(خدا روزی رسان است)

حتماً همۀ شما کم وبیش با این کلام آشنا شده اید،یا برایشما یاکسی دیگر پیش آمده باشد؛به قول نویسنده فلورانس اسکاول شین این جملۀ تأکیدی که(خدا روزی رسان است) را خیلی در زندگیتان برایتان مؤثربوده؛ مخصوصاً اینکه اگردرآن گذشت وصبری هم وجود داشته باشد.

در این کتاب یکجا خواندم که نوشته بود؛زنی به یکی ازفامیلهای دورش پولی به مبلغ دوهزاردلار قرض می دهد وبرای گرفتنش آنهم بعد از چند مدت اقدام می کند؛متوجه می شود که آن شخص مورد نظر فوت کرده و وارثانش هم از این موضوع خبر نداشتند ؛بنابراین چیزی به او نمی دهند .واو هم که هیچ مدرکی برای اثبات آن نداشت ؛و او گذشت می کند وبرای روح آن مرحوم طلب آمرزش می کند.

مدتی از این موضوع می گذرد وبالاخره بعد از گذشت وصبر ایشان همان پول را بطریق دیگری به او برمی گردد.منهم یاد خودم افتادم که چند روز پیش برای فروش خانه ام که درآنمستاجر هم بود اقدام کردم وخانه را با مستاجرش به فردی فروختم وقرار شد تا موقع مقرر درآن خانه بماند.

چند روزی هم بدنبال خانۀ بزرگتری برای خرید گشتم؛ وبالاخره یک خانۀ مناسب با قیمت بالاتری خریداری کردم،و2 روز از خریدش نگذشته بود که مستاجرهم برایش پیدا شد؛چون آندو عروس وداماد بودند واول زندگیشان بود وبا هزار مشکل بهم رسیده بودند ؛تصمیم گرفتم که ازآنها اجاره کمتری بگیرم ؛البته نمی خواهم بگویم درحق آنها گذشت کردم ،ولی پیش وجدانم راحت بودم که حداقل خدا ازم راضی هست وبس. درست است که روزی منو خانواده ام از این راه کم وبیش تأمین می شود،ولی باید اینرا هم درنظر گرفت که خدا روزی  رسان است یا بهتر بگم((هرآن کس که نان دهد ،دندان دهد)).

خلاصه من همیشه سعی می کنم درهمه حال ازیاد خدا غافل نشوم وهمیشه از اوکمک می خواهم ومی گویم: خدایا به من صبر عطا کن وبه من آنقدر قدرت بده که بتوانم کسانی را که درحق ام ظلم می کنند ،را ببخشم وهمیشه هم خوبی وبرکت نصیبم می شود؛به قول معروف ((مشکلاتم به مو می رسد ،ولی پاره نمی شود))واین برام یه دنیا ارزش دارد چون می دانم که خدا مواظب بندگانش هست .




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، خدا، متن، روزی رسان، روزی، رسان، خدا روزی رسان است،  

تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(جنگ برای زندگی

یا

بازی برای زندگی)

بیشتر مردم فکر می کنند دنیا با آنها سر جنگ دارد و با هر چیز و هر کس برای بدست آوردنش باید جنگید ...

در صورتی که اینطور نیست . به نظر من دنیا مثل بازی است ، مثلاً در بازی اگر خوب پیش بروی یا بهتر بگم از روی اصول و قانون رفتار کنی حتماً برنده می شوی و اگر بخواهی با حیله ونیرنگ بازی کنی حتماً خواهی باخت . مثلاً برای نمونه اگر کسی به تو بدی کرد برایش آرزوی خوشبختی بکن ... اگر اینگونه بکنی حتماً نتیجه خوب می بینی و برعکس اگر بدی کنی حتماً بد خواهی دید. از قدیم گفتند: ((هرچه بکاری، همان را برداشت خواهی کرد.)) یا بطور مثال همین بیماری کرنا...اگر به آن فکر کنیم حتماً به سراغمان خواهد آمد و در کل بهتر است به آن فکر هم نکنیم ، ولی بهداشت شخصی را حتماً رعایت کنید، مشکلی برای شما پیش نخواهد آمد .

بقول معروف ((از هر چیزی بترسی، حتماً سرت می آید.)) پس باید بی خیال آن شد.

دیشب در اخبار شنیدم که مردم از این بیماری خیلی ترسیده اند بطوری که جاده ها که همیشه شلوغ بود و همه مردم برای اینکه آب و هوائی عوض کنند به مسافرت به شهر های دیگر می رفتند . ولی حالا از ترس (کرنا) همه در خانه های خود پناه گرفتند و با هیچکس و هیچ چیز در تماس نیستند... آخه اینکه نشد کار البته درست است که نباید در شهر اجتماع کنیم و ممکن است به این بیماری مبتلا شویم ... ولی نه اینکه خودمان را در گوشۀ خانه مان زندانی کنیم ... پس چجوری مایحتاج خانۀ مان را تأمین کنیم... حالا می گویم از رستورانها و اغذیه فروشیها مثل (پیتزا فروشیها و ساندویچی ها) اصلاً خرید نکنیم ... ولی میوه و سبزی و نان و مواد لبنی را که خودمان در منزل نمی توانیم تهیه کنیم پس باید از خانه خارج بشویم... به نظر من همینکه بهداشت قردی را رعایت کنیم از همه چیز بهتر است.

راستی در این روز ها تا حدودی اخلاق و رفتار مردم بایکیدگر بهتر شده و دنبال غیبت کردن و تهممت زدن و دروغ گفتن به یکدیگر نیستند و حتی برای کشور گشایی به جان یکدیگر نمی افتند ... این هم از فواید این بیماری (کرنا) است.

پس کرنا تا هر موقع که دلت می خواهد به تمام کشورها یک سری بزن تا بین همۀ مردم کشور ها صلح برقرار باشد.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، جنگ، زندگی، بازی، اسکاول شین، کرونا، ترس،  

تاریخ : شنبه 17 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سخنرانی کوبنده وتأثیرگذار)

زهره امراه نژاد

یکروز به پیشنهاد دوستم به یک سخنرانی خانمی که معلوم بود اهل سیاست هم بود رفتیم؛درآغازین صحبتش زیاد چنگی به دل نمی زد؛ ولی کمی که گذشت صحبتهایش چنان دل انگیزبود؛ که هر کسی را تحت تأثیرحرفهای خودش قرار می داد.من که از جنس زن بودم بهش حق دادم ؛چون بیشتر حرفهایش در مورد حقوق زنان بود .البته من تنها نبودم که اینطور منقلب شده بودم بلکه بیشتر کسانی هم که درآن مجلس حضور داشتندچه زن وچه مرد تحت تأثیر حرفهایش قرارگرفته بودند،وبعد از هر نطقی که می کرد با دست زدن وهورا کشیدن او را تشویق می کردند.

متن سخنرانیش این بود:البته باید از همۀعزیزانی که بداین جلسه آمده اند اول تشکر ودوم عذر خواهی بکنم ؛آنهم به علت اینکه می خواهم خیلی خودمانی یا بقول جوونا(رک) صحبت کنم.والا طرف صحبتم به آقایون محترم هست .البته نمی خوام بگم خانومها محترم نیستند ها نه اینطور نیست خانومها جایگاه خاص ی در دل همه دارندواحترامشان واجب است؛حالا آقایون بهشون بر نخوره که آنها قابل احترام نیستندها نه بازهم اینطور نیست شما هم به نوبۀ خودتون قابل احترامید؛ولی ...ولی بعضی از آقایون همین باصطلاح محترم هستند؛که همیشه دم از مدی ومردانگی ومرد سالاری می زنند ودر کلامشان آنهم نسبت به خانومها تندو زننده است ،وخودم به عینِ شنیده ام که زنها را با الفاظ بد مثل ضعیفِ،کنیزه زنیکِ خطاب می کنند ؛که البته خدا را هزار مرتبه شکر می کنم که همسر بنده سوای اینجور مردهاست وهمیشه احترام منو فرزندانش وهمچنین خانومهای دیگر را دارد .البته اینو من تنها نمی گم بلکه هرکس که با او آشنا هست به من گفته؛البته الآن میدونم که همین آقایونی که دراین مجلس هستند پیش خودشان چه فکر در مورد همسر بنده وامسال ایشون هستند می کنند .حتماً پیش خودتان می گوئید این مردک (همسربنده)چاره ای جز اطاعت از حرف زنش نداره وبقول بعضی ها که کم جنبه هستند(زن ذلیل)تشریف دارند .نه اینطور نیست این عمل را به قول ما روانشناس ها تفاهم بین زن وشوهر نام گذاری می شود...نه زن ذلیلی.

خدمت آقایون داشتم می گفتم که شماها که دم از مسلمانی می زنید آیا در اسلام گفته شده که با زنهایتان با خشونت رفتارکنید؟ ویا با الفاظ بد آنها را صدا بزنید؟مگر نه اینست که شخصیت زنها را با فاطمه زهرا (ص)می سنجید واز آنها می خواهید فاطمه گونه باشند؛حال چه از نظر حجاب وچه ازنظررفتارایشان را الگوی خود قرار بدهند؟اگرهم اینگونه باشند پس چرا بازهم با آنها با خشونت رفتارمی کنید؟ آیا شما هم حضرت علی(ع) را الگوی خود قرارداده اید؟وعلی گونه با زنهایتان رفتار کرده اید؟

مگر نه اینکهاین زن مادر بچه های شما هستند وتربیت بچه ها به عهدۀ اوست؟...پس چرا با آنها بد رفتاری می کنید؟...حتی برخی ازمردان هم هستند که نه تنها با الفاظ بد بلکه آنها را مورد ضربوشتم شدید هم که منجر به مرگ هم شده قرار داده اند.من می خواهم بدانم این چجور عدالتی ست که شما باصطلاح مردان مسلمان پیشۀ خود کرده اید ؟کدام دادگاه این اجازه را به شما داده که چون مرد هستیدو قوی هرکاری که دلتان بخواهد بر سر زن بیچاره دربیاورید؟آیا این عدل الهی ست ؟پس انصافاً نه...چون خدا همه را چه زن وچه مرد ،چه سیاه وچه سفید همه را برابر آفریده وهمه حق دارند که دراین دنیا وچه آن دنیا به خوشی زندگی کنند.

خلاصه طرف صحبتم به مردهائی هست که قدر زنهایشان را نمی دانند؛واینگونه با آنها برخورد می کنند.شمائی که می گوئید زنها ضعیفو نفس هستند ...آیا همۀ شما به عینِ درکل جهان هستی ندیده اید؟ که زنها هم پا به پای شما مردان در جامعه حتی سخترازشما کار می کنندو جیکشان هم درنمی آید...یا حتی همین زنها که شما آنها را ضعیف می دانید ورزشکارهای با افتخار وطنمان هستند وبرخی هم سیاستمدارهای قابلی برای کشورشان هستندو...مثلاً همین دردو رنجی که در موقع بارداری ویا حتی زایمانشان تحمل می کنند چقدر سخت است؟...وحتماً شنیده اید که زنهای باردار هنگام زایمانشان با مرگ دستو پنجه نرم می کنند...وحتی بعضی از آنها سرزایمانشان ازبین می روند...البته بعضی از مردها هم هستند که از این حرف ما استنبات غلطی می کنندو می گویند :اگر شما یکبار می زائید ما روزی هزار بار میزائیم منظورشان به کار سختی است که روزانه انجام می دهند ...بله درست است ولی یکی نیست به آنها بگوید که زن با زایمانش هم جسمو هم روحش آسیب می بیند ولی شما ها چی؟فقط روحتان آسیب می بیند وبس.ولی زنها انسانی را بوجود می آورد که به زندگی خودتان روح تازه ای می بخشد وچه بسا در آینده فرد مفیدی برای هم خودش وهم شما وهم جامعه اش باشد.البته بعضی از مردها هم هستند که می گویند ما هم قوی هستیم وهم شجاع ...ولی همین ها فقط کافی دستشان با چاقوی میوه خوری ببرد ،آنوقت است که آه از نهانشان بیرون بیاید همچین قشقرقی به پا می کنند که نگونپرس که انگار ((جُهودهمدانی خون دیده باشد)).

یادم یکروز رفته بودم آزمایشگاه که خونمو بدن برای آزمایش...که یکهو دیدم از قسمت آزمایشگاه آقایون صدای دادو هواری بلند شد ودر این بین آقای پرستاری که داشت ازش خون می گرفت بهش گفت:آقا چته؟چرا انقدردادوهوار راه انداختی؟...فقط یه سر سوزن ازت خون گرفتیم ها ...حالا هرکی ندونه پیش خودش میگه ازش یک کیسه خون گرفتند چه خبرت ...پاشو خجالت بکش برو بزار ما بکارمون برسیم ...تازه دستم بیار پائین خونش بند اومده ...چیه مثل الم یزید گرفتی بالا انگار دستشو قطع کردیم. بعد مرد با ناله گفت :ای بابا سرم داره گیج میره یه آب پرتقالی ؛پسته ای چیزی بدین بخورم تا جایگزینش بشه.

همان آقای پرستار گفت: یه چیزم دستی می خوای!...پاشو برو پیِ کارت امروز گیر چه کسائی افتادیم ها!...بعد میگن خانومها ضعیف اند تو که از اونا ضعیفتری ...حداقل از اون هیکل گنده ات واز اون سیبیلهای چخماقیت خجالت بکش مرد گنده...اسم خودت هم گذاشتی مرد.یکهو نمی دونم چی شد که هردو زدن به تیپوتار همدیگه وحسابی آنجا را بهم ریختند ...انگار این آقاه یادش رفته بود که همین چند ثانیۀ پیش از درد سوزن داشت ناله می کرد ...بالاخره هرطوری بود آندو را ازهم جدا کردندو مریضِ رو ردش کردن رفت پیِ کارش.

خلاصه که سخنرانی این خانوم هم به پایان رسید وهمه خوش وخندان از مجلس بیرون رفتند؛البته امیدوارم که این سخرانیش دل مردها را نرم کرده باشه ودیگر با زنها به خوبی رفتار کنند...به امید آنروزی که در همۀ جوامع به زنها مثل مردها احترام گذاشته شود.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، سخنرانی، کوبنده، تاثیر گذار، مقاله، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(برادران مارکس ،سه دوست جدا نشدنی)

اسمم اصغر محبتی است.البته تو مدرسه چه معلمها وچه بچه ها بخاطر همین اسمو فامیلم خیلی منومسخره می کنند،ومدام بهم می گویند:این پسر رو ببینین با این قد درازه وهیکل چاقش اسمش اصغر(کوچک) وفامیلیش هم محبتی(مهربان)...ناز بشی الهی چقدر تو بامزه ای ،ننه وبابات به قربونت برند؛اینم شد اسم؟ یکی از بچه ها هم گفت: اه چرا ننه وباباش به قربونش برند؟اونا از کجا باید می دونستند که بچه اشان وقتی بزرگ میشه به این خرسی میشه؟تازه ننه وباباش اونقدرلاغرو استخونی وقد کوتاه هستند که نگونپرس...تازه خبرنداری فکر کنم این گنده بک حق اوناروخورده وهم ازعرض وهم از طول کش اومده؛ باید این به قربون اونا بره.

منم درجوابشون می گفتم:آره من به قربونشون هم میرم .چی فکر کردین مگه من مثل شماها هستم که جابزنم وحرفی که بزنم حتماً بهش عمل می کنم؛من مثل شما نمک نشناس نیستم که زحمات اونارو ندید بگیرموهرچی ازدهنم دربیاد به اونا بگم.

اونها هم5 یا 6 نفری درزنگ تفریح به سرم می ریختندو((دمار از روزگارم درمی آوردند)) وحسابی مشت ومالم دادند،ولی من با آن هیکل قوی قد درازم ازپس همشون برآمدمو یکی ،یکی به خدمتشان رسیدم؛البته خودم هم کمی بگی ،نگی زخمی شدم ولی اونارو حسابی خونین ومالینشون کردم؛وقتی هم ناظم فهمید همۀ ما را تنبیه کرد وفردا دوباره((روزازنو،روزی ازنو))دعوای بچه ها با من شروع می شد ومنهم که کم نمی آوردم.

یکروز معلم انشاءموضوعی داد وگفت: شما از کدام هنرپیشه خارجی که کمدین هم باشه خوشتون می یاد.هرکس به نوبۀ خود یک یا دو هنرپیشه را معرفی می کردو درمورد آنها صحبت می کرد ؛منهم به نوبۀ خودم از فیلمهائی که برادران مارکس درآن بازی می کردند تعریف کردم وحتی گفتم خیلی دوست دارم آنها را ازنزدیک ببینمو... ومعلم هم که این موضوع را ازمن شنید حسابی بول گرفت وگفت:اتفاقاً به شخصیتت هم می خوره که با اونا هم کاسه بشی ؛توهم دست کمی ازاونا نداری .بهتر یه سفر بری کشور اونا شاید ازت خوششان بیاید وتو فیلمها ازت استفاده کنند؛اینجا که به هیچ دردی نمی خوری شاید اونجا به یه دردی خوردی؟!...

ناگهان با صحبتهای آقا معلم ازخندۀ بچه ها کلاس رفت رو هوا، منهم از خجالت سرم را پائین انداختم .بنظرمن آنها از این فیلمها فقط جنبۀ منفی ومسخره بازیشان را درنظر گرفته بودند؛در صورتی که نمی دانستند که جنبۀ مثبتی هم دارد،وآنها کارشان خنداندن مردم است ؛ گرچه در نظر مردم مسخره جلوه داده شوند ؛آنها برایشان موردی ندارد که مردم آنها را کودن یا چیز دیگری بخوانند ؛آنها فقط نیتشان خوشحال کردن مردم هست ،وبرای همین هم هست که آنها همیشه با هم درفیلمها بازی می کنند وموفق هم می شوند.البته نمی خواهم بگویم که در بیشتر فیلمهائی که با هم بازی کرده اند اشتباهات زیادی نکرده اند...بله اشتباهاتشان زیاد وجبران ناپذیر هم هست ولی همین نکته های ریز که از نظر ما اشتباه است همین ما را به خنده می اندازد. مثلاً یکی از آنها پوست موزش را به زیر پای یک بنده خدائی می اندازد وطرف نا قافلاً به هوا رفته ومحکم به زمین می خورد ...بله اینکار خوب نیست ولی با اینحال هرکسی را به خنده می اندازد.

خلاصه که آنها در کنار یکدیگر بازی خوب را اجرا می کنند واگر همین بازی را هرکدام جداگانه در فیلمهای مختلفی با دیگر بازیگران عادی انجام بدهند خنده دار که نخواهد بود هیچ بلکه خیلیه تاسف برانگیز خواهد شد.یا مثلاًلرن وهاردی دوشخصیت متضاد هم هستندو همیشه در فیلمها کنار هم هستند وخیلی هم برای همه جالب هست.ولی بعضی از بازیگران کمدی هم هستند که به تنهائی ایفای نقش می کنند که آنها هم درکارشان حسابی موفق هستند.مثلچارز چاپلین ویا هاروی لویت البته درست نمی دانم که اسمهایشان را درست تلفظ کردم یا نه ...درکل می خواستم بگویم که همۀ این افراد به نوبۀ خود از خیلی خوب هم بهتر بازی کرده اند وهدف همۀ آنها خوشحال کردن مردم بود ودر این کار هم بسیار موفق بوده اند.البته نظر معلم انشاء ما وهمچنین برخی از مردم این است که آنها آدمهای بی عقلی هستند و...ولی من با نظر آنها مخالفم وهمیشه به این آدمها احترام خواهم گذاشت ...وآنها را خیلی دوست دارم البته تنها این حرف من نیست بلکه بیشتر مردم برای آنها احترامی خاص قائل هستند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، برادران، مارکس، طنز، کمدی، خنده دار، فیلم،  

تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

( رژیم غذائی)

همانطور که همه می دانیم در سراسر جهان این پرخوری در همه جا رایج شده و دامن گیر همه افراد از بچه گرفته تا بزرگتر ها هم به آن دچار هستند و هر روزه به تعداد آن ها اضافه می شود...بنابراین برای این موارد راهکارهائی از طرف دکترهای تغذیه به مردم ارائه داده شده و بعضی از آنها به عمل کرد دکترها گوش داده و بعضی دیگر از وسط راه این رزیم ها را کنار گذاشته و روز به روز به وزنشان اضافه تر خواهد شد...

البته رژیم ها انواع گوناگون دارد بعضی باید کمتر بخورند و بیشتر فعالیت بدنی داشته باشند مثل ورزشهائی مختلف مثل دویدن ، دوچرخه سواری و راه رفتن به حالت دو آرام و حتی بدن سازی و شنا و...

و بعضی دیگر باید گوشتها را از برنامه غذائی شان حذف کنند و به گیاه خواری بپردازند و بعضی ها خوام گیاهخواری را پیشه خود می کنند . البته گیاه خواران(وگان ها) چند نوع اند گیاه خواران محض که یعنی هیچ نوع فراورده حیوانی اعم از گوشت و تخم مرغ و لبنیات  مصرف نمی کنند و گیاهخوارانی که فقط گوشت مصرف نمی کنند ویا گوشت و تخم مرغ مصرف نمی کنند.

خلاصه برای اینکه به سلامتی نسبی دست پیدا کنیم البته به نظر من باید مواد گوشتی را حذف کرده و بجای آن از مواد طبیعی که پروتئین هم دارد استفاده کنیم مثل استفاده از سویا که جایگزین گوشت می شود و سویای آجیلی مه آنهخم برای تقویت حافظه خیلی خوب است و اینکه از آجیل هائی مثل 4 مغز (بادام، پسته، فندق، پتسته شام و...) و همینطور کشمش که آن هم برای تقویت حافظه خوب است و از ذرت بود داده آنهم با روغن کم یا زیتون باشد...

و از آجیل هائی مثل تخمه ها (آفتاب گردان ، ژاپنی ، کدو)کاملاً پرهیز کنید چون آن ها هم با اینکه روغن طبیعی دارد باز چاق کننده می باشد و ...

بنابراین باید برای سلامتی خود رزیم هائی گرفت که به بدن آسیب های جدی نرساند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: اضافه، وزن، رژیم، لاغری، وگان، گیاهخواری، مقاله،  

تاریخ : دوشنبه 13 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلای خانمان سوز)

حتماً پیش خودتون می گوئید...بس است دیگر خودمان همه چیز را می دانیم...پس خدا راشکر که همۀ شما در مورد این چیزها اطلاع کافی دارید؛ولی من حرفم چیز دیگری است.

همانطور که همه می دانید هر چیزی را که درآن زیاده روی بشود، می گویند به آن چیز اعتیاد پیدا کرده اید...حتماًنباید که فقط مواد مخدر مانند تریاک،حشیش یا شیشه و...امثال اینها باشد که...حتی سیگار یا چای وقهوه ویا حتی خوردن مداوم غذاهای مختلف ویا نوشابه های رژیمی وغیررژیمی ویا حتی به قول بچه ها هله هوله و...باشد؛اینها هم اگر بیش از اندازهاستفاده شود اعتیاد آور خواهد شد.

بنابراین باید درمصرف بیش ازحد آنها پرهیزکرد...چون مصرف بیش ازحد باعث می شود که به بدن آسیب جبران ناپذیر برسد.

بعضی ازما می گوئیم آخه وقتی خوشحال یا ناراحت  ویا حتی حوصلۀ مان سر میرود باید بخوریم یا بیاشامیم ویا حداقل کاری انجام بدهیم...به نظر من چرا از وقتمان به نحو احسن استفاده نکنیم؟!...وباید حتماً به هرنحوی که شده به خودمان آسیب برسانیم!!...

چرا از وقتمان برای مطالعه استفاده نکنیم؟!...حتماً می گوئید :آنقدر کار سرمان ریخته که حتی وقت سرخاراندن را هم نداریم؛البته به نظر من این یک بهانه ای است که بیشترونۀ ما آدمها در طول زندگیمان بسیار ازآن استفاده می کنیم...واین اصلاًدرست نیست.

همانطور که همۀ ما می دانیم هرانسانی درطول شبانه روز حداقل 1 یا2 ساعتی وقت هم اضافه می آورد...وبیشتر مردم از این وقت برای استراحت ویا خواندن مطالب(البته بعضی ازآنها بیفایده که هست) آنهم درگوشیهای همراه ...خودشان را سرگرم می کنند؛وقتی هم که به آنها می گوئید الآن که وقت دارید کمی مطالعه کنید...در جواب می گویند:ای بابا شما هم وقت گیرآوردین؟!...ما که چشممان ضعیف هست ونمی تونیم نوشته های کتاب رو بخونیم و...حوصله هم نداریم.

من مونده ام که اگر آنها برای کتاب خواندن چشمشان ضعیف هست یا کم حوصله هستند و...چطوری مطالب آن ریزیِ داخل گوشیشان را مدام چک میکنند؟!...همانطور که می دانید بعضی ازمطالب یا همون نوشته ها قابل بزرگ شدن هم نیستند ...وحتی با عینک هم نمی توان آنرا خواند!!...پس چطوری آنها را می خوانند؟!.

البته درآخر گفته باشم که همین گوشیها وتبلت ها وامثال اینها هم که در اختیارهمگان قرار دارد...اینها هم به نوعی اعتیادآورهست؛وحتی ممکن است باعث اختلال هواس وهمچنین بیماریهائی مثل ضعیف شدن چشم هم به همراه داشته باشد.

حتی بیشترونۀ آدمها هم آنقدر سرشان درآن گوشیهایشان هست که حتی یادشان میرود که گرسنه هستند واینهم باعث بیماریهائی مثل...ناراحتی گوارشی ویا زخم معده وزخم روده و...مبتلا شوند.

پس هر چه زودتر باید یک راه حلی برای آنها پیدا کرد که در هر چیزی زیاده روی شود باعث آسیب رساندن به بدن خواهد شد...با علم به اینکه همۀ این بلاها را می دانیم باز هم در گیرآن هستیم ونمی خواهیم رویۀ خود را عوض کنیم.

به امید اینکه خدا همۀ ما را هدایت کند که از این رفتارهای ناپسند دست برداریم...حتماً پیش خودتان می گوئید...پس چرا این مطالبها را دروبلاگتان می نویسید؟!...شما درست می گوئید...ولی به نظر من اگر این مطالب را هم در کتابی می گنجانیدم ...هیچ کسی آنرا نمی خواند... وبا اینکار خواستم که شما خوانندگان عزیز این مطالب را در گوشیهایتان مطالعه کنید وفکر میکنم موفق هم شدم ممنون از شما.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: بلا، خانمان، سوز، مقاله، گوشی، موبایل، اعتیاد،  

تاریخ : شنبه 11 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(کودکی کردن زمان نمی خواهد)

به نظر من بچه ها تا وقتی بچه اند خیلی دوست دارند که بازیگوشی به پردازند ؛ولی ما بزرگترها آنها را از بعضی بازیهای کودکانه اشان منع میکنیم.مثلاً کودکی که در کودکی اش سرکوب می شود؛حتی اگر هم به پارک ببریدش و به او بگوئید که میتواند در اینجا هر چقدر که  بخواهد بازی کند وهم شیطنت کودکانه اش را به راحتی انجام بدهد ؛باز او چون عادت کرده در هر زمان باید ادب را رعایت کند...

بنابراین سعی میکند حتی موقع بازی با وسائلی مثل(تاب،سرسرهویا الاکلنگ) نوبت را رعایت کند که این به تنهائی بد نیست ولی اگر از حد بگذرد هیچوقت نوبتش نخواهد رسید؛وترجیح میدهد آنجا بایستد تا خلوت شود که اینهم غیر ممکن است.

چون همانطور که همه میدانیم همیشه از صبح تا شب این مکان شلوغ میباشد وفقط نیمه شبها هست که خلوت میباشد که آنهم موقع استراحت هست نه بازی شبانه.

همچین کودکی که نه تنها از والدینش سرکوب شده بلکه از کودکان دیگر هم مورد سرکوب قرار میگیرد که این اصلاً مورد پسند هیچکس نمی باشد...واین کودک باعث میشود که از بازی با همسن وسالهای خودش صرف نظر کند وهمین هم باعث انزوا گری از همه می شود.

اگر این روال ادامه پیدا کند وقتی کودک بزرگ بشود دیگر رویش نمی شود با دیگران بازی کند ویا ارتباط پیدا کند و...

از نظر روانشناسی هم که حساب کنید ؛باید همل ما از کودکی تا بزرگی امان از زمانمان به خوبی استفاده کنیم ودرهرموقع وهرزمان کودکی کنیم؛چون ممکن دیگردیرشود وبه قول بعضی ها اوغده شود واین همیشه در خاطرشان بماند ودرآینده اشان تأثیر منفی بگذارد واین جبران ناپذیر باشد...پس بهتراست که بگذارید کودکانتان تا وقتی کودک هستند شیطنت کنندو مانع کارشان نشوید(البته کارهای خوب)نه کارهای بدو ناشایست.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، کودک، کودکی، کردن، درون، زمان، پارک،  

تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(فرق نویسنده با خبر نگار)

اینبار میخواهم دربارۀ این موضوع با شما خوانندگان عزیز صحبت کنم.

اول بهتر از خودمون یعنی نویسنده ها کمی براتون بگم ...حتماً پیش خودتون می گویید شما هم مثل خبرنگارها هستید...البته که مرا ببخشید که خیلی رک به شما می گویم اینو شنیدم که میگویم که:خبرنگارها ونویسنده ها همه اش می خواهند سر از زندگی مردم در بیارند وکار شون فضولی تو زندگی مردم هست وهمچیوبهم میریزندو...

ولی من میخواهم بگویم که خبرنگارها مجبورند که خبرهائی از زندگی روزمرۀ آدمهای معروف را برای همه در رسانه های مختلف بیان کنند ...چون این خود مردم هستند که میخواهند سرازکاریکدیگردر بیاورند.

پس آنها هم مجبوربه این کارمیشوند...وگرنه تمام خوانندگان مطبوعات

و ...از دست خواهند داد .

دیگراینکه ما نویسندگان کارمان با خبر نگارها کمی فرق میکند ما در بین مردم میگردیم واز آنها سوالاتی در بارۀ ثروت وفقر میکنیم و مخواهیم بدانیم که چقدر این موضوع در زندگیشان اثر گذار هست ودر ضمن ما فرد بخصوصی را بهش اشاره نمیکنیم ونمی خواهیم آبرویش را ببریم ما در کل صحبت میکنیم ودربارۀ وضع زندگی ثروتمندان وفقرا داستان سرائی میکنیم وبقول معروف کمی(نمکش رو زیاد میکنیم)و هم دربارۀ آن اغراق می کنیم...وبا نوشتن مطالب اغراق انگیز داستان را هیجان انگیزتر میکنیم وبه آن روح می بخشیم...تا خوانندگان را بیشترجذب مطالب خود کنیم...به قول بعضی ها که میگویند؛(آدمها ی پولدار باپولدار ازدواج میکنندوپولدارتر میشوند و آدمهای فقیربا فقیر زندگی میکنندو فقیرتر می شوند)مگر اینکه هرکدام از آنها بخواهند شیوۀ زندگی خود راعوض کنند.

قرض از این حرفها این بود که بعضی ها میخواهند بدانند که چگونه افراد معروف ومشهور به درجات بالا میرسند؟... وچرا بعضی ها نمی توانند به آن بالا ،بالاها برسند...

به نظر من اونیکه به درجات بالائی دست پیدا میکند از تلاش بسیاری استفاده میکند البته بعضی هایشان از راه حلال هست ...ولی بماند که بعضی دیگرازراه حرام آنرا بدست میآورند که آنهم به خودشان مربوط هست که باید جواب گو باشند ...و اینکه چرا با اینکه شب وروز سخت کار میکنند باز(هشتشون گرو نهشونه) این مقوله برمیگردد به اینکه چه کاری رو پیشه کرده اند ودر آخر چقدر میتوانند ازآن درآمد زدائی کنند که هم به نفع خود ودیگران باشد ...وباید جوانها برای انتخاب شغل خود بهتر فکر کنند وببینند آیا این شغلی که انتخاب کرده اند در آینده تأثیر مثبتی در زندگیشان پیش خواهد آورد یا نه؟...و در آن زمینه بیشتر تلاش کنند تا به آن چیزی که بخواهند برسند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: فرق، تفاوت، مقاله، نویسنده، خبرنگار، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : یکشنبه 27 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مشکلات جوانان)

یک روز که تو دفتر کارم نشسته بودم ومشغول جمع آوری خبرهای روزمره ام بودم که ناگهان با سرو صدای چند نفر که تو دفتر روزنامه آمده بودند روبرو شدم سریع خود را به محل صذا رساندم...دیدم چند نفر دیگر از همکارانم هم دور آن چند جوان که انگار دانشجو بودند  جمع شده اند ومشغول بحث وگفتگو با آنها بودند...من سریع پیش آنها رفتم وجویای کارشان شدم ...این 6 نفر که 3 نفر آنها پسر و3 نفردختر (دانشجو)بودند وبرای اعتراض از خانواده هایشان به اینجا آمده بودند ومیخواستند که اعتراضشان را به گوش همۀ دنیا برسانند...من پیشنهاد دادم که این موضوع را در آرامش کامل حل کنیم وببینیم مشکلشان چه هست؟!...وهر کدام از همکارانم 2 نفر از آنها را به دفتر کار خود بردند تا به مشکلاتشان گوش دهند واگر لازم بود آن را حل کنند...ومنم به نوبۀ خود 2 نفرشون رو که یه پسر ویه دختر بود با خودم به دفتر کارم بردم وبقیۀ ماجرا...

آنها روبروی من نشستند وسکوت سنگینی بین ما حکم فرما بود وبا خجالت هردو سرشان را پایین انداخته بودند؛دختر با مقنعه اش بازی میکرد ،پسرهم با مبایلش که در دستش بود بازی میکرد... من بی مقدمه شروع کردم که:خب گفتین که از دست کارهای پدر ومادرتون به تنگ آمده اید ...مگه آنها چیکار کرده اند وچه کمکی از دست ما بر میاد که براتون انجام بدیم؟!...دختر گفت:والا از کجا شروع کنم...آخه یکی نیست به آنها بگه چرا تو کار ما دخالت میکنید؟!...به ماچه که شما تو زمون خودتون نتونستین درستونو ادامه بدین وبه آرزوهاتون برسید ...ما چرا باید جور شمارو بکشیم...آخه این انصاف ...شما بگین ما باید چیکار کنیم؟... مگه ما عروسک خیمه شب بازی اوناییم که هر طور میخوان با ما رفتار کنند.

بعد با خجالت سرش را به زیر انداخت واز گوشۀ چشمش قطره اشکی به روی گونه هایش سرازیر شد...خیلی دلم براش سوخت ..بعد پسرکه تا آنموقع ساکت نشسته بود سرش را بالا آورد وگفت:راست میگه آقا آخه ما چه گناهی کردیم ...که باید جور آنها را به دوش بکشیم...مثلاًپدرم میگه میخواسته در آینده مهندس بشه و بتونه خانه های زیادی برای مردوم چه پولدار وچه بی پول بسازه وهمل مردوم رو از بی خانه مانی نجات بدهد...آخه یکی نیست بهش بگه اونی که پول نداره چجوری میخواد پول برای ساخت بهت بده ...نبادا میخواد مجانی براش خونه بسازه؟!...از اونطرف مادرم میگه من میخواستم دکتر بشم ولی مشکلاتی برام پیش اومد ونتونستم ادامه تحصیل بدم وخلاصه که تو باید هم جور منو بکشی هم جور باباتو هر چی باشه ما یه حقی به گردنت داریم اینطور نیست؟!...آخه یکی نیست بهش بگه ...به فرض که دکتر هم میشدی حالا اومدیو طرف هیچ پولی هم برای حق ویزیتت بهت نداد حالا میخوای چیکار کنی حتماً مجانی براش حساب میکنی ..تازه اونوقت جواب درمانگاه یا بیمارستانی که براشون کاری میکنی رو چی مخوای بدی؟!...یا به فرض مطب مال خودت هم باشه بالاخره خرج که داره؟!...نداره؟.

بعد حرفش که تمام شد سرشو پایین انداخت و...منم گفتم: خب مشکلتون فقط همین بود؟پس چرا به خودشون نگفتین؟

دختر گفت: آخه اگه جوابشونو بدم که فکر میکنند که بهشون بی احترامی کردم ...وبعد آنموقع هست که مرا به باد کتک بگیرند...تازه یکبار با نرمی وملایمت موضوع را به آنها گفتم آنها با توپو تشر مرا از خود راندند...دیگه جرات نمیکنم دوباره آن را امتحان کنم نه اصلاً...وشروع کرد با صدای بلند گریه کردن...هر طوری بود او را آرامش کردم وبهش قول دادم که در اسرع وقت به آن رسیدگی کنم...وحالا نوبت پسر وگفت:منم دست کمی از ایشون ندارم ونمیتونم حرف دلمو به آنها بگم نه اینکه از توپو تشرشون بترسم نه اینطور نیست فقط نمیخوام اونا ازم برنجندفقط همین...بنابراین ما چند دوست که آنها هم مشکل مارو با خانواده اشان داشتند با هم جمع شدیم تا یه راه حلی برای خودمان پیدا کنیم وهمگی تصمیم گرفتیم به اینجا بیایم تا شما صدای اعتراض ما را به گوش آنها ودیگران که همین مشکل را دارند برسانید آنهم با نوشتن مطالبی که به شما گفتیم که اگه امکانش هست در روزنامه یا چه میدونم ...مجله تان چاپ کنید ...هزینه اش هم هر چقدر شد حتماً می پردازیم.

منم به آنها قول دادم که به شکایتشان رسیدگی کنم تا بتوانم یه کمکی به جوانهایمان کرده باشم ...به امید آن روزی که خانواده ها بتوانند جوانها یشان را بهتر درک بکنند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، مقالات، مشکلات جوانان، انتخاب رشته، روزنامه، روزنامه نگار، دختر،  

تاریخ : چهارشنبه 22 اسفند 1397 | 11:59 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(موبایل یا تلفن همراه)

یکی دیگر از معضل های اجتماعی که خیلی در بین همه باب شده همان موبایل است که  البته جنسیت فرقی نمیکنه ازبچۀ کوچک نوپا گرفته تا آدم پیر واز فقیر گرفته تا آدم ثروتمند خلاصه که در دسترس همه هست وهمچین مثل ساعت مچی به دستشان چسبیده و ول کنه معامله هم نیستند ومیشه گفت حتی از نان شب هم برایشان با ارزش تر ولی نا گفته نماند که این ویروس در جوانان شایع ترهست ...قدیمها که تازه وسائل مدرن مثل کامپیوتر به بازار آمده بودفقط در خانه های ثروتمندان پیدا میشد و بس...ولی بعد از گذشت زمان که همه چیز در حال پیشرفت بوددیگر درهمۀ خانه ها پیدا شد(کامپیوتر) واین وسیله به علت تشکیلاتی که به همراه داشت و همچنین حملش برای همه گان خیلی سخت بود وهر کسی نمیتوانست آنرا زیر بغلش بگذارد وبه هرجا که بخواهد با خود ببرد...بنابراین مخترعان تصمیم گرفتند این وسیله را سبکتر وقابل حمل درست کنند ...وچیزی به اسم لپ تاپ،تبلت وبعدها موبایل اختراع کردند و همگان را راحتر کردند تا جائی که بعضی افراد آنها را با خود به سرویس های بهداشتی و یا حمام و....میبرند واینکه همگان در حال حاضر همیشه در دسترس هستند ...ولی این را هم باید در نظر گرفت که در جایی که واقعاً دست آدم بند است کسی مزاحم آدم نشود ...وتازه بعد هم آدم را مسخره میکنند که الان شما کجا تشریف دارید که صدایتان اکو میشود و...آدم نمیتونه بگه تو این موقعیت کجاست ...بابا یکم درک کنید...بگذریم بریم سر اصل مطلب؛ دیگر معضلاتش این هست که خانواده ها وفامیل ها ودوستان چقدر با این وسیله(موبایل) از هم دور میشوند وحتی سالی یکبار هم همدیگر را ملاقات نمیکنند...و وقتی هم که بهم میرسند با اینکه در کنار یکدیگر نشسته اند باز سرشان تو گوشی خود هست واز حال هم غافل میشوند ولی از مطلبی که در گوشی خود میبینند غافل نمی شوند پس به من حق بدهید که بگم این ویروسیست که بین جوانان آمده وهر چقدر پیش برود واگیردار هم میشود (البته برای چشم وهمچشمی) ویا باصطلاح خودشان میخواهند رو مد بگردند.البته تا آنجا که من میدانم این امر فعلاًدر ایران یافت میشود ...چون تنها مردمی هستیم که خیلی بیش از حد به مد اهمیت میدهیم البته بماند که در چیزهای دیگرهم باز کم نمیاریم مثل مد کردن لباس های فرنگی که هرچه بیشتر پاره تر باشد ما آنرا بیشتر استفاده میکنیم ...در صورتی که ما قبلاً این چیزها را دوست نداشتیم که تنمان بکنیم وهر کی مارا با لباس پاره میدید کلی مسخره مان میکرد که بد بخت پول نداره که بره نوشو بخره بهتر بهش کمکی بکنیم...ببخشید از بحثمان خارج شدیم؛البته همین موبایل و کامپیوتر ها که خود خارجی ها ساختنش انقدر متکی به آن نشدند وهر چیزی را که مد میکنند وقتی در کشور خودشان به فروش نرسد اولین جا ایران است که برای ما میفرستند چون آنها هم فهمیده اند که ما چقدر پی مد داغون هستیم البته ببخشید که راستش را میگویم.  




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: موبایل، تلفن همراه، گوشی، اندروید، داستان، مقاله، جوانان،  

تاریخ : دوشنبه 20 اسفند 1397 | 01:37 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات