(خدا روزی رسان است)

حتماً همۀ شما کم وبیش با این کلام آشنا شده اید،یا برایشما یاکسی دیگر پیش آمده باشد؛به قول نویسنده فلورانس اسکاول شین این جملۀ تأکیدی که(خدا روزی رسان است) را خیلی در زندگیتان برایتان مؤثربوده؛ مخصوصاً اینکه اگردرآن گذشت وصبری هم وجود داشته باشد.

در این کتاب یکجا خواندم که نوشته بود؛زنی به یکی ازفامیلهای دورش پولی به مبلغ دوهزاردلار قرض می دهد وبرای گرفتنش آنهم بعد از چند مدت اقدام می کند؛متوجه می شود که آن شخص مورد نظر فوت کرده و وارثانش هم از این موضوع خبر نداشتند ؛بنابراین چیزی به او نمی دهند .واو هم که هیچ مدرکی برای اثبات آن نداشت ؛و او گذشت می کند وبرای روح آن مرحوم طلب آمرزش می کند.

مدتی از این موضوع می گذرد وبالاخره بعد از گذشت وصبر ایشان همان پول را بطریق دیگری به او برمی گردد.منهم یاد خودم افتادم که چند روز پیش برای فروش خانه ام که درآنمستاجر هم بود اقدام کردم وخانه را با مستاجرش به فردی فروختم وقرار شد تا موقع مقرر درآن خانه بماند.

چند روزی هم بدنبال خانۀ بزرگتری برای خرید گشتم؛ وبالاخره یک خانۀ مناسب با قیمت بالاتری خریداری کردم،و2 روز از خریدش نگذشته بود که مستاجرهم برایش پیدا شد؛چون آندو عروس وداماد بودند واول زندگیشان بود وبا هزار مشکل بهم رسیده بودند ؛تصمیم گرفتم که ازآنها اجاره کمتری بگیرم ؛البته نمی خواهم بگویم درحق آنها گذشت کردم ،ولی پیش وجدانم راحت بودم که حداقل خدا ازم راضی هست وبس. درست است که روزی منو خانواده ام از این راه کم وبیش تأمین می شود،ولی باید اینرا هم درنظر گرفت که خدا روزی  رسان است یا بهتر بگم((هرآن کس که نان دهد ،دندان دهد)).

خلاصه من همیشه سعی می کنم درهمه حال ازیاد خدا غافل نشوم وهمیشه از اوکمک می خواهم ومی گویم: خدایا به من صبر عطا کن وبه من آنقدر قدرت بده که بتوانم کسانی را که درحق ام ظلم می کنند ،را ببخشم وهمیشه هم خوبی وبرکت نصیبم می شود؛به قول معروف ((مشکلاتم به مو می رسد ،ولی پاره نمی شود))واین برام یه دنیا ارزش دارد چون می دانم که خدا مواظب بندگانش هست .




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، خدا، متن، روزی رسان، روزی، رسان، خدا روزی رسان است،  

تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یا نصیب ویا قسمت)

آن زمان که من بچه بودم منو خانواده ام تو روستائی دور ازشهر زندگی می کردیم؛آنجا هوا دل انگیزبود وآنموقعها از ریا و دورنگی در مردم دیده نمی شد...درواقع منم مثل همه آدمی ساده بودم و...(آن وقتها دل من چشمۀ زلالی بود)...واز این دورنگی ها بدور بود و دوستان زیادی داشتم وهیچ غمی نداشتم وآزادانه برای دل خودم زندگی می کردم.

زمان گذشت و من بزرگترشدم وخیلی دوست داشتم که به درسم ادامه بدهم...ولی روستای ما از امکانات محروم بود وفقط تا کلاس 5 ابتدائی بیش نداشت ...ومنو خانواده ام مجبورشدیم که به شهرعزمت کنیم.

شهر با روستا زمین تا آسمان فرق داشت واز آب وهواش گرفته تا امکانات بالای آن... که چشم را خیره می کرد؛درشهر خانه ای خریدیم ومنم درسم را ادامه دادم.

تا اینکه بزرگترشدم و وقت زن گرفتنم شد...منو زنم زندگی مشترکمان  را شروع کردیم؛من تو زندگیم تلاش بسیاری کردم ورفاه خانواده ام رو فراهم کردم آخه دلم همیشه (سعی می کند ازآنچه می پسندد بی نصیب نماند) وتا بحال هرچیزی را که خود یا خانوادۀ کوچکم ازم خواسته دریغ نکردم.

بالاخره زمستان با آن بزرگی وشکوهش فرا رسید،اینجا(هوا هیچ شباهتی به زمستان ندارد)اوائل که ما تازه به شهرآمده بودیم ...هواش کمی تمیز بود ،البته به پای هوای روستای ما نمی رسید...ولی حالا که چندین ساله به شهر آمدیم متوجه شدم که آلودگی هوا بیشتر شده ومنو خانواده ام به سختی نفس می کشیم ...بنابراین تصمیم گرفتیم که با پدر ومادر پیرم وهمچنین خانوادۀ خودم به روستا برگردیم...می خواهم به بچه هایم بگویم که هنوز هوای روستا خیلی پاکتر از هوای شهر است.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسندگی، نوشته، متن، نویسنده،  

تاریخ : شنبه 13 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات