(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(دیدو بازدیدعید )

روز 14 فروردین بود که از شمال برگشته بودیم وباید خودمان را برای مدرسه آماده می کردیم.آنروز وقتی به خانه برگردیم،ساعت از 5 عصر گذشته بودو البته جاده کمی خلوت شده بود ونمی خواهم بگویم کع براحتی به شهر رسیدیم؛آخه آنروز ازویلای پسر،پسرخالۀ پدرم که راه افتادیم ساعت 6 صبح بود وتا برسیم به خانه امان 15 :5 عصر شده بود ؛ماهم حسابی خستۀ راه بودیم.مادرمان به ما بچه ها گفت: زودتر یکی،یکی بروید دوش بگیرید ،تاخستگی ازتنِ تان بیرون برود.ماهم به گفتۀ مادر تک،به تک دوش آبگرمی گرفتیم وحسابی حالمان جا آمد ورفتیم سراغ درس ومشقِ مان،چون فردا روز اول بازگشائی مدارس آنهم بعد از 14 روز تعطیلی نوروز بود.

همینطور که هر کسی مشغول کار خودش بود؛یکهو تلفن به صدا درآمدوخواهرم که از ما فرزتر بود پرید سرگوشی تلفن وبعداز احوال پرسی گوشی را به مادر داد؛مادرهم بعد از کلی خوش وبش کردن با آن کسی که آنطرف گوشی بود ،که به مادر گفته بود که می خواهد امشب برای دیدو بازدید به خانۀ ما بیاید.ماهم از این گفته خیلی شوکِ شده بودیم ؛آخه ما تازه از مسافرت آمده بودیم وحسابی خسته بودیم وحتی نای پذیرائی از مهمان را نداشتیم .ولی چاره ای نبود وهمگی دست بکار شدیم ومنو داداش بزرگِ رفتیم پیش دستی کارد وچنگالها را آوردیم وروی میز چیدیم ،بعد خواهرم هم میوه ها روشست وداد به پدر که داخل ظرف میوه خوری بچیند ،مادرهم رفت تا برای شام شب چیزی درست کند.

قرار بود که فامیلهای پدر از شهرستان به تهران واول هم به خانۀ ما بیایند وتا یک هفته ای درتهران هستند ؛یعنی یکی دوروز خانۀ ما وبقیۀ روزهای دیگر را در خانه های خواهر وبرادرهای پدر بگذرانند.البته ما بچه ها که خیلی از این بابت خوشحال شدیم ولی پدرو مادر را نمی دانم ...چون تمام کارهای اصلی به عهدۀ آنهاست وما بچه ها هم اول کمی پذیرائی می کنیم وبعد هم به بازی با بچه های آنها می پردازیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، دید و بازدید، عید، فامیل، خانواده، مدرسه،  

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(اوقات فراغت سه پسر)

زهره امراه نژاد

من اسمم سروش و با دو دوست دیگرم، سیامک و سیاوش  همیشه تابستان که می شد و مدرسه ها تعطیل می شد دو هفته اول تعطیلات تابستانی را با هم برای وقت گذرانی در محله مان  فوتبال بازی می کردیم یک هفته بعد را هم هفت سنگ و یک هفته بعد را هم به تیله بازی می پرداختیم البته ما سه نفر تنها نبودیم بلکه تمام بچه های محل را هم جمع می کریدم و این سه ماه تعطیلی را هر ماهش را به بازی های جور واجور می گذرانیدم و از این کار هم راضی بودیم تا اینکه یک روز خانواده ای که معلوم بود از شهر به روستای ما آمده بود به محله ما آمد . البته با این که پسرشان شهری بود ما پیش خود فکر می کردیم که او حتماً خودش را برای ما خواهد گرفت و ممکن برای ما به علت اینکه شهری است (خودشو طاقچه بالا بذاره) ولی اینطور نبود هم خودش و هم خانواده اش خیلی آدم ها خوبی بودند و مدام به ما احترام می گذاشتند و اگر هم به کمک احتیاج پیدا می کردیم آنها اولین نفر بودند که به همه کمک می کردند.

خلاصه یکروز البته از تعطیلات تابستانی آمد و پیشنهادی به ما داد و گفت: بهتر نیست اوغات فراغتمان را بیهوده حدر ندهیم و از آن به نحو احسن استفاده کنیم؟!

منهم گفتم: خب مثلاً چیکار کنیم؟!...

گفت: به نظر من به کلاس های فنی حرفه ای رفته و کارهای فنی یاد بگیریم تا در آینده بتوانیم از این کارها پول در بیاوریم هم چیزی یاد می گیریم و هم بی کار نمی مانیم.

ما اولش با نظر او مخالفت کردیم ولی بعد که خوب فکر کردیم دیدیم بد هم نمی گوید هم یه حرفه ای یاد می گیریم و هم پولی در میاوریم ... بنابراین باکاراش موافقت کردیم . با اینکه اولش تو کار خیلی خرابکاری می کردیم و جنس هائی که استاد ها برای یادگیری در اختیارمون می گذاشتند و داغونشون می کردیم ، ولی در آخر کارها را خوب یاد گرفتیم . البته آن سال نتوانستیم پولی دربیاوریم ولی در سال های دیگر اولش برای هم محله ای ها مثلاً ماشین لباس شوئی و یا جاروبرقی و حتی سماور برقی یا گازی را برایشان تعمیر می کردیم و پول کمی می گرفیتم و از سال های بعد وقتی به سن قانونی رسیدیم و درسمان هم تمام شد هر سه یه مغازه اجاره کردیم و مشغول به تعمیر هر نوع ماشینی که قبلاً برایتان گفتم شدیم واتفاقاً حسابی کارمون گرفت و پولدار شدیم و بعد ها هرکدام جداگانه برای خود مغازه ای اجاره کرده و به کارمان ادامه دادیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، مدرسه، فنی حرفه ای، فنی، حرفه ای، دوست، پسر،  

تاریخ : سه شنبه 6 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(آدم بی حال)

اونسال روخوب به یاد دارم که وقتی مدرسه ها باز شد ما با چه شورو شوقی وارد مدرسه شدیم؛چون اول مهربود وبا بازشدن مدرسه هم دوستان جدید وهم معلمهای جدیدی درکلاس بالاتر پیدا می کردیم؛ آنروز اول که وارد کلاس جدیدمان شدیم را خوب بخاطر دارم ، تکوتوک ازدوستان قدیمی ام درکلاسمان بودند و...بقیۀ دوستان جدید بودند بعضی ازآنها گوشه گیر وبعضی دیگر پر جوشو خروش،بعضی کم حرف ووعده ای دیگرهم پُرحرف،بعضی مظلوم وبعضی هم قُلدُر کلاس به حساب می آمدند ودر کل میشه گفت که از همه فرقه ای در مدرسۀ ما یافت می شد؛ولی اینباربا هرسال فرق می کرد...یک پسر بی حال هم در کلاس ما دیده می شد که از نظر جسه ای خیلی لاغر اندام بود بطوری که می شد تمام اسکلت دنده هایش را براحتی شمرد؛ این پسرخیلی آرام وبی زبون(کم حرف) بود،او موقع راه رفتن خیلی آهسته وآرام قدم برمی داشت یا به قول بچه ها (حرکت اسلومیشنی داشت)وبچه ها برای مسخره کردنش پشت سرش راه می افتادندو ادایش را درمی آوردندو...اونه تنها اینجوری بود بلکه تو حرف زدن هم همینگونه(اسلومیشنی)بود؛اگر کسی با او حرف می زد باید ساعتها معطل می ماند تا از او یک کلامی بشنود یعنی هم آهسته وهم آرام کلمات را ادا می کرد به قول معروف(اگرشما از مورچه صدائی می شنیدید،ازاوهم صدائی می شنیدید)واین موضوع هم ما بچه هارو وهم معلمها رو کلافه می کرد وبرای همین بود که همه او را مسخره می کردند...بیشتر معلمها سعی می کردند،بجای اینکه درسها را از او شفاهی بپرسند ترجیح می دادند کتبی ازش امتحان بگیرند...اما اینهم یه دردسر دیگه داشت ،یعنی اگر ساعت امتحان از ما نیم ساعت بود ولی برای او حداقل 1 ساعت یا بیشتر زمان می گذاشتند و...چون او نه تنها درجواب دادن سوألها کُند بود بلکه تو نوشتن هم کُند بودو هم غلط املائی زیادی داشت واینهم یک معضلی بود.

یکروز معلم علوم تصمیم گرفت بجای اینکه اسکلت عروسکی که در آزمایشگاه بود با خود به کلاس بیاورد ...اینبارخواست ازاین پسر بیچاره استفاده کند...چون هم لاغربودو هم از دندانهای سفیدومرتبی برخوردار بود وکلاًبدرد کارمعلممان می خورد؛اول پسر را آوردَم میزخودش وگفت:علی اکبرجان لطفاً دهانت را باز کن تا برای دوستانت در بارۀ نظافت دهان ودندان توضیحی بدهم.

بعد یک مسواک تمیز وآکبندی از کیف خود درآورد جلدش را باز کرد وشروع کرد به مسواک زدن صحیح دندان پسرک وتوضیح داد که طرز درست مسواک زدن به چه گونه ای هست و...بعد گفت: حالا نوبت خوردن غذا هست که باید طرز درست جویدن لقمه را هم به شما آموزش بدهم ...وبعد یک لقمه ازپنیری که در یک ظرف بسته بندی شده استریل بود وهمراه با یک نانی که آنهم در یک کیسه فریزر که جداگانه بسته بندی شده بود را ازکیفش درآورد وبرای پسرک لقمه ای کوچک گرفت وبه او داد که خوب آنرا بجود...ما رو میگی همگی با دیدن این وضع دهانمان حسابی آب افتاده بود وبا حسرت وتعجب به او خیره شده بودیم؛وقتی لقمه را به دهانش گذاشت وبه گفتۀ معلم باید انرا چند بارآرام بجود...خب معلوم دیگه این همینجوریش(نزده می رقصه) چه برسه به اینکه بهش بگی آروم انجام بده!!.

همانطور که گفتم پسرک خیلی لاغر واستخوانی بود بطوری که وقتی درحال جویدن لقمه بود با اینکه لقمه کوچک بود هی از اینطرف به آنطرف لپش می رفت وبرآمدگی بزرگی را ایجاد کرده بود که ما هرآن فکر می کردیم که الآنست لپش جِربخورد بعد خیلی آروم لقمه را به دندان جلوییش هدایت می کرد ولبهای جلوی غنچه شده بودو همچین که فکر می کردید که الآنست رگ آرواره اش پاره شود...این لقمه مثل توپ فوتبال به اینطرفوآنطرف پرتاب می شد ودرآخربعد از کلی کلنجار رفتن با آن لقمۀ بیچاره آنهم با اَدا واَطواربسیارآنرا آهسته وآرام فرو دادبطوری کهلقمۀ برآمده وقتی داشت از گلوی باریکش پائین می رفت یک خط سیری را داشت طی می کرد...واقعاًاین از اسکلت عروسکی بهتر عمل میکرد ...فقط اگر گوشت وپوستش را درنظر نگیرید هیچ فرقی با اسکلت عروسکی نداشت تنها فرقش این جاندار بود وبس.

خلاصه که وقتی لقمه از گودی گردنش پائین رفت دیگر دیده نشد که به کجا رفت؟!...وچه بلائی به سرش آمدوچه مراحلی را برای هضم شدن باید طی کند ولی معلم همچنان برای ما مراحل هضم غذا را  بطور تئوری توضیح داد و دیگر نمی توانست آنرا کاملاً به ما نشان بدهد خدا را شکر که به خیر گذشت وبعد معلم گفت:خب بچه ها امیدوارم که خوب درس را فهمیده باشید واگر سوأالی دارید بگوئید.

یکی از بچه ها که خیلی شر بود از معلم پرسید:آقا اجازه ما هم مثل این دوستمون باید غذا را بجویم ...آخه اگه اینکار را بکنیم که چند روز غذا خوردنمون طول میکشه ...آخه تا غذا هضم بشه باید نوبت غذای بعدی را شروع کنیم ...اینجوری که مدام هم فکمون باید حرکت کنه وهم دندانهایمان زود خراب میشه ...چون دیگه فرصت مسواک زدن بین نوبت غذائی بعدی رو نداریم ...وهم حسابی خسته می شیم.

معلم گفت:البته این دوستتان زیاد از حد آروم این عمل رو انجام داد... ولی شما سعی کنید از این کمی تندتر انجام بدهید...اینجوری نه وقت خودتونو ونه وقت دیگرونو تلف نکنید وهمانطور که گفتید تا معدۀ بنده خدا بیاد عمل هضم را انجام بده نوبت وعدۀ غذائی شب یا روز می رسه ودیگر نمی تونه استراحت کنه وبه قول معروف مدام باید(کار خونۀ شکمتون مثل یک کارگر کار بکنه)اونهم بدون هیچ استراحتی اینجوری معده داغون میشه...تازه آنموقع است که تمام اجزاء بدنتان به حرف در بیایندوبگویند :که ای خدا کاری کن این بنده ات را روی دور تند کوک بشه ما مردیم از بس که شبو روز کار کردیم.




طبقه بندی: زنگ انشا، 
برچسب ها: داستان، طنز، زنگ، انشاء، آدم، بی حال، مدرسه،  

تاریخ : جمعه 22 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(بازرس)

اینبار مثل همیشه زنگ انشاء چه خوب وچه بد بالاخره گذشت؛ولی جالبتراینکه یکروزمدیر اومده بود وسرصف سخنرانی کرد اونهم درمورد اینکه قراراست 2 روز دیگه بازرس به مدرسه امان بیاید وچقدرهم تأکید داشت که:اولاً شما بچه ها بایدبیشتر به درسهایتان اهمیت بدهید وهمینطور موقعی که معلم تان سر کلاس درس میدهد بیشتر دقت کنید که همانجا زود درس را یاد بگیرید و همۀ اینهارو برای شب امتحان نگذاریدو...دوماً باید در رفتار وکردارتان نسبت به یکدیگربیشتر دقت بخرج بدهید یعنی با هم دعوا ومرافه نکنید وباهم مهربان باشید ...البته من همیشه به شما این حرفها را میزنم (ولی کو گوش شنوا)ولی ازتون میخواهم حداقل اونروز که بازرس به اینجا می یاد درست رفتار کنید که بگویند چه مدرسه خوبی هست وبعنوان مدرسۀ نمونه انتخاب شویم ؛ سوماً باید نظافت را هم در مدرسه رعایت کنیدو...

خلاصه که آنروز نیم ساعت در مورد همۀ اینها صحبت که چه عرض کنم بیشتربه نصیحت کردن ما گذشت وآنروزهیچ برنامۀ صبحگاهی مثل(تلاوت قرآن،سرود،نرمش صبحگاهی و...)اجرا نشد وفقط به سخنرانی مدیرگذشت وبعدش رفتیم سرکلاس.آنروز ودو روز بعدش هم البته زنگهای تفریح بنده خدا فراش مدرسه همراه با خانومش وبعضی از بچه های مدرسه به کمک هم درحال تمیز کردن مدرسه بودند از کلاس ها گرفته تا حیاط بزرگ مدرسه و...خلاصه به کمک هم مدرسه را حسابی آب وجارو کردیم.

آنروزکه قراربود بازرس به مدرسۀ مابیاید همه ازمدیر وناظم ومعلمها گرفته تا ما بچه ها همه درتکاپو بودیم و(سرازپا نمی شناختیم).

آنروز تا زنگ آخرمنتظرماندیم ولی بازرس نیامد بعد معلوم شد که ایشون مریض شده بودند وآمدنش به فردا موکول شد؛فردای آنروزهم منتظر او شدیم ولی باز بازرس نیامد وباز گفته شد که اینبارعیالش مریض شده ...یعنی تا یک هفته به همین منوال گذشت یعنی هرروز یه بهانۀ تازه ؛وبالاخره این تلسم شکسته شدو همان روزی که اصلاً در انتظارش نبودیم به مدرسۀ ما آمد؛آنهم با چه وضعی که خدا می داند... آنروزکذائی که معلمها وهمچنین دانش آموزان اصلاً حوصله درس دادن وپرسیدن وجواب دادن را نداشتندو...ومدرسه هم طبق معمول کثیف وبهم ریخته وهمچنین بچه ها هم درحال جنگ وجدل با هم بودند؛ مدرسۀ ما مثل میدان جنگ شده بود و...

آنروزوقتی بازرس آمد به کلاس ما معلممان از سرماخوردگی بی حال بود با ورود ایشون با بیحالی احترامی گذاشت وواز بچه های زرنگ درسهائی پرسید وفقط این بچه زرنگها بودند که آبرو داری کردند،بعد بازرس با رضایت تمام از معلم وهمچنین شاگرد دان کلاس ما تشکری کرد ورفت وبعد معلوم شد که بازرس از کلاس ما و دو کلاس دیگر راضی بوده ،وازبقیه کلاسها راضی نبود.




طبقه بندی: زنگ انشا،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، زنگ، انشا، انشاء، بازرس، مدرسه،  

تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مدرسه نمونه)

این داستان در مورد مدیرمدرسه ای در دورافتاده ترین مناطق تهران است ؛مدیر این مدرسه دوست داشت مدرسه اش درتمام جهان نمونه باشد وبرای اینکار دست به هرکاری میزد.

یکروزتصمیم می گرفت ازبچه ها در نظافت شهر به رفتگرها کمک کنند ،روزبعد تصمیمش عوض می شد ومیگفت باید برای شرکتی بازاریابی کنند و...درآخر تصمیم جدی گرفت که از کارخانه ای کالاهائی مثل(میوه های خشک شده ،آجیلهای متنوع از جمله پسته، بادام،کشمش،نخودچی و...را گرفته وحتی پلاستیک ها ومارکهای چاپ شده ازکه مخصوص همان کارخانه بود را می گرفت وبه کل شاگردان مدرسه اش داده )وبه آنها میگفت:بچه ها اگر می خواهید هم شاگرد نمونه باشید وهم نمرۀ انظباط تان وهمچنین نمرۀ درسیتان 20 شود و... برای زنگ تفریح کاری مناسب حالتون پیدا کردم و اگراین کار را یاد  بگیرید درآینده منبع درآمدی برای شما می شود وهم اینکه خواهید فهمید که چجوری تو اجتماع برای خودتون کار پیدا کنیدویه فرد مفیدی برای خو وجامعه تان شوید ...البته اول درس بعد کار...اینطوری برایتان هم اشتغال زدائی خواهد شد ووقتتان را بیهوده حدر نمی دهید.

تازه درتابستان هم بیکار نخواهید ماند واز همین کارخانجات همین کارها را انجام میدهید البته در خانه هم می توانید همان کالاها را بسته بندی کنید وازش پول در بیارید؛البته اینکاری که به عهدی شما میگذارم حقوقی هم در نظرگرفته شده ولی این پول خرج خرابیهای مدرسه خواهد شد...ومطمئن باشید که حتی سناری هم تو جیب مبارک من نمی رود...اینو بهتون قول می دهم ،خب دیگه سوألی نیست؟...

یکی از بچه ها از توی صف گفت:ببخشید آقای مدیراگر از اینکار پولی به مدرسه داده بشود...دیگه شما که از ما پولی نمی گیرید؟!... درست آقا؟!...

مدیرگفت:بله دانش آموزان عزیزودلبند من همینطوراست؛البته فقط برای مدرسه پولی از شما نخواهیم گرفت...ولی برای ورقه های کپی شده وهمینطور اردوهای تفریحی وعلمی و...باید پولی پرداخت کنید در این شکی نیست...چون از طرف آموزش وپرورش برای این چیزها پولی به ما نمی دهند؛آنها گفته اند که پولهای مورد نیاز مدرسه تان را از اولیای دانش آموزان بگیرید...ماهم که خیریه باز نکردیم که موارد پیش آمده را از جیب مبارک خودمون پرداخت کنیم...به نظرشما این انصافِ ؟!...با این پول اندکی که اداره در اختیار ما می گذارد... خرج مدرسه کنیم...با این پول حتی نمی تونیم شکم زن وبچه های خودمونو سیر کنیم چه برسه به اینکه بخواهیم مقداری از آنراهم خرج مدرسه کنیم...حتی می خواستم از شما بخواهم که اگر پدرتان کارش نقاشی ساختمان یا بنائی ویالوله کش ی وارد هستند بیایند ومجانی برای ما این خرابیها را به عهد بگیرند...ولی خجالت کشیدم که اینرا بیان کنم.

یکی دیگه از بچه ها آنهم آهسته به بقیه گفت:آره جون خودت تو گفتی وماهم باور کردیم!!...اگر اینطوری باشه پس چرا خودش بجای اینکه اینجا وقتش را تلف کند ،نمی رود تو همین کارخانه ها کار کند؟!...به قول قدیمیها (کار که عار نیست)یکی نیست بهش بگه (اول یه سوزن به خودت بزن بعد یه جوال دوز به دیگران).

یکی دیگه گفت:نه بابا این آقای مدیری که ما می بینیم (ازقلم سنگینتر تا حالا دستش نگرفته)...آقارو چه به این کارها...اون می خواد از ما بیگاری بکشه...فکر میکنه ما حالیمون نیست.

یکی دیگه گفت:چرا خودش اینکارو تو موقع زنگ تفریح اونم تو دفتر کار خودش انجان نمی ده...بعد هم میگه این مدرسه خرابی داره...آخه نمی دونم تو این 3 سال که ما اینجا درس خوندیم هنوز این خرابی ها آباد نشده ...مگه می خواد برج ایفل وبسازه!!...

یکنفر دیگه گفت:ای اباب اون همیشه هر ساله از ما پول میگیره...اگه این پولهارو جمع میکرد می تونست مدرسه را بکبد ودوباره از اول بسازه ...دیگه این چه بازیِ که سر ما بنده خداها درآورده.

یکی از بچه ها در جواب همۀ اونها گفت:اگه راست می گید چرا اینها  رو بلندتر نمی گید تامدیرهم بفهمه وحساب کار خودشو بکنه؟!...چیه ازش می ترسید؟!...پس پشتش غیبت نکنید.

یکی از اونها گفت:ای بابا موضوع ترس نیست فقط احترامِ وبس...تازه اش هم اگه راستشو بهش بگیم فکر میکنی چی بشه؟!...درجواب میگه: این فضولیها به شماها نیومده سرتون تو کارخودتون باشه...من بخاطر خودتون میگم که بعدها سر درگُم نشوید (البته برای کار پیدا کردن).

بعدش هم یه تنبیه بدنی جانانه ای نثارم میکنه وازم می خواد پدر ومادرمو بیارم تا تکلیف منو روشن کنند...معلومه دیگه بعد ازمدرسه اخراجم میکنه همین...و ازشماها هم دوباره سوء استفاده میکنه(روز از نو روزی از نو)باید دوباره هر سال به مدرسه کمک مالی بکنید واینکه برای شماها و اوهیچی عوض نمی شه.

با تمام شدن حرف مدیر وبرنامۀ صبحگاهی ،بچه ها به کلاسهایشان رفتندوهمانطور که مدیر گفته بود؛زنگ تفریح دیگروقت استراحت از بچه ها گرفته شد وبچه ها سخت کار کردند ودیگر وقت بازی ودرس خواندن نداشتند فقط موقع زنگ کلاس به درسهایشان می پرداختند ودیگر رمقی برای هیچکدامشان نمانده بود...مدیر هم خوشحال وخندان در دفتر کار خود مشغول نوشیدن چایش بود وبه فکر اینکه چقدر بابت این کار نصیبش خواهد شد ...وتازه برای اینکه بچه ها شک نکنند بعد از اتمام کار وقتی پول راگرفت کمی از آنرا خرج خرابیهای مدرسه وکمی دیگر را به آبدارچی وفراش مدرسه داد وبقیه را درجیب مبارک خود گذاشت...وازآن به بعد هم فهمید که چجوری باید ازدانش آموزان استفادۀ بهینه برای خودش بکند وهیچ کس هم اعتراضی از این بابت نداشت...چون می دانستند اگر اعتراضی بکنند با چه عواقبی روبرو خواهند شد...ولی همینطور که همه میدانید واز قدیم گفته اند که:(ماه زیرابرنمی ماند)؛درست است ...یکروز یکی از معلمها  که تازه به این مدرسه منتقل شده بود...موضوع را فهمید واعتراض کوبنده ای به مدیر کرد وبعد به مقامات بالاتری اطلاع داد که او از بچه ها بیگاری میکشد وبچه ها از خستگی بیش از حد نمی توانند به خوبی هواسشان را به درس بدهند ونمرات بدی میگیرند...آنها مدام به زنگ تفریح اشان فکر میکنند که اینبار مدیر چه نقشه ای برای آنها کشیده...وبعد از او می خواهند که به درس دادنش ادامه بدهد وزنگ تفریح نمی خواهند ...و وقتی هم که دلیلش را ازآنها می پرسد بچه ها حقیقت را بهش می گویند واو هم تصمیم می گیرد که یک راه چاره ای برای آنها پیدا کند؛ درآخر هم مقامات بالاترازاین کارمدیر ناراحت شده ولغو صلاحیت او را خواستند و او را اخراجش کردند...واین نتیجۀ طمع بیش ازحد مدیر بود ...وازاین به بعدبچه ها از کار کردن منع شدند و با خیال راحت در زنگهای تفریح به استراحتشان پرداختند وبهتر به درسهایشان ادامه دادند و موفقتر از همیشه درزندگیشان بودند.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، مدرسه، نمونه، مدیر، کلاس،  

تاریخ : پنجشنبه 9 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(اردوی سیاحتی ضیافتی)

اینبار میخواهم دربارۀ اردوئی که تومدرسه ام برایم اتفاق افتاده بود براتون تعریف کنم.

ازطرف مدرسه امان قرارشد به اردوی علمی،سیاحتی برویم ؛و هر کسی می خواست می توانست یک گروه برای خودشان تشکیل بدهند وهر خوراکی یا زیر اندازی که می خواهند با خودشان بیاورند...منو چند تا از دوستام تصمیم گرفتیم برای خودمان یک گروه تشکیل بدهیم.

بنابراین تصمیم بر این شد که یکی زیلو بیاره ودیگری بساط غذا را به عهده گرفت ومنو یکی دیگه از بچه ها قرارشد که هل وهوله را تهیه کنیم...دوستم گفت:پفک وچیپس وچی پلتش با من؛منم گفتم:پس خرید آجیلش هم با من.

وهر کداممان رفتیم که مایحتاج را تهیه کنیم...من هم رفتم ازهربسته2 تا خریدم یعنی(تخمه کدم،تخمه آفتاب گردان،بادام زمینی،بادام هندی، پسته...)وموقع خوردنش که شد خیلی با سختی تمام (چنگ ودندان ومشت ولگد)بسته ها را بازکردیم...فکر میکنید با چی روبروشدیم...  (چشمتون روزبد نبینه)با کلی هوای آزاد ومقدار خیلی کمی آجیل که تو  بسته بود ...وآنهم نهایتاً به هرکداممان فقط 3 دانه رسید...خیلی از این بابت ناراحت شدیم...پیش خودم به خودم لعنت فرستادم که چرا اینهارو آنهم با قیمت گزافی خریداری کردم...هربسته 2000 تومان و بعضی ازآنها 7000 تومان قیمتش بود ...نمیگم توهر بسته 200 تا یا 100 تاهم نه ...حداقل 50 یا 40 تا بود بد نبود...ولی تو هر بسته 10 تا دانه توش بود که(کور بگه شفا)...

خلاصه که دیگر (پشت دستم را داغ گذاشتم) که دیگرهمچین چیزهائی رونه برای خودم ونه برای دیگران خریداری نکنم...امیدوارم که شرکتش ورشکست شود به امید خدا...




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، اردو، ضیافت، سیاحت، مدرسه، کوتاه،  

تاریخ : چهارشنبه 1 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماه مهرومدرسه)

فصل تابستان تمام شده بود وماه مهرو روز بازگشائی مدرسه آغازشده بود.

من بی صبرانه منتظرهمچین روزی بودم؛باز بوی ماه مهرو بوی کتاب ودفترهای مدرسه و...آنروز،اول بازگشائی مدرسه(من در خودم نمی گنجم)...حتماً پیش خودتان می گوئید:ماه یا مدرسه بوئی ندارد؟!...

ولی به نظرمن اگرشماهم جای ما بچه ها بودید واز3 ماه تعطیلی تابستان خسته شده بودید...حتماً این بوهای دلانگیز را حس می کردید؛ حتماً باز پیش خود می گوئید:تعطیلی که خستگی ندارد؟!... ولی من میگم برای ما بچه ها که همیشه تو کوچه ها همه اش تکراری بازی فوتبال می کردیم...خستگی مفرطی داشت.

باز مدرسه وکتابها ودفترها و...وهمچنین صف کشیدن به(همان ترتیب همیشگی)برای ما شیرین تراز عسل بود.

تو روستائی که ما درس می خوندیم ...درکنارمدرسۀ ما (باغ باصفائی است)که با دیدن آن روح آدمی تازه می شود؛بوی درختانی که برگهای آن ازسبزی به زردی ونارنجی وقرمزی متمایل می شد...چقدر زیبا بود...ولی حیف ازاین برگهای زیبا که دراین ماه ازسال(پائیز) خشک می شدند وبه زمین میافتادند...ولی برای ما بچه ها خیلی خوب بود... چون با صدای خش،خش برگها که زیرپاهایمان خُرد می شدندو می شکستند ...حسابی کیفمان کوک می شد وبا شور ونشاط کودکانه به مدرسه می رفتیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسی، ماه، مهر، مدرسه،  

تاریخ : یکشنبه 14 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نه به این شوری ،شورونه به این بی نمکی)

یادم میآد تو محلۀ قدیمی مون یه پسردرسخون داشتیم که آنقدرهوشش زیاد بود که نگونپرس...تازه بچه ها بهش میگفتند(حسین دانشمند) او همیشه یه عینک ذره بینی با شیشه های بزرگ به چشمش میزد؛بچه های محل هروقت اونو می دیدند دوره اش می کردند و او را به تمسخر می گرفتند ومدام کتاب دستش بود ودرحال مطالعۀ آن بود وهیچوقت به اطرافش توجه ای نمی کردوبچه ها(5 یا6 )نفری می آمدندوکتابش را از دستش می گرفتندو به یکدیگر پاس میدادند یا بهتر بگم(دست رشته اش می کردند)وآنقدر به این کارشان ادامه می دادند که کتاب مثل(جیگرذولیخاه می شد)ودر آخر به روی زمین می انداختند  حسابی خاکی وپاره شده به دست صاحبش (حسین) می رسید.

منو پسرای بزرگتر محل از این کار بچه ها ناراحت می شدیم وسعی می کردیم که از او دفاع کنیم؛ولی حسین اصلاً خوشش نمی اومد  که ما بهش ترحم کنیم وهمیشه سعی می کرد که از دست بچه ها فرارکند.

سه یا چهار روزی می شد که از حسین خبری نشده بود ما اول فکر کردیم که شاید مریض شده برای همین هم هست که مدرسه نرفته ...ولی اینطور نبود؛یکی از بچه هاخبردار شد که حسین نمی خواهد به مدرسه برود ...آنهم بخاطر آزارو اذیتی هست که هم بچه های محل وهم دوستان مدرسه اش سرش آورده اند بوده...واو می خواهد کهترک تحصیل کند ؛ولی مادر بیچاره اش که از آنموقع که شوهرخود را براثر تصادف از دست داده بود او از آنزمان به سر کار رفته وخرج خود وبچه اش را از راه رختشوئی در می آورد...آنموقع حسین 3 ساله بوده وپیش مادر بزرگش زندگی میکرده ومادربزرگش مدام برای ساکت کردن او همیشه براش کتاب قصه میخوانده وحسین از آن به بعد به کتاب خوانی علاقمند شده؛مادرش با سختی بسیار او را مدرسه فرستاده تا در آینده فرد مفیدی برای خود وجامعه اش بشود.

وقتی معلمش موضوع رافهمید خود شخصاً به خانۀ حسین آمد وبا او گفتگوئی کرد وحسین را راضی که به درسش ادامه بدهد؛بعد از سه روز بالاخره حسین تصمیم گرفت که به مدرسه برود وهروز کوشاتر از روز پیش به درسهایش رسیدگی می کرد.

او پیش خودش قسم خورده بود که هرکس با او بد رفتاری کرد تلافیش را همان لحضه سرش دربیاورد...وقتی بچه ها اومدند که مثل همیشه اذیتش کنند او دیگر ساکت نماندو با آنها گلاویز شد وهمه ازرفتاراو  متعجب شده بودند وکمی هم ازش ترسیده بودند ...دیگه بچه ها حساب کار خودشونو کرده بودند ودیدند که(ورق برگشت) اگر او عصبانی بشود چه ها خواهد کرد...دیگه کسی جرأت نمیکرد که بهش بگه (بالا چشمت ابرو).

ازآنروز به بعد همل بچه ها بهش احترام می گذاشتند...بطوری که حسین از اونا بیگاری می کشید...یعنی وقتی بچه هارو میدید به اونا دستور میداد ومیگفت:هی...علی بیا کیفم رو بگیر سنگین دستم درد گرفت ...باید اونو تا مدرسه برام بیاری...هی ...با توام حسن بیا مشقهامو برام بنویس ...خوش خط بنویسیها...اوی ...تواکبر بیا منو تا مدرسه کول کن پاهام خیلی درد میکنه وخسته ام...

خلاصه با این کاراش همه رو کلافه کرده بود ولی کسی (جیکش هم در نمی اومد)؛یکروز بچه ها دور هم جمع شدندو گفتند:اینکه نشد کار ما شدیم نوچۀ آقا...

یکی دیگه گفت:والا دیگه(نه راه پس داریمو نه راه پیش)،(خودمون کردیم که لعنت به خودمون باد) باید گوش به فرمان آقا باشیم خوبه یه کاره ای تو مملکت نیست وگرنه چه بروزمون میآورد...خدا بدور.

دیگری گفت:بچه ها (انقدر نی،نی به لا،لاش نذارید)چرا انقدر گنده اش میکنید ...باید همه با هم متحد بشیم وجلوش در بیایم.

یکی از اونها گفت:خب بگو چیکار کنیم؟!...طوری که(نه سیخ بسوزه نه کباب)شاید می خوای بگی باهاش خوش رفتاری بکنیم یا اینکه حسابی بزنیمش جونش درآد.

یکی دیگه گفت:نه اینکه خیلی برخورد ما قبلاً باهاش خوب بوده حالا حتماً می خواید که مارو ببخش اینکه محال...مارو باش(هم خدارو می خوایم هم خرمارو).

منم خواستم یه حرفی زده باشم گفتم:حالا امتحانش مجانی بهتر از راه دوستی وارد شیم؛نه از راه جنگ ودعوا خب معلوم هرکسی هم که جای اون بود واینکارهای بد رو از شماها میدید رم میکرد...بهتر(دل وبزنیم به دریا وهرچه بادا، باد)حالا برید خونه اتون تا فرداببینیم چیکار باید بکنیم؟...بعد همه از هم خداحافظی کردیمورفتیم به خانۀ خودمان...پیش خودم گفتم:(هر چه پیش آید خوش آید).

فردای آنروزمن زودتر به خانۀ حسین رفتم وگفتم که بچه ها از کردۀ خود پشیمان شده اند وبهتر است که او رفتارش را عوض کند و...کلی نصیحتش کردم ودرآخر بهش گفتم:(هرچه کنی به خود کنی،گر همه نیک وبد کنی)...خلاصه که (قضیه فیصله پیدا کرد)و همه چیز به خیر گذشت.

حسین گفت:والا خودم هم از این رفتارهایم خوشم نیامد ولی مجبور بودم با اونا اینکارو بکنم ...وگرنه اونا فکر میکردند که من دست وپا چلفتی وترسو هستم وباز به کارشون ادامه میدادندو...(باید با هرکی مثل خودش رفتار کرد).

منم گفتم:درست تو راست میگوئی ...حالا که اونا پشیمون شده اند پس توهم گذشت کن وکوتاه بیا ...اونا دیگه از کارشون خجالت زده شدند؛ تو هم با این کارات نه انقدر مظلوم ونه انقدر ظالم تو هم کار خوبی نکردی(نه به اون شوری ،شورو نه به این بی نمکی).




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، شوری، بی نمکی، با هوش، دوست، مدرسه،  

تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پ،ن،پ)

(این قسمت همه با هم)

همانطور که همه میدانید وقتی سخنی،حرفی ویا حتی حرکتی موزون تو مردوم باب میشود همه بدون استثنا میخواهند ان را انجام بدهند واین موضوع در خانوادۀ ما (البته بیشتر در رفتار برادر کوچکترم صدق میکند) که هر حرفی میزند حال یا جدی ویا به شوخی این جمله را میگوید(پ،ن،پ).وبرایش هم فرقی نمیکند که طرف مرد یا زن ویا کوچکتر ویا بزرگتر از اون باشه ویا اصلاً شاید الان جاش نباشه این حرف را بگوید بهتر بگم (فکر نکرده حرف میزند) یه روز طبق معمول وقتی از خواب بیدار شدم به سراغش رفتم تا او را برای رفتن به مدرسه بیدار کنم گفتم:داداشی هنوز که خوابیدی تنبل باشی پاشو از جات الان دیرت میشه ها...گفت:( پ،ن،پ) تو جام داشتم ورزش خواب میکردم ومنتظر بودم تو منو از خواب بیدار کنی..

-چیه از دندۀ چپ بیدار شدی؟!... بذار چشات باز شه بعد فک بزن.

-(پ،ن،پ)اخه من عادت دارم همیشه از دندۀ راست پاشم گفتم اینبار از اونیکی دنده پاشم که حرفت راست در بیادو ضایع نشی.

دیگه طاقت نیاوردمو دنبالش دویدم وبا سر وصدا از پله های طبقۀ بالا به پایین به دنبالش دویدم وچون او ترو فرزتر از من بود زود بطرف آشپز خانه دوید ...منم که داشتم بدنبالش میدویدم یکهو با پدرم روبرو شدم وپدرم بهم گفت:چه خبرت خجالت نمیکشی با سر وصدا تو خونه راه افتادی اینورو اونور...هنوز عقلت نمیرسه که اینموقع از روز همه خوابند؟!...گفتم:آخه بابا نیگا کن ببین اول صبحی این سعید چه جوری رفت رو اعصابمون...

-حالا هرچی که میگه...اون بچه اس عقلش نمیرسه...توهم بچه ای که سر به سر اون میذاری؟!...من دیگه ادامه ندادم وبعد از خوردن صبحانه من باید قبل از رفتن به دانشگاه سعیدو ببرم بذارم مدرسه اش...آنهم پای پیاده...خلاصه یقه اش را گرفتمو تا خود مدرسه کشون،کشون بردم ووقتی رسیدیم اونو پرتش کردم تو مدرسه اش وتحویل دوستاش دادم اونام گفتند:چی شده باز چه (دست گلی به آب دادی) ؟!...که با اسکورت ویژه آوردنت...اینطور که پیداست داداشتو خیلی کفری کردی؟!...ومن سریع به راهم ادامه دادم ودیگه بقیۀحرفاشونو نشنیدم وزود برگشتم به ایستگاه اتوبوس محلمون ومنتظر سرویس دانشگاهم شدم...اینبار سرویس زودتر آمده بود وهمۀ ما دانشجوهای دیگه زود سوار شدیم آنروز تا خود دانشگاه همه تو اتوبوس با هم داشتند شوخی میکردند وبهم تیکه میانداختند ومدام در بین حرفاشون جملۀ(پ،ن،پ)را بکار میبردند ...خیلی کفری شدم وبه خودم گفتم:آخه امروز(آفتاب از کدوم طرف دراومده)که این تکه کلامو همه تکرار میکنند...یا بهتر بگمهمۀشان امروز (از دندۀچپ بلند شدند)یا اینکه شاید آخر زمون شده همه حتی در دانشگاه هم استادانبه دانشجوها این تک کلامو یا به جدی ویا به شوخی تکرار میکردند واقعاًروز عجیبی برام بود وفقط فکر میکنم انگار منو خانواده ام در این میان حالت عادی داشتیم البته به غیر از داداش کوچیکه که اونم همیشه اینطوری بود...آخه اونروز همه حتی بقال محل ویا حتی همسایۀ دیوار به دیواریمون هم که آنقدر سنگین ورنگین بود هم به آن دچار شده بود...شایدم من اونروز خیلی حساس شده بودم ؟!...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: پ ن پ، داستان، طنز، مدرسه، دانشجو، مردم، دنده چپ،  

تاریخ : یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سکۀ شانس یا سکۀ بد شانسی)

آنروز روز عجیبی برام بود از صبح که بیدار شدم دلشوره داشتم با اینکه آنروز امتحان داشتم ولی شب قبل درسم رو حسابی خونده بودم ومشکلی در آن نمی دیدم ونگرانیم از چیز دیگه ای بود که نمی دونستم چی هست چون به خودم اطمینان داشتم که نمره ام خوب میشود البته مثل همیشه...ومشکلی ازاین بابت نداشتم...طبق معمول رفتم صورتم رو شستمو اومدم صبحانه رو همراه باتفاق خانواده ام خوردم ...بعد پدر مثل همیشه پول تو جیبیمو بهم داد ومنم راهی مدرسه شدم تو راه یهوئی هوس کردم که با سکه ای که از پدرم گرفته بودم شیر یا خط بازی کنم ومدام اینکارو تکرار کردم که ناگهان پام به یه سنگی گیر کرد وهمانطور که سکه را بالا انداخته بودم ودهانم باز بود سکه به داخل دهانم افتاد وقورتش دادم وداشتم خفه میشدم که دوستم از راه رسیدو سریع برام تاکسی گرفت ومنوبه بیمارستان برد ...وقتی چشامو باز کردم پدر ومادرم رو بالای سرم دیدم خیلی هول شده بودم وخواستم چیزی بگویم ولی انگار لال شده بودم وصدائی ازم در نیومد.پدرم گفت:خدا را شکر که نمردی آخه این چکاری بود که کردی؟!...هم خودتو ناکار کردیو هم مارو تو خرج انداختی...بذار حالت خوبشه بعداًخرج بیمارستانو از حلقومت میکشم بیرون حالا (این خط واین نشون)(ببین چه دماری از روزگارت در میارم)...مادرم در جوابش گفت: بیخود نمیبینی بچه از مرگ برگشته این چه حرفیه که بهش میزنی برو خدا را شکر کن که زنده است همین برام یه دنیا ارزش داره ...بعد روبه من کردو گفت:نترس چیزی نیست پدر کمی عصبانی شده ...تازه دکتر سکه رو به ما داد که برای یادگاری بدیمش دست خودت تا هر وقت اونو دیدی یاد امروز بیافتی ودیگه از این کارا نکنی ودرسعبرتی برات بشه.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، سکه، شانس، بد شانسی، مدرسه، امتحان،  

تاریخ : شنبه 7 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

بچه زاییدم قاتق نونم بشه قاتل جونم شد

یک روز منو دوستم زنگ تفریح تو مدرسه مشغول بازی بودیم که یکهو دیدیم ناظم بطرف یکی از بچه ها دویود و سریع گوش بچه بی نوا را گرفت  و کشید و توپ و تشری به بچه زد و او را با خود به اتاق مدیر برد و بعد از چند دقیقه ای همان پسر بچه آمد و با گریه و زاری گوشه حیاط وایساد و من و دوستم به طرف رفتیم و خواستیم دلداریش بدیم که یکهو پسر متوجه ما شد و انگار فهمید نیّتمون چیه وسریع از آنجا دور شد و منو دوستم هم بی خیال موضوع شدیم و دوستم گفت: حتماً خودش مقصر بوده یا بقول معروف(ریگی به کفش داشته)برا همینم بود که (فرار را به قرار ترجیح داده)

فردای آن روز همان پسر بچه همراه با پدرش به مدرسه آمد و هر دوی به سوی اتاق مدیر رفتند و بعد از چند دقیقه که گذشت سر و صدای همان مرد به گوش رسید که مدرسه را روی سرش گذاشته بود و مدام فریاد می زد که :(بچه زاییدم قاتق نونم بشه قاتل جونم شد)آخه بچه تو به کی رفتی اینقدر زورگو شدی و دسب بزن پیدا کردی آخه چه مرگیتِ هر روز ازت شکایت می کنند یکی می گه بچه ات چشم بچه مردُمو کور کرده ، یه روزدیگه یکی دیگه میگه سر بچه مردُمو شکسته...حالا هم که یکی دیگه از بچه ها رو دستشو پیچوندی که دست بدبخت بیچاره رو شکوندی ...این بچه پاک (بالا خانه اش را اجاره داده)

بعد یک پس گردنی محکمی به پشت گردن بچه نواخت همچین که صداش تو راهرو مدرسه پیچید و گفت: (نونت نبود، آبت نبود، پاچه گرفتنت چی بود)

بعد پا درمیانی مدیر و ناظم قضیه فیصله پیدا کرد و قرار شد آن پسر دیگر شر به پا نکند و قول داد که از این به بعد پسر خوبی بشود و اگر دفعه دیگر شری به پا کند از مدرسه اخراج شود و همینطور هم شد و دیگر آن پسر آنقدر خوب شده بود با اینکه نمراتش( چنگی به دل نمی زد ) ولی بخاطر اخلاق خوبش سر صف معرفی شده و از طرف مدیر و بقیه معلمها جایزه گرفت و از این رو پسر تصمیم گرفت هم در درسها و هم در اخلاق بهترین باشد و مدام هر ماه سر صف معرفی می شد و جایزه می گرفت و یکی از بچه ها به تمسخر بهش گفت: چه خبره(با یک دست نمی شود دو تا هندوانه برداشت )ایول بابا ت دیگه کی هستی؟(دست شیطونو از پشت بستی)...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، بچه زاییدم قاتق نونم بشه قاتل جونم شد، بچه، قاتل، مدرسه، دوست،  

تاریخ : جمعه 23 فروردین 1398 | 07:53 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

3 هفته ای بود که از شروع باز شدن مدرسه می گذشت... روزی مدیر مدرسه به کلاس ما آمد  و معلممان هم مشغول درس دادن بود که با ورود مدیر به همراه یک دانش آموز پسر به کلاسمان همه بچه ها ساکت شدند و مدیر با سلام شروع به صحبت درباره همان پسری که همراهش آمده بود کرد.او گفت: بچه ها ایشون آقای داوود مرامی هستند و تازه به این مدرسه آمده اند و پسر خوب و زرنگی هست... می خوام بگم  ایشون به اتفاق خانواده اش ازبه شهر شیراز به تهران امده اند و میشه گفت آقا داوود ما در این شهر غریب هستند و خودش و خانواده اش هیچ دوست و آشنایی در اینجا ندارند...بنابراین من از شما می خواهم که با او مهربان باشید و نگذارید که تو شهر ما با مدرسه ما احساس غریبی کند.

وقتی حرف های مدیر تمام شد با ما و معلم و این شاگرد جدید خداحافظی کرد و رفت و معلم یک جای خالی که کنار من بود به او نشان داد و من هم که خیلی خوشحال شده بودم که بالاخره بعد از مدت ها تنهایی در آن نیمکت آخر کلاس جای داشتم حالا تونسته بودم یک دوست آن هم چی یه دوست زرنگ به من افتخار بده و پیشم بشینه... آخه هرچی باشه من یکی از بچه تنبل های کلاس به حساب می آمدم و حالا می توانستم با آمدن او کمی هم امیدوار بشوم البته با کمک او...خلاصه که از آن روز به بعد یک دوست خوب پیدا کرده بودم او مدام در درسها بهم کمک می کرد و تا حدودی نمراتم نسبت به قبل ها بهتر شده بود...

یک روز معلم منو برد پای تخته سیاه و چند مسئله ریاضی که قبلاً ها برام خیلی سخت بود بهم داد و من زود آن ها را حل کردم .. و معلم با تعجب به من زیر چشمی نگاهی کرد و گفت: خوبه ولی غیر ممکن که به این راحتی و زود حلش کنی... بگو ببینم(آفتاب از کدوم طرف در اومده) نکنه دوباره کسی بهت رسونده .

من گفتم: نه آقا ما که الان جلوی چشم خودتون اینو حل کردیم مثلاً کی می خواست بهم برسونه ؟ مگه شما صدائی شنیدین؟!...

معلم گفت: والا چی بگم... نه ...ولی از تو بعید بود..

من با شرمندگی گفتم: والا آقا ... اجازه... از آن موقع که داوود تو درسها بهم کمک کرده خیلی درسهام بهتر شده... خودتون که نمرات امتحانی ام را چک کردند مگه نه؟!

معلم گفت: پس اینطور این همه سال من و معلم های دیگه هر چه با چوب تر ، ناز و نوازش و جایزه دادن ها نتومستیم تو رو آمدم کنیم ولی تو این مدت کم چطور اون تونست تو را آدم کنه ما موندیم... به قول معروف(نرود میخ آهنین بر دل سنگ فرو) ما که هر کاری کردیم نتونستیم اما(آنچه با تدبیر توان کرد با زور میسر نشود) یا ( کار را باید داد دست کاردان)یا(کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن)...

معلم ما یه عادت بدی که داشت این بود که اگه می خواست کسی را نصیحت کند یا ضایع کند آنقدر در حرفهایش ضرب المثل بکار می برد تا زنگ کلاس بخورد...

البته به نظر من خوب آدم اینقدر ضرب المثل بلد باشد خب بالاخره ما ایرانی ها تنها هنری که داریم همین ضرب المثل هاست که هیچوقت در حرفهایمان بکار نمی بریم و اگر هم ببریم برای ضایع کردن یا تشر زدن به دیگران از انها استفاده می کنیم و این اصلاً کار درستی نیست... ولی به نظر من بهتره همه ما به فرزندانمان ضرب المثلها را یاد بدهیم و بگوییم که چه ممواقعی از آنها استفاده کنند که به نفع دیگران و خودشان تمام شود نه به ضرر خود و دیگران بقول معروف (کار نیکو کردن از پر کردن است)...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو، کلاس، مدرسه، مهر،  

تاریخ : دوشنبه 19 فروردین 1398 | 07:48 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات دوران مدرسه)

چند روز پیش که داشتم تو خیابون قدم میزدم و به بدبختیام یا همون

بدهکاریام فکر میکردم...یه نفر از پشت سر صدام کرد...برگشتمو

پشت سرم رو نیگاه کردم ...دیدم یه آقای نسبتا جوان که حدوداً 20 یا

21 سال سن داشت مرا به اسم صدا کرد ...اولش نشناختمش...خیلی تعجب کردم او ازکجا منو میشناخت... شاید یکی از طلب کارام باشه

شایدم من تو بدهکارا انقدر معروف شدم که خودم خبر نداشتم؟!...

او جلو آمدوخودشو معرفی کرد باز چیزی یادم نیومد...بعد گفت:منم

احمد شکوفه...معروف به احمد (پ،ن،پ) حالا یادت اومد؟!...

منم گفتم:آه...تویی احمد...تو کجا اینجا کجا؟!...چقدر بزرگ شدی؟!...

-(پ،ن،پ) قرار بود همونجوری کوچیک بمونم...که ببینم کی شما بزرگ میشین بعد اگه دلم خواست اون مموقع شاید تصمیم بگیرم بزرگ شم...

-پس تو که بازم تو مجله هات از (پ،ن،پ) استفاده می کنی... این عادت از سرت نیوفتاد...

- اگه این (پ،ن،پ) روو نگ پس چی بگم... اونوقت است که دق کنم بمیرم.

- خدا نکنه این چه حرفیه

خلاصه که تو راه با هم گرم صحبت شدیم . او وقتی بچه تر بود تو هر 10 جمله ای که استفاده می کرد حداقل یک یلا دو جمله اش (پ،ن،پ) داشت ولی حالا تو هر 10 جمله اش 10 تا (پ،ن،پ) به کار می برد و کلی منو خندوند و کمی از دغ دغه های فکری که همیشه گریبان گیرم بود دورم کرد...من او از دوران مدرسه صحبت می کیریدم و او شروع کرد...

-تازه اینو واست نگفتم...آنموقع ها مادرم که صبح ها می خواست منو از خواب بیدار کنه خیلی عذاب می کشید چون من خوابم سنگین بود به زور از خواب بیدار می شدم ... یه روز وقتی دید من از خواب ناز بیدار نمی شم ... بابامو فرستاد سر وقتم ... با فریاد بابام کمی زیر پتو این پهلو اون پهلو شدم ... بابام گفت: پسر خوابی؟چرا جواب نمی دی ، مردی؟...

منم گفتم: (پ،ن،پ) مُردمو و الان روحم هست که با شما از آن دنیا حرف می زنه... بعد گفتم: 1،2،3 امتحان می کنیم... بیب بیب... بابام وقتی فهمید دارم مسخره اش می کنم همچین لگدی بهم زد که از تخت پرت شدم و به روی زمین افتادم و چند دور دور خودم چرخیدم ...والا فکر نکنم جکی چان ههمچین لگدی تو عمرش از باباش خورده باشه... چشمم حسابی باز شد...

بابام گفت: پس خواب از سرت پرید...اومدم باز بگم که (پ،ن،پ) الاان تو کما به سر می برم که یاد لگدش افتادم و فقط سری تکان دادم و هیچ حرفی نزدم.پاشدمو رفتم صورتم رو شستم تا بهتر خواب از سرم ببرد که مامانم اومد و جلو و گفت: داشتی صورت تو می شستی؟!

منم اول به اطراف نگاه کردم تا بابام اونطرفا نباشه چون اون اعصاب نداره که از من بشنوه ... خدا رو شکر اون طرفا نبود و منم با خیال راحت گفتم: (پ،ن،پ) تو دستشویی داشتم حموم می گرفت ولی یادم رفت لباسامو در بیارم خوب دیگه کار شما هم آسون تر شد رختامو هم شستمو و خیس خسی تنم کردم ... خوبه؟!...

مامانم غضبناک نیگام کرد و رفت... بعد صبحانه را که خوردم رفتم کارا مو کردم که برم بطرف مدرسه که مامانم گفت: داری می ری؟... وقتی از مدرسه برگشتی سر راهت هخم 2تا نون گرم بگیر و بیا.

منم گفتم: (پ،ن،پ) دارم از مدرسه بر می گردم گفتم حوصله ام سر رفته ، دلمم برا مدرسه تنگ شده برم دوباره مدرسه ببینم چه خبره؟...مادرم چیزی نگفت و رفت به کارش برسه . اون روز رو یادته که معلم تاریخمون وقتی وارد کلاس شد چی گفت. گفت: بچه ها امروز امتحان داریم؟

منم گفتم: (پ،ن،پ) امروز تمرین... فردا امتحان داریم معلم هم نگذاشت و نه برداشت به طرفم آمد و یه چک جانانه ای بیخ گوش ما زد همچین که صداش دو تا کلاس اون ور تر رفت و همچین گوشم زنگ زد که تا تا یک ساعت صداهای دور و اطرافم را نمی شنیدم و تو که بغل دستم بودی همه سوالا رو بهم رسوندی ... پیش خودم گفتم: کاش جواب ها رو هم بهم می رسوندی... بعد هر و خندیدیم

منم گفتم: اون روز یادت میاد تووحیاط مدسه دو نفر داشند با هم دعوا می کردند و منو و تو اومدیم اونا رو از هم سوا کنیم یهو ناظم اومد و گفت : اینجا چه خبره شما ها داشتین با هم دعوا می کردین؟... تو در جوابش چی گفتی؟...

گفتم: (پ،ن،پ) ما داشتیم داوری می کردیم بین این دو نفر ببینیم کی اون یکی رو ناکوت می کنه می خواستیم بهش جایزه بدیم...

-بعدشم ناظم گوشتو کشیدو برد تو دفتر مدیر ...

-آره یادمما هم که به زور گووشمونو از دست ناظم در آورده بودیم ...ناظم که ماجرا رو واسه مدیر گفت، اون وقت مدیر اون یکی گوشمونو کشید خلاصه که آن روز گوشی برامون نمونده بود...و بالاخره آن روز به خیر گذشت(ترک عادت موجب مرض است)

نویسنده:زهره امراه نژاد




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: پ ن پ، طنز، خنده دار، داستان، کوتاه، مدرسه، خاطره،  

تاریخ : دوشنبه 12 فروردین 1398 | 09:21 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

یک کلاغ چهل کلاغ

ماجرا بر می گرده به آن وقت ها که من کلاس چهرام ابتدائی بودم آن روز یادمه وقتی از مدرسه به خانه بر می گشتم دیدم تو محله ما یه کامیون مینی خاور ایستاده و داره یه سری ایباب اثاثیه منزل را با کارگراش خالی می کنه خیلی خوشحال شدم. پیش خودم گفتم خدا کنه ایندفعه یه خانواده خوب تو محله ما بیاد البته در محله ما خانواده شر یا شلوغ کم نیست ولی خانواده خوب خیلی کم پیدا می شه و امیدوارم که یک دختر خوب و کم حرف و خجالتی مثل منم داشته باشند چون من خودم تک دختر خانواده هستم و بغییر از من دو برادر دیگر که یکی از من بزرگتر و دیگری از هم من کوچک تر هست و هر دو شانس من از پسرای محل هم شر تر هستند و مدام مرا دعوا می کنند و پدر و مادرم هم از اونا دفاع می کنند اون داداش بزگترِ بهش احترام بذار یا اون داداش کوچیکتره بهش چیزی نگو بچه است زود ناراحت میشه. آخه من چه گناهی کردم که بین این دو تا برادر به دنیا اومدم هم احترام بزرگتر و داشته باشم و هم هوای کوچیکتر رو پس کی هوای منو داشته باشه ...خلاصه که خیلی تنها هستم ...تو محله مون که دختر زیاده ولی همه شان شر هستند و از پسرا هم بد ترند...

فردای آن رو ز وقتی به مدسه رفتم خانم مدیر به کلاس ما آمد و یک دختر کم حرف وئ خجالتی را به ما معرفی کرد و گفت که هوای اونو داشته باشیم چون او تازه به این مدرسه آمده و خانواده اش هم تازه اسباب کشی کردند و به ان شهر آمدند . من یاد دیروز افتادم ه یه نفر هم به محله م اسباب کشی کرده بود پیش خودم گفتم: نبادا این دختر مال همون خانواده است گفتم بهتره باهاش دوست بشم و آدرس خونه اش را بفهمم...بله درست حدس زده بودمخودش بود دیگه از آن به بعد ما باهم دوست صمیمی شده بودیم بطوریکه چه تو محیط مدرسه و چه تو محل با هم رفت وآمد می کردیم و هر دو باهم به درسهای همدیگه رسیدگی می کردیم و هر دو نسبتاً درسامئون خوب شده بود ... چون او به من گفته بود سال پیش خیلی ضعیف بوده مخصوصاً تو ریاضی و منم تو درس تاریخ خیلی ضعیف بودم چون حافظه خوبی نداشتم ولی درس های فهمیدنی را زود یاد می گرفتم ولی حفظیاتم  اصلاً خوب نبود...

خلاصه که اون با من تاریخ کار می کرد و من با اون ریاضیات کار کمی کردم ...روی هم رفته همدیگر را درک می کردیم ...

من و او تا کلاس سوم راهنمائی با هم تو یک مدرسه (البته کلاسها مون سوا بود) درس می خواندیم تا اینکه یک روز سر و صدائی تو محله مون پیچید و آن از این قرار بود ...یه روز مادر همین دوستم می خواست بره خرید...یکی از همسایه ها که اسمش شمسی خانوم بود ازش پرسی چرا دیروز اینقدر سر و صدا از خونتون در اومد داشتی با شوهرت دعوا می کردی ... مادر دوستم گفت: نه بابا اینطور نیست... دخترم چند روز پیش که امتحان داشت نمره اش بد شد و شوهرم عصبانی شد و کمی دعواش کرد...شمسی خانوم گفت: پس صبحی دخترتو  دیدم که با صورت زخمی  و کبود داشت می رفت مدرسه ازش هر چی پرسیدم جوابی نداد و زود پا به فرار گذاشت...پس اینطور...

چند دقیقه دیگه شمسی خانوم به عذار خانوم رسید و گفت: فهمیدی چی شده که این همسایه جدید که اومده شوهرش دیروز بچه رو خانومشو به حد کشت زده بود بخاطر یه نمره ...چه زمونه ای شده به خدا...

چند دقیقه بعد عذرا خانوم به اکرم خانوم رسید وگفت: دیدی این شوهر همسایه جدید چه بلائی سر دختر و زنش آورده زده دختر رو یه دست و یه پاشو شیکونده راهی بیمارستانشون کرده و زنش هم رو می خواد طلاق بده...چه دور و زمونه ای شده اونم فقط بخاطر یه نمره که بچه کم آورده...

خلاصه این شایعه دهان به دهان چرخید و تمام زن های محل از شوهر اینخانوم به کلانتری محل شکایت کردند و نزدیک ظهر که شد شوهر وقتی برای صرف ناهار به خانه آمد چند دقیقه بعدش یک ماشین پلیس در خانه اش آمد و شوهر را جلب کردند و بردند به کلانتری ... هر چه زن آن مرد گفت: او بی گناه است پلیس بارش نشد و گفت: اگه شاکی هستی بیا کلانتری محل...

زن بنده خدا مجبور شد به داداش خود تماس بگیرد و بیاد از شوهرش دفاع کند و در همان موقع بود که دخترش از مدرسه به خانه می آید و می بیند همه زن های اهل محل دم خانه آن ها جمع شده اند و کلی سر و صدا به پا کردند و بعد دربرابر چشمان متعجب زن ها دختر در خانه را زد و وارد خانه شد و جریان را که فهمید کلی ترسید که به خاطر یه نمره بد گرفتن چقدر همه را به درد سر انداخته بعد مادرش همراه با دخترش و همینطور برادرش به کلانتری رفتند و بعد از پرس و جوسی بسیار فهمیدند که زن ها رفته بودند از این بی چاره فلک زده شاکی شده بودند که این مرد جانی دخترش را بعد از کتک کاری به او تجاوز کرده و بعد او را به یک جای دور برده و سر به نیست کرده و بعد آن آمده و زنش را به باد کتک گرفته  و تا عصر می خواهد او را طلاقش دهد آیا به نظر شما یه نمره کم آوردن این همه بد بختی به بار می آورد ...پس برای همین هست که می گویند(در دروازه رو می شه بست ولی در دهن مردمو نمی شه بست)پس باید بیشتر مراقب حرف زدنمان باشیم تا این بلا سرمان نیاد.

خلاصه که شوهرش آزاد شد ولی کلی ابروش تو محل رفت و دیگر شوهرش جایز ندید که بیشتر در آن محل بمانند و بعد از یک هفته اسباب کشی کرد و به یه محله دور رفت که دیگر کسی او را نشناسد ولی به نظر من از دست زنهای حرف دربیار نمیشه فرار کرد باید مواظب حرف زدنشان باشند وگرنه (هرجا که بری آسمون یه رنگ)...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، کوتاه، یک کلاغ چهل کلاغ، کلاغ، مدرسه،  

تاریخ : شنبه 10 فروردین 1398 | 08:51 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic