(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(سالی که نکوست از بهارش پیداست)

همانطور که همه درجریان هستید،دانشمندان یا بهتر بگم اخترشناسان که پیش بینی می کنند که چه سالی مربوط به چه حیوانی است؛آنها چند سالی می شود که پیش بینی هایشان کاملاً با آن حیوانها مطابقت کرده؛ مثلاً یک سال مربوط به میمون بود وآن سال ،البته بلا نسبت آدمها مثل آنها برای انتخاب شغل از این شاخه به آن شاخه می پریدند،یا یک سال دیگه هم بود،که سال سگ بودوهمه به جان یکدیگرافتاده بودند؛ و سالهای دیگرهم به ترتیب سال خوک که آنسال سیل آمدو همه در گل ولای خانه ها وجانشان را از دست دادند؛حال نوبتی هم باشِ نوبت امسال که سال موش هست و همۀ ما از ترس مبتلا نشدن به ویروس کرونا البته گفتم که بلا نسبت مثل موش توخونه هایمان پنهان شده ایم؛البته پنهان،پنهان که نه گه گداری برای خرید مایحتاج خانه از لونه هامون در می آییم وکمی آذوقه در خانه های خود برای روز مبادا که حالا باشد جمع می کنیم ؛البته اینجوری که پیش می رود احتمال اینکه تا آخر سال بدین منوال بگذرد هست ؛خدا بداد همۀ ما برسد،که چه در انتظارمان باشد؛شاید هم آخر زمان شده باشد ،آدم از فردای خودش که خبر ندارد. آخه برای این گفتم آخر زمانِ که این ویروس در تمام جهان پخش شده واینکه بلایای طبیعی هم از قبل بوده وهست وخواهد بود واین تمامی ندارد ؛خدا خودش به ما رحم کند.به امید سالی بی خطروپر برکت وسلامتی کامل برای همۀ مردم جهان.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، طنزک عیدانه، عید، سال، موش،  

تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(اسب سواری)

چند سالی می شد که از دوست خواهرم خبری نبود؛آخه اون از طبقات اشراف زاده بود وماهم ازطبقات متوسط به حساب می آمدیم ؛خواهرم ودوستش از دورۀ دانشگاه باهم دوست بودند،وهرسال عیدها ویا تابستانها باهم وقت گذرونی می کردند؛چون آنها یک مزرعه بیرون شهر داشتند ویک اصطبل بزرگ هم پشت مزرعه اشان بود که داخلش چند تا اسب نگهداری می کردند.دوست خواهرم هم بدنبال خواهرم می آمد واو را برای سوارکاری به مزرعۀ خودشان می بردو تا غروب در آنجا می ماند وبعد با حالتی خسته به خانه می آمد؛منهم همیشه به خواهرم می گفتم که منوهم با خودش به آنجا ببره وخواهرم هرباربونه می آورد که آنجا ،جای پسرها نیست و...

یکروز که دوست خواهرم برای بردن خواهرم به خانۀ ما آمد ،منهم مخصوصاً جلوی او موضوع رفتن به مزرعۀ آنها را پیش کشیدم و دوست خواهرم هم قبول کرد ومنو داداش بزرگِ هم به همراه آنها رفتیم آنهم با ماشین لیموزین خود دختر به مزرعۀ آنها رفتیم؛البته خیلی از تهران دور بود حدوداً یک ساعتی تو راه بودیم تا به آنجا رسیدیم. البته مزرعۀ آنها خیلی بزرگ بود ،ولی ما اول خواستیم که به دیدن اسبها برویم،اسبهای زیادی آنجا بود؛ دواسب سیاه ،دواسب سفید وسه اسب قهوه ای که لکه های سفید ،ویک اسب سفید که لکه های قهوه ای داشت.خلاصه که اسبهای قشنگی بودند .البته یکی از آن اسبها که سفید بود مال همان دخترِ بودکه حسابی باهاش اُخت شده بود؛وخیلی آرام بنظر می رسید؛ولی آن یکی اسب سیاه خیلی سرکش وچموش بود ومدام شیحه می کشیدوحسابی اصطبل را رو سرش گذاشته بود.

اینطور که پیدا بود دختر می گفت: این اسب سیاه مال پدرمِ وجز او کسی نمی تواند بهش نزدیک بشود چه برسد به اینکه بخواهد به کسی سواری بدهد؛ البته ما هم نمی خواستیم بهش نزدیک بشیم یا حتی سوارش بشیم مگه از جونمون سیر شدیم.

خلاصه که ما هرکدام سوار اسبی که دخترِ برای ما انتخاب کرده بود شدیم ؛چون او بهتر میدانست کدام اسب آرامتر است تا آسیبی به ما نزند،البته هر کداممان یکی ،یکی وبه نوبت سوار اسب مورد نظر شدیم ،آنهم با مراقبت مرد جوانی که از آنها نگهداری می کرد یک دوری ،دور مزرعۀ آنها زدیم وحسابی به ما خوش گذشت.بعد از اسب سواری آرامی که داشتیم،دخترِ ما را برد به ویلای کنار مزرعه اشان وبا چای وقهوه وبیسکویت وشیرینی وکیک خانگی که پیشخدمتشان از قبل برای ما آماده کرده بود،پذیرائی گرمی از ما کرد، وبعد از چند ساعتی که گذشت البته سفرۀ شاهانه ای برای ما چید که تا آنموقع نه همچین بساطی در عمرمان دیده بودیمو نه ناهار مفصلی وجانانه ای را تا به آنموقع نوش جان کرده بودیم .بعد از ناهار مفصل چند دقیقه ای هم استراحتی کردیم و به خانه امان برگشتیم،البته این اتفاق در تابستان افتاد وقرار شد دفعۀ بعد همراه با پدرو مادرم یعنی در عید به آنها سری بزنیم وبه اسب سواری بپردازیم؛وقتی عید شد ما خواستیم به آنجا برویم ،ولی این ویروس کرونا ،ناقلا نگذاشت که ما دوباره به آنجا برویم ویکبار دیگه رنگ خوشبختی چند ساعتِ را بچشیم؛خیلی حیف شد،البته در عید همانطور که گفتم به خانۀ فک وفامیل نزدیکمان وهمچنین پسر پسرخالۀ پدرم که در شمال  بود رفتیم ؛ ولی به مزرعۀ دوست خواهرم چون اسب داشت وآنهم ممکن بود از حیوانات کرونا بگیریم نرفتیم. چون همه جا با ماسک ودستکش می رفتیم فکر کردیم اگر با این وضعیت به دیدن اسبها برویم حتماً آنها با دیدن ما آنهم با ماسک ودستکش حسابی رم کنند وبه ما حمله ور شوند پس بهتردیدیم از رفتن به آنجا صرفِ نظر کنیم تا هم آنه سالم بمانند وهم ما سالم بمانیم .انشالله هرقت کرونا تشریفشان را از کشور ما بردند به همه جا سفر خواهیم کرد آنهم با خیال آسوده.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، اسب، سفید، اسب سواری، سواری،  

تاریخ : چهارشنبه 13 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(سوروساط عیدانه)

هرسال اینموقعها که می شد؛منظورم نزدیک بهار که می شد پرنده ها دوباره به جاهای ....یا بهترِ بگم به لانه های قبلی اشان برمی گردند؛ البته هرساله بعضی از پرنده ها به تراس خانۀ ما هم سری می زنند، ومنهم برای آنها مقداری خرده نان ویا کمی برنج از شب قبل پخته شده جلوی آنها می ریزم وآنها هم از غذاهای من خوششان می آید واستقبال هم می کنند ومشکلی هم تا بحال پیش نیامده بود؛ولی امسال هم مثل سالهای پیش برای پرنده ها البته در سه وعده روزانه غذا برایشان می گذاشتم .البته تعجب منهم ازاین بود که امسال چرا اینها انقدر غذا زیاد می خورند؟!... ویا اینکه چرا انقدر زود غذاشونو تموم می کنند؟!... مگه کسی دنبالشون کرده ،شاید هم قراری چیزی دارند وزود باید به سر قرارشون برند؟!...

یکروز تو همین گیرو دار غذا دادن به پرنده ها بودم که وقتی کارم تمام شد سریع برگشتم به اتاق تا زودتر فکر غذا برای خودمون کنم که یکهو با صدای جیغ فرا بنفش پسرکوچیکِ روبرو شدم ،سریع خودم رو به تراس رسوندم و گفتم:چی شده؟...چرا جیغ می زنی؟...پسرم که به لکنت افتاده بود؛ بهم حالی کرد که اومده بوده به گلها آب بده که یکهودیده یک موش پرنده روی زمین افتاده.حسابی با حرفش جا خوردم وبا عجله او را کنار زدمو رفتم ببینم که اون حیونِ عجیب الخلقِ چیه؟!...منهم یک جیغ محکمتری از جیغ پسرم فراتر ورساتر کشیدم ،که داشت روده هام پاره می شد وبا این جیغ من تمام اهل خانه سراسیمه به تراس آمدندو جویای حال من شدند وبا دادو فریاد گفتم: یک خفاش اومده تو تراس درو ببندید تا کرونا نگرفتیم ازش...وشروع به لرزیدن کردم وتوی اتاق غش کردمو روی زمین ولو شدم.

وقتی بهوش آمدم دیدم مأموران آتش نشانی به خانۀ ما آمدندو خفاش رو گرفتندو بردند وبیرون خانه پرش دادند که برود پی کارش وبه منهم گفتند :پشت خانۀ شما یک مزرعه پر از دارو درخت هست واینا از اونجا آمدند ...لطف کنید دیگر به آنها غذا ندهید.منو میگی حسابی از این حرف او جا خوردم ولی چیزی نگفتم.بعد که او رفت به بچه ها گفتم کی این مأمورهای آتش نشانی رو خبر کرده بود؟...واون از کجا می دونست که من به پرنده ها غذا می دم...معلوم شد تمام قضایا رو همسرم باطلاع آنها رسونده و...

خلاصه معلوم شد چرا تو این یکی دوهفته اخیرپرنده ها انقدر تند و زیاد غذا می خوردند؟!...نگو که این خفاشِ بوده که غذاهای منو نوش جان می کرده ومنهم بی خبر از همه جا براش آب وغذا می ذاشتم. تازه مأمور گفته بود که خفاشِ از نژاد انگلیسی هست ونمرده بوده وزنده وکمی بی حال بوده...وما فکرمی کردیم که اون مرده .منهم پیش خودم گفتم :خوبِ دیگه کم کرونا به کشور ما اومده بود اینهم (خفاش) بهش اضافه شد؛حتماً خفاشِ پیش خودش فکر کرده اینجا برای ورودش  جشن ومهمانی مفصلی گرفته اند وبهش غذای مجانی می دهند...ولی نمی دانم چقدر بی حال بود ...یا غذای من براش زیادی خوشمزه بوده وحسابی تا می تونسته خورده؟...یاشایدهم به غذاهای من آلرژی پیدا کرده ومسموم شده...هرچی نباشه از فرنگ اومده وغذاهای ایرانی بهش نمی سازه ...پس اگر اینطور باشه که باز جای شکرش باقی است بالاخره یکی از ما انسانها تلافی این بیماری کرونا رو سرش اوردیم.

ولی من موندم چجوری این خفاش از انگلستان به ایران اومده؟...معلوم دیگه پرنده ها که مثل ما انسانها احتیاج به ویزا وپاسپورت و شناسنامه وکارت شناسائی و... ندارند؛مثلاً خودمون ما انسانها اشرف مخلوقاتیم و... ولی بنظر من این پرنده ها هستند که اشرف مخلوقات به حساب می آیندنه ما!!...چون آنها بدون هیچ اجازه ،یا ترس از کسی یا چیزی چه در زمین وچه درهوا ی خدا همیشه آزادانه به هر کجا که بخواهند می روند وبه قول معروف(( همۀ دنیا سرای من است))البته برای آنها نه ما .




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: خفاش، بالکن، کرونا، عیدانه، عید، طنزک، انگلیسی،  

تاریخ : سه شنبه 12 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(معذورم از پذیرائی)

بخاطر این ویروس ناخوانده(کرونا)که به کشور ما آمده ما هم بناچار برای شب عید با اینکه گه گداری درخانه مانده بودیم؛البته به مهمانی ها می رفتیم وزود برمی گشتیم به خانه ،ولی با اینحال روی درِخانه امان با ماژیک وخیلی بزرگ نوشته بودیم ،واقعاً از شما مهمانان عزیز وارجمند کمال پوزش را داریم،که به علت ویروس کرونا از مهمان نوازی تا اطلاع ثانوی معذوریم؛ وانشاالله که بعد از بیرون کردن این ویروس ویا بهتربگیم شکست کرونا یک مهمان نوازی مفصلی ازهمۀ فک وفامیل محترم خواهیم کرد.

خلاصه هرکسی میآمد وزنگ درب را فشار می داد وما هم سعی می کردیم جواب ندهیم وآنها هم که از نبودن ما مطمئن می شدند راهشان را می گرفتندو می رفتند؛ماهم از پذیرائی کردن  ازمهمانان عزیزمان خلاص می شدیم.پدرهم دراین میان رو به مادرمی کرد ومی گفت: خانوم حالا امروز خونۀ چه کسی برویم ،یا فردا خونۀ چه کسی برویم. مادرهم درجوابش می گفت: امروز رو خونۀ داداشم وخواهرهام بریم ،فردا هم خونۀ داداش وخواهر تو برویم .در کل ما به خانۀ همۀ فکو فامیل می رفتیم وحسابی خوش می گذراندیم ؛تا اینکه یکروز یکی از فامیلهایمان البته ازرفتارمشابه ای که ما سرهمۀ فامیلها درآورده بودیم،به همان صورت البته باخطی خوش وتحریری روی کاغذی نوشته وروی درب منزلشان چسبانده بودند که نمی توانند از مهمانان عزیز پذیرائی کنند.

پدرم که از این بابت جا خورده بود روبه مادرم کردو گفت:عجب آدمای دورو وقلتاقی هستند؛ کلک خودمان را به خودمان می زنند... ((ما گنجشک را جای قناری رنگ می زنیم ومی فروشیمش به مردم))حالا اینجوری اش را ندیده بودیم ؛واقعاً که قباحت داره...این از ادب بدورِ...

منهم پیش خودم گفتم:چطور این نوشته واین رفتارها از ما سربزنه قباحت نداره وهیچ هم عیب وعار نیست ؟!...ولی در مورد بقیه کاملاً برعکس بوده؟!...وتازه باید اینها از این کارشان خجالت بکشند؟...ولی ما نه!!...این دیگه چجوریشِ...اگراین کار بدِ ؟برای ماهم بدِ؛اگرهم که خوبِ!!...پس برای اونا هم باید خوب باشه؛بقول معروف((مرگ حق ولی برای همسایه))این اصلاً نه برای ما ونه برای آنها خوب نیست.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، عید دیدنی، مهمان، پذیرائی، عید،  

تاریخ : دوشنبه 11 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(مشکلی پیش نیامد)

همانطورکه قبلاً گفته بودم،خدا را شکرهیچ اتفاق خاصی از بیماری کرونا چه برای خانوادۀ خودم وچه برای تمام فک وفامیل های ما پیش نیامد.انگار ازهمۀ مردم دنیا بیشتر بهداشت شخصی را ما رعایت کرده بودیم.حتماً پیش خودتان می گویید: چطورهمچین چیزی ممکن است. الآن برای شما تعریف می کنم.

هرسال ما هم مثل همۀ مردم برای خریدعید در بین جمعیت ... و همچنین برای دیدو بازدید عیدهم به خانۀ فامیل می رفتیم؛ ولی امسال حسابی سنگ تمام گذاشتیم و بهداشت را با زدن ماسک برصورت و بدست کردن دستکشهای طبی حال چه درخانه وچه درخیابان ها گذراندیم؛ وکلاً در طی روز هم 10 باردستانمان را هم با آب و صابون شستیم ...فکر می کنم از این به بعد با کمبود آب وهمچنین گرانی بیش ازحد قبض آب هم روبرو شویم ؛البته این دیگر به ما مربوط نمی شود ،چون خواستیم بهداشت را مدام چه درخانه وچه در خیابان رعایت کرده باشیم؛تازه سالهای پیش فقط در هفته دو بار حمام می کردیم ،ولی با این وجود در روز 2 بار حمام می کنیم که خدائی نکرده به کرونا مبتلا نشویم.

خلاصه امسال هر جا رفتیم چه در روی شیشه های مغازه ها وچه در بانکها و...نوشته بودند (ما چون شما را دوست داریم ،به شما دست نمی دهیم)؛البته معلوم نمی شد اینرا برای ما نوشته بود که اونا به ما کرونا انتقال ندهند ویا برای خودشان که نکند ما به اونا کرونا انتقال ندهیم ...وبالاخره ما هم به این نوشته های آنها احترام گذاشتیمومثل ژاپنی ها ویا هندی ها با آنها سلام وعلیکی کردیم ؛به اینصورت که دوتا کف دستهایمان را به هم زده البته آنهم با دستکش طبی ونیمه تعظیمی کردیم که جاتون خالی نباشه چنان دردی در کمرمان پیچید که نفسمان بندآمده بود ویه آهی جان کاه از ته دل کشیدیم وصاحب مغازه ایهم هم ترسید وهم چهره اش درهم رفت ؛بالاخره با هر زحمتی بود کمرمان را با دست صاف کردیم وچنان صدای بلند استخوانها بلند شد که مشتری هائی که برای خرید به آنجا آمده بودند هم تعجب کردند وهم نیش خندی زدند .مارو میگی حسابی خجالت کشیدیم و خودمان را جم وجور کردیم وبعد از کلی گشتن وانتخاب بدنبال لباس و...وتازه بعد از کلی چانه زدن برای تخفیف عیدانه با صاحب مغازه ،تازه آنهم به علت ماسکی که او بدهان زده وما هم به همچنین صدای یکدیگر را نامفهوم شنیدیم وبعد از کلی خرید کردن از مغازه آنهم با فاصله از مشتری های دیگرازآنجا خارج شدیم ؛البته در مغازه های دیگر هم که برای خرید تنقلات رفته بودیم هم همین بهداشت،رعایت شد.

خلاصه که روزهای اول ودوم و...عید به دیدن فک وفامیل محترم البته با همان روش بهداشتی از دور دست دادن به روش هندی ها وچینی ها والبته بدون تعظیم کردن انجام شد.تازه وقتی هم در حال پذیراری شدن از ما بودن با همان دستکش طبی هم آجیل وهم شکلاتهای در بسته وهم چند نوع میوه را البته یواشکی نه بلکه جلوی چشم خودشان در جیب ها وکیفهایمان پر کردیم تا بعداً که رسیدیم خانۀ خودمان ،وپس ازشستن دستها با صابون آنها را نوش جان کردیم به همین آسانی تمام. 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، طنزک، عیدانه، عید، کرونا، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 10 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(دوباره سیزده بدرِ)

همانطور که گفتم،همان شب آنها به خانۀ ما آمدند و فردای آنروزما بچه ها باید به مدرسه می رفتیم؛آنروزبعضی از معلم ها وبعضی از بچه ها نیامده بودند ومی شود گفتتا یکی دو روز بعد از سیزده بدر مدرسه ها تق ولق است ؛ولی ما بچه های درس خون موظف بودیم که به مدرسه برویم  ومعلم ها هم بیکار نمی ماندند و درسهای قبلی را برای ما دوره می کردند واتفاقاً پیک نوروزی را هم از ما تحویل گرفتند.البته فقط از کلاس ما که 30 نفر بودیم ،فقط 12 نفرآمده بودند و بقیه هنوز به مدرسه نیامده بودند. معلم هم نمره به پیک های ما داد که بعضی نمرۀ خوب وبعضی دیگر هم نمرۀ بدی گرفته بودند؛البته من جزو شاگرد متوسط ها بودم ونمره ام بد نشد .

خلاصه که وقتی منو داداشم وخواهرم از مدرسه برگشتیم ،دیدیم مهمانها هنوز خانۀ ما بودند ومنتظر بودند که ما از مدرسه برگردیم وباتفاق آنها به پارکی برویم وآنها هم سیزده را بدر کنند وماهم قبول کردیم ورفتیم ودوباره سیزده را همراه به آنها بدر کردیم. البته آنها برای دیر آمدن به دیدو بازدید از فامیل از ما عذر خواهی کردند ومعلوم شد که علت دیر کردشان این بوده که آنها مزرعه دار بودند وآبی که در مزرعۀ آنها جاری بوده جیره بندی است واگر می خواستند آنجا را ول کنند بیایند به تهران سهم آبشان به حدر می رفت وحتماً محصولات مزرعه اشان یا خراب می شد ویا خشک می شد؛وزحمت چند ساله اشان به حدر می رفت.خلاصه که همۀ خواهر برادرهای پدرم به لطف آنها دو بار به سیزده بدر رفتند؛ولی در کل به همگی ما خوش گذشت.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، طنزک عیدانه، 99، سیزده بدر، سیزده، فروردین،  

تاریخ : شنبه 9 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(دیدو بازدیدعید )

روز 14 فروردین بود که از شمال برگشته بودیم وباید خودمان را برای مدرسه آماده می کردیم.آنروز وقتی به خانه برگردیم،ساعت از 5 عصر گذشته بودو البته جاده کمی خلوت شده بود ونمی خواهم بگویم کع براحتی به شهر رسیدیم؛آخه آنروز ازویلای پسر،پسرخالۀ پدرم که راه افتادیم ساعت 6 صبح بود وتا برسیم به خانه امان 15 :5 عصر شده بود ؛ماهم حسابی خستۀ راه بودیم.مادرمان به ما بچه ها گفت: زودتر یکی،یکی بروید دوش بگیرید ،تاخستگی ازتنِ تان بیرون برود.ماهم به گفتۀ مادر تک،به تک دوش آبگرمی گرفتیم وحسابی حالمان جا آمد ورفتیم سراغ درس ومشقِ مان،چون فردا روز اول بازگشائی مدارس آنهم بعد از 14 روز تعطیلی نوروز بود.

همینطور که هر کسی مشغول کار خودش بود؛یکهو تلفن به صدا درآمدوخواهرم که از ما فرزتر بود پرید سرگوشی تلفن وبعداز احوال پرسی گوشی را به مادر داد؛مادرهم بعد از کلی خوش وبش کردن با آن کسی که آنطرف گوشی بود ،که به مادر گفته بود که می خواهد امشب برای دیدو بازدید به خانۀ ما بیاید.ماهم از این گفته خیلی شوکِ شده بودیم ؛آخه ما تازه از مسافرت آمده بودیم وحسابی خسته بودیم وحتی نای پذیرائی از مهمان را نداشتیم .ولی چاره ای نبود وهمگی دست بکار شدیم ومنو داداش بزرگِ رفتیم پیش دستی کارد وچنگالها را آوردیم وروی میز چیدیم ،بعد خواهرم هم میوه ها روشست وداد به پدر که داخل ظرف میوه خوری بچیند ،مادرهم رفت تا برای شام شب چیزی درست کند.

قرار بود که فامیلهای پدر از شهرستان به تهران واول هم به خانۀ ما بیایند وتا یک هفته ای درتهران هستند ؛یعنی یکی دوروز خانۀ ما وبقیۀ روزهای دیگر را در خانه های خواهر وبرادرهای پدر بگذرانند.البته ما بچه ها که خیلی از این بابت خوشحال شدیم ولی پدرو مادر را نمی دانم ...چون تمام کارهای اصلی به عهدۀ آنهاست وما بچه ها هم اول کمی پذیرائی می کنیم وبعد هم به بازی با بچه های آنها می پردازیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، دید و بازدید، عید، فامیل، خانواده، مدرسه،  

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی دادن ور افتاد)

شب عید شده بود و دوباره عیدی دادن برای خانواده های پدری وهمچنین مادری خیلی سخت شده بود وبه هر طریقی بود از دادن عیدی صرفِ نظر کردند.آخه می دونید هر سال عمو وعمه وخاله ودائی شبهای عید که می شد ؛هرکدام بنحوی از عیدی دادن سرباز می زدند ؛مثلاً عمو هر بار که می خواست به ما عیدی بدهد نمیدونم از خجالتش بود یا درآمدش کم بودویا ...ازعیدی دادن طفره می رفت،ولی ازعید گرفتن بچه هاش خیلی هم راضی بنظر می رسید.یکروز از عمو پرسیدم چی شده؟...چرا وقتی می خواهی به ما عیدی بدی((دل،دل می کنی))؟...هی اسکناس های نو تا نشده رو تا یک قدمی ما میاری جلو وبعد دستتو می کشی عقب؟...حتماً پیش خودت می گی!!...حیف این اسکناس های نو نیست بدم بدست این وروجک ها!!...آخه این بچه جغله ها چی از عیدی می فهمند؟!...

عمو جون والا بخدا ماهم از پول گرفتن خوشمان می آید ؛چون ما هم مثل شما از اقتصاد یه چیزائی حالیمونه ها!!...ماهم مثل شما بزرگترها طعم بی پولی رو کشیدیم ها!!...هرکی ندونِ شما که از وضعیت ما خبر دارید که...هرچی نباشه شما که داداشتونو(بابا مو می گم) بهتر می شناسید!!...بقول معروف((هشتش گِرونهُ هشِ))اینطور نیست؟!...وهر وقت هم که ازش پول می خوایم میگه ندارم ((این کف دستمِ که مونداره،اگه می تونی بکن)).

عمو درجوابم گفت:آره والا ماهم وضعمون همینطوریِ...برای همین هم هست که می خوام از امسال عیدی دادن وگرفتنو تو فامیل ور بیاندازم.

منهم گفتم: ولی عمو جون اینکه به نفع شما بزرگترها وبه ضرر ما بچه ها میشه!!...تازه جواب پدر بزرگ ومادربزرگ را چی میدید؟...اونها نمی گند این رسم ورسومات رو نباید نادیده گرفت؟!...

دیگه عمو جوابی به من نداد وبه حرف خودش عمل کرد وتا چند سالی هم به این ترتیب گذشتالبته برای آنها ،ولی پدرم کار خودش را می کرد وبه بچه های آنها عیدی می دادالبته کمتر از هرسال بود ،ولی باز می داد. او فکر می کرد که با اینکارش حتماً ثروتمند می شود ...اینطور که نشد هیچ بلکه هر ساله بد بختر هم شدند البته عموها وعمه ها ودائی ها وخاله ها...بقول قدیمیها که می گفتند)(ارحم ،ترحم))،((رحم کن تا خدا بهت رحم کند)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، عیدانه، طنزک، عیدی، دادن، گرفتن،  

تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی گرفتن)

ما بچه ها خوشحال بودیم که دوباره عید می شودو حداقل تو عید می تونیم دوباره مثل هرسال از عمو وعمه وخاله ودائی و...عیدی بگیریم، هرچی نباشه عید به عیدی گرفتنِشِ دیگه.مارو میگی از اینکه برویم دیدو بازدید عید و خوردن های آنچنانی وعیدی گرفتنِ آنچنانی ،حسابی از روز قبل از سال تحویل به قول معروف((شکمِ مان را صابون زده بودیم))که چه ها شودو،چه ها شود وچقدر خوشحالی کرده بودیم و...در صورتی که خوشی ما بچه ها زیاد طول نکشید،حالا براتون تعریف می کنم.

روز اول عید شدو بعد از اینکه سال تحویل را به دیده بوسی از پدرو مادرمان را گذروندیم وآنها هم خدا را شکر به ما بچه ها عیدی آنهم نسبت به هرسال عوض اینکه زیادتر بشود به علت بدی اقتصاد پدرو مادرمان به ما عیدی کمتری دادند ؛اینهم باز بد نبود بهتر از این بود که اصلاً به ما عیدی ندهند؛بعد ازآن برای عید دیدنی به خانۀ بزرگترها باید می رفتیم ؛اول به خانۀ پدربزرگ ومادربزرگ (البته از طرف مادری) رفتیم وتا موقع ناهار هم آنجا بودیم ودور همی ناهار را خوردیم وبعد از اینکه خواستیم ازآنجا برویم؛اینبار هم مثل هر سال پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به ما بچه ها عیدی البته به مبلغ هرساله نه کم ونه زیاد عیدی مارا بدستمان دادند،ومشکلی پیش نیامد؛بعد از آنجا به خانۀ پدر بزرگ ومادربزرگ(البته ازطرف پدری) رفتیم آنجا هم تا موقع شام ماندیم ودور همی شام  را خوردیم وموقعی که خواستیم از خانه آنها خارج شویم پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به نوبۀ خود عیدی را چه کم وچه زیاد مثل هرسال به ما دادند واینجاهم مشکلی پیش نیامد.

خلاصه آنروز را به خوبی به پایان رساندیم.فردای آنروز اول به خانۀ بترتیب دائی بزرگِ ،دائی کوچیکِ ،خاله بزرگِ،خاله کوچیکِ رفتیم ،وما بچه ها هم مثل هرسال ((دلی ازعذا درآوردیم)) ولی اینبار سر سفرۀ هر کدامشان آنهم به علت گرانی آجیل ها مثل(فندق وپسته وبادام زمینی وبدام هندی )خبری نبود فقط (تخمه ونخود چی وکشمش )بود وبس، ولی باز هم برای ما بچه ها غنیمت بود،ولی عوضش شکلات وشیرینی طبق معمول هر سال در سفره حاضرو آماده بود؛حالا اینها به کنار ولی از عیدی دادن به ما بچه ها از طرف خانوادۀ مادری خبری نبود،منهم که از همه کوچکتروشیطون تر بودم به دائی ها وخاله ها گفتم: چرا به ما عیدی نمی دهید؟!..آنها هم اولش دست نوازشی به سرمان کشیدندو گفتند:پسر جون انگار تو این مملکت زندگی نمی کنی؟...ما با بحران تورم جهانی روبرو هستیم و...یعنی درکل از نظر اقتصادی هم فکرشو بکنی از خط فقر هم پایین تریم وکلی مشکل داریم؟...تاحدی که بتونیم شکم زن وبچۀ خودمونو سیر کنیم ،((شقول قمر کردیم ))،(هنر کردیم).برو جونم برو(( خدا روزیت رو جای دیگه بده))...دِ برو دیگه چرا مثل بز به آدم نیگاه می کنی؟!...

منهم با تعجب نگاهی به آنه کردمو با ناباوری شروع کردم به خاراندن سرم وفکر کردن به قول بزرگترها بحران تورم جهانی...آخه مابچه ها رو چه کار به این مسائل بزرگترها؟!...من نمی دونم وقتی حرف پول وسط میآد ما بچه ها شعور بزرگترهارو باید پیدا کنیم ،ولی وقتی برای تغییر دکوراسیون یا مسائلی که به بزرگترها مربوط می شود ؛آنموقع بچه هستیمو هیچ نظری نباید بدهیم؟!...اینها سالی یکبارهم نمی خواهند به ما بچه ها عیدی بدهند؟!...

خلاصه بعد از خانۀ آنها وعیدی ندادن به ما بچه ها،رفتیم خانۀ عموها وعمه ها آنها هم همین را به ما گفتند؛البته با کمی خشونتر بیشتر،آنهم بر روی گوش بنده زاده وبا کشیدن نسبتاً آهستۀ آن،آنها هم همین حرفها را به ما زدند ومنهم کاملاً قانع شدم ودیگر حرفی از عیدی دادن به میان نیاوردم وپیش خودم گفتم: خوبِ زیاد اصرار نکردم وگرنه الآن بجای عیدی گوشم کف دستم بود وبس،بالاخره امسال همۀ بزرگترها باهم دست به یکی کردن که به ما عیدی ندهندوما بچه ها هم از ترسمان((راضی ایم به رضای خدا)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنزک، عیدانه، عید، عیدی، عیدی گرفتن، طنز،  

تاریخ : سه شنبه 5 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(رسم مهمان نوازی شب عید)

یادم میاد آنوقتها که کمی بچه تر بودیم وقتی می خواستیم به عید دیدنی خانۀ فک و فامیل برویم یک هفته قبل از عید که می شد مادرم اول رسم مهمان نوازی از مهمان ها را به ما یاد می داد بعد هم نوبت ما که می شد می خواستیم بریم مهمانی خانۀ فامیلها به ما گوش زد می کرد که بچه ها یادتون باشه وارد خانه که شدید به همه با احترام خاصی سلام و احوالپرسی می کنید بعد از چند دقیقه که گذشت میزبان که خواست از شما پذیرائی کنه حالا یه میوه باشه یا آجیل و شکلات و شیرینی و ... فرقی نمی کنه، تا به شما تعارف کردند هول نشدی و سریع برداریداول بگویید: نه مرسی دستتان درد نکند، من میل ندارم، بار دوم هم نه و بار سوم که به شما اصرار کردند که بردارید ، آنهم فقط به یک دست (د دستی نه ها به آنها بر می خورد) میه یا هر چیزی که بود آنهم فقط یکی برمی دارید ... فکر نکنند که هولید و نخورده اید.

من که از همه کوچکتر بودم پریدم وسط حرف مادر و گفتم: آخه مامان اگر وایسیم تا اونا دوباره تعارف کنند ، یا اینکه اومدیو تعارف و یکبار کردند اونوقت ((چه خاکی به سرمون بریزیم ))؟! ... تازه شما می گید از هر کدام یکی حالا میوه و شیرینی را خب می شه اینکارو کرد ولی آجیل و چی فقط یدونه... آخه میون آنهمه بادام و پسته و فندق و تخمه کدومو برداریم اینکه خیلی مشکله...آخه من دلم از همه اش می خواد.

مادرم گفت: بچه نترس آجیل و کاسه ، کاسه جلوتون می ذارند تازه اون هم باید خودت جلوی شکمتو بگیری که درجا همه اش را تمام نکنی ... تازه وقتی میوه یا شیرینی برداشتی بین آنها حداقل 5 تا 10 دقیقه فاصله بذاری و بعد بری سر آجیل و...اونهم خیلی آروم ... به موقع آبرو مونو نبری تند،تند، بخوری هم دلت درد می گیره هم جلو اونا آبرومون میره و پیش خودشون فکر می کنند که ما (( از قحطی فرار کرده ایم))و...

داداشم که کمی بزرگتر از من بود گفت : آخه مامان اگر بین هر کدوم از خوراکیها انقدر فاصله بدیم که نمیشه!!... مگه شما نگفتید ، هرکجا بریم فقط نیم ساعت بیشتر نمی شینیم و زود پا میشیم ، بریم خانۀ فامیلای دیگه ؟! ... اینجور که سر انگشتی هم حساب کنید 5 الی 10 دقیقه به تعارف ها می گذرد و 5 الی 10 دقیقه هم به خوردن و فاصله بین خوراکیها و... تازه 5 الی 10 دقیقه هم به حرف زدن و بازی ما بچه ها با بچه های آنها می گذرد...با این وضع تا برسیم باید زود پاشیم بریم یعنی تا گفتیم سلام باید بگیم خداحافظ...

خلاصه مادرم گفت: من این چیزا حالیم نمی شه!!... همین که گفتم،احترام حفظ آبروی ما یادتون نره دیگه بسه باید برم به کارهام برسم 100 تا کار دارم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، عیدانه، طنز، رسم، مهمان نوازی، نصیحت، مادر،  

تاریخ : یکشنبه 3 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(چها رشنبه سوری)

همانطور که همۀ شما در جریان امرهستید ؛مردم ایران بنا بررسوماتی که از نیاکان خود دارند سه شنبۀ آخرسال را به جشن وآتشبازی می گذرانند.ولی چند سالی می شود که این رسومات پررنگترو پردردسرتر شده است،آنهم در جوانان وحتی بعضی ازافراد مسنی که هنوز کودک درونشان فعال هست،یک شیطنتهائی انجام می دهند؛آنهم مثل درست کردن مواد آتشزا یاهمان بقول قدیمیها(ترقه،نارنجک و...)هستند. اگر هم خودشان بلد نباشند درست کنند،ازهرگوشه وکناری آنرا خریداری کرده ،وهم آلودگی هوا وهمچنین آلودگی صوتی ایجاد می کنند،وبا این اوصاف هم برای خود وهم برای دیگران ایجاد دردسرمی کنند.

البته این امر یکماه جلوتر از آنروز(چهارشنبه سوری)شروع می شود وتا بعد ازعید هم ادامه پیدا می کند؛آخه یکی نیست به آنها بگوید اینکارها چه خوشی برای شما یا دیگران به همراه می آورد؟...جز اینکه باعث آسیبهای جسمی وروحی، روانی برای خود وهم دیگران به بارمی آورد!!...البته نمی گویم شادی نکنید ولی باعث آزار واذیت دیگران نشوید.

همانطور که واقفید البته بزرگترهای شما درجریان هستند که قدیمها هم این رسومات وجود داشت ،ولی خطرهای جدی برای خود ودیگران بوجود نمی آمد واگرهم بود خیلی کمتر پیش می آمده ،چون آنها از مواد آتشزای خطرناک که الآن در دست همۀ جوانان هست استفاده نمی شد ،حتی آسیبهای آنموقعها باعث مرگ ومیر هم نمی شد ودرکل جشنها خطرهای جدی برای کسی نداشت ؛بهتر نیست از مواد آتشزای کم خطر استفاده کنیم؟!...

البته بزرگترها بهتر یادشان هست که آنموقعها این جشنها چقدر خوشایندتربود،واز یک هفته ویا دو هفته مانده به این روز رو صداها (ترقه وفشفش بازی)شروع می شد ،و هیچ خطری برای کسی ایجاد نمی شد.آنموقعها یک مراسم جالبی هم بود به اسم کاسه زنی که آنهم بیشتر دخترخانومهای دم بخت آنهم زیر چادر گل،گلیشان(چادر کُدری) رویشان را چنان می پوشاندن که کسی آنها را نشناسد ،وکاسه ای در دست می گرفتند وبا ویک قاشق به آن ضربه ای میزدند،تا صاحب خانه بیایدو از تنقلاتی مثل(نخودچی،کشمش،گردو،پسته وشکلات و...) در کاسۀ آنها بریزد؛پس می شود گفت آنموقعها ما هم مثل خارجیها هالوین داشتیم؛البته این فقط مختص دخترها نبود بلکه پسرهای نوجوان یا جوان هم چادرهای مادرشان را بسر می کردند و از روی شیطنت این کار را انجام می دادند ،وصد البته اگر صاحب خانۀ خسیسی بطورشان می خورد معلوم است دیگر کارشون زار می شد ...یعنی آن صاحب خانه چادر را از سرشان می کشید و می فهمید که پسر هست تا سر کوچه دنبالشان می کردو بجای آن تنقلات خوشمزه اردنگی جانانه ای به آنها می زد.

یادم میاد آنموقعها هرکسی پولدارتر بود برای خانوادۀ خودش بوته ای از جایی که نمی دونم کجا بود خریداری می کردند ودر خانۀ خود مراسم از روی بوتۀ آتش گرفته می پریدند ومی گفتند)سرخی تو ازمن ،زردی من از تو) یعنی اینکه سلامتی که همان سرخی آتش باشد ،از آن من شود ،وبیماری که همان زردی من بود نصیب آتش شودو...واز روی آتش می پریدند وچقدر این عمل برای ما بچه ها خوشایند بود.

بعد ازآنکه مراسم آتش بازی تمام می شد،تازه خوردن تنقلات شروع می شد آنهم از عصر مادرمان آنها را در یک مجمعِ(سینیِ بزرگ مسی) می چید وشمعی هم در کنار ظرفها می گذاشت وحسابی تزئینش می کرد ،طوری که آدم هوس می کرد تمام محتویاط داخل ظرف را یکجا بخوریم ،ولی با چشم خوره ای که مادر به ما می کرد از ترسمان در جایمان میخکوب می شدیم وادب را رعایت می کردیم تا خودش آنرا (تنقلات) را برایمان تقسیم کند ،البته اول برای بزرگترها،مادر بزرگ وپدر بزرگ وپدر وبرادربزرگتر ودرآخر نوبت ما کوچیکترها می شد، وتا نوبت ما برسد آب از لب ولوچۀ ما آویزان می شد.

خلاصه که چهار شنبه سوریهای آنموقعها با صفاتر بود وهمگی دور هم تا آخر شب کنار هم بودیم و گل می گفتیمو گل می شنیدیم ،یادش بخیرچه روزهائی بود،پراز صمیمیت وصفا ،ای کاش اۀان هم این صمیمیتها در بین خانواده ها برقرارباشد،ولی نیست همه یا مشغول کارند ویا مشغول آتش بازی خطرناک وبرخی هم سرشان در گوشیها هست وهیچ اهمیتی به یکدیگر نمی دهند؛به امید آنروزی که باز صمیمیت در خانواده ها نسبت به هم برقرارشود.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنزک، طنز، عیدانه، چهارشنبه سوری، چهارشنبه، سوری،  

تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات