(سخنرانی کوبنده وتأثیرگذار)

زهره امراه نژاد

یکروز به پیشنهاد دوستم به یک سخنرانی خانمی که معلوم بود اهل سیاست هم بود رفتیم؛درآغازین صحبتش زیاد چنگی به دل نمی زد؛ ولی کمی که گذشت صحبتهایش چنان دل انگیزبود؛ که هر کسی را تحت تأثیرحرفهای خودش قرار می داد.من که از جنس زن بودم بهش حق دادم ؛چون بیشتر حرفهایش در مورد حقوق زنان بود .البته من تنها نبودم که اینطور منقلب شده بودم بلکه بیشتر کسانی هم که درآن مجلس حضور داشتندچه زن وچه مرد تحت تأثیر حرفهایش قرارگرفته بودند،وبعد از هر نطقی که می کرد با دست زدن وهورا کشیدن او را تشویق می کردند.

متن سخنرانیش این بود:البته باید از همۀعزیزانی که بداین جلسه آمده اند اول تشکر ودوم عذر خواهی بکنم ؛آنهم به علت اینکه می خواهم خیلی خودمانی یا بقول جوونا(رک) صحبت کنم.والا طرف صحبتم به آقایون محترم هست .البته نمی خوام بگم خانومها محترم نیستند ها نه اینطور نیست خانومها جایگاه خاص ی در دل همه دارندواحترامشان واجب است؛حالا آقایون بهشون بر نخوره که آنها قابل احترام نیستندها نه بازهم اینطور نیست شما هم به نوبۀ خودتون قابل احترامید؛ولی ...ولی بعضی از آقایون همین باصطلاح محترم هستند؛که همیشه دم از مدی ومردانگی ومرد سالاری می زنند ودر کلامشان آنهم نسبت به خانومها تندو زننده است ،وخودم به عینِ شنیده ام که زنها را با الفاظ بد مثل ضعیفِ،کنیزه زنیکِ خطاب می کنند ؛که البته خدا را هزار مرتبه شکر می کنم که همسر بنده سوای اینجور مردهاست وهمیشه احترام منو فرزندانش وهمچنین خانومهای دیگر را دارد .البته اینو من تنها نمی گم بلکه هرکس که با او آشنا هست به من گفته؛البته الآن میدونم که همین آقایونی که دراین مجلس هستند پیش خودشان چه فکر در مورد همسر بنده وامسال ایشون هستند می کنند .حتماً پیش خودتان می گوئید این مردک (همسربنده)چاره ای جز اطاعت از حرف زنش نداره وبقول بعضی ها که کم جنبه هستند(زن ذلیل)تشریف دارند .نه اینطور نیست این عمل را به قول ما روانشناس ها تفاهم بین زن وشوهر نام گذاری می شود...نه زن ذلیلی.

خدمت آقایون داشتم می گفتم که شماها که دم از مسلمانی می زنید آیا در اسلام گفته شده که با زنهایتان با خشونت رفتارکنید؟ ویا با الفاظ بد آنها را صدا بزنید؟مگر نه اینست که شخصیت زنها را با فاطمه زهرا (ص)می سنجید واز آنها می خواهید فاطمه گونه باشند؛حال چه از نظر حجاب وچه ازنظررفتارایشان را الگوی خود قرار بدهند؟اگرهم اینگونه باشند پس چرا بازهم با آنها با خشونت رفتارمی کنید؟ آیا شما هم حضرت علی(ع) را الگوی خود قرارداده اید؟وعلی گونه با زنهایتان رفتار کرده اید؟

مگر نه اینکهاین زن مادر بچه های شما هستند وتربیت بچه ها به عهدۀ اوست؟...پس چرا با آنها بد رفتاری می کنید؟...حتی برخی ازمردان هم هستند که نه تنها با الفاظ بد بلکه آنها را مورد ضربوشتم شدید هم که منجر به مرگ هم شده قرار داده اند.من می خواهم بدانم این چجور عدالتی ست که شما باصطلاح مردان مسلمان پیشۀ خود کرده اید ؟کدام دادگاه این اجازه را به شما داده که چون مرد هستیدو قوی هرکاری که دلتان بخواهد بر سر زن بیچاره دربیاورید؟آیا این عدل الهی ست ؟پس انصافاً نه...چون خدا همه را چه زن وچه مرد ،چه سیاه وچه سفید همه را برابر آفریده وهمه حق دارند که دراین دنیا وچه آن دنیا به خوشی زندگی کنند.

خلاصه طرف صحبتم به مردهائی هست که قدر زنهایشان را نمی دانند؛واینگونه با آنها برخورد می کنند.شمائی که می گوئید زنها ضعیفو نفس هستند ...آیا همۀ شما به عینِ درکل جهان هستی ندیده اید؟ که زنها هم پا به پای شما مردان در جامعه حتی سخترازشما کار می کنندو جیکشان هم درنمی آید...یا حتی همین زنها که شما آنها را ضعیف می دانید ورزشکارهای با افتخار وطنمان هستند وبرخی هم سیاستمدارهای قابلی برای کشورشان هستندو...مثلاً همین دردو رنجی که در موقع بارداری ویا حتی زایمانشان تحمل می کنند چقدر سخت است؟...وحتماً شنیده اید که زنهای باردار هنگام زایمانشان با مرگ دستو پنجه نرم می کنند...وحتی بعضی از آنها سرزایمانشان ازبین می روند...البته بعضی از مردها هم هستند که از این حرف ما استنبات غلطی می کنندو می گویند :اگر شما یکبار می زائید ما روزی هزار بار میزائیم منظورشان به کار سختی است که روزانه انجام می دهند ...بله درست است ولی یکی نیست به آنها بگوید که زن با زایمانش هم جسمو هم روحش آسیب می بیند ولی شما ها چی؟فقط روحتان آسیب می بیند وبس.ولی زنها انسانی را بوجود می آورد که به زندگی خودتان روح تازه ای می بخشد وچه بسا در آینده فرد مفیدی برای هم خودش وهم شما وهم جامعه اش باشد.البته بعضی از مردها هم هستند که می گویند ما هم قوی هستیم وهم شجاع ...ولی همین ها فقط کافی دستشان با چاقوی میوه خوری ببرد ،آنوقت است که آه از نهانشان بیرون بیاید همچین قشقرقی به پا می کنند که نگونپرس که انگار ((جُهودهمدانی خون دیده باشد)).

یادم یکروز رفته بودم آزمایشگاه که خونمو بدن برای آزمایش...که یکهو دیدم از قسمت آزمایشگاه آقایون صدای دادو هواری بلند شد ودر این بین آقای پرستاری که داشت ازش خون می گرفت بهش گفت:آقا چته؟چرا انقدردادوهوار راه انداختی؟...فقط یه سر سوزن ازت خون گرفتیم ها ...حالا هرکی ندونه پیش خودش میگه ازش یک کیسه خون گرفتند چه خبرت ...پاشو خجالت بکش برو بزار ما بکارمون برسیم ...تازه دستم بیار پائین خونش بند اومده ...چیه مثل الم یزید گرفتی بالا انگار دستشو قطع کردیم. بعد مرد با ناله گفت :ای بابا سرم داره گیج میره یه آب پرتقالی ؛پسته ای چیزی بدین بخورم تا جایگزینش بشه.

همان آقای پرستار گفت: یه چیزم دستی می خوای!...پاشو برو پیِ کارت امروز گیر چه کسائی افتادیم ها!...بعد میگن خانومها ضعیف اند تو که از اونا ضعیفتری ...حداقل از اون هیکل گنده ات واز اون سیبیلهای چخماقیت خجالت بکش مرد گنده...اسم خودت هم گذاشتی مرد.یکهو نمی دونم چی شد که هردو زدن به تیپوتار همدیگه وحسابی آنجا را بهم ریختند ...انگار این آقاه یادش رفته بود که همین چند ثانیۀ پیش از درد سوزن داشت ناله می کرد ...بالاخره هرطوری بود آندو را ازهم جدا کردندو مریضِ رو ردش کردن رفت پیِ کارش.

خلاصه که سخنرانی این خانوم هم به پایان رسید وهمه خوش وخندان از مجلس بیرون رفتند؛البته امیدوارم که این سخرانیش دل مردها را نرم کرده باشه ودیگر با زنها به خوبی رفتار کنند...به امید آنروزی که در همۀ جوامع به زنها مثل مردها احترام گذاشته شود.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، سخنرانی، کوبنده، تاثیر گذار، مقاله، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پاساژ)

صاحب پاساژ آقای حکمتیان که هروز رأس ساعت 7 صبح ،زودتر از کاسب کارهای دیگربه سرکار می آمدو کرکرۀ پاساژ را بالا می کشید، وتازه ساعت 8 صبح یکی،یکی مغازه دارها پیدایشان می شد؛البته آقای حکمتیان تا دوماه پی بجز مغازۀ پدر که آنهم چون پدر پیر شده بودو حوصلۀ کارکردن نداشت ومغازه را به اوسپرده بود؛وخود آقای حکمتیان ((آه دربساط نداشت))وبعد ازاتمام دانشگاه بدنبال کار میگشت ؛ وچون کاری پیدا نکرده بود پدرمغازه را به اوسپرد. نمی دونم بگم از بخت خوبش یا بخت بدش بود که به او خبر رساندن که تنها عمویش فوت کرده وچون زنش که چندین سال پیش فوت کرده بود وهمچنین بچه یا بهتر بگم وارثی نداشت ؛ وصیت کرده بود که تمام ارثش را ... که شامل خانۀ بزرگ در شمیرانات ودو ماشین شاسی بلند که یکی از آنها برای زنش ودیگری برای خود عمو بود ودو دهنه مغازه ای که در همین پاساژ بود به اوداد شود.

البته 2 سالی بود که عمویش بیمار بود ودر بستر خوابیده بود وپدراقای حکمتیان برایش پرستاری گرفته بود وگه گداری هم خودش وهم آقای حکمتیان به او سری میزدند .عمو 6 سالی از پدرش بزرگتر بود و این دو برادر هیچ فامیلی نداشتند ؛وهمیشه ایندو بودند که چه درجوانی وچه در پیری بداد هم می رسیدند. آقای حکمتیان خیلی عمویش را دست داشت وقتی خبر فوت او به گوشش رسید او درمغازۀ پدر بود ومشغول کار که یکهوبا شنیدن خبر از حال رفت وخدائی آنروز دوستش آمده بود بهش سری بزند وسریع بدادش رسیدوآبی بدهان او ریخت و بهوش آمد؛ومثل یک بچه زار ،زار زد زیر گریه؛ دوستش آرامش کرد.

خلاصه وقتی بهش گفتند که ارثی در کار است او خیلی ناراحت شدو گفت:مگه من چکار مفیدی برایش کردم ...نه قبول نمی کنم.

پدرش با اصرار زیاد او را راضی کرد که:این حق توست اون تو رو مثل بچۀ خودش می دونست پس باید به وصیتش عمل کنی وگرنه روحش درعذاب خواهد بود.

بنابراین او قبول کرد وتشیع پیکر عمویش را به خوبی برگذارکرد،به گفتۀ پدر اول تمام دارائی عمویش را فروخت وتبدیل به پولش کرد؛ بعد آنهم فقط دو مغازۀ عمو  که در همان پاساژبود،وهمچنین مغازۀ پدرکه آنهم درهمان پاساژبود برایش باقی ماند.

خلاصه که به غیراز آن 3 مغازه 10 مغازۀ دیگر هم بود وپدرآقای حکمتیان با مقدار پس اندازی که داشت روی پولهای پسرش که از برادرش به ارث رسیده بود گذاشت وبه پسرش گفت که کل پاساژ را از صاحبش بخرد، واز این به بعد او اجارۀ مغازه ها را به عهده بگیرد.

مغازه ها عبارت بودند ازپیرایش مردانه،بوتیک لباسهای مردانه وزنانه وبچه گانه،گالری کیف وکفش،سوپرمارکت،فروشگاه بزرگ موادغذائی ، داروخانه،لوازم تحریر،مغازۀ عطاری،مغازۀ شال وروسری،مغازۀ عطر وادکلن وآن 3 مغازه که برای پدر بود خرازی یا بهتر بگیم(نخ وسوزن وقیچی و...) و2 مغازۀ عمولوازم اسباب بازی وکلاً سیسمونی بچه درپاساژ بودوهمه یکجورائی مال آقای حکمتیان وخانواده اش بود.

خلاصه که همۀ کاسب کارها وقتی فهمیدند که از این به بعد باید اجاره را به آقای حکمتیان بدهند خیلی خوشحال وراضی بودند .چون دیگر آن صاحب قبلی خیلی آدم بداخلاقی بود وهمیشه با همه بدخلقی می کرد؛ ومدام کرایه ها را بقول معروف((دولا پهنا))حساب می کرد یعنی خیلی گرانترازجاهای دیگرمی گرفت؛ وچون کاسب کارها مشتری ها یشان دراین مدت بیشتر شده بود ؛نمی خواستند ؛آنجا را ترک کنند وبه جای جدیدتری بروند پس همانجا ماندگار شدند.اینجوری برای آنها هم بد نشد...چون دیگر صاحب پاساژآقای حکمتیان شده بود وبا آنها ارزانتر حساب می کرد به قول معروف((نون اینجا وآب اینجا کجا برند بعض اینجا)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، مشکلات، جامعه، پاساژ، ارثیه، ارث،  

تاریخ : شنبه 5 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل اجتماعی)

پول،کار،ازدواج...البته اگرهمۀ اینها با هم باشد حرفی نیست؛بلکه خیلی هم خوب وبجاست،ولی موقعهائی پیش می آید که کارهست ولی ازدواج نمی شود کرد؛حالا این موضوع چه برای پسرها وچه برای دخترها فرقی نمی کند باز پیش می آید،اما یک موقعهائی هست که ازدواج جور می شود ولی کار نیست...والا این اصلاًعادلانه نیست آخه یکی نیست بگه خرج زندگی را چه کسی باید بدهد.

حالا یک موقعهائی هم هست که کار وازدواج هردو جفتو جورمی شود ولی 3 یا 4 ماه یا شایدهم بیشتر تأخیرحقوق پیش می آید حتی شده تا یکسال هم طرف حقوقی برای کارش دریافت نکرده ...حال اینو باید چی گفت؟!...

ولی یک موقعهای بخصوصی هم هست که همۀ اینها(پول وکار و ازدواج) بروفق مراد پیش می رود که اینهم خیلی کم پیش می آیدو... می شود گفت:این مورد برای همه کارساز نیست،پس می توان گفت: به قول معروف(آرزوبرجوانان عیب نیست)مگر اینکه این سه مورد(پول وکارو ازدواج)مثل تاس انداختن باهم جوردربیاید،مثل جفت شیش بشود ...البته اگر اینجوری پیش بیاید می گویند یا نصیب و یا قسمت ...این دیگه خواستِ خداست واگرهم جور درنیاید باز هم گردن خدا حساب می شود؛هیچوقت نمی گویند شاید خودمان کم کاری کرده باشیم ویا شاید رئیس مان برای جریمه کردن ما حقوق مان را کم داده و...چون خودشان ازبس بدنبال کار گشتند وبی فایده بوده بگویند:تقدیرمان اینطوری بوده وحتماًحکمتی درکار است...واگر کار پیدا می شد حتماً یک بلائی هم برایم نازل می شد...ویا بهانه های دیگر بیاورند که کار کجا بود؟!...همۀ اونهائی هم که کار دارند پارتی بازی می کنندو کار رو به فکو فامیلای خودشون می دهند...دیگه کاری برای ما بیچاره ها نمی مونه و...

بنظر من باید برای اینکه به هدفمان نزدیکتر بشویم باید بیشتر تلاش کنیم،یعنی اول کار بعد پول فراوان بعد مسکن ودرآخر اگرعمری بود ازدواج...الآن که خوب فکر می کنم بیشتر جوانها همه می خواهند همین راه را پیش بگیرند...ولی کو کار؟!...کوپول؟!...کومسکن؟!...و کوازدواج؟!...حال تا جوانها بخواهند به هدفشان برسند بقول معروف باید (موهاشون مثل دندوناشون سفید بشود)وآنقدر منتظر بمانند که این چند معضل بخودی خود حل شود واین هم چیزی است غیرممکن ؛البته ما که قدیمی ترهستیم وبه فرض مثال(چند پیراهن بیشتراز اونا پاره کردیم)یعنی درزندگی به تجربیات زیادی دست پیدا کردیم؛باید به آنها تا جائی که بتوانیم کمک کنیم تا آنقدرمنتظرنمانند...البته اگر خودمان در زندگی کم نیاوریم ...چون همانطور که همه درجریان امر هستید زندگی برای همه سخت می گذرپس چاره ای جزء تحمل کردن نداریم ...به امید اینکه بتوانیم برای جوانهای آینده سازان مملکتمان کمک حالی باشیم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، اجتماعی، معضل، پول، کار، ازدواج،  

تاریخ : دوشنبه 16 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بساطی)

تازه دیپلمم را گرفته بودم؛البته بازهم می خواستم ادامه تحصیل بدهم ومدرک بالاتری تورشتۀ معماری بدست بیاورم...ولی پدرم دیگر پولی دربساط نداشت که دیگر بخواهد خرج تحصیلم بکند،بنابراین تصمیم گرفتم درسم رارها کنم وبه فکر یه کاری باشم تا بتوانم ازآنراه پولی دربیاورم وخرج تحصیل خودم را بدهم؛البته اینکار به حرف خیلی آسان بود...ولی درعمل خیلی هم سخت بود آنهم تو این دوره زمانه .

خلاصه ازفردای آنروزدست بکار شدم وبدنبال کار به هرکجا که بگویید رفتم؛ازگشتن درروزنامه ها وسایتهای خبری اینترنتی و...گرفته تا رفتن به ادارۀ کاریابی ،ولی بی فایده بود...هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه ای می رسیدم؛بعد فکری بنظرم رسید که با پس اندازی که مادرم از بچه گی تو بانک برام باز کرده بود...دست بکاری بزنم...پس به بانک رفتم واز موجودیم با خبرشدم؛پیش خودم گفتم:آخه با این چندرغاز چیکار می توانم بکنم؟!...نه می شود خانه خرید ونه مغازه ای ویا حتی نمی شود ماشینی خرید ویا اینکه خانه یا مغازه ای اجاره کرد...تو این فکرها بودم که دوستم سینا را می گویم با من تماس گرفت وحالم را پرسید وحتی پرسید کاری پیدا کردم یا نه؟!...منهم درجوابش گفتم:ای بد نیستم تو چطوری ؟...راستی تو کار پیدا کردی یا نه؟!...

معلوم است دیگراو هم با من همدرد بود اوهم فقط به مدرک دیپلمش اکتفا کرده وبعد تصمیم گرفته مثل من وارد بازار کار بشود؛ ودرنتیجه اوهم مثل من بدنبال کار گشته ونتیجه ای هم ندیده واو هم حساب بانکی اش مانند من بوده وکاری با آن نتوانسته بکند؛او پیشنهاد داد: که بهتر بریم یه تولیدی لباس پیدا کنیم وازآنها مقداری لباس بخریم وببریم گوشۀ خیابونها بساط باز کنیم...چطور؟!.

اولش این پیشنهاد او را به تمسخر گرفتم و گفتم:مثلاً بلا نسبت ما قرار مهندسهای آینده بشیم  بعد این شغل بنظر تو مناسب ما هست؟!...او گفت: اُوووه...کوتا ما مهندس بشیم؟!...(بزک نمیربهارمیاد کمبزه با خیار میاد)اگه بخواهی این فکرهارو بکنی هیچوقت کاسب نمیشی؟!...البته تو فکر میکنی همین مهندسها ودکترها وحقوق دانها وووالبته اونا که پولدارند نه!!...افرادی رو میگم که مثل خود ما هستند...اینکارو نکردند بالاخره از یه جائی شروع کردندو پولی به جیب زدند تا تونستند حالا به درجات بالاتری برسند اینطور نیست؟!... اون بنده خداها که از اول دکتر مهندس که بدنیا نیومدند...بالاخره یه سختی رو تو زندگیشون تجربه کردند...به قول معروف (یه مدت بخور نون وتره بقیۀ عمربخورنون وکره) پس اول سختی بعد راحتی .             بعد که خوب بهش فکر کردم دیدم کاری جزء این نمی توانیم بکنیم ...بنابراین پیشنهادش راقبول کردم وهردو ازفردا رفتیم که دست بکار بشویم وحسابمونواز بانکمون درآوردیم وهمونطور که سینا گفت یه تولیدی لباس را پیدا کردیم وبعدش کار بساطمون رو راه انداختیم.

اوائل کار برامون خیلی سخت بود؛ البته نه اینکه بگم کارسختی بود نه!!...اینطور نبود...بلکه جائی که می خواستیم بساطمونو بزنیم مشکل داشت ،یا جلوی مغازه ها بود که صاحب مغازه ها شاکی می شدند ویا اگر هم جای مناسبی پیدا می کردیم سد معبرعابر پیاده بود واگرهم جائی که پیدا می کردیم ومناسب هم بود آنوقت با صاحب بساطی های دیگر که قدیمی تربودند باید سرشاخ می شدیم و...وآنها میگفتند :اینجا جای ماست شما نباید اینجا بساط کنید؛ انگارکه آنجا را خریده باشند وخلاصه که دردسرتون ندم...با هر مکافاتی که بود منو سینا جای مناسبی برای خودمان پیدا کردیم؛ ولی چه فایده...چند ساعتی که از فروشموننگذشته بود که یکهو بساطی های دیگر خبر دادند مأمور اومده هرچه زودتر بساطا تونو جمع کنید...ما هم باعجله بساط وفروخته ونفروخته جمع کردیمو به خیابانهای بالاتری رفتیم ومنتظر شدیم که (آبها از آسیاب بیافتد).

خلاصه که کارهر روزما از صبح تا شب همین شده بود...بعد که فروخت جنسها تموم می شد ماهی یکباراین بساطو ویعنی فروش لباس روجمع می کردیم وبساط دیگر یعنی فروش عطرو ادکلن ودفعۀ بعد شال وروسری ویا لوازم آرایشی بهداشتی ویا اسباب بازی و...می فروختیم ؛بحدی که از اینکارها یعنی بساط های جورواجور خسته شده بودیمودرآخر گذاشتیمش کناروگفتیم از اینکار پول زیادی در نمی یاد که هیچ حتی به ترسو لرزش هم نمیارزدو...بعد تصمیم گرفتیم مثل کارگرها کنار خیابون منتظر کار بشویم تا اینکه کسی بیادو مارو با خودش سر ساختمونها ببرد ومثل بناها مشغول کار می شدیم...آخه هرچی نباشد اینکار به نفع ما بود چون به رشتۀ درسیمون بیشتر نزدیک بودوما هرچی تو دبیرستان تئوری یاد گرفتیم حالا بصورت عملی کار رویاد می گرفتیم .

بالاخره اگرهم بخواهیم درآینده درسمان را ادامه بدهیم اونوقت دیگه واسه خودمون یه اوستا کارماهر می شویم...این که بهترازبساطی بودن هست...یکی دوسال هم بدین منوال گذشت وما هم حسابی پول جمع کردیموهم کاربلد شده بودیم.بعد که از اینکارپولدار شدیم کار رو رها کردیموبرای ادامۀ تحصیل به دانشگاه رفتیم

خلاصه تو آن مدت 4 سال درس خواندن در دانشگاه مدرک لیسانس را گرفتیم وهردو وارد بازار کار شدیم وروزها به کارگری یا همون بنائی می پرداختیم وشبها هم دوباره بساط عطر وادکلن در خیابونها باز می کردیم ودوباره پس اندازی کردیم اینبار هردو حساب شده عمل کرده وپول زیادی بدست آوردیم وهردو تصمیم گرفتیم از این به بعد کا را دوباره رها کردیم ویک مغازه اجاره کرده وآنرا دفتر کار مهندسی خودمان شراکتی انجام بدهیم ودر اینکار موفق هم شدیم.

خلاصه که از صبح تا شب توی دفتر کار خودمون مشغول کار شدیم ومشتریهای زیادی هم به ما رجوع می کردند...از ساختمان سازی گرفته وساخت پل ویا جاده ها و...تا ساخت فضای سبز ...حسابی سرمون شلوغ شده بود و مثل دکترها باید وقت قبلی ازمون می گرفتند. حسابی تو این کار خبره شده بودیم؛وبه قول معروف(پولمون از پارو بالا می رفت)البته ما هم سختیهای زیادی برای رسیدن به هدفمان متحمل شدیم ولی با صبوری آنرا پشت سرگذاشتیم...حالا هر کدام جدا ازهم مغازه برای خودمان خریداری کردیم ولی هنوزکه هنوز با هم در مورد بعضی از کارهای سخت تصمیم گیری ومشورت می کنیم به قول معروف(یک دست صدا ندارد)با کمک وهمیاری هم بود که به این موقیت چشم گیر نائل شدیم... والآن هم که دارم برای شما این موضوع را تعریف می کنم هر کداممان دارای زن وبچه یا بهتر بگویم خانوادۀ خوشبخت هستیم وهردو از این بابت خیلی هم خوشنود هستیم.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، مشکلات، جامعه، بساطی، بساط، لباس، ضرب المثل،  

تاریخ : شنبه 14 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل جامعه)

سیگار، قهوه وچای . به نظر من این سه چیز معضل مهمی است که نه تنها در کشور ما بلکه در تمام جهان دیده می شود.

اول سیگار: شما الان هرجا که چشم می اندازید یا مغازه یا دکه سیگار موجود است و این بلای خانمان سوز در بین همه البته بعضی ها... بیشترانه در بین مردم هست حالا چه دختر و چه پسر و چه مرد و چه زن و چه پیر زن و چه پیر مرد ها این رواج پیدا کرده...

وقتی هم که به آنها می گویید : چرا سیگار می کشید؟

می گویند : پول خودمونه، جون خودمونه که به خطر میوفته و...

وقتی هم که ازشون می پرسید: چه وقت هائی هوس می  کنید؟!

می گویند: وقتی خوشحالیم، وقتی ناراحتیم، وقتی استرس داریم وقتی بیکاریم و حوصله مان سر می رود و...

خلاصه که در هر زمان موقعیتش برای آنها جور می شود و...

دوم قهوه: در هر جا و هر مکان مخصوصاً در ادارجات و کافی شاپ ها با آن بیشتر مواجه می شوید از اینجور آدم  ها هم اگر بپرسید چرا قهوه می خورید هزاران دلیل برایتان می آورند : به خاطر استرس ، ناراحتیو خوشحالی ، آرامش و حتی برای کافئینی که در آن هست برای قلب و عرق خیلی خوب است  و یا اینکه خواب را از سر می پراند و اینکه برای هوش و ذکاوت آدمی بسیار خوب است .

سوم چای: عده ای از مزدم هستند که در هر کجا که بتوانند چای می نوشند و چای هم به نوبه خودش به چند نوع دیده می شود چای ترش، چای سبز ، چای لاغری و...

که از هرکسی که چای یم خورد هم اگر بپرسید چرا و چه موقع باید چای خورد می گویند: برای آرامش ، استراحت بعد از یک کار طاقت فرسا و موقع بیکاری ولی به نظر من چای خوب هست ولی به موقع باشد .

یکروز به اداره ای رفتم و می خواستم یک امضا پای پرونده ام بکنند ، ولی از شانس بد من همه افرادی که باید از آنها امضا می گرفتم ، جزء دسته های بالا بودند. اول پیش یک مرد نسبتاً جوانی رفتم و وقتی موضوع پرونده و امضاء آن را پیش کشیدم بهم گفت : کمی صبر کن الان کمی خسته ام و باید سیگاری بکشم بعد جوابتو می دم

خلاصه ما هم کمی معطل شدیم تا آقا سیگارش تمام شود و بعد نگاهی به پروندۀ ما کرد و گفت:باید پیش یکی از همکارام که در طبقۀ هم کف بود بروید حتماً مشکلتان را حل می کند ...

منهم همین کار را کردم رفتم به اتاقی که گفته بود. دیدم در همان موقع آبدارچی آمد داخل برای آقای مسنی که پشت میز درحال چرت زدن بود یک فنجان قهوه و یک لیوان آب روی میز گذاشت منهم جلو رفتم و سلامی کردم و پرونده را نشانش دادم و او با بی میلی نگاهی به پرونده ام کرد و گفت ک این خیلی کار داره باید سر فرصت بهش رسیدگی شود صبر کنید من قهوه ام را بخورم بعد بهت می گم...

خلاصه با کلی معطلی قهوه و آبش را نوش جان کرد و گفت: این پرونده باید پیش همکارم که در بایگانی که در زیر زمین هست بروید اون می تونه کارتو راه بندازه...

منهم رفتم قسمت بایگانی که در زیرزمین بود ناگهان دیدم یک مرد چاقی  که پشت میز و در حال خوردن لیوانی بزرگ از چای بود و کمی آنرا در دهانش مزه ، مزه می کرد و با خودش می گفت: اِه...این چای که یخ کرده دیگه از دهن افتاده و ...

بعد با تلفن به آبدارچی زنگ زد و گفت که یک چای لیوانی داغ برایش بیاورد .

من زود رفتم جلو و سلامی کردم و موضوع را برایش گفتم او نیم نگاهی به پروندۀ ما کرد و گفت: اینکه کاری نداره فقط یک امضاء باید بکنم و یک امضاء هم از رئیس اداره که آنهم در طبقۀ چهارم هست بروید برایتان انجام می دهد...

بعد ناگهان در باز شد و آبدارچی با یک سینی که چند استکان چای و یک لیوان چای بزرگ در آن قرار داشت، وارد اتاق شد و چای لیوانی را به او داد و چای قبلی را با خودش برد . مرد چاق گفت: اول صبر کنید من چایم را بخورم بعد به کار شما رسیدگی خواهم کرد

کمی معطل شدم . مرد چاق لیوان چای را آرام در دست گرفت و جرعه ،جرعه نوش جان می کرد و با هر یک جرعه ای که به دهان می گذاشت یک قند هم باهاش می خورد. فکر می کنم با این چای لیوانی حداقل 7 قند نوش جان کد و بعد از اتمام چایش آهِ گرمی از ته گلو کشید و در آخر به پرونده من نگاهی کرد و خیلی آهسته و آرام امضائی کرد و منهم ازش تشکر کردم و رفتم به طبقۀ چهارم که از رئیس اداره هم امضاء بگیرم.

وقتی وارد اتاق شدم دیدم یک مرد جوانی پشت میزش حسابی مشغول کار بود با دیدن من با احترام خاصی از جایش بلند شد من که حسابی جا خورده بودم سریع رفتم جلو و سلامی گرم بهش کردم و موضوع پرونده را پیش کشیدم و او سریع برایم امضاء کرد ... در صورتی که فنجان قهوه اش حسابی یخ کرده بود بی اعتناء به آن ، به پرونده من رسیدگی کرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: معضل، جامعه، مشکل، مشکلات، سیگار، چای، قهوه،  

تاریخ : جمعه 3 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پا را به اندازه گلیم دراز کردن)

قسمت دوم

پسر موضوع عاشق شدنش را به پدرو مادرش گفت؛اول خیلی تعجب کردند ولی چیزی نگفتند ...پیش خودشان فکر کردند که اگر به رویش بیاورند ممکن دوباره منزوی بشود ...بنابراین چند روز بعد آدرس دختر را گرفتندو به خواستگاریش رفتند وجواب رد هم از خانوادۀ آنها شنیدند...ولی پسر دست بردار نبود وبه پدرو مادر خودش گوش زد می کرد که:یا این دختر یا هیچکس دیگر را برای همسری نمی پذ یرد(در نا امیدی بسی امید است،پایان شب سیه سپید است)من هیچوقت نا امید نمی شم...آنقدر میرم ومیام تا بالاخره راضی بشه.

پدرش گفت:بچه چرا توازرونمیری تا به حال 3 باررفتیم خواستگاریش نه خانواده اش ونه خود دخترراضی نیستند...خب بابا اقلاًتو کوتا بیا...(ما که از رورفتیم توهم از رو برودیگه)بابا طرف (دست رد به سینه ات زده).

پسر گفت:اگر منو نمی خواست که به دوستش نمی گفت چه پسر خوبی ...البته من اینو از او نشنیدم ولی دوستش برای صاحب کارم تعریف کرده.

خلاصه چند بار دیگر هم به خواستگاری دختررفتند وخود دختربهش گفته: من از برخورد خوبتون خوشم اومده نه خودتون...تازه اش هم شما اینجا شاگردی بیش نیستید واینجور که من فهمیدم شما ازقشرکم درآمد جامعه محسوب می شوید وعمراً بتونید با خرجهائی که من براتون بتراشم کنار بیاید...

با این حرف دختر(آب پاکی رو،رودستش ریخته)وپسر دیگه بی خیال او شد.

تا اینکه یکروز یه دختری حتی بهترازقبلی برای خرید به آنجا آمدو هردومجذوب هم شدند ودوباره این موضوع خواستگاری البته برای این یکی برگذارشد.

خلاصه خانواده ها هم سطح هم بودندو هیچ مشکلی برایشان پیش نیامد...اولش پدر پسر راضی نمی شد بعد گفت:پسر تهم (یه تختت کمه ،یه روز عاشقی ویه روز دیگه فارغ) اینبار مطمئنی که این یکی هم مثل قبلیه مارو(سنگ رویخ نمی کنه)؟...حالا مثل این نشه که (چشمم دیدو دلم خواست).

پسر گفت:بابا این چه حرفیه که می زنید (مگه دل آدم دروازه هست)که هرکسی رو توش راه بدیم...

خلاصه که خواستگاری انجام شدو جواب مثبت هم گرفتند وبعد هم سور وسات عروسی را برگذار کردند.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، کوتاه، مشکلات، جامعه، اختلاف، طبقاتی،  

تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلا تکلیفی)

قدیمها تا اونجا که من یادم میادهمیشه مادرمون نمی گذاشت ما پامونو از در خونه بیرون بذاریم (البته ما دخترها)فقط موقعۀ مدرسه رفتن بود که اونم باید صبح زود از در خونه بزنیم بیرون تا به قول معروف (آفتاب ومهتاب مارو نبینند)...وزودتراز وقت باز شدن مدرسه به آنجا برویم وسر ساعت که مدرسه تعطیل می شود به خونه برگردیم؛واگر  دیر به خونه می رسیدیم ...کارمون دیگه ساخته بود وبس...آخه اگه موتور جت هم به خودمون میبستیم هم نمی تونستیم به اون زودی به خونه برسیم؛وگرنه چه ها که به سرمون نمی آورد و...خلاصه که فاصلۀ مدرسه تا خونه رو تمام راه رو باید با دو(دو ماراتون هم سریع تر) طی میکردیم.

البته تابستونها چون مدرسه تعطیل بود کمی راحتر بودیم ولی از یه بابت خیلی بد بود چون دیگه ما از بیرون رفتن منع می شدیم وآنوقت فقط باتقاق پدرو مادرمون میتونستیم به پارک ویا مسافرت برویم و... ولی برادرانم آنها (از هفت دولت آزاد بودند)وبه هرکجا که میخواستند  می رفتند وهیچکس به آنها خورده نمی گرفت ...چون آنها پسر بودند وآزاد ولی ماچی دختر بودیمو اسیر دست پدرو مادرمون؛منو خواهرام هروقت می خواستیم برویم مثلاًبراشون نون بگیریم ویا خرید کنیم و... نمی گذاشتند از درخونه بیرون برویم یا خودشون برای خرید می رفتند ویا برادرامونو می فرستادند که براشون کاری را انجام بدهند.

تازه بعضی موقعها هم وقتی از شون دوچرخه ویا اسباب بازی های پسرونه می خواستیم که برامون بخرند (ایرادهای بنی اسرائیلی می گرفتند)که هروقت پسر شدی اینکارو براتون می کنیم ویا اگه پسر شدی حق بیرون رفتن از در خونه رو داری...البته خواهرهایم که کمی بزرگتر از من بودند میدونستند که هیچوقت ما پسر نمی شویم ولی من چون کوچکتر از همه بودم این حرفهارو زود باور می کردم؛وفکر میکردم وقتی کمی بزرگتر بشم حتماًپسر می شوم ولی(زهی خیال باطل)...تا اینکه سالها گذشت و بزرگتر شدم دیدم اصلاً پسر که نشدم هیچ بلکه حالا یه دختر دم بخت هم شدم ومدام برام خواستگارمی آمد.  دریغ از اینکه هر کسی با هر جنسیتی که بدنیا می آید تا به آخرش همین است که هست.بعدها ازمادرم پرسیدم که چرا این دروغهارو به ما میگفته واونهم در جوابم میگفت که اگه میذاشتم بری تو کوچه و خیابون که اونوقت میدزدیدنت وبلا سرت می آوردند وآونوقت از اون زنهای خراب می شدی وآبرومون تو درو همسایه می رفت...مگه حالا بد کردم که الآن صحیح وسالم جلو رو وایسادی وزبون درازی میکنی کمی احترام به مادرت بذار بی چشمو رو.

حالا اینا به کناراگرهم کار بدی می کردیم  بهمون میگفت:دیگه نبینم از این غلط ها بکنی ها...هروقت رفتی خونۀ شوهرت هرغلطی خواستی بکن ...البته فکر بد نکنید منظورم از کار بد اینه که یکروز رفتیم خونۀ عموم اینا وسوار دوچرخۀ دخترعموم شدم...مادرم تا منو دید اومد به طرفمو با یه پس گردنی منو از دوچرخه پیاده کرد وگفت: دیگه از این غلطا نکنی و...یا یکدفعۀ دیگه که خونۀ عمه ام اینا بودیم داشتم با پسر عمه ام شمشیر بازی می کردم که بازم مادرم اومدو مچمو گرفت و همون حرفهای همیشگی رو بهم زد.

خلاصه که هر بازی پسرونه ای رو انجام میدادم با توپو تشر به سراغم میومد وبا کتک بهم حالی میکرد که هیچ غلطی نباید بکنم؛منم مثل آدمهای بلا تکلیف بودم که بالاخره کی پسرمی شم...ویا کی شوهر میکنم تا بتونم آزاد زندگیمو بکنم ...ووقتی هم که شوهر کردم به قول معروف (ازچاله در اومدمو افتادم تو چاه)بازم نتونستم هرکاری بخواهم بکنم...تازه شوهرم هم خیلی غیرتی بود واصلاً اجازۀ بیرون رفتن از خونه رو هم نداشتم چه برسه ازش بخواهم که به کلاسهای ورزشی اونم رزمی که بقول اون این ورزشها مال مردهاست که زورشون زیاد بشه به چه درد تو میخوره واینو بهم میگفتو خیال خودشو راحت می کرد...حال اگه میخواستم برم کلاسهای دیگه مثل والیبال یا بسکتبال بازم همون حرفهارو تحویلم میداد و...گفتم حداقل بذار برم رانندگی یاد بگیرم ولی باز اون حرف خودشو می زد؛خلاصه که منم بی خیال شدمو الآن هم هیچ کار یا بهتر بگم یه خانوم خونه دار که به هیچ دردی نمیخورم جز خانه داری که اینم دیگه همه بلدند...منم خیلی شکایتشو به مادر خودم وهمینطورمادر شوهرم کردم ولی اونا در جوابم میگفتند زن نباید رو حرف شوهرش حرف بزندو...در کل ما هم تو خونۀ پدری وهم تو خونۀ شوهر محکوم به بردگی هستیم واین دیگه بهش نمیشه گفت زندگی؛تازه فهمیدم چرا قدیمیها میگفتند که آدم مار بزاد ولی دختر نزاد...چون همیشه باید درد بکشدو دم بر نیاورد.ومثل یه عروسک خیمه شب بازی با اون رفتار کنند واین خیلی بی انصافی در حق ما هست؛به نظر من باید به این بردگی خاتمه داد وما باید خودمون از این زنجیری که به دور تادورخود بسته شده رو بازش کنیم؛البته نمیگویم به حرف بزرگترها گوش ندهیم...نه اینطور نیست ولی بعضی مواقع باید آنها را توجیح کرد که کارشان نادرست است ؛ البته آنهم با احترام نه با پرخاشگری و...باید قدم به قدم پیش رفت وباید به آنها بگوئیم که هر کس حق آزاد زندگی کردن را دارد حتی دخترها  پس این حق واز آنها نگیرید چون به آنها ظلم بزرگی میکنید که بعدها میتواند در زندگیشان تأثیر بد بگذارد...ودر کل هرکسی حق انتخاب دارد وآنها را اسیر گفتار و رفتارهای نا بجای خود نکنید...اگر همۀ دنیا به این موضوع اهمیت بدهند زندگی بر کامشان شیرین می شود و آنوقت است که بگوئیم دنیامون گلستان شده .

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  مقالات،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، دوچرخه، سواری، بانوان، دختر، داستان،  

تاریخ : چهارشنبه 13 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(فرق نویسنده با خبر نگار)

اینبار میخواهم دربارۀ این موضوع با شما خوانندگان عزیز صحبت کنم.

اول بهتر از خودمون یعنی نویسنده ها کمی براتون بگم ...حتماً پیش خودتون می گویید شما هم مثل خبرنگارها هستید...البته که مرا ببخشید که خیلی رک به شما می گویم اینو شنیدم که میگویم که:خبرنگارها ونویسنده ها همه اش می خواهند سر از زندگی مردم در بیارند وکار شون فضولی تو زندگی مردم هست وهمچیوبهم میریزندو...

ولی من میخواهم بگویم که خبرنگارها مجبورند که خبرهائی از زندگی روزمرۀ آدمهای معروف را برای همه در رسانه های مختلف بیان کنند ...چون این خود مردم هستند که میخواهند سرازکاریکدیگردر بیاورند.

پس آنها هم مجبوربه این کارمیشوند...وگرنه تمام خوانندگان مطبوعات

و ...از دست خواهند داد .

دیگراینکه ما نویسندگان کارمان با خبر نگارها کمی فرق میکند ما در بین مردم میگردیم واز آنها سوالاتی در بارۀ ثروت وفقر میکنیم و مخواهیم بدانیم که چقدر این موضوع در زندگیشان اثر گذار هست ودر ضمن ما فرد بخصوصی را بهش اشاره نمیکنیم ونمی خواهیم آبرویش را ببریم ما در کل صحبت میکنیم ودربارۀ وضع زندگی ثروتمندان وفقرا داستان سرائی میکنیم وبقول معروف کمی(نمکش رو زیاد میکنیم)و هم دربارۀ آن اغراق می کنیم...وبا نوشتن مطالب اغراق انگیز داستان را هیجان انگیزتر میکنیم وبه آن روح می بخشیم...تا خوانندگان را بیشترجذب مطالب خود کنیم...به قول بعضی ها که میگویند؛(آدمها ی پولدار باپولدار ازدواج میکنندوپولدارتر میشوند و آدمهای فقیربا فقیر زندگی میکنندو فقیرتر می شوند)مگر اینکه هرکدام از آنها بخواهند شیوۀ زندگی خود راعوض کنند.

قرض از این حرفها این بود که بعضی ها میخواهند بدانند که چگونه افراد معروف ومشهور به درجات بالا میرسند؟... وچرا بعضی ها نمی توانند به آن بالا ،بالاها برسند...

به نظر من اونیکه به درجات بالائی دست پیدا میکند از تلاش بسیاری استفاده میکند البته بعضی هایشان از راه حلال هست ...ولی بماند که بعضی دیگرازراه حرام آنرا بدست میآورند که آنهم به خودشان مربوط هست که باید جواب گو باشند ...و اینکه چرا با اینکه شب وروز سخت کار میکنند باز(هشتشون گرو نهشونه) این مقوله برمیگردد به اینکه چه کاری رو پیشه کرده اند ودر آخر چقدر میتوانند ازآن درآمد زدائی کنند که هم به نفع خود ودیگران باشد ...وباید جوانها برای انتخاب شغل خود بهتر فکر کنند وببینند آیا این شغلی که انتخاب کرده اند در آینده تأثیر مثبتی در زندگیشان پیش خواهد آورد یا نه؟...و در آن زمینه بیشتر تلاش کنند تا به آن چیزی که بخواهند برسند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: فرق، تفاوت، مقاله، نویسنده، خبرنگار، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : یکشنبه 27 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
موضوعات اصلی وبلاگ

موضوعات دیگر وبلاگ را در نوار سمت راست مشاهده کنید


برچسب ها: وبلاگ، موضوعات، موضوع، طنز، ضرب المثل، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : دوشنبه 1 مهر 1398 | 11:52 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مالک ومستاجر)

اینبار می خواهم برای شما یه داستان واقعی از زندگی یکی از دوستانم که براش اتفاق افتاده بود تعریف کنم البته از زبان دوستم.

حدود 20 سالی بود که مستاجر بودم وهرسال باید مثل خانه بدوشها اسباب واثاثیه ام را به کول میکشیدم واز این خانه به آن خانه نقل مکان میکردم...آنهم بخاطراینکه صاحب خونه ها هر سال به اجاره هایشان اضافه میکردند ومنم که حقوق آنچنانی نمیگرفتم وبیشتر مواقع زن وبچه هام سر بی شام زمین میگذاشتند و...منم همیشه دنبال اجاره خونۀ ارزون میگشتم؛ خلاصه منو خانومم تصمیم گرفتیم تو این مدت طلا های خانومم رو بفروشیم واز دوستان وآشناهامون کمی پول قرض بگیریم ویه مقدار برای خرید خونه از اداره ام وهمچنین بانک وام بگیرم ومادر خانومم هم که کمی پس انداز کرده بود او هم به ما کمک کرد؛آخه میدونی چیه؟ بچه هام هم ازاین آلا خون والاخونی خسته شده بودند...خودت که بهتر میدونی الآن پسر بزرگترم که19 سال و دختر 15 ویه پسر دیگه ام10 ودختر کوچیکه ام هم 3 ساله شه ...وهمیشه تو اسباب کشی کمک حالم هستند وکلی به دردسرمیافتند .

خلاصه خیلی دنبال خونه گشتیم که با پول ما جوردربیاد بالاخره هم یه خونۀ80 متری پیداکردیم البته یه کم که چه عرض کنم خیلی خرابو داغون بود ولی منو بچه ها خیلی ازش خوشمون اومد خلاصه هر چی باشه خونۀ خودمونه ودیگه از مستاجری که بهتر بود وهر سال هم نمیخواستیم که اسباب کشی کنیم...البته این خرابی اش هم بخاطر این بود که دست مستاجرهای زیادی بوده وهمنطور که صاحب خونه  میگفت این آخری به چند تا دانشجو داده بوده که آنها هم خسارت زیادی به خونه وارد کردندو...البته ما که هر جا میرفتیم خونه های خراب وکوچک گیرمون میومد ودر آخر تمیز و سالم تحویلشون میدادیم... واین خونه حالا که برای خودمون می خواست بشه به نظرمون مثل یه قصربود خیلی بزرگو جادار سالن بزرگ با دوخواب ویه انباری ویه پارکینگ مجزا که برای خودمون بود (آپارتمان) .

بالاخره شروع کردیم به خرج کردن اول کولرش را درست کردم بعد رفتم شیرآلات شیکی برایش خریدم ،بعد نوبت کاسۀ دستشورش بود که شکسته بود ویه نو جایش گذاشتم،بعد یه دستشوئی فرنگی تو حمومش کار گذاشتم وآن یکی دستشوئی ایرانی که درنزدیکی در ورودی ساختمون بود وکاسه اش شکسته بود هم کمپلت عوض کردم وسیفون جدید هم براش خریدم و...بعد از یکماه این خرده ریزها را که درستش کردم...تازه نوبت رنگ کردن اتاقها شده بود یه نقاش هم آوردم وآنجا را ترتیبش را داد ...بعد رفتم کابینت ام،دی،اف سفارش دادم واونم بعد از 3 هفته ساخته ونصب شد...آخه تو خونه فقط 2 لنگه کابیت آهنی زنگ زده بیشتر نبود که اونهم بعد از شیک شدن خانه به آن نمی آمد ودر ضمن برای ما کم بودو...حدوداً 3 ماه این طول کشید تا خونه بشه خونه وما تو این مدت هم تو خونۀ اجاره ای بودیم وصاحب خونه به ما اجازه داده بود که کمی بشتر از موقع موقرر قراردادمون اونجا بشینیم تا خونه امون درست بشه البته فکر نکنید دلش برامون سوخته بود نه اینطور نیست بلکه اضافه تر اجاره اش را گرفت...خلاصه حالا که رفتیم تو خونه امون نشستیم تازه داریم بعد از بیست سال مستاجری طعمه خوشبختی رو میکشیم...یادم رفت بگم این پسر کوچیکه هروز به هوای بازی کردن با بچه های مجتمع مون با آسانسور هی بالا وپائین میره ومنو ومامانش هم مدام بهش تذکر میدیم که انقدر با این ور نروهم خراب میشه وهم خدائی نکرده توش گیر میکنی وباعث عذاب ما وخودت میشه؛خلاصه که از مستاجری راحت شدیم امیدوارم که همۀ مستاجرها هم بزودی خانه دار شوند.  




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، مشکلات، جامعه، مالک، مستاجر، اجاره، وام،  

تاریخ : سه شنبه 18 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات