(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی دادن ور افتاد)

شب عید شده بود و دوباره عیدی دادن برای خانواده های پدری وهمچنین مادری خیلی سخت شده بود وبه هر طریقی بود از دادن عیدی صرفِ نظر کردند.آخه می دونید هر سال عمو وعمه وخاله ودائی شبهای عید که می شد ؛هرکدام بنحوی از عیدی دادن سرباز می زدند ؛مثلاً عمو هر بار که می خواست به ما عیدی بدهد نمیدونم از خجالتش بود یا درآمدش کم بودویا ...ازعیدی دادن طفره می رفت،ولی ازعید گرفتن بچه هاش خیلی هم راضی بنظر می رسید.یکروز از عمو پرسیدم چی شده؟...چرا وقتی می خواهی به ما عیدی بدی((دل،دل می کنی))؟...هی اسکناس های نو تا نشده رو تا یک قدمی ما میاری جلو وبعد دستتو می کشی عقب؟...حتماً پیش خودت می گی!!...حیف این اسکناس های نو نیست بدم بدست این وروجک ها!!...آخه این بچه جغله ها چی از عیدی می فهمند؟!...

عمو جون والا بخدا ماهم از پول گرفتن خوشمان می آید ؛چون ما هم مثل شما از اقتصاد یه چیزائی حالیمونه ها!!...ماهم مثل شما بزرگترها طعم بی پولی رو کشیدیم ها!!...هرکی ندونِ شما که از وضعیت ما خبر دارید که...هرچی نباشه شما که داداشتونو(بابا مو می گم) بهتر می شناسید!!...بقول معروف((هشتش گِرونهُ هشِ))اینطور نیست؟!...وهر وقت هم که ازش پول می خوایم میگه ندارم ((این کف دستمِ که مونداره،اگه می تونی بکن)).

عمو درجوابم گفت:آره والا ماهم وضعمون همینطوریِ...برای همین هم هست که می خوام از امسال عیدی دادن وگرفتنو تو فامیل ور بیاندازم.

منهم گفتم: ولی عمو جون اینکه به نفع شما بزرگترها وبه ضرر ما بچه ها میشه!!...تازه جواب پدر بزرگ ومادربزرگ را چی میدید؟...اونها نمی گند این رسم ورسومات رو نباید نادیده گرفت؟!...

دیگه عمو جوابی به من نداد وبه حرف خودش عمل کرد وتا چند سالی هم به این ترتیب گذشتالبته برای آنها ،ولی پدرم کار خودش را می کرد وبه بچه های آنها عیدی می دادالبته کمتر از هرسال بود ،ولی باز می داد. او فکر می کرد که با اینکارش حتماً ثروتمند می شود ...اینطور که نشد هیچ بلکه هر ساله بد بختر هم شدند البته عموها وعمه ها ودائی ها وخاله ها...بقول قدیمیها که می گفتند)(ارحم ،ترحم))،((رحم کن تا خدا بهت رحم کند)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، عیدانه، طنزک، عیدی، دادن، گرفتن،  

تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی گرفتن)

ما بچه ها خوشحال بودیم که دوباره عید می شودو حداقل تو عید می تونیم دوباره مثل هرسال از عمو وعمه وخاله ودائی و...عیدی بگیریم، هرچی نباشه عید به عیدی گرفتنِشِ دیگه.مارو میگی از اینکه برویم دیدو بازدید عید و خوردن های آنچنانی وعیدی گرفتنِ آنچنانی ،حسابی از روز قبل از سال تحویل به قول معروف((شکمِ مان را صابون زده بودیم))که چه ها شودو،چه ها شود وچقدر خوشحالی کرده بودیم و...در صورتی که خوشی ما بچه ها زیاد طول نکشید،حالا براتون تعریف می کنم.

روز اول عید شدو بعد از اینکه سال تحویل را به دیده بوسی از پدرو مادرمان را گذروندیم وآنها هم خدا را شکر به ما بچه ها عیدی آنهم نسبت به هرسال عوض اینکه زیادتر بشود به علت بدی اقتصاد پدرو مادرمان به ما عیدی کمتری دادند ؛اینهم باز بد نبود بهتر از این بود که اصلاً به ما عیدی ندهند؛بعد ازآن برای عید دیدنی به خانۀ بزرگترها باید می رفتیم ؛اول به خانۀ پدربزرگ ومادربزرگ (البته از طرف مادری) رفتیم وتا موقع ناهار هم آنجا بودیم ودور همی ناهار را خوردیم وبعد از اینکه خواستیم ازآنجا برویم؛اینبار هم مثل هر سال پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به ما بچه ها عیدی البته به مبلغ هرساله نه کم ونه زیاد عیدی مارا بدستمان دادند،ومشکلی پیش نیامد؛بعد از آنجا به خانۀ پدر بزرگ ومادربزرگ(البته ازطرف پدری) رفتیم آنجا هم تا موقع شام ماندیم ودور همی شام  را خوردیم وموقعی که خواستیم از خانه آنها خارج شویم پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به نوبۀ خود عیدی را چه کم وچه زیاد مثل هرسال به ما دادند واینجاهم مشکلی پیش نیامد.

خلاصه آنروز را به خوبی به پایان رساندیم.فردای آنروز اول به خانۀ بترتیب دائی بزرگِ ،دائی کوچیکِ ،خاله بزرگِ،خاله کوچیکِ رفتیم ،وما بچه ها هم مثل هرسال ((دلی ازعذا درآوردیم)) ولی اینبار سر سفرۀ هر کدامشان آنهم به علت گرانی آجیل ها مثل(فندق وپسته وبادام زمینی وبدام هندی )خبری نبود فقط (تخمه ونخود چی وکشمش )بود وبس، ولی باز هم برای ما بچه ها غنیمت بود،ولی عوضش شکلات وشیرینی طبق معمول هر سال در سفره حاضرو آماده بود؛حالا اینها به کنار ولی از عیدی دادن به ما بچه ها از طرف خانوادۀ مادری خبری نبود،منهم که از همه کوچکتروشیطون تر بودم به دائی ها وخاله ها گفتم: چرا به ما عیدی نمی دهید؟!..آنها هم اولش دست نوازشی به سرمان کشیدندو گفتند:پسر جون انگار تو این مملکت زندگی نمی کنی؟...ما با بحران تورم جهانی روبرو هستیم و...یعنی درکل از نظر اقتصادی هم فکرشو بکنی از خط فقر هم پایین تریم وکلی مشکل داریم؟...تاحدی که بتونیم شکم زن وبچۀ خودمونو سیر کنیم ،((شقول قمر کردیم ))،(هنر کردیم).برو جونم برو(( خدا روزیت رو جای دیگه بده))...دِ برو دیگه چرا مثل بز به آدم نیگاه می کنی؟!...

منهم با تعجب نگاهی به آنه کردمو با ناباوری شروع کردم به خاراندن سرم وفکر کردن به قول بزرگترها بحران تورم جهانی...آخه مابچه ها رو چه کار به این مسائل بزرگترها؟!...من نمی دونم وقتی حرف پول وسط میآد ما بچه ها شعور بزرگترهارو باید پیدا کنیم ،ولی وقتی برای تغییر دکوراسیون یا مسائلی که به بزرگترها مربوط می شود ؛آنموقع بچه هستیمو هیچ نظری نباید بدهیم؟!...اینها سالی یکبارهم نمی خواهند به ما بچه ها عیدی بدهند؟!...

خلاصه بعد از خانۀ آنها وعیدی ندادن به ما بچه ها،رفتیم خانۀ عموها وعمه ها آنها هم همین را به ما گفتند؛البته با کمی خشونتر بیشتر،آنهم بر روی گوش بنده زاده وبا کشیدن نسبتاً آهستۀ آن،آنها هم همین حرفها را به ما زدند ومنهم کاملاً قانع شدم ودیگر حرفی از عیدی دادن به میان نیاوردم وپیش خودم گفتم: خوبِ زیاد اصرار نکردم وگرنه الآن بجای عیدی گوشم کف دستم بود وبس،بالاخره امسال همۀ بزرگترها باهم دست به یکی کردن که به ما عیدی ندهندوما بچه ها هم از ترسمان((راضی ایم به رضای خدا)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنزک، عیدانه، عید، عیدی، عیدی گرفتن، طنز،  

تاریخ : سه شنبه 5 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات