قسمت چهارم

(خاله خان باجی)

قسمت پنجم

تو محلۀ ما هرکسی می خواست غذای نذری بپزد همسایه ها فوری برای کمک به او می آمدند و در حین کمک کردن کمی هم غیبت میکردند واگرهم حرفی برای گفتگو با هم نداشتند برای یکدیگر خاطراتی که در گذشته برایشان اتفاق افتاده بود تعریف میکردند و خلاصه که (ازهر دری سخن میگفتن)از خواستگاری گرفته تاعروسی و...در آخر مرگ ومیر حرف به میان می آوردند؛میشه گفت اخبار جهانی را قبل از اینکه از صدا وسیما ویا روزنامه ها بشنویم وببینیم از این خانومها می شنیدیم و...حتی میشه گفت که اینها ازاینترنت امروزی     هم سریع ترعمل میکنند...حتی بعضی ازمواقع هم کارشان درست بوده  وبعضی مواقع هم کارشان درست نیست ...مثلاً کار خوبشان اینه که برای جوانهائی که میخواهند به تازگی ازدواج کنند وسرمایۀ اولیه را ندارند...اینها برای آن جوانها پولی جمع میکنند تا به زندگی آنها سر وسامانی بدهند و...از کارهای بدشون اینه که یا دروغ،تهمت،دوبهم زنی ویا غیبت میکنند وباعث این میشوند که یک زندگی به همین آسانی بهم بخورد و...خلاصه یکروز خاله صدیقه ومادرم تصمیم گرفتند به این شر بازیهای آنها(بعضی از خانومها)خاتمه بدهند بنابراین یک مهمونی زنونه ترتیب دادند واز آنها خواستند که دست از این کارهای ناشایست بردارند ودر عوض هرکسی کارهای پسندیده ای انجام داد در قبالش جایزه ای در یافت کند.خانومها تا آنجا که میشد سعی کردند که دیگر کارهای خوب انجام بدهند و...چند نفری هم موفق شدند که دست از کارهای زشت خود بردارند وجایزه هم گرفتند ودرس عبرتی شد برای خانومهای دیگر...و در کل محلۀ ما از آن به بعد یک محلۀ نمونه شد.

قسمت ششم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، غذا، نذری،  

تاریخ : دوشنبه 3 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت سوم

(خاله خان باجی)

قسمت چهارم

تابستان شد و3 ماه تعطیلی ما بچه ها هم شروع شده بود وطبق هر تابستان پدرم فقط 2 هفته میتوانست از اداره اشان مرخصی بگیردوما هم آنرا غنیمت شمرده وبه شهرهای مختلفی میرفتیم...مثلاًپس پیارسال به اصفهان وشیراز،پیارسال به شمال(دریا)،پارسال به قم، رامسر، اردبیل و...میرفتیم؛امسال قرار شد به مشهد برویم چون بقول مادر بزرگم که به مادرم میگفت:الآن 26 ساله کع کسی منو نبرده مشهد منو پدرت هم که پیرشدیموتنهائی نمیتونیم بریم به پا بوس امام رضا و از بچه ها هم که نمیشه توقع داشت ...همونقدر که به زندگی خودشون برسند هنر کردند چه برسه که ازشون بخوایم ما را هم با خودشون به مسافرت ببرند.مادرم گفت:والا ما هر دفعه خواستیم شمارو به یه طرفی ببریم هی برامون بونه آوردین که من جز مشهد به جای دیگری نمیروم ...خب حالا هم دیر نشده قراراکبرآقا امسال مارو ببره مشهد وتا چند روز دیگه مرخصی شو از اداره اش بگیرد حتماً خبرتون میکنیم ...بعد میام دنبالتون...انشاالله که شما وبابا دیگه بونه ای ندارین درسته؟!... مادربزرگم گفت:حالا...تا ببینم چی میشه...حالا تا چند روز دیگه ...کی مرده و...کی زنده...اگه نفسی برامون موند...حتماً بروی چشم. مادر گفت:چشمتون بی بلا...انشاالله که جور میشه خدا بزرگه. چند روز بعد که پدرم از سر کار به خانه برگشت ...دیدیم چهره اش گرفته وغضب آلود است ...مادرم علتش را پرسید و اوهم گفت:امسال پرونده های ارباب رجوع ها زیاد شده و رئیس به همه گفته تا به این پرونده ها رسیدگی نشود کسی از من مرخصی نخواهد...اینجور که پیداست امسال از مرخصی خبری نیست .مادرم گفت:خدا مرگم بده...حالا جواب ننه بابامو چی بدم؟!...آخه بهشون قول دادم که امسال ببرمشون مشهد.تو این فکرها بود که زنگ در به صدا درآمد...منم رفتم درو باز کردم دیدم خاله صدیقه است به مادرم گفتم واو بلافاصله اومد دم در واینطور که پیدا بود خاله هم میخواست به مشهد برود وشوهر او هم نمیتوانسته باهاش بره ...وخاله هم اومده پیشنهاد بده که ما درم ودختر ها وهمچنین او ودخترهاش با هم البته آنهم با کاروان به مشهد برویم ...مادرم هم موضوع را به پدرم گفت و او هم قبول کرد وگفت ببین میذارند ننه وباباتو هم ببری یا نه؟!...مادرم هم موضوع را به خاله  که گفت ...و خاله گفت که میتونی بیاریشون مشکلی نیست فقط بهترپسر بزگت وهم پسر بزرگی منم همراهمون بیان تا مواظب بابات باشند ...تا خدای نکرده اتفاقی براش نیافته چون اونجا که بریم زیارت تو مردونه یکی باید مواظبش باشه که مردم یهو هولش ندهند وبخور زمین وسرو کله اش بشکنه و...؛فردای آنروز مادرم وخاله با هم رفتند واسم نوشتند ویک هفتل بعد اسممون در اومد وهمگی راهی سفر شدیم...در کل مسافرت مشهد خیلی به همۀ ما خوش گذشت وچقدر سوغاتی خریدیمو...به سلامت به خانه هایمان برگشتیم ...وفقط پسر کوچیکۀ ما وپسرهای خاله کمی ناراحت بودند  چرا به همراه ما به مسافرت نیامده بودند که آنهم خاله حلش کرد وهروز کار ما شده بود به پارک های مختلف رفتن وبرای بچه ها بستنی و آبمیوه خریدن تا جبران آن مسافرت برای بچه ها بشود.

قسمت پنجم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، مشهد، امام رضا،  

تاریخ : یکشنبه 2 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت دوم

(خاله خان باجی)

قسمت سوم

ما آنقدر با خاله صدیقه صمیمی بودیم که هردوهفته یکبار آنهم فقط جمعه ها خانوادۀ ما با خانوادۀ آنها دسته جمعی به پیک نیک میرفتیم . آنروز جمعه نوبت ما بود که آنها را به پارک ارم ببریم البته فرقی هم نمیکرد در هر صورت هردو خانومها غذای خودشان را از روز قبل آماده میکردند؛خلاصه هر کدام از خانواده ها با ماشین خودشان آمدند ...وسط راه یا ماشین اونا عقب میماند ویا ماشین ما و...هر کجا که میشد وسط راه کنار جاده وایمی ایستادند تا آن یکی بیاید تا مشکلی برایش پیش نیاید...خلاصه که به سلامت به پارک رسیدیم وطبق معمول ما بچه ها که کوچکتر بودیم رفتیم که با وسائل تفریحی بازی کنیم و مواظبت از ما هم به عهدۀ برادر بزرگترمان بود...وپدرها هم موظف به این شدند که بساط سور وسات(انداختن زیلو،آوردن هیزم)را فراهم آورند...وخانومها وخواهرهای بزرگترهم برای درست کردن غذا آماده شدند...آنروز به همۀ ما خیلی خوش گذشت وخدا را شکر هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. ما آنقدر که با همسایۀ مان یعنی خاله صدیقه صمیمی بودیم با فامیلهایمان نبودیم...والا چراش را هم ما نمیدونیم ...ولی با اونا خیلی راحت بودیم...واونا هم همین عقیده رو داشتند به قول معروف(دل به دل راه داره)...خلاصه اون روز با خوبی وخوشی تموم شد.

قسمت چهارم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: خاله، خان، باجی، داستان، سریالی، پارک، ارم،  

تاریخ : شنبه 1 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت اول

(خاله خان باجی)

قسمت دوم

امروز خاله صدیقه اومد خونۀ ما وبا مادرم در حال حرف زدن بود... انگار خیلی خوشحال به نظرمیرسید...البته من تو بچه ها کمی کنجکاو بودم وبعضی مواقع البته نمی خوام بگم که گوش وایمی ایستادم ...ولی تقصیر من نبود که سیستم شنوائیم قوی بودو ناخداگاه حرفهای دیگرون رومی شنیدم ...خاله اومده بود که مارو دعوت کنه برای جشن تولد پسرسومی اش احمد بعد گفت:البته جشن امسال اونم به گفتۀ خود احمد فقط دوستاش هستند وگفته فامیلارو دعوت نکنیم ...منم دیدم کی بهتر از بچه های شما؟...واینکه منم تو جشن تنها نباشم گفتم که شما هم بیاین با هم کمی حرف میزنیم ودورهمی کمی خوش بگذرونیم...؛مادرم هم قبول کرد وبعد از رفتن خاله به خواهر بزرگترم گفت:آسیه مواظب بچه ها باش من میرم بیرون برای خرید وتا ظهر نشده زود بر میگردم ...اگه دیر کردم تو ناهار بچه هارو بهشون بده...سعی میکنم زود بیام. مادرم رفت ویک ساعت دیگربا دست پربرگشت ...هم خرید خانه را کرده بود وهم یه کادوی شیک در دستش بود...ما بچه ها هم بطرفش رفتیم وخواستیم آنرا باز کنیم که مادرم گفت:حالا وقتش نیست ...این فقط یه کتاب داستان هست...وما باید اونوامروز عصر که به خانه اشان رفتیم برای تولدش اونم بعنوان هدیه به احمد بدیم ...آنروزعصر که شد به خانۀ آنها رفتیم...خیلی از دوستای مدرسه ای احمد آمده بودند وبقیه هم پسرا ودخترای محلۀ خودمان بودند که ماهم آنها را می شناختیم وحسابی با آنها بازی کردیم خوش گذروندیم وبعد از خوردن کیک تولد...احمد آمد وهدیه هارو باز کرد وقتی نوبت هدیۀ ما شد در همون موقع داداش کوچیکم صداش در آمد وشروع کرد به گریه کردن آخه اون فقط 3 سالش بود ...وتمام هدیه های احمدو میخواست...مادرم هم که دید آبروش داره میره زود همۀ مارو جمع کرد واز خاله خانوم عذر خواهی کرد واز آنجا خارج شدیم...خاله گفت:حالا کجا با این عجلهبرای شام بمونید؟!...ولی مادرم قبول نکردو از خونۀ آنها آمدیم بیرون.

قسمت سوم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، تولد، جشن،  

تاریخ : جمعه 31 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاله خان باجی)

قسمت اول

تو محلۀ قدیمی ما یعنی در همسایگی مان یه خانمی بود به اسم صدیقه وبه گفتۀ خودش او هیچ خواهری نداشت وبجای آن 7 برادر داشت وچند سالی میشد که پدرو مادرشان فوت کرده بود وبقول خودش هیچ کسی نبود که سنگ صبورش باشد ...بنابراین با مادر من جورش، جور شده بود وبازهم بقول خودش دست دوستی وپیمان خواهری بسته بودند البته آنهم با حرف نه قانونی...برای همین مادرم وصدیقه خانوم همدیگر را خواهر ویا بعضی مواقع یکدیگر را آبجی صدا میکردند... وما هم بهش میگفتیم خاله صدیقه،در صورتی که مادرم همیشه از زبان ما او را (خاله خان باجی) خطاب میکرد...خلاصه که خاله صدیقه 4 تا پسرو3 تا هم دختر داشت وماهم 4 تا دختر و2 تا پسر بودیم ودر کل همدیگر را پسرخاله ودخترخاله صدا میکردیم البته آنهم ناتنی به حساب می آمدیم...وپسرها با هم بازی میکردند ودخترها هم با هم بازی میکردیم و...خلاصه خیلی به ما بچه ها خوش میگذشت...یکروز خاله صدیقه آمد وبه مادرم گفت:آبجی روم نمیشه بهت بگم...آخه چجوری بگم؟...مادرم گفت: د بگو آبجی چی شده؟!...خاله گفت:الآن از شهرستان برآمون مهمون اومده...همشون هم فامیلای شوهرم هستند وباهاشون رودر بایستی دارم...الآن هم از ظهر گذشته ویه تیکه نون هم توسفره ندارم...والا چند دقیقۀ پیش پسر بزرگ رو فرستادم نونوائی ...از بخت بدم نون هم تموم شده بود...اگه میشه چند تا نون اگه داری بهم بده ؟...بعداً پولشو بهت میدم ...؛مادرم یهو پرید وسط حرف خاله که:آبجی این دیگه چه حرفیه منو تو داریم مگه؟!...الآن میگه بچه ها چند تا نون برات بیارند...از این به بعد هم هرچی خواستی رودر بایستی نکنی ها؟!...دیگه حرف پول زدی نزدی ها!!...،بعد منو فرستاد تا برای خله نون بیارم...بعد که اومدم شنیدم که مادرم به خاله گفت:مشغول ذنبۀ دوازده امامی اگه از این به بعد چیزی بخوای وبه من نگی!!...ممکن یه روز هم من به کمک تو احتیاج داشتم...حتماً تو میخوای به من کمک نکنی هان؟!...؛بعد خاله هم از مادرم تشکر کردو رفت که به مهموناش برسه.

قسمت دوم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، همسایه، خواهر،  

تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

معمای عجیب

قسمت دوم

هوا روشن شده بود وکم وبیش مردوم در اطراف آنها جمع شده بودند..

و هر کدام به نحوی می خواستند تو این موضوع دخالت کنند...وهر کس چیزی میگفت.

در این موقع پلیس سر رسید ویک کارآگاه ویژه هم بدنبالشان آمده بود

ومشغول پرسو جو از مردوم شدند...در این موقع جیم وهمسرش ایزابل گفتند:اولین نفر ما بودیم که آن را دیدیم ...وبعد هم این دو زوج

جوان آمدند وبه ما کمک کردند که آن را از آب بیرون بکشیم...باور

کنید ما نمی دونستیم که چی توش آن وقت صبح آنقدر هوا تاریک بود که چشم ،چشمو نمی دید...بعد که درش آوردیم فهمیدیم که یک جسد دختر هست فقط همین بعد هم به شما خبر دادیم...دیگه ما نه چیزی دیدیم نه می دونیم!...

پلیس وهمچنین کارآگاه مدام از مردوم پرسو جو میکردند...و بیشتر مردوم از این موضوع بی اطلاع بودند.

کم،کم از دورو نزدیک به جسد نزدیک می شدند...ناگهان یکی از

دختر جوان وقتی جسد را دید گفت: خدای من این که تارا  ست...

کارآگاه که چشمان وگوشی تیز داشت و داشت باکسی دیگر صحبت میکرد ...ناگهان به طرف صدا برگشت و گفت:ببخشید دوشیزه...

میتونم اسمتونو بپرسم؟...واینکه مقتول رو از کجا می شناسید؟!...

-من آراکس هستم دوست صمیمی تارا...وقرار بود منو چندتا از دوستان دیگرمون(دختر وپسر)قاچاقی به آنطرف آبها برویم...

البته بعضی برای درس وبعضی هم برای تفریح!!...

بعد ما را به چند گروه 10 نفری چه دختر ،چه پسر...تقسیم کردند

منو تارا می خواستیم که تو یه گروه باشیم اما آن کسی که اسمش ارسلان بود وخیلی هم خشنو بد اخلاق بود...وهیکلی فربه وتنومند

و ورزشکار ...وباسیبیلهای از بنا گوش در رفته داشت...نذاشت که

ما باهم باشیم ...وهرکس رو حرف اون حرفی میزد با چک ولغت به

حسابش میرسید و ماهم چاره ای جز اطاعت از او نداشتیم.


داستان کامل معمای عجیب را از وب سایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/




طبقه بندی: داستان سریالی معمای عجیب، 
برچسب ها: دانلود، کتاب، داستان، سریالی، معما، عجیب، کاراگاه،  

تاریخ : دوشنبه 20 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معمای عجیب)

خانوم وآقای مکفیل برای گذراندن ماه عسل خود به کنار سواحل مدیترانه رفته بودند.آنها تصمیم گرفته بودند که صبح زود قبل از سپیده دم ازخواب برخیزند و برای قدم زدن به ساحل بروند.

همانطور که در حال قدم زدن بودند ...وداشتند با شیطنت به همدیگر

 با پا به هم آب می پاشیدند...وشوخی میکردند...چند قدم آنطرفتر هم

دو جوان در حال دویدن ویا بهتر بگویم در حال ورزش کردن بودند

و به آنهانزدیک می شدند...در همان موقع آقای مکفیل در دریا چیزی شناور روی آب دید که کم،کم به ساحل نزدیک می شد.

کمی جلوتر رفت یک طور ماهیگیری بسیار بزرگ که چیزی در آن گیر کرده بود...در موقع از صبح که هوا کم،کم داشت روشن می شد

وهنوز خورشید از آن دورها طلوع نکرده بود...وچیز زیادی پیدا نبود

آقای مکفیل به همراه خانومش ایزابل بطرف آن شئ که داخل طور بود رفتند...وآن را به کمک هم از آب بیرون کشیدند...وآن دو جوان هم به

آنها نزدیک شدند...وبا کنجکاوئی بسیار به آنها خیره شده بودند ...آنقدر آن شئ سنگین بود که آقای مکفیل (جیم)از آنها هم خواست که به آنها کمک کنند...وهمه شروع کردند به کشیدن...وآن را بازحمت بسیار

بیرون کشیدند.

ناگهان خانوم ایزابل با دیدن دست که از طور ماهیگیری بیرون زده

بود جیغی کشید وخانوم ان جوان هم باصدای جیغ ایزابل چند قدمی به

عقب برداشت...وهر دو خانوم از جسد نیمه عریان دخترک که بطور

عجیبی لای طور پیچیده شده بود...جیم با ترس و وحشت بسیار به جوان که او هم که از چشمهایش دیده می شد... ترسیده بود نگاهی کرد

وشروع کرد به باز کردن طور...جسد آن دختر که می شد گفت حدود

20 سال داشت...به چشم میخورد ...بدنش زخمی شده بود ...وغرق در

خون بود...وصورتش بقول معروف آشولاش شده بود وقابل شناسائی

نبود...حتماً کسی بهش تجاوز کرده وبعد اونو کشته وبه دریا انداخته

تا ردی از خودش بجا نذاره...خب آخه از این اتفاقها زیاد میافته...

هر 4 نفر با وحشت بهم نگاه میکردند...نمی تونستند بی تفاوت به این

موضوع از کنارش بگذرند...بنابراین تصمیم گرفتند به گشت ساحلی اطلاع دهند ولی این موقع صبح او را از کجا پیدا کنند؟!...

خلاصه قرار شد دو خانوم به ویلائی که آقای مکفیل در انجا سکونت داشت رفته وصاحب ویلا را خبر کنند تا او به پلیس اطلاع دهد.




طبقه بندی: داستان سریالی معمای عجیب، 
برچسب ها: داستان، سریالی، معما، عجیب، کاراگاه، معمای عجیب،  

تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت هشتم داستان

(سفر نامۀ علمی تخیلی)

(قسمت نهم)

تصادف،تخیلی

پیش خودم گفتم: خدا بدادم برسد نیومده شروع شد سر فرصت براتون تعریف میکنم...چند لحظۀ بعد مادرم به همراه آبجی نرگسم بساط ناهار را آماده کردند وبعد از ناهار دوباره مادرم ازم سوأل کرد ومنم مجبور شدم یه داستان دروغی برایش تعریف کردم بدین مضمون که:وقتی آنروز صبح داشتم میرفتم مدرسه تو راه با یه ماشین تصادف کردم و راننده مرا زود به بیمارستان رساند ومنم که بیهوش شده بودم دیگر چیزی ندیدم ...وقتی چشم باز کردم دیدم یه مردی بالای سرم با چهرۀ نگران ایستاده بود وتا دید چشمم باز شده خوشحال شد و به من گفت:پسرجون حالت خوبه؟!... منکه کمی گیج شده بودم تا اومدم از جام بلندشم همان مرد دستانش را روی شانه هایم گذاشت وگفت:راحت باش الآن دکترو صدا میکنم؛لحظه ای بعد دکتر آمد ومنو معاینه کرد واسم مو پرسید هرچی به مغزم فشار آوردم اصلاًچیزی یادم نیومدبعد با چشمانی اشک آلود گفتم:نمیدونم کی هستم من اینجا چیکار میکنم ...دکتر گفت:چیزی نیست فقط یه تصادف برات پیش اومد نگران نباش خدا را شکربه خیر گذشت تا چند روز دیگر مرخصت میکنیم ...بعد دکتر وآن مرد از اتاق بیرون رفتند فکر میکنم در مورد وضعیت من میخواستند باهم صحبت کنند.اینجور که پیدا بود آن مرد بادکتر صحبت کرده بود که تا پیدا شدن کس وکار من مرا به خونۀ خودش ببرد...چون آنها بچه ای نداشتند برای همین همیشه آرزو داشتند خدا بهشون یه بچه بدهد واین امرکه پیش آمده حداقل چند روزی مرا به فرزند خواندگی بگیرند تا بعد خدا بزرگ است ودکتر هم با پلیس تماس گرفت وآنها راهم در جریان گذاشت وپلیس هم موقتاً موافقت کرد ودر این چند روز آن مردعکسمو داده تو روزنامه ها چاپ کردند تا بتوانند خانوادۀ مرا پیدا کنند ولی بی فایده بود هیچ خبری نشد وآنها هم بی خیال موضوع شدند.یکسال از این موضوع گذشت که خدا یه فرزند دختر به آنها داد ومنم صاحب یه خواهر کوچولو شده بودم وخیلی خوشحا ل شدم ...وقتی دخترکوچولو بزرگتر شد وبه حرف آمد یکهو چیزهائی کم،کم به یادم آمد...وموضوع را به پدر خوانده ام گفتم و او هم هروز مرا به آن محلی برد که با من تصادف کرده بود و...تا اینکه یکروز همه چیز یادم اومد وازش خواستم که بگذارد من به خانه ام برگردم و او هم خواست با من بیاید ولی کاری برایش پیش آمد وقرار شد یکروز دیگر به دیدنتان بیاید ومنم آدرسو بهش دادم تا ببینیم چی میشه.ولی معلوم بود مادرم هنوز حرفم را جدی نگرفته بود ولی آنطوری که من تعریف کردم بالاخره قبول کرد. خلاصه این موضوع هم در همینجا به اتمام رسید وفعلاً به خیر گذشت تا بعد ببینم چه میشود کرد.

پایان

این داستان را در وب سایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سفرنامه، علمی، تخیلی، تصادف، سریالی، آدم فضایی،  

تاریخ : شنبه 18 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت ششم داستان

(سفر نامۀعلمی تخیلی)

(قسمت هفتم)

شب ، تخیلی

اتوبوس رفت و منو با آن حال زاردرآن بیابان برهوت تنها گذاشت. رانندۀ تاکسی که تا آنموقع ساکت نشسته بود وداشت به حرف های من گوش می کرد سری تکان دادو گفت:عجب...چه آدم بی انصافی بوده ، البته شما کار درستی نکردی ،ولی او هم نباید با شما چنین رفتاری رو میکرد؛ منم حرفشو با تکان دادن سر تائید کردم وسکوت کردم.خلاصه دیگر بین ما هیچ حرفی ردو بدل نشد ودر طی راه ساکت به جاده خیره شده بودیم...کم،کم پلکهایم سنگین شد وزود به خواب رفتم وتکان آرام ماشین مانند نئنوئی بود که مرا به خواب آرامی برد.وقتی چشم باز کردم دیدم هوا داشت کم،کم روشن میشد و ماشین ایستاده بود وراننده در حال بنزین زدن بود...خودمو جمعو جورکردم ومنتظر شدم تا کارش تمام شود .وقتی راننده سوار ماشینش شد رو کرد به من وگفت:سلام صبح بخیر ساعت خواب ،خوب خوابیدی؟ گفتم:سلام صبح شما هم بخیر باشه...ببخشید میشه بپرسم الآن ما کجا هستیم؟!...اوگفت: اینجا جاجرود داریم میریم تهرون...راستی یادم رفت ازت بپرسم کجا میخوای بری؟انقدر گرم گفتگو بودم که نپرسیدم مقصدت کجاست؟...منم بهش آدرس خونه رو دادم وبهش گفتم :ببخشید کیف پولمو تو اتوبوس جا گذاشتم البته وقتی منو رسوندید از مادرم پول میگیرم وکرایۀ شماروحساب میکنم؛بعد راننده اخمی به من کرد و  گفت:کی حرف کرایه رو زد؟...حالا بگذریم گرسنه ات نیست؟!...چی میخوری برات بگیرم؟...گفتم: خب کمی...ولی همونطور که گفتم پولی ...او نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت:چی بهت گفتم دیگه حرفشو نزن.بعد براه افتاد وکمی جلوتر که رفتیم ماشین را نگه داشت واز ماشین پیاده شد وبعد از چند دقیقه دیگر آمد در حالی که در دستش دو ساندویچ ودو نوشابۀ کوچک بود وارد ماشین شد وگفت:البته ببخشید پولم کم بود ونتونستم تو رو به یه چلوکباب مهمونت کنم باید به همین اکتفا کنی وهردو خندیدیم واو شروع کرد به خوردن وبه منم اشاره کرد که ساندویچمو بخورم.در بین راه که میرفتیم باز سکوت بین ما حکم فرما بود تا اینکه راننده خسته شد و دستش را به طرف رادیو برد و آنرا روشن کرد ومنم که محو تماشای کوه ها ودره های اطراف جاده شده بودم وچیزی نمی گفتم.بعد از نیم ساعتی که گذشت به شهر تهران رسیدیم؛من خیلی هیجان زده شدم وهر آن لحظه شماری میکردم که زودتر به خانه برسم ودوباره خانواده ام را ببینم،تو این فکر بودم حالا چه خواهد شد ؟اونا با من چه برخوردی خواهند کرد؟ من چه جوابی بهشون بدم بگم تا حالا کجا بودم؟آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در بارۀ آنها چیزی نگویم.  

قسمت هشتم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، علمی، تخیلی، سفرنامه، آدم فضائی، شب،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت اول داستان

(سفر نامۀ علمی تخیلی)

(قسمت دوم)

سفرنامه علمی تخیلی

گرمای نفس کسی را پشت سرم احساس کردم به آرامی برگشتم ودیدم که یه آدم فضائی روبرو شدم با صورتی بیضی شکل بزرگ با شاخکهائی فنری شکل روی سر ودوتا چشمهای سیاه بزرگ از حدقه در آمده ویک گردن دراز فنری شکل باریک ویه تن وبدنی اسکلتی سبز که دنده هایش بطورعجیبی بیرون زده بود جلوم ظاهر شد ...منو میگی داشتم از ترس غالب تهی میکردم وزبانم بند آمده بود وبلافاصله غش کردم وروی زمین ولو شدم .وقتی بهوش آمدم چشم هایم را آروم باز کردم وبا ترس به اطرافم نگاهی انداختم تا ببینم در چه وضعیتی هستم دیدم داخل سفینه هستم  انگار آنها منو آورده بودند داخل سفینه اشان ...آنجا خیلی عجیب و بزرگ بود ...بعد اطرافم را حسابی برنداز کردم وچند تا دیگه از همان آدمهای فضائی رو دیدم که با تعجب به من نگاه میکردند؛خیلی ترسیده بودم هرطور بود خودمو جمعو جور کردم بعد گفتم:س...س...س...سل...ام.!...آنها هم در جوابم (البته همه با هم یکصدا) گفتند:س..س...سل...ال.گفتم:اسمم ...جعفره. آنها گفتند: اسلل ...جغپله.گفتم:منو چرا آوردین اینجا؟!...بامن چیکار دارین؟!... آنها متوجۀ حرف هایم نشدند وبا سر وصدای بسیار که نمی فهمیدم چی دارند میگن ...فقط  بالا وپائین میپریدند وحسابی شلوغ کرده بودند انگارمیخواستند حرف هایم را تکرار کنند ولی چون خیلی طولانی بود نتوانستند آنرا تکرار کنند وبرای همین بود که آنقدر شلوغ بازی از خودشون در آورده بودند...مونده بودم چیکار باید بکنم ...که رئیسشون که از آنها بزرگتر(البته از نظر جسه ای )بود جلو آمد و چیزهائی به آنها گفت که من زبونشون رو نفهمیدم ،پیش خودم گفتم اینا منو کجا دارند میبرند...از اینا گذشته حالا جواب ننه مو چی بدم وقتی پام به زمین برسه حتماً منو میکشه...بعد به خودم گفتم اصلاًببین اینا میذارند زنده بمونی یا از دستشون میتونی قسر دربروی؟!...برای چند لحظه ای چشامو بستم وبه فکر فرو رفتم وگفتم: آنجا (خانۀ اونا)چه جور جائی هست؟!.آیا زنو مردشون باهم فرق میکنه؟!.آیا اونا بچه هم دارند؟!.آیا بچه هاشون مدرسه هم میرند؟!...یا پدرو مادرشون سر کارمیرند ویا پول در میآرند؟!...غذاشون چی هست ؟!...نبادا مثل آدمخور ها باشند؟! نکنه منو آوردند اینجا بخورند؟!...بهتر بهشون بگم که من گوشتی به تن ندارم ویا خیلی بد مزه وتلخم وممکنه تو گلوشون گیر کنم و...که یکهو با صدای ترسناک وبا تکان های شدیدی سفینه فرود آمد .  

قسمت سوم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سفرنامه، علمی، تخیلی، سفینه، فضا،  

تاریخ : شنبه 11 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سفر نامه علمی تخیلی)

(قسمت اول)

آنروز صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:جفری تن لش پاشو،لنگ دراز،مفت خور...د پاشو دیگه لنگ ظهر شد الآن به مدرسه ات دیر می رسی (راستی یادم رفت بگم فکر نکنید مادرم همیشه منو اینجوری بیدار میکنه نه اصلاً اینطور نیست ،فقط موقع هائی که روز قبلش  برای خونه نون نخریده باشم ...)ولی اگه کارم رو درست انجام بدم فردای آنروزاینجور رفتارمی کنه...مادر،جعفر جون پاشو عزیزم ،پاشو پسر قند عسلم،پاشو یکی یکدونۀ مامان...قربونت برم الآن مدرسه ات دیرمیشه ها.آنروز اصلاً حوصلۀ هیچیو نداشتم...دست به پیشانیم زدم وپیش خودم گفتم:شاید تب دارم،شاید دلم درد میکنه و ...ولی هیچ مرگم نبود بقول معروف (سرومر گنده) بودم. بالاخره هر طوری که بود از رختخوابم کنده شدم ورفتم صورتموشستم وبا بی حوصلگی تمام صبحانه را خوردم واز خانواده ام خداحافظی کردم وبه سوی مدرسه رفتم. همینطور که تو راه مدرسه می رفتم یه سنگی جلوی پام دیدم وشروع کردم با آن بازی کردن وآنرا به طرفی پرتاب کردم وسنگ افتاد توی جوی آب ...کمی جلوتر که رفتم یه گل کاج سر راهم دیدم وحالا نوبت آن شد آنراهم با شوت محکمی پرتابش کردم که آن هم رفت زیر چرخ یک ماشین که داشت از خیابان رد می شد وگل کاج زیر چرخ های ماشین له شد.کمی جلوتر که رفتم دیدم یک قوطی آب میوۀ خالی جلوی پام سبزشد ...آهان این خوبه هم صدا داره هم خوب قل می خوره ...شروع کردم با آن بازی کردن ومدام قلش می دادم تا اینکه آن هم به یک  درخت  برخورد  کرد وایستاد  ...رفتم جلوتر یکهو احساس کردم یه صدائی شنیدم  دورو برم رو نگاه کردم...بعد بالای سرم را نگاهی انداختم دیدم بالای شاخه های درخت یک چیز عجیبی آنجا گیر کرده بود... خوب که دقت کردم دیدم یک چیزی مثل بشقاب پرنده یا بهتر بگم همون سفینۀ فضائی ولی با ابعاد کوچکتر بود؛ خیلی تعجب کردم چون توی فیلمها دیده بودم که سفینه ها خیلی بزرگتر از این هستند حداقل اندازۀ یک هواپیمای غول پیکرولی این خیلی کوچیک بود اندازۀ یک میز تحریر...پیش خودم گفتم: بهتر درختو یه تکون بدم شاید بیافتد پائین ...ولی بی فایده بود محکم سر جاش وایساده بود ،بهتر از درخت برم بالا ،ولی آنقدر درخت لیز بود که نتونستم ازش بالا برم،آهان ... تازه فهمیدم باید چیکار کنم ...بعد قوطی آب میوه رو بطرفش پرتاب کردم ...بعد از مدتی کلنجار رفتن با آن سریع پشت همان درخت قایم شدم ومنتظر عکس العمل از طرف آن سفینه شدم...فقط یه تکون کوچکی خورد بعد دیگرهیچ ...همینطور که تو فکر بودم که حالا باید چکاری انجام بدم ؛یکهو گرمای نفس کسی را پشت گردنم حس کردم...با ترس وبه آرامی برگشتم ببینم او کیست؟!...

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید...

قسمت دوم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، آدم فضایی، بشقاب پرنده، سفینه، فضا،  

تاریخ : جمعه 10 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic