(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(رسم مهمان نوازی شب عید)

یادم میاد آنوقتها که کمی بچه تر بودیم وقتی می خواستیم به عید دیدنی خانۀ فک و فامیل برویم یک هفته قبل از عید که می شد مادرم اول رسم مهمان نوازی از مهمان ها را به ما یاد می داد بعد هم نوبت ما که می شد می خواستیم بریم مهمانی خانۀ فامیلها به ما گوش زد می کرد که بچه ها یادتون باشه وارد خانه که شدید به همه با احترام خاصی سلام و احوالپرسی می کنید بعد از چند دقیقه که گذشت میزبان که خواست از شما پذیرائی کنه حالا یه میوه باشه یا آجیل و شکلات و شیرینی و ... فرقی نمی کنه، تا به شما تعارف کردند هول نشدی و سریع برداریداول بگویید: نه مرسی دستتان درد نکند، من میل ندارم، بار دوم هم نه و بار سوم که به شما اصرار کردند که بردارید ، آنهم فقط به یک دست (د دستی نه ها به آنها بر می خورد) میه یا هر چیزی که بود آنهم فقط یکی برمی دارید ... فکر نکنند که هولید و نخورده اید.

من که از همه کوچکتر بودم پریدم وسط حرف مادر و گفتم: آخه مامان اگر وایسیم تا اونا دوباره تعارف کنند ، یا اینکه اومدیو تعارف و یکبار کردند اونوقت ((چه خاکی به سرمون بریزیم ))؟! ... تازه شما می گید از هر کدام یکی حالا میوه و شیرینی را خب می شه اینکارو کرد ولی آجیل و چی فقط یدونه... آخه میون آنهمه بادام و پسته و فندق و تخمه کدومو برداریم اینکه خیلی مشکله...آخه من دلم از همه اش می خواد.

مادرم گفت: بچه نترس آجیل و کاسه ، کاسه جلوتون می ذارند تازه اون هم باید خودت جلوی شکمتو بگیری که درجا همه اش را تمام نکنی ... تازه وقتی میوه یا شیرینی برداشتی بین آنها حداقل 5 تا 10 دقیقه فاصله بذاری و بعد بری سر آجیل و...اونهم خیلی آروم ... به موقع آبرو مونو نبری تند،تند، بخوری هم دلت درد می گیره هم جلو اونا آبرومون میره و پیش خودشون فکر می کنند که ما (( از قحطی فرار کرده ایم))و...

داداشم که کمی بزرگتر از من بود گفت : آخه مامان اگر بین هر کدوم از خوراکیها انقدر فاصله بدیم که نمیشه!!... مگه شما نگفتید ، هرکجا بریم فقط نیم ساعت بیشتر نمی شینیم و زود پا میشیم ، بریم خانۀ فامیلای دیگه ؟! ... اینجور که سر انگشتی هم حساب کنید 5 الی 10 دقیقه به تعارف ها می گذرد و 5 الی 10 دقیقه هم به خوردن و فاصله بین خوراکیها و... تازه 5 الی 10 دقیقه هم به حرف زدن و بازی ما بچه ها با بچه های آنها می گذرد...با این وضع تا برسیم باید زود پاشیم بریم یعنی تا گفتیم سلام باید بگیم خداحافظ...

خلاصه مادرم گفت: من این چیزا حالیم نمی شه!!... همین که گفتم،احترام حفظ آبروی ما یادتون نره دیگه بسه باید برم به کارهام برسم 100 تا کار دارم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، عیدانه، طنز، رسم، مهمان نوازی، نصیحت، مادر،  

تاریخ : یکشنبه 3 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم دنیا)

اونی که همیشه نصیحت خوب  میکنه،پدرِ

اونی که همیشه غمخوارتِ،مادرِ

اونی که همیشه همراتِ وهواتوداره،برادرِ 

اونی که همیشه به فکرتِ ،خواهرِ

اونی که تو سفر همراتِ،رفیقِ

اونی که راه درستو بهت نشون میده،خداست

اونی که همه چیزو بهت یاد میده،آموزگارِ

اونی که تو بیماری ازت مراقبت میکنه،پرستارِ 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، خانواده، پدر، مادر، خواهر، برادر،  

تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(روز مادر)

هرساله این موقعها که می شه منظورم(روزمادر)هست،یک یا دوهفته جلوتر منو خواهر بزرگترم وداداش کوچیکم به فکرمیافتیم،که هدیه ای به مناسبت روزمادر براش بخریم ؛ودرآخرهم موفق هم نمی شویم... البته بنظر خودمون خیلی هم خوبِ ،ولی از نظر بزرگترها اصلاً هم خوب نیست؛البته ازنظرمادرمان خیلی هم خوب است؛چون مادرمان همیشه آدم کم توقعی هست وهمیشه در همه حال ازما تشکرهم می کند؛وما راهم دربغلش می فشارد وبوسه بارانمان می کند.ولی بابامون وهمینطور(مادر بزرگ وپدربزرگِ هم پدری وهم مادری)همچین چپ،چپ به ما نگاهی تمسخرآمیز می کنند که ما ((ازخجالت آب می شویم و درزمین فرومیرویم))...مثلاً من یکبار روزمادربراش بیسکویت خریدم وخواهر بزرگترم هم یک جفت جوراب وداداش کوچیکِ هم یک نقاشی کشید وبهش دادیم .

خلاصه هر کسی به وسع خودش یا بهتر بگم به اندازۀ جیب خودش خرج می کند. به قول معروف ((هرچقدرپول بدهی آش می خوری)). خب ما هم که حقوق بگیر دولت نیستیم که هر کدوممون پول زیاد داشته باشیم ؛بنابراین چشممون به جیب بابامونه که روزانه به من 500 به خواهرم 1000 وبه داداشم هم 300 تومان می دهد ،که اینهم برمی گرده به کوچیک ،بزرگی ما ،یعنی هرکی بزرگتر بیشتر از بقیه پول نصیبش می شود.واگر هم اعتراضی بکنیم به ما می گویند که شما که فقط دارین درس می خونین مثل خواهر بزرگترتان که به خیاطی نمی روید؟...

خلاصه که سالهایهای بعد هم که کمی بزرگترمی شدیم ،خرجمان بیشتر می شدو می توانستیم هدیه های بهتری بخریم؛بله اینبار من برای مادر روسری وخواهرم یک پیراهن وداداشم هم یک جفت جوراب خریدیم. بابا هم هر ساله برای مادر کالاهای مورد نیازش را می خرید ؛یکبار گاز پنج شعله ،سال بعد به ترتیب سماور زغالی وبعد نفتی،برقی ودرآخر سماور گازی خرید وسال بعد هم یک ماشین لباسشوئی براش خرید؛وگرنه ما که نمی تونستیم این اجناس گران قیمت را براش بخریم؛چون آنموقع است که باید خرج تو جیبی یکسالمان را نخوری کرده وپس اندازش می کردیم تا بتونیم یک قلم از آن جنسها روبراش بخریم که اینهم برای ما بچه ها غیر ممکن بود. بالاخره امسال یکماه جلوتر مانده بود به روزمادر،بابامون به ما پیشنهاد داد که هر چهار نفرمون یعنی ما بچه ها همراه با بابامون پولمان را پس انداز کرده وهمگی برای مادر یک سرویس طلا بخریم که همینطورهم شد. آخه به گفتۀ بابامون ،مادرمون از اول که سرعروسی فامیلها بهش طلا داده بودند ...اوهم مجبور بود برای خرج خونه آنها را بفروشد وبعد از آنهم بابامون آنقدر پول نداشت که براش طلائی بخرد وهمیشه بابامون از این بابت ناراحت هم بود ...ولی مادرمون همانطورکه گفتم آدم پر توقعی نبود وبه این وضع یعنی درآمد کمِ بابامون قانع بود وهیچوقت اعتراضی نمی کرد.

خلاصه روزمادر فرا رسید و وقتی مادرمون هدیه را دید از خوشحالی به گریه افتاد واول ما بچه ها را تک به تک بوسید وحتی آنقدر هول شده بود که بابامون روهم جلوی ما بوسید؛ماهم که تا آنموقع این عمل را از مادرمون ندیده بودیم ؛هم تعجب کردیم وهمه باهم خندیدیم وهر سه تامون ریختیم سر مامان وبابامون وآنها را درآغوش گرفتیم. آنروز درکل دیدنی ترین روز در همان سال یعنی روز مادری بود که ما بچه ها توعمرمون دیده بودیم (یعنی بوسۀ مامان از بابا)اوووووه...خیلی با حال بود...آخه تا آنموقع همچین چیزی رو ندیده بودیم...آخه ما ندید بدیدیم دیگه چه می شه کرد.


برچسب ها: روز، مادر، مبارک، داستان، کوتاه، مامان، مامانی،  

تاریخ : شنبه 26 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مادر فولاد زره )

مادر فولاد زره

منو خانواده ام به تازگی به این محله نسبتاً آرام آمده بودیم.بطوری که دراین محله همسایه هاش مثل همسایه های محلۀ قبلی امان نبودند؛یعنی محلۀ قبلی همسایه ها تو کارهمدیگردخالت می کردندومدام برای هم اشکال تراشی بوجود می آوردند؛ولی دراین محله اصلاً اینطوری نبود. می شد گفت که همسایه ها به کارهم کاری نداشتند و بقول معروف ((هرکی سرش تولاک خودش بود)).

 بطورمثال درهمین محله جدیدمان اگر همسایه ای دزد به خانه اش میزد وصدایش بلند می شد ویا اگرمریضی ناعلاجی می گرفت ودر آخربه مرگ ختم می شد کسی توجه ای به آن نمی کرد؛به قول پدرم که می گفت :((نه به آن شوری شورو نه به این بی نمکی ))نه اون محله خوب بود ونه این محله،خلاصه هفته ها بداین منوال گذشت وروزها به ماه رسید؛سر یکماه که ازآمدن ما به آنجا می گذشت؛یکروزجمعه که منو خانواده ام درحال استراحت بودیم با سرو صدائی که از کوچه به گوشمان رسید؛با تعجب به یکدیگر نگاهی کردیم وگفتیم:تواین محله هیچوقت ازاین خبرها نبود!!...شاید غریبه ای وارد این محلۀ ما شده وباعث سروصدا شده.همینطور هم بود؛بله یه همسایۀ جدید که دیوار به دیوار خانۀ ما بود که تازه همین امروزبه اینجا اسباب کشی کرده وکارگرها مشغول خالی کردن اسباب واثاثیۀ آنها بودند؛ البته خود کارگرها سرو صدائی نمی کردند بلکه خود صاحب خونۀ جدید بودند؛ چه آقاه وچه خانومه مدام سر،کارگرهای بیچاره داد میزدندو دستور میدادند؛آقاه میگفت:های یارو یواشترچه خبرتِ مبلها وصندلیها رواز بغل دیوار آهسته رد کن، نبادا روی دیوارها واثاثیه خطی بیافته وگرنه از پول خبری نیست وباید خسارتشو تا دینار آخر از حُلقومتون میکشم بیرون. خانومه هم از طرف دیگر میگفت:هی مردک یواشتر چته داخل این کارتونها چینی هست مواظب باشید نشکنِ وگرنه شوهرم (( دمار از روزگارتون در میاره)).

خلاصه که یکی آقاه میگفتو یکی خانومه؛تواین هیروویرییه پسر بچۀ تپل مپل که معلوم بود پسر این دو مردو زن هست ومیشه گفت 13 سالش هم هست؛مدام مثل پدرومادرش به این بنده خداها دستور میداد ودستش را هم از دو جیبش بیرون نمی آورد ؛واز این بابت به خودش افتخار میکرد که بالاخره حرفش پیش بزرگترها خریدار داره ؛ولی نمی دانست که آن بیچاره ها از ترس پدرو مادراوبود که هیچی به او نمی گفتند .پسر مدام فریاد میزد که:هوی با توام مرتیکه کوری یا کری نشنیدی بابام چی بهت گفت:مواظب باش،تازه مال بابات که نیست که هی به درودیوار میزنی!!...میخوای منم تو رو مثل کیسه برنج به درو دیوار بکوبمت وخردو خمیرت کنم ببینی چه مزه ای داره؟...چیه چرا اینجوری نیگاه میکنی؟... مثل((اسبی که به نعل بندش نیگاه میکنه شده)) چیه دعوا داری ؟...بیا جلو تا نشونت بدم ((چند مردِ حلاجم)).

چند لحظه بعد تازه نوبت دخترشون که معلوم بود 9 سالش بود با آن هیکل قناس که بدتر از خانواده اش بود از ماشین پدرش با فیس وافاده پیاده شد؛همانطور که دریک دستش عروسک ودر دست دیگرش یک آبنبا تی که از سرش بزرگتر بود وآمد که او هم حرفی زده باشد وگفت: آهای مردک بی سرو پا چرا مامان وبابامو داداشمو با اون چشمهای از حدقه در اومدت اونجوری چپ،چپ نیگاه میکنی؟...مگه((ارث باباتواز  ما میخوای))؟...سرت به کارخودت باشه حواستو جمع کن!!.

بعد اشوه ای آمدو یک لیس جانانه ای به آبنباتش زد وراهش را کشیدو رفت پیش مادرش که حالا در خانه بود وصدای فریادش گوشِ فلک را کر کرده بود؛پدرو برادرش هم از بیرون به سر کارگرهای بیچاره فریاد می کشیدند.

خلاصه که بعد از دو ساعت سروصدا وسخت کار کردن کارگرها کار به پایان رسیدو کمی آرامش به محله برگشت؛البته این موقتی بود ،خدا بداد ما برسد که ازاین به بعد آنها چه سروصداهائی راه بیاندازند!!... حتماًبرای جابجائی اثاثِ شان سر همدیگر دادوهوار راه میاندازند.

مطمئن ام حتماًاز فردا سرو صدای دعوایشان راهم باید تحمل کنیم ؛حالا خدا کنه به همسایه ها کاری نداشته باشند.چون درمحلۀ قبلی امان یک همچین آدمهائی بودند که مثل اینها سرهرچیزی با هم یا با همسایه ها قشقرق بپا میکردند وحسابی محله رو بهم میریختند؛ویا اینکه به همسایه ها می گفتند:چه خبرتونِ دیشب دعواتون بود ؟...دیشب محله رو گذاشتین رو سرتون!!...مردم آسایش از دست شما ندارندو...

درصورتی که خودشن ازهمه بدتر بودندوهیچوقت ایرادهای خودشونو نمی دیدند؛یا اینکه ماهی یکبار همۀ همسایه هاروتو یک صف ردیف میکرد ومیگفت: که چند تا از آقایون محله را از سرکوچه تا ته کوچه باید آشغالهارو در سطل زباله جمع آوری کنند؛بعضی از خانومها هم همه جارو جارو کنندو بقیۀ خانومها هم تمام کوچه را با آب ومایع شوینده بسابندو بشورند؛البته نظافت خوبه ولی نه دیگه اینجوری هرکس یه وظیفه ای داره ؛درستِ ما باید آشغالها رو درسطل زباله بگذاریم ولی بقیۀ کارها وظیفۀ رفتگر محله هست ؛البته فقط جارو کردن نه اینکه آب وشوستشودرکار باشه .

کاشکی خودشان هم دراین نظافت دسته جمعی شرکت می کردند نه اینکه یک گوشه بایستاندو دستور بدهند ونظاره گر بقیه باشند؛ حالا خدا کنه این همسایه جدیدِ مثل اون نباشه وگرنه دیگه کارمون زار میشه خدا به همۀ ما رحم کنه ...دیگه هیچکدوم از خانوادۀ ما تحمل این کارا رو نداریم.ولی فکر میکنم این خانومه که قیافه اش مثل ننۀ فولاد زره که تو فیلم امیر ارسلان نامدار بود باشه ومثل خود اون بدجنس باشه؛ ولی ما باز امیدمون به خداست که اونجوری نباشه.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، مادر، فولادزره، فولاد، زره،  

تاریخ : سه شنبه 8 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش ششم

مهلا-کاشکی می شد یه جوری کمکش کرد،ولی چه جوری خودمم موندم چیکار باید کرد؛تازه از کجا پیداش کنیم؟!!.

مادر-واللا من میدونم کجاست البته همون روز آدرسشو از دوستش (همون دست فروشرو میگم)

پرسیدم البته ممکن دروغ گفته باشه؛آخه اون آدرسیرو که داد تو یه محلۀ پرتی بود که بارها از مردوم کوچه بازار شنید بودم که آنجا محلۀ لاتا وچاقو کشاست که خدایش ترسیدم برم اونجا ؛آخه دختر اونجام جاست که تو رفتی؟!!.

مهلا-خب به پدرش مگفتی یا حداقل به من میگفتین ....خلاصه یه جوری پیداش می کردیم.

مادر-می خواستم به باباش بگم ولی ترسیدم ...میدونی که...خب اون گفته که دیگه تو این خونه کسی حق نداره اسمشو بیاره، وای به اونموقع که بفهمه که من دارم یواشکی اون ،دنبال دختر می گردم معلوم نیست اون وقت چه بلایی سرمنو اون دختر بیچاره بیاره ؟.البته نه بگم ازمردن بترسما ولی ممکن کار دست سپیده بده.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، مهلا، فرار، مادر، زندگی، مرموز،  

تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مادرشوهرناقلا وعروس زرنگ)

صبح روزتعطیل بود ومن هوس کردم بجای نگاه کردن به برنامه های تلویزیون،اینبار به برنامه های رادیو گوش بدم...آنروز یه داستان جالب از رادیوشنیدم که الآن می خوام براتون تعریف کنم.

یکروز یه مادر شوهری بود که تازه برای پسرش زن گرفته بود...و همانطور که همه می دانید درقدیم برای عروسها احترام خاصی قائل می شدند،البته هنوز هم در بعضی مناطق کشورمان هست که برای عروسهایشان احترام قائل شوند...منظورم از احترام اینه که...وقتی عروسی به خانۀ شوهرمی رود...یکسال اول نباید عروس (دست به سیاه وسفید بزند)...یعنی کار نکند وفقط بخوردو بخوابد و...

تو داستان ما هم یه عروسی بود که از این موضوع سوء استفاده کرد سال اول خوردو خوابید وکار نکرد ،سال دوم هم که باردار شده بودو اصلاً کار نکرد وبعد از آنهم که فارغ شده بود باید استراحت مطلق می کرد ،به قول معروف حسابی(پشتش باد خورده بود)تنبل شده بود.

سال سوم هم آنقدر خوردو خوابیده بود که دیگر حسابی چاق وچله شده بود وحتی نای راه رفتن راهم نداشت.

خلاصه همۀ کارهای خانه افتاده بود گردن خواهرشوهر ومادرشوهرش ...این دو هم دیگرازاین بابت خسته شده بودند وتصمیم گرفتند که کاری بکنند؛خواهرشوهر روبه مادرش کردو...

خواهرشوهر:مامان جون چیکار داری میکنی باز جارو گرفتی دست که چی؟!...اینباربذار من جارو کنم...شما خسته می شیدشما به اندازۀ کافی کار می کنید...مثلاً به خرید می رویدو بعد میاید تو خونه وسبزی پاک می کنید ،بعد غذا درست می کنید؟!...نه این درست نیست که تمام کارهای خونه رو فقط شما انجام بدین...

مادرشوهر:نه بابا...توهم به اندازۀ خودت به حد کافی کار میکنی... وقتی من بیرون میروم تا خرید کنم تو اتاقهارو جارومی کنی ؛بعد گردگیری میکنی وبعد هم که من میام خونه تازه به من تو سبزی پاک کردن کمک می کنی وبعدش ظرفهارو می شوری و...

عروس که مشغول نگاه کردن به برنامۀ تلویزیون بود وداشت همانطور تند،تند تخمه می شکست رو به هردو آنها کردو...

عروس:ای بابا شما هم حالا وقت گیرآوردین ...ازجلوی تلویزیون برید کنار دارم سریالمونگاه می کنم...چقدر سروصدا می کنین؟!...اینکه دیگه بحث وجدل نداره...آبجی یه روز نو جارو بکش ...ومامانجون یه روز هم تو جارو کن...تمام...

در این موقع مادرشوهروخواهرشوهر با تعجب وعصبانیت بهم نگاهی کردندو...دیگه حرفی برای گفتن نداشتند وخواهرشوهر جارو را از مادرش گرفت ومشغول کارشد...بله این دو نتوانستند از عروسشان کار بکشند و او(عروس)ازآنها زرنگتربود.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، عروس، مادر، شوهر، زرنگ، ناقلا، کوتاه،  

تاریخ : سه شنبه 30 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مادرشوهر زرنگ وعروس ساده)

یه روز تعطیل دیگه وگوش دادن به رادیوویه نمایش جالب دیگه... که اونهم دربارۀ عروس ومادرشوهربود.

یکروز عروسی میاد پیش مادرشوهرش وبهش میگه: مامانجون میشه چند تا ازغذاهائی که باب میل شوهرم هست وبهم یاد بدی؟...البته من همه نوع غذائی بلدم درست کنم...ولی نمی دونم کدومش غذای مورد علاقۀ شوهرم هست؟!...میشه یادم بدین؟...

مادر شوهر هم هر غذائی را که پسرش دوست داشت به عروسش یاد می دهد وعروس هم در آخر کار که تمام می شد(البته غذا توسط مادر شوهرآماده می شد)میگفت:ای بابا من که این غذارو خودم بلد بودم...

خلاصه که هروز کار عروس همین بود...که از مادرشوهرش سوء استفاده کندو درآخر کار را به نفع خود تمام کند.

یکروز مادرشوهربه عروسش میگوید:اینبار باید خودت با دست خودت غذا برای شوهرت بپذی وکمی هم به قول شما جونا چاشنی عشق بهش اضافه کنی...اول خورشت را اینجوری درست می کنی ...

عروس:آره بلدم بعدش چیکار کنم؟!...

مادرشوهر:حالا نوبت برنج وقتی حسابی پختابکشش می کنی بعد خورشت را لابه لای برنج می ریزی...ودرآخر قبل از اینکه درش را بگذاری یک خشت خام برای خوشمزه وخوش عطر شدنش روی برنج می گذاری ودرش را خوب محکم میبندی...ومیگذاری برنج خوب دم بکشه...

عروس هم طبق گفتۀ مادرشوهرش هرکاری را که بهش گفته شد انجام داد ؛وقتی دیگ برنج را سر سفره آورد...درش را که برداشت همچین بوی بد ازش بلند شد که (نگو، نپرس)چون خشت خام شل شده وتمام برنج پراز گل ولای شده بود ودیگر قابل خوردن نبود...شوهرش بهش گفت:این دیگر چه کوفتیست که جلوی ما گذاشتی...منکه فکر میکنم که سیر هستم ومیلی به خوردن این غذا ندارم و...زن گفت: تقصیر من نیست مادرت گفته اینکارو بکن تا غذا خوشمزه بشه...من از کجا می دونستم که اینجوری میشه!!...

مادرشوهر:آخه پسر جون تو که زنتو میشناسی که خیلی پر ادعاست هردفعه از من می خواست برات غذا درست کنم وخودش هم بهم کمک نمی کردومدام میگفت خودم بلدم و...در صورتی که اصلاًهم هیچی بلد نیست ...وبا این حرفهاش منو کُفری کردو منم تلافیش رو سرش درآوردم...تا اون باشه هی الکی نگه بلدم،بلدم.

هیچی دیگه اونشب غذائی برای خوردن نداشتند ومجبورشدند...مثل قدیمها نون وخربزه بخورند تا سیرشوند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: مادر، شوهر، عروس، ساده، زرنگ، داستان، کوتاه،  

تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(غم فقدان مادر)

گلی گم کرده ام ای مادر من

نمیدانستم که آن گل تو بودی

ای عزیزتر از جانم کجائی؟

ای مادرم تا وقتی که بودی 

چرا قدرت را ندانستم الهی؟

نصیحتهایت را سرزنش به خود میدانستم

صدای دلنوازت را نمی شنیدم

چهرۀ دلربایت را نمی دیدم

دست نوازشگرت را که بروی

سرم میکشیدی حس نمیکردم

ولی اکنون که نیستی در کنارم

حال فهمیدم دلم تنگ برایت

آرزو دارم که روی ماهت را ببینم

آرزو دارم که صدایت را بشنوم

حتی دوست دارم که دست نوازشی برروی سرم بکشی

ولی دیگر آن دستها کجاست؟

آن دل بیقرارت که نگرانم بود کجاست؟

آنکس که همیشه وهمه وقت چه در کودکی

وچه در بزرگی در کنارم بود کجاست؟

دلم برایت تنگست مادردلبندم کجائی؟

دلم هوایت را کرده مادر

دلم هوای بوی تنت را که بوی گل میداد کرده مادر

هنوز احساسم این است

که روی ماهت را ببینم

ولی در این دنیای نامردی بدور است

میدانم که دیگر رویت را نبینم

اما شاید در آن دنیای زرین

حتماً روی ماهت را می بینم

 




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: فقدان، مادر، شعر، دلنوشته، خاص، دل، نوشته،  

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مادر را ببین،دختر را بگیر)

مادر رو ببین دختر رو بگیر

یک نقل قولی از یک پسر جوان 26 ساله ای که داستان زندگیش را برایم تعریف کرد و من برایتان می گویم...همانطور که گفتم یه جوانی آمد پیش منوگفت:یکی از دوستانم شما را به من معرفی کرد وگفت که میتوانید تا حدودی مشکل منو حل کنید...اگه میشه تو روزنامه اتون بنویسید که:آنقدر نگوئید مرد کم است وشوهر گیر دخترا نمیاد...مرد هست ولی کو کار،کو خونه وکو ماشینو،کو خرج عروسیو تشکیلات دیگه ودیگر برای زندگی مجلل که چه عرض کنم حتی برای یهزندگی معمولی هم پول تو دست جونا نیست...چرا راه دور بریم خود من با کلی این درو اون در زدن یه کار گیر آوردم وپول اندکی میگیرم ویه ماشین قراضه هم زیر دستم هست ولی خونه ندارم ولی میتونم یه اتاق برای یه زندگی دو نفراجاره کنم ولی کو دختر نجیبو بساز اونم با این وضعیت زندگی من...هر جا هم که دختر خوب پیدا میکنیم مدتی برای شناخت همدیگر مدتی با هم هستیم وبعد خودش میگه با هم تفاهم نداریم و بهتر جدا شیم....وتازه میفهمیم که خانوم به غیر از من 5 یا 6 تا دوست پسر دیگه داره...ودوباره دنبال دختر دیگری میگردم تا بحال اگه فکرش را هم بکنید تا همین دیروز 22 تا از همین باصطلاح دختر های نجیب پیدا کرده بودم که فهمیدم هر کدامشان برای خودشون یه دوست پسر دارند...فکر میکنم باز هم باید به حرفهای قدیمیها گوش بدهم که میگفتند:(مادرو ببینو دخترو بگیر) دیگه از امروز کار من شده دنبال خانومای مسن میگردم که دختر دم بخت داشته باشه تازه باید اینو هم در نظر بگیرم که قیافه اش خوب هست؟ یا واخلاقش با من جور درمیاد یانه؟ البته اگه بگن آره دختر خوب داریم که هیچ ...منم به اتفاق خانواده میرم خواستگاریش ...ولی شاید بعضی در جوابم بگویند:چیه عاشقمون شدی پس بیا خواستگاریم...و یا بگن:مرتیکه خجالت نمیکشی دنبال ما افتادی من همسن ننه ات ام...از این موی سفیدم خجالت بکش وبعد موهای رنگ شدۀ قرمزش را به من نشان میدهد...وبعد از کلی ریچار بار کردن به من راهشو میکشه ومیره پی کارش خلاصه که دردسرتون ندم چون این چیزها سرم اومده که دارم میگم.

دختر نجیب هم تو این دورو زمونه گیر آوردن خیلی سخت...واینکه با شرایط بد اقتصادی من بتونه کنار بیاد که دیگه نگو..تازه اگرهم که دختر خوب هم گیر بیاد...اونهم با اونهم نازو کرشمه آیا جواب مثبت بده یا منفی؟!...ودوباره (روز از نو روزی از نو).الان هم داره سنم بالاتر میره...وهنوز زن نگرفتم...وبعد مردوم میگن چرا پسر 30 سالش شده وزن نگرفته ...حالا شما بگوئید من چیکار کنم ومشکلات جونائی مثل منو کی حل میکنه؟!...آیا باید دنبال مادراشون باشیم یا دختراشون...یا اصلاً بهتر تا ابد مجرد بمونیم فکر کنم درد سرش کمتر باشه.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مادر، دختر، ببین، جوان، عروسی، بگیر، مثبت،  

تاریخ : پنجشنبه 23 اسفند 1397 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات