کوچه محله ی ما

قسمت چهاردهم

کوچه محله ما

زندگی آنها با خوبی وخوشی شروع شد وهمانطور که آن دو

جوان گفته بودند بعد از دو سال در شرکت پدرشان شروع به کار کردند.

دراین مدت بیتا وبهاره هم مدرکشان را گرفتند وآنها هم در یک

شرکت خصوصی مشغول به کار شدند.

منهم که لیسانس پزشکی ام را گرفتم ودر حال حاضر26سالمه و ازدواج هم نکرده ام وپدر خوانده ام هم برایم یک مطب شخصی گرفت وهنوز هم دارم درسم را ادامه میدهم در همان رشته(مغز واعصاب)(فوق لیسانس)بنابراین صبح ها را درس میخوانم وعصرها در مطب خود هستم .خدا راشکر بیمارانم هم کم هستند.

حتما پیش خود میگویید این دیگه چه وضعیشه،اگر هر کس دیگری بود میگفت:خدا کنه مریض هام زیاد بشوند تامن بتوانم کسب درآمد کنم.

ولی من هدفم اینه که می خواهم به مردم جامعه ام که به من نیاز دارند کمکی کرده باشم تا سلامتی شان را بدست آورند.درست که درآمدم کم میشود  ولی ارزش اینو داره که ببینم مردمم در سلامت کامل بسر میبرند؛چون هر چی که باشه ما دکترها اولش قسم پزشکی میخوریم که جز به سلامت مردم به منفعت خودمون

فکر نکنیم ولی متاسفانه هنوز هستند کسانی که به نفع خودشان عمل میکنند این کار از انسانیت بدوره امیدوارم روزی برسه که

که پزشکان ما به این نتیجه برسند که اولین کارشان این باشد که جان مردم برایشان با ارزش بشود.

همانطور که جامعۀ مان درحال پیشرفت وترقی است وپیش بسوی تکنولوژی میرود والبته برای اینکه از تکنولوژی بالایی

برخوردار باشیم باید از خیلی چیزها چشم پوشی کرد مثلا اگر میخواهیم هوا وآب سالمی داشته باشیم باید خیلی چیزها را رعایت کنیم...مثلا همین کارخانه ها و دود همین ماشینها و

هزاران وسائلی  که باعث آلودگی هوا میشود واین هروز در جامعۀ ما رو به افزایش است وهمین امر روی اعصاب وروان

همۀ ما تاثیر میگذارد واین باعث تاسف است.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، کوچه، محله، ما، جوان،  

تاریخ : پنجشنبه 12 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت سیزدهم

کوچه محله ما

6سالی از این موضوع میگذشت والان من 24ساله وبیتا وبهاره

هم20ساله هستند .البته این دو خواهرم از 17سالگی خواستگارهای زیادی داشتند وهیچ کدامشان راقبول نمی کردند

وبه قول معروف ایرادهای بنی اسرائیلی میگرفتند.منهم از خدام بود که آنها به این زودیها شوهر نکنند.

تا اینکه یک روز دو خواستگار که هر دو نفرشان باهم برادر دوقلو بودند همزمان در یک روز به خواستگاری دو خواهرام آمدند؛وآنها هم زود قبول کردند ،ولی برایم خیلی تعجب آور وسخت بود که این دو نفررا بپذیرم البته فاصلۀ سنیشان نسبت

به خواهرام 4سال بود یعنی هم سن خودم (24) ساله بودند.

ولی نگرانی من این نبود بلکه به خاطربیکاری واینکه دانشجو هم بودند ودرهمان  دانشگاهی بودند که خواهرام درس میخواندند

من تو این فکر بودم که آنها چطوری میخواهند به درسشون ادامه بدهند اینا تو خرج یومیۀ خودشون هم مونده بودند پس چطوری می خواستند از خرج یه زندگی برآیند.

در صورتی که گفته بودند که هر کدامشان مستقلا برای خودشان یک خانه ویک ماشین دارند،وتا مدتی خرج شان با پدرشان است

اینطور که می گفتند پدرشان تاجر بزرگی است ومدام به شهرها

وکشورهای بسیاری سفر میکند وکلی ثروت دارند؛ البته من آدمی نبودم که خواهرامو به ثروت آنها بفروشم ولی چه کنم که آنها (بیتاوبهاره)به آن دو جوان دل بسته بودند وکاریش هم نمی شه کرد؛آنها گفته بودند که بعداز فارغل التحصیلشان وگرفتن مدرک به شرکت پدرشان خواهند رفت ومشغول کار خواهند شد وادامه تحصیلشان حداقل 2سال طول میکشد؛وهمین امر مرا نگران میکرد که بعد از ازدواجشان دو خواهرم باید از پدر شوهرشان خرجی بگیرند واین برای من خیلی زور داشت.

خواهرانی که من وپدر خوانده ام وهمچنین مادر خوانده ام مخارج زندگیشان را تامین میکردیم حالا باید برای خرج خود التماس یه غریبه را بکنند؛ولی به نظر ما این خوشایند نبود.

ولی خواهرام از این بابت مشکلی نداشتند وماهم به ناچار به ازدواج آنها تن در دادیم وعروسی مفصلی گرفتیم وآنها هم سنگ تمام گذاشتند وکلی تو خرج عروسی به ما کمک کردند در صورتی که هیچ احتیاجی به این کار نبود ولی آنها وظیفۀ خودشون میدونستند که این کار را بکنند.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت سوم

زهره امراه نژاد

بنظر من بچۀ اول بودن خیلی درد سر داره آخه من 9 سالمه ودو خواهر دو قلوم 5 ساله هستند وکاری از دستشان بر نمی آید ومعمولاً همۀ کارهای اونا می افته گردن من ؛ مثلاً تمیز کردن اتاقشون و....فقط اونا جزء نق زدن ومسخره کردن من چیز دیگه ای بلد نیستن ومن هم چاره ای جزء گذشت کردن از خطا هایشان نداشتم ؛آخه اونا وقتی کار بد میکردن آنقدر مظلومانه به طرف نگاه میکردن که آدم دلش به رحم میومدو اونا رو میبخشید.

***

یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم،طبق معمول زنگ در رافشار دادم بعد از کمی معطلی در باز شد با دیدن خاله ام تعجب کردم گفتم: سلام شما اینجا چیکار میکنید؟!.

دیدم اشک تو چشماش جمع شد وزود برگشت تا من اشکاشو نبینم و گفت:هیچی بهروز جون چیزی نشده،وزود رفت تو اتاق من هم دنبالش رفتم...مادرم گوشۀ اتاق کز کرده وبه جایی خیره شده بود واشک کوشۀ چشمش خشک شده بود ،گفتم :مامان چی شده چه اتفاقی افتاده؟چرا کسی چیزی به من نمیگه؟چرا ساکتین آخه یکی یه چیزی بگه؟!...مادرم با صدای من بهم نگاه کرد وزد زیر گریه،گریه امونشو بریده بود...من که کاملآ گیج شده بودم به اطرافم نگاه کردم ؛دیدم چند تا از زنهای همسایه آنجا بودن وداشتن به مادر دلداری میدادند و تسلیت گفتند وبعد یکی،یکی خداحافظی کردند ورفتند؛من که خیلی شوکه شده بودم نمی دونستم چیکار باید بکنم؛از پنجره به حیاط نگاه کردم،دیدم پدرم وچندتا از مردهای فامیل ،همسایه ها با هم گرم صحبت بودند؛سریع به حیاط رفتم و موضوع را از پدر پرسیدم اوگفت:

خودت که بهتر میدونی مادر بزرگت دو ماه که بیمارستان بستری بود اون هم به علت سکتۀ قلبی اون همون دیشب ...اونقدر ناراحت بودم دیگه چیزی نمی شنیدم وپاهام شل شدو غش کردم؛ وقتی چشمو باز کردم دیدم تو اتاق خودم هستم ومامانم بالای سرمه وداره آب میپاشه توصورتم...مادرم گفت:

مادر خوبی ...تو که منو نصف جون کردی...من نمیدونم مواظب تو باشم یا به عذا داری مامانم برسم...

یهو به فکر مامان بزرگم افتادم؛یاد صورت خندونش ،مهربونیاش،دلواپسیاش دل سوزیاش....خلاصه هر چی ازش بگم باز کم گفتم .همانطور که قبلآ گفته بودم من بچۀ شری بودم البته برای غریبه ها نه خودی ها ولی با اینحال هر وقت کار بدی ازم سر میزد مامان بزرگم فوری بدادم میرسد و منو از دست پدر و مامانم نجات میداد؛البته نه اینکه پدر ومادرم ظالم باشنا نه اصلاً...فقط یکمکی منو گوش مالی میدادند که اونهم لازم بود وگرنه بقول بزرگترها ((بچه عزیزه ولی تربیتش عزیزتره)).

تو این فکرها بودم که پدرم وارد اتاق شد؛من همانطور بیحال تو تختم دراز کشیده بودم،که پدرم آمد بالای سرم ودست نوازشی روی سرم کشید وگفت:حالت بهتر؟ پاشوپسر به خودت بیا ((مردی گفتن ،زنی گفتن)) غش کردن دیگه چه صیغیه ،با یه خبر بد که آدم پس نمیافته بلا نصبت مردا تو هم واسه خودت مردیا...بالاخره(( این شتریه که در خونۀ هرکی میخوابه ))،

((دیرو زود داره ولی سوختو سوز نداره))خب دیگه کاریش هم نمیشه کرد؛فقط از خدا بخواه که به همۀ ما صبر بده تا این مصیبت رو تحمل کنیم .انشاءالله که حتماً جاش تو بهشته ... وبعدآرام ،آرام شروع کرد به گریه کردن واز اتاق خارج شد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، کوچه، محله، ما، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 1 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش چهاردهم

قسمت آخر

-چند روزی از این ماجرا گذشت وحمید وسپیده بدنبال کارهای سرپرستی پسر سپیده(بابک)بودند بعد از کلی کارهای قانونی بالاخره پسرش را از پرورشگاه تحویل گرفتند،حالا پسر سپیده 5 ساله است ،پسری با موهای بلوند وچشمانی آبی که معلوم بود این وجنات را از کی به ارث برده(سپیده)؛حمید با دیدن پسرک خیلی خوشحال شد وبه قول خودش با نگاه اول مهرش بدلش نشسته همچین که یک لحظه هم او را از آغوشش پایین نمی گذاشت به حدی که سپیده حسودیش می شد ومیگفت:حمید آقا انقدر لوسش نکن ،یکمی هم به من محبت کن تازه اول گوش بود که گوشواره اومد وحمید هم اظهار محبت را بین هردوی آنها رعایت می کرد؛از خودتان می پرسید پس مهلا و

وحید چی شدند؛2 سال بعد از عروسی سپیده وحمید،آنها هم با یکدیگر ازدواج کردند وزندگی خوشی را با هم شروع کردند.امیدوارم که تمام زندگی ها به خوبی وخوشی ختم شود. 




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش دوازدهم

حسن-آبجی خودت که خوب میدونی که من چیزی دربساط ندارم پس چجوری باید شکممو سیرکنم؟!

سپیده-خدا بزرگِ بالاخره یه کاریش میکنیم حالا بیا این هزاری رو بگیر تا ببینم بعد چی میشه...بعد کیفو ازش گرفتم برگشتم پیشه همون خانمه وگفتم:بیا اینم کیف؛ نمی دونین خانوم عجب بچۀ فرضی بود... جونم در اومد تا پیداش کنمو اینو ازش بگیرم...خب ببین چیزی ازش کم نشده...بعد خانومِ زود داخل کیفشو برانداز کردو گفت: نه دخترجون همش کاملِ خدا عمرت بده ...ما گفتیم:چاکریم مادمازل ،وظیفس... ولی اون ول کن ماجرا نبود؛دست کرد توکیفشو پنج تا اسکناس هزاری بهم داد،اول قبول نمی کردم،ولی با اسرار زیاد اوخلاصه قبول کردمو ازش تشکر کردم.

سپیده-چند لحظه بعد از رفتن خانومِ دیدم سرو کله حسن پیداش شد،صداش کردمو پولی که از خانومِ گرفته بودم بهش دادم وگفتم:بیا اینم مزد کار خوب من ،مال تو ولی دیگه سعی کن دزدی نکنی ممکنِ دیگه از این شانسا گیرت نیاد.

مهلا-خب که این طور...ببین اگه ناراحت نمیشی...منو دوستان این همه راه رو نیومدیم که فقط داستان گوش بدیم ...بعد هم بی خیال تو...راه مونو بگیریمو بریم...انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...ازمون اینو نخوای...البته این نظر من تنها نیست ،وروکرد به دوستانش وگفت: اینطور نیست بچه ها؟!؛آنها هم سری به علامت تأیید تکان دادند.

-سپیده با نا باوری به هرسۀ آنها نگاهی از روی شرم کرد وقبول کرد وقرار شد یکی دو روز دیگر هرسه دوست به دنبال او بیایند وکارهای لازمه راهم انجام دهند(اورا با خود به مرکز ترک اعتیاد ببرند) چون سپیده نمی خواست فرزندش او را این چنین ببیند ودرضمن قاضی هم باید صلاحیت سلامت او را تأیید می کرد.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، زندگی، مرموز، کیف، اعتیاد،  

تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش یازدهم

سپیده-وقتی از اون مرتیکه طلاق گرفتم من میخواستم بچه رو ازش بگیرم ولی اون خیلی آسون از بچه اش گذشت، البته این برای من خوب بود ولی آنقدر خوشحال بودم که فکر عاقبت کار رو نکردم؛خب خودت که بهتر می دونی اون اوائل چقدر دنبال کار گشتم ولی بی فایده بود ومامانو بابام که نه منو قبول کردن ونه بچه رو آن موقع هم نمی دونم چجوری دولت فهمیده بودو بچه رو ازم گرفتند وتحت حمایت پرورشگاه قرار دادند وقرار شد که دولت تمام هزینه های مربوط به بچه را متقبل شود تا زمانی که من بتوانم از احدۀ خرج بچه بر بیایم در پرورشگاه خواهد ماند؛ولی افسوس خودت که وضع منو می بینی به چه حال و روزی افتادم برای چندر غاز چه روهائی به چه گسائی انداختم حالا خودت بگوبا چه روئی پیش بچه ام برم فکر می کنی اون یه مادر معتاد روقبول می کنه... نه واللا نه بلا به خدا قبول نمی کنه ...حالا بفرضم قبول کنه آیا دولت اونو به من میده بازم نه پس باید بی خیالش بشم حداقل میدونم اگه منم نرم سراغش بالاخره یه خونوادۀ خوب پیدا میشه و سر پرستی اونو به عهده می گیره خلاصه اون خوشبخت میشه همین برام بسه دیگه...

مهلا-نگفتی چجوری گرفتار( بقول معروف)این بلای خانه مان سوز شدی؟!.

سپیده-والا چی بگم؛بعد این ماجرا که نه راه پیش داشتمو نه راه پس همینجوری بی هدف برای خودم تو پارک نشسته بودم وتو عالم خودم بودم که دیدم یه خانم نسبتاً جون که ظاهر شیکی هم داشت کنارمن نشست وبعد از چند لحظه ای که گذشت رو به من کردو گفت:چی شده دختر جون چرا ناراحتی ؟ اول به حرفاش توجه ای نکردم؛بعد دوباره سوال کرد ولی اینبار با لحنی آرامتر ومن هم که آنموقع پولی نداشتم وخیلی هم گرسنه بودم چاره ای جز این نداشتم وهمۀ ماجرا رو براش تعریف کردم واینکه جای برای رفتن وهمینطور کاری هم ندارم وازش خواهش کردم که اگه می تونه یه کاری برام جور کنه واو هم کمی فکر کردو بهم گفت :باشه یه فکری برات می کنم حالا پاشو دنبال من بیا ؛بعد منو برد خونۀ خودش وباصطلاح شکم مارو سیر کرد بعد هم یه جا خوابی بهم داد.البته اون خانم با دونفر دیگه هم خونه بود؛بعدها فهمیدم که کارشون قاچاق مواد مخدر بوده وخودشون هم گه گداری بطور تفریحی ازش استفاده می کردند ومنم که با اونا زندگی می کردم مجبور شدم وارد دستۀ اونا بشم اوائل تو این کار ناشی بودم ولی بقول خودشون راه افتادم به حدی که دست اونا رو از پشت بسته بودم ؛آخه میدونی چیه اگه کاری که اونا ازم میخواستن انجام نمی دادم الان آوارۀ کوچه وخیابونا بودم ومعلوم نبود چی بسرم میومد حتماً گیرمردهای لائو بالی می افتادم ،البته من از مرگ نمی ترسم ولی چیزی بدتر از مرگ نصیبم می شد که اون هم به بی آبروی ختم می شد که اون هم بدتر از مرگ نیست؛خب بگذریم اینطوری شد که من وارد این کار شدم وآلودۀ آن شدم بطوری که اگه یکی دو ساعت موادم دیر بشه زمینو زمونو بهم می ریزم...خلاصه منم تو این مدت دوستای زیادی پیدا کرده بودم ،تصمیم گرفتم که از اونا جداشم این بنفع همه مون بود که سوائی برای خودمون کار کنیم که اگه اتفاقی برای یکیمون افتاد بقییه بتونن قسر در برن منم با کلی مکافات این خونه رو پیدا کردم ؛منم مشتری های خودمو داشتم واون پارک قبلی رو ترک کردمو به این پارکی که چندهفتۀ پیش تو منو اونجا دیدی اومدم وآدرس جدیدم روبه مشتری های قبلیم دادم تازه اینجا بنفعم شد مشتری های جدید هم بهم اضافه شد البته بگذریم که تو این هیروویری توام شدی موی دماغ ما ولی بی خیالش اینم یه سرگرمی شد واسه ما ولی بشرط اینکه تو کار ما دخالت نکنی آسته برو،آسته بیا کاری باهات نداریم فقط بهم نگو اومدیم بهت کمک کنیم مارو به خیر تو امیدی نیست لطفاً شر نرسان...راستی یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم اون روز که تو برای اولین باراومدی تو پارک یادته؟بعد از رفتن تو داشتم به حرفات فکر میکردم که یکهو یه اتفاق جالب افتاد؛دیدم چند نیمکت آنطرفتر من یه هیاهوی بپا شد برگشتم بطرف صدا دیدم یه پسر جغله تیزو بز از کنارم رد شد ویه کیف خوشگل زنونه هم دستش بود تازه فهمیدم همون حسن دزدِ خودمونِ اون ولد چموش دست از این کاراش برنداشته بود ،آخه دفعۀ آخری که گیر افتاده بود به سرکار احمدی قول داده بود دیگه از این کارا نکنه؛ولی باید بهش حق داد اگه اینکارو نکنه پس چجوری شکمشو سیر کنه؛آخه این بدبخت که کسی رو نداره که خرجشو بده....بهتر دیگه روده درازی نکنم؛جونم برات بگه که اونروز وقتی انورو تو اون حالت دیدم دلم براش سوخت ،زود تعقیبش کردم ،آخه می دونستم پاتوقش کجاست ...وقتی گیرش اوردم اول ازم ترسید بعد بهش گفتم:تو که نمی خوای گیر بیفتی وگرنه خودت میدونیو سرکار احمدی می برت اونجائی که عرب نی بندازِ...




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، زندگی، مرموز، طلاق، پارک،  

تاریخ : شنبه 9 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم 

بخش پنجم

-روز بعد مهلا تصمیم گرفت به خانۀ پدر ومادر سپیده برود، واز آنها پرسید:البته ببخشید که مزاحمتان شدم ،شما از سپیده خبر ندارین؟!. خیلی نگرانشم می ترسم یه کاری دست خودش بده.

پدر-تو دیگه کی هسی چند بار بگم دیگه نمیخوام اسم اون دخترنمک نشناسو جلوی من بیارین تو هم زودتر بزن به چاک دیگه اینورا نبینمت زود،تند،سریع برو بیرون تا کار دستت ندادم.

-مهلا که توقع همچین رفتاری را از او نداشت مات و مبهت به او(پدر سپیده)نگاه می کرد؛ناگهان مادر سپیده که تا آنموقع ساکت درگوشه ای از اتاق ایستاده بود با شنیدن این حرف به طرف مهلا آمد و بازوی مهلا را آرام گرفت و به بیرون از اتاق برد وبا خجالت بسیار گفت: دخترم تو شوهر منو نمی شناسی اون وقتی عصبانی می شه دیگه هیشکی یو نمی شناسه به زمینو،زمون فحش میده خلاصه از دست ما ناراحت نشو؛بازم اگه خبری ازش داری به من بگو؛تو گفتی چند روز که ازش خبر نداری ،پس لابد قبلاً ازش خبر داشتی هر چی ازش می دونی بهم بگو .خدا عمر طولانی بهت بده دختر جون؟!!.

مهلا-البته من می خوام بهش کمک کنم ولی به حرف من گوش نمی ده الان هم که ازش خبر ندارم کجاست؟هیچ ردی هم ازش نیست نمی دونم که کجا باید دنبالش بگردم،خودمم موندم چیکار کنم؟!.

-مادر سپیده همانطور که اشک از چشمانش جاری بود گفت:آخه نمی دونی بعد از اینکه از خانۀ شما بیرون اومده ،البته اونجوری که خودش بهم زنگ زدو گفت :نتونسته کار پیدا کنه وروی برگشتن به خونه روهم نداره.بعد از اون هم دیگه بهم زنگ نزد.تا اینکه یه روز همسایه بغلی مون اونو تو پارک دیده که داشته مواد می فروخته وخودش ام (سپیده)دست کمی از معتادا نداشت ،اونم رفت جلوازش پرسیده که چرا اینجوری شد؟!. ولی اون با حرف های بد، اونو از خودش رونده .

مادر-منم ازش عذر خواهی کردم و آدرس اون پارکو ازش گرفتم وفرداش رفتم سراغ دخترم ،وقتی اونو تو اون حالت دیدم دلم هوری ریخت پایین؛شروع کردم گریه کردنو رفتم طرفش؛اون همونجوری که داش مواد می فروخت برگشت طرف منو ،همونطور مات زده به من نیگا کرد ،بعد عینهو جن زده ها ازم رو برگردوند ؛انگار نه انگار که منومیشناسه وبه کارش مشغول شد.منو میگی انقد بهم برخورد که نگو ونپرس زود بازوشو گرفتم ومحکم کشیدم طرفه خودم ویه چک جانانه به صورتش زدم ،ولی بعدش دلم سوختو محکم بغلش کردم ؛اونم منو بغل کرد وزد زیر گریه حالا گریه نکنو،کی گریه کن .بعداز چند دیقه ای که  تو این حالت بودیم؛من سر حرفو باز کردمو گفتم:آخه دخترم نونت نبود، آبت نبود، این جنگولک بازیات چی بود که از خودت در اوردی.


طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 3 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سوژۀ جدید)

از بیکاری تو کوچه ها دنبال یه سوژۀ جدید می گشتم؛هرچی فکرکردم

کمتربه نتیجه ای می رسیدم ...خلاصه کلافه شده بودم وبا خودم حرف

می زدم ...روی نیمکت پارک نشسته بودم و دو دستم را روی سرم گذاشته بودم داشتم به زمین نگاه می کردم...پیش خودم گفتم: ببین یواش یواش داری دیونه میشی ،بس کن دیگه تو رو چه به نویسندگی...این همه داستانهای جورواجور نوشتی وچقدرهم این درو اون در زدی و بردی به ناشرهای مختلف نشون دادی وخوندندوچه جوابهای سربالائی   که بهت ندادند و...تازه اش هم مطالبتو که قبول نکردن به کنار حتی نوشته هات راهم بهت پس ندادند...نبادا از نوشته هام سوء استفاده کرده اند وبه نفع خودشون ویا به اسم خودشون به چاپ رسونده باشند ...من از کجا بدونم که با نوشته هام چیکار کردند؟!...آخه این وسط چی عاید ما میشه؟!...قطعاً همینطور وگرنه چه لوزومی داشت که نوشته هامو بهم پس ندهند.

همانطور که تو این فکرها بودم...یکهو دیدم یه پیرمردی عصا زنان بهم نزدیک شد...وکنارم روی نیمکت نشست ...چند دقیقه ای گذشت ومن دوباره تو اون فکرها فرو رفتم...یکهو دیدم پیر مرد با عصایش خیلی آرام به پشت کتفم زد وگفت:چی شده جوون چرا تو فکری؟!...

(مگه کشتیهات غرق شده)؟.

منم رویم را به طرف پیر مرد برگرداندم وبا بی حوصله گی گفتم: چیزی نیست پدرجان ...کمی فکرم مشغول.

گفت: غصه نخور جوون زود مثل ما پیر میشی ها!!..حتماً از بیکاری نه؟!...البته بهت حق می دم نه تنها الآن بلکه دورۀما هم همینطور بود همه به این درد مبتلا بودندو هستند...تو تنها نیستی ؛با فکرو خیال که

کار درست نمی شه!!...

منم گفتم:البته شما راست می گویید...ولی من خیرسرم می خوام نویسنده بشم ولی اگه بعضی از این ناشرها بذارند(یه آب خوش از گلوی ما پایین بره)...بعد تمام ماجرا را برایش تعریف کردم؛اوهم گفت:ناراحت نباش تو باید از داستانهای واقعی استفاده کنی ؛می خوای  داستان زندگی منو بدونی؟...البته من آدمی نیستم که هرجا بشینم (سفرۀ دل رو باز کنم)...ولی نمی دونم چرا دوست دارم برای تو تعریف کنم ؟!...حالا بگو ببینم می خوای برات بگم؟...

منم با خوشحالی گفتم:چرا که نه؟...از این بهتر نمی شه.

-جونم برات بگهمن اونموقعها که جوانی 15 ساله بودم مثل الآن تو داشتم دنبال کار می گشتم...ولی هرجا می رفتم بهم می گفتند:ما به یک فردی که فوق دیپلم ویا لیسانس داشته باشه احتیاج داریم...منم به اونا میگفتم:مگه حمالی وبنائی ورفته گری هم احتیاج به مدرک بالامی خواد

؟!... اونا می گفتند:آره الآن بی ارزش ترین کار هم مثل توالت شوئی هم مدرک می خواد...داری بیا جلو نداری بروگمشو وقت ماروهم نگیر...منم که فقط سیکل داشتم وبس...تازه تا همین جا هم خودمو به زور رسوندم ؛منظورم نه اینکه هوشم نمی کشیدها نه اینطور نبود ... فقط تو خرج تحصیلم مونده بودم...بابام هم که زمین گیر شده بود ودیگه توان کار کردن نداشت وتوخرج یومیۀ اهل واعیالش مونده بود...چون ما روی هم با پدرومادرم 6 نفر بودیم ومنم از همه بزرگتر بودم بعد منم یک برادر و2 خواهر دیگربودند...پس بعد از بابام خرج ومخارج زندگی گردن من بودو...خلاصه که به هر دری زدم بی فایده بود؛حتی بعضی جاها مجانی براشون کار می کردم که یه سابق کار برام بشه ولی باز بی فایده بود.بعد یکی از دوستام بهم گفت:بنده خدا این کارفرماها دارند سرتو کلاه می ذارند وازت بیگاری می کشندو به هوای اینکه بخواهند بهت یه ورقه از سابق کار بهت بدهند ازت سوء استفاده می کنند...تازه اونم آیا اون ورقه رو بهت بدهند یا نه؟!...

خلاصه منم دست به کار شدم وخواستم حقم رو(ورقه سابق کار)ازشون بگیرم ...

ادامه داستان را در قسمت بعد بخوانید



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، سریال، سریالی، سوژه، پیرمرد، زندان،  

تاریخ : جمعه 1 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

آن شب دهشت انگیز

قسمت آخر

دخترک با شنیدن حرفهای برادرش اشک در چشمانش حلقه زده بود و با ناباوری تمام به برادرش نگاه میکرد ...به حدی که حتی نای حرف زدن را هم نداشت ؛ادگارد بطرف امیلی رفت و او را در آغوشش گرفت وهردو با هم گریستند.

ماریا ومارتین از دیدن آنها به وجد آمدندو گریستند ...بعد آندو را تنها گذاشتند که کمی با هم حرف بزنند ...مارتین وماریا به پیش مسئول آنجا رفتند وبه او گفتند که می خواهند آندو را به فرزند خواندگی قبول کنند و او هم در جواب گفت که باید مراحل قانونی اش را طی کند.

این مراحل در طی یک هفته ای به طول انجامید وبالاخره آنروز فرا رسید که امیلی به همراه ادگارد و خانوادۀ جدیدشان عازم خانۀ جدید شوند .

وقتی به خانه رسیدند امیلی با تعجب به آن خانه خیره شد وگفت:وای خدای من...چه خانۀ بزرگی ...داداش ما قرار اینجا زندگی کنیم؟!...

این باور نکردنی ؟!...حتماً دارم خواب میبینم!!...یکی منو نشگونم بگیره تا از خواب بیدارشم.

ناگهان خودش از بازوی خودش نشگونی گرفت وفریاد کوتاهی کشید ...طوری که هیچکس جزء ادگارد که بغل دستش بود نشنید...هردو یواشکی خندیدند ودست همدیگر را گرفتند و وارد خانه شدند.




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، دهشت، انگیز، وحشت، سریال، سریالی،  

تاریخ : جمعه 25 مرداد 1398 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت پنجم

پسرک خیلی ترسیده بود وبناچار به خواهرش گفت که بعداً به کمکش خواهد آمد؛اول باید پلیس وسگ را دست بسرشان کند وبعد به سراغ او بیاید وبعد از آنجا دور شد.

پسرک آنچنان تند میدوید کسی به گرد پاش هم نمی رسید...در همان موقع به جاده رسید ؛در آن تاریکی که چشم،چشم را نمی دید به جادۀ خلوت و تاریک قدم گذاشت...در همین موقع بود که از آن دور ماشینی با سرعت به او نزدیک می شد...وراننده او را ندید وبا او برخورد کرد ... این صحنه خیلی دلخراش بود ...در همین موقع راننده وزنش که خیلی ناگهانی با چیزی برخورد کردند ومعلوم بود که خیلی ترسیده بودند... سریع از ماشین پیاده شدند...تا ببینند آن شیء که باهاش برخورد کردند چه بوده؟!...آنها اول فکر کردند که به یک حیوان برخورد کردند؛با تعجب دیدند که پسر کوچکی روی زمین افتاده وبا صورت وبدن خونین او روبرو شدند...آنها خیلی ترسیده بودند وسریع او را به اولین بیمارستانی که سر راهشان بود رساندند ...وبقیۀ ماجرا را هم که همه میدانیم.

***

ماریا ومارتین با ادگارد به همانجائی کهادگارد گفته بود(چاه) رفتند ...

ولی پسرک هرچه صدا زد کسی جوابی نداد؛بعد مارتین گفت :ادگارد جان بیفایده است کسی آنجا نیست یعنی الآن هر اتفاقی هم که باید افتاده باشه تو این چند سال افتاده...بهتر برویم به نزدیکترین پاسگاه شاید اونها ازش خبر داشته باشند وپیداش کرده وبهکمکش آمده اند...نگران نباش همچی درست میشه .

آنها به مسئول آنجا همه چیز را توضیح دادند و اوگفت:بله یه همچین موردی را ما از سروان اوارش شنیده بودیم ...او آنموقع یعنی آخرهای خدمتش بوده ومیشه گفت که آخرین مأموریتش بود و وقتی به تعقیب آندو بچه میره یه صدای جیغ دختررو از دورمی شنود وسریع خود را به محل حادثه میرساند... ولی پسر فرار کرده بود ولی دختر صداش توی چاه به گوشش رسید...اوهم سریع به مأموران آتشنشانی خبر داده آنها هم بعد از نیم ساعت دیگر به آنجا آمدند وشروع به عملیات نجات دهی به دختر شدند؛بعد از 10 دقیقه کار طاقت فرسا ی مأموران یکی از آنها همانطور که دخترک را که تمام بدنش از کثیفی سیاه شده وبیهوش ومجروح را در بغلش گرفته بود از چاه بیرون آمدند.

دخترک را با بدنی مجروح به نزدیکترین بیمارستان بردند...او در موقع سقوط سرش به جائی خورده بود وشکسته بود وهمچنین یک پا ویک دستش هم شکسته بود واو در حدود یکماهی هم در بیمارستان بستری بود در این مدت سروان اوارش هم بیکار نبود ودنبال قضیه را گرفته وفهمید که آندو از پرورش گاه فرار کرده بودند...و او را تحویل پرورشگاه داده بود.

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، وحشتناک، ترسناک، جاده، تصادف،  

تاریخ : چهارشنبه 23 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت سوم

همسر خانوم ماریا(مارتین) هم از راه رسید وروبه همه سلام و احوالپرسی کرد ،در همین موقع دوقلوها هم سر رسیدند وبا شور وهیجان بسیار به آغوش پدر پریدند وصورتش را بوسه باران کردند...  دوقلوها 5 ساله بودند؛همۀ خانواده دور میز ناهار جمع شدند ومشغول خوردن غذایشان شدند و بعد از اتمام غذا آقای مارتین پسرک را به همراه خود به سالن پذیرائی برد وچند کلمه ای با او صحبت کرد؛وبه او گفت:اینجوری که نمیشه همه اش بهت بگیم پسر جون البته اگر ناراحت نمیشوی میخواهیم یه اسمی برات انتخاب کنیمالبته با میل خودت...حالا بگو ببینم از چه اسمی خوشت میآید؟...ما هم به همون اسم صدات میکنیم .

پسرک کمی فکر کردو گفت: به نظرم ادگارد...همه اش فکر میکنم این اسم برام آشناست...حالا کجا شنیدم اصلاً یادم نمی یاد؟!...

***

چند هفته ای گذشت و آنها به ادگارد عادت کرده بودند واونو جزءی از خانوادۀ شان می دانستند وهرکجا که میخواستند بروند او را هم با خودشان میبردند مثل(پارک ،سینما،بازار،مسافرتها و...)

یکروز موقعی که ادگارد مشغول بازی با دو قلوها بود ناگهان دخترک (آدلا)پایش به چیزی گیر کرد وبه زمین خورد وادگارد چون از آنها بزرگتر بود احساس مسئولیت میکرد،سریع بطرف آدلا رفت و او را از زمین بلندش کرد ولباسهایش که خاکی شده بود تکانی داد ودید که دست وپای دخترک کمی زخمی شده وگریه میکند...ادگارد رفت  و از خانوم کتی کیف کمکهای اولیه را گرفت و به پیش آدلا برگشت ...وپنبه والکل طبی را از آن درآورد وزخمهای دخترک را شستشو داد وفوت میکرد که دخترک اذیت نشود و جای زخمها را پانسمان کرد ودست نوازشی بر سر او کشید ورفت که از خانوم کتی 2 تا آب نبات بگیرد ویکی را به آدلا وآن یکی را به ادوارد داد ودخترک کمی آروم گرفت.

ولی این اتفاق باعث شد جرقه ای در مغز ادگارد بزند وصحنه ای مثل فیلمی سیاه ومبهومی جلوی چشمش پدیدار شود وسرش بدرد آمد وفریادی از ته دل کشید ودوقلوها که از اینکار او به وحشت افتاده بودند سریع به پیش پرستار رفتند وماجرا را برای پرستار تعریف کردند وگفتند که: ادگارد یهو داد زد انگار دیونه شده زود بیایید تا خودشو نکشته ...

پرستار هم سریع به پیش ادگارد رفت وفهمید که این حالتها مربوط به آن میشود که چیزی را به یاد آورده ؛بنابراین داروی آرام بخشی به او تزریق کرد وادگارد کمی آرام شد ودر رختخواب خودش به خواب فرو رفت.

وقتی ادگارد بیدار شد پرستار را بالای سر خود دید واز او پرسید چی شده؟!...

پرستار:بهت تبریک میگم این یه نمونه از حالتهائی است که ممکن بهت کمک کنه که گذشته ات را به خاطر بیاری...البته اولش بصورت یک تصویر مبهومی به نظرت میاد ...ولی به مرور زمان آن تصویرها واضح تر خواهد شد ...گفتم که جای هیچ نگرانی نیست.


طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، شب، جاده، کوچه، بچه،  

تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت دوم

لحظه ای بعد از صبحانه همانطور که پسرک در اتاقش قدم میزد به طرف پنجره رفت وپرده ها رو کنار زد وبه منظرۀ بیرون (حیاط) نگاهی انداخت...محوطۀ گل کاری شده با درختانی که شکوفه های صورتی زده بود بسیار زیبا وتماشائی بود؛در همان موقع خانوم زیباو جوانی را دید که مشغول بازی با دو فرزندش بود ...به نام های آدلا و ادوارد ...چون هر توپی که به طرفشان می انداخت میگفت:بیا ادوارد توپو بگیر... بعد به آن یکی توپ را میداد و میگفت:حالا نوبت تو آدلا ...بگیرش...بعدش هم میگفت:بچه ها مواظب خودتون باشید کمی آرومتر...نیافتید زمین ...خیلی مراقب همدیگه باشید.

بعد از تمام شدن بازی اندو را بغل کرد وبه داخل سالن برد.

آن خانوم جوان زن راننده وآندوهم بچه هایش بودند...آندو بچه یکی پسر ودیگری دختر بود که هم سن وسال به نظر میرسیدند ...وقیافه هایشان کمی به هم شبیه بود انگار که دو قلو باشند...ولی با این تفاوت که موهای یکی از آنها(دختر)بلوند روشن وبا چشمهای آبی روشن وقامتی بلند ولاغر وآن دیگری(پسر)بلوند تیره وبا چشمهای آبی تیره وقامتی کوتاه وچاق...بود.

بعد از لحظه ای پسرک حوصله اش سر رفت  ودر اتاقش را آرام و آهسته باز کرد ویواشکی به بیرون نگاهی انداخت...هیچکس در راهرو نبود...آرامو بیصدا وپاورچین،پاورچین آمد بیرون وآهسته،آهسته بطرف پله ها آمد وبه پائین نگاهی کرد باز هیچکسی را ندید... آرام ، آرام از پله ها پائین آمد به وسط پله ها که رسید همان خانوم جوان (مادر بچه ها) را دید که به مستخدمۀ خود گفت:کتی لطفاً بچه هارو به حمام ببر کمی کثیف شده اند...راستی به جانی هم بگو هرچه زودتر میز ناهارو آماده کنه...الآنست که مهمون کوچولو مون هم پیداش بشه.

بعد از تموم شدن حرفش رویش را به آنطرف که پسرک روی پله ها خشکش زده بود افتاد وگفت: بیا نگفتم مهمون کوچولو مون هم اومد؛

بعد رو کرد به پسرک وگفت:خیلی خوش آمدید...چرا اونجا ایستاده ای ؟!... بیا پائین عزیزکم نترس...کسی بهت آسیبی نمی رسونه ...بیا پسر خوب.

بعد دستش را به طرف پسرک دراز کرد واشاره کرد که بیاید پائین... او هم آرام،آرام از پله ها پائین آمد وبطرف خانوم رفت وبا او دست داد وخوشو بشی کرد.

خانوم:ماریا دوئین هستم...اسم تو چیه؟.الآن که حالت بهتر اینطور نیست؟!...

پسر:سلام خانوم...ماریا دوئین...من به خانوم پرستار هم گفتم که اسمم رو بخاطر نمی یارم...ممنون خوبم شما چطورید؟.

ماریا :اوه چه پسر مودبی...تو خیلی جنتلمنی ...مثل اونا هم حرف میزنی.

پسر:ممنون خانوم...ببخشید که مزاحم شما شدم همه چی رو پرستار برام تعریف کرد...ولی واقعاً متأ سفم هیچی از گذشته یادم نمی یاد...حتی نمیدونم اسمم چیه؟!...یا اینکه خانواده ای یا کس وکاری دارم یا نه؟!.

پسر با خجالت سرش را به زیر انداخت وچیزی نمانده بود که اشک در چشمانش حلقه بزند که زود خانوم ماریا بدادش رسید واو را دلداری داد و گفت:ناراحت نشو پسرم این یک امر طبیعی هست که ممکن برای همه پیش بیاد اصلاً خودتو ناراحت نکن...دکتر هم به ما گفت به مرور زمان یواش،یواش حافظه اش بر میگرده وبزودی میتونی همچی رو به یاد بیاوری...ما هم تلاش خودمونو میکنیم که خانواده ات را پیدا کنیم.


ادامه ماجرا را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، خیابان، ماشین، تصادف، سریال، سریالی،  

تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1398 | 07:14 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سفر نامه علمی تخیلی)

(قسمت اول)

آنروز صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:جفری تن لش پاشو،لنگ دراز،مفت خور...د پاشو دیگه لنگ ظهر شد الآن به مدرسه ات دیر می رسی (راستی یادم رفت بگم فکر نکنید مادرم همیشه منو اینجوری بیدار میکنه نه اصلاً اینطور نیست ،فقط موقع هائی که روز قبلش  برای خونه نون نخریده باشم ...)ولی اگه کارم رو درست انجام بدم فردای آنروزاینجور رفتارمی کنه...مادر،جعفر جون پاشو عزیزم ،پاشو پسر قند عسلم،پاشو یکی یکدونۀ مامان...قربونت برم الآن مدرسه ات دیرمیشه ها.آنروز اصلاً حوصلۀ هیچیو نداشتم...دست به پیشانیم زدم وپیش خودم گفتم:شاید تب دارم،شاید دلم درد میکنه و ...ولی هیچ مرگم نبود بقول معروف (سرومر گنده) بودم. بالاخره هر طوری که بود از رختخوابم کنده شدم ورفتم صورتموشستم وبا بی حوصلگی تمام صبحانه را خوردم واز خانواده ام خداحافظی کردم وبه سوی مدرسه رفتم. همینطور که تو راه مدرسه می رفتم یه سنگی جلوی پام دیدم وشروع کردم با آن بازی کردن وآنرا به طرفی پرتاب کردم وسنگ افتاد توی جوی آب ...کمی جلوتر که رفتم یه گل کاج سر راهم دیدم وحالا نوبت آن شد آنراهم با شوت محکمی پرتابش کردم که آن هم رفت زیر چرخ یک ماشین که داشت از خیابان رد می شد وگل کاج زیر چرخ های ماشین له شد.کمی جلوتر که رفتم دیدم یک قوطی آب میوۀ خالی جلوی پام سبزشد ...آهان این خوبه هم صدا داره هم خوب قل می خوره ...شروع کردم با آن بازی کردن ومدام قلش می دادم تا اینکه آن هم به یک  درخت  برخورد  کرد وایستاد  ...رفتم جلوتر یکهو احساس کردم یه صدائی شنیدم  دورو برم رو نگاه کردم...بعد بالای سرم را نگاهی انداختم دیدم بالای شاخه های درخت یک چیز عجیبی آنجا گیر کرده بود... خوب که دقت کردم دیدم یک چیزی مثل بشقاب پرنده یا بهتر بگم همون سفینۀ فضائی ولی با ابعاد کوچکتر بود؛ خیلی تعجب کردم چون توی فیلمها دیده بودم که سفینه ها خیلی بزرگتر از این هستند حداقل اندازۀ یک هواپیمای غول پیکرولی این خیلی کوچیک بود اندازۀ یک میز تحریر...پیش خودم گفتم: بهتر درختو یه تکون بدم شاید بیافتد پائین ...ولی بی فایده بود محکم سر جاش وایساده بود ،بهتر از درخت برم بالا ،ولی آنقدر درخت لیز بود که نتونستم ازش بالا برم،آهان ... تازه فهمیدم باید چیکار کنم ...بعد قوطی آب میوه رو بطرفش پرتاب کردم ...بعد از مدتی کلنجار رفتن با آن سریع پشت همان درخت قایم شدم ومنتظر عکس العمل از طرف آن سفینه شدم...فقط یه تکون کوچکی خورد بعد دیگرهیچ ...همینطور که تو فکر بودم که حالا باید چکاری انجام بدم ؛یکهو گرمای نفس کسی را پشت گردنم حس کردم...با ترس وبه آرامی برگشتم ببینم او کیست؟!...

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید...

قسمت دوم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، آدم فضایی، بشقاب پرنده، سفینه، فضا،  

تاریخ : جمعه 10 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات