کوچه محله ی ما

قسمت چهاردهم

کوچه محله ما

زندگی آنها با خوبی وخوشی شروع شد وهمانطور که آن دو

جوان گفته بودند بعد از دو سال در شرکت پدرشان شروع به کار کردند.

دراین مدت بیتا وبهاره هم مدرکشان را گرفتند وآنها هم در یک

شرکت خصوصی مشغول به کار شدند.

منهم که لیسانس پزشکی ام را گرفتم ودر حال حاضر26سالمه و ازدواج هم نکرده ام وپدر خوانده ام هم برایم یک مطب شخصی گرفت وهنوز هم دارم درسم را ادامه میدهم در همان رشته(مغز واعصاب)(فوق لیسانس)بنابراین صبح ها را درس میخوانم وعصرها در مطب خود هستم .خدا راشکر بیمارانم هم کم هستند.

حتما پیش خود میگویید این دیگه چه وضعیشه،اگر هر کس دیگری بود میگفت:خدا کنه مریض هام زیاد بشوند تامن بتوانم کسب درآمد کنم.

ولی من هدفم اینه که می خواهم به مردم جامعه ام که به من نیاز دارند کمکی کرده باشم تا سلامتی شان را بدست آورند.درست که درآمدم کم میشود  ولی ارزش اینو داره که ببینم مردمم در سلامت کامل بسر میبرند؛چون هر چی که باشه ما دکترها اولش قسم پزشکی میخوریم که جز به سلامت مردم به منفعت خودمون

فکر نکنیم ولی متاسفانه هنوز هستند کسانی که به نفع خودشان عمل میکنند این کار از انسانیت بدوره امیدوارم روزی برسه که

که پزشکان ما به این نتیجه برسند که اولین کارشان این باشد که جان مردم برایشان با ارزش بشود.

همانطور که جامعۀ مان درحال پیشرفت وترقی است وپیش بسوی تکنولوژی میرود والبته برای اینکه از تکنولوژی بالایی

برخوردار باشیم باید از خیلی چیزها چشم پوشی کرد مثلا اگر میخواهیم هوا وآب سالمی داشته باشیم باید خیلی چیزها را رعایت کنیم...مثلا همین کارخانه ها و دود همین ماشینها و

هزاران وسائلی  که باعث آلودگی هوا میشود واین هروز در جامعۀ ما رو به افزایش است وهمین امر روی اعصاب وروان

همۀ ما تاثیر میگذارد واین باعث تاسف است.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، کوچه، محله، ما، جوان،  

تاریخ : پنجشنبه 12 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت دوازدهم

بعد از آن به اتاق پدر رفتیم وسائل اتاق همانطور دست نخورده مانده بود تواتاقش یک کتابخانۀ کوچک قرار داشت منو خواهرام

کتاب ها را برداشتیم وداخل کارتن گذاشتیم و وسائلی که مربوط به پدر بود وخیلی هم براش مهم بود دریک کارتن دیگر گذاشتیم

و وسائلی هم که مربوط به مادر میشد جداگانه در یک کارتن دیگر گذاشتیم.

بعد به اتاق من وبعد از آن هم به اتاق خواهرام رفتیم وهر کداممان وسائلی که فکر میکردیم برایمان مهم است برداشتیم.

بعد نوبت به آلبوم ها رسید به بیتا وبهاره گفتم:آیا شما پدرو مادرو هم یادتون میاد؟!بیتا گفت:من که خیلی کم اونارو به یاد میارم ...چون آنموقع ما 5 ساله بودیم. وبهاره هم گفت:منم چیز

زیادی یادم نمیاد...ولی خیلی دوست داشتم یه خاطره ای از اونا

به یاد بیارم.

منم درجواب بهشون گفتم: ناراحت نباشید...عکسهاوفیلمبرداری که اونا ازمون کردند هست تا اونجایی که یادم میاد فیلم خانوادگیمون توکشوی میز پدر بود الان میرم میارمش بعد رفتمو

اونو آوردم و گفتم میریم خونه و اونو میبینیم الان وقت نداریم باید زودتر اثاثیه لازمه رو جمع کنیم.

بالاخرهم ما ، عمو جواد وفرشید پدر خوانده ام همانطور که همه توافق کرده بودیم خانه واسباب واثاثیه اش را به یک فرد نیازمند دادیم

 وآن بندۀخدا هم چقدر خوشحال شدو دعامون کرد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، اتاق، کتاب، کوچه، محله، ما،  

تاریخ : سه شنبه 10 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت یازدهم

من در ادامۀ حرفم گفتم:یادم میاد مادرم خیلی طلا دوست داشت

او میگفت:اول زندگیمان که مستاجر بودیم هر ماه برای دادن اجاره خانه یکی از طلا هایم را می فروختم...وپولش را به پدرت می دادم ... تا روی پولی که از اداره اش می گرفت بگذارد تا به صاحب خانه بدهد... وتا آخر برج هیچ پولی نداشتیم که شکم مان را سیر کنیم ومجبور می شدیم که هر روز به خانۀ مادرشوهرم برویم ...

منم میگفتم:خب شما که پول نداشتین پس چجوری طلا خریدین؟!

اونم در جواب میگفت: سر خرید بازار پدرت یکمی پول پس انداز کرده بود ویه گردنبند،یه گوشواره و....خریدیم بعد هم تو عروسی... فامیل ها به من یه زنجیر طلا ،یه النگو ،4تا انگشترو2سکۀ طلا به من دادند...ولی حالا چی... حتی دریغ از یه انگشتر...

دیگه پدرم نتوانست برایش طلا بخرد واو حتی برای خرید خانه هم از دوست و آشنا پول قرض کرده بود ...که آنهم خدا را شکر توانست با پس اندازی که مادرم کرده بود تمام بدهیش را بدهد... خلاصه بعد از بیست سال مستاجری... صاحب این خانۀ 50 متری شدیم... وبعد از آن هم یه ماشین پیکان دست دوم خرید که همش تند،تند خراب می شد و سر از تعمیرگاه در می آورد و ...بعد هم آن حادثۀ کذایی پیش آمد و آنها ما را تنها گذاشتند ورفتند... وبقییه رو هم که خودتان بهتر می دانید...

پدر خوانده ام همانطور که اشک در چشماش حلقه زده بود گفت:

بهروز جون ناراحت نباش منو فریده هرکاری برای خوشحالی شما میکنیم دیگر فکرش را نکن...هر وقت خواستی بگو تا ببرمت خانۀ پدریت...

منم گفتم :همین حالا...چطورِ؟!...او هم قبول کرد وما آمادۀ رفتن به آنجا شدیم.

وقتی به آنجا رسیدیم انگار که خاطرات بچگیم زنده شد وتمامش مثل یک فیلم سینمایی جلوی چشمم نمایان شد.اول پدرم را به یاد

آوردم که یه گوشۀ اتاق نشسته بود وداشت تلویزیون نگاه میکرد

بعد به آشپزخانه رفتم ومادرم را به یاد آوردم که داشت آشپزی میکرد....وبعد خودم را به یاد آوردم که مشغول مشق نوشتن بودم ...وبعد دو خواهرم را به یاد آوردم که هردو باهم وارد اتاقم میشدند ودفتر مشقم رو پاره میکردند...ومن با عصبانیت

دنبال آنها میدویدم ...وآنها پشت مادرم قایم میشدند ...ومادرم هم

از اونا دفاع میکرد...ومنم چاره ای جز این نداشتم که اونا رو

ببخشم. در این فکرها بودم که فرشید مرا صدا کردوگفت: بهروزجون بیا اینجا عمویت آمده ...چی شده چرا ماتت برده

...تا من با عموت صحبت میکنم ...شما هم به کارتون برسید.

منو خواهرام اول به اتاق مادرم رفتیم تا آنجا که یادم میاد،مادر یه دفتر خاطرات داشت که اونو تو کشوی دراورش قایم میکرد

وما حق نداشتیم به دفترش دست بزنیم بقول خودش این خاطرات محرمانه اش در آن ثبت شده وهیچ کس نباید از آن خبردار شود

و وقتی هم که او یواشکی میرفت تو اتاقش میرفت سراغ دفتر خاطراتش ،و وقتی که آن را آهسته برای خودش می خواند بعضی موقع ها اشک میریخت وگاهی می خندید ومنم که پشت در وایساده بودم ویواشکی داشتم او را نگاه میکردم  و بعضی موقع ها هم بقول معروف فضولیم گل میکردو وقتا ای که مادرم در آشپزخانه بود یواشکی میرفتم تو اتاقش وتا میخواستم دفترش را باز کنم وبخوانم ،نمی دونم از کجا میفهمید وبقول معروف زود میومدو مچمو میگرفت خلاصه که هیچ وقت نتونستم دفترشوبخونم...ولی حالا دفترش جلوی روم بود،انگار دو دل بودم که بخونمش یا نه...که بیتاو بهاره گفتند چرا معطلش میکنی

زود باش بخون دیگه...باحرف اونا یه کمی دلم قرص شد وبقول

معروف دلو زدم به دریا ودفترشو باز کردم وخوندم.

مادرم تودفترش بیشتر از خاطرات کودکیش گفته بود،بعد هم از

خواستگارها ی که برایش آمده بود،بعد از ازدواجش با پدرمان،

بعد هم ازروزهای خوش  وسختیهایی که تو زندگی برایشان پیش آمده و....  

باخواندن آن منو خواهرام هم خوشحال شدیمو هم ناراحت، خوشحال به خاطر خوشی که داشتند مثل خانه ویا ماشین خریدن

ویا برای تولدما بچه هاو.... آنموقع ها که ما نبودیم وآنها وقت بیشتری داشتند که به گردشو تفریح شان برسندو چقدر شاد بودند ودر آخر گفته بود واینو زیاد تاکید کرده بود که اگه بچه ها نبودند آنها چقدر زندگی شان پوچو بی معنی میشد واز این بابت خدا را شکر میکردند که با وجود بچه ها هنوزهم شاد هستند (البته آنموقع که زنده بودند) .




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، ناپدری، کوچه، محله، ما،  

تاریخ : دوشنبه 9 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت هشتم

زهره امراه نژاد

بعد از یک سال که از فوت پدر ومادرم می گذشت ما دل تنگشان شده بودیم وبعد عمو وبقیه تصمیمشان را عملی کردند ومنودو خواهرم رو فرستادند پرورشگاه ،وضعیت آنجا را هم

که همه میدانند که چگونه است(دخترها وپسرها )از هم جدا میکنند واین دبارۀ ما هم صدق میکرد.

اوائل خیلی برایمان سخت بود ولی به مرور زمان برایمان عادی شد وتو این مدت فامیلها به ما سر میزدند که مثلا خودشان ما کم و کثری نداشته باشیم.

آن موقع که تازه به اینجا آمده بودیم(پرورشگاه)،پسرهایی که از من بزرگتر بودند مدام سر به سرم میذاشتن،بقول خودشون هر چی باشه پیشکسوتاً دیگه وحرف اول وآخرو اونا میزنند وما هم بدون چونو چرا باید قبول کنیم وهیچ اعتراضی هم نباید بکنیم وگرنه تیکه بزرگمون گوشمونه....من همیشه نگران دو خواهرام

بودم که نکنه دخترهاهم اینجوری باشند...خدا...خدا میکردم که بلایی سرشون نیاد...وقتی که برای بازی به حیاط میرفتیم ازشون میپرسیدم که مشکله خاصی ندارند ،اوناهم میگفتند: نه دخترا کمتر مارو اذیت میکنند... وچیز مهمی نیست خودمون حلش میکنیم...با این حرف کمی خیالم راحت میشد ولی باز نگرانشان می شدم... هر چی باشه من برادر بزرگتر بودم وباید مواظبشون می بودم... آخه اونا تنها یادگار پدرومادرم بودند.

از آنموقع تا به بعد... چندین خانواده برای دیدن بچه ها به پرورشگاه میآمدند ...اولا فکر میکردم که آنها خانوادۀ بچه ها

هستند ولی اینطور نبود... بلکه برای سرپرستی از بچه ها میآمدند

وهر کدام از آنها را میخواستن با خود میبردند وکاری هم به این

نداشتن که ممکن این بچه ها با هم یا دو به دو باهم خواهرو برادرباشند...واینجوری بود که برادرها وخواهرها از هم جدا میشدند ومعلوم نمی شد که آیا در آینده همدیگرو میدیدند یا نه...ولی بعضی از بچه ها به ندرت پیش میآمد که با هم انتخاب

شوند...بعضی مواقع بود که وقتی پدرومادری به آنجا میامد من یواشکی پشت سر آنها راه میافتادم تا ببینم آیا دو خواهرم را

انتخاب میکنندیا نه؟... ولی هر بار به خیر می گذشت .

ولی یکباردیدم یک آقا وخانوم جونی آمدند پیشه مسئول پرورشگاه واوهم آنها را برد تو قسمت دخترها،منم طبق معمول یواشکی دنبال اونا راه افتادم تا ببینم آخر چه میشود؟...من همانطور که پشت در وایساده بودم وداشتم به حرفها شون گوش میدادم ،شنیدم که خانوم حکمتی گفت:والا از شما چه پنهون این دو تا قضیه شون با بقیه فرق داره ایندو هم دوقلواند وهم یک برادر بزرگتر هم دارند... که خیلی هم شره و نمی گذاره که کسی آنها را از هم جدا کنه ...خلاصه که این سه تا باهمند واینا تا وقتی باهمند خیلی آرومند... ولی خدا نکنه اگه کسی بخواد اونا رو از هم جدا کنه...اوندفعه وقتی خواستن خواهرای پسر رو ببرند همچین قشقرقی به پا کرد که نگوو نپرس...البته نمی خوام با این حرفا بترسونمتون ولی بهتر که از اول این مسئله حل شود که بعد نگین چرا به ما  نگفتین...از آن موقع به بعد همۀ بچه ها از اونا پیروی میکنند...و از اونا سر مشق میگیرند وما هم مجبوریم که دیگه خواهروبرادرهارو از هم جدا نکنیم.

آنگاه آن زن ومرد جوان باهم مشورت کردند وتصمیم گرفتند که

مراهم از نزدیک ببینند وبا من صحبت کنند...خانوم حکمتی به آنها گفت:الان صداش میکنم.

-آقا بهروز بیا تو...ومنم که اسم خودمو شنیدم فوری آمدم تو.

خانوم حکمتی به آن زن و مرد رو کرد وگفت: چرا تعجب کردین ...این بچه کارش همین هر وقت کسی برای انتخاب فرزندی به اینجا میاد فوری پشت سرشون راه میافته تا اینکه مبادا کسی بخواد خواهراشو ازش بگیره ...خلاصه که جنجال به پا میکنه.

البته بچۀ بدی نیست... فقط نگرانه خواهراش امیدوارم که از دستش ناراحت نشید.

آن دو بامن صحبت کردند آنها بسیار مهربون وخوش برخورد بودند...حتی از پدر ومادرمون هم مهربونتر بودند...خلاصه که هرچی ازشون بگم کم گفتم ...نمیدونم شما به شانس اعتقاد دارید؟!

ولی من قبلا به شانس اعتقاد نداشتم ولی حالا بهش اعتقاد پیدا کردم البته با دیدن ایندو زوج مهربان اعتقادم دو برابر شد...

آخه از آن موقع که مامادربزرگ وپدربزرگ وهمینطور مادر وپدرمو از دست دادم خیلی احساس بد شانسی ویا بدبختی میکردم... وهمیشه فکر میکردم حتما پیشونی نوشتم اینجور رقم زده شده ...بعدها فهمیدم که این خودمان هستیم که سرنوشتمونو

میسازیم به تقدیرمان بستگی ندارد برای همین من هم تصمیم گرفتم که زدگیمو تغییر بدم.

خلاصه که این دو زوج جوان ما سه تارو به فرزندی قبول کردند...یک هفته طول کشید تا آنها مراحل قانونی فرزند

خواندگی راطی کنند... وبعد آنها آمدندو ما را از آنجا بردند وما هم هرکدام با  دوستان صمیمی خود خدا حافظی کردیم وبه اتفاق پدرو مادر جدیدمان از پرورشگاه خارج شدیم ...جلوی در یه ماشین شیک شاسی بلندمشکی رنگ که اسمش را نمیدانستم چی بود وایساده بود... منو دوخواهرم مثل ندید بدیدا دور ماشینو گشتیم

بعد من رو کردم به پدر جدیدم وگفتم:این...مال...شماست؟!

او با اشارۀ سر ولبخند کوتاهی گفت:البته چی شد اگه خوشتون نیومد عوضش کنم ...من که کاملا گیج شده بودم به تت پت افتاده بودموگفتم: نه...اینچه ...حرفیه ...از سر ما هم زیاده.... البته... ببخشید که...اذحار نظر کردم...منو چه به... این کارا...بازم عذر خواهی میکنم.

مادر جدیدمان گفت: این چه حرفیه چقدر تو ازما عذر خواهی میکنی اینجوری ما معذب می شیما!.

بعد سوار ماشین شدیم تا حالا تو عمرمون سوار همچین ماشینی نشده بودیم...انگار که رو ابرا سوار بودیم چه کیفی داشت.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جنجال، کوچه، محله، ما، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 6 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت هفتم

کوچه محله ما

جعفرآقا رفت تو حیاط ...من از پشت پنجره به او نگاه میکردم،

او با مبایلش با کسی تماس گرفت وچند دقیقه ای مشغول صحبت بود وکمی ناراحت بنظر میرسید وبعد از اینکه تلفن را قطع کرد زنش را صدا کرد وهردو مشغول صحبت شدند؛از قیافۀ اقدس خانوم مشخص بود که خبر بدی شنیده وناراحت ومتحیر شده بود؛ پیش خودم گفتم: نکنه از پدرومادرم خبر بدی شنیده نکنه...

شوکه شده بودم پاهام حس نداشت وگرنه زود میدویدم تو حیاط وازشون میپرسیدم؛به هر زحمتی بود از جام پاشدم وآهسته بطوری که رو پاهام بند نبودم خودم را به حیاط رسوندم ،ناگهان

آندو متوجۀ من شدند مونده بودند چجوری موضوع را به من بگویند.

خلاصه که پدرومادرم تو اون تصادف لعنتی ...ازدست رفته بودن دیگه منو خواهرام یتیم شده بودیم... چیزی بدتر از این دیگه نمیشه.

***

همۀ فامیل برای مراسم خاکسپاری پدر ومادرم آمدند؛بعد از7

روز همه به خانه های خود برگشتند،جزء عمووخانومش وخاله وشوهرش وپدر بزرگ،آنها چندروزی پیش ما ماندند.

بهاره وبیتا خیلی بیتابی میکردند ولی من که بزرگتر از آنها بودم

سعی میکردم که با این وضعیت اسف بار که پیش آمده کنار بیام

وسعی میکردم دو خواهرم را هم آروم کنم ...آنها هر شب کنارمن میخوابیدن ...آنها فکر میکردند که ممکن منم اونا رو تنها بزارمو برم...ولی اونا نمیدونن که من بدون اونا میمیرم حتی نمی خوام لحظه ای از جلوی چشام دور بشن چه برسه که

بخوام اونا روترک کنم ...اصلا فکرش هم برام عذاب آور.

خلاصه که قرار شد پدر بزرگ هم با ما زندگی کند آن هم در خانۀ ما...به این صورت که هفتۀ اول خاله ام پیش ما بماند(چون

من باید درسم را تمام میکردم ونزدیک آخر سال بود وبه من انتقالی نمیدادند؛پس بنابراین ما نمی تونستیم که هر دفعه به خانۀ یکی از اقوام برویم ،همانطور که گفتم همۀ آنها در شیراز بسر میبردند وما درتهران بودیم) خلاصه که هفته های بعد نوبت عمو،عمه ها،دایی ها وخاله ها میشد که از ما نگه داری کنند...

مخصوصا پدر بزرگ که مریض حال هم بود وباید مدام دارو مصرف میکرد واگر هم حالش بد میشد باید او را به بیمارستان می بردند.

پدر بزرگ بعد از فوت مادر بزرگ وهمچنین مادر وپدرم که با فاصلۀ کمی از هم بود،دچار قلب درد شدید شد که آن هم آنقدر گریه وزاری کرده بودکه منجر به سکته قلبی شد ودکترها تاکید کرده بودند که نباید او را تنها بگذارند...تازه بعد از مدتی که از فوت خانواده ام میگذشت ،پدر بزرگم حالش بدتر شد با اینکه همۀ بچه هاش به نوبت هر کدام مواظبش بودند... او به مریضی آیزایمر هم دچار شد... به حدی که هیچ کس رو هم نمی شناخت و روز بهروز حالش بدتر میشد... بالاخره پدربزرگ رو تو بیمارستان بستری کردند...بعد از یک هفته پدر بزرگ مان هم دیگر دوام نیاورد واو هم مارو تنها گذاشت.

مراسم پدر بزرگ هم به خوبی انجام شد.نمیدانم  چه شد که  اقوام تصمیم گرفتند که ما را به پرورشگاه بفرستند،با اینکه تا آنموقع مخارج ما به عهدۀ عمویم بود که او هم خودش گفته بود که از حقوق پدرمان خرج مان را میدهد...اینطور که عمو برام گفته بود ...که بعد از فوت پدرتان من موضوع را برای رییس ادارۀ پدرتان توضیح دادم وآنها هم حدود یکماه حقوق پدرتان را قطع کرد ...بعداز طی مراحل اداری(قانونی) قرار شد هر ماه

حقوق پدرتان را به حسابتان بریزند وتا وقتی که ازدواج نکردید

ویا ادامۀ تحصیل میدهید این امر پابرجاست ودرغیراین صورت

حقوق تان قطع میشود.

خلاصه که هر ماه حقوق پدربه عمو داده میشد اوهم تمامش را خرج منو دو خواهرم میکرد...خدا را شکر که خانه برای خودمان بود ومثل بقیۀ فامیل ها اجاره نشین نبودیم...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، اجاره، نشین،  

تاریخ : پنجشنبه 5 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت ششم

فردای روز چهلم ،قرار بود پدر ومادرم به خانه برگردند وآن روز با خوشحالی بسیار از مدرسه به خانه برمیگشتم یه مقدار

هله هوله برای دو خواهرم گرفتم  وزود به خانه آمدم ؛دیدم طبق این سه روز اقدس خانوم پیش دو خواهرم وداشت غذای آنها را

میداد وغذای مرا هم بهم داد وبعد از شستن ظرفها دوباره بهم گفت:من میرم خونمون کاری داشتی صدام کن جلدی میام ...بعد رفت.

آن روز تا عصر منتظر پدر ومادرم بودم انگار آنها کمی دیر کرده بودند خیلی دلم شور میزد زود رفتم سر تلفن ویه زنگ به خاله ام زدم و او گفت: نگران نباش آنها همین امروز ساعت 6 را افتادند ،شاید ماشینشون خراب شده باشه یا....چمدونم شاید پدرت میخواد تو راه یه استراحتی بکنه... نگران نباش خلاصه تا ساعت 5 یا6 عصرمیرسن الان ساعت5/5  اگه دیر کردند یه زنگ به من بزن تا پی گیرش بشم؛بعد خداحافظی کردو گوشی رو قطع کرد.بعد شروع کردم به درس خواندن اصلا حواسم به درسم نبود فقط میخواستم وقت بگذره همش چشمم به ساعت بود.

یهو نیگاه کردم به ساعت دیدم 5/6 شده وهنوز از پدر ومادرم خبری نبود؛زود رفتم سراغ تلفن وبه خاله زنگ زدم  واو هم نگران شده بود ولی طوری صحبت کرد که مثلا من ناراحت نشم گفت:باشه همین الان با پلیس راه تماس میگیرم وبعد بهت

اطلاع میدم نگران نباش پیداشون میکنیم.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که با صدای زنگ در از جام پریدم وبا خوشحالی بطرف در رفتم؛وقتی درو باز کردم دیدم اقدس خانوم پشت در  با بی حوصله گی سلامی کردم  وتعارفش کردم که بیاد داخل.اقدس خانوم بهم گفت: الان خاله ات بهم زنگ زد...  گفت که بیام پیشت تنها نباشی...انشاالله که پدرو مادرت صحیح و سالم میان پیشتون ...فکر میکنم خودش هم که این حرفو زده بود خیلی مطمئن نبود میدونم اینو برای دلخوشی من گفته بود.

یک ساعتی گذشت ناگهان صدای زنگ تلفن به صدا درآمد.منو اقدس خانوم سراسیمه بطرف تلفن دویدیم واقدس خانوم تلفنو برداشت وبا کسی که آ ن طرف خط بود صحبت کرد؛ ازحرفاش چیزی متوجه نشدم گه گداری میگفت:(بله ...اِ...اوه...چی...نه...

باشه ...یه کاریش میکنم ...)وبعد با بغضی که گلوشو گرفته بود به من نگاه کرد نمی دونست چجوری موضوع رو بهم بگه ،بعد از کلی کلنجار با خودش رو کرد و بهم گفت:چیزی نیست البته ...هنوز مشخص نشده...داشتم با خاله ات حرف میزدم...پلیس راه به خاله ات گفته در ساعت 2 بعد ازظهرتو جادۀ شیراز- تهران دو ماشین یکی پیکان ودیگری پراید بوده... که دو کشته وسه مجروح داشته... که آن هم به سبب خواب آلودگی رانندۀ پیکان صورت گرفته ...وپلیس از خاله ات خواسته که شمارۀ پلاک ماشین مربوطه را اعلام کنه... ولی خاله ات که بلد نبوده ...بنابراین قرار شده که خاله ات وشوهرش به بیمارستانی که مجروح ها را انتقال داده بودند بروند... تا فرد مورد نظرشان را شناسایی کنند وقرار شد که بعداً به ما اطلاع بدن ...آخه اونها رو به نزدیک ترین بیمارستان آن شهر بردند... که فاصلۀ آن از شیراز دور است تا به اونجا برسند ..کمی طول میکشه...نگران نباش اگه چیزی بشه اونا به ما اطلاع میدند...خدا کنه که چیزی نباشه ...کاری از دست ما ساخته نیست جزء دعا کردن.با شنیدن این حرفها یهو از حال رفتم وقتی چشم باز کردم توی اتاق خودم روی تختخواب دراز کشیده بودم... ودیدم جعفرآقا بالای سرمه سریع فریاد زد: زود باش بیا خانوم پسر بهوش اومد... واقدس خانوم زود اومد بالا سرم وهردو یکصدا گفتند:حالت چطور خوبی؟مارو ترسوندی ! چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی ؟هنوز که اتفاقی نیوفتاده...

من گفتم:ازپدرو مادرم چه خبر؟راستی بهاره وبیتا کجا هستند؟!

اقدس خانوم گفت:نگران نباش تو به فکر خودت باش تا زودتر

خوبشی...جعفر آقا گفت: دِکی این چه کاریه که تو میکنی هی زرتو،زرت غش میکنی؛فردا تو زندگی میخوای چیکار کنی حتما تا به مشکلی برمخوری زود غش میکنی... یکم مرد باش ...این کار آدمای ظعیف ...تو دیگه واسه خودت مردی شدی ...

بعد اقدس خانوم شروع کرد به نصیحت کردن من وگفت:آخه پسر جون تو فکر نکردی... این دوتا (بیتا وبهاره) با این کار تو چقدر نگران میشن... تازشم این بنده خداها چشم امیدشون (بعد از خدا وهمینطور پدرومادرت) به توست... تازه اونا چه گناهی کردن که کوچیکتر از تو هستن... منم گفتم :آخه من چه گناهی کردم که برادر بزرگتر هستم ...وهمۀ این سختیها رو باید تواین سن کم تحمل کنم ...بخدا منم آدمم... بالاخره یه جاهایی هست که آدم کم میاره ...بعد شروع کردم به گریه کردن.

دراین موقع بود که جعفر آقا اومد پیشم ودست نوازشی رو سرم

کشید .من یهو انگار که دنبال یه بهونه ای بودم ،خودمو تو بغلش

انداختم وهای ،های شروع کردم به گریه کردن .




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : چهارشنبه 4 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت پنجم

کوچه محله ی ما زهره امراه نژاد

38 روز از فوت مامان بزرگ میگذشت وتو این مدت پدر بزرگم از تنهایی ودوری از مامان بزرگم ،از بس غصه خورده بود سخت مریض شد مرضی اش آنطور که دکترها گفته بودند(آیزایمریا فراموشی هاد) که آن هم اگر ادامه پیدا میکرد ممکن بود به عواقب بدترو خطرناکتری دچار میشد؛بنابراین باید بیشتر مواظبش باشیم.

تو این مدت پدر بزرگ به خانۀ ما آمده بود .روز 38 پدر بزرگ به همراه پدر ومادرم برای شب چهلم مامان بزرگم  به شیراز برگشتند وما را با خودشان نبردند چون من باید به مدرسه میرفتم وچون کسی هم نبود که از مانگه داری کنه مامانم ما رو به زنه همسایه که اسمش اقدس خانم بود سپرد وقرار شد فردای مراسم چهلم به خانه برگردند.

تو این دو روز اقدس خانم از صبح میومد پیش دو خواهردو قلوم (بیتا،بهاره)...ومن هم که صبح ها تا ظهر مدرسه بودم و وقتی هم که میومدم خونه دو خواهرم فوری میومدن ومیپریدن بغلم منم که خسته بودم ولو میشدم رو زمین و شروع میکردیم به خندیدن که با صدای ما اقدس خانوم  از تو آشپزخونه اومد تو وقتی ما رو تو اون وضع دید اونم شروع کرد به خندیدن....زود باشین بچه ها سریع بیاین ناهارتونو بخورین من الان هزارتا کار دارم الان اصغر آقا میاد خونه ومن ناهار درست نکردم ؛وما هم به حرفش گوش میدادیم تا اون بنده خدا هم بتونه به زندگیش برسه وبعد که ظرفارو شست رفت خونه اش ودوباره شب میومد برای ما شام درست میکرد ومیرفت وآنوقت بود که اصغر آقا میومد و تا صبح پیش ما میموند تا ما نترسیم؛ تازه اونوقت بد بختی ما شروع میشد چون اصغر آقا موقع خواب با صدای بلند خورو پف میکرد ونمی ذاشت که ما بخوابیم. صبح که شد باصدای ایشون از خواب بیدار شدیم ...پاشین تنبلا بوین نمازتونو بخونین  تا آفتاب نزده .ما هم خسته وخواب آلود جواب دادیم:سلام صبح بخیر ولی ما که نماز بهمون واجب نشده .ناگهان جعفر آقا با صدای بلند داد زدو گفت: خب که چی بچه باید از بچگیش عادت کن که زود نمازشو بخونه تا وقتی به سن تکلیف رسید بهونه تراشی نکنه...منو خواهرهام مثل فنر از جا پریدیم ورفتیم وضو گرفتیم وزود آمدیم،البته من چون کمی بزرگتر از خواهرهام بودم وضو گرفتن ونماز خوندنو از مامان بزرگم یاد گرفته بودم

ودو خواهرهام هم ازمن تقلید میکردند...

جعفر آقا گفت:زود باشید دیگه بیاین اینجا کنار من وایسین؛ بعد

روبه خواهرهام کرد و گفت:شما دخترها پشت سر ما وایسین منو آقا بهروز هم جلو  وهر چی من خوندم شما هاهم تکرار میکنید،دیگه سوال نکنید شروع کنید....

همان موقع به یاد مامان بزرگم افتادم که چجوری با مهربانی به

ما وضو گرفتن و یاد میداد،یا چطوری سر نماز وای  میستاد ونماز رو خیلی شمرده وآروم برای ما میخواند وما هم با خوشحالی بسیار پا به پای او نمازمان را میخواندیم...

نماز که تموم شد تازه جعفر آقا رفت سراغ رادیو وقتی روشنش کرد صدای نوای شیر خدا به گوش رسید وخودش شروع کرد به ورزش کردن وما را هم مجبور کرد که هر کاری او میکند انجام دهیم ،اولش یکم برامون مشکل بود چون ما هیچوقت عادت نداشتیم بعد از اینکه از خواب بیدار شویم شروع کنیم به

وَرجه ،وُرجه کردن خلاصه که نیم ساعتی ورزش کردیم وکم حالمون جا اومد دراین موقع بود که اقدس خانوم سر رسید و گفت: بچه ها دیگه بسه تا شما  برید صورتتونو بشوریدو بیاین

منم صبحونرو آماده میکنم ،آقا بهروز زود آماده شو که باید مدرسه الان دیرت میشه ها ...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: کوچه، محله، ما، سریالی، داستان، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : سه شنبه 3 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت سوم

زهره امراه نژاد

بنظر من بچۀ اول بودن خیلی درد سر داره آخه من 9 سالمه ودو خواهر دو قلوم 5 ساله هستند وکاری از دستشان بر نمی آید ومعمولاً همۀ کارهای اونا می افته گردن من ؛ مثلاً تمیز کردن اتاقشون و....فقط اونا جزء نق زدن ومسخره کردن من چیز دیگه ای بلد نیستن ومن هم چاره ای جزء گذشت کردن از خطا هایشان نداشتم ؛آخه اونا وقتی کار بد میکردن آنقدر مظلومانه به طرف نگاه میکردن که آدم دلش به رحم میومدو اونا رو میبخشید.

***

یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم،طبق معمول زنگ در رافشار دادم بعد از کمی معطلی در باز شد با دیدن خاله ام تعجب کردم گفتم: سلام شما اینجا چیکار میکنید؟!.

دیدم اشک تو چشماش جمع شد وزود برگشت تا من اشکاشو نبینم و گفت:هیچی بهروز جون چیزی نشده،وزود رفت تو اتاق من هم دنبالش رفتم...مادرم گوشۀ اتاق کز کرده وبه جایی خیره شده بود واشک کوشۀ چشمش خشک شده بود ،گفتم :مامان چی شده چه اتفاقی افتاده؟چرا کسی چیزی به من نمیگه؟چرا ساکتین آخه یکی یه چیزی بگه؟!...مادرم با صدای من بهم نگاه کرد وزد زیر گریه،گریه امونشو بریده بود...من که کاملآ گیج شده بودم به اطرافم نگاه کردم ؛دیدم چند تا از زنهای همسایه آنجا بودن وداشتن به مادر دلداری میدادند و تسلیت گفتند وبعد یکی،یکی خداحافظی کردند ورفتند؛من که خیلی شوکه شده بودم نمی دونستم چیکار باید بکنم؛از پنجره به حیاط نگاه کردم،دیدم پدرم وچندتا از مردهای فامیل ،همسایه ها با هم گرم صحبت بودند؛سریع به حیاط رفتم و موضوع را از پدر پرسیدم اوگفت:

خودت که بهتر میدونی مادر بزرگت دو ماه که بیمارستان بستری بود اون هم به علت سکتۀ قلبی اون همون دیشب ...اونقدر ناراحت بودم دیگه چیزی نمی شنیدم وپاهام شل شدو غش کردم؛ وقتی چشمو باز کردم دیدم تو اتاق خودم هستم ومامانم بالای سرمه وداره آب میپاشه توصورتم...مادرم گفت:

مادر خوبی ...تو که منو نصف جون کردی...من نمیدونم مواظب تو باشم یا به عذا داری مامانم برسم...

یهو به فکر مامان بزرگم افتادم؛یاد صورت خندونش ،مهربونیاش،دلواپسیاش دل سوزیاش....خلاصه هر چی ازش بگم باز کم گفتم .همانطور که قبلآ گفته بودم من بچۀ شری بودم البته برای غریبه ها نه خودی ها ولی با اینحال هر وقت کار بدی ازم سر میزد مامان بزرگم فوری بدادم میرسد و منو از دست پدر و مامانم نجات میداد؛البته نه اینکه پدر ومادرم ظالم باشنا نه اصلاً...فقط یکمکی منو گوش مالی میدادند که اونهم لازم بود وگرنه بقول بزرگترها ((بچه عزیزه ولی تربیتش عزیزتره)).

تو این فکرها بودم که پدرم وارد اتاق شد؛من همانطور بیحال تو تختم دراز کشیده بودم،که پدرم آمد بالای سرم ودست نوازشی روی سرم کشید وگفت:حالت بهتر؟ پاشوپسر به خودت بیا ((مردی گفتن ،زنی گفتن)) غش کردن دیگه چه صیغیه ،با یه خبر بد که آدم پس نمیافته بلا نصبت مردا تو هم واسه خودت مردیا...بالاخره(( این شتریه که در خونۀ هرکی میخوابه ))،

((دیرو زود داره ولی سوختو سوز نداره))خب دیگه کاریش هم نمیشه کرد؛فقط از خدا بخواه که به همۀ ما صبر بده تا این مصیبت رو تحمل کنیم .انشاءالله که حتماً جاش تو بهشته ... وبعدآرام ،آرام شروع کرد به گریه کردن واز اتاق خارج شد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، کوچه، محله، ما، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 1 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت دوم

کوچه محله ی ما

یه روز که داشتم از مدرسه به طرف خانه برمیگشتم مثل همیشه آنقدر گرسنه بودم که ازهر خونه ای که بوهای خوشی به مشامم میرسید آنها را حدس میزدم:((این بوی دمی گوجه ست،خونۀ بعدی بوی باقالی پلواین یکی بوی آش رشته ست،آخ جون این یکی دیگه بوی چلوکباب)).پیش خودم میگفتم : ((خدا کنه امروز چلو کباب داشته باشیم)) با اینکه میدونستم امروز آبگوشت موندۀ شب قبلِ ولی باز دلم میخواست کباب باشه... آخ ...صدای قارو قور شکمم دیگه بهم مهلت فکر کردن نداد ؛من هم سراسیمه بطرف خانه یه نفس دویدم وقتی به در خانه رسیدم فوری دستم را بدون توقف روی زنگ در فشار دادم .از آنطرف در صدای داد مادرم را شنیدم که میگفت:چه خبرتِ زنگو سوزوندی نا مسلمون صبر کن دیگه اومدم.

در که باز شد یهو مثل تیر عجل پریدم تو مادرم با این کار من نیم متر پرید عقب وگفت: وای خدا مرگم بده زهره ترک شدم بچه خدا بگم چیکارت نکنه تو که منو نصف جون کردی.

من گفتم:اه ببخشید ...سلام...غذا چی داریم؟

مادرم گفت:نون خالیو خورشت دل ضعفه...

گفتم:مامان د بگو دیگه چی داریم؟

-       خب همون غذای دیشب...آبگوشت... تازه اون هم نون نداریم برو 2 تا بگیرو جلدی بیا اینم پولش.

با شنیدن این حرف کاملاً حالم گرفته شد گفتم: وای نه حالش نیست ...من خیلی خسته ام نای راه رفتن ندارم آخه چرا من؟

-       پس کی بره منکه از صبح تا حالا به روفتو روب خونه میرسیدم دیگه وقتشو نداشتم ؛ازاین دو خواهرت هم که کوچیکن نمیشه اونا رو بفرستم برن نون بخرن ،وگرنه باید آبگوشتتو خالی ،خالی بخوری خلاصه که خود دانی از ما گفتنو از تو نشنیدن.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد، ما،  

تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت اول

این داستان برمیگرده به آن موقع که من کودکی بیش نبودم ،آن موقع ها که یادم میاد زندگی یه صفاو صمیمیت خاصی درآن کوچه ،محله ها وجود داشت ،حتی یادم میاد که چقدر خانوادۀ ما خوشبخت بودیم،آنقدر که همۀ فامیل و دوستان به صمیمیتی که در زندگی ما وجود داشت غبطه میخوردند.

آن روزها آنقدربه منو دو خواهرم خوش میگذشت که انگار فارق از دنیا بودیم و هیچ نگرانی در زندگی نداشتیم جزء درس خواندن که آنهم برای من یه دغدغۀ بزرگی محسوب میشد ،چون من اصلاًعلاقه ای به درس خواندن نداشتم وهمیشه پدر ومادرم منو نصیحت میکردند...

پدر-آخه پسر تو،تو زندگیت چی کم داری که یا درس نمیخونی یا اینکه مدیر ومعلم ازت شکایت میکنند،یه روز از مدرسه فرار میکنی ،روز دیگه با بچه ها دعوا میکنیو سرو کلشونو میشکونی...بهت گفته باشم تو با این کارات سر سالم به گور نمیبری آخر یه کار دست ما وخودت میدی! ...

مادرروبه پدر کردو گفت: زبونتو گاز بگیر مرد؛بعد رو کرد وبمنو گفت:بچه مگه تو چیت از پسر عموهاوپسر خاله هات و...کمتر،اونا با اینکه وضع مالیشون هم مثل ما کم درآمده ولی با این حال سرشون تو درسشونه ولی تو چی همینجوری وقتتو تلف میکنی وهر وقت هم که دوستات میان دنبالت که برین فوتبال میدوی میری پیه یللی ،تللی آخه اینهم شد کار تو اصلاً به فکر آیندات نیستی؛عاقبت میخوای چیکار شی حتماً میخوای فوتبالیست شی که اونهم بعید میدونم عرضهُ اون کارهم نداری...

منهم که باشنیدن این حرفها سرمو پایین می انداختم وچیزی نمیگفتم وزیر چشمی به دو خواهرام نیگاه میکردم که داشتند در گوشی باهم حرف میزدند وبه من اشاره میکردند و منو مسخره میکردند وبه من شکلک در می آوردند.از این کارشون خیلی عصبانی بودم اگه مامان اونجا نبود حساب شونو میرسیدم حیف که نمیشد .

خلاصه بعد از این حرفها رفتم سراغ درسام و با بی میلی تمام شروع کردم به درس خواندن ،ولی فکرم درگیر حرفهای پدرو مادرم بود ...واقعاً آینده ام چه خواهد شد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، قسمت، اول،  

تاریخ : جمعه 29 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic