(گل وموش کور)

تازه گی ها نمی دونم چطورشده بود؟...که پدر ومادرم هرچقدر گل وگیاه درباغچه می کاشتند،اولش تا چند مدتی مشکلی پیش نمی آمد؛ ولی کم،کم بعد از اینکه گل یا گیاه بارور می شد؛یکهوساقۀ گلها ویا گیاهان باغچۀ مان جلوی چشمان حیرت زدۀ ما با سرعت به درون خاک کشیده وناپدید می شد؛ البته این موضوع نه تنها درباغچۀ خانۀ ما  بلکه درهمۀ باغچه های خانه های شهر مان پیش آمده بود،وهمۀ مردم اولش فکر میکردند ،ازفعل وانفعالات درون خاک پیش آمده ،برخی دیگر می گفتند: حتماً خاکش حاصل خیز نبوده ،بعضی دیگر هم گفته بودند:شاید به گیاه نورو یا آب ،وکود کافی نرسیده و...خلاصه هرکس نظری میداد؛در صورتی که اصلاً اینطور نبود وهمه می گفتند که ما حسابی به گیاهانمان می رسیم ؛این احتما لاً مربوط به چیز دیگری هست باید علت را پیدا کرد.

منو چند تا از دوستانم که این حرفها را از بزرگترهامون شنیده بودیم ؛تصمیم گرفتیم، یک راه حلی برای این مسئله پیدا کنیم؛البته ما بچه ها همیشه سعی میکردیم تواین مسئله های پیچیده کمک حال بزرگترهامون بشویم،ولی بزرگترها اینرا به فضولیِ(کنجکاوی) ما تلقی می کردند، اگر راستش را بخواهید بعضی مواقع کارمان خراب ازکار درمی آمد وبیشترموقع ها هم کارمان درست پیش می رفت.

خلاصه همه فکرهامونو گذاشتیم رویهم ؛بعضی از دوستام می گفتند: شاید شته یا کرم خاکی بزرگی زیر زمین هست، برخی دیگرهم می گفتند: حتماًکار کلاغها وکبوترهاست ،که دانه هارو قبل از اینکه رشد کنه اونارو از دل خاک بیرون می کشند و...منهم درجواب آنها می گفتم: نه هیچکدام از این چیزهائی که شما گفتین نیست،من فکر میکنم !...یه جور جونور موذی مثل موش صحرائی ،چیزی باشه وشایدهم موش کور ،چون آنها به گل وگیاه علاقۀ خاصی دارند؛مگه تو تلویزیون اون کارتون رو یادتون نیست که چجوری موش اومد وهمۀ گیاه هارو خوردش،البته یک موش نیست بلکه چندین موش هست که همه دریک زمان به باغچۀ همۀ خونه ها حمله میکنه وگرنه اگر یک موش بود اونم هرروز با این حجم زیاد چطوری می تونه این همه گیاه رو بخوره؟!...پس باید هرچه زودتریه کاری بکنیم .

همۀ بچه ها هم حرف منو تأئید کردند،وهمۀ بچه ها قرار شد نیمه شب امشب بطوری که بزرگترها ازاین عملیات ما باخبرنشوند؛دست بکار شویم ؛یعنی وقتی پدرومادرمون خوابیدند یواشکی از خانه بیرون بزنیم وبرای اون جانورهای خیالی که معلوم نیست چی هستند؟!...تله ای بگذاریم؛هرکدام از ما بچه هااز خانه های خودمان خوراکیهای جورواجور برای مثلاًموشِ آوردیم ومنهم یک هویج ویک سبد ویک تکه چوب ومقداری نخ باخودم بردم ؛مثلاً می خواستم با آنها یک تله درست کنم که تا موشِ اومد خورکیها روبخورد ،آن نخ را که یک سرش به چوب بسته بودم وسر دیگر نخ را که در دستم بود با خودم به پشت یک تکه سنگ بردم وبچه ها هم بدنبال من آمدند وهمگی در پشت آن تکه سنگ بزرگ کمین کردیم ومنتظرصید یا بهتربگم موش کور شدیم.

چند شبی کار ما شده بود همین هرنیمه شب برای گرفتن آن موجود خیالی گاهی به باغچۀ خانۀ ما ویا به باغچه های دیگر دوستان می رفتیم، وبالاخره  تو یک شب مهتابی چند ساعتی منتظر ماندیم ویکهو توی یه قسمت از باغچه که تاریک بود یه سیاهی دیدیم که ازدل خاک آهسته بیرون آمد وسرش را به آرامی به اطراف چرخاند، ومدام بو میکشید انگارفقطحس بویائی اش خوب کار میکرد ومتوجه ما شد؛ولی ما به روی خودمان نیاوردیم وسرجایمان بدون اینکه تکانی بخوریم همانطورساکت ایستاده بودیم؛اویواش،یواش بسوی طعمه رفت همان که درحال خوردن خوراکیها بود ،من سریع نخ را کشیدم وسبد روی موشِ افتاد وهمگی از اینکه اونو به تله انداخته بودیم خیلی خوشحا ل شدیم ومن آرام بطرف سبد رفتم ودستم را از زیرسبد بداخل بردم تا او رابگیرم ،ولی او زرنگی کردو دستم راگاز گرفت وفرار کرد بعد بچه ها همه به کمک من آمدند یکی سبد رویش می انداخت یکی با جارو تو سرش میزد ویکی دیگر هم با بیل افتاده بود دنبال موش وبالخره با هرزحمتی بود او را گرفتیم ودر قفسی زندانی کردیم ؛خلاصه با همین روش شبهای دیگر هم حدود 10 تا موش شکار کردیم وما دیگه احساس می کردیم چند شکارچی ماهر شده ایم ؛بالاخره درعرضِ دو هفته تمام شهر را ما بچه ها با همین کارمون پاکسازی کردیم واز دست شهردار هم یک جایزۀ نفیس مثل (جام طلا) گرفتیم وآنرا در مدرسه امان گذاشتیم ،چون اگه می خواستیم هرروز آن جام درخانۀ تک،تکمان به نوبت بگذاریم هم خراب می شد وهم برای بدست آوردنش با هم دعوا می کردیم ؛البته این از گفته های من نبود بلکه اینرا مدیر مدرسه امان به ما گفت وما هم بناچار قبول کردیم.

خلاصه شهردار هم تصمیم گرفت که آن موشها را به باغ وحش شهر تحویل دهد ،چون درآنجا بهتر به آنها رسیدگی می کردند ؛البته زمین آن قسمت که موش کورها بودند را سیمان کرده بودند ،که مبادا دوباره از راه زمین خاکی فرار کرده وبه شهر حمله کنند ودور تا دوراین لانۀ خاکی که برای آنها هم ساخته بودند سیم خاردار کشیده بودند که نه آنها فرار کنند ونه انسانها به آنها آسیبی برسانند.خلاصه شهر ما مثل اولش آباد شد یعنی همه دوباره درباغچه های خانۀ خود گل وگیاه کاشتند وهر روز بهتراز روز قبل می شد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسندگی، گل، موش، کور،  

تاریخ : یکشنبه 29 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(کلبۀ جنگلی)

شب بود؛منو دو دوست دیگرم (نیما ونادر) درماشین بودیمو داشتیم به مسافرت می رفتیم...آنهم کجا ؟...دریا...فکرش راهم که می کردیم حسابی خوش وخرم می شدیم؛چه برسه به اینکه پا روی شن های داغ ساحل گذاشته وبعد هم از اینکه پایمان نسوزد دوان،دوان بطرف دریا می رفتیم وتن به آب می سپردیم؛وای چه حالی داشت ...وقتی پامونو تو آب می بردیم وشنهای نرمی که هرآن با هرقدمی که روی آن می گذاشتیم زیر پایمان خالی می شد ووقتی به وسط دریا می رسیدیم دیگر پاهایمان روی شنها نبود ومعلق درسطح آبها شناور می شدیم...تو این فکرها بودم که یکهو ماشین ما تکان شدیدی خورد ونور کامیون روبروئی بطرف ما آمد... نیما که تا آنموقع داشت رانندگی می کرد کنترلش را ازدست دادوماشین وبه کنار جاده برد وتو اون تاریکی چیزی دیده نمی شد یکهو زیرماشین خالی شد ودر پرتگاه کوچکی سقوط کردیم وماشین ما حدوداً دو یا سه ملقی به دور خود چرخیدو درجادۀ خاکی واژگون شد؛من دیگرچیزی نفهمیدم وزود بیهوش شدم .

انگارچند دقیقه ای درآن حالت بسربرده بودیم...وقتی بهوش آمدم خودمو بیرون ماشین دیدم انگار از ماشین پرت شده بودم بیرون...حالا چجوری خودم هم نمی دونم...من با صورت روی خاکها افتاده بودم وازسم داشت خون می اومد وکمی هم بدنم از درد کوفته شده بود...بعد تو اون تاریکی کورمال،کورمال...تنه خسته ام رو به جلو کشوندم وبا دست روی خاکها بدنبال نیما ونادرمی گشتم...چند دقیقه ای طول کشید تا آنها را پیدا کردم...نادرآنقدر با شدت روی خاکها افتاده بود که هم صورتش خونی شده بود وهم آسیب جدی دیده بودومدام آه وناله میکرد ...بطوری که وقتی خواستم زیرکتفش را بگیرم واو را بطرف خودم برگردانم...با اینکه نیمِ هوش بود آهی بلند ازته دلش کشید...کمی صبر کردم ...فکر می کنم یک دستش شکسته بود ووقتی بلندش هم کردم دوباره آهی بلند کشید اینبار کمی دقت که کردم دیدم زانویش انگار پیچیده بود...خیلی وضع ناجوری داشت ...سعی کردم او را از ماشین دور کنم ؛بعد ازآن بطرف ماشین رفتمونیماروپیدا کردم او هنوز تو ماشین بودودرحالی که سرش بروی فرمون ماشین خم شده بود...سرش را آهسته از روی رل ماشین بلند کردم ازپیشانی اش داشت خون می یومد وهنوز بیهوش بود...بعد از کلی کلنجار رفتن پایش را که بین ترمز وپدال گاز گیرکرده بود خیلی آروم بیرون کشیدم واو را از ماشین دور کردم وبعد از چند دقیقۀ دیگر ماشین منفجر شدو تکه های آهنش به اینطرف وآنطرف پرتاب شد و منهم دو دستم را همانطور که روی زمین خوابیده بودم روی بدن بی جان دو دوستم حائل کردم که دیگرآسیبی بهآنها نرسد وخدا راشکر که به سلامت البته نسبتاً جان سالم بدر بردیم...آتش هرلحظه شعله ورتر می شد ومنهم سعی کردم دو دوستم را ازآنجا دورترکنم...با اینکه دیگررمقی برایم نمانده بود باز دست از تلاشم برنداشتم .

چند دقیقه ای که گذشت دیدم دوستانم کمی بهوش آمده بودند ولی نای راه رفتن نداشتند با اینکه هرسه زخمی شده بودیم با اینحال آنها را راضی کردم که هرچه زودتر ازآنجا دور شویم...آنها هم قبول کردند ومنهم به آنها کمک کردم ...درحالی که آندو به من تکیه داده بودند؛در تاریکی شب راه افتادیم ...چند ساعتی گذشت وبه جنگلی رسیدیم واز وسط جنگل راهمان را ادامه دادیم...چند ساعت دیگرهم با خستگی را راطی کردیم واز آن دورسایۀ کلبه ای را دیدیم...وهرسه بطرف کلبه براه افتادیم...وقتی به آنجا رسیدیم کمی هوا روشن شده بود؛در زدیم چند لحظه ای گذشت درباز شد ویک پیرمرد خواب آلود درآستانۀ در دیده شد...وقتی مارا با آن حال زار دید...تصمیم گرفت که به ما کمک کند...وقتی واردکلبه شدیم...دیدم وسط اتاق یا همون کلبه یک میزچوبی که دوتا صندلی در کنارش بود ودرطرف دیگر کلبه یک شومینۀ سنگی زیبا که چند هیزم هم داخلش درحال سوختن بود به چشم می خورد...و  روی دیواریک تابلوی نقاشی از منظرۀ دریا که درآن دورها کشتی درحال حرکت بود...درطرف دیگرهم روی دیوار یک قلاب وطور ماهیگیری بزرگی خودنمائی می کرد ودر گوشۀ دیگر کلبه یک تخت خواب چوبی قرارداشت...انگار پیرمرد درآن کلبه به تنهائی زندگی می کرد...بعد من نیمارو که پاش شکسته بود بردم روی تخت خواباندم وبعد اومدم نادرو بردم روی کاناپه ای که نزدیک شومینه قرارداشت گذاشتم ...خودم هم که حسابی خسته شده بودم روی یکی از صندلیها که دور میز بود نشستم وخودمو روی آن ولو کردم...پیرمرد هم اومدو به تک،تک ما کمک کرد؛اول یه جعبۀ چوبی که پربودازوسائل کمک های اولیه را آورد وروی میز گذاشت ...اول سرم را با باند بست تا جلوی خون ریزی گرفته شود...بعد به نادرکه دستش شکسته بود کمک کردو دستش راجا انداخت وبا یک تختۀ تمیزوباند آنرا بست وصورتش  راهم که خونی شده بود تمیز کرد...بعد هم نوبت نیما رسید که روی تخت خوابیده بود ...پیشانی اش را بخیه زد وتمیزش کرد وباند پیچی اش کرد ...بعدهم پایش را که شکسته بود جا انداختو با یک تختۀ تمیز وباند آنرا بست وما هم که حسابی زخمی وخسته بودیم سریع بخواب رفتیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: کلبه، جنگلی، تمرین، نویسندگی، روزانه، تصادف، زخمی،  

تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(برنامه ریزی موفق)

امروزکه ازخواب بیدارشدم حس خوبی بهم دست داده بود،هوای اتاق خیلی سنگین بود...بنابراین بطرف پنجره رفتم وآنرا بازکردم کمی(هوا بهترشد)،وقتی به دوردستها نگاه کردم...دیدم ازپشت کوه ها (آفتاب خودی نمایاند)...انگاربا زبان بی زبانیش داشت به من میگفت: امروز با روزهای دیگر فرق میکند.

امیدوارم که همینطورباشد درفکراین بودم که (باید ببینم حس واندیشه را به چه صورتی دربیاورم) که روزم برطبق مرادم پیش برود؛پس شروع کردم به نوشتن یک برنامۀ روزانه که چه کاری را در چه ساعتی وچه زمانی انجام بدهم.

تا یکماه به روال برنامه ای که برای خودم ترتیب داده بودم عمل کردم، وهرروز وقت اضافه هم میاوردم...درصورتی که قبلاً اصلاًوقت سر خاراندن را هم نداشتم وهمیشه همۀ کارها به خوبی انجام نمی شد ...ولی حالا وضعیت فرق کرده وخیلی زندگیم نظم خاصی پیدا کرده ودیگرذهنم به آرامش کامل رسیده...وازاین بابت خیلی راضی هستم ...بنابراین به شما پیشنهاد میکنم که :اگر میخواهید به آرامش دست پیدا کنید وکارهایتان به خوبی انجام شود حتماً برنامه ریزی کنید حتماً شما هم مثل من به نتایج عالی خواهید رسید.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، برنامه، ریزی، موفق،  

تاریخ : پنجشنبه 25 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یک روزبرفی)

فصل زمستان از راه رسیده بود...درنزدیکی خانۀ ما یک رودخانۀ کوچکی هست که دورتا دورآن پرشده از درختان کوچک وبزرگ کاج وبسیار منظرۀ جالبی را تشکیل داده.

اولین برف ازشب قبل شروع به بارش کرده بود وتمام زمین را از برف پوشانده بود ...پنجرۀاتاقم را که باز کردم، دیدم آن رودخانۀ کوچک چقدر به نظر زیباترازقبلش شده بود(تماشای برف درآب)خیلی جالب و دیدنی به نظرمی رسید...با اینکه روی درختان کاج برف بود ولی هنوزسبزبود...آخر این چه حکمتی ست که درطبیعت وجود دارد؛ خیلی دوراز باورنیست...اگرفکرش راهم بکنید دوراز واقعیت نیست.

اینتضادها حتی در رویاهای همۀ ما دیده می شود و(برداشت های گوناگون وگاه متضاد)در مورد انسانها هم صدق می کند؛در واقع می شود گفت که این امر(خیال های آدم به روزمرگی نزول می کند) ... بطوری که حتی بعضی مواقع نمی شود خیال را از واقعیت تشخیص داد وبعضی افراد با این افکار پریشانشان خیلی هم خوشحال وخرسند هستند ...ولی بعضی دیگر با خیالاتشان درگیر هستند وبسیاراز این بابت ناراحت هستند.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، روز، برفی، برف،  

تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سفر دورو درازمن)

چند مدتی بود که مستقل و دوراز شهرودیارم وهمچنین خانواده ام زندگی می کردموحداقل هفته ای یکباربا آنها تماس تلفنی داشتم وحداقل ماهی یکبار هم به دیدن آنها می رفتم؛آخه من به علت شغلی که داشتم مجبور به این کار شدم واینکه به شهرهای مختلفی سفرمی کردم باید به مناطق محروم می رفتم.

حتماً پیش خود می گوئید:طرف جهانگرد است؛نه اینطور نیست...من شغلم معلمی است وبرای کارآموزئی باید این مراحل را باید طی کنم...

البته حقوق کمی هم آموزش وپرورش برایم در نظر گرفته اند.

یکروزکه با مادرم تماس تلفنی داشتم او گفت:پسرم میدونی چند مدتیِ نه به ما زنگ میزنی ونه به دیدنمون میائی...من بهت نگفتم نرو ازما دور نشو(دوری فراموشی می آورد)...منهم درجوابش (گسترده با هیجانی پرشور وبی خویش) گفتم: مادرعزیزترازجانم منو ببخش...کمی کارهایم زیاد شده واداره ازم خواسته که این ماه درسهارو فشرده تر با بچه ها کارکنم برای همین هم شد که دیرشد...وگرنه من هیچوقت شما وپدر را فراموش نکرده ام.

وقتی صحبتم تمام شد به خانه برگشتم...خانه که چه عرض کنم یک کلبۀ حقیرانۀ کوچک اداره دراختیارم گذاشته بود...که هم درآنجا زندگی میکردم وهم به بچه ها درس میدادم؛البته تابستانها چون عدۀ بچه ها زیاد بود در کلبه جا نمی شدند...پس درفضای باز نزدیک کلبه یک زیلوئی پهن میکردم وبه آنها درس میدادم.

زمستان ها هم که بعلت برف وکولاک عدۀ بچه ها کمتر بود در کلبه می نشستیم وبه درسمان ادامه می دادیم.

یکروز یکی از ریش سفیدهای آن روستا به پیش من آمد ویک کتابی از سر گذشتی که درقدیم برایشان اتفاق افتاده بود به من داد که بخوانم در آن کتاب(چیزهای عجیب وغریبی درمورد گذشته می خوانم)که برام خیلی جالب بود وبعد آنرا درموقع بیکاری برای بچه های کلاسم می خواندم وازآنها می خواستم که دربارۀ آن نظرسنجی کنند و...




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، سفر، دراز، طولانی،  

تاریخ : سه شنبه 23 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(عشق ابدی)

منودوستم دربارۀ زندگی چگونه است؟!...بحث وگفتگوی بسیاری کردیم .به نتایج نه چندان مطلوبی هم رسیدیم.

 گفتم:(چقدر بعضی لحظات زندگی زیباست).

اوگفت:آری درست می گوئی...بعضی لحظاتش زیبا وبعضی دیگر خیلی تلخ است.

گفتم:منظورت چیست؟!...ولی انگار خیلی پریشونی اتفاقی افتاده.

گفت:آری خیلی دلم گرفته...چند ماهی می شود که عشق زندگی ام را ازدست داده ام ودیگرتنهای تنها شده ام و...

من از این حرفش که خیلی(دل شکاف وپریشان کننده بود)متأثرشدم وسعی کردم او را دلداری بدهم ...اما افسوس وصد افسوس بی فایده بود او هر لحضه غمگین تر می شد.

گفت:هروقت که یادش میافتم اشک ازچشمانم ناخود آگاه جاری می شود...چون او یک(اسم با مسمایی داشت)که هیچ وقت از ذهنم خارج نمی شود...

 




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: عشق، ابدی، تمرین، روزانه، نویسندگی، نویسنده، قلب،  

تاریخ : دوشنبه 15 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یا نصیب ویا قسمت)

آن زمان که من بچه بودم منو خانواده ام تو روستائی دور ازشهر زندگی می کردیم؛آنجا هوا دل انگیزبود وآنموقعها از ریا و دورنگی در مردم دیده نمی شد...درواقع منم مثل همه آدمی ساده بودم و...(آن وقتها دل من چشمۀ زلالی بود)...واز این دورنگی ها بدور بود و دوستان زیادی داشتم وهیچ غمی نداشتم وآزادانه برای دل خودم زندگی می کردم.

زمان گذشت و من بزرگترشدم وخیلی دوست داشتم که به درسم ادامه بدهم...ولی روستای ما از امکانات محروم بود وفقط تا کلاس 5 ابتدائی بیش نداشت ...ومنو خانواده ام مجبورشدیم که به شهرعزمت کنیم.

شهر با روستا زمین تا آسمان فرق داشت واز آب وهواش گرفته تا امکانات بالای آن... که چشم را خیره می کرد؛درشهر خانه ای خریدیم ومنم درسم را ادامه دادم.

تا اینکه بزرگترشدم و وقت زن گرفتنم شد...منو زنم زندگی مشترکمان  را شروع کردیم؛من تو زندگیم تلاش بسیاری کردم ورفاه خانواده ام رو فراهم کردم آخه دلم همیشه (سعی می کند ازآنچه می پسندد بی نصیب نماند) وتا بحال هرچیزی را که خود یا خانوادۀ کوچکم ازم خواسته دریغ نکردم.

بالاخره زمستان با آن بزرگی وشکوهش فرا رسید،اینجا(هوا هیچ شباهتی به زمستان ندارد)اوائل که ما تازه به شهرآمده بودیم ...هواش کمی تمیز بود ،البته به پای هوای روستای ما نمی رسید...ولی حالا که چندین ساله به شهر آمدیم متوجه شدم که آلودگی هوا بیشتر شده ومنو خانواده ام به سختی نفس می کشیم ...بنابراین تصمیم گرفتیم که با پدر ومادر پیرم وهمچنین خانوادۀ خودم به روستا برگردیم...می خواهم به بچه هایم بگویم که هنوز هوای روستا خیلی پاکتر از هوای شهر است.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسندگی، نوشته، متن، نویسنده،  

تاریخ : شنبه 13 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

چگونه یک ایده داستانی بگیریم؟

اگر شما نویسنده ای هستید که تازه کار نوشتن را آغاز کردید، پس این مطلب به دردتان می خورد.

اگر شما نویسنده ای هستید که مدت هاست دست به قلم نبرده اید، پس این مطلب یه دردتان می خورد

همه ما می دانیم که یک داستان و یا یک مطلب و حتی یک مقاله از یک ایده که در ذهن نویسنده شکل گرفته شروع می شود، گاهی هم از یک سوال و یا با هدف حل مسئله یا مشکل، در هر حال برای نوشتن یک نقطه شروعی باید باشد ؛ یک ایده که ذهن نویسنده را درگیر می کند.

اما برای نوشتن ایده از کجا پیدا کنیم؟

اگر شما یک نویسنده تازه کار هستید، باید بدانید که اوایل پیدا کردن ایده کاری بسیار مشکل است ، اما در اثر تمرین و نوشتن بی وقفه ، رفته رفته مشکل پیدا کردن یک سورژه یا ایده مناسب و منحصر به فرد چنان آسان می شود که ایده ها از چپ و راست به مغزتان سرازیر می شود و شما حتی وقت نمی کنید آن ها را بنویسید و تازه به خود حق انتخاب می دهید که بین این همه ایده کدام را می توان انتخاب کرد.

باور کنید که چنین چیزی حقیقت دارد.

 

و اما چگونه یک ایده داستانی بگیریم؟

 

1.از خانه خارج شوید

از خانه خارج شوید

اگر تنها شغل شما – همانند من- نویسندگی است ؛ یقین بدانید با در خانه نشستن و فکر کردن به اتفاقات روزمره تان هرگز ایده جالب توجهی به ذهنتان نمی رسد.

لازمه گرفتن یک ایده ناب و منحصر به فرد در شغل نویسندگی خروج از خانه و حضور در اجتماع و ارتباط با افراد جدید  و مشاهده و تجزیه و تحلیل اتفاقات است.

پس حتی شده به پارک کوچه و محله تان بروید و دقایقی به تنهایی به افراد و اتفاقات خیره شوید، اینکار را بکنید.

نکته: بهتر است اتفاقات را با خلاقیت و تخیل خود آغشته کنید.

نکته: خوب به اطراف ، انسان ها و حالات چهره و بدنشان در مواجهه با مسائل و اتفاقات مختلف توجه کنید. برای توصیف خوب محیط ، خوب به اطراف ، درختان،گرد و خاکی که هنگام باد بلند می شود ، نور خورشید و یا ماه و ... توجه کنید.

 

2.تلوزیون خاموش

گاهی دیدن یک فیلم می تواند ایده خوبی به ذهن شما برساند. ایده ای منحصر به فرد. اما این تنها 10 درصد مواقع اتفاق می افتد . اگر شما بخواهید مدام ایده هایتان را از فیلم ها بگیرید ، می شوید یک آدمی که صبح تا شبش را مقابل تلوزیون می گذراند ؛ هیچ ایده ای هم به ذهنتان نمی رسد ، برعکس ذهنتان محدود و بسته می شود ، اگر هم ایده ای به ذهنتان برسد ، یکی کپی یا جعل – رک بگویم- بی ارزش از روی موضوع فیلم است که به هیچ عنوان منحصر به فرد به نظر نمی رسد. پس تا جای ممکن از تماشای تلوزیون بپرهیزید  و اگرهم گاهی تلوزیون نگاه کردید ، با هدف گرفتن ایده از آن نباشد. مطمئن باشید اگر فیلم خوب با موضوع خوبی –برای شما -باشد از آن ایده خواهید گرفت.

نکته: به عنوان نویسنده باید ایده و موضوع نوشته هایتان منحصر به فرد باشد تا بهتر دیده شوید.

 

3.به خواب هایتان توجه کنید

به خواب هایتان توجه کنید

خواب هم یکی از راه هایی است که می توانیم به کمک آن ایده بگیریم و به پاسخ سوال های خود برسیم. گفته شده دانشمندان ، فیزیکدانان و ریاضی دانان زیادی جواب خیلی از پرسش های خود را در خواب گرفته اند . گفته می شود گاهی در بیداری چنان دنبال پاسخ سؤال خود هستید که استرس و اضطراب به دست آوردن آن ، جوابی که از نظر ذهنتان رسیدن به آن آسان است به دست نخواهید آورد. اما در خواب به دلیل آرامش جسم و فکر ذهن به حل مسأله بدون اضطراب می پردازد.

پس یک خواب خوب و به اندازه - 7-8 ساعت در روز- و خواب هایی که می بینید می تواند ایده خوبی برای نوشتن داستان باشد.( توجه داشته باشید که این موضوع یک قاعده نیست)

 

4. اتاق خالی و کلمات

اتاق خالی و کلمات

مکانی آرام و خلوت برای خود بیابید ، جایی که کمتر حواستان پرت شود .

شروع کنید . یک قلم و کاغذ بردارید ؛ هر واژه ای که به ذهنتان رسید ، بی درنگ روی کاغذ یادداشت کنید . سپس سعی کنید ارتباطی بین بعضی کلمات پیدا کنید. فرقی نمی کند این ارتباط بین دو کلمه باشد یا چند کلمه . گاهی شما ارتباطی بین کلمات مختلف پیدا می کنید که از نظر دیگران بی ربط اند ، اما مهم این است که از نظر شما این کلمات مرتبط باشند.

 

5.دفترچه ی ایده

همیشه یک دفترچه یادداشت کوچک همراهتان باشد ؛ هر چیزی که به نظرتان جالب آمد، از شخصیت و حالات افراد گرفته تا اتفاقات خوب و گاهاً ناگوار که شخصاً شاهد آن هستید ، در دفترچه یادداشت کنید؛ هرچیزی که فکر می کنید در آینده می تواند ایده و موضوع خوبی برای داستان هایتان باشد.

نکته: می توانید دیالوگ های تأثیر گذار( با مزه، گریه دار، پرمحتوا و ...) افرادی که شخصاً شاهد گفتگویشان هستید را یادداشت کنید تا در آینده از آن ها در داستان هایتان استفاده کنید.

 

6.مهم ترین راه یافتن ایده

مهمترین راه یافتن ایده

مدام بنویسید. حتی یک رو ز را هم بدون نوشتن و تمرین نوشتن و یادداشت برداری نگذارید، زیرا هر روز که نمی نویسید فردایش انگار باید دوباره از صفر شروع کنید . هر روز چیزی بنویسید ؛ جمله کوتاه، شعر،دیالوگ، ایده، اما یک روز را بدون نوشتن رها نکنید.

 

اگر شما خوانندگان عزیز راه های دیگری برای گرفتن ایده دارید می توانید در بخش نظرات برای ما ارسال نمایید تا در مقاله بعدی به اسم خودتان درج شود.

دوستان اگر باز هم سوالی داشتید من در خدمتم.

منبع: وبلاگ شخصی راحله رضائی




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: آموزش، نویسندگی، نویسنده، سورژه، داستان، کتاب،  

تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات