(بدهکار دیوانه)

چند روزی می شد که سرمای شدیدی خورده بودم وحسابی از این موضوع کلافه شده بودم؛آخه شغلم آزادِ وکلی هم بدهی وقسط و...دارم ومی شه گفت،((به نون شبم هم محتاجم))یعنی اگریکروز به سرکار نروم وپولی در نیاورم نمی توانم بدهی هایم را پرداخت کنم،وهمین امروزوفرداست که طلبکارها بیایند سراغموبه قول معروف((پاشنۀ درو از چاش در بیارند))و منو خفتم کنندو کت بسته منو ببرند تو حُلف دونی (زندان) تا کمی ((آب خنک نوش جان کنم))؛حالا حساب کنید تو این موقعیت کرونا بازارمن باید به سر کارهم بروم...بالاخره یا طلبکارا منو می کُشند ویا کرونا جونم منو بکشتن می دهد.

خلاصه که به گفتۀ دکترها یک هفته باید استراحت مطلق می کردم،ومنهم که مدام در اتاق خودم قرنطینه شده بودم ،البته به لطف مادر مهربانم ؛ آخه هرچی بهش گفتم: مامان جون قربون شکلت برم خودت که اونجا بودی وشنیدی که دکتر گفت :که این فقط یه سرماخوردگی معمولیِ...کرونا نیست ؛ولی مادرم ((گوشش بدهکار این چیزها نبود)) ومدام بهم می گفت::ذلیل شده برو تو اتاقت بگیر بخواب،انقدر این وسط ها راه نرو ،وگرنه همه رو کرونائی می کنی، اگه حرفمو گوش ندی میام دست وپاتو می بندم به تختت...ها،تازه دیدی دکتر چی گفت،حداقل روزی یه بار بری حموم و6 یا 7 باردر روز دستت رو با آب وصابون بشوری تا این ویروسِ چی بود؟...آهان کرونا رو نگیری وبه کسی واگیرش ندی؛منهم گفتم :آخ گفتی ((قربون آدم چیزفهم)) پس من کرونا نگرفتم وفقط سرماخوردگیِ همین ،پس چرا بهم مدام میگی بروتواتاقت کرونائی؟!...حداقل بگو برو سرمائی؛ هی به من تهمت کرونائی می زنی.

مادرم دیگه حرفی نزدو در اتاق را برویم قفل کرد ورفت که به کارهایش برسد،فقط موقع ناهار یا شام دراتاق را باز می کرد ،آنهم چجوری؟...مثل زندان بانی که می خواهد به زندانی ها غذا بدهد،از لای در غذا  ومخلفاتش رو که دریک سینی چیده بود روی زمین می گذاشت وبطرفم هُلش می داد،آنهم چه ماهرانه انگار چند سالِ اینکارِ بوده.بعد همه میگویند ((رفیق بی کلک مادر))؛خب بگذریم...بله داشتم از وضعیت اسف باری که برام پیش آمده بود براتون می گفتم که ...یه موقعهائی هم که دستشوئی لازم می شدم به در ضربه ای می کوبیدم و اوهم می آمد در را برام باز می کرد و بهم می گفت: مثل بچۀ آدم سرتو می اندازی پائین وبه هیچ جائی نه نیگاه می کنی ونه دست می زنی وصاف میری دستشوئی وبرمی گردی ،وگرنه با همین چوب می کوبم تو ملاجت که رَبو رُب تو یاد می کنی،فکر نکن بزرگ شدی...ها عقلت اندازۀ یه نخود بیشتر رشد نکرده.

هیچی دیگه منهم که بچۀ حرف گوش کنی بودم ونمی خواستم آخر عمری آقا والدین(نفرین شدن) بشوم،به حرفش گوش کردم. حدود یک هفته ای شده بود که در خانه توسط مادرجانم قرنطینه شده بودم ؛که یکروز نا غافلانه دیدم مادرم آمدو گفت: مصیبت البته اسمم مصیب بود واو ازاین فیلمهای آموزندۀ تلویزیونی یاد گرفته بودومدام منو اونطوری صدا می کرد ومنهم عادت کرده بودم؛گفت که بیا برو دم در چند تا از طلبکارات با مأمور اومدن با هات کار دارند.منو میگی انقدرترسیده بودم که نگوونپرس ...پیش خودم گفتم:حالا باید ((چه خاکی به سرم بریزم))؟...بعد فکری بنظرم رسید که بهتربگم کرونا دارم یا اینکه خودمو بزنم به دیونگی ...وخلاصه که هر دو را عملی کردم ومثل زامبیا ئی ها شکلم را عجق وجق کردمو دهنموهم کج ومعوج کردمو دستها وپاهایم را هم کج و ماوج کردم ومثل دیونه ها یا جیغ می کشیدم ویا گریه ویا خنده می کردم وبا آن وضعیت ترسناک از اتاقم زدم بیرون ،مادرم با دیدن من با آن حال وروز حسابی باورش شد که من یه چیزیم شده واز من فاصله گرفتو سریع به اتاق خودش رفت ومنهم با همان سرو وضع به دم در خانه امان رفتم ؛وقتی طلبکارها ومأمور بیچاره منو با آن حال دید اول حسابی جا خوردند و منهم که صورتم از تب شدید حسابی سرخ شده بود  بطرف آنها حمله ور شدم؛آنها یقیناً فکر کرده بودند که من هم کرونا وهم دیوانه شده بودم بنابراین سریع از آنجا دور شدند به قول معروف((یه پا داشتندو چهار تا پای دیگه قرض کردند وپا به فرار گذاشتند)) حالا ندو کِی بدو...منهم حداقل تا یکماهی از دست همۀ طلبکارهام راحت شده بودم وصلاح دیدم که در خانه قرنطینه بمانم وحسابی استراحت کنم ؛البته با اینکه سرما خوردگی ام کاملاً خوب شده بود با اینحال دیدم بهتر خوب استراحت بکنموهم از نظرجسمی وهم از نظر روحی روانی کاملاً بهبود حاصل کنم.البته قربون هرچی دیونه وکرونائی بشم من الهی.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، دیوانه، بدهکار، کزونا، سرما،  

تاریخ : جمعه 15 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(مشکلی پیش نیامد)

همانطورکه قبلاً گفته بودم،خدا را شکرهیچ اتفاق خاصی از بیماری کرونا چه برای خانوادۀ خودم وچه برای تمام فک وفامیل های ما پیش نیامد.انگار ازهمۀ مردم دنیا بیشتر بهداشت شخصی را ما رعایت کرده بودیم.حتماً پیش خودتان می گویید: چطورهمچین چیزی ممکن است. الآن برای شما تعریف می کنم.

هرسال ما هم مثل همۀ مردم برای خریدعید در بین جمعیت ... و همچنین برای دیدو بازدید عیدهم به خانۀ فامیل می رفتیم؛ ولی امسال حسابی سنگ تمام گذاشتیم و بهداشت را با زدن ماسک برصورت و بدست کردن دستکشهای طبی حال چه درخانه وچه درخیابان ها گذراندیم؛ وکلاً در طی روز هم 10 باردستانمان را هم با آب و صابون شستیم ...فکر می کنم از این به بعد با کمبود آب وهمچنین گرانی بیش ازحد قبض آب هم روبرو شویم ؛البته این دیگر به ما مربوط نمی شود ،چون خواستیم بهداشت را مدام چه درخانه وچه در خیابان رعایت کرده باشیم؛تازه سالهای پیش فقط در هفته دو بار حمام می کردیم ،ولی با این وجود در روز 2 بار حمام می کنیم که خدائی نکرده به کرونا مبتلا نشویم.

خلاصه امسال هر جا رفتیم چه در روی شیشه های مغازه ها وچه در بانکها و...نوشته بودند (ما چون شما را دوست داریم ،به شما دست نمی دهیم)؛البته معلوم نمی شد اینرا برای ما نوشته بود که اونا به ما کرونا انتقال ندهند ویا برای خودشان که نکند ما به اونا کرونا انتقال ندهیم ...وبالاخره ما هم به این نوشته های آنها احترام گذاشتیمومثل ژاپنی ها ویا هندی ها با آنها سلام وعلیکی کردیم ؛به اینصورت که دوتا کف دستهایمان را به هم زده البته آنهم با دستکش طبی ونیمه تعظیمی کردیم که جاتون خالی نباشه چنان دردی در کمرمان پیچید که نفسمان بندآمده بود ویه آهی جان کاه از ته دل کشیدیم وصاحب مغازه ایهم هم ترسید وهم چهره اش درهم رفت ؛بالاخره با هر زحمتی بود کمرمان را با دست صاف کردیم وچنان صدای بلند استخوانها بلند شد که مشتری هائی که برای خرید به آنجا آمده بودند هم تعجب کردند وهم نیش خندی زدند .مارو میگی حسابی خجالت کشیدیم و خودمان را جم وجور کردیم وبعد از کلی گشتن وانتخاب بدنبال لباس و...وتازه بعد از کلی چانه زدن برای تخفیف عیدانه با صاحب مغازه ،تازه آنهم به علت ماسکی که او بدهان زده وما هم به همچنین صدای یکدیگر را نامفهوم شنیدیم وبعد از کلی خرید کردن از مغازه آنهم با فاصله از مشتری های دیگرازآنجا خارج شدیم ؛البته در مغازه های دیگر هم که برای خرید تنقلات رفته بودیم هم همین بهداشت،رعایت شد.

خلاصه که روزهای اول ودوم و...عید به دیدن فک وفامیل محترم البته با همان روش بهداشتی از دور دست دادن به روش هندی ها وچینی ها والبته بدون تعظیم کردن انجام شد.تازه وقتی هم در حال پذیراری شدن از ما بودن با همان دستکش طبی هم آجیل وهم شکلاتهای در بسته وهم چند نوع میوه را البته یواشکی نه بلکه جلوی چشم خودشان در جیب ها وکیفهایمان پر کردیم تا بعداً که رسیدیم خانۀ خودمان ،وپس ازشستن دستها با صابون آنها را نوش جان کردیم به همین آسانی تمام. 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، طنزک، عیدانه، عید، کرونا، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 10 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی دادن ور افتاد)

شب عید شده بود و دوباره عیدی دادن برای خانواده های پدری وهمچنین مادری خیلی سخت شده بود وبه هر طریقی بود از دادن عیدی صرفِ نظر کردند.آخه می دونید هر سال عمو وعمه وخاله ودائی شبهای عید که می شد ؛هرکدام بنحوی از عیدی دادن سرباز می زدند ؛مثلاً عمو هر بار که می خواست به ما عیدی بدهد نمیدونم از خجالتش بود یا درآمدش کم بودویا ...ازعیدی دادن طفره می رفت،ولی ازعید گرفتن بچه هاش خیلی هم راضی بنظر می رسید.یکروز از عمو پرسیدم چی شده؟...چرا وقتی می خواهی به ما عیدی بدی((دل،دل می کنی))؟...هی اسکناس های نو تا نشده رو تا یک قدمی ما میاری جلو وبعد دستتو می کشی عقب؟...حتماً پیش خودت می گی!!...حیف این اسکناس های نو نیست بدم بدست این وروجک ها!!...آخه این بچه جغله ها چی از عیدی می فهمند؟!...

عمو جون والا بخدا ماهم از پول گرفتن خوشمان می آید ؛چون ما هم مثل شما از اقتصاد یه چیزائی حالیمونه ها!!...ماهم مثل شما بزرگترها طعم بی پولی رو کشیدیم ها!!...هرکی ندونِ شما که از وضعیت ما خبر دارید که...هرچی نباشه شما که داداشتونو(بابا مو می گم) بهتر می شناسید!!...بقول معروف((هشتش گِرونهُ هشِ))اینطور نیست؟!...وهر وقت هم که ازش پول می خوایم میگه ندارم ((این کف دستمِ که مونداره،اگه می تونی بکن)).

عمو درجوابم گفت:آره والا ماهم وضعمون همینطوریِ...برای همین هم هست که می خوام از امسال عیدی دادن وگرفتنو تو فامیل ور بیاندازم.

منهم گفتم: ولی عمو جون اینکه به نفع شما بزرگترها وبه ضرر ما بچه ها میشه!!...تازه جواب پدر بزرگ ومادربزرگ را چی میدید؟...اونها نمی گند این رسم ورسومات رو نباید نادیده گرفت؟!...

دیگه عمو جوابی به من نداد وبه حرف خودش عمل کرد وتا چند سالی هم به این ترتیب گذشتالبته برای آنها ،ولی پدرم کار خودش را می کرد وبه بچه های آنها عیدی می دادالبته کمتر از هرسال بود ،ولی باز می داد. او فکر می کرد که با اینکارش حتماً ثروتمند می شود ...اینطور که نشد هیچ بلکه هر ساله بد بختر هم شدند البته عموها وعمه ها ودائی ها وخاله ها...بقول قدیمیها که می گفتند)(ارحم ،ترحم))،((رحم کن تا خدا بهت رحم کند)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، عیدانه، طنزک، عیدی، دادن، گرفتن،  

تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی گرفتن)

ما بچه ها خوشحال بودیم که دوباره عید می شودو حداقل تو عید می تونیم دوباره مثل هرسال از عمو وعمه وخاله ودائی و...عیدی بگیریم، هرچی نباشه عید به عیدی گرفتنِشِ دیگه.مارو میگی از اینکه برویم دیدو بازدید عید و خوردن های آنچنانی وعیدی گرفتنِ آنچنانی ،حسابی از روز قبل از سال تحویل به قول معروف((شکمِ مان را صابون زده بودیم))که چه ها شودو،چه ها شود وچقدر خوشحالی کرده بودیم و...در صورتی که خوشی ما بچه ها زیاد طول نکشید،حالا براتون تعریف می کنم.

روز اول عید شدو بعد از اینکه سال تحویل را به دیده بوسی از پدرو مادرمان را گذروندیم وآنها هم خدا را شکر به ما بچه ها عیدی آنهم نسبت به هرسال عوض اینکه زیادتر بشود به علت بدی اقتصاد پدرو مادرمان به ما عیدی کمتری دادند ؛اینهم باز بد نبود بهتر از این بود که اصلاً به ما عیدی ندهند؛بعد ازآن برای عید دیدنی به خانۀ بزرگترها باید می رفتیم ؛اول به خانۀ پدربزرگ ومادربزرگ (البته از طرف مادری) رفتیم وتا موقع ناهار هم آنجا بودیم ودور همی ناهار را خوردیم وبعد از اینکه خواستیم ازآنجا برویم؛اینبار هم مثل هر سال پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به ما بچه ها عیدی البته به مبلغ هرساله نه کم ونه زیاد عیدی مارا بدستمان دادند،ومشکلی پیش نیامد؛بعد از آنجا به خانۀ پدر بزرگ ومادربزرگ(البته ازطرف پدری) رفتیم آنجا هم تا موقع شام ماندیم ودور همی شام  را خوردیم وموقعی که خواستیم از خانه آنها خارج شویم پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به نوبۀ خود عیدی را چه کم وچه زیاد مثل هرسال به ما دادند واینجاهم مشکلی پیش نیامد.

خلاصه آنروز را به خوبی به پایان رساندیم.فردای آنروز اول به خانۀ بترتیب دائی بزرگِ ،دائی کوچیکِ ،خاله بزرگِ،خاله کوچیکِ رفتیم ،وما بچه ها هم مثل هرسال ((دلی ازعذا درآوردیم)) ولی اینبار سر سفرۀ هر کدامشان آنهم به علت گرانی آجیل ها مثل(فندق وپسته وبادام زمینی وبدام هندی )خبری نبود فقط (تخمه ونخود چی وکشمش )بود وبس، ولی باز هم برای ما بچه ها غنیمت بود،ولی عوضش شکلات وشیرینی طبق معمول هر سال در سفره حاضرو آماده بود؛حالا اینها به کنار ولی از عیدی دادن به ما بچه ها از طرف خانوادۀ مادری خبری نبود،منهم که از همه کوچکتروشیطون تر بودم به دائی ها وخاله ها گفتم: چرا به ما عیدی نمی دهید؟!..آنها هم اولش دست نوازشی به سرمان کشیدندو گفتند:پسر جون انگار تو این مملکت زندگی نمی کنی؟...ما با بحران تورم جهانی روبرو هستیم و...یعنی درکل از نظر اقتصادی هم فکرشو بکنی از خط فقر هم پایین تریم وکلی مشکل داریم؟...تاحدی که بتونیم شکم زن وبچۀ خودمونو سیر کنیم ،((شقول قمر کردیم ))،(هنر کردیم).برو جونم برو(( خدا روزیت رو جای دیگه بده))...دِ برو دیگه چرا مثل بز به آدم نیگاه می کنی؟!...

منهم با تعجب نگاهی به آنه کردمو با ناباوری شروع کردم به خاراندن سرم وفکر کردن به قول بزرگترها بحران تورم جهانی...آخه مابچه ها رو چه کار به این مسائل بزرگترها؟!...من نمی دونم وقتی حرف پول وسط میآد ما بچه ها شعور بزرگترهارو باید پیدا کنیم ،ولی وقتی برای تغییر دکوراسیون یا مسائلی که به بزرگترها مربوط می شود ؛آنموقع بچه هستیمو هیچ نظری نباید بدهیم؟!...اینها سالی یکبارهم نمی خواهند به ما بچه ها عیدی بدهند؟!...

خلاصه بعد از خانۀ آنها وعیدی ندادن به ما بچه ها،رفتیم خانۀ عموها وعمه ها آنها هم همین را به ما گفتند؛البته با کمی خشونتر بیشتر،آنهم بر روی گوش بنده زاده وبا کشیدن نسبتاً آهستۀ آن،آنها هم همین حرفها را به ما زدند ومنهم کاملاً قانع شدم ودیگر حرفی از عیدی دادن به میان نیاوردم وپیش خودم گفتم: خوبِ زیاد اصرار نکردم وگرنه الآن بجای عیدی گوشم کف دستم بود وبس،بالاخره امسال همۀ بزرگترها باهم دست به یکی کردن که به ما عیدی ندهندوما بچه ها هم از ترسمان((راضی ایم به رضای خدا)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنزک، عیدانه، عید، عیدی، عیدی گرفتن، طنز،  

تاریخ : سه شنبه 5 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(تأکید ازخانه بیرون نروید)

همانطور که همه می دانید؛امسال کرونا هم به جشن عید نوروزما آمده،وبد جوری هم داره همه را قلع وقمع می کنه؛و رحم وانصاف هم که اصلاً سرش نمی شه.

نمی دونم چرا این روزها مردم یا با خودشا ن یا با دیگران سر لج افتاده اندبه قول معروف((با تیشه به ریشۀ خود می زنند))،وهرچقدربه آنها تذکرداده می شود که ازخانه هایتان خارج نشوید؛بدترمی کنند؟! ... وبیشتربه خیابانها می ریزند. امسال هم مثل سالهای پیش مردم برای خرید عید به خیابانها ریخته وتوجه ای به این بیماری خطرناک یا بهتر بگم((مهمان ناخوانده))نمی کنند وبه گشت وگذار درشهر می پردازند؛ وعاقبت هم به این یبماری دچار می شوند.

ولی با اینحال مردم سر سخت ترازهمیشه دراجتماع حضور بهم رسانده اند؛ماهم که از این استثناء بدور نیستیم،ودراین شلوغی هابرای خرید عید درشهرگشتیم وحسابی هم خرید کردیم.البته با این تفاوت که هرسال با ماسک ودستکش برای خرید عید نمی رفتیم،ولی امسال با تجهیزات کامل به هرچیزی دست زدیم؛از لباس وکفش و...گرفته تا تنقلات و... دست زدیم وخریداری کردیم.حتی خود مغازه دارها هم با ماسک ودستکش به پیشوازمان آمدند وبرا یمان هم اجناس مورد نظرمان را به دستمان می دادند آنهم با فاصلۀ نیم متری ،بطوری که دستشان به دست ما نخورد. تازه یک بدی که داشت این بود ؛اصلاً چه فروشنده وچه مشتری حرفهای همدیگررا به وضوح نمی شنیدند،وپشت  آن ماسکها که جلوی دهانشان را پوشانده بود،باهم تخفیف وتعارف تیکه پاره می کردند وبعداز کلی نشنیدنهای حرفهای یکدیگر هردو منظورم (فروشنده ومشتری) خوشحال وراضی از فروش وخرید هرکدام به مقصد خود (فروشنده به مغازۀ خود ومشتری هم به خانۀ خود )برمی گشتند.

ودوباره ((روز ازنو،روزی از نو))واین امر تا خود عید (خریدو فروش) ادامه پیدا می کرد؛خلاصه که با این همه هرکسی کار خودش را انجام می داد؛انگار که کرونائی وجود ندارد وهمه شاد وخوشحال به گشت وگذار خود می پردازند.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، بیماری، کرونا، ویروس، ویروس کرونا، خانه،  

تاریخ : دوشنبه 4 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(رسم مهمان نوازی شب عید)

یادم میاد آنوقتها که کمی بچه تر بودیم وقتی می خواستیم به عید دیدنی خانۀ فک و فامیل برویم یک هفته قبل از عید که می شد مادرم اول رسم مهمان نوازی از مهمان ها را به ما یاد می داد بعد هم نوبت ما که می شد می خواستیم بریم مهمانی خانۀ فامیلها به ما گوش زد می کرد که بچه ها یادتون باشه وارد خانه که شدید به همه با احترام خاصی سلام و احوالپرسی می کنید بعد از چند دقیقه که گذشت میزبان که خواست از شما پذیرائی کنه حالا یه میوه باشه یا آجیل و شکلات و شیرینی و ... فرقی نمی کنه، تا به شما تعارف کردند هول نشدی و سریع برداریداول بگویید: نه مرسی دستتان درد نکند، من میل ندارم، بار دوم هم نه و بار سوم که به شما اصرار کردند که بردارید ، آنهم فقط به یک دست (د دستی نه ها به آنها بر می خورد) میه یا هر چیزی که بود آنهم فقط یکی برمی دارید ... فکر نکنند که هولید و نخورده اید.

من که از همه کوچکتر بودم پریدم وسط حرف مادر و گفتم: آخه مامان اگر وایسیم تا اونا دوباره تعارف کنند ، یا اینکه اومدیو تعارف و یکبار کردند اونوقت ((چه خاکی به سرمون بریزیم ))؟! ... تازه شما می گید از هر کدام یکی حالا میوه و شیرینی را خب می شه اینکارو کرد ولی آجیل و چی فقط یدونه... آخه میون آنهمه بادام و پسته و فندق و تخمه کدومو برداریم اینکه خیلی مشکله...آخه من دلم از همه اش می خواد.

مادرم گفت: بچه نترس آجیل و کاسه ، کاسه جلوتون می ذارند تازه اون هم باید خودت جلوی شکمتو بگیری که درجا همه اش را تمام نکنی ... تازه وقتی میوه یا شیرینی برداشتی بین آنها حداقل 5 تا 10 دقیقه فاصله بذاری و بعد بری سر آجیل و...اونهم خیلی آروم ... به موقع آبرو مونو نبری تند،تند، بخوری هم دلت درد می گیره هم جلو اونا آبرومون میره و پیش خودشون فکر می کنند که ما (( از قحطی فرار کرده ایم))و...

داداشم که کمی بزرگتر از من بود گفت : آخه مامان اگر بین هر کدوم از خوراکیها انقدر فاصله بدیم که نمیشه!!... مگه شما نگفتید ، هرکجا بریم فقط نیم ساعت بیشتر نمی شینیم و زود پا میشیم ، بریم خانۀ فامیلای دیگه ؟! ... اینجور که سر انگشتی هم حساب کنید 5 الی 10 دقیقه به تعارف ها می گذرد و 5 الی 10 دقیقه هم به خوردن و فاصله بین خوراکیها و... تازه 5 الی 10 دقیقه هم به حرف زدن و بازی ما بچه ها با بچه های آنها می گذرد...با این وضع تا برسیم باید زود پاشیم بریم یعنی تا گفتیم سلام باید بگیم خداحافظ...

خلاصه مادرم گفت: من این چیزا حالیم نمی شه!!... همین که گفتم،احترام حفظ آبروی ما یادتون نره دیگه بسه باید برم به کارهام برسم 100 تا کار دارم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، عیدانه، طنز، رسم، مهمان نوازی، نصیحت، مادر،  

تاریخ : یکشنبه 3 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خرید لباس عید)

خرید لباس عید

بالاخره هرطور بود آنهم با آن شعرخواندنِ همۀ خانواده برای خرید لباس عید پدر را مجبور کردیم که بازار برویم البته هر ساله پدرمان همیشه یک یا دو روز مانده به عید خریدها را انجام می داد ولی اینبار دوهفته مانده به عید همراه با خانواده برای خرید لباس عیدمان اقدام کردیم.

صبح با صدای مادرمان از خواب بیدارشدیم وصبحانه خورده ،نخورده فوری کارمان را کردیم که هرچه زودتر بریمو خرید لباسها را انجام بدهیم؛توی بازار آنقدر جمعیت زیاد بود که مردم بهم دیگر تنه میزدند وازهم عذرخواهی می کردند،چون آنها هم مثل ما فکر میکردند که اگر زودتر بیایند خرید کنند هم بازار خلوت خواهد بود وهم مغازه دارها جنسهایشان را ارزانتر به مشتری می فروختند ،که اصلاً هم اینطور نبود؛ما بچه ها هم همراه پدرو مادرمان با هر مکافاتی بود ازلا بلای جمعیت عبور می کردیم وحتی نزدیک بود خواهر کوچیکم تو اون شلوغی گم بشود ،ویکبارهم من نزدیک بود سکندری بخورم وکله پا بشم که داداش بزرگم دستم را رو هوا گرفت تا نیافتم زمین ؛اگر اینطورمی شد وای به حالم می شدو حسابی زیر پای مردم له می شدم.

خلاصه ماهم برای انتخاب لباس وکفش و...از این مغازه به آن مغازه می رفتیم؛یا اجناسش قابل قبول برای ما نبود ویا لباس وکفش و...اندازه امان نبود.

بعد پدرمان ما را مجبور کرد که لباس یا کفش گشاد برداریم چون او عقیده داشت که ما بچه ها درحال رشدیم وممکن بعداً اینها برایمان تنگ شود ؛ماهم همیشه به حرف آنها گوش می دادیم ودردسر این چیزها هم برای ما بود؛اول اینکه چه تو محل وچه تو فامیل پیش بچه ها مورد تمسخرواقع می شدیم ومی گفتند:اینو باش لباس وکفش بچه گیهای باباشو پوشیده.حالا اینها به کنار با این چیزها راه رفتن وتکان خوردن با اینها مکافاتی برای ما بود.یا کت وشلوارازتنمان آویزان بود ونمی دونستیم چجوری جمع وجورش کنیم ،یا هنگام راه رفتن کفشها از پایمان درمی آمدو باید دوباره عقب گرد می کردیمو کفشمان را دوباره به پا می کردیم .تازه آستین کت آنقدر بلند بود که تا به زانوهایمان می رسید وازآنطرف پاچۀ شلوارها هم تا روی زمین کشیده می شد وپدر مان میگفت آنها را تا بزنید؛تا اندازه امان بشود.تازه به ما می گفت فقط در مهمانی ها ازآنها استفاده کنیم وآنرا نگه داریم برای فصل پاییز یا زمستان وحتی برای سال بعد یعنی بهاروما هم که خیلی هول بودیم هرجا می رفتیم برای پُز دادن آنها را می پوشیدیم و،وسط تابستان نشده قبل از اینکه اندازه امان بشود حسابی پوسیده می شد وبه پاییزنرسیده تازه اندازه که چه عرض کنم پاره ومندرس می شدو قابل پوشیدن نبود، چه برسد به اینکه زمستان وبهارهم ازش استفاده کنیم.

حالا حساب کنید اگر به حرف آنها گوش می دادیم چی می شد؟!...بله مجبور بودیم که ازآنها استفاده کنیم حال تا اندازه امان بشود تنگ می شد وتا بخواهیم دگمه اش را ببندیم کت از پشت کمر پاره می شد ویا شلوارش را هم که تنگ شده بود اگر می پوشیدیم از خشتک پاره می شد((حالا خربیارو باقالا ببر))جواب والدینمان را چطوری باید می دادیم؟!...تازه اگر کفش را هم نو نگه می داشتیم بعداً تنگمان می شدو یا به پایمان آسیب می رساند ویا از صد جا پاره می شد که آنهم واویلا داره ...یعنی باید کتک نوش جان می کردیم ،البته در هر حال چه زودتر می پوشیدیمو وچه دیرتر می پوشیدیم بالاخره پاره می شد فرقی نمی کرد ،خلاصه که در هردو حالت ما کتکش را نوش جان کردیم می خوام بگم جاتون خالی ،ولی نه خالی نباشه نمی خوام که تو غممِون شریکتون کنم انشاالله که همیشه شاد باشید و انتخاب لباس وکفش تون از آنِ خودتون باشه نه ازآنِ دیگران.

 

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: داستان، طنز، طنزک عیدانه، لباس، خرید، عید، خرید لباس عید،  

تاریخ : جمعه 1 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(قایم کردن آجیلها)

آجیل

همانطور که قبلاً به عرضتان رساندم،وقتی ازخرید برگشتیم با اینکه مادر خسته بود ،ولی با اینحال رفت وآجیلها را از دسترس ما پنهان کرد، حالا کجا خدا می دونه؟!...

البته هرسال پدرم دو یا یک هفته مانده به عید به فکر خرید تنقلات میافتادو وبخاطر اینکه گرانترنشود، زودتر خریداری می کرد ومادرم هم وظیفۀ پنهان کردنش را به عهده می گرفت، وهر سال هم ما بچه ها بااینکه جستجوی بسیار برای پیدا کردنش می کردیم؛ باز با اینحال بی فایده بود ووقتی شب عید می شدوآجیلها رو میآورد که درظرفها بریزد نصفی از آنها یا براثررطوبت خراب می شد ویا پسته ها یش کرم می گذاشت وقابل خوردن نبود وآنوقت بود که مادر آجیلهای خراب وبدرد نخور را به ما می دادو خوبهاشو سوا می کرد وجلوی مهمانها می گذاشت تا به قول خودش ((آبروداری کند))و...ولی امسال دیگردرس عبرتی برای آنها شد، که یک هفته مانده به عید خریدآجیل و...را تهیه کنند ؛ولی با اینحال پنهان کردنش را باز انجام داد.

خلاصه ما بچه ها هم که بیکار نمی نشستیم ومثل هرسال به جستجوی خود ادامه دادیم .بعضی مواقع در گنجه ها وبعضی مواقع دیگرهم در کابینت های قفل دار واین آخری یعنی در زیرزمین پنهان کرده بود.

البته هر سال ما باهزارمکافات آنها را پیدا می کردیمو کمی به آن پاتک میزدیم ؛بطوری که اصلاً مشخص نمی شد که از آن چقدر کم شده بود ...مگر اینکه آجیلها را وزن کنند تا به پاتک زدن ما پی ببرند. بله گفتم مادرم امسال آجیلهارو در زیرزمین پنهان کرده بود؛آنهم در کجا؟!...((به فکرجن هم نمی رسید))،ولی تا حدودی به فکرمن رسید؛ آنهم با یک ترفند خاص خودم؛موقعی که بابام بعدازظهرخوابش برد سرجیبش رفتم وکلید زیرزمین را یواشکی از توجیبش برداشتم .آخه مادرهروقت چیزی درزیرزمین قایم می کرد،کلیدش را به بابا می داد؛ چون خودش نمی تونست آنرا از دست ما بچه های کنجکاو (فضول) قایمش کند ،وزود لو می رفت.

خلاصه با هر ترفندی بود کلید را برداشتم وهمراه شریک جرم هام یعنی خواهرو برادرهام به زیرزمین رفتیم ،وهرکدام مشغول جستجو در گوشه وکنارزیرزمین بودیم ؛درآنجا ازشیشه های مربا گرفته تا دبه های ترشی جات وکوزه های سرامیکی که درآن رب خانگی که مادر با دستهای خودش درست کرده بود ریخته شده بود؛وهمۀ آنها را زیرو رو کردیم واثری ازش پیدا نکردیم ...بعد چشمم به یک خمره ای که دور افتاده از کوزه های دیگر افتاد که ازهمه بزرگتر بود ومی شدگفت که حتی یک بچۀ ریزه میزه درآن به راحتی جا می گرفت...من هم رفتم وبه داخل آن نگاهی انداختم واز شادی جیغ محکمی کشیدم وبچه ها راخبر کردم.

بچه ها هم همگی دور خمره جمع شدیم وداخلش را باهم نگاه کردیم وخواستیم که از روی آجیلها کمی برداریم ،ولی هیچکداممان دستمان به ته خمره نمی رسید ...بنا براین فکری کردمو دیدم از خودم ریزه میزه تر تو جمع ما نیست وبه کمک داداش بزرگِ منو فرستادند داخل خمره ومن از همانجا مشت،مشت آجیلها رو بین آنها تقسیم کردم البته کمی از آنها را برداشتم ویک مشت هم برای خودم در جیب شلوارم ریختم ؛چون به هیجکدام از آنها اطمینان نداشتم که مقداری آزآجیلهارو بهم بدهند .بعد به کمک آنها از خمره بیرون آمدم ودر خمره را که مادر با پارچه ای مهرو موم کرده بود بستیم وزود از آنجا دور شدیم وزود قبل از اینکه پدرم ازخواب نازش بیدار شود من یواشکی آمدمو کلید را درجیبش گذاشتم.

خلاصه هروز ما میرفتیمو به مقدار کمی به آجیلها پاتک میزدیم ؛تا اینکه روز اول عید شدوصبح زود بعد از خوردن صبحانه مادر امد که بساط سفرۀ هفت سین را بچیند ورفت که آجیلها را از زیرزمین بیاورد که اینبار نمی دانم چه شد که فهمید مقداری از آجیلها کم شده وآنهم جز ما چه کسی می تونه اینکارو کرده باشه؛آنها هم برای جریمه کردن ما تا آخرعید نگذاشتند ذره ای ازآن آجیلها نوش جان کنیم،وماهم به تلافی وقتی برای دیدوبازدید به خانه های فک وفامیل می رفتیم حسابی سور چرانی می کردیم؛ البته به دور ازچشم پدرو مادرمان،تا حدی که آنقدر می خوردیم که سر راه برگشتن به خانه باید یک سری هم به درمانگاه محلمان میزدیم ویک نیش آمپولی نوش جان می کردیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، عید، آجیل، شب، طنز، خنده دار، زیرزمین،  

تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خرید تنقلات برای شب عید)

آجیل و تنقلات

همانطور که گفتم ما همیشه یک هفتهمانده به شب عید خانه تکانی را شروع می کنیم ؛والآن همین دو روزپیش شب سه شنبه یا بهتر بگم چهارشنبه سوری را پشت سرگذاشتیم.امروز به اتفاق خانواده می خواهیم به خرید تنقلات وخرید بساط سفرۀ هفت سین (سبزه،سمنو، سنجد،سیر،سیب،سرکه،سکه)وماهی قرمزو...بپردازیم.

خلاصه که اول همراه با خانواده یک سری به قنادی بزرگ که در بازاربود رفتیم؛آنجا خیلی شلوغ بود وهمه هم مثل ما آمده بودند که شیرینی وشکلات و...بخرند ؛با اینکه خود صاحب مغازه وهمچنین چند شاگرد دیگرش درآنجا حضورداشتند،بازنمی توانستند جواب گوی این همه مشتری باشند وکلی همگی معطل شدیم. درآن میان که بزرگترها مشغول انتخاب اجناس شان بودند یکهو منو خواهر کوچیکِ ام دیدیم که یک پیرزنی وارد مغازه شد وبدون اینکه از کسی دربارۀ قیمت آجیلها سوأل بکند؛مدام به ظرفهای آجیل پاتک میزد ،انگار می خواست تس کند ببیند چطورهست ؟...خلاصه ازهرظرفی آجیلی برمی داشت وبا اینکه دندانی هم در دهان نداشت خیلی تندوتند می انداخت بالا ونوش جان می کرد واصلاً هم کسی متوجۀ کار او نشد وبعدهم رفت سراغ ظرفهای شکلاتها وچند تا از آنها راهم برداشت وریخت داخل ساک دستی اش وبعد ازآنهم خیلی راحت از در مغازه بیرون رفت وپول چیزهائی را که خورده بود هم حساب نکرد.

البته باید خدا را شکر می کردیم که نتوانست شیرنی ها را تست کند وگرنههمه را دست میزدو حسابی آلوده اش می کرد،چون شیرینی ها جلوی دست نبود وآنطرف یعنی پشت ویترین جلوی دست مغازه دار بود که اوهم وقتی می خواست شیرینی مورد نظر مشتری را برایش درجعبه بگذارد دستکش طبی مخصوص به دست می کرد وحسابی بقول معروف پاستوریزه بود.خلاصه هرطوری بود آن تنقلات گران را که اشک پدر را درآورده بود ازآنجا خریداری کردیم واز مغازه رفتیم بیرون،ودر پیاده روها به بساطی های جورواجور رسیدیم که همه اماهی های قرمزو سیاه و...گرفته تا بساط سفرۀ هفت سین آماده وحتی تخم مرغهای گلی رنگ کرده ورنگ نشده و...رسیدیم وبعد از کلی معطلی سر انتخاب آنها اجناس مورد نظرمان راهم خریداری کردیم وباتفاق خانواده به آنهم با خستگی وجیب خالی پدرو مادر به خانه برگشتیم اینم خرید عید ما .




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: داستان، طنز، طنزک عیدانه، تنقلات، آجیل، آجیل و تنقلات، عید،  

تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(چها رشنبه سوری)

همانطور که همۀ شما در جریان امرهستید ؛مردم ایران بنا بررسوماتی که از نیاکان خود دارند سه شنبۀ آخرسال را به جشن وآتشبازی می گذرانند.ولی چند سالی می شود که این رسومات پررنگترو پردردسرتر شده است،آنهم در جوانان وحتی بعضی ازافراد مسنی که هنوز کودک درونشان فعال هست،یک شیطنتهائی انجام می دهند؛آنهم مثل درست کردن مواد آتشزا یاهمان بقول قدیمیها(ترقه،نارنجک و...)هستند. اگر هم خودشان بلد نباشند درست کنند،ازهرگوشه وکناری آنرا خریداری کرده ،وهم آلودگی هوا وهمچنین آلودگی صوتی ایجاد می کنند،وبا این اوصاف هم برای خود وهم برای دیگران ایجاد دردسرمی کنند.

البته این امر یکماه جلوتر از آنروز(چهارشنبه سوری)شروع می شود وتا بعد ازعید هم ادامه پیدا می کند؛آخه یکی نیست به آنها بگوید اینکارها چه خوشی برای شما یا دیگران به همراه می آورد؟...جز اینکه باعث آسیبهای جسمی وروحی، روانی برای خود وهم دیگران به بارمی آورد!!...البته نمی گویم شادی نکنید ولی باعث آزار واذیت دیگران نشوید.

همانطور که واقفید البته بزرگترهای شما درجریان هستند که قدیمها هم این رسومات وجود داشت ،ولی خطرهای جدی برای خود ودیگران بوجود نمی آمد واگرهم بود خیلی کمتر پیش می آمده ،چون آنها از مواد آتشزای خطرناک که الآن در دست همۀ جوانان هست استفاده نمی شد ،حتی آسیبهای آنموقعها باعث مرگ ومیر هم نمی شد ودرکل جشنها خطرهای جدی برای کسی نداشت ؛بهتر نیست از مواد آتشزای کم خطر استفاده کنیم؟!...

البته بزرگترها بهتر یادشان هست که آنموقعها این جشنها چقدر خوشایندتربود،واز یک هفته ویا دو هفته مانده به این روز رو صداها (ترقه وفشفش بازی)شروع می شد ،و هیچ خطری برای کسی ایجاد نمی شد.آنموقعها یک مراسم جالبی هم بود به اسم کاسه زنی که آنهم بیشتر دخترخانومهای دم بخت آنهم زیر چادر گل،گلیشان(چادر کُدری) رویشان را چنان می پوشاندن که کسی آنها را نشناسد ،وکاسه ای در دست می گرفتند وبا ویک قاشق به آن ضربه ای میزدند،تا صاحب خانه بیایدو از تنقلاتی مثل(نخودچی،کشمش،گردو،پسته وشکلات و...) در کاسۀ آنها بریزد؛پس می شود گفت آنموقعها ما هم مثل خارجیها هالوین داشتیم؛البته این فقط مختص دخترها نبود بلکه پسرهای نوجوان یا جوان هم چادرهای مادرشان را بسر می کردند و از روی شیطنت این کار را انجام می دادند ،وصد البته اگر صاحب خانۀ خسیسی بطورشان می خورد معلوم است دیگر کارشون زار می شد ...یعنی آن صاحب خانه چادر را از سرشان می کشید و می فهمید که پسر هست تا سر کوچه دنبالشان می کردو بجای آن تنقلات خوشمزه اردنگی جانانه ای به آنها می زد.

یادم میاد آنموقعها هرکسی پولدارتر بود برای خانوادۀ خودش بوته ای از جایی که نمی دونم کجا بود خریداری می کردند ودر خانۀ خود مراسم از روی بوتۀ آتش گرفته می پریدند ومی گفتند)سرخی تو ازمن ،زردی من از تو) یعنی اینکه سلامتی که همان سرخی آتش باشد ،از آن من شود ،وبیماری که همان زردی من بود نصیب آتش شودو...واز روی آتش می پریدند وچقدر این عمل برای ما بچه ها خوشایند بود.

بعد ازآنکه مراسم آتش بازی تمام می شد،تازه خوردن تنقلات شروع می شد آنهم از عصر مادرمان آنها را در یک مجمعِ(سینیِ بزرگ مسی) می چید وشمعی هم در کنار ظرفها می گذاشت وحسابی تزئینش می کرد ،طوری که آدم هوس می کرد تمام محتویاط داخل ظرف را یکجا بخوریم ،ولی با چشم خوره ای که مادر به ما می کرد از ترسمان در جایمان میخکوب می شدیم وادب را رعایت می کردیم تا خودش آنرا (تنقلات) را برایمان تقسیم کند ،البته اول برای بزرگترها،مادر بزرگ وپدر بزرگ وپدر وبرادربزرگتر ودرآخر نوبت ما کوچیکترها می شد، وتا نوبت ما برسد آب از لب ولوچۀ ما آویزان می شد.

خلاصه که چهار شنبه سوریهای آنموقعها با صفاتر بود وهمگی دور هم تا آخر شب کنار هم بودیم و گل می گفتیمو گل می شنیدیم ،یادش بخیرچه روزهائی بود،پراز صمیمیت وصفا ،ای کاش اۀان هم این صمیمیتها در بین خانواده ها برقرارباشد،ولی نیست همه یا مشغول کارند ویا مشغول آتش بازی خطرناک وبرخی هم سرشان در گوشیها هست وهیچ اهمیتی به یکدیگر نمی دهند؛به امید آنروزی که باز صمیمیت در خانواده ها نسبت به هم برقرارشود.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنزک، طنز، عیدانه، چهارشنبه سوری، چهارشنبه، سوری،  

تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خانه تکانی)

خانه تکانی

دوباره شب عید شدو زحمت خانه تکانی نه تنها به عهدۀ مادران ،بلکه به عهدۀ همۀ اهل خانه ،حالا چه بزرگترها وچه کوچکترها افتاده ؛البته به غیر از افراد سالخورده ونوزادان که توان کار کردن ندارند...آنها عذرشان موجه است.

افراد سالخورده که چه عرض کنم ،همین مادر بزرگم (ازطرف پدری) که بندۀ خدا حداقل 86 سال رو داره ...ایشون خودش داوطلبانه وخود جوش مسئولیت غذا پختن را به عهده گرفت ؛پدر بزرگم(ازطرف پدری)هم که بنده خدا حداقل 90 ساله هست،آنهم داوطلبانه وخود جوش مسئولیت نگهداری از کوچک ترین فرد خانواده رو به عهده گرفته؛بله داداشمو میگم که اونهم 1 سالشِ وشیرخواره است، البته شیر خشک می خورد؛آنهم چه وظیفۀ خطیری ...که جزمادر،کسی دیگری نمی تواند او را ساکت کند.مثلاً همین شیر درست کردن برای بچه ویا عوض کردن جای بچه که ازهمه بودارترِ...این دیگه خیلی مصیبتِ وخواباندن بچه که آنهم عادت کرده که روی پا بخوابد و مدام او را تکانش بدهند ...اینهم برای خودش مصیبتیِ تا بیاد خوابش ببرد پای آدم خواب میرود.تازه اگر بچه بونه بگیره وخوابش نره خدا بداد پدربزرگ برسد وصبر به اوعطا کند.

از صبح که با صدای مادرم از خواب بیدارشدیم وکارها را شروع کردیم،البته منو پدرومادروداداش بزرگم شروع کردیم به شستنِ فرشها وحسابی آنها را سابیدیم وبعد پاروکشیدیم وآبکشی کردیم.بعد ازآنکه آبش رفت ،آنرا با کمک همدیگر به پشت بام برده وآنرا از دیوارآنجا آنهم با چه مکافاتی آویزانش کردیم...البته اینکارذ شست وشو تا خود عصر ادامه پیدا کرد.البته موقع ناهار مادر یک ارتیماتونی به ما داد وبعد از کمی استراحت دوباره شروع کردیم به شستنِ بقیۀ فرشها، آنروز حسابی ((پیرمان درآمده بود)).موقع خوردن شام منو دادشم از خسته گی کنارسفره خوابمان برد،بعد از اینکه سفره توسطِ خواهر کوچیکِ وپدربزرگ ومادربزرگ جمع شد ؛مادر رفت تا ظرفها را بشورد وپدر هم رفت تا رختخوابها را پهن کند،بعد مادربزرگ آمدو دست نوازشی به سر منو داداشم کشیدو گفت:نوه های خوشگل من حسابی خسته شدین ،پاشین برین سرجاتون بخوابید...صبح هزارتا کار دیگه داریم ...پاشین بچه های خوب وعزیز من.

فردای آنروز دوباره کارهای دیگر به ما محول شد؛یعنی منوداداشم باید کمد چینی ها ظرف ها را می بردیم توی تشت بزرگ که مادر از قبل توی حیاط گذاشته بود می گذاشتیم وخواهر کوچیکِ ومادرظرف ها را می شستند...وتا خود ظهر اینکار طول کشید،تو این مدت پدر بزرگ مشغول جارو کردن اتاقها شده بود ومادر بزرگ هم تو آشپزخانه مشغول درست کردن غذا بود وداداش کوچیکِ هم دراتاق دیگرخوابیده بود.خلاصه هر کسی مشغول کاری بود.اینکارها تا یک هفته طول کشید وحسابی همۀ ما را خسته کرده بود.تازه بعد از اینکارها باید برای خرید لباس وخرید آجیل وشیرنی و...به بازار می رفتیم.هرسال همین بساط را داریم وهمیشه خسته و بی رمق به این چیزها (خرید کردن) می پردازیم وجالب اینجاست که هواسمان حسابی جمع است و چیزهای خوبی هم خریداری می کنیم.

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، خانه تکانی، عید، نوروز، شب عید، شب،  

تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زورگیری)

همانطور که همه درجریان امرکم وبیش هستید،زورگیرها درمملکت ما زیادشده قبلاً ها درکوچه ،پس کوچه ها زورگیری می کردند،ولی الآن درملع عام بدون هیچ ترس یاخجالتی زورگیری می کنند.مثلاً همین چند روز پیش جلوی چشم خودم بود، که درخیابان یه آقائی قلچماق کچل با آن سبیل ازبنا گوش در رفته ای را دیدم که جلوی یه خانومِ چادری راگرفت ومی خواست کیفش را ازش به زوربگیرد...منهم که به رگ غیرتم برخورده بود؛رفتم جلو که جلویش را بگیرم که یارو فهمید وگفت: چیِ داداش ؟...چرا اینجوری به ما نیگا می کنی؟...تا حالا توعمرت آدم حسابی ندیدی؟ منهم درجوابش گفتم: آدم حسابی دیدم ولی آدم ناحسابی مثل تو ندیدم. اوکه خیلی عصبانی شده بود گفت: هی یارو مواظب حرف زدنت باش ها!!...هیچکی نمی تونه به من چیزی بگه من کرونا دارم اگه یه قدم جلو بذاری یه پِخت کنم که ویروس کرونا رو بهت انتقال میدم ...امتحانش مجانیِ راست میگی بیا جلوتا نشونت بدم. منو آن خانومِ وقتی اینو ازش شنیدیم حسابی جا خوردیم و...ترسیدیم ولی من زیاد به روی خودم نیاوردم ،ولی خانومِ از ترسش کیف وزیورآلاتی که همراش بود را بطرف یارو پرت کرد وزود ازآنجا دور شد .بقول معروف((علی موندو حوضش)) بله من موندمو اون یارو . بعد پیش خودم گفتم: آخه مرتیکه به توچه مربوطِ که تو کار مردم دخالت می کنی؟...آخه ((توسرپیازی،ته پیازی))توروچه به اینکارا؟...آخه طرف بخشیدو رفت پیِ کارش مثل این شده که((شاه می بخشه،وزیرنمی بخشه))؛اگر برم جلو بخوام حق طرف وازش بگیرم که از این یاروِ کرونا گرفتم...اگرهم جا بزنم کهطرف فکر میکنه ازش ترسیدم!!...فوری فکری به ذهنم رسید پیش خودم گفتم :((سنگ مفت، گنجشک هم مفت))حالا ما یه پلتیکی بهش میزنیم یا میگیره یا نمی گیره امتحانش مجانیِ .گفتم: چی داداش مارواز چی می ترسونی؟... ((بالاتر ازسیاهی که رنگی نیست))...((مرگ یه بار،شیون هم یه بار))...من خودم همین چند لحظۀ پیش صد درصد کرونای خالص گرفتم و داشتم می رفتم پیش دکترکه قرنطینه بشم...حالا دیر که نمیشه ؛بیا جلو یه دست دوستانه ای به همدیگر بدیم...هرچی نباشه هم درد که هستیم،اینطور نیست؟!...از اون دست دادنها ودیده بوسی های کرونائی که ازخوشحالی آدم همنوعش را میبینه وذوق زده بالا وپایین می پرن ها...جون تو خیلی وقتِ دست به کسی ندادم دلم لک زده برای یه دست دادن ودیده بوسی جانانه...بیا داداش چرا معطل می کنی؟ بعد یواش، یواش رفتم بطرفش ودستم را دراز کردم برای دست دادن؛که یکهو دیدم...مردک با آن هیکل غول پیکرش کیف وزیورآلاتی که ازآن خانوم دزدیده بود با ترس ودادو فریاد بسیار آنها را بطرفم پرتاب کرد و((فرار رابرقرارترجیح داد)).

خلاصه که منهم فهمیدم که یارو دروغ گفته بود که کرونا داره وبا این کلک معلوم نیست چند نفر رو تلکه کرده بوده؛ آمدم جلو وتمام وسائلی که او دزدیده بود را از روی زمین برداشتم زیورآلاتش را داخل کیف گذاشتمو به دنبالِ آدرسی ،شماره تلفنی گشتموبالاخره به یک شماره که معلوم شد برای همسر خانومِ بوده زنگی زدمو آدرسِاداره اش را گرفتمو رفتم وسائلش را به همسر خانوم تحویل دادم ورفتم پیِ کارم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، زورگیری، طنز، خنده دار، سرقت، دزدی، خلاف،  

تاریخ : شنبه 24 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شوخی با کرونا)

آقا رحیم یه جوان خوش تیپ و باکلاس وهمچنین آدم شوخ طبعی بود که مدام سعی می کرد باغ همه آنهم با ادب خاصی که در او سراغ می شد داشت برخورد می کرد و هیچ کس هم از او ناراحت نمی شد و با حرفهایش کلی همه را می خنداند.

یکروز تو صف بانک بودم که او آمد و با هم چاق سلامتی کردیم و بعد از کلی تو صف بانک معطل شدن چون رحیم خیلی عجله داشت و می خواست زدتر به سر کارش برود فکری به کله ا زد که خیلی شنیدنی و دیدنی بود ... البته چون من از قبل یعنی از بچه گی با خصوصیات اهپخلاقی او اشنا بودم و وقتی می دیم او آدم عجولی هست و اصلاً هم طاقت توصف وایسادن را نداشت بهانه ای می تراشید و می گفت: برید کنار رنگی نشوید و ویا برید کنار نفتی نشوید و همه زود خود را کنار می کشیدند و او هم با این ترفند می رفت جلی صف و به کارش رسیدگی می کرد و اینبار هم همینطر شد وقتی تو صف وایساده بود سریع مردم را کنار می زد و می گفت : ببخشید، برید کنار کرونائی نشید من کرونا دارم .

و تا این را گفت همه کنار رفتند وکلاً از بانک خارج شدند و حسابی آنجا را برای آقا رحیم قُرغ کردند و...حالا بشنوید از کارکنان بانک آنها هم از ترس از همان طرف یک در مخفی داشت و سریع از آنجا خارج شدند و منو اقا رحیم مونده بودیم که حالا چیکار کنیم ما موندیمو کارهای نا تمام بانکی ... بعد از چند دقیقه معطلی در بانک دیدیم و شنیدیم ماشین پلیس و ماشین آمبولانس آمد و جلوی بانک ایستادند انگار با یک جنایتکار رو برو باشند با بلندگو اعلام کردند که : دستهایتان را پشت سرتان بگذارید و بیایید بیرون ... و اطراف در محاصرۀ پلیس است. لطفاً به حرف ما گوش دهید و بدون هیچ خشونتی بیاید بیرون وگرنه...

هیچی دیگه با این شوخی آقا رحیم منهم گیرافتادم و به حرف آنها گوش دادیم و امد بیرن تمام اسلحه ها به طرف ما هدف گرفته شده بود ، مارو میگی  هرجفتمان رنگمان مثل گچ سفید شده بود و دیدیم دو نفر که ماسک و دستکشو لباسهای دکتری به تن داشتند آمدند جلو و ما را به قول خودشان دستگیر کردن و سوار امبولانس کردند و بردند به بیمارستانی که آدم های کرونائی قرنطینه بودند و از ما دو نفر آزمایشاتی گرفتند و فهمیدن که ما خیلی هم  سالم هستیم و به قول معروف هیچ مرگی امان هم نیست وبعد سریع ما رو آزاد کردن و ما هم از آنهم عذرخواهی کردیم و گفتیم : فقط خواستیم شوخی کرده باشیم و آنها هم ما را نصیحت کردند که تو این موقعیت دیگه شوخی نباید کرد و ما هم چون بچه های حرف گوش کنی بودیم قول دادیم دیگه شوخی نکنیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کرونا، شوخی، خنده دار، خنده، بانک،  

تاریخ : جمعه 23 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

( صاحب اصلی)

همینطور که داشتم تو پیاده رو قدم می زدم  ناگهان جلوی پایم یک کیف جیبی مردانه پیدا کردم ... با خود گفتم: آخه این دیگه مال کدام بیچاره ای است . حتماً خیلی هم دنبالش می گردد ... تصمیم گرفتم صاحبش را پیدا کنم ... ولی تو این شلوغی تهران چطوری باید صاحبش را پیدا کرد... تو این فکر ها بودم که یهو یاد یه کتابی افتادم که یکماه پیش خوانده بودم. آن کتاب این بود(چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) در آن چیزهای زیادی برای خوب فکر کردن و خوب عمل کردن و خوب پولدار شدن و... نوشته شده بود. یک نکته اش درباره این بود که فردی فقیر پولی پیدا کرد و آنرا خرج کرد و یعنی هم شکمش را سیر کرد و هم خانه ای برای خود خرید و بعد با مقدار دیگرش کاسبی راه انداخت . و از آن راه ثروتمند شد. پس نتیجه می گیریم اگرپولی پیدا کردی دنبال صاحبش نگرد . چون خدا خواسته این پول جلوی پای تو بیافتد، پس چرا این پول جلوی پای دیگران نیافتاده پستو محتاج تر از دیگران هستی و خواست خداوند بوده که این پول را تو پیدا کنی و با خیال راحت خرج کن . همینطور که داشتم به این چیز ها فکر می کردم یکهو یادم افتاد پارسال هم کیف پولی پیدا کردمو و چقدر هم پول زیادی بود و یک صبح تا شب فقط به دنبال صاحبش گشتم و با هزار مکافات پیدایش کردم و وقتی کیف را به او دادم ... خیلی خوشحال شد و سریع داخلش را نگاه کرد و شروع کرد به شمردن پول هایش که کم نشده باشد و من هم راهم را گرفتم که بروم ... که ناگهان همان صاحب کیف مرا صدا کرد و گفت: وایسا داداش...

من فکر کردم می خواهد ازم تشکر کند و مبلغ کمی از آن پول را به من بدهد برگشتم که بگم قابلی نداره ما این کارو برای رضای خدا کردیم و هیچ چشم داشتی به پول شما نداریم که ایشان گفت: ببین داداش 10 دسته 1000 ازش کم شده ... آخه نامسلمون این چه کاری بود کردی؟!و...

منو میگی از این بابت آنقدر ناراحت شدم که نگو و نپرس بهش گفتم : حالا بیا و خوبی کن...ببین داداش من از صبح تاحالا که که پاسی از شب هست من کارو زندگی ام رو ول کردم بخاطر جناب العالی که شما را پیدا کنم ... این جای تشکرت ... بابا تشکر نمی خوایم ... حداقل به ما تحمت نزن داداش ... خوبیت نداره و ...

خلاصه آنشب ایشون از من شکایت کرد و من هم یک شب در بازداشتگاه بسر بردم چون (( اومدم ثواب کنم کباب شدم))... بالاخره با شاهد ها یعنی همون کاسبکارهای محل موضوع را درمیان گذاشتیم و همه هم حق را به من دادند و معلوم شد این آقا کار همیشه اش اینست که با این کارهاش مردمو تَلَکِ می کنه و از آنها به ناحق پولی هم می گیرد و حسابی از این راه کاسبی می کند و مردم بینوا اگر شاهد نداشته باشند و پولی هم برای پس دادن نداشته باشند باید برودن آب خنک بخورند(زندانی بشوند)...

خلاصه که این قضیه اینجا تمام شد و یکبار هم یادم میاد که همین امسال یعنی 6 ماه پیش هم که کیف پر پول پیدا کردم ولی اینبار آنرا برداشتم برای خودمو حسابی باهاش خوشگذروندم آنهم بعد از 3 روز این خوشی تبدیل به مکافات شد یعنی خودمو خانواده ام مریضی سختی گرفتیم که علاجی نداشت ، بعد مادر من و مادر زنم برایمان دعا و نماز و نذر و نیاز پیش خدا کردند ... که نمی دونم اسمشو چی بذارم ؟! ... معجزه یا شفا...هرچی بود به خیر گذشت و از آن به بعد تصمیم گرفتم اگر پولی پیدا کردم به آن دست نزنم و همانجا رهاش کنم بره... ((این پولها خوردن نداره))...اینجور چیزها برای خارجی ها خوبِ نه ما مسلمانها که اعتقاد به خدا و پیغمبر داریم...

خلاصه کیف پول را روی زمین انداختم و رفتم پی کارم نه ثروت می خوام نه نفرین و نه زندانی شدنش را همین زندگیمعمولی و سالم برایم بس است.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، کیف، پول، پیدا، صاحب،  

تاریخ : جمعه 16 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل بیماری جدید)

چند روزپیش توخیابان به دوستم برخورد کردم؛البته طبق عادت دستم را بردم جلو که با او دست بدهم که هم من وهم اوسریع دستمان را بردیم عقب وازیکدیگرعذرخواهی کردیم،وبه همان سلام وعلیک معمولی اکتفا کردیم؛وحالی ازهم وخانواده هایمان پرسیدیم،و وقتی از سلامت همدیگرمطلع ومطمئن شدیم؛با هم قدم زنان بطرف پارکی که درهمان نزدیکی ها بود رفتیم.

خلاصه از کارو زندگی روزمره گرفته تا همین بیماری جدید (کرنا) صحبت به میان آوردیم؛من از اینکه ماسک ودستکش کمیاب شده وهم اینکه چقدر بیمارستان ها از سرماخوردگی معمولی گرفته تا همین کرنا شلوغ شده برای او صحبت کردم؛واوهم که انگار داغ دلش تازه شده باشد برای من تعریف کرد که چه به روزش آمده وگفت:آره جونم برات بگه ،همین چند روز پیش رفته بودم بیمارستان بقول تو انقدر شلوغ بود که نگو ونپرس،بعد از کلی انتظار نوبتم شدو رفتم داخل مطب دکتر ؛این آقای دکتر که پسر جوانی که حدوداً 24 یا25 ساله بنظر می رسید را دیدم که پشت میزش نشسته بود و یک ماسک فیلتردارهم بصورتش زده ویک دستکش طبی هم دستش بود.

من با سرفه وعطسه وارد مطب شدم ،ویک دستمال هم دستم بود وآنرا جلوی دهان وبینی ام را هم گرفته بودم که خدائی نکرده به کسی سرایت نکنه.دکتر تا مرا درآن وضعیت دید انگار که ترسیده باشه روبه من کردو گفت: همانجا که هستی وایسا...جلوتر نیا...از همانجا بگو دردت چیه؟!...

منهم براش توضیح دادم که آب ریزش بینی دارم وکمی هم گلوم درد میکنه...البته اونم بخاطر اینه که من سینوزیت دارم ومدام زمستانها که می شود سرما می خورم.

دکتر گفت:مگه تو دکتری ؟!...تو باید تشخیص بدی یا من؟

 بعد یکدونه از همان چوبها که مثل چوب بستنیِ از جا ظرفی طبی اش برداشت ویک چراغ قوۀ کوچکش را هم از روی میزش برداشت و گفت: ازهمانجا که وایسادی دهانت را باز کن ببینم گلویت در چه حالی هست؟

بعد من هم تا دهانم را باز کردم ...یکهو منشی دکتر سرزده وارد اتاق شدومنهم که پشت درایستاده بودم با شتابی که دربه پشت کمر بندۀ حقیر خورد، چنانبطرف دکتر بینوا پرتاب شدم که دکتر در همان حالی که چوب را روبروی من گرفته بودم ،چوبِ مستقیم رفت تو حلقم وحالم را بهم زدو((چشمتان روز بد نبینه)) نمی دونم چی شد که روی میزولباس دکتر(البته ببخشید اینرا می گویم)بالا آوردم وبقول خودمون گند زدم به بساط آقای دکتر...ودکترهم همینطورهاجو واج به من نگاهی از روی عصبانیتی کرد؛ منو میگی اینقدرخجالت کشیدم که با دست پاچگی چند تا دستمال را که توی جعبۀ دستمال کاغذی که آنهم روی میز او بود را برداشتم واول دهانم را تمیز کردم وبعد چند تا دستمال دیگه برداشتم وخواستم میزش را تمیزکنم که دکترِبهم گفت: بس دیگه آقای محترم... فهمیدم چه مرگته؟...یه سرماخوردگی جزئی هست...حالا زودتر برو بیرون ...شرتو کم کن.

بعد دفترچه ام را ازم گرفت و چندتا قرص وآمپول برام نوشت...حالا حساب کن که با آن حال زار رفتم وداروهایم را از داروخانه گرفتم، ورفتم به همان بیمارستان که آمپولم را بزنند که پرستار که مرد جوانی بودبهم گفت: برو رو تخت بخواب وآماده شو تا من بیام.

منهم رفتمو آماده شدم تا او بیاد همانطور که به اطرافم نگاه می کردم یکهو دیدم همان پرستار از همان راه دور آمپول را نشانه گیری کرده ومثل یک تیر دارت بطرفم پرتاب کرد ومنهم زود سرم را برگرداندم که نبینم چه بلائی می خواد سرم بیاد...بعد با کلی آه وناله ...بالاخره پرستار فوری آمدو محتویاط آمپول را در بدن بیچارۀ من خالی کرد وزود جیم شد.منکه حسابی از این رفتار نابجای پرستار گیج وناراحت شده بودم ،رفتم که با او صحبت کنم وگفتم:چرا اینبار اینجوری به من آمپول زدی؟!...اوهم گفت: مگه از جونم سیرشدم ،که دست به هر مریضی بزنم...شاید کرنا داشته باشه ومنهم از شماها بگیرم...تکلیف من چی میشه؟...بعد کی می خواد برای شماها آمپول تزریق بکنه؟

دیدم بنده خدا راست میگه ((حرف حساب جواب نداره)) بنابراین چیزی نگفتم وراهم رو کشیدم رفتم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، مشکلات جامعه، بیماری، جدید، کرونا، کرنا،  

تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات