(ماشین پیکان)

در قدیم که تازه پیکان به بازارآمده بود وچمن این ماشین ساخت ایران بود همه برای آن ((سرودست میشکستند)) ،وهرکس که از این ماشین داشت یعنی آدم با کلاس وپولداری بود؛درصورتی که پیکان نسبت به ماشینهائی که از خارج کشوربه ایران وارد می شد ارزانتر ومقاومتر بود.ولی چون  این ماشین ساخت ایران به حساب می آمد ؛برای همگان باعث افتخار بود،وهمه می خواستند که یکی ازاین مدل داشته باشند؛ درآنموقع فروشش خیلی زیاد شد.

همانطور که همه می دانندبالاخره عمرهرچیزی یکروز به پایان می رسد؛اینهم مثل بقیۀ چیزهای دیگراز رده خارج شد؛البته کسانی هستند که با این وجودنمی خواهند از این ماشین دل بکنند حتی اگر اوراق هم باشد ؛با اینحال هنوز هم ماشینهای خارجی وهمچنین ماشینهای ایرانی بسیار زیبائی وارد وصادر به کشورایران ودیگر کشورها می شود ؛ولی هیچکدامشان به اندازۀ ماشین پیکان مقاوم نیست.

یکروز که مریض شده بودم ورفته بودم دکتر وبعد ازمطب دکترآمدم بیرون وخیلی هم خسته بودم.کنار خیابان منتظر تاکسی یا کرایه خطی بودم.یکهو دیدم دوستم محمود با آن ماشین پیکان زوار در رفته اش جلوی پایم با صدای قیژژژژگوشخراشی ایستاد؛منهم که منتظر تاکسی ایستاده بودمو خیلی هم خسته شده بودم دیگه برام فرقی نمی کرد که سوار چه ماشینی می شوم،فقط می خواستم تن رنجورم رو هرچه زودتر اول به داروخانه وبعد به منزل برسانم.

خلاصه تا محمود نگه داشت وگفت:سلام داداش صادق حالت چطور خوبی؟...کجا داری میری؟...بپر بالا می رسونمت.منهم ازخدا خواسته تا خواستم سوار بشوم دستمو بردم که دستگیرۀ درو بگیرم؛نمی دونم چی شد؟!...که دستگیره کنده شدو تو دستم موند،بعد با کلی کلنجار رفتن با آن سرجایش وصلش کردم وسوار ماشین شدم؛بعد که نشستم وخواستم در را ببندم دستگیرۀ بزرگش که مثلاً جای تکیۀ دست بود پیچو مهره اش شل شدو ((فقط به یک مو بند بود)) همینطورآویزون موند؛اینبار خود محمود با پیچ گوشتی که داخل داشپورت ماشینش بود؛ آنرا سفتش کرد و...بعد گفت:به امید خدا کمی مسئله حل شد تا بعد ببینم چی میشه...حال نگفتی کجا میری؟. منهم آدرس داروخانه را بهش دادم وازش تشکر کردم.

وقتی براه افتاد دیدم با هرگازیا ترمزی که می گیرد ،صداهای عجیب وغریبی که ازماشینش بلند می شود،تمام ماشین مثل زمین لرزه می لرزد وغرشی ترسناک مثل غرش شیر از خودش درمی آورد. خیلی  ترسیده بودم که نکند هرلحظه اسکلت ماشین ازهم جدا شود وما هنوز روی چهار چرخش نشسته باشیم وهرآن می رفت که اسکلت یا همان بدنۀ ماشین ازهم بازشود،تازه به هردست اندازی هم که می رسیدیم ما وماشین 2 متر به هوا می رفتیم وبعد محکم به زمین اثابت می کردیم؛ نمی دونم محمود حساب جاذبۀ زمینو نمی کرد که هرچیزی که به هوا پرت شود روزی به زمین برمیگردد؛خلاصه که سرتونو بدرد نمی یارم...با تمام این وجود تمام بدنم خوردو خمیر مثل خمیر پیتزا شده بود وحسابی کش اومده بود ...فکر کنم چند قسمت از استخوانهایم هم کمی جابجا شده بود؛بعد بهش گفتم: آخه مرد حسابی چرا این قراضه رو نمی فروشی ویکونه نو بخری که هم خودت راحت بشیو هم مسافرهای بدبخت بیچاره...آخه اونا چه گناهی کردن که باید با عذاب سوار این ماشین قراضه ات بشند...ببین محمود جون این ماشینت هم ((بوی نو شنیده))زودتر ازدستش خلاص شوتا((کاردست نداده))،((ازما گفتنو ازشما نشنیدن))،خود دانی قرار نیست تا دنیا،دنیاست برات کار کنه عمرش به پایان رسیده.

بعد محمود گفت:والا من از جوونیمبا اون اُخت(عادت کردن) شدم وتا دم پیری باید باهام باشه ما درد همیگر رو بهتر می فهمیم این بنده خدا ماشینمو میگم،از صبح که از خواب بلند میشه باید آبو روغنشو چک کنم وبعد با کلی کلنجار رفتن بهش تازه روشنش میکنم وبه امید خدا راه میافتیم برای((نون درآوردن،اونم از جنس حلالش)).تازه چند قدمی که از خونه دورمی شیم به پت،پت میافته وخاموش میشه واونوقت از مسافرها می خوام که اونو تا دم یک تعمیرگاه حل بدند؛تازه اش هم اگر مسافرها با انصاف باشند که اینکارو میکنن واگه غیر این باشند که خدا بدادم برسه...آخه اونم مثل من شده تا روزی 2یا 3 کیلودوا نخور خوب کار نمی کنهیعنی(( روزش، شب نمی شه)).

منهم گفتم:ای بابا خوب خودت هم می دونی این شده بلای جونت بازم ((دست از سرکچلش برنمی داری))؟...همینطور که داشتم برای محمود نطق می کردم دستمو بردم که با این ماس،ماسکش شیشۀ پنجره رو پایین بکشم ،چون داخل ماشین خیلی هوا گرم شده بود وداشتم از گرمای بیش از حد خفه می شدم؛که یکهو دیدم همون ماس،ماسکش کنده شدوتودستم قرار گرفت؛گفتم:وای خدای من حالا اینو چیکارش کنم ؟...محمود گفت:عیبی نداره این ازقبل شکسته بود وهمین دیروز دادم با پیچ وصلش کنند حتماً دستگیره مقاوم نبوده باید برم نو براش بخرم.

البته اگرلوازم یدکی اش پیدا شود،آخه چند روز پیش هم دستگیرۀ بیرونی وداخلی رو دادم عوضش کرده ویه دستگیرۀ دست دوم پیکان دیگه رو روی این نصب کرده؛ انگار خوب سفتش نکردند .گفتم:خوبِ خودت هم می دونی که این ماشین واست ماشین نمی شه ومدام برات خرج میتراشه وبقول معروف((خرج آفتابه لهیم کردن))پس دیگه خرجش نکن.دیگه به داروخانه رسیدیم؛با اینکه من همیشه وقتی آژانس یا تاکسی ویا کرایه خطی می گرفتم او را نگه می داشتم وکارهایم رو انجام می دادم وبعد به منزل می رفتم وکرایه اش هم برام مهم نبود با راننده حساب می کردم...ولی اینبار دیگه نمی خواستم دوباره ماشین او را سوار بشوم وخودمو عذاب بدهم وکرایه اش را همانجا حساب کردم اولش نمی خواست ازم کرایه ای بگیرد ولی با اصرار بیش از حد من بالاخره قبول کرد...خوب هرچی باشه باید کرایه اش را حساب کنه چون زندگی با همچین ماشینی خرج زیاد داره.

منهم به داروخانه رفتمو داروهایم را خریدم وبعد اومدم جلوی یک ماشین تاکسی مدل بالا را گرفتمو با خیال راحت سوار شدمو بطرف منزلم براه افتادیم .




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ماشین، پیکان، خراب، تعمیر، قراضه،  

تاریخ : چهارشنبه 2 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ماشین زمان)

یکروز ما به خانۀ خاله ام دعوت بودیم؛منودخترخاله هام ودختردائی هام وخواهرم سعیده داشتیم دراتاق دخترخاله ام ...مثل همۀ بچه های هم سن وسال خودمون خاله بازی می کردیم؛البته چون منو دخترخاله ام ازهمه بزرگتربودیم،نقش مادر یاخاله را بازی می کردیم وبقیه باید نقش بچه های ما را بازی می کردند،وهرچی ما میگفتیم باید بدون چونِ چرا قبول می کردند.همانطور که ما مشغول بازی بودیم،یکهو دیدیم که پسرخاله ام که از ما کمی بزرگتر بود همراه با برادرش وپسر دائی هام وارد اتاق ما شدند وباهیجان زیاد گفتند:بچه ها می خواید یک چیزعجیب وغریبی بهتون نشون بد م؟!...ما هم که هیجان زده شده بودیم گفتیم؟! البته ...حالا اون چیزعجیب چی هست؟!.وآنها گفتند : همراه ما بیایید تا بهتون بگم ...ماهم درنگ نکردیم وفوری با آنها همراه شدیم.البته پسرخاله ام 15 سالش بود وهمینطور که خودش بارها به ما گفته بود او از7 سالگی تا حالا همیشه چیزهای زیادی اختراع کرده؛ البته به گفتۀ پدرش بعضی ازآنها بدرد بخورهست وبعضی دیگر هم اصلاً بدرد هیچ بنی بشری نخورده ونمی خورد...

مصطفی ما را برد به کارگاه خودش یا بهتربگم به انباری که بیشتر محل کار او به حساب می آمد ولی قبلاً که او به این کارهای خطرناک دست نمی زده ،انباری خوبی بود وهمیشه درآنجا همۀ وسائل قدیمی مثل(رادیو،کمد،صندلی شکسته ودیگ های بزرگ و...)ویا شیشه های ترشی ومربای جورواجور خاله درآنجا نگه داری می شده و...ولی ازآنموقع که او مشغول اختراعات خود شده به قول خاله همه چیز بهم ریخته بود و دیگه خاله اطمینان نمی کردکه شیشه های ترشی ومربائی در آنجا بگذارد چون قبلاًهمۀ آنها را شکسته بود وهدرش داده بود.خاله ترجیح می دادکه خوراکی هایش خراب بشود ولی توسط پسرش منفجر نشود. خلاصه که درآنجا جزءچند تکه آهن آلات بدرد نخور چیز دیگر نگذاشته بودند وآنهم مصطفی با آنها ومقداری که خودش می گفت بعضی از وسائل آهنی را هم از بیرون خریده وبهم وصلش کرده؛ بله مصطفی ازآن آهنها یک اتاقک آهنی بزرگ درست کرده بود.بعد ازما خواست که آرام ویکی،یکی وارد اتاقک بشویم وسعی کنیم به هیچی دست نزنیم؛ داخل اتاقک روی دیوارش چند دگمه های فلزی رنگی نصب شده بود که هر کدام آنها کاری انجام می داد ،روی هرکدامشان باحروف اختصاری یا همون خارجی حک شده بود .از او پرسیدیم که این اتاقک چیست؟!... واین دگمه ها چه کاری انجام می دهد؟!... اوهم گفت:بهتر بیشتر مواظب اطرافتان باشید وبه این دگمه ها دست نزنید؛ اولاً این اتاقک ماشین زمان هست مارو میبره به گذشته وهمچنین حال وهمینطور آینده...وهر کدام از این دگمه ها کاری انجام می دهند، مثلاً دگمۀ (A)مارو میبره به زمان گذشته ودگمۀ(B)مارومیاره به زمان حال ودگمۀ (C)ما رو میبره به زمان آینده ودگمۀ(D) هم جهت حرکت را به ما نشان می دهد یعنی شمال ودگمۀ(E)جهت جنوب ودگمۀ (F)جهت مغرب ودگمۀ(G)جهت مشرق ودگمۀ(H) هم پرواز به فضا هست. بعد یکی از بچه ها گفت:خب ببینم پس این ماشین زمانِ درستِ؟!...آیا خودت هم به تنهائی اینوامتحانش کردی؟!...مطمئنی خطری نداره ؟! ...یهو منفجر نشه همه با هم بریم رو هوا و... یکهو مطفی پرید وسط حرف او وگفت:سوأل اولت...بله این ماشین زمانِ...سوأل دوم...هنوز به مرحلۀ امتحان نرسیده...وسوأل سوم...اول باید خودم امتحانش کنم بعد بهتون میگم که خطر داره یا نه؟...هنوز معلوم نمی کنه...فقط خواستم به شما نشان بدهم...وسوأل چهارم اگر به دگمه هایش دست نزنید هیچ اتفاقی براتون نمی افتد...دیگه کسی سوألی نداره؟!...بعد از مکثی کوتاه گفت: پس همه بدنبال من بیائید تا یک وسیلۀ دیگه رو که به تازگی اختراع کردم بهتون نشون بدم.وما هم به دنبالش رفتیم ته انباری درآنجا یک ماکت نسبتاً کوچک هواپیمای اسباب بازی بود وچند تا سیمو پیچ هم بهش وصل بود ویک کنترلی که از دور آن هواپیما را به حرکت درمیآورد ساخته بود وبه ما نشان داد که چطوری هواپیما را پرواز می دهد.اولش خیلی خوب کار میکرد وما حسابی سرگرم تماشای پروازش بودیم که یکهو صدای لرزشی ازطرف اتاقک یا همان ماشین زمان به گوشمان رسید،وهمه با عجله بطرف اتاقک رفتیم و جلوترازما مصطفی بطرفش رفت ودید متین پسر دائی مان که6 سالش بود ؛درآنجا مشغول بازی با دگمه ها بود،وتمام سیستم ماشین را بهم زده واز کنترل خارج شده بود ودودی غلیظ ازآنها خارج شده وناگهان ماشین با صدای مهیبی منفجرشد وماهم که درنزدیکی آن بودیم هر کداممان به پشت اسباب واثاثیه ای که درگوشه ای از انباری بود پرت شدیم وترکش آهنها به اطراف افتاد وخدا راشکر که هیچکدام از ما آسیب جدی ندیدیم وبعضی از ما کمی دست وپایمان خراش کوچکی دید وبعضی دیگر هم فقط لباسهایمان کثیف وکمی پاره شدوحسابی همۀ ما صورتمان مانند حاجی فیروز از دود سیاه شده بودوخیلی خنده دار شده بودیم...مثل لشکر شکست خورده شده بودیم ؛وهمه به همدیگر می خندیدیم،فقط این وسط مصطفی بود که خیلی ناراحت شده بود ومدام می گفت:ای وای برمن تمام زحمتِ چهارماه ام به هدر رفت وتمام وسائلی را که با پول تو جیبی ام خریده بودم همه به فنا رفت ودیگر نمی شود ازآنها استفاده کرد...چقدر گفتم بذارید اول امتحانش کنم ودست به دگمه هاش نزنید؛ ومدام پشت سر هم غر میزد... در این موقع بود که پدرو مادرهایمان با شنیدن صدا خودشان را سراسیمه به انباری رساندند...آنها می خواستند بدانند که چه اتفاقی سر ما بچه ها آمده !!...وهرکسی بچۀ خودش را بغل می کردو قربان صدقه اش می رفتند ومعلوم نبود بعداًچه خدمتی می خواهند سر ما بیاورند؟!...

خلاصه که آنروز هم بخیر گذشت وهرکسی به سلامت به خانۀ خود برگشت .ما دورا دور شنیدیم که ازآنروز به بعد قرار براین شد که مصطفی اگر اختراعی چیزی کرد تا ازآن مطمئن نشده به هیچکدام از فامیلها مخصوصاً بچه ها نشانش ندهد ویا چیزهای خطرناک درست نکند.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ماشین، زمان، ماشین زمان، اختراع،  

تاریخ : دوشنبه 23 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت نهم

داستان سریالی

وقتی که سوار ماشین بودیم یهو یاد پدرم افتادم... چقدر دوست داشت سوار یکی از این ماشینا بشه وهمیشه میگفت:خانوم نیگا ،

نیگا ببین چه ماشین خوشگلیه،رنگشو نیگا ...ببین خانوم کی گفتما... بالاخره ما هم اگه یکم نخوری کنیم... کمی پول پس انداز کنیم ما هم صاحب همچین ماشینی میشیم این خط واین نشون ...

وبا انگشتش یه خط بعلاوه رو کف دست خودش کشید.

مادرم هم میگفت:ما که بخیل نیستیم... ایشاالله که ما هم از این ماشینا میخریم (آرزو برجوانان که عیب نیست)تازه ...انقدرم

نا شکری نکن الان بعضیا هستند که همین پیکان را هم ندارند وباید پای پیاده همه جارو گز کنند...

ولی اونها نمی دونستند که عجل به اونا مهلت نمی دهد که به آرزویشان برسند...خیلی دلم هواشونو کرده بود وناخدا گاه اشکی از گوشۀ چشمم جاری شد...پدرم(آقا فرشید) متوجه من شد و رو

به من کردو گفت:مرد کوچک من...چی شده...اتفاقی افتاده؟!

من زود خودمو جمعو جور کردم وگفتم:چیزی نیست فقط یه لحظه یاد پدرم افتادم(آقا منصور)ومادرم(مینا خانم) اونا هم آرزو داشتند که بتوانند یه روز همچین ماشینی بخرند...ولی نشد که بشه.

وماجرا را برایشان تعریف کردم واو هم خیلی ناراحت شد ودستی به روی شانه من - که در کنار او در صندلی جلو نشسته بودم- زدو گفت:خدا رحمتشان کند...ناراحت نباش منو خانومم(فریبا) سعی میکنیم زندگی خوبی را برای شما

فراهم کنیم ...خدا به شما صبر عطا کند...درست که ما هیچ وقت نمی تونیم جای پدرو مادر شما را بگیریم... ولی تا اونجا که بتونیم سعی میکنیم جای خالی آنها را احساس نکنید... البته ما به خوبی آنها نخواهیم شد ... ولی نمیگم باید آنها را فراموش کنید نه اصلا اینطور نیست بلکه باید حداقل ماهی یکبار به سر مزار آنها بروید...چون آنها برای شما زحمت بسیاری کشیده اند تا شما به این سن برسید وهم اینکه شما خیلی بچه های خوب وبا ادبی هستید واین خودش خیلی برای ما با ارزش.

ما هم برای خواسته های شما ارزش قائلیم...فقط یه خواهش از شما داریم که شما هم مارا به عنوان پدر ومادر در کنارتان بپذیرید واز شما میخواهم که به درسهایتان بیشتر اهمیت بدهید.

من تو راه همش تو فکر این بودم که حالا خانۀ جدیدمان چطوری هست...حتما یک قصر خیلی بزرگ... همانطور که تو فیلما بود....

وقتی به آنجا رسیدیم دیدیم یک خانۀ ویلایی بسیار بزرگو زیبا

جلوی رویمان نمایان شد البته مثل قصر پادشاه ها که تو فیلمها

دیده بودیم به همان زیبایی بود...منو خواهرام غرق تماشای آنجا شده بودیم...که ماشین نگه داشت وفریبا خانوم گفت: نمی خواین پیاده بشین...

وقتی وارد خانه شدیم بیشتر محو تماشای آن شدیم ...کف زمین از سرامیک ساخته شده بود وسالن بزرگی داشت که انتهای آن

نیم پلوید بود...طبقۀ پایین 4 اتاق مجزا داشت...باضافۀ سرویس بهداشتی... وطبقۀ دوم آن هم 4 اتاق باسرویس بهداشتی مجزا...

فریبا خانوم به ما اجازه داد که هر کداممان اتاقی جدا داشته باشیم وانتخابش هم با خودمونه...بهتر از این دیگه چی میخواستیم...همانطور که گفتم این خانه آنقدر بزرگ بود که

اتاق های زیادی داشت ازجمله(اتاق کار،اتاق کتاب خانه،اتاقی که پراز وسائل ورزشی بود...)درطبقۀ پایین یک آشپز خانه قرار داشت وقتی وارد آن شدیم دیدیم که چند نفر داخل آن بودند

که مشغول کار بودند با ورود ما همه دست از کار کشیدند وبه

ما سلامی کردند وما هم جواب سلام شان را دادیم.منو دو خواهرام تمام خانه را گشتیم بعد از آن به حیاط رفتیم .

حیاط که چه عرض کنم مثل یه باغ بزرگ با درختهای زیاد بود و وقتی ما داشتیم تو باغ گردش میکردیم... دیدم خواهرام نیستند خیلی ترسیدم که نکنه آنها گم شده باشند... سریع به سالن آمدم وسراغ آنها را از پیش خدمت (مرد)بود گرفتم وهر دو به حیاط رفتیم تا آنها را پیدا کنیم .بالاخره با کلی مکافات آنها را پیدا کردیم ودوباره به اتفاق هم به سالن پذیرایی برگشتیم .

همانطور که گفتم فریبا خانوم به ما اجازه داده بود که هر کداممان اتاق جداگانه داشته باشیم ما هم در طبقۀ بالا هر کدام برای خودمان اتاقی انتخاب کردیم ...داخل هر اتاق یک میزتحریرکه رویش یک لپ تاپ  قرار داشت ویک تخت خواب ویک میز توالت وجود داشت.

البته در آن (بقول خودشان اعمارت نه خانه)اعمارت به غیر از فریبا خانوم وآقا فرشید(3پیش خدمت مرد و2پیش خدمت زن و2

آشپز یکی مرد ویکی زن)بودند ولی مدام این دو آشپز باهم درپخت غذا تفاهم نداشتند وکلی با هم جرو بحث میکردند ودر آخر باهم به تفاهم (آن هم بل اجبار) میرسیدند ولی ازحق نگذریم

غذاهای خوشمزه ای درست میکردند... که ما تا آنموقع نخورده بودیم چون آشپز مرد غذاهای فرنگی درست میکرد که بعضی از اونا برای ما بچه ها قابل تحمل نبود ولی بعضی از غذاهاش مثل پیتزاهاش خیلی خوشمزه بود...آشپز زن هم غذاهای ایرانی درست میکرد که آن هم دست پختش حرف نداشت.

خلاصه از غذا که بگذریم کلا زندگی کردن درمیان آنها برای ما خیلی خوشایند بود وکلی بما خوش میگذشت.

البته فریبا خانوم وآقا فرشید برای ما خیلی زحمت کشیدند وبرای ما بچه ها معلم خصوصی گرفتند... که ما مجبور نباشیم برای درس خواندن به مدرسه برویم ؛چون آنها دوست نداشتند که لحظه ای از ما دور باشند ویا مورد آزار واذیت بچه های دیگر

قرار بگیریم وبه قول معروف می خواستند ما رو تو پر قو بزرگ کنند ؛البته نمی خوام بگم کارشون اشتباه بود نه اینطور نیست ولی با اینکار کمی از جامعۀ اطراف مون دور شده بودیم

البته نه اینکه بخوام بگم که ما را داشت بد بزرگ میکرد نه اصلا ولی هر کسی که ما را میدید میفهمید که چقدر با ادب با

دیگران صحبت می کردیم حتما میخواهید بگویید که شما که باکسی رفتو آمد نمی کردید ولی یادم رفت که بگم ما رفت وآمدمونو بافامیل های پدر ومادرم قطع نکردیم چون پدرو مادر جدیدمان اینطوری می خواستند که ما آنها را فراموش نکنیم بالاخره هر چی باشه آنها هم به نوبۀ خودشان زحمت ما را کشیده بودند ...و باید از آنها قدر دانی کرد.

آنموقع ها که تازه به پیش فریبا خانوم  وآقا فرشید آمده بودیم

برای ما خیلی سخت بود که آنها را مادر وپدر صداشون کنیم؛

آنها هم به ما حق میدادند ومیگفتند:اجباری تو این کار نیست شما

هر موقع که خواستید میتونید ما رو پدر ومادر صدا کنید؛البته ما

خیلی دوست داریم ولی مجبورتان نمی کنیم وما هم منتظر آن روز می مانیم.

بالاخره یه روز که داشتیم با آنها بازی میکردیم نمی دونم چی شد که یهو من آقا فرشیدو پدر صدا کردم وخواهرام هم فریبا خانومو مامان صدا کردند ...فریبا وفرشید با تعجب به یکدیگر

نگاه کردند وهمگی شروع کردیم به خندیدن وبعد آنها یکی،یکی

ما رو بغل کردند وبوسیدند وما هم به آنها گفتیم:ای بابا  چرا آنقدر سفت بغلمون میکنین نفسمون بند اومد...

بعدازما عذر خواهی کردند وبازهم با حیرت بسیاربه ما نگاه

کردند ودرحالی که اشک درگوشۀ چشمشان حلقه زده بود زود سر خود را برگرداندند که ما متوجه آن نشویم...ولی معلوم بود که چقدر از این بابت خوشحال شده بودند.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد، ماشین،  

تاریخ : شنبه 7 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت دوم

لحظه ای بعد از صبحانه همانطور که پسرک در اتاقش قدم میزد به طرف پنجره رفت وپرده ها رو کنار زد وبه منظرۀ بیرون (حیاط) نگاهی انداخت...محوطۀ گل کاری شده با درختانی که شکوفه های صورتی زده بود بسیار زیبا وتماشائی بود؛در همان موقع خانوم زیباو جوانی را دید که مشغول بازی با دو فرزندش بود ...به نام های آدلا و ادوارد ...چون هر توپی که به طرفشان می انداخت میگفت:بیا ادوارد توپو بگیر... بعد به آن یکی توپ را میداد و میگفت:حالا نوبت تو آدلا ...بگیرش...بعدش هم میگفت:بچه ها مواظب خودتون باشید کمی آرومتر...نیافتید زمین ...خیلی مراقب همدیگه باشید.

بعد از تمام شدن بازی اندو را بغل کرد وبه داخل سالن برد.

آن خانوم جوان زن راننده وآندوهم بچه هایش بودند...آندو بچه یکی پسر ودیگری دختر بود که هم سن وسال به نظر میرسیدند ...وقیافه هایشان کمی به هم شبیه بود انگار که دو قلو باشند...ولی با این تفاوت که موهای یکی از آنها(دختر)بلوند روشن وبا چشمهای آبی روشن وقامتی بلند ولاغر وآن دیگری(پسر)بلوند تیره وبا چشمهای آبی تیره وقامتی کوتاه وچاق...بود.

بعد از لحظه ای پسرک حوصله اش سر رفت  ودر اتاقش را آرام و آهسته باز کرد ویواشکی به بیرون نگاهی انداخت...هیچکس در راهرو نبود...آرامو بیصدا وپاورچین،پاورچین آمد بیرون وآهسته،آهسته بطرف پله ها آمد وبه پائین نگاهی کرد باز هیچکسی را ندید... آرام ، آرام از پله ها پائین آمد به وسط پله ها که رسید همان خانوم جوان (مادر بچه ها) را دید که به مستخدمۀ خود گفت:کتی لطفاً بچه هارو به حمام ببر کمی کثیف شده اند...راستی به جانی هم بگو هرچه زودتر میز ناهارو آماده کنه...الآنست که مهمون کوچولو مون هم پیداش بشه.

بعد از تموم شدن حرفش رویش را به آنطرف که پسرک روی پله ها خشکش زده بود افتاد وگفت: بیا نگفتم مهمون کوچولو مون هم اومد؛

بعد رو کرد به پسرک وگفت:خیلی خوش آمدید...چرا اونجا ایستاده ای ؟!... بیا پائین عزیزکم نترس...کسی بهت آسیبی نمی رسونه ...بیا پسر خوب.

بعد دستش را به طرف پسرک دراز کرد واشاره کرد که بیاید پائین... او هم آرام،آرام از پله ها پائین آمد وبطرف خانوم رفت وبا او دست داد وخوشو بشی کرد.

خانوم:ماریا دوئین هستم...اسم تو چیه؟.الآن که حالت بهتر اینطور نیست؟!...

پسر:سلام خانوم...ماریا دوئین...من به خانوم پرستار هم گفتم که اسمم رو بخاطر نمی یارم...ممنون خوبم شما چطورید؟.

ماریا :اوه چه پسر مودبی...تو خیلی جنتلمنی ...مثل اونا هم حرف میزنی.

پسر:ممنون خانوم...ببخشید که مزاحم شما شدم همه چی رو پرستار برام تعریف کرد...ولی واقعاً متأ سفم هیچی از گذشته یادم نمی یاد...حتی نمیدونم اسمم چیه؟!...یا اینکه خانواده ای یا کس وکاری دارم یا نه؟!.

پسر با خجالت سرش را به زیر انداخت وچیزی نمانده بود که اشک در چشمانش حلقه بزند که زود خانوم ماریا بدادش رسید واو را دلداری داد و گفت:ناراحت نشو پسرم این یک امر طبیعی هست که ممکن برای همه پیش بیاد اصلاً خودتو ناراحت نکن...دکتر هم به ما گفت به مرور زمان یواش،یواش حافظه اش بر میگرده وبزودی میتونی همچی رو به یاد بیاوری...ما هم تلاش خودمونو میکنیم که خانواده ات را پیدا کنیم.


ادامه ماجرا را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، خیابان، ماشین، تصادف، سریال، سریالی،  

تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1398 | 07:14 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

ماشین نو دردسر نو

همانطور که قبلاً به اطلاعتون رسوندم به لطف آقا ابراهیم (که تو محل به آقا ابرام معروف بود) همیشه تو کوچه ما اتفاقهای جور واجوری پیش میومد؛ یکروزآقا ابرام تو قهوه خونۀ محل با دوستاش نشسته بود وداشت چای می خورد ومشغول قلیون چاق کردن بود ویهو بهش خبر رسید که:چه نشستی که تومحل 2 تا از همسایه ها به جون هم افتادند ...اونم سر اینکه کی ماشینشو دم در خونه شون بذاره...چون تو محلۀ ما هرکی واسه خودش ماشین داره وهمه بدون استثناء...چون تو خونه شون پارکینگ ندارند دم درخونه شون میذارند وچون ایندو توی خونۀ 2 طبقه زندگی میکنند براشون مشکل پیش اومده ؛ یکی از آنها آقا نعمت هست که به تازگی ماشین خریده ودومی آقا اسماعیل که 4 سالی هست که ماشین داره وتا به حال هم مشکلی با همسایه هایش نداشته... البته هردو مستاجر هستند وصاحب خونه هم بالا سرشون نیست یعنی صاحب خونه در بالای شهر زندگی میکند وای خونه رو 2 سال یکبار به مستاجرهای جورواجور اجاره میدهد...خلاصه که ایندو تا قبل از اینکه یکیشون ماشیندار بشه باهم به خوبی رفتارمیکردند...با آمدن آقا ابرام همۀ همسایه ها که برای دیدنو سوا کردن آندو آمده بودند؛کنار رفتند وهمه ساکت شدند ومنتظر تصمیم آقا ابرام شدند که ببینند او چه نظری میدهد؟...آقا ابرام هم (نگذاشتو نه برداشت)گفت: چه خبرتونه محله رو( گذاشتین رو سرتون) دو تا آدم گنده خجالت نمیکشید سر جا کردن ماشین به جون هم افتادین ؟!...یکم واسه همدیگه احترام قائل بشید مثل(سگ وگربه به پرو پاچۀ هم پیچیدید)خب کوچه به این بزرگی یکی عقب وایسه ویکیتون هم جلو قشنگ دوتا ماشین هم اینجا جا میشه  مگه فرقی هم میکنه؟...آقا نعمت که تازه ماشین خریده بود گفت:آخه من زودتر از سرکارمیام خونه پس باید من جلوتروایسم وتازش هم باید مواظبش باشم که کسی روش خط نندازه ویا ندزدنش و...ومدام از پنجرۀ طبقۀ بالا خودمواهل وعیال باید چند دقیقه یکبار مواظبش باشیم...ولی اگه عقبتر پارکش کنم چه جوری ازاین پنجره که جلوش طوری خورده سرمونو بیاریم بیرون اینجوری که دید نداره...ولی اگه روبروی در باشه بهتر...و اگه اتفاقی هم بیافته زود متوجه میشیمو به دادماشین می رسیم...بد میگم آقایون اهل محل؟...همه هم حرفشو تائید کردند ولی آقا اسماعیل (گوشش بدهکار این نبود)و مدام (جواب سر بالا می داد که:نخیر اینطور نیست اگه ماشین من عقب وایسه برای همسایه ها مزاحمت ایجاد میشه...چون اون بنده خداها ماشینشونو کجا بذارند دیگه جلوی در خونه شون که نمی تونند بذارندباید عقبتر وایسند وهمینطوری تا ته کوچه ادامه پیدا میکنه وکوچه که تموم بشه یهو میبینند ماشینشون وسط خیابون ...وهمینطور که داشت نطق میکرد دستشو به زمین کوبید وگفت:اینجا جای منه وهمسایه ها هم شاهدند...آقا نعمت گفت:چیه مگه اینجارو خریدی؟...یا سندشو به اسمت زدند؟...اگه مردی بیا سندشو بهم نشون بده... خلاصه که دعوا بالا گرفت وکتک و کتک کاری بین آنها در گرفت وآقا ابرام وبقیه همسایه ها آمدند وبه وساطت آنها دعوا فیصله پیدا کرد ...بداین صورت که یکروز آقا نعمت ماشینش را جلو در خونه نگه دارد وروز دیگه آقا اسماعیل... واینطوری شد که همه راضی شدند وهمه چی ختم به خیر شد؛امیدوارم که فردا پس فردا بچه های همسایه ها که بزرگتر شدند نخواهند هر کدامشان ماشینی بخرند چون دیگر تو محله(جای سوزن انداختن هم نخواهد بود )چون همین الآنش هم با اینکه کوچه بزرگ است بازم جا کم میارند چه برسد به یک ماشین دیگه که بخواهد به آنها اضافه شود؛ مگر اینکه بخواهند وسط کوچه هم پارک کنند وآنوقت است که دیگر برای رفت وآمد ما هم جای نمونه وباید از لا به لای ماشینها حرکت کنیم...خدا کنه که اینجوری نشود وگرنه(شیر توشیر میشه) وآنموقع هست که همسایه ها به جان یکدیگر بیافتند واگر شهردار هم بیاد نمیتونه اونارو جمعشون کنه ومدام دعوا وسر وصدا به پا میشه خدا بدادمون برسه امیدوارم که اینجوری نشه.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، سریالی، لات، لوتی، ماشین، جا، پارک،  

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(محیط زیست)

همانطور که همه می دانیم باید محیط زیست را تمیزو پاکیزه نگهداریم که بعدها باعث آلودگی هوائی که تنفس میکنیم نشود ومشکلات دیگری به وجود نیاید.ولی هماطور که همۀ ما میدانیم هیچ کس آنرا در بیرون از خانه رعایت نمی کند ... مثلاً تو همین پارک ها یا مسافرت هائی که میرویم...مثلاً بعضی ها تو ماشین که نشسته اند ومشغول خوردن میوه و یا تنقلات دیگر هستند و آشغال آنرا به بیرون از ماشین خود پرت میکنند و با این کارشان نمی دانند که باعث چه خطرهائی برای دیگران می شوند هم شهر را آلوده میکنند وهم برای ماشین هائی که پشت سر آنها در حرکت هستند تصادف ایجاد میکنند ویا برای عابر پیاده ایجاد دردسر میشوند من خودم به عین این را با چشم خود دیده ام یکروز که با خانواده ام به مسافرت میرفتیم (البته منو همسرم هم به محیط زیست اهمیت میدهیم وهم داخل ماشین باید تمیز باشد وبرای همین همیشه یک کیسه زبالۀ کوچک به همراه داریم  که اگه بچه ها خواستند تو ماشین تنقلاتی نوش جان کنند به مشکل آلودگی محیط زیست بر نخورند)خلاصه دیدیم ماشین جلوتری ما همانطور که میرفتند چند دقیقه یکبار زباله ای به بیرون پرتاب میکردند ...وماشین جلوئی ما که پشت سر آنها در حرکت بود به اینطرف وآنطرف متمایل میشد ودر آخر کنترلش را از دست داد وتصادف کرد ...بعد از آن یکی دیگه از ماشینها از ما سبقت گرفت وپشت سر آن ماشین قرار گرفت البته این یکی مثلاً خودش با کلاستر بود ...و چیزهائی که خورده بود تو کیسه قرار داده بود وآنرا پرتاب کرد بیرون ...در همان هنگام دیدم که گارگرهائی که در کنار جاده مشغول کار بودند آن زباله به سرش خورد ونقش زمین شد و زود وایساد وفحش را به آن راننده داد ...در همین موقع یه رانندۀ دیگرآمد وپوست موزی که خورده بود به همان کارگر پرتاب کرد و دوباره نقش زمینش کرد کارگر بیچاره حسابی گیج شده بود از جاش پرید وبه او هم فحشی داد...خلاصه که خدا بدادش برسد معلوم نیست تا کی باید از این جماعت آسیب ببیند...به نظر من این چند ساله که مدام سیل و زلزله میآید همه بخاطر این است که طبیعت می خواهد انتقامش را از این مردم بگیرد آنهم بصورت بلاهای طبیعی...خدا بداد همۀ ما برسد که چه در انتظارمان خواهد بود.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: محیط زیست، محیط، داستان، طنز، آشغال، ماشین، زباله،  

تاریخ : شنبه 4 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(هرجو مرج در خانواده)

پیش خودم گفتم اینبار از یه خانوادۀ 8 نفره براتون بگم که 5 تاپسر یک دختر داشتند البته مادرو دختر با هم مشکلی نداشتند ولی پدر وپسرها همیشه سر لباسها وجوراب ها باهم مشکل پیدا میکردند حتی سر اینکه کدومشون از ماشینهارو بردارند باهم جرو بحث میکردند البته بجز ماشین پدر که آنهم مشخص هست کسی جرأت برداشتنش رو نداشت...وبداین منوال که پدر ماهانه یک جعبه که در آن 12 جفت جوراب بود برای خودش میخرید وتا آخر ماه همه از آن استفاده میکردند وبه اینصورت که چون پدر زودتر از خواب بیدار می شد وبه سر کار میرفت یه جوراب را برمیداشت وبعدی پسر بزرگ میآمدو یکی دیگر وبه ترتیب هر کدام که دیرتر بیدار می شد جوراب بعدی...و خلاصه آخرین نفر دیگه جورابی برایش نمی ماند که به پا بکند مجبور بود با پای برهنه به سر برد چون آخرین نفر بیکار تو خونه می چرخید واگر می خواست جائی هم برود فقط کفشش را به پا میکرد خدارو شکر تنها چیزی که مال خودشان بود فقط کفش و شلوار بود که چون سایز بندی بود مال خودشان بود وبدرد کسی دیگر نمی خورد...دیگر اینکه آنها در خانه 2 ماشین داشتند یکی مال پدر بود ودیگری پدر برای پسرهاش خریده بود که مشترکن استفاده کنند...ویکی دیگه یه موتور سیکلت سوزوکی بود که پدر بهش میگفت موتور پرشی چون وقتی گاز می دادید 2 متر به هوا می پرید...تازه اینم برای پسر سومی گرفته بود آنهم به خاطر اینکه دیپلمش رابا معدل بالا گرفته بود (البته اونم نسبت به بچه های دیگه)...براش گرفته بود؛و آنهم اگه زرنگ بود به موقع موتور را برمی داشت ومیرفت بیرون وهمان هم ممکن بود گیرش نیاید وبدست پسرای دیگه بیافتد...خلاصه که هرجو مرجی به پا بود که نگوو نپرس در آخر هم همه به جان هم می افتادند...بالاخره پدر یه تصمیم جدی گرفت وبرای آنها برنامه ریزی کرد اول از لباس ها وبعد از جوراب ها  گفت که باید هر کسی برای خودش آنها را بخرد وبعد نوبت ماشین وموتور رسید که در روز شنبه پسر بزرگتر ماشین وآن یکی موتورو بر میداشت وبقیه هم باید با پای پیاده گز کند... ویکشنبه هم نوبت سومی وچهارمی وپسر آخریش هم که اصلاًتصدیق هیچکدامو نداره پس ول معطل باید هر جا میره پای پیاده بره...واین برنامه تا آخر هفته برایشان ریخته شد وروز بعد جاهاشون عوض میشه ودیگر دعوائی بین آنها پیش نیامد وزندگیشان به خیر وخوشی گذشت.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، هرج و مرج، خانواده، بچه، پسر، ماشین،  

تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نرم افزار دیوار)

یک روز یکی از دوستانم که به تازگی گوشی اندروید خریده بود اومد پیش من وازم خواست که کارایی گوشیش را بهش یاد بدم منم تا جائی  که وقتش را داشتم البته تا حدودی بهش یاد دادم...وآن روز گذشت؛چند روز بعدهمان دوستم با من تماس گرفت وگفتکه میخواهد ماشینش را بفروشد وگفت هر جا که بگی سر زده ولی همه میخواهند که او ماشینش را به قیمت ارزون بفروشد ولی او زیربارنرفته وگفته که تا بحال خیلی خرجش کرده و...منم بهش پیشنهاد دادم کهر وسیله ای که میخواهد با قیمت مناسب بفروشد حالا چه ماشین باشه چه وسائل خونه فرقی نمیکند آنرا تو دیوار بگذاره تا به قیمت خوب بفروش بره وقیمت آنرا هم خودش در نظر بگیره...اوهم قبول کرد.

چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه یکروز سر کارتو دفتر کارم مشغول رسیدگی به پرونده های شرکت بودم دوباره همان دوستم بهم تلفن کرد او سراسیمه وبا پرخاشگری وفحش وناسزا بهم گفت:مرتیک توخحالت نمیکشی؟ به من میگی برو ماشینتو بزن به دیوار شاید فروش بره...من نادونو بگو که به حرف تو دیوانه گوش دادم وهمچین ماشینو به دیوار زدم که دیگه چیزی ازش باقی نمونده حتی اوراقیها هم اینو ازم بر نمیدارند آخه اینم پیشنهاد بود که بهم دادی لطفاً پیشنهادادتو براخودت نگهدار...تازه منوبگو که مخواستم بعد اینکار بیام تماموسائلم رو بزنم به دیوار مثل(اجاق گاز،یخچال،ماشین لباسشوئی و....)خوب شد اینکارو نکردم...الان تو همینش هم موندم که چه خاکی بسرم بریزم...

منم درجوابش گفتم:آخه مرد حسابی من کی به تو گفتم این کارو بکنی من منظورم این بود که یه نرم افزاری بنام دیوار هست که اگه بخوای میتونی اجناس تو توش بذاری نه بزنی تو ،توجمله ها دقت نمیکنی ...تازشم من از کجا بدونم تو این چیزارو بلد نیستی ...این دیگه از نادونی خودت هست که توجه به حرف آدم نمیکنی...ببین جونم برات بگه که این دیوار کارش مثل همون سمساری قدیم که هر وسیله ای که دست دوم باشه برات یه جورائی ردش میکنه ...وکلاًهمه چیرو براش توضیح دادم وکلاًهمه چی به خیری و خوشی تموم شد ودوستمون هم ماشین ووسایل دست دومش راهم فروخت وبه جاش هم ماشین نو خرید وهم وسایل خانه اش را شیک کرد وبعد کلی ازم عذرخواهی کرد.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، دیوار، اپلیکیشن، ماشین، فروش،  

تاریخ : چهارشنبه 22 اسفند 1397 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic