(نظم درغذا وقدر)

اونی که تازه اش خوبه،ماهیِ

اون چیزی که کهنه اش خوبه،ترشی 8 ساله است

اونی که تازه وداغش خوبه،کباب وجوجه کبابِ

اونی که پُر روغنش خوشمزه است،کوکوِ

اونی که خستگی رو از بدن بیرون میکنه،چای وقهوه است

اونی که تو هوای گرم به دل آدم میشینه،بستنی یا شربت

اونی که تو هوای سرد به دل آدم میشینه،لبوی داغ یا باقالاست

اونی که همه چی میشه ازش یاد گرفت،کتابِ

اونی که پخته کند خامی،سفرِ 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، غذا، قدر، کباب، جوجه، آشپزی،  

تاریخ : سه شنبه 29 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت سورچرانی)

چند روزپیش یکی ازدوستانم بامن تماس گرفت ومژده داد که بعد از2 سال گشتن بدنبال کار بالاخره یه کار مناسب درادارۀ مالیات آنهم بعنوان مأمورمالیاتی مشغول به کار شده...وبرای همین هم چند نفراز دوستانش را هم دعوت به شام (آنهم دریک رستوران مجلل وشیک) کرده؛چون قبلاً به همه گفته بوده که اگر کار مناسبی پیدا کرد حتماً اولین حقوقش را خرج سوری که می خواهد به دوستانش بدهد بکند وماهم همگی قبول کردیم...وآنروزبقولش عمل کرد؛منوچند تا از دوستان دیگرش را که آشنائی با آنها نداشتم را هم دعوت به شام کرد.

رستوران آنقدرشیک وباکلاس بود که پیش خودمان گفتیم:حتماً غذاهاش هم خوشمزه وگرون هم هست...بله همینطور بود وما هم  گفتیم که بهتر رعایت جیب دوستمان را بکنیم و...ولی اوگفت:فکر این چیزا رو نکنید هر کسی هرچیزی را که دوست داره سفارش بده اون با من.

خلاصه وقتی گارسون سرمیزمان آمد ومنو را بدستمان داد دیدیم که قیمت غذاها ومخلفات ونوشیدنیها آنقدرگران است که (نگو، نپرس) آدم (مُخش سوت می کشید)ولی همانطور که دوستمون گفته بود ما هم سفارشات خودمونو دادیم ؛بعد ازچند دقیقۀ بعد غذاهای رنگی روی میزمان چیده شد وماهم با اشتهای تمام شروع به بلعیدن کردیم...ومثل آدمهای قحطی زده شده بودیم ،که انگاربعد ازمدتی گرسنگی تا چشممان به غذاهای جورواجورافتاد به آن حمله ورشدیم بحدی که بقیه افرادی که درمیزهای کناریمان نشسته بودند وما را درآن وضعیت اسف بارمی دیدند به مانگاه متعجبانه ای کردندونیش خندی به ما زدند،  انگارکه(ازقحطی فرارکرده بودیم).

خلاصه غذا که تمام شد همان دوستمان ازگارسون صورت حساب را خواست وما هم ازاو تشکرکردیمو(خودمونو زدیم به کوچۀ علی چپ) ؛ بعضی از ما شروع کردیم به شکم مان را مالیدن وبعضی دیگرهم شروع کردند به برداشتن خلال دندون وتمیز کردن دندونهاشون که از محتویاط غذاها که درلابلای دندونشون گیرکرده بود...وبعضی دیگه هم سرشان را گرم کردن به دید زدنِ میزهای کناردستی یمان و لبخند تمسخرآمیز زدن و...

وقتی دوستمان صورت حساب را دید انگار که(برق ازسه فازش پریده باشه)با تعجب به ما نگاهی انداخت وگفت:بچه ها ازتون خجالت می کشم که اینو بهتون بگم...ولی چارهای ندارم که بگم...پول غذاها از حقوق منم بالا زده...البته بازم عذرخواهی میکنم از همتون...اگه میشه هرکی دُنگ خودشو حساب کنه...البته خیلی کمِ شو بیشترونشوخودم پرداخت می کنم.

ما هم که خیلی تعجب کرده بودیم با ناراحتی تمام بهش توپیدیم ...وهر کدام دست درجیب مبارک خودمون کردیموهرکسی دُنگ خودمونو حساب کردیم واز خجالت دوستمون دراومدیم وبهش گفتیم:آخه مرد حسابی تو که پول زیادی نداشتی چرا اصرار بیخودی به ما کردی؟!... تازه چرا ما رو به این رستوران گرون قیمت آوردی؟!...مگه ما مجبورت کردیم؟!...آخه مارو چه به این حرفها وقرتی بازیها...حالا جواب زن وبچه مونو چی بدیم؟!...خودمون هم(هشتمون گِرونُه مونه) ...چرا واسمون اِنقدرغُمپزدرکردی مرد مؤمن؟!...

دوستم هم که ازخجالت سرشوپائین انداخته بود گفت:شرمنده آخه من از کجا باید می فهمیدم که اینجوری میشه؟!...وشماها می خواهید گرونترین غذاهارو انتخاب کنید؟!...حداقل همگی چلوکباب سفارش می دادید وبا دوغ وماست و...بازم بد نبودولی شما چیکار کردین؟!...دست گذاشتین رو گرونترینشون .

ماهم گفتیم:روتو برم انگار یه چیزهم بهت بدهکارشدیم(رو نیست که سنگ پای قزوینِ)...اگه اینطوری بود می گفتی که می رفتیم کبابی محله مون همونجا ببخشیدها از همگی دوستان که اینو میگم ها...یه چیزهائی کوفت می کردیم و مارو توخرج نمی انداختی...بدبختی ما رو بگو...حالا کو تا سربرج که دوباره حقوقمون رو بگیریم...حالا (چه خاکی به سرمون بریزیم)...تا ما باشیم که (با طناب پوسیدۀ او به چاه نیافتیم)و...




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: سورچرانی، غذا، رستوران، شیک، دنگ، سور، مهمانی،  

تاریخ : یکشنبه 19 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت چهارم

(خاله خان باجی)

قسمت پنجم

تو محلۀ ما هرکسی می خواست غذای نذری بپزد همسایه ها فوری برای کمک به او می آمدند و در حین کمک کردن کمی هم غیبت میکردند واگرهم حرفی برای گفتگو با هم نداشتند برای یکدیگر خاطراتی که در گذشته برایشان اتفاق افتاده بود تعریف میکردند و خلاصه که (ازهر دری سخن میگفتن)از خواستگاری گرفته تاعروسی و...در آخر مرگ ومیر حرف به میان می آوردند؛میشه گفت اخبار جهانی را قبل از اینکه از صدا وسیما ویا روزنامه ها بشنویم وببینیم از این خانومها می شنیدیم و...حتی میشه گفت که اینها ازاینترنت امروزی     هم سریع ترعمل میکنند...حتی بعضی ازمواقع هم کارشان درست بوده  وبعضی مواقع هم کارشان درست نیست ...مثلاً کار خوبشان اینه که برای جوانهائی که میخواهند به تازگی ازدواج کنند وسرمایۀ اولیه را ندارند...اینها برای آن جوانها پولی جمع میکنند تا به زندگی آنها سر وسامانی بدهند و...از کارهای بدشون اینه که یا دروغ،تهمت،دوبهم زنی ویا غیبت میکنند وباعث این میشوند که یک زندگی به همین آسانی بهم بخورد و...خلاصه یکروز خاله صدیقه ومادرم تصمیم گرفتند به این شر بازیهای آنها(بعضی از خانومها)خاتمه بدهند بنابراین یک مهمونی زنونه ترتیب دادند واز آنها خواستند که دست از این کارهای ناشایست بردارند ودر عوض هرکسی کارهای پسندیده ای انجام داد در قبالش جایزه ای در یافت کند.خانومها تا آنجا که میشد سعی کردند که دیگر کارهای خوب انجام بدهند و...چند نفری هم موفق شدند که دست از کارهای زشت خود بردارند وجایزه هم گرفتند ودرس عبرتی شد برای خانومهای دیگر...و در کل محلۀ ما از آن به بعد یک محلۀ نمونه شد.

قسمت ششم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، غذا، نذری،  

تاریخ : دوشنبه 3 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سر دو راهی موندن)

قدیم ها همۀ مردم برای هرکاری سر دو راهی میموندند که چه کاری را انجام بدهند که بهترهست مثلا چه غذائی بخورند ویا چه لباسی بپوشند ویا چه رشتۀ تحصیلی را انتخاب کنند ویا چه شغلی ویا چه خانه وچه ماشینی و... ولی حالا چی؟!...الان مردم همۀ دغ دغشون اینه که از چه راهی نون در بیارند که بتوانند شکم خود وخانواده اشان را سیر بکنند ویا اینکه آیا انقدر پول در میارند تا بتوانند برای خود وخانواده اشان یه سر پناهی بخرند یا نه؟!...واگر هم خانه ای خریدند بعدش میتئانند یه ماشین دست دوم بخرند تا بتوانند با آن مسافر کشی بکنند یا نه؟!...خلاصه که مشکلات مردم یکی دوتا نیست ...بعضی ها به نان شب هم محتاجند بطوری که به گفتۀ خودشان که میگویند (آدم از گرسنگی سنگ بیابون هم که گیرش بیاد میخوره)...به نظر من الان هیچ دو راهی  سر راه تک ،تک ما نیست برای زنده موندن به هر کاری تن در میدهیم... بقول معروف(ما زندگی نمیکنیم بلکه داریم زنده مانی میکنیم) خدا بداد ما وآیندگان ما برسد.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: دو راهی، سر دو راهی، قدیما، پول، کار، انتخاب، غذا،  

تاریخ : شنبه 17 فروردین 1398 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic