این کار شدم وآلودۀ آن شدم بطوری که اگه یکی دو ساعت موادم دیر بشه زمینو زمونو بهم می ریزم...خلاصه منم تو این مدت دوستای زیادی پیدا کرده بودم ،تصمیم گرفتم که از اونا جداشم این بنفع همه مون بود که سوائی برای خودمون کار کنیم که اگه اتفاقی برای یکیمون افتاد بقییه بتونن قسر در برن منم با کلی مکافات این خونه رو پیدا کردم ؛منم مشتری های خودمو داشتم واون پارک قبلی رو ترک کردمو به این پارکی که چندهفتۀ پیش تو منو اونجا دیدی اومدم وآدرس جدیدم روبه مشتری های قبلیم دادم تازه اینجا بنفعم شد مشتری های جدید هم بهم اضافه شد البته بگذریم که تو این هیروویری توام شدی موی دماغ ما ولی بی خیالش اینم یه سرگرمی شد واسه ما ولی بشرط اینکه تو کار ما دخالت نکنی آسته برو،آسته بیا کاری باهات نداریم فقط بهم نگو اومدیم بهت کمک کنیم مارو به خیر تو امیدی نیست لطفاً شر نرسان...راستی یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم اون روز که تو برای اولین باراومدی تو پارک یادته؟بعد از رفتن تو داشتم به حرفات فکر میکردم که یکهو یه اتفاق جالب افتاد؛دیدم چند نیمکت آنطرفتر من یه هیاهوی بپا شد برگشتم بطرف صدا دیدم یه پسر جغله تیزو بز از کنارم رد شد ویه کیف خوشگل زنونه هم دستش بود تازه فهمیدم همون حسن دزدِ خودمونِ اون ولد چموش دست از این کاراش برنداشته بود ،آخه دفعۀ آخری که گیر افتاده بود به سرکار احمدی قول داده بود دیگه از این کارا نکنه؛ولی باید بهش حق داد اگه اینکارو نکنه پس چجوری شکمشو سیر کنه؛آخه این بدبخت که کسی رو نداره که خرجشو بده....بهتر دیگه روده درازی نکنم؛جونم برات بگه که اونروز وقتی انورو تو اون حالت دیدم دلم براش سوخت ،زود تعقیبش کردم ،آخه می دونستم پاتوقش کجاست ...وقتی گیرش اوردم اول ازم ترسید بعد بهش گفتم:تو که نمی خوای گیر بیفتی وگرنه خودت میدونیو سرکار احمدی می برت اونجائی که عرب نی بندازِ...




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، زندگی، مرموز، طلاق، پارک،  

تاریخ : شنبه 9 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(کودکی کردن زمان نمی خواهد)

به نظر من بچه ها تا وقتی بچه اند خیلی دوست دارند که بازیگوشی به پردازند ؛ولی ما بزرگترها آنها را از بعضی بازیهای کودکانه اشان منع میکنیم.مثلاً کودکی که در کودکی اش سرکوب می شود؛حتی اگر هم به پارک ببریدش و به او بگوئید که میتواند در اینجا هر چقدر که  بخواهد بازی کند وهم شیطنت کودکانه اش را به راحتی انجام بدهد ؛باز او چون عادت کرده در هر زمان باید ادب را رعایت کند...

بنابراین سعی میکند حتی موقع بازی با وسائلی مثل(تاب،سرسرهویا الاکلنگ) نوبت را رعایت کند که این به تنهائی بد نیست ولی اگر از حد بگذرد هیچوقت نوبتش نخواهد رسید؛وترجیح میدهد آنجا بایستد تا خلوت شود که اینهم غیر ممکن است.

چون همانطور که همه میدانیم همیشه از صبح تا شب این مکان شلوغ میباشد وفقط نیمه شبها هست که خلوت میباشد که آنهم موقع استراحت هست نه بازی شبانه.

همچین کودکی که نه تنها از والدینش سرکوب شده بلکه از کودکان دیگر هم مورد سرکوب قرار میگیرد که این اصلاً مورد پسند هیچکس نمی باشد...واین کودک باعث میشود که از بازی با همسن وسالهای خودش صرف نظر کند وهمین هم باعث انزوا گری از همه می شود.

اگر این روال ادامه پیدا کند وقتی کودک بزرگ بشود دیگر رویش نمی شود با دیگران بازی کند ویا ارتباط پیدا کند و...

از نظر روانشناسی هم که حساب کنید ؛باید همل ما از کودکی تا بزرگی امان از زمانمان به خوبی استفاده کنیم ودرهرموقع وهرزمان کودکی کنیم؛چون ممکن دیگردیرشود وبه قول بعضی ها اوغده شود واین همیشه در خاطرشان بماند ودرآینده اشان تأثیر منفی بگذارد واین جبران ناپذیر باشد...پس بهتراست که بگذارید کودکانتان تا وقتی کودک هستند شیطنت کنندو مانع کارشان نشوید(البته کارهای خوب)نه کارهای بدو ناشایست.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، کودک، کودکی، کردن، درون، زمان، پارک،  

تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

ماشین نو دردسر نو

همانطور که قبلاً به اطلاعتون رسوندم به لطف آقا ابراهیم (که تو محل به آقا ابرام معروف بود) همیشه تو کوچه ما اتفاقهای جور واجوری پیش میومد؛ یکروزآقا ابرام تو قهوه خونۀ محل با دوستاش نشسته بود وداشت چای می خورد ومشغول قلیون چاق کردن بود ویهو بهش خبر رسید که:چه نشستی که تومحل 2 تا از همسایه ها به جون هم افتادند ...اونم سر اینکه کی ماشینشو دم در خونه شون بذاره...چون تو محلۀ ما هرکی واسه خودش ماشین داره وهمه بدون استثناء...چون تو خونه شون پارکینگ ندارند دم درخونه شون میذارند وچون ایندو توی خونۀ 2 طبقه زندگی میکنند براشون مشکل پیش اومده ؛ یکی از آنها آقا نعمت هست که به تازگی ماشین خریده ودومی آقا اسماعیل که 4 سالی هست که ماشین داره وتا به حال هم مشکلی با همسایه هایش نداشته... البته هردو مستاجر هستند وصاحب خونه هم بالا سرشون نیست یعنی صاحب خونه در بالای شهر زندگی میکند وای خونه رو 2 سال یکبار به مستاجرهای جورواجور اجاره میدهد...خلاصه که ایندو تا قبل از اینکه یکیشون ماشیندار بشه باهم به خوبی رفتارمیکردند...با آمدن آقا ابرام همۀ همسایه ها که برای دیدنو سوا کردن آندو آمده بودند؛کنار رفتند وهمه ساکت شدند ومنتظر تصمیم آقا ابرام شدند که ببینند او چه نظری میدهد؟...آقا ابرام هم (نگذاشتو نه برداشت)گفت: چه خبرتونه محله رو( گذاشتین رو سرتون) دو تا آدم گنده خجالت نمیکشید سر جا کردن ماشین به جون هم افتادین ؟!...یکم واسه همدیگه احترام قائل بشید مثل(سگ وگربه به پرو پاچۀ هم پیچیدید)خب کوچه به این بزرگی یکی عقب وایسه ویکیتون هم جلو قشنگ دوتا ماشین هم اینجا جا میشه  مگه فرقی هم میکنه؟...آقا نعمت که تازه ماشین خریده بود گفت:آخه من زودتر از سرکارمیام خونه پس باید من جلوتروایسم وتازش هم باید مواظبش باشم که کسی روش خط نندازه ویا ندزدنش و...ومدام از پنجرۀ طبقۀ بالا خودمواهل وعیال باید چند دقیقه یکبار مواظبش باشیم...ولی اگه عقبتر پارکش کنم چه جوری ازاین پنجره که جلوش طوری خورده سرمونو بیاریم بیرون اینجوری که دید نداره...ولی اگه روبروی در باشه بهتر...و اگه اتفاقی هم بیافته زود متوجه میشیمو به دادماشین می رسیم...بد میگم آقایون اهل محل؟...همه هم حرفشو تائید کردند ولی آقا اسماعیل (گوشش بدهکار این نبود)و مدام (جواب سر بالا می داد که:نخیر اینطور نیست اگه ماشین من عقب وایسه برای همسایه ها مزاحمت ایجاد میشه...چون اون بنده خداها ماشینشونو کجا بذارند دیگه جلوی در خونه شون که نمی تونند بذارندباید عقبتر وایسند وهمینطوری تا ته کوچه ادامه پیدا میکنه وکوچه که تموم بشه یهو میبینند ماشینشون وسط خیابون ...وهمینطور که داشت نطق میکرد دستشو به زمین کوبید وگفت:اینجا جای منه وهمسایه ها هم شاهدند...آقا نعمت گفت:چیه مگه اینجارو خریدی؟...یا سندشو به اسمت زدند؟...اگه مردی بیا سندشو بهم نشون بده... خلاصه که دعوا بالا گرفت وکتک و کتک کاری بین آنها در گرفت وآقا ابرام وبقیه همسایه ها آمدند وبه وساطت آنها دعوا فیصله پیدا کرد ...بداین صورت که یکروز آقا نعمت ماشینش را جلو در خونه نگه دارد وروز دیگه آقا اسماعیل... واینطوری شد که همه راضی شدند وهمه چی ختم به خیر شد؛امیدوارم که فردا پس فردا بچه های همسایه ها که بزرگتر شدند نخواهند هر کدامشان ماشینی بخرند چون دیگر تو محله(جای سوزن انداختن هم نخواهد بود )چون همین الآنش هم با اینکه کوچه بزرگ است بازم جا کم میارند چه برسد به یک ماشین دیگه که بخواهد به آنها اضافه شود؛ مگر اینکه بخواهند وسط کوچه هم پارک کنند وآنوقت است که دیگر برای رفت وآمد ما هم جای نمونه وباید از لا به لای ماشینها حرکت کنیم...خدا کنه که اینجوری نشود وگرنه(شیر توشیر میشه) وآنموقع هست که همسایه ها به جان یکدیگر بیافتند واگر شهردار هم بیاد نمیتونه اونارو جمعشون کنه ومدام دعوا وسر وصدا به پا میشه خدا بدادمون برسه امیدوارم که اینجوری نشه.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، سریالی، لات، لوتی، ماشین، جا، پارک،  

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دست بالای دست بسیاراست)

توی پارک نشسته بودم وداشتم کتاب میخوندم که یهو سرو صدای بچه ای توجه ام را جلب کرد یه پسربچۀ شیطون و زورگوئی که حدوداً 5 یا6 ساله به نظرمیرسید به همراه مادرش به پارک اومده بود ومدام بدون رعایت کردن نوبت سوارتاب ویا سرسره و...میشد وبچه های دیگر را یا هول میداد ویا آنها را میزد وهیچ کس هم صداش درنمی آمد که از خودشان دفائی بکنندفقط بعضی از والدین بچه ها که روی بچه هاشون حساس بودند یه اعتراضی میکردند وبعد از ساعتی ساکت میشدند...انگار که همه از اون بچه حساب میبردند...منم تو این فکر بودم که این بچه درآینده که بزرگتربشود میخواهد چه بکند؟!...وچه بلاهائی سر آدمهائی که میخواهد با آنها کارکند دربیاورد؟!...که یکهو دیدم یه دختر بچه ای که حدوداً3 یا4 ساله بود از راه رسید و بقول معروف (دست اونو از پشت بست) وهمون کاری رو کرد که اون پسر بچه با دیگرون میکرد...واینبار هم پسررومیزد وهم بچه های دیگرو میزد از قدیم میگن(دست بالای دست بسیار است) واین در گیری بین اون پسر ودختر در گرفت وهیچ کس نمیتوانست آنها را از هم جدا کند ...بالاخره نگهبان پارک سررسید وآندو وهمچنین مادرانشان هم که بخاطر بچه هاشون باهم درگیر شده بودند آنها را ازهم جدا کرد واین قضیه هم خاتمه پیدا کرد البته از اینجورمسائل در همه جا پیدا میشود. 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، طنز، پارک، دعوا، بچه، شر،  

تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت دوم

(خاله خان باجی)

قسمت سوم

ما آنقدر با خاله صدیقه صمیمی بودیم که هردوهفته یکبار آنهم فقط جمعه ها خانوادۀ ما با خانوادۀ آنها دسته جمعی به پیک نیک میرفتیم . آنروز جمعه نوبت ما بود که آنها را به پارک ارم ببریم البته فرقی هم نمیکرد در هر صورت هردو خانومها غذای خودشان را از روز قبل آماده میکردند؛خلاصه هر کدام از خانواده ها با ماشین خودشان آمدند ...وسط راه یا ماشین اونا عقب میماند ویا ماشین ما و...هر کجا که میشد وسط راه کنار جاده وایمی ایستادند تا آن یکی بیاید تا مشکلی برایش پیش نیاید...خلاصه که به سلامت به پارک رسیدیم وطبق معمول ما بچه ها که کوچکتر بودیم رفتیم که با وسائل تفریحی بازی کنیم و مواظبت از ما هم به عهدۀ برادر بزرگترمان بود...وپدرها هم موظف به این شدند که بساط سور وسات(انداختن زیلو،آوردن هیزم)را فراهم آورند...وخانومها وخواهرهای بزرگترهم برای درست کردن غذا آماده شدند...آنروز به همۀ ما خیلی خوش گذشت وخدا را شکر هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. ما آنقدر که با همسایۀ مان یعنی خاله صدیقه صمیمی بودیم با فامیلهایمان نبودیم...والا چراش را هم ما نمیدونیم ...ولی با اونا خیلی راحت بودیم...واونا هم همین عقیده رو داشتند به قول معروف(دل به دل راه داره)...خلاصه اون روز با خوبی وخوشی تموم شد.

قسمت چهارم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: خاله، خان، باجی، داستان، سریالی، پارک، ارم،  

تاریخ : شنبه 1 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

شهر دار نمونه

البته همانطور که همه ما میدانیم تو همه شهرها شهردار ی وجود دارد ومیخواهند خدمتی به مردم بکنند...البته اگر بعضی از آنها ( مردم) که در بعضی از شهرها ...بگذارند که این خدمات درست انجام شود...به فرض مثال من خودم در شهرهای اطراف تهران برای مدتی سکونت داشتم البته فکر نکنید که من جهانگردم نه اینطور نیست

من به علت در آمد اندکی که داشتم از پس اجاره خانه های آن شهرها بر نمی آمدم ومجبور بودم هر ۵ یا ۶ سال یکبار به شهر دیگری بروم به قول معروف کوچ کنم.

تو شهر مورد نظر که نمی خوام اسمش را بگم زندگی میکردم ...یکروز تو پارک سر کوچه مان نشسته بودم و داشتم از هوا وطبیعت اطرافم لذت میبردم ...یکهو دیدم دو نفر آمدند ویکی از صندلی های پارک را برداشتند البته با بیل وکلنگی که همراه داشتند وجوری آنرا کندند که آسیبی به آن نرسید برای من جای تعجب بود خیلی تو کارشون حرفه ای بودند من اول فکر کردم که ایندو از ماموران شهرداری هستند .

وشاید این صندلی مشکلی دارد ومی خواهند که عوضش کنند چیزی نگفتم و آنها رفتند ...وقتی از پارک به طرف خانه برمی گشتم همان دو نفر را دیدم که در حال نصب همان صندلی هستند آنهم جلوی در خانه خودشان بود.

خیلی تعجب کردم وچیزی نگفتمو رفتم.فردای آنروز باز برای هوا خوری به پارک رفتم ؛ چند دقیقه ای نگذشت که دیدم دو جوان زنجیر موتورشون خراب شده وهردو آمدند و زنجیر تاپ بچه هارو کندند وبه جای زنجیر به موتور خود بستند

دو روز بعد دوباره به پارک رفتم اینبار دیدم یک ماشین نزدیک پارک خراب شد وتاتعمیرگاه هم خیلی فاصله است بنابراین راننده همان ماشین جلوی یه ماشین دیگر را گرفت و ازش کمک خواست

فکر میکنید چه اتفاقی افتاد ؟!... هردو راننده برای حمل ماشین خراب هیچ وسیله ای نداشتند ویکی از آنها یکی دیگر از زنجیر تاپ بچه هارو کند وبرای بوکسور کردن ماشین او استفاده کرد.

پیش خودم گفتم: بیچاره شهردار می خواهد خدمتی به مردم بکند ولی مردم که این جنبه را ندارند واز وسایل پارک ها به نفع خودشان استفاده میکنند...بعد هم می گویند چرا شهردار به فکر مردمش نیست.

خب تا وقتی مردم چنین کنند شهردار هم چنان کند چون دیگر حال ومالی برایش نمی ماند که خدمتی کند.البته در شهرهای دیگر از این وسایل ها که آهن ومفرق به حساب می آید سود جویان( دزدان آهن آلات) شبانه آنها را دزدیده وبفروش میرسانند.

میترسم آنقدر بیکاری وبی پولی در جامعه رواج پیدا کند که انسانها مانند انسانهای اولیه برای مایحتاج خود دست به کشتن وخوردن یکدیگر بزنند ...خدا به همه ما رحم کند که چه عاقبتی در انتظارمان خواهد بود




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، شهردار، پارک، وحشی، وسایل، بازی،  

تاریخ : جمعه 24 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

پالتو پوست

تو پارک نشسته بودم وبه بچه ها که در حال بازی بودند نگه می کردم دیدم یه خانمی یه پالتو پوست قدیمی ولی یه مقدار نو دستش بود و داشت به خانومها که در کنار بچه هایشان ایستاده بودند یه چیزهائی می گفت و آنها هم او را با تهدید ... از خود دور می کردند...بعد کمی نا امیدانه به طرف من آمد و در کنارم روی نیمکت نشست و از گوشه چشمش اشکی بر روی گونه اش چکید

می خواستم سر صحبت را با او باز کنم ولی روم نمی شد بعد از کلی کلنجار رفتن با ذهن خودم رو کردم به او و موضوع را ازش پرسیدم که اوهم گفت: والا چی بگم الان حدود یک سالی می شود که شوهرم را از دست دادم و 2 فرزند کوچک دارم که تو مخارج خورد و خوراکش مانده ام کسی رو هم ندارم و روی فامیل هم نمی شود حساب کرد و شوهرم این اواخر بیکار شده بود و از پس اندازمون امرار معاش می کردیم تا اینکه شوهرم تصادف کرد و مرد و منو این بچه ها رو وتنها گذاشت

گفتم: الان بچه هات پیش کی هستن؟

او گفت: الان در خانه همسایه هستند و خودم هم مستأجرم و سر ماه نشده باید کرایه خونه را به صاحب خانه بدم موندم با این بی کاری از کجا باید پول در بیارم و شکم خود و بچه هامو سیر کنم تا آنجا که شده تمام اسباب و اثاسیه خانه را فروختم و حالا نوبت لباس های شوهر و لباس های خودم شده...دوست ندارم گدائی هم بکنم ... تا آنجا که بشه سعی می کنم اسبابهای اضافی خونه رو بفروشم ...

گفتم: مگه شوهرت چیکار بود؟ از جائی حقوق نمی گرفت یا بیمه نبود؟

او گفت: شوهرم یه بنا بود  و همیشه کنار خیابون مینشست تا کسی پیدا بشه و اونو سر ساختمونها ببرد و یه چندرغازی کف دستش می ذاشتن تا بتونه شکم ما رو سیر کنه ... دیگه کی میاد اونو بیمه کنه...خدا پدرتو بیامرزه... اونم تو این زمونه کی به فکر کی هست؟

منم گفتم: خیلی خب ...حالا می خوای پالتو رو بفروشی به من

او هم قبول کرد  و پالتو رو با اینکه ارزش خوبی هم نداشت ازش با قیمت بالا خریدم تا کمکی به او و بچه ههاش کرده باشم...و یه مقداری هم پول بهش دادم که برای بچه هاش آذوقه ای تهیه کند.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، پالتو، پوست، زن، گدا، پارک، بنا،  

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پارک گردی)

پارک گردی

منو دو فرزندم طبق معمول همیشه عصرها به پارک سر کوچه میرفتیم وبقول بچه کوچیکم که میگه بریم پارک گردی...ومنم در جوابش سری تکان میدادم ومیگفتم:باشه هم میریم پارک گردی وهم بستنی خوری...وچقدر از حرفم خوشحال میشد واز ذوقش بالاو پائین میپرید هرکی ندونهفکر میکنه انگارچند سال پارک نبردمش ویا اینکه براش بستنی نخریدم...خب چه میشود کرد بچه ها اقتضای سنشان ایجاب میکنه که اینگونه سخن بگویند ورفتار کنند؛بقول قدیمیها(از نخورده بگیر بده به خورده) چون خورده میدونه چه مزه ای داره ولی نخورده که نمیدونه چه مزه ای داره... خلاصه هر وقت منو بچه ها به پارک میرفتیم می دید یم که پدرومادر ویا پدر ویا مادر بچه ها به همراهشان آمده...ومنو بچه هام آنقدر حسرت آنرا می خوردیم که خدا میداند...آخه انموقع ها (جوانتر بودم) وقتی به همسرم میگفتم با ما به پارک بیاید او در جواب به ما میگفت که تازه از سر کار برگشتم وخسته ام وحال دو قدم پیاده روی یوندارم حتی روزای تعطیل هم بونه میآورد...وبعد ها هم که بچه ها بزرگتر شده بودند  باز هم همینگونه بود وبچه ها به من میگفتند که الان که ما نمیخوایم بازی کنیم حداقل با ما بیایدپیاده روی برای سلامتیش هم خوبه...ولی او گوشش بدهکار نبود ...الان هم که باز نشسته شده وبچه ها هر کدام رفتند سر زندگیشون وحالا منو همسرم تنها تو خونه نشستیم وتلویزیون نگاه میکنیم ویا به در ودیوار وبه چهرۀ یکدیگر که گرد پیری بر رویمان نشسته خیره میشویم ویا منتظر وچشم به در دوختیم که کی بچه ها میایندو یه سری به ما بزنند...بعد آنموقع است که به یاد پدرم میافتم که همیشه عصرها پدرم با آنکه خسته از کار بود باز با اینحال خودش به ما پیشنهاد میداد ومارو برای تفریح هفتگی ویا تعطیلات تابستان به پارک ها ویا شهرهای مختلف میبرد ونمگذاشت که به ما بد بگذرد...به حدی که ما از اینهم تفریح خسته میشدیم وناز میکردیم که نمیخوایم خوش بگذرونیم وبقول معروف(خوشی زیر دلمونوزده بود) وپدرهم به منو خواهرهام میگفت :ایشااللهیه شوهر هائی گیرتون بیاد که حسرت اینروزا رو رو دلتون بذار که همینطور هم شد ولی ما آنموقعها اینو نمیفهمیدیم ولی الان منظورش را درک میکنیم ولی حالا دیگه چه سودی داره؟!...به نظر من پدری اگه نفرین بکنه مطمئناً نفرینش میگیرد ...




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، پارک، پارک گردی، خانواده، فرزند، شوهر، بچه،  

تاریخ : شنبه 14 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات