(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(سالی که نکوست از بهارش پیداست)

همانطور که همه درجریان هستید،دانشمندان یا بهتر بگم اخترشناسان که پیش بینی می کنند که چه سالی مربوط به چه حیوانی است؛آنها چند سالی می شود که پیش بینی هایشان کاملاً با آن حیوانها مطابقت کرده؛ مثلاً یک سال مربوط به میمون بود وآن سال ،البته بلا نسبت آدمها مثل آنها برای انتخاب شغل از این شاخه به آن شاخه می پریدند،یا یک سال دیگه هم بود،که سال سگ بودوهمه به جان یکدیگرافتاده بودند؛ و سالهای دیگرهم به ترتیب سال خوک که آنسال سیل آمدو همه در گل ولای خانه ها وجانشان را از دست دادند؛حال نوبتی هم باشِ نوبت امسال که سال موش هست و همۀ ما از ترس مبتلا نشدن به ویروس کرونا البته گفتم که بلا نسبت مثل موش توخونه هایمان پنهان شده ایم؛البته پنهان،پنهان که نه گه گداری برای خرید مایحتاج خانه از لونه هامون در می آییم وکمی آذوقه در خانه های خود برای روز مبادا که حالا باشد جمع می کنیم ؛البته اینجوری که پیش می رود احتمال اینکه تا آخر سال بدین منوال بگذرد هست ؛خدا بداد همۀ ما برسد،که چه در انتظارمان باشد؛شاید هم آخر زمان شده باشد ،آدم از فردای خودش که خبر ندارد. آخه برای این گفتم آخر زمانِ که این ویروس در تمام جهان پخش شده واینکه بلایای طبیعی هم از قبل بوده وهست وخواهد بود واین تمامی ندارد ؛خدا خودش به ما رحم کند.به امید سالی بی خطروپر برکت وسلامتی کامل برای همۀ مردم جهان.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، طنزک عیدانه، عید، سال، موش،  

تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(سوروساط عیدانه)

هرسال اینموقعها که می شد؛منظورم نزدیک بهار که می شد پرنده ها دوباره به جاهای ....یا بهترِ بگم به لانه های قبلی اشان برمی گردند؛ البته هرساله بعضی از پرنده ها به تراس خانۀ ما هم سری می زنند، ومنهم برای آنها مقداری خرده نان ویا کمی برنج از شب قبل پخته شده جلوی آنها می ریزم وآنها هم از غذاهای من خوششان می آید واستقبال هم می کنند ومشکلی هم تا بحال پیش نیامده بود؛ولی امسال هم مثل سالهای پیش برای پرنده ها البته در سه وعده روزانه غذا برایشان می گذاشتم .البته تعجب منهم ازاین بود که امسال چرا اینها انقدر غذا زیاد می خورند؟!... ویا اینکه چرا انقدر زود غذاشونو تموم می کنند؟!... مگه کسی دنبالشون کرده ،شاید هم قراری چیزی دارند وزود باید به سر قرارشون برند؟!...

یکروز تو همین گیرو دار غذا دادن به پرنده ها بودم که وقتی کارم تمام شد سریع برگشتم به اتاق تا زودتر فکر غذا برای خودمون کنم که یکهو با صدای جیغ فرا بنفش پسرکوچیکِ روبرو شدم ،سریع خودم رو به تراس رسوندم و گفتم:چی شده؟...چرا جیغ می زنی؟...پسرم که به لکنت افتاده بود؛ بهم حالی کرد که اومده بوده به گلها آب بده که یکهودیده یک موش پرنده روی زمین افتاده.حسابی با حرفش جا خوردم وبا عجله او را کنار زدمو رفتم ببینم که اون حیونِ عجیب الخلقِ چیه؟!...منهم یک جیغ محکمتری از جیغ پسرم فراتر ورساتر کشیدم ،که داشت روده هام پاره می شد وبا این جیغ من تمام اهل خانه سراسیمه به تراس آمدندو جویای حال من شدند وبا دادو فریاد گفتم: یک خفاش اومده تو تراس درو ببندید تا کرونا نگرفتیم ازش...وشروع به لرزیدن کردم وتوی اتاق غش کردمو روی زمین ولو شدم.

وقتی بهوش آمدم دیدم مأموران آتش نشانی به خانۀ ما آمدندو خفاش رو گرفتندو بردند وبیرون خانه پرش دادند که برود پی کارش وبه منهم گفتند :پشت خانۀ شما یک مزرعه پر از دارو درخت هست واینا از اونجا آمدند ...لطف کنید دیگر به آنها غذا ندهید.منو میگی حسابی از این حرف او جا خوردم ولی چیزی نگفتم.بعد که او رفت به بچه ها گفتم کی این مأمورهای آتش نشانی رو خبر کرده بود؟...واون از کجا می دونست که من به پرنده ها غذا می دم...معلوم شد تمام قضایا رو همسرم باطلاع آنها رسونده و...

خلاصه معلوم شد چرا تو این یکی دوهفته اخیرپرنده ها انقدر تند و زیاد غذا می خوردند؟!...نگو که این خفاشِ بوده که غذاهای منو نوش جان می کرده ومنهم بی خبر از همه جا براش آب وغذا می ذاشتم. تازه مأمور گفته بود که خفاشِ از نژاد انگلیسی هست ونمرده بوده وزنده وکمی بی حال بوده...وما فکرمی کردیم که اون مرده .منهم پیش خودم گفتم :خوبِ دیگه کم کرونا به کشور ما اومده بود اینهم (خفاش) بهش اضافه شد؛حتماً خفاشِ پیش خودش فکر کرده اینجا برای ورودش  جشن ومهمانی مفصلی گرفته اند وبهش غذای مجانی می دهند...ولی نمی دانم چقدر بی حال بود ...یا غذای من براش زیادی خوشمزه بوده وحسابی تا می تونسته خورده؟...یاشایدهم به غذاهای من آلرژی پیدا کرده ومسموم شده...هرچی نباشه از فرنگ اومده وغذاهای ایرانی بهش نمی سازه ...پس اگر اینطور باشه که باز جای شکرش باقی است بالاخره یکی از ما انسانها تلافی این بیماری کرونا رو سرش اوردیم.

ولی من موندم چجوری این خفاش از انگلستان به ایران اومده؟...معلوم دیگه پرنده ها که مثل ما انسانها احتیاج به ویزا وپاسپورت و شناسنامه وکارت شناسائی و... ندارند؛مثلاً خودمون ما انسانها اشرف مخلوقاتیم و... ولی بنظر من این پرنده ها هستند که اشرف مخلوقات به حساب می آیندنه ما!!...چون آنها بدون هیچ اجازه ،یا ترس از کسی یا چیزی چه در زمین وچه درهوا ی خدا همیشه آزادانه به هر کجا که بخواهند می روند وبه قول معروف(( همۀ دنیا سرای من است))البته برای آنها نه ما .




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: خفاش، بالکن، کرونا، عیدانه، عید، طنزک، انگلیسی،  

تاریخ : سه شنبه 12 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(معذورم از پذیرائی)

بخاطر این ویروس ناخوانده(کرونا)که به کشور ما آمده ما هم بناچار برای شب عید با اینکه گه گداری درخانه مانده بودیم؛البته به مهمانی ها می رفتیم وزود برمی گشتیم به خانه ،ولی با اینحال روی درِخانه امان با ماژیک وخیلی بزرگ نوشته بودیم ،واقعاً از شما مهمانان عزیز وارجمند کمال پوزش را داریم،که به علت ویروس کرونا از مهمان نوازی تا اطلاع ثانوی معذوریم؛ وانشاالله که بعد از بیرون کردن این ویروس ویا بهتربگیم شکست کرونا یک مهمان نوازی مفصلی ازهمۀ فک وفامیل محترم خواهیم کرد.

خلاصه هرکسی میآمد وزنگ درب را فشار می داد وما هم سعی می کردیم جواب ندهیم وآنها هم که از نبودن ما مطمئن می شدند راهشان را می گرفتندو می رفتند؛ماهم از پذیرائی کردن  ازمهمانان عزیزمان خلاص می شدیم.پدرهم دراین میان رو به مادرمی کرد ومی گفت: خانوم حالا امروز خونۀ چه کسی برویم ،یا فردا خونۀ چه کسی برویم. مادرهم درجوابش می گفت: امروز رو خونۀ داداشم وخواهرهام بریم ،فردا هم خونۀ داداش وخواهر تو برویم .در کل ما به خانۀ همۀ فکو فامیل می رفتیم وحسابی خوش می گذراندیم ؛تا اینکه یکروز یکی از فامیلهایمان البته ازرفتارمشابه ای که ما سرهمۀ فامیلها درآورده بودیم،به همان صورت البته باخطی خوش وتحریری روی کاغذی نوشته وروی درب منزلشان چسبانده بودند که نمی توانند از مهمانان عزیز پذیرائی کنند.

پدرم که از این بابت جا خورده بود روبه مادرم کردو گفت:عجب آدمای دورو وقلتاقی هستند؛ کلک خودمان را به خودمان می زنند... ((ما گنجشک را جای قناری رنگ می زنیم ومی فروشیمش به مردم))حالا اینجوری اش را ندیده بودیم ؛واقعاً که قباحت داره...این از ادب بدورِ...

منهم پیش خودم گفتم:چطور این نوشته واین رفتارها از ما سربزنه قباحت نداره وهیچ هم عیب وعار نیست ؟!...ولی در مورد بقیه کاملاً برعکس بوده؟!...وتازه باید اینها از این کارشان خجالت بکشند؟...ولی ما نه!!...این دیگه چجوریشِ...اگراین کار بدِ ؟برای ماهم بدِ؛اگرهم که خوبِ!!...پس برای اونا هم باید خوب باشه؛بقول معروف((مرگ حق ولی برای همسایه))این اصلاً نه برای ما ونه برای آنها خوب نیست.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، عید دیدنی، مهمان، پذیرائی، عید،  

تاریخ : دوشنبه 11 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(مشکلی پیش نیامد)

همانطورکه قبلاً گفته بودم،خدا را شکرهیچ اتفاق خاصی از بیماری کرونا چه برای خانوادۀ خودم وچه برای تمام فک وفامیل های ما پیش نیامد.انگار ازهمۀ مردم دنیا بیشتر بهداشت شخصی را ما رعایت کرده بودیم.حتماً پیش خودتان می گویید: چطورهمچین چیزی ممکن است. الآن برای شما تعریف می کنم.

هرسال ما هم مثل همۀ مردم برای خریدعید در بین جمعیت ... و همچنین برای دیدو بازدید عیدهم به خانۀ فامیل می رفتیم؛ ولی امسال حسابی سنگ تمام گذاشتیم و بهداشت را با زدن ماسک برصورت و بدست کردن دستکشهای طبی حال چه درخانه وچه درخیابان ها گذراندیم؛ وکلاً در طی روز هم 10 باردستانمان را هم با آب و صابون شستیم ...فکر می کنم از این به بعد با کمبود آب وهمچنین گرانی بیش ازحد قبض آب هم روبرو شویم ؛البته این دیگر به ما مربوط نمی شود ،چون خواستیم بهداشت را مدام چه درخانه وچه در خیابان رعایت کرده باشیم؛تازه سالهای پیش فقط در هفته دو بار حمام می کردیم ،ولی با این وجود در روز 2 بار حمام می کنیم که خدائی نکرده به کرونا مبتلا نشویم.

خلاصه امسال هر جا رفتیم چه در روی شیشه های مغازه ها وچه در بانکها و...نوشته بودند (ما چون شما را دوست داریم ،به شما دست نمی دهیم)؛البته معلوم نمی شد اینرا برای ما نوشته بود که اونا به ما کرونا انتقال ندهند ویا برای خودشان که نکند ما به اونا کرونا انتقال ندهیم ...وبالاخره ما هم به این نوشته های آنها احترام گذاشتیمومثل ژاپنی ها ویا هندی ها با آنها سلام وعلیکی کردیم ؛به اینصورت که دوتا کف دستهایمان را به هم زده البته آنهم با دستکش طبی ونیمه تعظیمی کردیم که جاتون خالی نباشه چنان دردی در کمرمان پیچید که نفسمان بندآمده بود ویه آهی جان کاه از ته دل کشیدیم وصاحب مغازه ایهم هم ترسید وهم چهره اش درهم رفت ؛بالاخره با هر زحمتی بود کمرمان را با دست صاف کردیم وچنان صدای بلند استخوانها بلند شد که مشتری هائی که برای خرید به آنجا آمده بودند هم تعجب کردند وهم نیش خندی زدند .مارو میگی حسابی خجالت کشیدیم و خودمان را جم وجور کردیم وبعد از کلی گشتن وانتخاب بدنبال لباس و...وتازه بعد از کلی چانه زدن برای تخفیف عیدانه با صاحب مغازه ،تازه آنهم به علت ماسکی که او بدهان زده وما هم به همچنین صدای یکدیگر را نامفهوم شنیدیم وبعد از کلی خرید کردن از مغازه آنهم با فاصله از مشتری های دیگرازآنجا خارج شدیم ؛البته در مغازه های دیگر هم که برای خرید تنقلات رفته بودیم هم همین بهداشت،رعایت شد.

خلاصه که روزهای اول ودوم و...عید به دیدن فک وفامیل محترم البته با همان روش بهداشتی از دور دست دادن به روش هندی ها وچینی ها والبته بدون تعظیم کردن انجام شد.تازه وقتی هم در حال پذیراری شدن از ما بودن با همان دستکش طبی هم آجیل وهم شکلاتهای در بسته وهم چند نوع میوه را البته یواشکی نه بلکه جلوی چشم خودشان در جیب ها وکیفهایمان پر کردیم تا بعداً که رسیدیم خانۀ خودمان ،وپس ازشستن دستها با صابون آنها را نوش جان کردیم به همین آسانی تمام. 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، طنزک، عیدانه، عید، کرونا، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 10 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(دیدو بازدیدعید )

روز 14 فروردین بود که از شمال برگشته بودیم وباید خودمان را برای مدرسه آماده می کردیم.آنروز وقتی به خانه برگردیم،ساعت از 5 عصر گذشته بودو البته جاده کمی خلوت شده بود ونمی خواهم بگویم کع براحتی به شهر رسیدیم؛آخه آنروز ازویلای پسر،پسرخالۀ پدرم که راه افتادیم ساعت 6 صبح بود وتا برسیم به خانه امان 15 :5 عصر شده بود ؛ماهم حسابی خستۀ راه بودیم.مادرمان به ما بچه ها گفت: زودتر یکی،یکی بروید دوش بگیرید ،تاخستگی ازتنِ تان بیرون برود.ماهم به گفتۀ مادر تک،به تک دوش آبگرمی گرفتیم وحسابی حالمان جا آمد ورفتیم سراغ درس ومشقِ مان،چون فردا روز اول بازگشائی مدارس آنهم بعد از 14 روز تعطیلی نوروز بود.

همینطور که هر کسی مشغول کار خودش بود؛یکهو تلفن به صدا درآمدوخواهرم که از ما فرزتر بود پرید سرگوشی تلفن وبعداز احوال پرسی گوشی را به مادر داد؛مادرهم بعد از کلی خوش وبش کردن با آن کسی که آنطرف گوشی بود ،که به مادر گفته بود که می خواهد امشب برای دیدو بازدید به خانۀ ما بیاید.ماهم از این گفته خیلی شوکِ شده بودیم ؛آخه ما تازه از مسافرت آمده بودیم وحسابی خسته بودیم وحتی نای پذیرائی از مهمان را نداشتیم .ولی چاره ای نبود وهمگی دست بکار شدیم ومنو داداش بزرگِ رفتیم پیش دستی کارد وچنگالها را آوردیم وروی میز چیدیم ،بعد خواهرم هم میوه ها روشست وداد به پدر که داخل ظرف میوه خوری بچیند ،مادرهم رفت تا برای شام شب چیزی درست کند.

قرار بود که فامیلهای پدر از شهرستان به تهران واول هم به خانۀ ما بیایند وتا یک هفته ای درتهران هستند ؛یعنی یکی دوروز خانۀ ما وبقیۀ روزهای دیگر را در خانه های خواهر وبرادرهای پدر بگذرانند.البته ما بچه ها که خیلی از این بابت خوشحال شدیم ولی پدرو مادر را نمی دانم ...چون تمام کارهای اصلی به عهدۀ آنهاست وما بچه ها هم اول کمی پذیرائی می کنیم وبعد هم به بازی با بچه های آنها می پردازیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، دید و بازدید، عید، فامیل، خانواده، مدرسه،  

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(تعطیلات در ویلای شمال)

قرار شد یکروزبا تفاق خانواده برای دیدوبازدیدعید به خانۀ یکی از اقوام دور پدری ام(پسر،پسرخاله اش)برویم با اینکه ما هیچوقت رفت وآمدی با آنها نداشتیم؛ولی با اینحال پسرخالۀ پدرم با اصرارزیاد از پدرم قول گرفت که برای آب وهوا عوض کردن به ویلای پسرش برویم،بنابراین پدرو مادر بناچار دعوت او را پذیرفتند. به قول پدرم که می گفت: ((هم فال وهم تماشا)).

خلاصه بعد از اینکه به تمام فامیل سری زدیم؛روزبعد یعنی روز یازدهم فروردین صبح خیلی زود وقتی هوا تاریک بود، یعنی حدودای ساعت 4 صبح بود،که همۀ ما آمادۀ حرکت شدیم؛البته با ماشین خودمان رفتیم.تا وسطهای راه که هوا روشن ترشده بود،جاده کمی خلوت بود. چند ساعتی که گذشت ناگهان جاده بطورغیرمنتظره ای شلوغ ترشد،بحدی که ماشینها کیپ هم درحرکت بودند وگاهی هم مدت زیادی می ایستادند وکم،کم جلو می رفتند .آنروز از ساعت 4 صبح تا 11 شب در ترافیک سنگینی بسر بردیم،وما بچه ها هم که پاک حوصله امان از یکجا نشستن بسرآمده بود؛مدام سر مادرو پدرمان غُرمی زدیم ؛یکی گرسنه ویکی تشنه ویکی دیگر هم دستشوئی لازم بودیم؛تو این اوضاع هاگیرواگیری پدرو مادرهم حسابی کُفری شده بودند ومدام سر ما داد می زدند؛هرطوری بود مادر برای ساکت کردن ما مقداری هله ،هوله ای داد؛ولی دستشوئی لازم را باید چکار می کردیم ؟

خلاصه مادر به پدرم پیشنهاد داد که :این ترافیک که حالا،حالاها باز نمی شود ،تو همینطوری یواش ،یواش برو منهم بچه ها رو ببرم همین گوشه وکناربرای دستشوئی...راستی اون گالون آب رو هم بده که اونا خودشونو باهاش بشورند.پدرم گفت:حالا هول نشی وبچه ها رو پرتشون کنی تو دره ...اونطرف هم که کوهِ ...خلاصه مواظب خودتون باشید.مادرنیش خندی تحویل پدر دادو ما را از ماشین پیاده کرد و...

بالاخره جای مناسب را برای قضای حاجتمان پیدا کردیم وبعد از اتمام کار بطرف ماشین پدر که کمی جلوتر رفته بود ،رفتیم. چند ساعتی طول کشید تا جاده باز شد،وماشینها کمی تند تررفتند؛بالاخره ساعت 11 شب به مقصد رسیدیم؛تازه دردسر ما از اینجا آغازشد که آدرس را بلد نبودیم وبا آدرسی که درگوشی مبایل پدرم بود آنرا به هرکسی نشان می دادیم ؛نشانی های مختلفی را به ما میدادند که ما را بیشتر سر درگم می کردند.بالاخره با هر زحمتی بود ؛آنهم ساعت 12 شب آدرس را پیدا کردیم.

بنده خداها آنها از ناهارذ منتظر ما بودند، ولی با این ترافیک سنگین آنهم درشب عید معلومِ دیگه جاده چقدر شلوغ می شود؛خلاصه که شام را برای ماگرم نگه داشته بودند وخودشان شامشان را خورده بودند.ماهم که خیلی گرسنه بودیم ((دلی از عضا درآوردیم))وبعدش آنها خواستند از ما پذیرائی کنند که پدرو مادرمان گفتند:که هیچ احتیاجی به اینکار نیست ؛ما خیلی خسته شدیم وحسابی خوابمان می آید.آنها هم بساط رختخواب را برای ما فراهم کردند وما هم از خستگی زیاد زود بخواب رفتیم؛صبح که چه عرض کنم بقول مادرم تا لنگِ ظهر خوابیدیم .البته مادرم چه شب زود می خوابیدو چه دیر فرقی براش نمی کرد؛ اوهمیشه صبح زود به موقع ازخواب بیدارمی شد، وبساط صبحانه را آماده می کرد ؛اینبار هم صبح زود بیدارشدوبه اهل خانه کمک کرد تا بساط صبحانه را درست کنند. وقتی ما بیدار شدیم پسر ،پسر خالۀ پدرآمد وما هم صبح بخیر یا بهتر بگم ظهر بخیری به ایشان وخانومش گفتیم ،واوهم در جوابمان گفت:اشکالی نداره حداقل ناهار وصبحانه اتان یکی شد.بیایید سر سفرهغذا حاضره.ماهم رفتیم دیدیم که سفرۀ دورو درازی پهن کرده که توی آن از کره وپنیر وسرشیرمحلی وعسل طبیعی ومربای بهارنارنج خانگی گرفته تا آش رشتۀ محلی وکته کباب خانگی که بویش تمام اتاق را فرا گرفته بود وهمچنین سالد وسبزی که به گفته خودشان از باغچۀ خانه چیده شده بود در سفره نمایان بود. ما هم که ازمهمان نوازی آنها به هیجان آمده بودیم مشغول خوردن شدیم.

آنروز به سیروسیاحت در ویلای بزرگ آنها وهمچنین گشت وگذار در کنارساحل وآب تنی ما بچه ها وپدرو پسر،پسرخاله وهمچنین پسر خالۀ پدرگذشت. فردای آنروز که روزسیزده بدر بود خواستیم برگردیم به شهرمان تهران که میزبان مان نگذاشت وبا کلی اصرارما را راضی کرد که امروز اصلاً صلاح نیست که برگردیم وحتماً باز تو ترافیک می مانیم .چون همه هم همین فکر را می کنند که اگر زودتر برگردند جاده خلوت تر هست در صورتی که اینطور که فکرمی کنند نیست بلکه بدتر هم می شود و...ماهم آنروز سیزده بدر را درکنار آنها گذراندیم وحسابی به ما بچه ها که خیلی خوشگذشت ،ولی بزرگترها رو نمی دونم ؛حتماً به اونها هم خوش گذشتِ.

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: عید، تعطیلات، ویلا، شمال، تفریح، طنزک عیدانه، طنزک،  

تاریخ : پنجشنبه 7 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی گرفتن)

ما بچه ها خوشحال بودیم که دوباره عید می شودو حداقل تو عید می تونیم دوباره مثل هرسال از عمو وعمه وخاله ودائی و...عیدی بگیریم، هرچی نباشه عید به عیدی گرفتنِشِ دیگه.مارو میگی از اینکه برویم دیدو بازدید عید و خوردن های آنچنانی وعیدی گرفتنِ آنچنانی ،حسابی از روز قبل از سال تحویل به قول معروف((شکمِ مان را صابون زده بودیم))که چه ها شودو،چه ها شود وچقدر خوشحالی کرده بودیم و...در صورتی که خوشی ما بچه ها زیاد طول نکشید،حالا براتون تعریف می کنم.

روز اول عید شدو بعد از اینکه سال تحویل را به دیده بوسی از پدرو مادرمان را گذروندیم وآنها هم خدا را شکر به ما بچه ها عیدی آنهم نسبت به هرسال عوض اینکه زیادتر بشود به علت بدی اقتصاد پدرو مادرمان به ما عیدی کمتری دادند ؛اینهم باز بد نبود بهتر از این بود که اصلاً به ما عیدی ندهند؛بعد ازآن برای عید دیدنی به خانۀ بزرگترها باید می رفتیم ؛اول به خانۀ پدربزرگ ومادربزرگ (البته از طرف مادری) رفتیم وتا موقع ناهار هم آنجا بودیم ودور همی ناهار را خوردیم وبعد از اینکه خواستیم ازآنجا برویم؛اینبار هم مثل هر سال پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به ما بچه ها عیدی البته به مبلغ هرساله نه کم ونه زیاد عیدی مارا بدستمان دادند،ومشکلی پیش نیامد؛بعد از آنجا به خانۀ پدر بزرگ ومادربزرگ(البته ازطرف پدری) رفتیم آنجا هم تا موقع شام ماندیم ودور همی شام  را خوردیم وموقعی که خواستیم از خانه آنها خارج شویم پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به نوبۀ خود عیدی را چه کم وچه زیاد مثل هرسال به ما دادند واینجاهم مشکلی پیش نیامد.

خلاصه آنروز را به خوبی به پایان رساندیم.فردای آنروز اول به خانۀ بترتیب دائی بزرگِ ،دائی کوچیکِ ،خاله بزرگِ،خاله کوچیکِ رفتیم ،وما بچه ها هم مثل هرسال ((دلی ازعذا درآوردیم)) ولی اینبار سر سفرۀ هر کدامشان آنهم به علت گرانی آجیل ها مثل(فندق وپسته وبادام زمینی وبدام هندی )خبری نبود فقط (تخمه ونخود چی وکشمش )بود وبس، ولی باز هم برای ما بچه ها غنیمت بود،ولی عوضش شکلات وشیرینی طبق معمول هر سال در سفره حاضرو آماده بود؛حالا اینها به کنار ولی از عیدی دادن به ما بچه ها از طرف خانوادۀ مادری خبری نبود،منهم که از همه کوچکتروشیطون تر بودم به دائی ها وخاله ها گفتم: چرا به ما عیدی نمی دهید؟!..آنها هم اولش دست نوازشی به سرمان کشیدندو گفتند:پسر جون انگار تو این مملکت زندگی نمی کنی؟...ما با بحران تورم جهانی روبرو هستیم و...یعنی درکل از نظر اقتصادی هم فکرشو بکنی از خط فقر هم پایین تریم وکلی مشکل داریم؟...تاحدی که بتونیم شکم زن وبچۀ خودمونو سیر کنیم ،((شقول قمر کردیم ))،(هنر کردیم).برو جونم برو(( خدا روزیت رو جای دیگه بده))...دِ برو دیگه چرا مثل بز به آدم نیگاه می کنی؟!...

منهم با تعجب نگاهی به آنه کردمو با ناباوری شروع کردم به خاراندن سرم وفکر کردن به قول بزرگترها بحران تورم جهانی...آخه مابچه ها رو چه کار به این مسائل بزرگترها؟!...من نمی دونم وقتی حرف پول وسط میآد ما بچه ها شعور بزرگترهارو باید پیدا کنیم ،ولی وقتی برای تغییر دکوراسیون یا مسائلی که به بزرگترها مربوط می شود ؛آنموقع بچه هستیمو هیچ نظری نباید بدهیم؟!...اینها سالی یکبارهم نمی خواهند به ما بچه ها عیدی بدهند؟!...

خلاصه بعد از خانۀ آنها وعیدی ندادن به ما بچه ها،رفتیم خانۀ عموها وعمه ها آنها هم همین را به ما گفتند؛البته با کمی خشونتر بیشتر،آنهم بر روی گوش بنده زاده وبا کشیدن نسبتاً آهستۀ آن،آنها هم همین حرفها را به ما زدند ومنهم کاملاً قانع شدم ودیگر حرفی از عیدی دادن به میان نیاوردم وپیش خودم گفتم: خوبِ زیاد اصرار نکردم وگرنه الآن بجای عیدی گوشم کف دستم بود وبس،بالاخره امسال همۀ بزرگترها باهم دست به یکی کردن که به ما عیدی ندهندوما بچه ها هم از ترسمان((راضی ایم به رضای خدا)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنزک، عیدانه، عید، عیدی، عیدی گرفتن، طنز،  

تاریخ : سه شنبه 5 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(پیک نوروزی)

این پیک نوروزی هم برای ما دانش آموزان معضلی بود که خدا می داند.

یادم میاد آنموقع ها که مدرسه می رفتیم 3 یا4 روز مانده به پایان سال ومی خواست سال نو ویا همان بهار یا به قول ما ایرانیان عید نوروز از راه برسد؛معلّمهای عزیز لطف می کردند واین تعطیلات را برای ما دانش آموزها زهر مار می کردند وکل سؤال ها رو که می دادند باید جوابشان را با مداد می دادیم؛تازه به غیرازآن تکالیف هم ازهمۀ درسها  سر جای خودش بود؛انگار می خواستند که به ما بچه ها نامۀ اعمالمان را بدهند،وازما می خواستند هرروز یکی از تکالیف درسی را بنویسیم.

مثلاً روز اول عید از اول کتاب ریاضی تا آنجا که درس داده بودند، آنهم با مداد...روز دوم درس علوم...وروزهای بعد هم به ترتیب درس اجتماعی،تاریخ،جغرافی،حرفه وفن و...وروز سیزده بدرهم که روز گردش در طبیعت بود،هم کل پیک نوروزی را باید می نوشتیم.

آخه نمی دونم این معلّمهای عزیز فکرنمی کنند تواین مدت این بچه های بدبخت فلک زده می خواهند کمی مخ شان استراحت کند یا بخواهند به دیدوبازدید بروند کِی وقت می کنند تکالیف شان را بنویسند.

خلاصه بعضی از بچه ها هم که منهم جزوشان بودم همان 3 یا 4 روز مانده به عید وکمی هم یکی دو روزاول عید به تمام تکالیف مان رسیدگی می کردیم وبقیۀ روزهای عید را به تفریح ودیدوبازدید عید می پرداختیم؛ومثلاً خودمان زرنگی می کردیم؛ولی اولش ما نفمیدیم معلّم از کجا می فهمید که ما زودتر تکالیف مان را انجام می دهیم؟!... بعد کلی جریمه می شدیم.

یکروز یکی ازبچه ها این موضوع فهمیدن زود نوشتن ما را ازش پرسید واو هم درجواب گفت: والا ازشما خنگ تر تو دنیا پیدا نمی شه شما فکرنمی کنید که چرا بهتون گفتم با مداد مشقهاتونو بنویسید ؟... چون اگر زودتر از این 13 روز نوشته بشود،خب به مرورزمان این نوشتها کم رنگ تر می شود واین امر باعث می شود بچه های تنبل را از زرنگ تشخیص داد.

بعضی از ما هم که اینو از معلّم شنیدیم ازسال دیگر تصمیم گرفتیم مشقها مونو پر رنگ تر بنویسم تا معلّم متوجه نشودوخواستیم با اینکار به معلّم کلک بزنیم که بازهم نشد که بشه وباز هم معلّم فهمید واینبار جریمۀ سختری را برای ما در نظر گرفت وگفت: می بینم که بازهم بعضی ها تقلب سال پیش را البته بهتر انجام دادند...اینبار برخلاف سال گذشته پر رنگ تر نوشتید وبا اینکار بعضی از صفحات دفترتان پاره وبعضی دیگر هم نوشته ها ازپشت ورق بعدی برجسته تر شده، چیه انگار داشتند روی فلز منبت کاری می کردند ؛آخه من به شما بچه تنبل ها چی بگم ؟...تا روتون کم بشه.

بعدآمد سر میز بچه هائی که اینکار رو کردند وتک به تک گوشمان را گرفت وکشید ویک اردنگی جانانه ای به تک،تک ما زد وبه مبصر گفت که این چند نفر رو ببر به پیش مدیر تا تکلیف شان را معلوم کند وبگو چند دقیقۀ دیگه خدمت مدیر محترم خواهم رسید. آنروز بماند که چه به سرما چند نفرآمد وبعدازکلی تنبیه بدنی همگی به سیاه چال (البته انباری تاریکی که پراز سوسک وموش بود بیش نبود)ولی ما ازآنجا خیلی می ترسیدیم وهمه اش یه چیز سیاه که مثل شبح بود را می دیدیم وحسابی خودمان را البته ببخشید که این را می گویم ،خیس می کردیم. ودیگر بعد از این درس عبرتی برای ما شد که تقلب نکنیم وبه حرف معلّم گوش بدهیم.


برچسب ها: عید، نوروز، سال نو، مبارک، پیک نوروزی، طنزک عیدانه، جریمه،  

تاریخ : شنبه 2 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خرید لباس عید)

خرید لباس عید

بالاخره هرطور بود آنهم با آن شعرخواندنِ همۀ خانواده برای خرید لباس عید پدر را مجبور کردیم که بازار برویم البته هر ساله پدرمان همیشه یک یا دو روز مانده به عید خریدها را انجام می داد ولی اینبار دوهفته مانده به عید همراه با خانواده برای خرید لباس عیدمان اقدام کردیم.

صبح با صدای مادرمان از خواب بیدارشدیم وصبحانه خورده ،نخورده فوری کارمان را کردیم که هرچه زودتر بریمو خرید لباسها را انجام بدهیم؛توی بازار آنقدر جمعیت زیاد بود که مردم بهم دیگر تنه میزدند وازهم عذرخواهی می کردند،چون آنها هم مثل ما فکر میکردند که اگر زودتر بیایند خرید کنند هم بازار خلوت خواهد بود وهم مغازه دارها جنسهایشان را ارزانتر به مشتری می فروختند ،که اصلاً هم اینطور نبود؛ما بچه ها هم همراه پدرو مادرمان با هر مکافاتی بود ازلا بلای جمعیت عبور می کردیم وحتی نزدیک بود خواهر کوچیکم تو اون شلوغی گم بشود ،ویکبارهم من نزدیک بود سکندری بخورم وکله پا بشم که داداش بزرگم دستم را رو هوا گرفت تا نیافتم زمین ؛اگر اینطورمی شد وای به حالم می شدو حسابی زیر پای مردم له می شدم.

خلاصه ماهم برای انتخاب لباس وکفش و...از این مغازه به آن مغازه می رفتیم؛یا اجناسش قابل قبول برای ما نبود ویا لباس وکفش و...اندازه امان نبود.

بعد پدرمان ما را مجبور کرد که لباس یا کفش گشاد برداریم چون او عقیده داشت که ما بچه ها درحال رشدیم وممکن بعداً اینها برایمان تنگ شود ؛ماهم همیشه به حرف آنها گوش می دادیم ودردسر این چیزها هم برای ما بود؛اول اینکه چه تو محل وچه تو فامیل پیش بچه ها مورد تمسخرواقع می شدیم ومی گفتند:اینو باش لباس وکفش بچه گیهای باباشو پوشیده.حالا اینها به کنار با این چیزها راه رفتن وتکان خوردن با اینها مکافاتی برای ما بود.یا کت وشلوارازتنمان آویزان بود ونمی دونستیم چجوری جمع وجورش کنیم ،یا هنگام راه رفتن کفشها از پایمان درمی آمدو باید دوباره عقب گرد می کردیمو کفشمان را دوباره به پا می کردیم .تازه آستین کت آنقدر بلند بود که تا به زانوهایمان می رسید وازآنطرف پاچۀ شلوارها هم تا روی زمین کشیده می شد وپدر مان میگفت آنها را تا بزنید؛تا اندازه امان بشود.تازه به ما می گفت فقط در مهمانی ها ازآنها استفاده کنیم وآنرا نگه داریم برای فصل پاییز یا زمستان وحتی برای سال بعد یعنی بهاروما هم که خیلی هول بودیم هرجا می رفتیم برای پُز دادن آنها را می پوشیدیم و،وسط تابستان نشده قبل از اینکه اندازه امان بشود حسابی پوسیده می شد وبه پاییزنرسیده تازه اندازه که چه عرض کنم پاره ومندرس می شدو قابل پوشیدن نبود، چه برسد به اینکه زمستان وبهارهم ازش استفاده کنیم.

حالا حساب کنید اگر به حرف آنها گوش می دادیم چی می شد؟!...بله مجبور بودیم که ازآنها استفاده کنیم حال تا اندازه امان بشود تنگ می شد وتا بخواهیم دگمه اش را ببندیم کت از پشت کمر پاره می شد ویا شلوارش را هم که تنگ شده بود اگر می پوشیدیم از خشتک پاره می شد((حالا خربیارو باقالا ببر))جواب والدینمان را چطوری باید می دادیم؟!...تازه اگر کفش را هم نو نگه می داشتیم بعداً تنگمان می شدو یا به پایمان آسیب می رساند ویا از صد جا پاره می شد که آنهم واویلا داره ...یعنی باید کتک نوش جان می کردیم ،البته در هر حال چه زودتر می پوشیدیمو وچه دیرتر می پوشیدیم بالاخره پاره می شد فرقی نمی کرد ،خلاصه که در هردو حالت ما کتکش را نوش جان کردیم می خوام بگم جاتون خالی ،ولی نه خالی نباشه نمی خوام که تو غممِون شریکتون کنم انشاالله که همیشه شاد باشید و انتخاب لباس وکفش تون از آنِ خودتون باشه نه ازآنِ دیگران.

 

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: داستان، طنز، طنزک عیدانه، لباس، خرید، عید، خرید لباس عید،  

تاریخ : جمعه 1 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(قایم کردن آجیلها)

آجیل

همانطور که قبلاً به عرضتان رساندم،وقتی ازخرید برگشتیم با اینکه مادر خسته بود ،ولی با اینحال رفت وآجیلها را از دسترس ما پنهان کرد، حالا کجا خدا می دونه؟!...

البته هرسال پدرم دو یا یک هفته مانده به عید به فکر خرید تنقلات میافتادو وبخاطر اینکه گرانترنشود، زودتر خریداری می کرد ومادرم هم وظیفۀ پنهان کردنش را به عهده می گرفت، وهر سال هم ما بچه ها بااینکه جستجوی بسیار برای پیدا کردنش می کردیم؛ باز با اینحال بی فایده بود ووقتی شب عید می شدوآجیلها رو میآورد که درظرفها بریزد نصفی از آنها یا براثررطوبت خراب می شد ویا پسته ها یش کرم می گذاشت وقابل خوردن نبود وآنوقت بود که مادر آجیلهای خراب وبدرد نخور را به ما می دادو خوبهاشو سوا می کرد وجلوی مهمانها می گذاشت تا به قول خودش ((آبروداری کند))و...ولی امسال دیگردرس عبرتی برای آنها شد، که یک هفته مانده به عید خریدآجیل و...را تهیه کنند ؛ولی با اینحال پنهان کردنش را باز انجام داد.

خلاصه ما بچه ها هم که بیکار نمی نشستیم ومثل هرسال به جستجوی خود ادامه دادیم .بعضی مواقع در گنجه ها وبعضی مواقع دیگرهم در کابینت های قفل دار واین آخری یعنی در زیرزمین پنهان کرده بود.

البته هر سال ما باهزارمکافات آنها را پیدا می کردیمو کمی به آن پاتک میزدیم ؛بطوری که اصلاً مشخص نمی شد که از آن چقدر کم شده بود ...مگر اینکه آجیلها را وزن کنند تا به پاتک زدن ما پی ببرند. بله گفتم مادرم امسال آجیلهارو در زیرزمین پنهان کرده بود؛آنهم در کجا؟!...((به فکرجن هم نمی رسید))،ولی تا حدودی به فکرمن رسید؛ آنهم با یک ترفند خاص خودم؛موقعی که بابام بعدازظهرخوابش برد سرجیبش رفتم وکلید زیرزمین را یواشکی از توجیبش برداشتم .آخه مادرهروقت چیزی درزیرزمین قایم می کرد،کلیدش را به بابا می داد؛ چون خودش نمی تونست آنرا از دست ما بچه های کنجکاو (فضول) قایمش کند ،وزود لو می رفت.

خلاصه با هر ترفندی بود کلید را برداشتم وهمراه شریک جرم هام یعنی خواهرو برادرهام به زیرزمین رفتیم ،وهرکدام مشغول جستجو در گوشه وکنارزیرزمین بودیم ؛درآنجا ازشیشه های مربا گرفته تا دبه های ترشی جات وکوزه های سرامیکی که درآن رب خانگی که مادر با دستهای خودش درست کرده بود ریخته شده بود؛وهمۀ آنها را زیرو رو کردیم واثری ازش پیدا نکردیم ...بعد چشمم به یک خمره ای که دور افتاده از کوزه های دیگر افتاد که ازهمه بزرگتر بود ومی شدگفت که حتی یک بچۀ ریزه میزه درآن به راحتی جا می گرفت...من هم رفتم وبه داخل آن نگاهی انداختم واز شادی جیغ محکمی کشیدم وبچه ها راخبر کردم.

بچه ها هم همگی دور خمره جمع شدیم وداخلش را باهم نگاه کردیم وخواستیم که از روی آجیلها کمی برداریم ،ولی هیچکداممان دستمان به ته خمره نمی رسید ...بنا براین فکری کردمو دیدم از خودم ریزه میزه تر تو جمع ما نیست وبه کمک داداش بزرگِ منو فرستادند داخل خمره ومن از همانجا مشت،مشت آجیلها رو بین آنها تقسیم کردم البته کمی از آنها را برداشتم ویک مشت هم برای خودم در جیب شلوارم ریختم ؛چون به هیجکدام از آنها اطمینان نداشتم که مقداری آزآجیلهارو بهم بدهند .بعد به کمک آنها از خمره بیرون آمدم ودر خمره را که مادر با پارچه ای مهرو موم کرده بود بستیم وزود از آنجا دور شدیم وزود قبل از اینکه پدرم ازخواب نازش بیدار شود من یواشکی آمدمو کلید را درجیبش گذاشتم.

خلاصه هروز ما میرفتیمو به مقدار کمی به آجیلها پاتک میزدیم ؛تا اینکه روز اول عید شدوصبح زود بعد از خوردن صبحانه مادر امد که بساط سفرۀ هفت سین را بچیند ورفت که آجیلها را از زیرزمین بیاورد که اینبار نمی دانم چه شد که فهمید مقداری از آجیلها کم شده وآنهم جز ما چه کسی می تونه اینکارو کرده باشه؛آنها هم برای جریمه کردن ما تا آخرعید نگذاشتند ذره ای ازآن آجیلها نوش جان کنیم،وماهم به تلافی وقتی برای دیدوبازدید به خانه های فک وفامیل می رفتیم حسابی سور چرانی می کردیم؛ البته به دور ازچشم پدرو مادرمان،تا حدی که آنقدر می خوردیم که سر راه برگشتن به خانه باید یک سری هم به درمانگاه محلمان میزدیم ویک نیش آمپولی نوش جان می کردیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، عید، آجیل، شب، طنز، خنده دار، زیرزمین،  

تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خرید تنقلات برای شب عید)

آجیل و تنقلات

همانطور که گفتم ما همیشه یک هفتهمانده به شب عید خانه تکانی را شروع می کنیم ؛والآن همین دو روزپیش شب سه شنبه یا بهتر بگم چهارشنبه سوری را پشت سرگذاشتیم.امروز به اتفاق خانواده می خواهیم به خرید تنقلات وخرید بساط سفرۀ هفت سین (سبزه،سمنو، سنجد،سیر،سیب،سرکه،سکه)وماهی قرمزو...بپردازیم.

خلاصه که اول همراه با خانواده یک سری به قنادی بزرگ که در بازاربود رفتیم؛آنجا خیلی شلوغ بود وهمه هم مثل ما آمده بودند که شیرینی وشکلات و...بخرند ؛با اینکه خود صاحب مغازه وهمچنین چند شاگرد دیگرش درآنجا حضورداشتند،بازنمی توانستند جواب گوی این همه مشتری باشند وکلی همگی معطل شدیم. درآن میان که بزرگترها مشغول انتخاب اجناس شان بودند یکهو منو خواهر کوچیکِ ام دیدیم که یک پیرزنی وارد مغازه شد وبدون اینکه از کسی دربارۀ قیمت آجیلها سوأل بکند؛مدام به ظرفهای آجیل پاتک میزد ،انگار می خواست تس کند ببیند چطورهست ؟...خلاصه ازهرظرفی آجیلی برمی داشت وبا اینکه دندانی هم در دهان نداشت خیلی تندوتند می انداخت بالا ونوش جان می کرد واصلاً هم کسی متوجۀ کار او نشد وبعدهم رفت سراغ ظرفهای شکلاتها وچند تا از آنها راهم برداشت وریخت داخل ساک دستی اش وبعد ازآنهم خیلی راحت از در مغازه بیرون رفت وپول چیزهائی را که خورده بود هم حساب نکرد.

البته باید خدا را شکر می کردیم که نتوانست شیرنی ها را تست کند وگرنههمه را دست میزدو حسابی آلوده اش می کرد،چون شیرینی ها جلوی دست نبود وآنطرف یعنی پشت ویترین جلوی دست مغازه دار بود که اوهم وقتی می خواست شیرینی مورد نظر مشتری را برایش درجعبه بگذارد دستکش طبی مخصوص به دست می کرد وحسابی بقول معروف پاستوریزه بود.خلاصه هرطوری بود آن تنقلات گران را که اشک پدر را درآورده بود ازآنجا خریداری کردیم واز مغازه رفتیم بیرون،ودر پیاده روها به بساطی های جورواجور رسیدیم که همه اماهی های قرمزو سیاه و...گرفته تا بساط سفرۀ هفت سین آماده وحتی تخم مرغهای گلی رنگ کرده ورنگ نشده و...رسیدیم وبعد از کلی معطلی سر انتخاب آنها اجناس مورد نظرمان راهم خریداری کردیم وباتفاق خانواده به آنهم با خستگی وجیب خالی پدرو مادر به خانه برگشتیم اینم خرید عید ما .




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: داستان، طنز، طنزک عیدانه، تنقلات، آجیل، آجیل و تنقلات، عید،  

تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خانه تکانی)

خانه تکانی

دوباره شب عید شدو زحمت خانه تکانی نه تنها به عهدۀ مادران ،بلکه به عهدۀ همۀ اهل خانه ،حالا چه بزرگترها وچه کوچکترها افتاده ؛البته به غیر از افراد سالخورده ونوزادان که توان کار کردن ندارند...آنها عذرشان موجه است.

افراد سالخورده که چه عرض کنم ،همین مادر بزرگم (ازطرف پدری) که بندۀ خدا حداقل 86 سال رو داره ...ایشون خودش داوطلبانه وخود جوش مسئولیت غذا پختن را به عهده گرفت ؛پدر بزرگم(ازطرف پدری)هم که بنده خدا حداقل 90 ساله هست،آنهم داوطلبانه وخود جوش مسئولیت نگهداری از کوچک ترین فرد خانواده رو به عهده گرفته؛بله داداشمو میگم که اونهم 1 سالشِ وشیرخواره است، البته شیر خشک می خورد؛آنهم چه وظیفۀ خطیری ...که جزمادر،کسی دیگری نمی تواند او را ساکت کند.مثلاً همین شیر درست کردن برای بچه ویا عوض کردن جای بچه که ازهمه بودارترِ...این دیگه خیلی مصیبتِ وخواباندن بچه که آنهم عادت کرده که روی پا بخوابد و مدام او را تکانش بدهند ...اینهم برای خودش مصیبتیِ تا بیاد خوابش ببرد پای آدم خواب میرود.تازه اگر بچه بونه بگیره وخوابش نره خدا بداد پدربزرگ برسد وصبر به اوعطا کند.

از صبح که با صدای مادرم از خواب بیدارشدیم وکارها را شروع کردیم،البته منو پدرومادروداداش بزرگم شروع کردیم به شستنِ فرشها وحسابی آنها را سابیدیم وبعد پاروکشیدیم وآبکشی کردیم.بعد ازآنکه آبش رفت ،آنرا با کمک همدیگر به پشت بام برده وآنرا از دیوارآنجا آنهم با چه مکافاتی آویزانش کردیم...البته اینکارذ شست وشو تا خود عصر ادامه پیدا کرد.البته موقع ناهار مادر یک ارتیماتونی به ما داد وبعد از کمی استراحت دوباره شروع کردیم به شستنِ بقیۀ فرشها، آنروز حسابی ((پیرمان درآمده بود)).موقع خوردن شام منو دادشم از خسته گی کنارسفره خوابمان برد،بعد از اینکه سفره توسطِ خواهر کوچیکِ وپدربزرگ ومادربزرگ جمع شد ؛مادر رفت تا ظرفها را بشورد وپدر هم رفت تا رختخوابها را پهن کند،بعد مادربزرگ آمدو دست نوازشی به سر منو داداشم کشیدو گفت:نوه های خوشگل من حسابی خسته شدین ،پاشین برین سرجاتون بخوابید...صبح هزارتا کار دیگه داریم ...پاشین بچه های خوب وعزیز من.

فردای آنروز دوباره کارهای دیگر به ما محول شد؛یعنی منوداداشم باید کمد چینی ها ظرف ها را می بردیم توی تشت بزرگ که مادر از قبل توی حیاط گذاشته بود می گذاشتیم وخواهر کوچیکِ ومادرظرف ها را می شستند...وتا خود ظهر اینکار طول کشید،تو این مدت پدر بزرگ مشغول جارو کردن اتاقها شده بود ومادر بزرگ هم تو آشپزخانه مشغول درست کردن غذا بود وداداش کوچیکِ هم دراتاق دیگرخوابیده بود.خلاصه هر کسی مشغول کاری بود.اینکارها تا یک هفته طول کشید وحسابی همۀ ما را خسته کرده بود.تازه بعد از اینکارها باید برای خرید لباس وخرید آجیل وشیرنی و...به بازار می رفتیم.هرسال همین بساط را داریم وهمیشه خسته و بی رمق به این چیزها (خرید کردن) می پردازیم وجالب اینجاست که هواسمان حسابی جمع است و چیزهای خوبی هم خریداری می کنیم.

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، خانه تکانی، عید، نوروز، شب عید، شب،  

تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(من کی هستم؟)

تا اونجا که یادم می یاد من تو یک خانوادۀ فقیری بدنیا اومدم که برای سیرکردن شکمشون باید ازصبح تا شب توسرماوگرما توخیابونها بگردند وکار بکنند...مادر وخواهر کوچیکترم بخاطر اینکه خیلی ضعیف هستند باید دست فروشی کنند وخودم وبابام وداداش بزرگترم باید باربری کنیم،از این مغازه به آن مغازه وازاین خیابون به آن خیابون...البته یه وسیلۀ نقلیه هم داریم که اونهم یک چرخ دستی چهارچرخ که زوار در رفته شده که با اندوخته های بابام خریده شده بودوفقط بابام ازآن استفاده می کرد ومنوداداشم که مثلاً قویتر از بابام بودیم بارهارو روی دوش خودمون حمل می کردیم...وفقط درسال آنهم روزهای عید که تعطیل که چه عرض کنم باید از صبح زود با صورتی که از واکس آنرا سیاه می کردیم ولباس حاجی فیروز که خودتان بهتر می دانید که چه رنگی است(ازکلاه گرفته ...تا لباسو شلوارقرمز)ویه دایرهزنگی کوچک بدست توی خیابونها می گردیمو شعر می خوندیم ودل مردمو شاد می کردیم؛درصورتی که دلمون از زندگی خودمون خون بود...از طلبکارها گرفته ...تا صاحب خونه که طلبشو می خواست واینکه شکم خودمونو چجوری باید سیر می کردیم.

یکروز تو عید بود که منو داداشم وبابام تو خیابونها لا به لای ماشینها درحال شعرخوندن بودیم(الباب خودم سامبولی علیکوم،الباب خودم سرتوبالا کن،الباب خودم به من نیگا کن،الباب خودم بز،بزقندی،الباب خودم چرا نمی خندی؟...)(بشکن،بشکن...بشکن،من نمیشکنم...بشکن، اینجا بشکنم یارگله داره...اونجا بشکنم یارنمی ذاره...این عاشق بیچاره عجب حوصله داره...).

خلاصه درحال خوندن ودایره زدن بودیم که یکی ازراننده ها که پشت چراغ قرمز بود توجه اش به من که کم سن وسالتر از بابام وداداشم بود جلب شد وبهم اشاره ای کرد که برم پیشش...منهم سریع بطرفش رفتم ...تا اومد چیزی بهم بگه...یکهو چراغ سبزشد ودیگر فرصتی نکرد وفقط بهم گفت:حاجی فیروز کوچولو زود بیا به لاین سمتراست باهات کار واجب دارم!!...منهم به حرفش گوش دادم وبطرف کنار خیابون که اوماشینش را پارک کرده بود ومنتظر من بود.

گفتم:بفرمائید الباب خوش تیپ وخوش روبا من کاری داشتید؟!...

مرد:پسرجون ناراحت نمی شی ازت بپرسم که چند سالت؟.

پسر:نه الباب این چه حرفیه!!...من 13 سالم...چطورمگه؟!...برای حاجی فیروز بودن خیلی بچه ام؟!...

مرد:نه اتفاقاً خیلی هم مناسب برای کار من هستی...ببینم تو کسو کاری هم داری؟.

پسر:بله ...مامان وآبجی ام دوتا خیابون پائین تر گل وفال می فروشند و منوبابامو داداشم...اوناهاشند اونطرف خیابونند ...همو حاجی فیروز هارو دارم میگم...ما عیدها حاجی فیروز می شیمو؛عید که تموم میشه بقیۀ روزها وماه های سالو به باربری مشغول میشیم.

مرد:حاضری تو بابات وداداشت برای من کار بکنید؟.

پسر:مثلاً چه کاری؟!...راستی نگفتید شما چیکاره هستید؟.

مرد:من دستیار کارگردان دوم صحنه تئاترهستم...وباید برای فیلمها و تئاتر ها بازیکر خوب پیدا کنم...الآن هم به چند تا بازیگراحتیاج دارم یا بهتر بگم یه روحوضی ترتیب دادیم ...(البته برای نمایش)

پسر:روحوضی دیگه چیه؟!...

مرد:قدیمها که سینما وتئاتر نبود بیشتر مردم برای جشن ها ومراسم های عروسی هایشان چند نفر مترب را می آوردندو2 نفر که یکی از آنها مرد بود ودیگری زنی که شلیتۀ بلند به پا داشت ویک چارقد بزرگ هم بسر داشت و هردو(مردوزن) با هم روی یک تخت چوبی که آنهم روی حوضی کوچک می گذاشتند ورویش می رقصیدند ومثلاًدل مردمو شاد می کردند...یه جورائی میشه گفت کارشون مثل شما بود...

پسر وسط حرف مرد پرید وگفت:آهان تازه فهمیدم مثل نمایش سیاه بازی هست ...

مرد:ای میشه گفت تو همون سبک هاست...ولی ساهی توش نیست فقط چند تا مترب و 2 نفر حال فرقی نمی کنه چه مرد باشِ چه زن ...حالا بگو ببینم آیا می یای برای ما بازی کنید یا نه؟!...

پسر:والا باید با خانواده ام مشورت کنم ببینم اونا چی میگند؟!...

مرد نگاهی به ساعت مچی اش میکن و یه کارتی از جیبش درمیآورد وبه پسر می دهد وبهش میگه که دیرش شده وباید زودتر به سرکار خود برود وبعداً با او تماس بگیرو نتیجه رو بهش بگه ...بعد از پسر خداحافظی میکند و زود ازآنجا دور می شود.

پسر درحالی که یه نگاهی به کارت می کردو یه نگاه به آن مرد که داشت کم،کم ازاو دور می شد با حالتی ناباورانه بطرف پدر وبرادرش رفت تا موضوع را با آنها در میان بگذارد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: من، کی، حاجی فیروز، سیاه، سیا، هستم، عید،  

تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خرید عید)

همانطور که همۀ ما ایرانیان بر طبق عادتمان همیشه در نظر میگیریم همان خرید عید است؛قدیمها 2 یا 3 هفته مانده به عید خرید عید که شامل(شیرینی،آجیل و...)وهمینطور لباس برای اهل وعیال وخودم میشود؛ودیگر اینکه به فکر شلوغی وازدحام مردم در بازار هم بودیم ولی هیچوقت دغدغۀ این را نداشتیم که ممکن است چون نزدیک عید است کاسب کارها اجناسشان را گران کنند،به فرض که گران هم بکنند ولی این برای مردم مهم نبود ولی حالا چی؟یکماه مانده به عید یا شاید هم بیشتر،فرقی هم نمیکند مردم هم به فکر شلوغی وهم به فکر گران شدن لحظه ای اجناسو ارقام نجومی شدند؛البته نا گفته نماند که امسال بدتر از پارسال شده همین آجیل ها که پارسال ازکیلوئی 60 تومان به بالا بوده امسال حداقل از کیلوئی 200 تومان شروع میشود به بالا... وهمچنین اجناس دیگر هم به همین منوال ادامه پیدا کرده ولی دریغ از اینکه حقوق مردم بالا نرفته بلکه حتی بعضی ها هم یا پایین آمده یا حقوقشان قطع شده ؛به نظر من بهتر است به جای آجیلهای جور واجوریک نوع آجیل سر سفرۀعید بگذاریم آنهم آجیل مشکل گشا باشد البته آنهم به نوبۀ خود گران هست ولی نمیگویید فقط یک آجیل هست که همه چیز مثل(نقل،کمی پستۀدر بسته،کمی فندق نشکسته،توت خشک ،کشمش پلاسیده)در آن وجود دارد وبا این اوساف شاید با خوردن آن مشکلشان حل شود،ودیگراینکه به جای شکلات هم بهتر از تافی های ترش یا همان (لواشک ملس)استفاده شود شاید به کام مهمانان عزیزتر از جانمان کمی ترش شود ودیگر هوس شکلات نکنند،وبه جای شیرینی هم بهتر است از شیرینیهائی مثل(نان برنجی،ارد نخود چی)که کمی گلوگیر است وکمی مهمانان را چند لحظه ای مشغول نگه میدارد استفاده شود ودر اینصورت تمام آجیلها وتنقلات دیگر برای خودتان وهمچنین مهمانهای بعد همچنان میماند وشما مجبور نیستید که وسط عید با تمام شدن آن به فکر خرید مجدد آن باشید به همین آسانی...   




طبقه بندی: عیدانه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، عید، خرید عید، آجیل، قیمت آجیل، پسته،  

تاریخ : سه شنبه 21 اسفند 1397 | 10:06 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خانه تکانی)

دوباره نزدیک عید شد ومصیبت خونه تکونی وچهار شنبه سوری وتق وپوق ترقه ها ... یکروز جمعه که همۀ ما بچه ها وپدر تعطیل و مشغول استراحت بودیم مادر ساسیمه وارد اتاق شد وگفت:بچه ها به صف شید امروز روز نظافت همه بدون استثنا برای خونه تکونی باید به من کمک کنید واگه بخواین از زیر کار در برید؛آنموقع است که با من طرفید ودیگه شب عید از لباس نو خبری نیست وباید همون لباسهای رنگو رو رفتۀ پارسالتونو بپوشید.

این حرف خیلی سنگین وتأثیر گذاری برای ما باصطلاح شیک پوش بود وماهم بناچار به حرف مادر گوش دادیم وآماده به خدمت شدیم؛من که پسر بزرگتر بودم باید در کارهای سخت به پدر کمک میکردم مثل(در آوردن لوسترها وشستن آن وبعد آویزان کردن آن)...وکارهای دیگر مثل(درآوردن پرده ها بعداز شسته شدن آنهم توسط مادر یا بهتر بگم شستن با ماشین لباسشوئی وبعد نصب آن توسط منو پدر انجام میشد)چون مادرم 3 سالی بود که بعلت کمر درد وسرگیجه دیگر نمیتواند از نردبان بالا برود ...وبچه های دیگر هم که کوچکتر از من هستند ونمیتوانند اینکار را بکنند پس تمام مسئولیت مادر به عهدۀمنو پدراست وجدیداًهم پدر دچار ضعف اعصاب شده وبا کوچکترین صدای ناهنجار دستش به لرزه میافتد...همینطور که میدانید نزدیک چهار شنبه سوری هست وسرو صدای ترقه ها از هر گوشه وکناری به گوش میرسد...در همین موقع که پدر داشت لوستررا در می آورد ناگهان صدای ترقه ای به گوش رسید وپدر هم کمی کنترلش را از دست داد وفقط یکی از نگین های درشت لوستر از آن جدا شد و(منهم که پایین نردبان ایستاده بودم وباصطلاح مواظب پدر بودم )و تیزی آن به سرمن فرود آمد ودردی جانکاه از نهادم برخاست ودستم را فوری روی سرم گذاشتم وخون از سرم فواره زد وپدرم که صدای مرا از پایین نردبان شنیده بود هول شد ونزدیک بود که دوباره کنترلش را از دست بدهد ولی باز سعی کرد کنترلش را بدست بیاورد وموفق هم شد ...وبا همان لوستر که در دستش بود  آرام پایین آمد وآنرا گوشه ای از اتاق گذاشت وبطرف من آمد ومرا سریع به بیمارستان رساند ...آن سال اولین سالی بود که من با اینکه دستم به ترقه و آتیش بازی نخورده بود ولی آسیب جدی دیدم مثل آدمی شده بودم که(آش نخورده ودهن سوخته شده بودم)و6 بخیه به سرم زده شد وعید آن سال همۀ بچه ها یا باترحم ویا با مسخره کردن من عیدو گذروندند ...من از این آتیش می گیرم که منیکه هر سال ترقه بازی منزبون زد همۀ بچه های اهل محل وهمچنین فامیل بود چرا باید با خوردن یه تیکه از نگین لوستر به این حال وروز بیافتم واقعاًکه باعث خجالت بود.




طبقه بندی: عیدانه،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، عید، خانه تکانی، نوروز، ترقه، چهار شنبه سوری،  

تاریخ : یکشنبه 19 اسفند 1397 | 11:15 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات