(جلسه ای دوستانه)

یک روز من ازطرف دوستم به یک جلسۀ دوستانه دعوت شدم؛ دراین جلسه همه جورافرادی شرکت داشتند...شاعران،نویسندها (رمان نویس، تراژدی ،طنزنویس و...).

من هم به عنوان یک طنز نویس در این جلسه حضور داشتم ودر طی جلسه به حرفها واشعار دیگران گوش می دادم وبعد نوبت من رسید که چیزی دربارۀ شغلم بگویم ؛منهم مطالبی دراین مورد سخنرانی کردم... وسط حرفهایم یکی از شاعران برای یکی از مطالبم (نکته های زیبا وشاعرانه برایم خواند)...منهم که از اشعارش خیلی لذت بردم(زود با هم جورشدیم)ومنهم به نوبۀ خود از اشعارش تعریف وتمجیدی به عمل آوردم؛او هم مثل من برای اولین بار بود که در این جلسه آمده بود وبا دیگران بیگانه بود ومی شود گفت او هم مثل من (ازدیگران بی اطلاع بود)؛بنابراین هردو سعی خودمان را کردیم که با دیگر دوستان در این جلسه ارتباط برقرار کنیم ودرآخر هم هردو موفق شدیم وبه نتایج خوبی هم دست پیدا کردیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، جلسه، دوستانه، دوست، دوستی، شغل، اشعار،  

تاریخ : یکشنبه 21 مهر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ازاین شاخه به آن شاخه پریدن)

یک پسر نوجوانی بود که پدرپیروناتوانی داشت .اومی خواست که تو درآوردن خرج خانه اشان به پدر پیرش کمک کند ...ولی پدرش راضی نمی شد که پسرش درسش را بخاطر کمک به خانواده ول کند؛ ولی پسر خیلی اسرار کرد وپدر گفت:باش قبول ولی به شرط اینکه تو فقط می تونی تابستانها که مدرسه تعطیل شد به سر کار بروی در غیر اینصورت اصلاً اجازه نمی دهم از درس بزنی وآینده ات را بخاطرما خراب کنی ...تو باید درس بخونی ویه دکتر یا مهندس ویا....دلت می خواد بشی نه مثل من بی سواد که حتی نمی تونم امضاء پای هر ورقه ای که کار فرما بهم میدهد بزنم وباید به جای امضاء انگشت بزنم و...

تعطیلات تابستان فرا رسید وهمانطور که پدرگفته بود شد؛ پسراولین کاری که پیدا کرد چلوکبابی بود که درآنجا مشغول به کارشد آنهم به عنوان ظرف شور...اینکار برای پسر خیلی سخت بود وحدود یک هفته بیشتر دوام نیاورد...با اینکه حقوقش بد نبود ماهی(80 هزارتومان) بود ولی او نتوانست آنجا بماند واستفاء داد.

روز بعد یک کار دیگر پیدا کرد گالی کفش بود واین کار کمی آسونتر از شغل قبلیش بودوحدود یکماه آنجا بود؛وحقوقش(60 هزارتومان)بود ولی باز از این کار خسته شد ومدام میگفت:حقوقش کم است حتی کفاف کرایه ماشین برای رفت وآمدم هم نمی دهد.

از این کار هم آمد بیرون ویه کار دیگه پیدا کرد شاگرد سوپری محل شد ؛در عرض یکماه حقوقش(50 هزارتومان )شد ولی دیگه بونه ای نداشت که بگوید باید کرایه ماشین بدهد سوپری سرکوچه اشان بود ...ولی باز خسته از کار شده ومدام غرمیزد.

خلاصه که تعطیلات تابستان تمام شد و او به مدرسه رفت ومشکلی برایش پیش نیامد به قول خودش حداقل یه استراحتی میکند و...تا تابستان دیگر خدا بزرگ هم بزرگترمیشموهم قویتروازپس هرکاری برمیام.

تابستان رسید و دوباره پسرک دنبال کارگشت اینبار به سختی کارپیدا کرد...او به یک کابینت سازی رفت وبعد مثل همیشه سختی کاراو راخسته کرد وآن تابستان هم مدام بدنبال کارگشت وبه ترتیب (نجاری، قنادی،گچ بری،خشکشوئی،ساندویچی و...)خلاصه به هر کاری که دست میزد بعد یک مدت ازآن خسته می شد.

پدربزرگش بهش میگفت:تو مثل کلاغی می مونی که همه اش(ازاین شاخه به آن شاخه می پری)آخر هم چی(همه کاره وهیچ کاره هستی) آخه اینم شد کار؟!... مادر بزرگ هم به طرفداری از او میگفت:بچه بنده خدا ولی هیچ وقت(ازتنگ وتا نیافتاده) یا چیکار کنه بچه(همه فن حریف) همه کار بلد شده،پسر هم که این چیزها رو می شنید به روی خودش نمی آورد و(ازاین گوش می گرفت وازآن گوش درمیکرد)؛ پدرش میگفت: (هر که طاوس خواهد جورهندوستان کشد)وقتی بچه بخواد چیزی فراتر از اونی که هست بشه یعنی پول زیادو کارکم... همین میشه دیگه سر یه کاربند نمیشه و...به قول قدیمیها که میگند: (هرچقدرپول بدی آش میخوری)...بعد نوبت عمه اش میرسید که میگفت: (میخواد ره صدساله رویه شب طی کنه) مگه ایرادی داره؟!... بعد نوبت عمویش شد وگفت:بچه میخواد تلاش کنه که(ازفرش به عرش برسه)والا ما که نتونستیم بذارببینیم اومی تونه یا نه؟!...امتحانش مجانی ؛بعد رسید به مادرپسر وگفت:(ازهرچه بگذری سخن دوست خوشتر است )؛مادر بزرگ گفت:حالا بگذریم ازاین حرفها بگو ببینم سال دیگه میخوای چیکاره بشی؟!...آخه میخوام پزکارکردن نوه ام روبه همسایه ها بدم(پزعالی وجیب خالی).

خلاصه که قضیه همینجا تمام نمی شود واین داستان سر دراز دارد که (سربزرگش زیرلحافه).




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، از این شاخه به آن شاخه پریدن، مسخره، تمسخر، کار، شغل،  

تاریخ : شنبه 6 مهر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(هر کسی را بهر کاری ساختند مهر آن رادر دلش انداختند)

یکروز که تو پارک نشسته بودم و داشتم به خاطرات دوران نوجوانیم فکر میکردم یکهو یاد دوستم افتادم که هر وقت ازش می پرسیدید در آینده می خواهی چه کار شوی میگفت: دکتر ،پرستار ،مهندس ،وکیل ،خلبان،مخترع ،جهانگرد ،تاجر ،...وهروز برای خودش انتخاب شغل میکرد یک آن به یادش افتادم و پیش خود گفتم بهتربا او تماس بگیرم ...منکه شماره ای ازش ندارم ...بهتر اسمشو تو اینستا گرام سرج کنم وباهاش چت کنم  آخه مخوام بفهمم بالاخره چی کار شد؟!...خلاصه با هر مکافاتی بود پیداش کردم اول مرا نشناخت بعد از کمی چت کردن بهش آشنائی دادم گفت:اوه تازه یادم اومد شیوا جون توئی یادت همیشه ازم می پرسیدی می خوای چی کار بشی؟...درست نمی گم؟!...منم در جوابش گفتم:آره بابا خودمم خب بالاخره چی کارشدی؟!...او شروع کرد:تا همین 2 روز پیش توی کارگاه فرش بافی مشغول به کار بودم ولی به علت دید کمم کافرمام عذرمو خواست ...قبل ترش هم توکارخانۀ نساجی کار می کردم که اونم به خاطر حقوق کمش خودم استفا دادم...قبل ترش هم تو آرایشگاه زنونه کار می کردم اونجا کارم مانیکور بود که اونم مدام کار مشتری رو خراب میکردم از اونجا اخراج شدم...قبل ترش هم توکارخانۀلوازم بهداشتی کار میکردم...اونم تولید دستمال های مختلف، پوشک بچه و...بود اونم با دستگاه های مختلف وخطر ناک ولی من حدود 2 سال براشون کار کردم ومیشه گفت به همۀ دستگاه های آنجا وارد بودم...ولی از بخت بد من رئیسمان ورشکست شد وهمۀ مارو اخراج کرد...منم بهش گفتم :خب این کارهائی که تو گفتی هیچ ربطی به شغل هائی که میخواستی در آینده انتخاب کنی نداشت پس چی شد که به اینجا رسیدی؟!...گفت:والا چی بگم من در آخر رشتۀ معلمی رو انتخاب کردم ومدرکش را هم گرفتم ...ولی با اینکه همه جا به معلم احتیاج داشتند ولی خودم نرفتم چون حقوقش کفاف زندگیمو نمی داد بنابر این طرفش هم نرفتم ومجبور شدم به این کارهائی که برات گفتم دست بزنم والان هم بیکارم مثل آدمی شدم کهبهش میگن(همه کاره وهیچ کاره) مثلاً خواستم همه فنی رو یاد بگیرم شاید در آینده بدردم بخورد وبقول معروف(با یک دست که نمی شود دوتا هندونه برداشت) ولی نشد که بشه ...حالا هم در خانه به مادرم کمک می کنم ...حداقل بدرد آینده ام که می خوره ومیشم یه خانوم خانه دار چطور خوبه؟!...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: انتخاب شغل، کار، شغل، بی کاری، داستان، طنز، ضرب المثل،  

تاریخ : یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تفکرات بین زن ومرد نسبت به هم)

همانطور که همۀ ما میدانیم مردها همیشه در فکر خود میاندیشند که زنها در خانه کمتر از آنها کار میکنند وبیشتر استراحت میکنند...حال اگر هم برایشان توصیح بدهیم باز حرف خودشان را میزنند...وحال تفکرات زنها هم نسبت به مردها همینگونه است...وآنها هم میگویند مردها در محیط کارشان کمی استراحت میکنند وکمی هم با ارباب رجوع البته کمی درگیر میشوند و...در صورتی که اینگونه نیست وهردو طرف به یک اندازه از کار روزانۀ شان خسته میشوند ودلیل نمیشود که وقتی به هم رسیدند اعصاب یکدیگر را خورد کنند...البته به نظر من باید حداقل یک یا دو روز هم شده جایشان را با هم عوض کنند...تا بدرک این مسئله پی ببرند...آخه یکبار این مسئله برای یکی از دوستانم پیش آمد ومنهم این پیشنهاد را به آنها دادم وآنها هم بهش عمل کردند.روز اول مرد با خیال راحت وآسوده وخیلی ریلکس از خواب بیدار شد وخواست بچه ها را بیدار کند تا همه با هم صبحانه را بخورند وقتی به آشپز خانه آمد تا صبحانه را آماده کند دید همه چی از قبل آماده اس وخانومش با عجله صبحانه را خورده و میخواهد زودتر به سر کار شوهرش برود...وبه شوهرش گفت تو باید بچه هارو به مدرسه ببری ورفت...مرد با عجله صبحانه خورده ،نخورده بچه هارو به مدرسه برد ودر برگشت به خانه کمی هم خرید کرد ...وقتی از راه رسید خودش را روی تخت ولو کرد (خوابید)با صدای زنگ تلفن از جاش پرید مادر زنش بود بعد از کلی حرف زدن تلفن را قطع کرد ودید هنوزبه کارهای خانه نرسیده (همان رفتو روب وآشپزی) بعد با عجله به ساعتش نگاه کرد دید الان وقتش که بره بچه هارو از مدرسه بیاره...در راه برگشت از مدرسه به ساندویچی محل رفتند وچند ساندویچ سفارش دادند و آوردند به خانه ونوش جان کردند ...بعد سریع به کارهای خانه پرداخت واین کارها وقتش را تا عصر گرفت وتازه شروع کرد به غذا پختن کهآنهم از روی کتاب آشپزی یه چیز شلم شولوائی درست کرد که قابل خوردن هم نبود ...تازه همسرش از راه رسید وآنهم برایشان غذا از بیرون خریده بود ومیدانست که شوهرش نمیتواند غذای خوبی به آنها بدهد...بعدزن که از صبح خیلی کار کرده بود آمدو روی مبل ولو شد وحتی نای حرف زدن هم نداشت ...

شوهرش گفت: امروز چطور بود؟!...کارها خوب پیش رفت آخه من به دوستم گفتم که هواتو داشته باشه...زن هم گفت:اول کار بد نبود ودوستت آمدو چند تا پرونده های لازمه را بهم داد ومرا در جریان امر گذاشت تا به آنها رسیدگی کنم تا چند دقیقه ای بد نبود ولی یهو دیدم چند تا از ارباب رجوع ها به داخل اتاق  آمدند ویکی،یکی به کارشان رسیدگی کردمو...خلاصه که وقت غذا خوردن هم نداشتم حتی دوستت سر ظهر برام غذا آورد ومن نتونستم کارو ول کنم اول به کارها رسیدم یهو دیدم عصر شده ووقتی کارام تموم شد غذا خوردم وبعد هم خسته ومرده خودمو به خونه رسوندم...

آنها تصمیم گرفتند که از فردا هرکس  سر کار خودش برود واز کارهای یکدیگر ایراد نگیرند وبه قول معروف(سرشون تو کار خودشون باشه) تا زندگی به کامشون تلخ نشود.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، تفکر، زن، مرد، کار خانه، شغل،  

تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آرزوی نه چندان بزرگ)

همانطور که همه میدانید آرزو از زمانی شروع میشود(البته به نظر من)که وقتی بچه هستیم به سراغ ما میاید که پیش خود میگوییم:کی بزرگ میشوم تا بزرگترها در مورد هر کاری ازم نظر بخواهند ویا اینکه کی بزرگ میشویم تا مثل بزرگترها کار کنیم وکسب درآمد کنیم وهیچوقت محتاج آنها نباشیم ...ولی همین باصطلاح بچه وقتی که بچه هست هیچ کمبودی در زندگیش پیدا نمی کند وهمیشه همه چیز برایش مهیاست ...وجز خوشی وتفریح و گردش کردن فکرش را مشغول نمیکند...حالا که بزرگتر میشود هزار مشکل در زندگی روزمره اش برایش پیش می آید.

1-وقتی درسش تمام میشود باید چقدر دنبال کار بگردد تا بتواند شکم خود را سیرکند.

2-بعد که کار مناسب را پیدا کرد باید ازدواج کند وتشکیل خانواده بدهد.

3-وقتی هم که وارد زندگی مشترک شد آنوقت گرفتاریهای اصلیش شروع میشود.

4-تازه باید به فکر خوردو خوراک خود واهل وعیالش باشدو

5-بعد نوبت خرج ومخارج تحصیل بچه ها پیش می آید و...

6-بعد آن مخارج عروسی و...

7-تازه بعد از آنهم سر وکله زدن با بچه ها شروع میشود واخلاق بچه ها نسبت به آنها(بزرگترها) وسر ناسازگاری گذاشتن وبی احترامی به بزرگترها...

8-ترد شدن از بچه هاو...

9-ودرنیمۀ آخر فرستاده شدن به خانۀ سالمندان و...

10 –در آخرهم مرگ ...

آیا این آرزوهای بچه ها سرانجام خوبی خواهد داشت و...اگر غیر این باشد که باید گفت:کاش هیچ وقت بزرگ نشویم وهمیشه در کودکیمان بمانیم وخوش وسر حال به زندگیمان ادامه دهیم...




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: آرزو، داستان، کار، شغل، مشکل، جامعه، بچه،  

تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1398 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات