(روز مادر)

هرساله این موقعها که می شه منظورم(روزمادر)هست،یک یا دوهفته جلوتر منو خواهر بزرگترم وداداش کوچیکم به فکرمیافتیم،که هدیه ای به مناسبت روزمادر براش بخریم ؛ودرآخرهم موفق هم نمی شویم... البته بنظر خودمون خیلی هم خوبِ ،ولی از نظر بزرگترها اصلاً هم خوب نیست؛البته ازنظرمادرمان خیلی هم خوب است؛چون مادرمان همیشه آدم کم توقعی هست وهمیشه در همه حال ازما تشکرهم می کند؛وما راهم دربغلش می فشارد وبوسه بارانمان می کند.ولی بابامون وهمینطور(مادر بزرگ وپدربزرگِ هم پدری وهم مادری)همچین چپ،چپ به ما نگاهی تمسخرآمیز می کنند که ما ((ازخجالت آب می شویم و درزمین فرومیرویم))...مثلاً من یکبار روزمادربراش بیسکویت خریدم وخواهر بزرگترم هم یک جفت جوراب وداداش کوچیکِ هم یک نقاشی کشید وبهش دادیم .

خلاصه هر کسی به وسع خودش یا بهتر بگم به اندازۀ جیب خودش خرج می کند. به قول معروف ((هرچقدرپول بدهی آش می خوری)). خب ما هم که حقوق بگیر دولت نیستیم که هر کدوممون پول زیاد داشته باشیم ؛بنابراین چشممون به جیب بابامونه که روزانه به من 500 به خواهرم 1000 وبه داداشم هم 300 تومان می دهد ،که اینهم برمی گرده به کوچیک ،بزرگی ما ،یعنی هرکی بزرگتر بیشتر از بقیه پول نصیبش می شود.واگر هم اعتراضی بکنیم به ما می گویند که شما که فقط دارین درس می خونین مثل خواهر بزرگترتان که به خیاطی نمی روید؟...

خلاصه که سالهایهای بعد هم که کمی بزرگترمی شدیم ،خرجمان بیشتر می شدو می توانستیم هدیه های بهتری بخریم؛بله اینبار من برای مادر روسری وخواهرم یک پیراهن وداداشم هم یک جفت جوراب خریدیم. بابا هم هر ساله برای مادر کالاهای مورد نیازش را می خرید ؛یکبار گاز پنج شعله ،سال بعد به ترتیب سماور زغالی وبعد نفتی،برقی ودرآخر سماور گازی خرید وسال بعد هم یک ماشین لباسشوئی براش خرید؛وگرنه ما که نمی تونستیم این اجناس گران قیمت را براش بخریم؛چون آنموقع است که باید خرج تو جیبی یکسالمان را نخوری کرده وپس اندازش می کردیم تا بتونیم یک قلم از آن جنسها روبراش بخریم که اینهم برای ما بچه ها غیر ممکن بود. بالاخره امسال یکماه جلوتر مانده بود به روزمادر،بابامون به ما پیشنهاد داد که هر چهار نفرمون یعنی ما بچه ها همراه با بابامون پولمان را پس انداز کرده وهمگی برای مادر یک سرویس طلا بخریم که همینطورهم شد. آخه به گفتۀ بابامون ،مادرمون از اول که سرعروسی فامیلها بهش طلا داده بودند ...اوهم مجبور بود برای خرج خونه آنها را بفروشد وبعد از آنهم بابامون آنقدر پول نداشت که براش طلائی بخرد وهمیشه بابامون از این بابت ناراحت هم بود ...ولی مادرمون همانطورکه گفتم آدم پر توقعی نبود وبه این وضع یعنی درآمد کمِ بابامون قانع بود وهیچوقت اعتراضی نمی کرد.

خلاصه روزمادر فرا رسید و وقتی مادرمون هدیه را دید از خوشحالی به گریه افتاد واول ما بچه ها را تک به تک بوسید وحتی آنقدر هول شده بود که بابامون روهم جلوی ما بوسید؛ماهم که تا آنموقع این عمل را از مادرمون ندیده بودیم ؛هم تعجب کردیم وهمه باهم خندیدیم وهر سه تامون ریختیم سر مامان وبابامون وآنها را درآغوش گرفتیم. آنروز درکل دیدنی ترین روز در همان سال یعنی روز مادری بود که ما بچه ها توعمرمون دیده بودیم (یعنی بوسۀ مامان از بابا)اوووووه...خیلی با حال بود...آخه تا آنموقع همچین چیزی رو ندیده بودیم...آخه ما ندید بدیدیم دیگه چه می شه کرد.


برچسب ها: روز، مادر، مبارک، داستان، کوتاه، مامان، مامانی،  

تاریخ : شنبه 26 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic