(معضل جامعه)

سیگار، قهوه وچای . به نظر من این سه چیز معضل مهمی است که نه تنها در کشور ما بلکه در تمام جهان دیده می شود.

اول سیگار: شما الان هرجا که چشم می اندازید یا مغازه یا دکه سیگار موجود است و این بلای خانمان سوز در بین همه البته بعضی ها... بیشترانه در بین مردم هست حالا چه دختر و چه پسر و چه مرد و چه زن و چه پیر زن و چه پیر مرد ها این رواج پیدا کرده...

وقتی هم که به آنها می گویید : چرا سیگار می کشید؟

می گویند : پول خودمونه، جون خودمونه که به خطر میوفته و...

وقتی هم که ازشون می پرسید: چه وقت هائی هوس می  کنید؟!

می گویند: وقتی خوشحالیم، وقتی ناراحتیم، وقتی استرس داریم وقتی بیکاریم و حوصله مان سر می رود و...

خلاصه که در هر زمان موقعیتش برای آنها جور می شود و...

دوم قهوه: در هر جا و هر مکان مخصوصاً در ادارجات و کافی شاپ ها با آن بیشتر مواجه می شوید از اینجور آدم  ها هم اگر بپرسید چرا قهوه می خورید هزاران دلیل برایتان می آورند : به خاطر استرس ، ناراحتیو خوشحالی ، آرامش و حتی برای کافئینی که در آن هست برای قلب و عرق خیلی خوب است  و یا اینکه خواب را از سر می پراند و اینکه برای هوش و ذکاوت آدمی بسیار خوب است .

سوم چای: عده ای از مزدم هستند که در هر کجا که بتوانند چای می نوشند و چای هم به نوبه خودش به چند نوع دیده می شود چای ترش، چای سبز ، چای لاغری و...

که از هرکسی که چای یم خورد هم اگر بپرسید چرا و چه موقع باید چای خورد می گویند: برای آرامش ، استراحت بعد از یک کار طاقت فرسا و موقع بیکاری ولی به نظر من چای خوب هست ولی به موقع باشد .

یکروز به اداره ای رفتم و می خواستم یک امضا پای پرونده ام بکنند ، ولی از شانس بد من همه افرادی که باید از آنها امضا می گرفتم ، جزء دسته های بالا بودند. اول پیش یک مرد نسبتاً جوانی رفتم و وقتی موضوع پرونده و امضاء آن را پیش کشیدم بهم گفت : کمی صبر کن الان کمی خسته ام و باید سیگاری بکشم بعد جوابتو می دم

خلاصه ما هم کمی معطل شدیم تا آقا سیگارش تمام شود و بعد نگاهی به پروندۀ ما کرد و گفت:باید پیش یکی از همکارام که در طبقۀ هم کف بود بروید حتماً مشکلتان را حل می کند ...

منهم همین کار را کردم رفتم به اتاقی که گفته بود. دیدم در همان موقع آبدارچی آمد داخل برای آقای مسنی که پشت میز درحال چرت زدن بود یک فنجان قهوه و یک لیوان آب روی میز گذاشت منهم جلو رفتم و سلامی کردم و پرونده را نشانش دادم و او با بی میلی نگاهی به پرونده ام کرد و گفت ک این خیلی کار داره باید سر فرصت بهش رسیدگی شود صبر کنید من قهوه ام را بخورم بعد بهت می گم...

خلاصه با کلی معطلی قهوه و آبش را نوش جان کرد و گفت: این پرونده باید پیش همکارم که در بایگانی که در زیر زمین هست بروید اون می تونه کارتو راه بندازه...

منهم رفتم قسمت بایگانی که در زیرزمین بود ناگهان دیدم یک مرد چاقی  که پشت میز و در حال خوردن لیوانی بزرگ از چای بود و کمی آنرا در دهانش مزه ، مزه می کرد و با خودش می گفت: اِه...این چای که یخ کرده دیگه از دهن افتاده و ...

بعد با تلفن به آبدارچی زنگ زد و گفت که یک چای لیوانی داغ برایش بیاورد .

من زود رفتم جلو و سلامی کردم و موضوع را برایش گفتم او نیم نگاهی به پروندۀ ما کرد و گفت: اینکه کاری نداره فقط یک امضاء باید بکنم و یک امضاء هم از رئیس اداره که آنهم در طبقۀ چهارم هست بروید برایتان انجام می دهد...

بعد ناگهان در باز شد و آبدارچی با یک سینی که چند استکان چای و یک لیوان چای بزرگ در آن قرار داشت، وارد اتاق شد و چای لیوانی را به او داد و چای قبلی را با خودش برد . مرد چاق گفت: اول صبر کنید من چایم را بخورم بعد به کار شما رسیدگی خواهم کرد

کمی معطل شدم . مرد چاق لیوان چای را آرام در دست گرفت و جرعه ،جرعه نوش جان می کرد و با هر یک جرعه ای که به دهان می گذاشت یک قند هم باهاش می خورد. فکر می کنم با این چای لیوانی حداقل 7 قند نوش جان کد و بعد از اتمام چایش آهِ گرمی از ته گلو کشید و در آخر به پرونده من نگاهی کرد و خیلی آهسته و آرام امضائی کرد و منهم ازش تشکر کردم و رفتم به طبقۀ چهارم که از رئیس اداره هم امضاء بگیرم.

وقتی وارد اتاق شدم دیدم یک مرد جوانی پشت میزش حسابی مشغول کار بود با دیدن من با احترام خاصی از جایش بلند شد من که حسابی جا خورده بودم سریع رفتم جلو و سلامی گرم بهش کردم و موضوع پرونده را پیش کشیدم و او سریع برایم امضاء کرد ... در صورتی که فنجان قهوه اش حسابی یخ کرده بود بی اعتناء به آن ، به پرونده من رسیدگی کرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: معضل، جامعه، مشکل، مشکلات، سیگار، چای، قهوه،  

تاریخ : جمعه 3 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یک دل نه صد دل عاشق شده)

یه خاله خان باجی تو محله امان بود که با نوه پسریش زندگی می کرد.

این بنده خدا از خانوادۀ ثروتمندی بوده ؛ البته به قول خودش آنموقعها که جوانتر بوده خواستگارهای زیادی برایش می آمده و اوهم که خیلی خوش بروزبون بوده ...برای همین جواب رد به خواستگارهایش می داده و...وبه قول قدیمی ها منتظر(شاهزاده ای با اسب سفید )بوده... ولی درآخریک جوانی که ازمال دنیا چیزی جزء مادر پیرش برایش به جا نمانده بود...برای خواستگاری به پیش همین خاله خان باجی که اسمش (مه بانو) بود آمده...و او هم از این جوان که اسمش(سهراب) خوشش آمده و(یک دل نه صد دل عاشقش شده)...ولی پدرو مادر مه بانو راضی به این وصلت نمی شدند...بالاخره مه بانو با سهراب فرار می کنندوبه کجا رفتند؟!... کسی نمی دانست ؛بنابراین پدر مه بانو او را از ارث محرومش می کند.

حال بشنوید از مه بانووسهراب که با مادرپیرش ...آنها خانۀ قدیمیشان را می فروشندو به یک شهر دیگری می روند،تا به قول خودشان کسی آنها را پیدا نکنند.

آنها در طی این یکسالی که باهم زندگی سختی را آغاز کرده بودند، خلاصه مادرسهراب مریضی سختی می گیرد وسهراب هم که پول درمان مادرش را نمی تواند جورکند...درآخر مادرش از فرط مریضی جان به جان تسلیم می کند.

روزها وهفته ها با غم واندوه بسیارسپری می کنند؛هردو بناچار تن به کارهای سخت می دادند ...سهراب سر ساختمانها بنائی می کردومه بانوهمبرای کلفتی به خانه های مردم می رفت وسخت کار می کرد ...دختر نازپرورده ای که تا قبل از این درخانۀ پدری دست به سیاه وسفید نمی زد ...حال به چه روزی افتاده.

تا اینکه مه بانو می فهمد که باردار شده وخیلی خوشحال موضوع را به شوهرش می گوید ...اول سهراب خیلی خوشحال شد بعد که کمی فکر کرد دید این وضعیت نه به نفع مه بانو ونه به نفع او ونه به نفع بچه هست بعد رو کرد به مه بانو وگفت:ولی اینکه نمیشه اگر کار بکنی هم خودت وهم بچه سلامتیتون به خطرمیافته...واگرهم کار نکنی من چه جوری خرج سه نفرو بدم؟!...عیبی نداره خدا بزرگه خودش بهمون کمک می کنه.

مه بانو باخجالت سرش را به زیر انداخت وخندۀ تلخی برروی لبانش نقش بست...وحرفی برای گفتن نداشت ودر دل به خود لعنت می فرستاد که(خودم کردم که لعنت برخودم باد)...با اینکه خودش میدانست چه وضع آشفته ای دارند باز با او ازدواج کرده بود...وخودش را بدبخت کرده بود...ولی عشقش به سهراب هیچوقت کم نشد...بلکه روز به روزعشقش به شوهرش بیشتر می شد وهمین هم براش مهم بود و بس.

نه ماه گذشت ومه بانوفارغ شد ویه پسر کاکل زری نصیبش شد وآنها برای بهترشدن آیندۀ پسرشان بیشترکارکردند،بطوری که اصلاً فرصت  اینکه کمی با هم صحبت کنند را هم نداشتند...وتا دیر وقت سر کار بودند ...البته مه بانو بعضی مواقع پسرش را با خود سرکار می برد ولی بعضی مواقع هم او را پیش همسایه اش می گذاشت.

هروز کار ایندو همین شده بود یعنی (روزازنو روزی ازنو)...ولی کار مه بانو کمی سختر بود بخصوص آنموقعها که بچه را با خود به سرکارش می برد ...او بچه را باچادر محکم به پشت کمرش می بست وبا او به کارها رسیدگی می کرد ...اوائل بچه عادت به این همه جنب وجوش را نداشت ولی بعدها به این کارهای مادر عادت کرد وساکت به همه جا نگاه می کرد ویا خودش را با اسباب بازی که مادرش بهش داده بود سرگرم می کرد...مدتها گذشتو پسر بزرگتروسنگینترشده بود ...اودیگر سه ساله شده بود واین برای مه بانو خیلی سخت بود که با وجود بچه به کارها رسیدگی کند.

یکروز به مه بانو خبر دادند که شوهرش از داربست افتاده پائین و زخمی شده و او را به بیمارستان بردند...اوهم از خانم خانه اجازه میگیرد وسراسیمه خودش را به بیمارستان می رساند؛وقتی شوهرش را درآن وضع اسف بارمی بیند ازهوش میرود فوقتی به هوش می اید وضعیت شوهر را از دکترش می پرسد ودکتر می گوید:خیلی متأسفم وقتی مریض رو به اینجا آوردند اوضاعش خراب بود وتا چند ساعتی بیهوش بود وما برای نجات او خیلی تلاش کردیم...ولی باز...ایشون دوام نیاورد...تسلیت میگم...

ناگهان  مه بانوبا شنیدن این حرف دوباره ازهوش رفت...وقتی بهوش آمد دید روی تخت بیمارستان هست ویکسرم هم به دستش وصل است؛ با عصبانیت تمام سرمش را کند وبه پیش پرستار رفت وسراغ بچه وشوهرش را گرفت.

بچه اش پیش یکی ازپرستارها بود ...بچه را از پرستار گرفت وبعد از چند ساعتی که گذشت جسد شوهرش را از بیمارستان تحویل گرفت ...کارفرمای شوهرش تمام مخارج بیمارستان وهمینطور کفن ودفن آقا سهراب را برعهده گرفت...وقرارشدهرماه مبلغی از کارکرد شوهرش را به اوبدهند...واین کمک خرج مه بانو وپسرش می شد .

تا اینکه پسرش بزرگ شد ودرسش را تمام کرد وبرای کمک به مادر به سرکار رفت...چون فوق دیپلم رشتۀ حسابداری رو خونده بود. حسابداری یک شرکت حمل ونقلی را قبول کردو مشغول به کار شد... ودیگرمه بانو مجبور نبود برای امرار معاش خود وفرزندش به سرکار برود ؛واو دیگربه خانه داری مشغول بود.

یکروز مه بانو تصمیم می گیرد برا پسرش(آستین بالا بزند)وبه چند جا برای خواستگاری رفت وبالاخره جواب مثبت را از یکی از خواستگار هاش گرفت ؛و مه بانو عروسی مفصلی برای تنها پسرش برپا کرد.

بعد از یکسال که از زندگی پسروعروسش گذشت اوصاحب نوه پسر شد...مه بانو دیگر پیر شده بودو خودش را با نوه اش سرگرم می کرد ...وپسر وعروسش هم به سرکار می رفتند...یکروز قرار شد که پسر وعروسش به مسافرت کاری بروند ومجبور شدند پسرشان را پیش مه بانو بگذارند...ئلی در راه بازگشت از سفرشان پسر وعروسش تصادف کردند وجانشان را از دست دادند ومه بانو ماندو نوۀ شیرین زبانش وحقوقی که از کار پسر وعروسش وهمینطور پس اندازی که خودش برای کفن ودفن خویش کنار گذاشته بود...او فکر کرد که یه آدم چقدر میتونه مثل او بد شانس باشه؟!...ولی باز خدا را شکر کرد که زندگیش از این بدترنشده...ومحتاج کسی نشده او از اینکه تا این سن(95 سالگی) دوام آورده واین همه مرگ ومیر در خانوادۀ خود دیده بسیار ناراحت بود...وبه بخت خودش لعنت می فرستاد...اومدام از خدای خود آرزوی مرگ می کرد وهمیشه میگفت: اینمردوم تنگ نظرمنو(چشم زدند)یا(چشم حسود کوربشه)و...آخه به چی زندگی من حسودی می کنند،به نداریم یا بدبختیم...خوبه که من پولدار نشدم یا زندگی آنچنونی نداشتم وگرنه معلوم نبود چه بلاهائی می خواست سرم بیاد...مگه از این بدتر هم میشه(بالاتراز سیاهی که رنگی نیست)...خدایا اگه می خوای یه بلای دیگه برام نازل کنی بهتر اینبار جون منو بگیری و خلاص...(طاقتم طاق شد)دیگه طاقت مرگ عزیزامو ندارم(یکبار مرگ ویکبار شیون)دیگه ازاین دنیا سیرشدم و

بعد آرام وسلانه ،سلانه به رختخواب خود رفت وچشمش را بست ودیگرازخواب بیدارنشد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، عاشق، مشکل، زندگی، غمگین، تراژدی،  

تاریخ : جمعه 26 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(چهار دیواری اختیاری)

نمی دونم آیاشما هم از این خونه قدیمی ها دیده اید؟! ویا توش زندگی کرده اید؟!...من که به نوبۀ خودم در اینجور جاها زندگی نکردم ولی به نظر سخت می آید...به قول معروف(شنیدن کی بود مانند دیدن) ولی پدر بزرگم برام گفته که تو این خونه ها زندگی میکرده چون من یه بار ازش پرسیدم واو هم کل ماجرای قدیم هارو برام گفت:آنموقع ها با 4000 هزار تومان میشد یه خونه که چه عرض کنم میشد یه امارت بزرگ خرید که توش یه باغ پراز گل و گیاه باشه ...آنموقع ها حقوق من 500 تومن بود که 250 تومن آن را میدادم برای اجاره خونه و170 تومن دست خودم بود برای خرج های سنگین خونه و80 تومنش هم به عیالم می دادم برای خرج خونه...وتازه اش هم کمی هم پس انداز میکردیم...منم پریدم وسط حرفش وگفتم:پس بابا بزرگ اونموقع  ها با پولاتون داشتین کیف دنیارو میکردین ها ؟!... اونم گفت:همچین ها هم که فکر میکنی نیست!...ما هم سختی خودمونو داشتیم ... به قول معروف (چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن )جونم برات بگه که با هزار مکافات یه اتاق تو یه خونۀ 1000 متری که 10 تا اتاق مجزا داشت با یه آشپزخانه که تو زیرزمین آنهم مشاع بود ویه دستشوئی باز هم مشاع که همۀ همسایه ها از آنها استفاده میکردند.یه جمعه که من تعطیل بودم نزدیکای عصر رفتم تو بالکنی که جلوی اتاقمون قرار داشت ویه زیلو پهن کردم وعیلا هم بساط چای ونون پنیر سبزی را برام آورد...آنقدر بچه های همسایه ها شلوغ کردن که پشیمون شدم که استراحتی بکنم ...در همین گیرو دار بود که زن صاحب خانه وارد خانه شد ومعلوم بود که میخواهد اجاره ها رو از همه بگیرد ...همیشه شوهرش برای طلب اجاره ها می آمد ولی حدود 2 ماهی میشود که شوهرش در بستر بیماری افتاده واین وظیفه به احدی او محول شده بود...باز خودش با انصاف تر از زنش بود وکمی رحمو انصاف داشت وبهمون محلت پرداخت اجاره رو می داد ولی زنش به قول معروف (مو رو از ماست بیرون می کشید)و خلاصه که با این کارش (خون همه رو تو شیشه می کرد)؛تو این گیرو دار  دیدم اکبر آقا می خواست زود از خونه بره بیرون که یکی از همسایه ها یعنی اصغر آقا صداش کرد:کجا میری اکبر آقا؟!...حالا تشریف داشتین صاحب خونه اومده ها میخواد حالی از همۀ ما بپرسه!...اکبر آقا هم خجالت زده برگشت واجاره اش را داد...چه آدمهائی پیدا میشن اصغر آقا رو میگم با این کارش داشت (چوب لای چرخ طرف میذاشت)...زن صاحب خونه خنده ای شیطانی کردو گفت:نترسید من مثل شیر بالای سر مالم هستم به قول معروف (مالتو سفت نیگردار همسایه ات رودزد نکن)همه باید حساب کار خودشونو بکنند (منکه خیریه باز نکردم که) باید طوری رفتار کرد که(چوب را که برداری گربه دزده فرار کنه) خودم حواسم به همه جا هست ...دوباره شروع کرد به اجاره گرفتن از بقیۀ همسایه ها.

 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، مشکل، جامعه، همسایه، بچه، سر و صدا،  

تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خانواده پر درد سر)

ما یه خانوادۀ6 نفره هستیم اما شلوغ وپر درد سر...که آنهم فقط پدرم کار میکند واز در آمد کمی برخوردار است از قشر کم در آمدهای جامعه(بقال)هست حتماً پیش خودتان می گوئید بقال دیگه چه شغلیه...یعنی همون سوپرماکت جدید به قول همه...ولی ما قدیمی ها بهش میگفتیم بقالی خب چه میشود کرد(زبونمون نمی چرخه)ومیشه گفت(ترک عادت موجب مرض است)و نمیتونیم مثل شماها (حرفهای قلمبه سلمبه بزنیم)خلاصه که این خانوادۀ شلوغ ما به تازگی صاحب...حتماً میگوئید بچه...نه بابا اشتباه نکنید صاحب مادر بزرگ شدیم...البته قبلاً داشتیم ولی با پدر بزرگم زندگی میکرد...ولی به تازگی پدر بزرگم(عمرشو داد به شما) ومادر بزرگم تنها شده وبچه هاش تصمیم گرفتند هرهفتهخانۀ یکی از بچه هاش باشه وناگفته نماند که ایشون البته کمی تاقسمتی پرحرف وغر،غرو هست ومدام از هر کس وهر چیزایراد میگیره اونم چه ایرادائی(ایراد بنی اسرائلی)...خلاصه که یه روز که خانۀ ما بود شروع کرد...وبه پدرم گفت:تو خجالت نمیکشی یکی درمیون جو وگندوم پس انداختی همشون هم که شلوغ بازی در میارند یه لحظه هم آرومی  ندارند این بزرگرو پسرتو نیگا خرس گنده شده وهنوز تو خونه است چرا نمیره سرکار؟ یا اونیکی دخترتو میگم چرا شوهرش نمیدی؟همه اش میگین دارن درس میخونند...آخه کدوم درس؟الان موقعۀ درو کردنشونه بفرستشون سر زندگیشون...نگهشون داشتی (ترشی بندازیشون).پدرم گفت:آخه سیروس که دانشگاهش تموم شده فقط دنبال مدرکش هست تا اونو نداشته باشه که بهش کارنمیدند...سهیلا هم که هنوز دانگاهش تموم نشده ...وخرج ومخارجش هم که دیگه نگو...وتازه کو جهازش وکو خواستگارو...تازه این پسر (منو میگفت)ساسان هم که راهنمائی وتازه اول خرجش شروع میشه...واین یکیو بگوسارا کوچولو هم که خرجش از همه بدتر شیر خشک وپوشک و...میخواد وهمیشه گرسنه هست انگار(شکمش به دریای روسیه وصله) وسیر مونی نداره ومدام نق میزنه خودم هم موندم چیکار کنم؟!...

مادر بزرگ –خب اونموقع که داشتی پسشون مینداختی چرا فکرشو نکردی؟!...حالا یادت افتاده که خرج دارن...

پدرم دیگه با ایشون بحث نکرد وزود رفت سر کارش ومادرم موند تو خونه با غر،غرای مادر شوهرش خدا به داد مادرم برسد ما که رفتیم مدرسه خدا حافظ...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، مشکلات جامعه، جامعه، مشکل، بی کاری،  

تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آرزوی نه چندان بزرگ)

همانطور که همه میدانید آرزو از زمانی شروع میشود(البته به نظر من)که وقتی بچه هستیم به سراغ ما میاید که پیش خود میگوییم:کی بزرگ میشوم تا بزرگترها در مورد هر کاری ازم نظر بخواهند ویا اینکه کی بزرگ میشویم تا مثل بزرگترها کار کنیم وکسب درآمد کنیم وهیچوقت محتاج آنها نباشیم ...ولی همین باصطلاح بچه وقتی که بچه هست هیچ کمبودی در زندگیش پیدا نمی کند وهمیشه همه چیز برایش مهیاست ...وجز خوشی وتفریح و گردش کردن فکرش را مشغول نمیکند...حالا که بزرگتر میشود هزار مشکل در زندگی روزمره اش برایش پیش می آید.

1-وقتی درسش تمام میشود باید چقدر دنبال کار بگردد تا بتواند شکم خود را سیرکند.

2-بعد که کار مناسب را پیدا کرد باید ازدواج کند وتشکیل خانواده بدهد.

3-وقتی هم که وارد زندگی مشترک شد آنوقت گرفتاریهای اصلیش شروع میشود.

4-تازه باید به فکر خوردو خوراک خود واهل وعیالش باشدو

5-بعد نوبت خرج ومخارج تحصیل بچه ها پیش می آید و...

6-بعد آن مخارج عروسی و...

7-تازه بعد از آنهم سر وکله زدن با بچه ها شروع میشود واخلاق بچه ها نسبت به آنها(بزرگترها) وسر ناسازگاری گذاشتن وبی احترامی به بزرگترها...

8-ترد شدن از بچه هاو...

9-ودرنیمۀ آخر فرستاده شدن به خانۀ سالمندان و...

10 –در آخرهم مرگ ...

آیا این آرزوهای بچه ها سرانجام خوبی خواهد داشت و...اگر غیر این باشد که باید گفت:کاش هیچ وقت بزرگ نشویم وهمیشه در کودکیمان بمانیم وخوش وسر حال به زندگیمان ادامه دهیم...




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: آرزو، داستان، کار، شغل، مشکل، جامعه، بچه،  

تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1398 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ثبت احوال)

در قدیم افرادی که در ثبت احوال کار میکردند آخرین مدرکشان به فرض مثال دیپلم بود وحتی رشتۀ تحصیلیشان هم با کارشان مطابقت نمیکرد وحتی یکی از آنها تا پنجم اکابر درس خوانده بود وآنموقعها این مدرک مثلا برای خودش برو وبیائی داشت واز بخت بد من شناسنامه ام به دست این فرد افتاد واسم وفامیلیم را ایشان ثبت کرد وچون پدر ومادرم سواد نداشتند این موضوع نادیده گرفته شد ودر آن زمان تا وقتی که من در حال تحصیل بودم هیچ اشکالی پیش نیامد واز این موضوع چندین سالی گذشت...تا اینکه 3 یا4 سالی از ازدواجم گذشته بود که یک روز شوهرم گفت که اداره اشان برای حق عائله مندی میخواهد مبلغی را در نظر بگیرد وباید شناسنامۀ همسرت را بیاوری ...واو هم همین کار را کرد ووقتی برگشت دیدم ناراحت هست دلیلش را پرسیدم او هم گفت شناسنامه ات اشکال دارد یعنی در نوشتن فامیلیت  اشکالی دیده شده معلوم نیست آن آقا با آن خط خوش یا بهتر بگویم خط ناخوانایش دچار غلط املائی شده ویکی از حروف اولش مثلا خودش تحویر خطی نوشته برای همین باید شناسنامۀ پدر همسرت رابیاوری تا با آن مطابقت کنیم ...ما هم همین کار راکردیم ومعلوم شد برای پدرم هم همینطوری نوشته شده ...ولی برای برادرهایم وهمچنین خواهرهایم وهمچنین بچه هایشان هم حروف اولش با حروف اول فامیلی منو پدرم یکی نیست وباید یا آنها هم مانند ما عوض شود ویا اینکه برای منو پدرم مانند آنها شود وکلا منو پدرم بی خیال موضوع شدیم چون به درد یر بعدیش نمیارزید وخلاصه دردسر پشت دردسر...خلاصه خیلی دوندگی کردیم آخر هم درست نشد وبه همان حال گذاشتیم که بماند...میبینید که یک اشتباه نوشتاری چه به روز ما آورد ...ای کاش آن آقای محترم در نوشتاریش بیشتر دقت میکرد تا انقدر باعث دردسر نشود ...معلوم نیست این اشتباه در بارۀ جند نفر دیگر پیش آمده...خدا بداد همۀ آنهائی برسد که شناسنامه اشان بدست مبارک ایشان افتاده وچه رنجها مثل ما نکشیده اند... 




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: جامعه، مشکل، ثبت احوال، شناسنامه، پدر، نام خانوادگی، اشتباه،  

تاریخ : شنبه 17 فروردین 1398 | 08:06 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سالی که نکوست از بهارش پیداست)

امسال یعنی سال 98نماد خوک است به نظر من چون خود خوک حیوان کثیفی هست وهمیشه در آب گل آلود شستوشو میکند... خدا هم خواسته که(البته ببخشید که این را میگویم)ما هم یه جورائی تو آب گل آلود که همان سیل هست شستشو کنیم تا یه جورائی گناهانمان  را با این آب گل آلود از بین ببریم...چون خدا دیده که گناهانمان با آب زلال پاک نمیشود بناچار در همه شهرهای ما سیل را جاری کرده است وبنابراین همه گناهکاران وهمچنین بی گناهان باهم در این بلا سوختند چون از قدیم  میگفتند(خشک وتر با هم می سوزد) حال بی گناهان هم باید به ساز گناهکاران بسوزند و بمیرند ...خدا تا آخر سال به همه ما رحم کند...ما باید حساب کار خودمان را بکنیم تا به بلا های آسمانی دچار نشویم... تا آنجا که من یادم میاد سال خوک نماد ثروت بوده ولی حالا چی؟!...ثروت که به مردم نداد هیچ بلکه حتی جان و مالشان را هم ازشان گرفت ...البته باید دانست که اینجور بلایا ی آسمانی مثل سیل و زلزله یک امر طبیعی ست...ولی نمیدانم چرا این بلا چندین سال گریبان ملت ما را میگیرد شاید در کشور ما گناه زیادتر از کشورهای دیگر هست ویا چیز دیگری در کار هست که ما بی خبریم خدا عالمست... فقط از خدا میخواهم که عاقبت همۀ ما را ختم به خیر کند به امید زندگی بهتر...  




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مشکلات جامعه، مشکل، جامعه، سیل، سال، 98، خوک،  

تاریخ : پنجشنبه 15 فروردین 1398 | 09:08 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات


(انتخاب شغل)

انتخاب شغل

آن قدیم ها انتخاب شغل بستگی به جسه یا تیپ طرف داشت واینکه در جوانان بیشتر باب بود آنها برای اینکه بیشتر کلاس بگذارند یا بقول معروف پرستیژشان بالا بره ویا اینکه به دوست وآشنا پز بدهند شغلی را انتخاب میکردند که دهن پر کن ویا جیب پرکن باشد؛ولی حال اگر حسابش راهم بکنید آن فرد از سن پایین(8 یا9)سال  شروع به کار کرده یعنی وارد بازار کار شده وبقول خودش تا به سن جوانی برسد پول پارو کرده وسرد وگرم روزگار را چشیده...حال دریغ از اینکه طرف سواد کافی ندارد حتی نمی تواند اسم خودش را بنویسد ویا حتی امضا هم بلد نیست بکند وهمیشه پای اوراقی که در اداره بهش میدهند انگشت میزند ویا یک مهر انگشتری که همیشه همراهش هست بوسیلۀ آن امضا میکند...ولی حالا چی این همه جوان در مملکت ما هست که با وجود مدرک فوق لیسانس ویا حتی بیشتر از آن باز یا بیکارند ویا اگر هم کاری داشته باشند آنهم با یک ماشین اوراقی که زیر پایشان هست میروند مسافر کشی میکنند...و اگر از آنها بپرسید ازکارشان راضی هستند میگویند مگه چاره ای دیگر هم دارند ...و در آخر میگویند از بیکاری یا دزدی ویا گدائی که بهتره...خلاصه که هرکسی به یک نحوی به شغلی مشغوله...وبعضی ها هم از بیکاریشان لذت میبرند که آنها از دستۀ بچه پولدارها هستند که برایشان این چیزها مهم نیست چون بقول خودشان پدر روزی رسان است ...در صورتی که جوانانی که به درس وزندگی اهمییت میدهند میگویند (ازتو حرکت از خدا برکت)ودر کل خدا روزی رسان است.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، مشکلات جامعه، مشکل، جامعه، کار، بی کاری، انتخاب شغل،  

تاریخ : چهارشنبه 14 فروردین 1398 | 08:38 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

نوازنده خیابانی

ما جونا همیشه آرزوهائی دست نیافتنی داریم اینبار منو با 3 تا از دوستام تصمیم گرفتیم برای ادامه تحصیل به ایتالیا برویم ...خلاصه هم با هر محکافاتی بود این کار را کردیم و بالاخره پاسپورت ها و ویزامون جور شد ... اول می خواستیم یواشکی از مملکت جیم شیم ولی مگه میشه تاز دست پدر و مادر ها کاری پنهانی کرد . هر طور بود یکی از پدر بچه ها ما را تعقیب کرد و سر از کارمون در آورد... و ما هم مجبور شدیم آن ها را در جریان بگذاریم ... ولی بد هم نشد ...آن ها از نظر مالی به ما کمک کردند و قرار شد وقتی رسیدیدم به ان طرف آبها...به آنها طالاع بدیم و همینطور هم شد. هفته های اول کمی سخت به ما گذشت چون زبان آن ها را بلد نبودیم ولی رفته، رفته هم زبان آن ها را یادگرفتیم و هم هر 4 نفرمون کار موقتی برای سیر کردن شکممان پیدا کردیم من و شهاب با هم به یه رستوران رفته و در آشپزخانه مشغول کار شدیم ...البته (ظرف  شستن و تمیز کاری سالن ها) و دو دوست دیگر هم (شاهین و مصطفی)مشغول نوازندگی در کنارخیابان ها شدند...اینم از درس خواندن ما جوونای ایرانی ...

خلاصه با هر سختی بود یکسال را فقط کار کاردیم تا از گرسنگی نمیریم و بعد از یکسال که در آنجا جا افتادیم ... هر کدوم برای تحصیل خودمون پس انذازی کنار می گذاشتیم و بعد از حدود هفت سال دربدری  و بد بختی توانستیم چندرغازی برای خودمون جمع کنیم و هر کدام با مدرک لیسانس ، فوق لیسانس ، دکترا به مملکت خود برگردیم و مثلاً برای خودمون و جامعه مون فرد مفیدی باشیم...ولی دریغ از کار ... هرجا رفتیم هیچکداممون مورد قبول آقایون مسئولین قرار نگرفتیم و مجبور شدیم دوباره هر چهار نفرمون به مملکت بیگانه برگردیم ما شده بودیم مثل (چک برگشتی) و جر همان کشور که به ما مدرک بین المللی داده بود هیچ کشوری مدرکمون رو قبول نمی کرد و دراخر از خانواده های مان دور ماندیم ولی کار خوبی در خاج از کشور پیدا کردیم و هر 4 نفرمون هم هر کدام جداگانه برای خودمون زن گرفتیم و خانواده های خوبی تشکیل دادیم...

به ججونا پیشنهاد می کنم اگر در مملکت خود فرد مفیدی به حساب نیامدید ... نگران نباشید البته می توانید در ممالک دیگر فردی مفید از آب در بیاید به امید آن روز که شاید مملکت ما هم یه تکانی بخورد.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، نوازنده خیابانی، نوازنده، خیابانی، مشکل، جامعه،  

تاریخ : پنجشنبه 8 فروردین 1398 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic