خون آشام

زهره امراه نژاد

یادم میاد زمانی که من کلاس پنجم ابتدائی بودم  یک پسری بود به اسم شاهین ...این پسر از فیلم های وحشتناک مثل خون آشام ، دراکولا، و گودزیلا و ...خیلی خوشش میومد و همیشه تو مدرسه که میومد از آن فیلم ها برای ما تعریف می کرد و مدام ادای دراکولا را هم برای ما در می آورد و بچه ها را به وحشت می انداخت؛ یکبار هم یکی از بچه ها گفت : من اصلاً از این فیلم ها خوشم نمیاد و همه اش الکیه ... سعی نکن با این ادا و اطوار ها منم بترسونی.

پسر وقتی اینو شنید ، خیلی عصبانی و میشه گفت حسابی دیوونه شده بود ، و به طرف او حمله ور شد و با آن دندان های دراکولا مانندش (البته منظورم دندان های نیش او بود که خیلی بد قوار و مثل دندون های دراکولا بود) آمد و دست پسرک را چنان گازی گرفت که خون ازش فواره زد و ما هم که این وضعیت را دیدیم به کمک آن پسر مجروج رفتیم و او را به زور از چنگ آن پسر دراکولایی(شاهین) در آوردیم... و پسر مجروح را به بیمارستان بردند و آن پسرک(شاهین) را هم از مدرسه برای همیشه اخراجش کردند.

از قدیم گفتن که فیلم های بد ، بدآموزی دار و بی راه هم نگفتند.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وحشت، وحشتناک، فیلم، دراکولا، خون آشام،  

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

آن شب دهشت انگیز

قسمت آخر

دخترک با شنیدن حرفهای برادرش اشک در چشمانش حلقه زده بود و با ناباوری تمام به برادرش نگاه میکرد ...به حدی که حتی نای حرف زدن را هم نداشت ؛ادگارد بطرف امیلی رفت و او را در آغوشش گرفت وهردو با هم گریستند.

ماریا ومارتین از دیدن آنها به وجد آمدندو گریستند ...بعد آندو را تنها گذاشتند که کمی با هم حرف بزنند ...مارتین وماریا به پیش مسئول آنجا رفتند وبه او گفتند که می خواهند آندو را به فرزند خواندگی قبول کنند و او هم در جواب گفت که باید مراحل قانونی اش را طی کند.

این مراحل در طی یک هفته ای به طول انجامید وبالاخره آنروز فرا رسید که امیلی به همراه ادگارد و خانوادۀ جدیدشان عازم خانۀ جدید شوند .

وقتی به خانه رسیدند امیلی با تعجب به آن خانه خیره شد وگفت:وای خدای من...چه خانۀ بزرگی ...داداش ما قرار اینجا زندگی کنیم؟!...

این باور نکردنی ؟!...حتماً دارم خواب میبینم!!...یکی منو نشگونم بگیره تا از خواب بیدارشم.

ناگهان خودش از بازوی خودش نشگونی گرفت وفریاد کوتاهی کشید ...طوری که هیچکس جزء ادگارد که بغل دستش بود نشنید...هردو یواشکی خندیدند ودست همدیگر را گرفتند و وارد خانه شدند.




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، دهشت، انگیز، وحشت، سریال، سریالی،  

تاریخ : جمعه 25 مرداد 1398 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

(قسمت اول)

صبح شده بود ولی هنوز پلکهایش سنگین بود وبا نور کمی که از گوشۀ پرده به صورتش تابیده بود...بالاخره باهر زحمتی بود چشمهایش را باز کرد؛وقتی به اطرافش خوب نگاه کرد احساس کرد

توی یه جای نا آشناهست...ولی با اینحال اتاقی که در آنجا بسر میبرد

با رنگ آبی آسمانی وستاره ها وماه درخشانش که روی دیوار روبرو  نقاشی شده بود ...فضای زیبائی را برای آدم تداعی میکرد؛تا به حال همچین منظره ای را تو عمرش تجربه نکرده بود...بعد به پرده نگاهی

کرد با اینکه خیلی ساده بود ولی رنگش خیلی زیبا بود رنگش آبی روشن وخیلی براق ...گوشۀ اتاق یک آباژور بلند دیده میشد که هنوز روشن بود...طرف دیگراتاق یک صندلی ومیز تحریر که رویش چند کتاب ودفتر ویک جا قلمی زیبای منبت کاری شده با ظرف جوهردانش

به چشم میخورد.

از روی تختش نیم خیز شد وخواست که بلند شود که ناگهان صدای در اتاق با قژ،قژی باز شد...ویک خانوم جوانی که از لباسش پیدا بود که پرستار هست ولی اونجا که شبیه بیمارستان نبود؟!...پس اوآنجا چیکار میکرد؟!...

پرستار در حالی که یک سینی صبحانه دردستش بود وارد اتاق او شد؛

وبه طرف او آمد وگفت:سلام صبح بخیر...خوب خوابیدی؟حال پسر کوچولومون چطور؟

پسربا این حرف کمی تعجب کرد مگه او چش شده بود؟!...چرا از شب قبل چیزی یادش نمیاد؟!.

پسر:سلام صبح شما هم بخیر...من خوبم ...تازه اش هم من دیگه کوچیک نیستم بزرگ شدم...الان هم 12 سالم...ولی اینجا کجاست؟!...

من اینجا چیکار میکنم؟!...اصلاً اسمم چیه؟!...پاک گیج شدم...شما کی هستین؟!...هیچی یادم نمیاد.

پسر با ناراحتی بسیار دستهایش را برد دم چشمهایش وشروع کرد به گریه کردن.

پرستار سینی رو روی تخت کنار دست پسر گذاشت ودستاهای پسر را کنار کشید و گفت:ای وای ...این دیگه چه کاری؟...مگه تو نگفتی که دیگه کوچیک نیستی وبزرگ شدی؟...

پسرکمی که آرومتر شده بود با دستهایش اشکهایش را پاک کرد وگفت:پس من اینجا چیکار میکنم ؟!...اینجا برام خیلی ناآشناست...تو کی هستی؟...

پرستار:صبر کن یکی ،یکی به تموم سوالاتت جواب میدم...کمی آروم باش تا برات تعریف کنم.

تو حدود یکماه پیش با یک ماشینی تصادف میکنی وراننده وزنش که داشتند به جائی میرفتند با ماشین اونا تصادف کردی واونا هم سریع تو رو به بیمارستان ما میآورند؛آنموقع وضعیتت خیلی وخیم بود و تو اون یکماهی که تو بیمارستان ما بود تو حالت کما فرو رفتی... واین بنده خداها(راننده وزنش)مدام بالای سرت بودند وخیلی نگرانت بودند ...وراننده هم همون موقعها به رسانه ها در بارۀ تو اطلاعاتی داده بود

ومیخواست ببیند تو کسو کاری داری یا نه؟...حالا راستشو بگو آیا تو پدرو مادری داری یا نه؟...

پسر:گفتم که من هیچی از گذشته ام یادم نمیاد...حتی نمیدونم که کی هستم؟!...

پرستار خیلی خوب ناراحت نباش مشکلی نیست ...این فراموشی موقت هست ...وهمیشه برای بعضی از بیمارانی که از تو کما در میآیند پیش میاد این طبیعی ...بهت قول میدم بعد از گذشت زمان کم،کم بخاطر خواهی آورد...البته اگه به حرفهای منو آقای دکتر وهمینطورخانوادۀ فعلیت که همان راننده وزنش هست گوش بدهی هیچ مشکلی پیدا نمیکنی... تازه باید همیشه سر وقت هم غذاتو بخوری وهم داروهاتو...

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جاده، شب، وحشت، دهشت، بچه،  

تاریخ : شنبه 19 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(موج های خشمگین)

یکروز که تو خونۀ ویلائی پدرم که داخل یک باغ پر از درخت وگل بود تنها نشسته بودم وبرای خودم کتاب البته از نوع وحشتناکش میخواندم که یکهوخوابم رفت ؛ توخوابم دیدم که در همان اتاقی بودم که روی مبلش نشسته ام بعد سرم گیج رفت وبه دیوارهای اتاق نگاه کردم همه داشتند میچرخیدند پنجره ها،تابلوها ساعت دیواری وحتی گلدانی که پارسال مادر بزرگم به مادرم هدیه داده بود وروی طاقچۀ اتاق بود همه وهمه  دور سرم چرخیدند ویک لحظه از حرکت بازایستادند برای اینکه هوام عوض بشه رفتم پنجره را باز کردم نسیم خنکی به صورتم خورد که کمی حالم را جا آورد وکمی آرام شدم به بیرون نگاه کردم روبرویم دریا را دیدم که در بیداری آنرا ندیده بودم اولش از موجهایش به وجد آمده بودم ولی بعد از چند دقیقه ای که گذشت دیدم هوا ابری شد وابرهای سیاه به بالای سر خانۀ ما آمده بودند ورعد وبرق خیلی وحشتناکی زد ومن از ترس به عقب رفتم ونزدیک بود تعادلم را از دست بدهم وهر طوری بود کنترل خودم را بدست آوردم ...به دور دستها نگاه کردم دیدم موج های دریا طغیان کنان بسوی خانۀ ما می آید خیلی ترسیده بودم بسوی پنجره ها که درچهار طرف دیوار قرار داشت رفتم وآنها را که نیمه باز بود بستم ورفتم روی مبل نشستم ومثل یک لاک پشت تو خودم فرو رفتم؛ومنتظر اتفاقات بعد شدم...طولی نکشید که باد شدیدی همراه با رعد وبرق به پنجره ها اثابت کرد وآنها را باز کرد ...بطرف صدا برگشتم ودیدم موج ها بداخل خانه آمد همچین که من وتمام اسباب واثاثیه ها به زیر آب رفتیم ومنم که شنا بلد نبودم هرچقدر دست وپا زدم نتوانستم خودم را نجات بدم وهر قدر بیشتر تقلا میکردم بیشتر در آب فرو میرفتم دیگه از نفس افتاده بودم ودیگه کارم تمام بود بعد همانطور که یواش ،یواش به زیر آب میرفتم یکهو از خواب پریدم ودیدم همه چیزآروم هست وهمۀ آن اتفاقها را در خواب دیده بودم بنابراین یک نفس راحتی از ته دل کشیدم.   


برچسب ها: موج، خواب، داستان، رویا، وحشت، خانه ویلایی، تنهایی،  

تاریخ : سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات