خون آشام

زهره امراه نژاد

یادم میاد زمانی که من کلاس پنجم ابتدائی بودم  یک پسری بود به اسم شاهین ...این پسر از فیلم های وحشتناک مثل خون آشام ، دراکولا، و گودزیلا و ...خیلی خوشش میومد و همیشه تو مدرسه که میومد از آن فیلم ها برای ما تعریف می کرد و مدام ادای دراکولا را هم برای ما در می آورد و بچه ها را به وحشت می انداخت؛ یکبار هم یکی از بچه ها گفت : من اصلاً از این فیلم ها خوشم نمیاد و همه اش الکیه ... سعی نکن با این ادا و اطوار ها منم بترسونی.

پسر وقتی اینو شنید ، خیلی عصبانی و میشه گفت حسابی دیوونه شده بود ، و به طرف او حمله ور شد و با آن دندان های دراکولا مانندش (البته منظورم دندان های نیش او بود که خیلی بد قوار و مثل دندون های دراکولا بود) آمد و دست پسرک را چنان گازی گرفت که خون ازش فواره زد و ما هم که این وضعیت را دیدیم به کمک آن پسر مجروج رفتیم و او را به زور از چنگ آن پسر دراکولایی(شاهین) در آوردیم... و پسر مجروح را به بیمارستان بردند و آن پسرک(شاهین) را هم از مدرسه برای همیشه اخراجش کردند.

از قدیم گفتن که فیلم های بد ، بدآموزی دار و بی راه هم نگفتند.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وحشت، وحشتناک، فیلم، دراکولا، خون آشام،  

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(داستان وهم انگیز)

زهره امراه نژاد

پسرجوان عروس را روی تخت نشاند.برگشت در را بست وبطرف عروس رفت؛روبند عروس را کنارزد ودرچشم اوخیره شد.وقتی روبندش را کنار زد دید عروس چشمانش را بسته ؛اول فکر کرد حتماً مثل تازه عروسها از شرم وحیا ست؛چند لحظه ای خیره به اونگاهی کرد؛ناگهان دید،عروس سریع سرش رابالا گرفت وبا آن چشمانِسیاهش که تمام سفیدی چشمش را گرفته بود ؛با لبخندی تلخ وبا آن دندانهای سیاه ودراکولائی اش به او خیره شده؛وعروس مدام سرش را به چپ وراست گرداندودرآخر گردن وسرش بطور دورانی شروع به چرخیدن کرد؛بعد بطرف پسر جوان برگشت وبه اونگاهی معصومانه ای کرد.                 پسرجوان احساس کرد دنیا دورسرش می چرخد؛لحظاتی بعد نقش زمین شد.

چند دقیقه ای نگذشت که پسربهوش آمد وبه اطرافش نگاهی کرد از عروسش خبری نبود.وحشت زده بطرف در رفت؛درنیمه باز بود؛پس  اطمینان پیدا کرد که عروسش فرارکرده است.بنابراین سراسیمه از خانه خارج شد ودرسیاهی شب بدنبال او گشت؛ولی نتوانست او را پیدا کند.پس به خانۀ مادر خود که درمجاورت خانۀ آنها بود رفت وسراغ عروسش را از آنها گرفت. آنها هم اظهار بی اطلاعی کردند.آنها ازاو خواستند که کمی آرام بگیرد ،وپسرکل ماجرا را برای آنها تعریف کرد  وگفت:نمی دونم این چی بود که من دیدم واقعیت یا وهم وخیال؟...نمی دونم،نمی دونم.

بعد با دو دستش سرش را گرفت وبه اطراف تکان میداد؛انگار نمی توانست موضوع را درمغزش بگنجاند.                                      آنها از شنیدن این ماجرا فکر کردند که پسرشان دچار توهم شده حتماًاز خستگی است وبس. پدرکه تا انموقع آرام درگوشهای ازاتاق نشسته بود ازجایش بلند شدو بطرف پسررفت؛دستش را بر روی شانۀ پسرش گذاشت وبه آرامی گفت:پسرم به خودت بیا،این چه حالی ست که توداری؟...حتماً اشتباه بنظرت آمده...باید بریم از خانواده اش جویای حالش بشویم.پسر گفت:اگر آنها هم ازش خبر نداشتند چی؟!...

مادرش گفت: بالاخره دوستی ،آشنائی ،فامیلی چیزی هست که او بهش پناه ببره...حالا نگران نباش بقول پدرت باید بروید ازش ازکسی خبر بگیرید .

یک ساعت بعد در خانۀ عروس بودند وماجرا را هم برای آنها تعریف کردند ؛انها هم اطلاعی نداشتند .مادر عروس که از این بابت خیلی دل نگران بود؛روبه دامادش کردو گفت:آخه یکدفعه چی بینتون پیش اومد ؟...شما که هردو عاشق وشیدای هم بودین ومی گفتیم که اگه ما بهم نرسیم یا خودکش می کنیم ویا باهم فرار می کنیم پس چی شد ؟!...اون عشق آتشین تون به این زودی نم کشید ...راستشو بگو چه بلائی سر دختر بیچاره ام آوردی؟...

پدر دختر با فریادی خانومش را آرام کردو گفت:زن آرام باش ...زود قضاوت نکن شاید مشکلی برای دخترمان پیش اومده که عرصه بهش تنگ شده ودست به این کار احمقانه زده ...حالابهتر زودتر برویم از دوستان وآشنایان وفامیل خبری بگیریم ...شاید اونا چیزی دستگیرشان شده !!...

چند ساعت بعد خانوادۀ عروس وهمچنین خانوادۀ داماد همراه با پسرشان در کلانتری محل بودند ونشانۀ عروس را در اختیار پلیس گذاشتند؛چند دقیقۀ بعد به پلیس خبر داده شد که عروسی با همین مشخصات داده شده در سطح شهر داشته فرار می کرده که با یک کامیون حمل بار تصادف کرده وازخانواده اش خواستند که برای شناسائی به محل فوق بروند.

یک ساعت بعد همه در بیمارستان آمدند و...بله خودش بود خیلی حالش وخیم بود ودرکما بسرمی برد؛وشانس زنده ماندنش خیلی کم بودو دکتر از آنها خواست بجای دادوهوار کردن برایش دعا کنند؛وضعیت غریبی بود وهمه درانتظاربسرمی بردند.

بعد ازیک هفته انتظار عروس بهوش آمدو فقط هم اسم پسر را صدا میکرد .پسر بداخل اتاق رفت وبعد ازچند دقیقه دکترها سراسیمه با شنیدن قطع شدن دستگاه تنفس به اتاق بیمارآمدند وبعد از کلی تلاش بیهوده بیمار از دست رفت...وپسر را درغم سوگ خود نشاند، وپسر هم که شوک بزرگی بهش وارد شده بود زبانش تا ابد بند آمده وهیچکس نفهمید که درآن لحظۀ آخر چه حرفهائی بین آندو ردو بدل شد.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وهم انگیز، وحشتناک، دراکولا، عروس، مرده،  

تاریخ : چهارشنبه 9 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شب نشینی درجهنم)

زهره امراه نژاد

یاد میاد وقتی بچه بودم،پدربزرگم داستانهای زیادی برای ما نوه هاش تعریف می کرد؛ ازغول چراغ جادو،پری دریائی،دخترشاه پریون وامیرارسلان نامدار گرفته تا حسین کرد شب ستری و...ومخصوصاً این داستان حسین کرد شب ستری که آنقدرطولانی بود ما بچه ها وسط داستان خوابمان می برد وپدربزرگ هم بقیۀ داستان را برای شبهای دیگر می گذاشت، واین داستان حدود یکماه یا بیشتر طول می کشید ؛اونهم بستگی به خواب ما داشت که زودتر خوابمون بگیره یا دیرتر.

بالاخره داستان تمام شد وفردا شب یک داستان جدید شروع شد به اسم (شب نشینی درجهنم).اولش که این داستان را شروع کرد زیاد نترسیدیم ،ولی شبهای دیگرحسابی خودمونوباخته بودیم همینطور که از اسمش پیدا بود البته برای ما بچه ها خیلی ترسناک بود ؛ولی برای بزرگترها خیلی عادی بنظرمی رسید.اولش ما بچه ها پیش خودمان می گفتیم : چرا این اسمش ؟!...چرا شب نشینی دربهشت نباشه؟!...وهمه اش باید داستانهای ترسناک اونهم برای شبها که آدم می خواد با خیال راحت بخواب ...اونا فکر نمی کردند که بچه ها با شنیدن اینجورداستانها کابوس می بینند ،شاید هم خودشونوخیس کنند وشاید هم از ترس سکته کنند و...خلاصه داستان رو براتون می خوام تعریف کنم.

یک مرد خسیسی بود ،که درعربستان بدنیا آمده بود واز داردنیا یک حجرۀ نُقلی داشت یا بهتربگیم یک مغازۀ کوچک فرش فروشی داشت، وتوکارش هم خیلی خِبره (ماهر) بود،جونم براتون بگه این مرد که اسمش آمیرزا عبدالله بود ودر ضمن گفتم که هم خسیس بود وهم گرون فروش ؛ ازفرشها ی دستی وماشینی قدیمی وجدید گرفته تا فرشهای ابریشمی (زربافت)وگلیمو جاجیمو ...دربساطش پیدا می شد ،حتی فرشهای خیلی پوسیده ونخ نما وکهنه که آنها را از درو همسایه ها به قیمت ارزون می خرید وبه قیمت گرون به مردم بیچاره قالب میکرد. با اینحال بقول معروف((نون حروم ازگلشوراحت پائین میرفت ))،((مثل یه آب خوردن)) وبهش هم خوب می ساخت ؛حالا اگه ما باشیم یه نون حروم از گلومون پائین نمیره وخفه امون میکنه.

خلاصه این آمیرزا فقط برای مردم خساست بخرج نمیداد بلکه برای خودوخانواده اش هم همینطوربود؛ازخوردو خوراک گرفته تا پوشاک و...همیشه خود وآنها را درمضیقه قرار می داد ،وهمیشه همۀ آنها مدام بیمار وضعیف ورنجور بودند ؛آمیرزاهم هیچوقت برای خوب شدنشان هیچ اقدامی نمی کرد ومیگفت :خودمون خوب می شیم دوا وحکیم نمی خوایم پول بی زبونو بریزم تو جیب اونا که چی بشه؟...وبعد که مریضی آنها را از پا درمی آورد خودش به دشت وصحرا میرفتو دارو هائی که پدرو مادرش برای مریضی به او میدادند،آنها را پیدا میکرد ومفت ومجانی ((مفت باشه، کوفت باشه)) میچید وبرای خانواده اش می آورد وبه زنش میگفت که آنها را بجوشاند مثل دم کردن چای بعد بخورد همه بدهد که شاید شفا پیدا کنند. البته این داروها بعضی مواقع افاقه میکردو بعضی مواقع هم کاری از پیش نمی برد،ودرآخر هم کارشان حکیمو دارو می کشید.

یکروز که حال خودش خیلی وخیم شده بود ازهمان داروهای گیاهی البته از نوع سمی اش نوش جان کرده بود،درواقع خودش نمی دانست که آن گیاه سمی است ؛وقتی آنرا خورد اول احساس خواب آلودگی بهش دست داد ،بعد هم چشمانش سیاهی رفت وبعد ازآنهم سرش گیج رفت وهمۀ اینها را مدام برای زنش میگفت که چه حالتهائی برایش پیش آمده وزنش هم بهش میگفت که به پیش حکیم بروند ولی او مدام بونه میاوردو...بالاخره بیهوش شدو روی زمین ولو شد؛دررویایش دید که مرده است واول عزرائیل به سراغش آمد وبعد وقتی جونش را گرفت ،بعد به چند نفرکه درپشت سراوسرتا پا سیاه پوشیده بودند دستورداد که او را همینطورخوابیده بطرف یک سیاه چاله بردند واورا ازآن بالا پرت کردن به ته سیاه چال واو هم در راه که داشت بطرف نا کجا آباد پرت می شد مدام فریاد میزد معلوم نبود خواب بود یا بیداراو که بسیار ترسیده بود بالاخره به زمین آنجا افتاد وبا درد وآه وناله بسیار خودش را از زمین بلند کرد وبه اطرافش نگاهی کردودید،چند نفر را با زنجیر به دیوار بسته اند وتنشان خونینومالین هست ومدام ازدرد فریاد میزنند وبقیۀ افراد سیاه پوش که صورتشان دیده نمی شد آنها را شکنجه میدادند وبعد ازآن یکی،یکی آنها را بدرون آتش گداخته می انداختند وجزغاله می شدند؛ دیدن این صحنه برای هرکسی درد آور بود؛بخصوص برای آمیرزا که خودش می دانست چه ناحقی هائی درحق خودش وخانواده اش وهمچنین برای همۀ مردمی که با او در ارتباط بودند انجام داده. تا اینکه نوبت به او رسید بعد از کلی شکنجه های زیاد او را هم مثل بقیه بداخل گودال آتش انداختند وهمانطور که داشت درآتش می سوخت وجیغ میزد وکمک می خواست یکهو از خواب پرید .وقتی به اطرافش نگاه کرد دید از آنهمه عذاب خلاص شده کمی آروم گرفت .زنش  وحکیم بالای سرش بودند وداشتند به مداوای او می پرداختند انگار با خوردن آن سم تب شدیدی کرده بود ومدام درآن حالت هزیان می گفت و...

خلاصه وقتی حالش جا آمد از زنش وحکیم عذرخواهی کرد وقول داد که از این به بعد با همه بخوبی رفتار کندو دیگر خساست بخرج ندهد وزندگی خوبی را برای خانواده اش مهیا کند واز آن بع بعد او رفتارش با همه بهتر شده بود وحتی کاسب کارها وهمسایه ها وهرکسی که او را می شناخت از او راضی شده بودند ودر کل آن خواب او را ((از زمین تا آسمون ))عوضش کرده بودو با همه به مهربانی رفتار می کرد ؛حتی در فروش فرشهایش هم به همه تخیف ویژه می داد.

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ترسناک، خسیس، وحشتناک، فرش، فروشی،  

تاریخ : سه شنبه 1 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت پنجم

پسرک خیلی ترسیده بود وبناچار به خواهرش گفت که بعداً به کمکش خواهد آمد؛اول باید پلیس وسگ را دست بسرشان کند وبعد به سراغ او بیاید وبعد از آنجا دور شد.

پسرک آنچنان تند میدوید کسی به گرد پاش هم نمی رسید...در همان موقع به جاده رسید ؛در آن تاریکی که چشم،چشم را نمی دید به جادۀ خلوت و تاریک قدم گذاشت...در همین موقع بود که از آن دور ماشینی با سرعت به او نزدیک می شد...وراننده او را ندید وبا او برخورد کرد ... این صحنه خیلی دلخراش بود ...در همین موقع راننده وزنش که خیلی ناگهانی با چیزی برخورد کردند ومعلوم بود که خیلی ترسیده بودند... سریع از ماشین پیاده شدند...تا ببینند آن شیء که باهاش برخورد کردند چه بوده؟!...آنها اول فکر کردند که به یک حیوان برخورد کردند؛با تعجب دیدند که پسر کوچکی روی زمین افتاده وبا صورت وبدن خونین او روبرو شدند...آنها خیلی ترسیده بودند وسریع او را به اولین بیمارستانی که سر راهشان بود رساندند ...وبقیۀ ماجرا را هم که همه میدانیم.

***

ماریا ومارتین با ادگارد به همانجائی کهادگارد گفته بود(چاه) رفتند ...

ولی پسرک هرچه صدا زد کسی جوابی نداد؛بعد مارتین گفت :ادگارد جان بیفایده است کسی آنجا نیست یعنی الآن هر اتفاقی هم که باید افتاده باشه تو این چند سال افتاده...بهتر برویم به نزدیکترین پاسگاه شاید اونها ازش خبر داشته باشند وپیداش کرده وبهکمکش آمده اند...نگران نباش همچی درست میشه .

آنها به مسئول آنجا همه چیز را توضیح دادند و اوگفت:بله یه همچین موردی را ما از سروان اوارش شنیده بودیم ...او آنموقع یعنی آخرهای خدمتش بوده ومیشه گفت که آخرین مأموریتش بود و وقتی به تعقیب آندو بچه میره یه صدای جیغ دختررو از دورمی شنود وسریع خود را به محل حادثه میرساند... ولی پسر فرار کرده بود ولی دختر صداش توی چاه به گوشش رسید...اوهم سریع به مأموران آتشنشانی خبر داده آنها هم بعد از نیم ساعت دیگر به آنجا آمدند وشروع به عملیات نجات دهی به دختر شدند؛بعد از 10 دقیقه کار طاقت فرسا ی مأموران یکی از آنها همانطور که دخترک را که تمام بدنش از کثیفی سیاه شده وبیهوش ومجروح را در بغلش گرفته بود از چاه بیرون آمدند.

دخترک را با بدنی مجروح به نزدیکترین بیمارستان بردند...او در موقع سقوط سرش به جائی خورده بود وشکسته بود وهمچنین یک پا ویک دستش هم شکسته بود واو در حدود یکماهی هم در بیمارستان بستری بود در این مدت سروان اوارش هم بیکار نبود ودنبال قضیه را گرفته وفهمید که آندو از پرورش گاه فرار کرده بودند...و او را تحویل پرورشگاه داده بود.

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، وحشتناک، ترسناک، جاده، تصادف،  

تاریخ : چهارشنبه 23 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای سینما سه بعدی)

یکروز منو دوتا از دوستانم به اسمهای بابک واحمد که ملقب به (پ،ن،پ)بود رفتیم به سینما وهردفعه فیلمهای خانوادکی یا بزن،بزن

نگاه میکردیم ؛اینبار گفتیم بریم یه فیلم مهیج و وحشتناک نگاه کنیم...

اونم چه فیلمی بود...به اسم (آرواره های کوسه)که هنر پیشه هاش خارجی بودند واسمهایشان را هم نمی دانستم که چی بود؟...خب بگذریم چی داشتم میگفتم؟!.

بعد از کلی توصف سینما وایستادیم تا نوبتمون بشه...وقتی وارد راهروی آنجا شدیم چندین عکس از تیکه های مهیج فیلم را روی دیوار

نصب کرده بودندیکی از عکسها از کوسه که درحال کندن دست یا پای

آدم بود دیده میشد ،یکی دیگه اش عکس کوسه تکی در حالی که دهانش باز بود وداشت دندانهای وحشتناکشو نشون میداد دیده میشد و...

ما توراهرو نشستیم تا اونائی که قبل ما رفته بودند تو سالن بیایند بیرون

انگار سانس آخر بوده وبعد کمی استراحت کردند ...بعد ازآن نوبت ما بود که برای تماشای فیلم بداخل سالن سینما برویم...

همانطور که افراد قبلی که فیلم را دیده بودند با صورتهای برافروخته و وحشتزده ازآنجا بیرون آمدند و با صدائی لرزان باهم گفتگو میکردند که: فلانی اون قسمت از فیلمودیدی چطوری کوسه به پسر بچه حمله ور شد ویهو پاشواز بیخ کند وآب دریا پراز خون شد و...

منو میگی وقتی این حرفهارو از دهن یارو شنیدم سر جایم میخکوب شدم وتمام تنم به لرزه افتاد ...

بابک منو که دید گفت: چی شده پسر چرا رنگت پریده؟!...تو که هنوز فیلمو ندیدی؟(شنیدن کی بود مانند دیدن)...بعد احمد ادامه داد:اینارو باش(پ،ن،پ) فکر کردین کوسه لنگ جوجه روبه دندونش گرفته (زهی خیال باطل) وگرنه بهش نمی گفتند کوسۀ آدم خوارررر...

بعد از خودش شکلکهای وحشتناکی درآورد و...

نه بابا اینقدر بچه رو نترسون...بعد اشاره کرد به منو گفت:الآنست که این قالب تهی کنه ... میدونی چیه داداشاینا همه اش یه فیلمه قرار نیست برای هر فیلمی جون یه آدمو بگیرن که ...اینجوری که همۀ هنر پیشه های نقش اول بعد از اتمام فیلم میرند یه فیلم دیگه بازی میکنند؛

تازاش هم بجای آدم یه عروسکی رو گریمش میکنند وچند تا از این کیسه خونها تو جاهای مختلف بدن عروسک میذارند وبعد تو یه وقت مناسب اونو بجای آدم میندازنش تو آب و...شاید هم کوسه واقعی نیست ویه ماکت که همون پشت صحنه ای ها اونو کنترلش میکنند و...

داداش فرشید اصلاً میخوای تو بیخیال دیدن فیلم بشی بعد حوصلۀ نش کشی رو نداریمها . منم گفتم که:حالم خوبه چیزی نیست میام .

همه رفتیم تو وبرای شروع رو پردۀ سینما اول اسمو رسم هنر پیشه هارو وبعد هم کارگردانها و اوآمل پشت صحنه نوشته شد ؛در همین

موقع چراغها یک پس از دیگری خاموش شد وفیلم شروع شد.

چند دقیقه ای از فیلم نگذشته بود که دیدیم از آندور مسئول کنترل سینما

 یهو سوتش را به صدا در آورد وبه ما اشاره کرد که از اونجا پاشیم چون اون قسمت مخصوص لوژ خانوادگی بود وما اشتباهن در آن مکان نشسته بودیم وباید به لوژ بغلی که مال مجردها بود میرفتیم ؛

منو میگی با شنیدن سوت طرف دو متری از جام پریدم بالا ودوستام دستمو گرفتندو منو با خودشون بردند به لوژ کناری ...در همین موقع

احمد گفت:چه ت؟!...ترسیدی ؟ (پ،ن،پ) فکر کردی صدای کوسه است که اومده سر وقتت ومیخواد یه لقمه چپت کنه؟این بنده خدا اگه تو

رو بخوره که آنقدر بی مزه ای که همون موقع تفت میکنه بیرون ...

من که اصلاً حوصلۀ شوخیاشو نداشتم به مسخره یه نیش خندی تحویلش دادم  که بنده خدا یه وقت ضایع نشه...

چند دقیقه ای از فیلم نگذشته بود که دیدم چراغها روشن شد انگار سانس اولش تمام شده بود وما برای استراحت رفتیم بیرون از سالن

وساندویچ ونوشابه ای به بدن زدیمو دوباره برگشتیم تو سالن ومنتظر سانس بعدی شدیم ؛دوباره ترس ودلهرۀ من شروع شدبخاطر اینکه دوباره از دوستام حرف نشنوم هر اتفاقی که می افتاد به روی خودم

نمی آوردم ومحکم سر جایم نشستم ...اینبار پشت سریهام مدام به صندلی ما که جلوی آنها بودیم لگد پرانی میکردند وبه ترس من اضافه

تر میشد ولی هیچی نگفتم...ایندفعه نوبت دوستام بود که از ترس شان از جاشون بپرند بالا چون همونطور که گفتم پشت سری آنها هم به اونا

لگد پرانی میکردند واونا طاقت نیاوردندو با پشت سریاشون جرو بحث کردند وهمه با گفتن:هیس ،هیس ساکت الآن جای هیجانیشه قهرمان فیلم میخواد کوسه رو بکشه و...خلاصه همه ساکت شدند وبعد از اتمام فیلم

ما هم هر کدام به خونه هامون رفتیم واز آن به بعد (دیگه دستمو داغ گذاشتم)که دیگه از اینجور فیلمها رو نگاه نکنم حتی اگه بیلیطش هم مفت باشه فرقی نمی کنه.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، سینما، کوسه، آواره ها، ترس، وحشتناک،  

تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic