زندگی مرموز

فصل دوم

بخش اول

6 سال از آن ماجرا گذشت و آن دو به علت تفاوت در رشته تحصیلی و دانشگاه هایشان در این مدت فقط تماس تلفنی با هم داشتند واکنون که مدرک فوق لیسانس شان را گرفته وهر کدام در رشته خود مشغول به کار بودند، بعد از مدت ها یکدیگر را در کافی شاپی ملاقات نموده اند.

وحید درحالی که داشت می خندید گفت:

و-خب پسر دیگه چه خبر؟...بالاخره ما می تونیم تو رو آقا دکتر صدا کنیم یا نه ؟

ح-بالاخره ما هم دکتر شدیم ...جراح قلب وعروق...تو آخر وکیل شدی؟

و-بععععله...وکیل پایه یک دادگستری شدم.خب تو با دوست دخترت چی کار کردی حمید؟ منظورم سپیده است که تو دانشگاه با هاش دوست شده بودی!!... از او چه خبر!؟

ح- تو خودت چی؟با اون دختره مکش مرگ ما چیکار کردی؟ شیما رو می گم، آخه گفته بودی دخترِ خیلی پر افاده است!!...بالاخره رابطه ات رو باهاش تموم کردی ؟

و-بگو پر افاده ولوس ونُنُرو از خود راضی ...خلاصه هر چی بگم کم گفتم...خوب شد خودش شرشو کم کرد،اولش من فکر می کردم که دختر خوبیه ولی بعدها دیدم که هر بار با یه پسر قرار میذاره،انقدر ناراحت بودم که از خوابو خوراک افتاده بودم... انقدر حالم بعد بود که کارم به بیمارستان کشید.

و شروع کرد به سر کشیدن فنجان قهوه اش، وحید هم که مشغول خوردن قهوه بود حمید وقتی با سکوت طولانی مدت او روبرو شد پرسید:

ح-بعد چی شد!؟

و-خب بعدشم با اینکه اونو هر روز تو دانشگاه می دیدم... بالاخره فراموشش کردم... بعدش تو مهلا رو بهم معرفی کردی.

ح-با این که دیگه مشکلی پیدا نکردی؟

و-نه...خدا رو شکر دختر خوبی بود...خیلی معصوم و نجیب...ولی از بخت بد من درسش که تموم شد از دانشگاه رفتو منم هیچ آدرس یا تلفنی ازش ندارم...حالا نوبت توئه...تو با سپیده چی کار کردی؟

ح‌-        خب چی بگم از خوبیا و نجابتش که هر چی بگم کم گفتم! واقعاً دختر سر براهو خوبیه.

و-یعنی چی خوبه؟! مگه هنوز باهاش دوستی ؟! واقعاً که،عجب آدمی هستی ...دست هر چی شیطون از پشت بستی ، اون اهل دوست پسر بازی نبود...شیطون چی کار کردی؟!مهرۀ مار داری که همرو جذب خودت می کنی؟!به ما هم بگو مهرۀ مارو از کجا خریدی ؟

ح-خودت که منو خوب میشناسی، من اهل این حرف ها نیستم ،اگه یادت باشه بهت گفته بودم که استاد برای پایین نامه ترم آخرتعیین کرد که من و او تو یه گروه باشیم طی این مدت که فقط تو محیط دانشگاه...با هم داشتیم هردو به اخلاق وروحیات هم دیگه نا خواسته آشنا شدیم...تا اینکه اون درسش تموم شد ولیسانسش را گرفت ورفت ، یک ماهی از این موضوع گذشت تا اینکه یه روز مهلا رو تو خیابون دیدم حال سپیده رو ازش پرسیدم ...




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : دوشنبه 27 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل اول

وحید و حمید که دو دوست صمیمی بودند،تصمیم گرفته بودند که هر طور شده ادامه تحصیل بدهند. این دو دوست در پایین شهر تهران زندگی می کردند و اوضاع مالی خانواده هایشان زیاد خوب نبود.پدر وحید در داروخانه نسخه پیچ و پدر حمید هم یک اوستا نجار بود، ولی هردو درآمدشان کفاف زندگی عیال وارشان را نمی داد؛ منظورم این است که پدر وحید پنج فرزند( دو پسر و سه دختر) داشت که پسر اولش همان وحید بود که 19 سال داشت و تازه دیپلمش را گرفته بود. برای اینکه پدرش وضع مالی خوبی نداشت وحید از 17 سالگی شروع به کار کرده بود وخرج تحصیلش را می داد.

اولین بارکه به سر کار رفته بود با مخالفت پدر و مادرش روبرو شد وآنها را راضی کرد که در کنار درسش ، کار هم بکند. او صبحها به سر کار و شبها به کلاس های شبانه می رفت واینگونه بود که او با هزار زحمت توانست دیپلمش را بگیرد.

حمید هم دست کمی از وحید نداشت.پدر حمید 4 فرزند داشت( دوپسر و دو دختر) که حمید هم فرزند ارشد بود.حمید هم مثل وحید امرار معاش می کرد.هردوی آنها آماده برای امتحان کنکور شدند.

***

حمید و وحید جلوی دکه ی روزنامه فروشی ایستاده بودند و در روزنامه دنبال اسم خود دربخش قبول شدگان کنکور سراسری می گشتند.وقتی اسم خود رادرلیست قبول شدگان دیدند بسیار خوشحال شدند.نابا ورانه به یکدیگر نگاه کردند واشک در چشمان هردو حلقه زده بود،بالاخره زحماتشان به نتیجه رسیده بود،پس یکدیگر را درآغوش گرفته وفریاد خوشحالی سر دادند ومردمی که در اطراف آنها بودند با تعجب به آنها نگاه می کردند.

هرکدامشان جعبه شیرینی خریدند وراهی خانه هایشان شدند.خانواده هایشان وقتی موضوع را فهمیدند خوشحال شدند وجشن مختصری گرفتند.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد، معروف،  

تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشالله)

(این قسمت لعنت بر بخت بد من)

آنروز طبق معمول همیشگی سوار اتوبوس یا همون (سرویس اداره مان)شدم یهو نمی دونم چی شد که بین راه ماشین خراب شد و خاموش کرد و دیگه روشن نشد ، فوری راننده سرویس ما به همکارش که آن هم سرویس همان اداره بود تماس گرفت و جریان را گفت و قرار شد نیم ساعت دیگر بیاید دنبال ما و بعد از کلی تاخیر بالاخره سرویس رسید و همه ما را سوار کرد چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم این ماشین هم مثل ماششین قبلی خاب شد و دوباره ما بین راه همانطور هاج و واج مونده بودیم که چیکار بکنیم...

بعضی از دوستان وهمکارهام هم اونهائی که پولدار بودن آژانس گرفتند و بعضی دیگر هم که با موتور کرایه ای یا وانت و... که منم قاطی همون وانت سوارشوها بودم شدیم و رفتیم بطرف اداره مان که آنهم همگی در ترافیک گیر افتادیم و بجای اینکه ساعت7 صبح به انجا برسیم ساعت 11 ظهر به اداره رسیدیم و...تازه گیر رئیس اداره افتادیم که می گفت: حالا شما آقایون هم امروز هم نمیومدین ...من موندم من رئیس شما هستم یا شما رئیس من...شما ها همه توبیخ می شید و وقتی از حقوقتون کم شد اونوقت سر وقت میاید...هی آقای حمیدی...شما چند روز پیش تقاضای وام کرده بودید... همین الان میری امور مالی و وامت منتفی می شود...

آقای حمیدی:قربان...فداتون بشم...من بنده خدا قسط خونه دارم و باید هر ماه به مبلغ 000/000/1 رو بپردازم در صورتی که حقوق من فقط 000/500 تومن که همین هم کفاف زندگی رو نیم ده ...

رئیس گفت: مگه مجبوری خونه گرون بخری؟!...(اندازه گلیمت پاتو دراز می کردی)...این دیگه مشکل توئه نه من ...هر بار یه بونه ای برای دیر آمدنت می کنی امروز هم که خراب سرویس رو بونه کردی...

هرچی آقای حمیدی التماس کرد بی فایده بود ایتنبار نوبت آقای سعیدی بود.

رئیس گفت: حالا نوبت شماست آقای سعیدی ؟! ... شما هم امروز و خرابی ماشینو بونه کردی ...در فته 3 رووز را نیامده بودی اداره ... شما دیگه چرا؟!

آقای سعیدی: والا قربان منهم مشکل اجاره خونه دارم و حقوقم هم کفاف زندگی روزمره را هم نیم دهد ... چه برسد به دادن اجاره ... من همیشه برای پرداخت اجاره هر بار یکی از طلاهای زنم را می فروشم ... و حالا که دیگه زنم طلائی نداره مجبورم برای امرار معاشم در هفته 3 روز برای سوپری محله مون کارگری کنم تا بتوانم شکم زن و بچه ام را سیر کنم بقول بابام پسر (تو جیبت شپش هم قلپ می ندازه ) مرد که نباید جیبش خالی باشه!! ... بعد هم در هفته یه کمی کمک مالی بهم می کنه البته اون هم در حد (بخور  و نمیر)چون پدرم باز نشسته است و حقوقش از من کمی بیشتر بنابراین به منهم کمک می کند ولی باز هم (هشتمون گرو نه مونه)

رئیس دیگر چیزی نگفت و بعد به من گیر داد: شما آقا ماشالله... شما که همیشه به موقع سر کار حاضر می شدید ولی یکی دو روز شما هم دیر می آیید شما دیگه چرا؟!...

منهم گفتم: قربان یک هفته ای است که بچه ام مریض شده و توبیمارستان بستری هست و پسرم چون خیلی کوچیک و چون منو بیشتر دوست داره مدام بونه میاره که می خواد من پیشش بمونم ... منم وقتی اداره تعطیل میشه یکراست به بیمارستان میرم و خانومم هم میاد خونه پیش پسر و دختر بزرگترم میاد که برای اونا غذا درست کنه و منم تا خود صبح تا صبحانه پسرم بهش ندادم از بیمارستان بیرون نمیام و وقتی هم که می خوام بیام اداره یه آژانس می گیرمو میام ولی این دو روز اخیر چون پول نداشتم که به آژانس بدم و با یک موتور کرایه ای به اینجا آمدم و امروز هم هرطور بود خودمو به سرویس اداره رسوندم ... که اونهم هر دو سرویس اداره ماشینشوخراب شده بود و بعد با همکارای دیگه آنهم دنگی پول وانتو تا اینجا دادیم تازه اونهم چقدر تو ترافیک الاف شدیم...

رئیس وقتی زا من مطمئن شد به یکی دیگه و یکی دیگه گیر داد ... یکی از آن ها گفت: والا ما از زنمون خیلی می ترسیم بس که غر می زنه و مدام مبل و میزناهار خوری و ماشین و...قسطی بخرم تازه همین امروز هم ماشینم خراب شد و گفتم با سرویس اداره بیام که اونم از شانس بد ما ماشین خراب شد وماهم با آژانس اومدیم و...

خلاصه هر کسی یک بونه ای برای دیر آمدنش داشت و رئیس هم خواسته و ناخواسته همه را جریمه کرد و از حقوق همه ما کم کرد ...

به قول معروف ( خشک و تر باید با هم بسوزه)




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: داستان، سریالی، ماجرای آقای ماشاالله، ماشاالله، سرویس، خراب، مینی بوس،  

تاریخ : جمعه 17 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سوژۀ جدید)

از بیکاری تو کوچه ها دنبال یه سوژۀ جدید می گشتم؛هرچی فکرکردم

کمتربه نتیجه ای می رسیدم ...خلاصه کلافه شده بودم وبا خودم حرف

می زدم ...روی نیمکت پارک نشسته بودم و دو دستم را روی سرم گذاشته بودم داشتم به زمین نگاه می کردم...پیش خودم گفتم: ببین یواش یواش داری دیونه میشی ،بس کن دیگه تو رو چه به نویسندگی...این همه داستانهای جورواجور نوشتی وچقدرهم این درو اون در زدی و بردی به ناشرهای مختلف نشون دادی وخوندندوچه جوابهای سربالائی   که بهت ندادند و...تازه اش هم مطالبتو که قبول نکردن به کنار حتی نوشته هات راهم بهت پس ندادند...نبادا از نوشته هام سوء استفاده کرده اند وبه نفع خودشون ویا به اسم خودشون به چاپ رسونده باشند ...من از کجا بدونم که با نوشته هام چیکار کردند؟!...آخه این وسط چی عاید ما میشه؟!...قطعاً همینطور وگرنه چه لوزومی داشت که نوشته هامو بهم پس ندهند.

همانطور که تو این فکرها بودم...یکهو دیدم یه پیرمردی عصا زنان بهم نزدیک شد...وکنارم روی نیمکت نشست ...چند دقیقه ای گذشت ومن دوباره تو اون فکرها فرو رفتم...یکهو دیدم پیر مرد با عصایش خیلی آرام به پشت کتفم زد وگفت:چی شده جوون چرا تو فکری؟!...

(مگه کشتیهات غرق شده)؟.

منم رویم را به طرف پیر مرد برگرداندم وبا بی حوصله گی گفتم: چیزی نیست پدرجان ...کمی فکرم مشغول.

گفت: غصه نخور جوون زود مثل ما پیر میشی ها!!..حتماً از بیکاری نه؟!...البته بهت حق می دم نه تنها الآن بلکه دورۀما هم همینطور بود همه به این درد مبتلا بودندو هستند...تو تنها نیستی ؛با فکرو خیال که

کار درست نمی شه!!...

منم گفتم:البته شما راست می گویید...ولی من خیرسرم می خوام نویسنده بشم ولی اگه بعضی از این ناشرها بذارند(یه آب خوش از گلوی ما پایین بره)...بعد تمام ماجرا را برایش تعریف کردم؛اوهم گفت:ناراحت نباش تو باید از داستانهای واقعی استفاده کنی ؛می خوای  داستان زندگی منو بدونی؟...البته من آدمی نیستم که هرجا بشینم (سفرۀ دل رو باز کنم)...ولی نمی دونم چرا دوست دارم برای تو تعریف کنم ؟!...حالا بگو ببینم می خوای برات بگم؟...

منم با خوشحالی گفتم:چرا که نه؟...از این بهتر نمی شه.

-جونم برات بگهمن اونموقعها که جوانی 15 ساله بودم مثل الآن تو داشتم دنبال کار می گشتم...ولی هرجا می رفتم بهم می گفتند:ما به یک فردی که فوق دیپلم ویا لیسانس داشته باشه احتیاج داریم...منم به اونا میگفتم:مگه حمالی وبنائی ورفته گری هم احتیاج به مدرک بالامی خواد

؟!... اونا می گفتند:آره الآن بی ارزش ترین کار هم مثل توالت شوئی هم مدرک می خواد...داری بیا جلو نداری بروگمشو وقت ماروهم نگیر...منم که فقط سیکل داشتم وبس...تازه تا همین جا هم خودمو به زور رسوندم ؛منظورم نه اینکه هوشم نمی کشیدها نه اینطور نبود ... فقط تو خرج تحصیلم مونده بودم...بابام هم که زمین گیر شده بود ودیگه توان کار کردن نداشت وتوخرج یومیۀ اهل واعیالش مونده بود...چون ما روی هم با پدرومادرم 6 نفر بودیم ومنم از همه بزرگتر بودم بعد منم یک برادر و2 خواهر دیگربودند...پس بعد از بابام خرج ومخارج زندگی گردن من بودو...خلاصه که به هر دری زدم بی فایده بود؛حتی بعضی جاها مجانی براشون کار می کردم که یه سابق کار برام بشه ولی باز بی فایده بود.بعد یکی از دوستام بهم گفت:بنده خدا این کارفرماها دارند سرتو کلاه می ذارند وازت بیگاری می کشندو به هوای اینکه بخواهند بهت یه ورقه از سابق کار بهت بدهند ازت سوء استفاده می کنند...تازه اونم آیا اون ورقه رو بهت بدهند یا نه؟!...

خلاصه منم دست به کار شدم وخواستم حقم رو(ورقه سابق کار)ازشون بگیرم ...

ادامه داستان را در قسمت بعد بخوانید



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، سریال، سریالی، سوژه، پیرمرد، زندان،  

تاریخ : جمعه 1 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

آن شب دهشت انگیز

قسمت آخر

دخترک با شنیدن حرفهای برادرش اشک در چشمانش حلقه زده بود و با ناباوری تمام به برادرش نگاه میکرد ...به حدی که حتی نای حرف زدن را هم نداشت ؛ادگارد بطرف امیلی رفت و او را در آغوشش گرفت وهردو با هم گریستند.

ماریا ومارتین از دیدن آنها به وجد آمدندو گریستند ...بعد آندو را تنها گذاشتند که کمی با هم حرف بزنند ...مارتین وماریا به پیش مسئول آنجا رفتند وبه او گفتند که می خواهند آندو را به فرزند خواندگی قبول کنند و او هم در جواب گفت که باید مراحل قانونی اش را طی کند.

این مراحل در طی یک هفته ای به طول انجامید وبالاخره آنروز فرا رسید که امیلی به همراه ادگارد و خانوادۀ جدیدشان عازم خانۀ جدید شوند .

وقتی به خانه رسیدند امیلی با تعجب به آن خانه خیره شد وگفت:وای خدای من...چه خانۀ بزرگی ...داداش ما قرار اینجا زندگی کنیم؟!...

این باور نکردنی ؟!...حتماً دارم خواب میبینم!!...یکی منو نشگونم بگیره تا از خواب بیدارشم.

ناگهان خودش از بازوی خودش نشگونی گرفت وفریاد کوتاهی کشید ...طوری که هیچکس جزء ادگارد که بغل دستش بود نشنید...هردو یواشکی خندیدند ودست همدیگر را گرفتند و وارد خانه شدند.




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، دهشت، انگیز، وحشت، سریال، سریالی،  

تاریخ : جمعه 25 مرداد 1398 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت ششم

ماریا ومارتین و ادگارد با هم به پرورشگاه رفتند وبا مسئول آنجا صحبت کردند و او ازاین بابت خیلی ناراحت شده بود وهمانوقع که دخترک را به آنجا تحویل داده بودند گفته بود که خیلی دنبال آنها گشته بود...و وقتی از آنها خبری نشد دیگر بی خیالشان شده...وبشنوید از خواهرش که وقتی برادرش او را در آن وضعیت رها کرده بود بسیار ناراحت شده بود...و او هم دراین  2 سالی که از برادرش خبری نشد ...او هم برادرش را فراموش کرد.

مسئول پرورشگاه به آبدارچی (که بچه ها او را بابا نقلی صدا میکردند

اونم به خاطر اینکه برای آروم کردن بچه ها بهشون نقل میداد) گفت: برو زودتر امیلی را بیاور اینجا.

بعد از 5 دقیقه که گذشت امیلی را آورد...او دیگر یک دختر کوچک 8 ساله نبود دختری زیبا با موهای قهوه ای روشن وقد بلند وچشمانی سیاه وبراق وارد اتاق شد وسرش را بر حصب احترام پائین انداخت وبه آن جمع نا آشنا سلامی کرد(ماریا،مارتین،ادگارد).

ادگارد که اکنون 14 ساله بود وکمی چهره اش تغییر مختصری کرده بود و دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته بود...با دیدن خواهرش تنش به لرزه افتاد وخیلی ناباورانه چند لحظه ای به امیلی خیره شده بود ... بعد خواست سراسیمه به سوی امیلی برود ولی پاهایش سست شده بود و او را یاری نمی کرد...بنابراین او را به اسم صدا زد...دخترک با تعجب به او نگاهی کرد...او را برای اولین بار میدید پیش خود گفت:او کیست اسم مرا از کجا میداند؟!...

ادگارد:امیلی... خواهر کوچولوی عزیزم...منو نشناختی؟!...منم ادگارد برادرت...خواهرم من تورو فراموش نکردم...من که بهت گفتم میام دنبالت ...وتمام ماجرا رو براش تعریف کرد.

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خواهر، گمشده، پرورشگاه، ترسناک، پلیس،  

تاریخ : پنجشنبه 24 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت پنجم

پسرک خیلی ترسیده بود وبناچار به خواهرش گفت که بعداً به کمکش خواهد آمد؛اول باید پلیس وسگ را دست بسرشان کند وبعد به سراغ او بیاید وبعد از آنجا دور شد.

پسرک آنچنان تند میدوید کسی به گرد پاش هم نمی رسید...در همان موقع به جاده رسید ؛در آن تاریکی که چشم،چشم را نمی دید به جادۀ خلوت و تاریک قدم گذاشت...در همین موقع بود که از آن دور ماشینی با سرعت به او نزدیک می شد...وراننده او را ندید وبا او برخورد کرد ... این صحنه خیلی دلخراش بود ...در همین موقع راننده وزنش که خیلی ناگهانی با چیزی برخورد کردند ومعلوم بود که خیلی ترسیده بودند... سریع از ماشین پیاده شدند...تا ببینند آن شیء که باهاش برخورد کردند چه بوده؟!...آنها اول فکر کردند که به یک حیوان برخورد کردند؛با تعجب دیدند که پسر کوچکی روی زمین افتاده وبا صورت وبدن خونین او روبرو شدند...آنها خیلی ترسیده بودند وسریع او را به اولین بیمارستانی که سر راهشان بود رساندند ...وبقیۀ ماجرا را هم که همه میدانیم.

***

ماریا ومارتین با ادگارد به همانجائی کهادگارد گفته بود(چاه) رفتند ...

ولی پسرک هرچه صدا زد کسی جوابی نداد؛بعد مارتین گفت :ادگارد جان بیفایده است کسی آنجا نیست یعنی الآن هر اتفاقی هم که باید افتاده باشه تو این چند سال افتاده...بهتر برویم به نزدیکترین پاسگاه شاید اونها ازش خبر داشته باشند وپیداش کرده وبهکمکش آمده اند...نگران نباش همچی درست میشه .

آنها به مسئول آنجا همه چیز را توضیح دادند و اوگفت:بله یه همچین موردی را ما از سروان اوارش شنیده بودیم ...او آنموقع یعنی آخرهای خدمتش بوده ومیشه گفت که آخرین مأموریتش بود و وقتی به تعقیب آندو بچه میره یه صدای جیغ دختررو از دورمی شنود وسریع خود را به محل حادثه میرساند... ولی پسر فرار کرده بود ولی دختر صداش توی چاه به گوشش رسید...اوهم سریع به مأموران آتشنشانی خبر داده آنها هم بعد از نیم ساعت دیگر به آنجا آمدند وشروع به عملیات نجات دهی به دختر شدند؛بعد از 10 دقیقه کار طاقت فرسا ی مأموران یکی از آنها همانطور که دخترک را که تمام بدنش از کثیفی سیاه شده وبیهوش ومجروح را در بغلش گرفته بود از چاه بیرون آمدند.

دخترک را با بدنی مجروح به نزدیکترین بیمارستان بردند...او در موقع سقوط سرش به جائی خورده بود وشکسته بود وهمچنین یک پا ویک دستش هم شکسته بود واو در حدود یکماهی هم در بیمارستان بستری بود در این مدت سروان اوارش هم بیکار نبود ودنبال قضیه را گرفته وفهمید که آندو از پرورش گاه فرار کرده بودند...و او را تحویل پرورشگاه داده بود.

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، وحشتناک، ترسناک، جاده، تصادف،  

تاریخ : چهارشنبه 23 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت سوم

همسر خانوم ماریا(مارتین) هم از راه رسید وروبه همه سلام و احوالپرسی کرد ،در همین موقع دوقلوها هم سر رسیدند وبا شور وهیجان بسیار به آغوش پدر پریدند وصورتش را بوسه باران کردند...  دوقلوها 5 ساله بودند؛همۀ خانواده دور میز ناهار جمع شدند ومشغول خوردن غذایشان شدند و بعد از اتمام غذا آقای مارتین پسرک را به همراه خود به سالن پذیرائی برد وچند کلمه ای با او صحبت کرد؛وبه او گفت:اینجوری که نمیشه همه اش بهت بگیم پسر جون البته اگر ناراحت نمیشوی میخواهیم یه اسمی برات انتخاب کنیمالبته با میل خودت...حالا بگو ببینم از چه اسمی خوشت میآید؟...ما هم به همون اسم صدات میکنیم .

پسرک کمی فکر کردو گفت: به نظرم ادگارد...همه اش فکر میکنم این اسم برام آشناست...حالا کجا شنیدم اصلاً یادم نمی یاد؟!...

***

چند هفته ای گذشت و آنها به ادگارد عادت کرده بودند واونو جزءی از خانوادۀ شان می دانستند وهرکجا که میخواستند بروند او را هم با خودشان میبردند مثل(پارک ،سینما،بازار،مسافرتها و...)

یکروز موقعی که ادگارد مشغول بازی با دو قلوها بود ناگهان دخترک (آدلا)پایش به چیزی گیر کرد وبه زمین خورد وادگارد چون از آنها بزرگتر بود احساس مسئولیت میکرد،سریع بطرف آدلا رفت و او را از زمین بلندش کرد ولباسهایش که خاکی شده بود تکانی داد ودید که دست وپای دخترک کمی زخمی شده وگریه میکند...ادگارد رفت  و از خانوم کتی کیف کمکهای اولیه را گرفت و به پیش آدلا برگشت ...وپنبه والکل طبی را از آن درآورد وزخمهای دخترک را شستشو داد وفوت میکرد که دخترک اذیت نشود و جای زخمها را پانسمان کرد ودست نوازشی بر سر او کشید ورفت که از خانوم کتی 2 تا آب نبات بگیرد ویکی را به آدلا وآن یکی را به ادوارد داد ودخترک کمی آروم گرفت.

ولی این اتفاق باعث شد جرقه ای در مغز ادگارد بزند وصحنه ای مثل فیلمی سیاه ومبهومی جلوی چشمش پدیدار شود وسرش بدرد آمد وفریادی از ته دل کشید ودوقلوها که از اینکار او به وحشت افتاده بودند سریع به پیش پرستار رفتند وماجرا را برای پرستار تعریف کردند وگفتند که: ادگارد یهو داد زد انگار دیونه شده زود بیایید تا خودشو نکشته ...

پرستار هم سریع به پیش ادگارد رفت وفهمید که این حالتها مربوط به آن میشود که چیزی را به یاد آورده ؛بنابراین داروی آرام بخشی به او تزریق کرد وادگارد کمی آرام شد ودر رختخواب خودش به خواب فرو رفت.

وقتی ادگارد بیدار شد پرستار را بالای سر خود دید واز او پرسید چی شده؟!...

پرستار:بهت تبریک میگم این یه نمونه از حالتهائی است که ممکن بهت کمک کنه که گذشته ات را به خاطر بیاری...البته اولش بصورت یک تصویر مبهومی به نظرت میاد ...ولی به مرور زمان آن تصویرها واضح تر خواهد شد ...گفتم که جای هیچ نگرانی نیست.


طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، شب، جاده، کوچه، بچه،  

تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت دوم

لحظه ای بعد از صبحانه همانطور که پسرک در اتاقش قدم میزد به طرف پنجره رفت وپرده ها رو کنار زد وبه منظرۀ بیرون (حیاط) نگاهی انداخت...محوطۀ گل کاری شده با درختانی که شکوفه های صورتی زده بود بسیار زیبا وتماشائی بود؛در همان موقع خانوم زیباو جوانی را دید که مشغول بازی با دو فرزندش بود ...به نام های آدلا و ادوارد ...چون هر توپی که به طرفشان می انداخت میگفت:بیا ادوارد توپو بگیر... بعد به آن یکی توپ را میداد و میگفت:حالا نوبت تو آدلا ...بگیرش...بعدش هم میگفت:بچه ها مواظب خودتون باشید کمی آرومتر...نیافتید زمین ...خیلی مراقب همدیگه باشید.

بعد از تمام شدن بازی اندو را بغل کرد وبه داخل سالن برد.

آن خانوم جوان زن راننده وآندوهم بچه هایش بودند...آندو بچه یکی پسر ودیگری دختر بود که هم سن وسال به نظر میرسیدند ...وقیافه هایشان کمی به هم شبیه بود انگار که دو قلو باشند...ولی با این تفاوت که موهای یکی از آنها(دختر)بلوند روشن وبا چشمهای آبی روشن وقامتی بلند ولاغر وآن دیگری(پسر)بلوند تیره وبا چشمهای آبی تیره وقامتی کوتاه وچاق...بود.

بعد از لحظه ای پسرک حوصله اش سر رفت  ودر اتاقش را آرام و آهسته باز کرد ویواشکی به بیرون نگاهی انداخت...هیچکس در راهرو نبود...آرامو بیصدا وپاورچین،پاورچین آمد بیرون وآهسته،آهسته بطرف پله ها آمد وبه پائین نگاهی کرد باز هیچکسی را ندید... آرام ، آرام از پله ها پائین آمد به وسط پله ها که رسید همان خانوم جوان (مادر بچه ها) را دید که به مستخدمۀ خود گفت:کتی لطفاً بچه هارو به حمام ببر کمی کثیف شده اند...راستی به جانی هم بگو هرچه زودتر میز ناهارو آماده کنه...الآنست که مهمون کوچولو مون هم پیداش بشه.

بعد از تموم شدن حرفش رویش را به آنطرف که پسرک روی پله ها خشکش زده بود افتاد وگفت: بیا نگفتم مهمون کوچولو مون هم اومد؛

بعد رو کرد به پسرک وگفت:خیلی خوش آمدید...چرا اونجا ایستاده ای ؟!... بیا پائین عزیزکم نترس...کسی بهت آسیبی نمی رسونه ...بیا پسر خوب.

بعد دستش را به طرف پسرک دراز کرد واشاره کرد که بیاید پائین... او هم آرام،آرام از پله ها پائین آمد وبطرف خانوم رفت وبا او دست داد وخوشو بشی کرد.

خانوم:ماریا دوئین هستم...اسم تو چیه؟.الآن که حالت بهتر اینطور نیست؟!...

پسر:سلام خانوم...ماریا دوئین...من به خانوم پرستار هم گفتم که اسمم رو بخاطر نمی یارم...ممنون خوبم شما چطورید؟.

ماریا :اوه چه پسر مودبی...تو خیلی جنتلمنی ...مثل اونا هم حرف میزنی.

پسر:ممنون خانوم...ببخشید که مزاحم شما شدم همه چی رو پرستار برام تعریف کرد...ولی واقعاً متأ سفم هیچی از گذشته یادم نمی یاد...حتی نمیدونم اسمم چیه؟!...یا اینکه خانواده ای یا کس وکاری دارم یا نه؟!.

پسر با خجالت سرش را به زیر انداخت وچیزی نمانده بود که اشک در چشمانش حلقه بزند که زود خانوم ماریا بدادش رسید واو را دلداری داد و گفت:ناراحت نشو پسرم این یک امر طبیعی هست که ممکن برای همه پیش بیاد اصلاً خودتو ناراحت نکن...دکتر هم به ما گفت به مرور زمان یواش،یواش حافظه اش بر میگرده وبزودی میتونی همچی رو به یاد بیاوری...ما هم تلاش خودمونو میکنیم که خانواده ات را پیدا کنیم.


ادامه ماجرا را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، خیابان، ماشین، تصادف، سریال، سریالی،  

تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1398 | 07:14 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

(قسمت اول)

صبح شده بود ولی هنوز پلکهایش سنگین بود وبا نور کمی که از گوشۀ پرده به صورتش تابیده بود...بالاخره باهر زحمتی بود چشمهایش را باز کرد؛وقتی به اطرافش خوب نگاه کرد احساس کرد

توی یه جای نا آشناهست...ولی با اینحال اتاقی که در آنجا بسر میبرد

با رنگ آبی آسمانی وستاره ها وماه درخشانش که روی دیوار روبرو  نقاشی شده بود ...فضای زیبائی را برای آدم تداعی میکرد؛تا به حال همچین منظره ای را تو عمرش تجربه نکرده بود...بعد به پرده نگاهی

کرد با اینکه خیلی ساده بود ولی رنگش خیلی زیبا بود رنگش آبی روشن وخیلی براق ...گوشۀ اتاق یک آباژور بلند دیده میشد که هنوز روشن بود...طرف دیگراتاق یک صندلی ومیز تحریر که رویش چند کتاب ودفتر ویک جا قلمی زیبای منبت کاری شده با ظرف جوهردانش

به چشم میخورد.

از روی تختش نیم خیز شد وخواست که بلند شود که ناگهان صدای در اتاق با قژ،قژی باز شد...ویک خانوم جوانی که از لباسش پیدا بود که پرستار هست ولی اونجا که شبیه بیمارستان نبود؟!...پس اوآنجا چیکار میکرد؟!...

پرستار در حالی که یک سینی صبحانه دردستش بود وارد اتاق او شد؛

وبه طرف او آمد وگفت:سلام صبح بخیر...خوب خوابیدی؟حال پسر کوچولومون چطور؟

پسربا این حرف کمی تعجب کرد مگه او چش شده بود؟!...چرا از شب قبل چیزی یادش نمیاد؟!.

پسر:سلام صبح شما هم بخیر...من خوبم ...تازه اش هم من دیگه کوچیک نیستم بزرگ شدم...الان هم 12 سالم...ولی اینجا کجاست؟!...

من اینجا چیکار میکنم؟!...اصلاً اسمم چیه؟!...پاک گیج شدم...شما کی هستین؟!...هیچی یادم نمیاد.

پسر با ناراحتی بسیار دستهایش را برد دم چشمهایش وشروع کرد به گریه کردن.

پرستار سینی رو روی تخت کنار دست پسر گذاشت ودستاهای پسر را کنار کشید و گفت:ای وای ...این دیگه چه کاری؟...مگه تو نگفتی که دیگه کوچیک نیستی وبزرگ شدی؟...

پسرکمی که آرومتر شده بود با دستهایش اشکهایش را پاک کرد وگفت:پس من اینجا چیکار میکنم ؟!...اینجا برام خیلی ناآشناست...تو کی هستی؟...

پرستار:صبر کن یکی ،یکی به تموم سوالاتت جواب میدم...کمی آروم باش تا برات تعریف کنم.

تو حدود یکماه پیش با یک ماشینی تصادف میکنی وراننده وزنش که داشتند به جائی میرفتند با ماشین اونا تصادف کردی واونا هم سریع تو رو به بیمارستان ما میآورند؛آنموقع وضعیتت خیلی وخیم بود و تو اون یکماهی که تو بیمارستان ما بود تو حالت کما فرو رفتی... واین بنده خداها(راننده وزنش)مدام بالای سرت بودند وخیلی نگرانت بودند ...وراننده هم همون موقعها به رسانه ها در بارۀ تو اطلاعاتی داده بود

ومیخواست ببیند تو کسو کاری داری یا نه؟...حالا راستشو بگو آیا تو پدرو مادری داری یا نه؟...

پسر:گفتم که من هیچی از گذشته ام یادم نمیاد...حتی نمیدونم که کی هستم؟!...

پرستار خیلی خوب ناراحت نباش مشکلی نیست ...این فراموشی موقت هست ...وهمیشه برای بعضی از بیمارانی که از تو کما در میآیند پیش میاد این طبیعی ...بهت قول میدم بعد از گذشت زمان کم،کم بخاطر خواهی آورد...البته اگه به حرفهای منو آقای دکتر وهمینطورخانوادۀ فعلیت که همان راننده وزنش هست گوش بدهی هیچ مشکلی پیدا نمیکنی... تازه باید همیشه سر وقت هم غذاتو بخوری وهم داروهاتو...

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جاده، شب، وحشت، دهشت، بچه،  

تاریخ : شنبه 19 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

ماشین نو دردسر نو

همانطور که قبلاً به اطلاعتون رسوندم به لطف آقا ابراهیم (که تو محل به آقا ابرام معروف بود) همیشه تو کوچه ما اتفاقهای جور واجوری پیش میومد؛ یکروزآقا ابرام تو قهوه خونۀ محل با دوستاش نشسته بود وداشت چای می خورد ومشغول قلیون چاق کردن بود ویهو بهش خبر رسید که:چه نشستی که تومحل 2 تا از همسایه ها به جون هم افتادند ...اونم سر اینکه کی ماشینشو دم در خونه شون بذاره...چون تو محلۀ ما هرکی واسه خودش ماشین داره وهمه بدون استثناء...چون تو خونه شون پارکینگ ندارند دم درخونه شون میذارند وچون ایندو توی خونۀ 2 طبقه زندگی میکنند براشون مشکل پیش اومده ؛ یکی از آنها آقا نعمت هست که به تازگی ماشین خریده ودومی آقا اسماعیل که 4 سالی هست که ماشین داره وتا به حال هم مشکلی با همسایه هایش نداشته... البته هردو مستاجر هستند وصاحب خونه هم بالا سرشون نیست یعنی صاحب خونه در بالای شهر زندگی میکند وای خونه رو 2 سال یکبار به مستاجرهای جورواجور اجاره میدهد...خلاصه که ایندو تا قبل از اینکه یکیشون ماشیندار بشه باهم به خوبی رفتارمیکردند...با آمدن آقا ابرام همۀ همسایه ها که برای دیدنو سوا کردن آندو آمده بودند؛کنار رفتند وهمه ساکت شدند ومنتظر تصمیم آقا ابرام شدند که ببینند او چه نظری میدهد؟...آقا ابرام هم (نگذاشتو نه برداشت)گفت: چه خبرتونه محله رو( گذاشتین رو سرتون) دو تا آدم گنده خجالت نمیکشید سر جا کردن ماشین به جون هم افتادین ؟!...یکم واسه همدیگه احترام قائل بشید مثل(سگ وگربه به پرو پاچۀ هم پیچیدید)خب کوچه به این بزرگی یکی عقب وایسه ویکیتون هم جلو قشنگ دوتا ماشین هم اینجا جا میشه  مگه فرقی هم میکنه؟...آقا نعمت که تازه ماشین خریده بود گفت:آخه من زودتر از سرکارمیام خونه پس باید من جلوتروایسم وتازش هم باید مواظبش باشم که کسی روش خط نندازه ویا ندزدنش و...ومدام از پنجرۀ طبقۀ بالا خودمواهل وعیال باید چند دقیقه یکبار مواظبش باشیم...ولی اگه عقبتر پارکش کنم چه جوری ازاین پنجره که جلوش طوری خورده سرمونو بیاریم بیرون اینجوری که دید نداره...ولی اگه روبروی در باشه بهتر...و اگه اتفاقی هم بیافته زود متوجه میشیمو به دادماشین می رسیم...بد میگم آقایون اهل محل؟...همه هم حرفشو تائید کردند ولی آقا اسماعیل (گوشش بدهکار این نبود)و مدام (جواب سر بالا می داد که:نخیر اینطور نیست اگه ماشین من عقب وایسه برای همسایه ها مزاحمت ایجاد میشه...چون اون بنده خداها ماشینشونو کجا بذارند دیگه جلوی در خونه شون که نمی تونند بذارندباید عقبتر وایسند وهمینطوری تا ته کوچه ادامه پیدا میکنه وکوچه که تموم بشه یهو میبینند ماشینشون وسط خیابون ...وهمینطور که داشت نطق میکرد دستشو به زمین کوبید وگفت:اینجا جای منه وهمسایه ها هم شاهدند...آقا نعمت گفت:چیه مگه اینجارو خریدی؟...یا سندشو به اسمت زدند؟...اگه مردی بیا سندشو بهم نشون بده... خلاصه که دعوا بالا گرفت وکتک و کتک کاری بین آنها در گرفت وآقا ابرام وبقیه همسایه ها آمدند وبه وساطت آنها دعوا فیصله پیدا کرد ...بداین صورت که یکروز آقا نعمت ماشینش را جلو در خونه نگه دارد وروز دیگه آقا اسماعیل... واینطوری شد که همه راضی شدند وهمه چی ختم به خیر شد؛امیدوارم که فردا پس فردا بچه های همسایه ها که بزرگتر شدند نخواهند هر کدامشان ماشینی بخرند چون دیگر تو محله(جای سوزن انداختن هم نخواهد بود )چون همین الآنش هم با اینکه کوچه بزرگ است بازم جا کم میارند چه برسد به یک ماشین دیگه که بخواهد به آنها اضافه شود؛ مگر اینکه بخواهند وسط کوچه هم پارک کنند وآنوقت است که دیگر برای رفت وآمد ما هم جای نمونه وباید از لا به لای ماشینها حرکت کنیم...خدا کنه که اینجوری نشود وگرنه(شیر توشیر میشه) وآنموقع هست که همسایه ها به جان یکدیگر بیافتند واگر شهردار هم بیاد نمیتونه اونارو جمعشون کنه ومدام دعوا وسر وصدا به پا میشه خدا بدادمون برسه امیدوارم که اینجوری نشه.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، سریالی، لات، لوتی، ماشین، جا، پارک،  

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

مست آخر شب

یادم میاد آنموقع که بچه تربودم تومحلۀ ما همیشه اتفاقهای جورواجوری میافتاد حالا یا گریه دار ویا خنده دار ...الآن میخوام یکی از آنها را برایتان تعریف کنم.

تو خانوادۀ ما عادت بر این بود که یا به مهمانی برویم ویا مهمان به خونه امان بیاید وما هم تو عالم بچه گی چقدرازاین بابت خوشحال بودیم...ولی دریغ ازاینکه ممکن پدرو مادرمون به خرج یا زحمت بیافتند؛اصلاً برای ما بچه ها زیاد هم مهم نبود...شاید برای خود بزرگترها هم مهم نبوده وباین دیدو بازدیدهای ماهی یکباردچارمشکل هم نمی شدند وگرنه به اینکار تن در نمی دادند...بهتر دیگه بقول معروف (روده درازی) نکنم وسخن کوتاه کنم.

یکروز ما به خانۀ دائی بزرگم دعوت بودیم وطبق معمول مهمانیمان تا شب طول کشید وهمه خسته وکوفته به خونه برگشتیم وتازه آماده شده بودیم که به رختخواب برویم که یکهو سرو صدائی از تو کوچه شنیدیم این صدای ابراهیم آقا  لات محلۀ مان بود...البته او بیخودو بی جهت دادو فریاد راه نمی انداخت...آنهم آنوقت شب که ساعت از 30 :12 دقیقه هم گذشته بود...مادرم سریع از جاش بلند شد وبه طرف پنجره رفت وسرشوازآن (پنجره) بیرون کرد تا ببیند این دادوغالی که به پا شده برای چیست؟!...ما بچه ها وهمینطور پدرم که نای حرکت کردن وبلند شدن از جامونو نداشتیم به مادرگفتیم :چه خبر؟چی شده؟...مادر هم مثل گزارشگرهای رادیو تلویزیون جریان رو برامون تعریف کرد که: وای نمی دونید چی شده؟!...دوتا مرد مست دست در گردن هم انداختند وشادو خوشحال وتلو،تلوخورون دارند از تو کوچه رد میشند وصداشونو انداختند تو گلوشونو دارند آواز می خونند...مرد مست اولی:مستمو شنگولم...حال خوشی دارم ... ابرام آقا(ابراهیم):مرتیکیه مست...قربون عمه ات بری...آخه مستی هم پز دادن داره؟!...الآن میام بهت حالی میکنم مستیو... مرد مست:پاهام چرا اینقدر کجو راست میشه؟... ابرام آقا:مرتیکه وقتی اومدم پایین وبا چماق زدم روی قلم پات اونوقت درست میشه ...همونجا وایسا که اومدم به خدمتت برسم... مرد مست:عشقم کشیده اینجوری باشم... ابرام آقا:غلط کردی همچین بابای عشقتو بیارم جلوی چشات که به یابو بگی طوطی...مرد مست:این چرخ وفلک این نامرووت... ابرام آقا:همچین چرخ وفلکتو بشکونم که صد دور، دورخودت بچرخی که نتونی راه خونتو پیدا کنی...مرد مست دومی:دل کباب ...جیگر کباب...ابرام آقا اومد دم در با چماقی که در دست داشت بطرف آنها رفت وگفت: تو دیگه چی میگی ذبرتی...حتماً تو هم هوس کباب کردی ...الآن یه کبابی بهتون بدم تا به حال خر تو عمرش نخورده باشه. وشروع کرد به زدن آندو بنده خدا واوناهم( 2 پا داشتند و2 پای دیگرهم قرض کردند)و د فرار...الآن هم دیگه توکوچه خبری نیست.ابرام آقا هم به خونه شون برگشت و(شهر در امنو امان هست).    




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: ماجرا، داستان، سریالی، مست، لات، کتک، فردین،  

تاریخ : شنبه 29 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت هفتم

(خاله خان باجی)

قسمت هشتم

صبح شدو با سروصدای مادر وخواهرم از خواب بیدارشدم چشمهایم را مالیدم هنوزهوا روشن نشده بود از مادرم پرسیدم؟!...چی شده؟...هنوز که صبح نشده؛مادرم گفت:اولاً کو سلامت؟گشنه ات بود خوردیش!!...دوماً (خواب باشی خیرت) الآن ساعت 8 صبح ... هوا ابری ...همیشه این ساعتا خورشید وسط آسمون...امروز از شانس بد ما هوا گرفته...پاشو زودتر یه آبی به صورتت بزن وبیا به ما کمک کن ...امروز اون یکی خواستگار میاد منم گفتم:اولاً... سلام صبح بخیییر ایران...دوماً...حالا کو تا عصر...سوماً...دیروز که همۀ کارارو کردیم...فقط یه پیش دستی ها وکاردو چنگالا مونده که اونم دیشب خودتون خشکش کردین و...الآن میرم میارمشون میزارم روی میز... مادرم گفت:نمیخواد زحمت بکشی خودم همون دیشب موقعی که تو خوابیدی آوردمش روی میز گذاشتم ...دیگه هم با من کلکل نکن پاشو که خیلی کار داریم ...باید دوباره اتاقارو جارو کنید ودوباره گردگیری کنید...نمیخوام پشت سرم حرف باشه که فلانی چقدر خونه اش (ریختو واریخته بود) و...اینجوری نمیشه همه باید با هم دست بکار بشیم(کار از محکم کاری عیب نمی کنه) هرچه تمیزتر بهتر...یاالله زود باشین.فایده نداشت دیگه نمیشد با مادر جرو بحث کرد پاشدمو تشکمو جمع کردمو بردم گذاشتم تو کمد دیواری...صبحونه خورده،نخورده...دست به کار شدم همل کارهارو با کمک خواهرم در عرض یک ساعت تمامش کردیم وخسته وکوفته روی زمین ولو شدیم ...مادرم گفت:چیه (مگه کوه کندین)؟!...پاشین ،پاشین هنوز تو آشپزخونه این همه کار مونده شما دارین استراحت میکنین؟!...منم که از حرف مادرم خیلی عصبانی شده بودم تو دلم گفتم:آخه آبجی حالا وقت شوهر کردن بود؟!...بعد از حرفم پشیمون شدم وپیش خودم گفتم:آخه این بنده خدا چیکار کنه...تقصیر اون نیست که همۀ دخترا به  این سن که میرسند باید ازدواج کنندو...تازه بعدش هم نوبت منه ... کارهای آشپزخونه هم که تموم شد فقط نیم ساعت بیشتر طول نکشید. عصرشدو خواستگارا پیداشون شد وما بچه ها هم رفتیم تو اتاق دیگه ...چند ساعتی هم طول نکشیده بود که آنها هم رفتند...مادرم از خواهرم دوباره سوال کرد واو هم در جوابش گفت:باید فکر کنم...اون دیروزیه هم خودش وهم اخلاقش وهمینطور طرز حرف زدنش بد نبود...ولی با یکی دو جلسه حرف زدن که نمیشه طرفو شناخت...والا این یکی هم خودش وهم اخلاقش وهم طرز حرف زدنشو خوشم اومد خیلی با ادب ...ولی همنطور که گفتم بازم معلوم نمیکنه...مادرم گفت:مگه کفشو لباسه که موندی کدومشو بخوای؟!...موضوع یه عمر زندگی ها!!...منم گفتم:مامان داره راست میگه...مگه میخوای امتحان کنکور بدی؟!...ای بابا یکیشو انتخاب کن بره پی کارش دیگه...تازه هر کدوموکه نخواستی میاد خواستگاری من...نترس رو دست ننه اش باد نمیکنه.مادرم زیر چشمی به منچشم غره ای رفت وبه طرفم آمد ویک کشیدۀ جانانه ای به صورتم زد که تا چند دقیقه ای گوشم سوت کشید و منم خجالت زده وبا چشمی گریان بطرف اتاقم رفتم.بعد صدای مادرم را شنیدم که میگفت:این (دم بریده هم برای ما دم در آورده)...هرچی هیچی بهش نمیگم برای من پرو بازی در میاره...ورپریدرو نیگا!!...خلاصه آنروز برای همه بخیر گذشت...بجز من. 

قسمت نهم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: خاله، خان، باجی، داستان، سریالی، خواستگاری، ازدواج،  

تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت ششم

(خاله خان باجی)

قسمت هفتم

یک هفته ای ازآن مهمانی آش نذری پزون گذشته بود که یکروز اشرف خانوم وزری خانوم تو کوچه مشغول صحبت کردن بودند که مادرم که داشت از بازاربه خانه برمیگشت آنها را دید وسلام و احوالپرسی کرد وراهشو گرفت که برود ...که زری خانوم واشرف خانوم او را صدا کردند وبعد از کلی حرف زدن با مادرم...بالاخره موضوع خواستگاری رو پیش کشیدند...اول مادرم از حرف آنها کمی جا خورد وگفت:والا چی بگم؟!...قدمتون به روی چشم...هروقت خواستین تشریف بیاورید...آنها هم تشکری کردند ومادرم از آنها خداحافظی کرد وبا عجله به طرف خانه آمد و وقتی وارد خانه شد سریع بطرف تلفن رفت وبا خاله صدیقه تماس گرفت و او را هم در جریان گذاشت که:آره آبجی دیدی چی شد؟!...قراره این پنج شنبه زری خانوم وشوهرش وپسرش بیان خواستگاری دختر بزرگه...وفرداش هم اشرف خانوم وشوهرش وپسرش بیان(جمعه)...حالا معلوم هم نیست که قرعه به کی بیافته و شاید هم ... دختر جواب رد به هردوتاشون بده فعلاً هیچی مشخص نیست!!... روز پنج شنبه از صبح زود در خانۀ ما ول،وله ای به پا بود که(نگو ونپرس)...همه بدون استثناء مثل سرباز خونه به صف شدیم وآماده به خدمت مادرمان بودیم وهر دستوری که میداد باید به آن عمل میکردیم ...وخلاصه همه در تکاپو بودیم ؛بطور مثال خواهر بزرگه اتاقهارو جارو میکرد منم در حال شستن میوه ها بودم و خواهر کوچکترازمن هم در حال گردگیری بود ...مادرم هم یه سرش به غذا پختن بود ویه سرش هم میآمد وپیش دستیهای چینی وکاردو چنگالهارو از کمد در میآورد وروی میزمیگذاشت ودوباره به آشپزخونه میرفت تا یه سری به غذاش بزنه...آنروز پدرم زودتر به خانه آمد البته بقیۀ روزها از ساعت 7 صبح به اداره میرفت وتا ساعت 10 شب سر کار بود و فقط پنج شنبه ها ساعت 1 ظهربه خانه میآمد ولی آنروز ساعت 12 به خانه آمد آنهم برای کمک کردن به ما...البتهچه عرض کنم بیشتر برای دستور دادن آمده بود ...ومدام میگفت:فلانی ،فلان کارو بکن ویا...فلانی ،فلان کارو کردی؟و...فلان ،فلان شده ...فلان چیزو که بهت گفتم بیار آوردی؟!...خلاصه که هرکی یه کاری میکرد...نمیدونم چرا اینا انقدر هول شدن مگه میخواد پادشاهی با پسرش برای ضیافت به خانۀ حقیرما بیاد ...فوقش یه آدم معمولی مثل خود ماست دیگه...انقد بیاو برو نداره که...خالصه عصر شدو مهمانها آمدند(خواستگارها)طبق معمول ما بچه هارو هم فرستادند تو یه اتاق دیگه(پی نخود سیاه)...وبعد از چندساعتی که گذشت معلوم نشد چی شد؟!...واز رفتن آنها مادرم رو به خواهرم کردو گفت:نظرت چیه؟!...پسر خوبی بود یا نه؟!...البته درسته که از اونا برای جواب یک هفته وقت گرفتیم ...بازم فکراتو بکنو جواب بده ...خواهرم با خجالت سرش را بهزیر انداخت وگفت: والا چی بگم؟!...بذارین فردا هم اون یکی بیاد...بعد تصمیم بگیرم که چی باید بگم.

قسمت هشتم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، خواستگار، خواستگاری،  

تاریخ : چهارشنبه 5 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت پنجم

(خاله خان باجی)

قسمت ششم

یکروز مادرم وخاله صدیقه نذر آش داشتند وتصمیم گرفتند هردوبا هم آش بپزند وبه همسایه ها بدهند ...وقتی همسایه ها خبردار شدند برای کمک به خانۀ ما آمدند؛یکی نخود،دیگریلوبیا وآن یکی عدس پاک میکردند وچند نفر دیگر هم مشغول سبزی پاک کردن شدند وهرکی یه گوشۀ کار رو میگرفت...وخلاصه همه مشغول کارهای پخت آش شدند ودر حالی که به همدیگر کمک میکردند یکی از خانومها مدام به خواهر بزرگترم نگاه میکرد ودربارۀ او حرفهائی به بغل دستیش میگفت وآن یکی زیر چشمی خواهرم را میپائید وخندۀ ریزی میکرد؛ کمی به آنها نزدیک شدم ... گوش وایسادم ومتوجه شدم که از خواهرم برای کار کردنش تعریف میکنند منم که کمی حسودیم شده بود رفتم برای آنها چای آوردم واز منم تشکری کردند اونم بخاطر اینکه دلم نگیر...منم فهمیدم بچه که نبودم بعد از کلی گوش کردن به حرفهایشان تازه متوجۀ منظورشان شدم ...آنها هر کدام چشمشان خواهرم را گرفته بود و او را برای پسرخودشون میخواستند.منم زود رفتم موضوع را به خواهرم گفتم:آبجی مواظب خودت باش (از فردا خواستگارات پاشنۀ در رو از جاش میکنند)...(این خط واین نشون)...(ببین اینو کی بهت گفتم) خواهرم هم بهم اخمی کرد وزود از آنجا رفت به اتاق خودش ودر را   هم پشت سرش قفل کردوتا آنها از خانه نرفتند ازاتاقش بیرون نیامد...و منم جریانو به مادرم گفتم واو هم به خاله صدیقه گفت...و خاله هم گفت: خدا را چه دیدی شاید بختش باز شده...به دلت بد راه نده...انشاالله که عاقبت بخیر شود...اگه پسر زری خانومو،پسر اشرفو بگی ...که مشکلی نیست خودت هم اونا رو خوب میشناسی !!...اونا خیلی هم نجیب وسر بزیر وچشم پاک هستند...حالا قسمت به کی بیافته خدا عالمه...

قسمت هفتم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، آش، نذری،  

تاریخ : سه شنبه 4 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic