(دفترچه خاطرات سپیده)

(هدیه)

یادم می یاد یکروز که بچه ای 8 یا9 ساله که بودم ودرحال بازی (با خواهر کوچکترم سعیده که 5 ساله بود)مشغول بودم؛البته فقط تابستانها که مدرسه ها تعطیل می شد واوقات فراغت زیادی داشتم گه گداری باهم خاله بازی می کردیم وهردوهراسباب بازی که دم دستمان بود مثل ( عروسک ووسائلی مثل استکان ،نعلبکی ،قندان ،سماور،قوری وپارچ پلاستیکی ) می آوردیمو باهاش بازی میکردیم وهمینطورچادرنماز مادر که ازش دیوار درست می کردیم ،که یکسرآنرا به دستگیرۀ پنجره وسر دیگرش را به دستگیرۀ در گره می زدیم وآنموقع هیچ کس حق نداشت در اتاق را بازکند وگرنه دیوارچادری ما روسرمان خراب می شد.

خلاصه توعالم بچه گی بودیم وتازه متکا های قدیمی را که حتماً یادتان هست چطوری بود؟!...مثل یک سوسیس بزرگ که پارچۀ سبز رنگی رویش کشیده شده بود وروی آنهم یک پارچۀ نیمه، سفید که رویش گلدوزی شده بود؛ماهم این متکاها رابرمی داشتیم بجای پشتی درخانۀ چادری خود قرارمی دادیم وبازی شروع می شد؛ یکبار سعیده به خانۀ من می آمدو یکبار هم من به خانۀ اومی رفتم ومهمان بازی شروع می شد؛درضمن از مادر هم می خواستیم که کمی تنقلاتی مثل(نخودچی وکشمش ،شکلات ویا میوه ...)به ما بدهد تا مهمانیمان کامل شود ومادر هم برای اینکه ما چند ساعتی هم که شده آرام بگیریم همین کار را می کرد؛وخودش هم می رفت که به کارهای روزانه اش برسد.

فردای آنروز که منو سعیده مشغول بازی بودیم ؛دیدیم که مادر که تازه از خرید روزانه برگشته بود ما را صدا زد که:سپیده ،سعیده...هردو بدویید بیاین اینجا پیش من ببینید چی براتون خریدم.

ما هم با ذوق وشوق فراوان به پیش مادرآمدیم؛مادربرای من یک دفترچۀ زیبا که قفلوکلید رویش بود بهم داد وبه سعیده هم یک دفتر نقاشی ویک بستۀ مدادرنگی 6 رنگ کوچک بهش داد...ما آنقدر از این هدیه ها خوشحال شده بودیم که هردواز خوشحالی پریدیم بغل مادرمان  وسرو صورتش را بوسیدیم وازاوتشکر کردیم ومادرهم از خوشحالی ما شاد شد واو هم مارا درآغوش گرفت وبوسید؛مادرگفت:سپیده از این به بعد خاطراتت را چه خوب چه بد درآن یادداشت کن تاوقتی که بزرگ شدی با خواندن آن تمام خاطراتت برایت زنده می شود ومثل یک فیلم که روی پردۀ سینما ست جلوی چشمت می آید وچقدر این صحنه دل انگیزاست...چون خود منهم یک دفترچۀ خاطرات از مادرم هدیه گرفتم وتمام خاطراتم را درآن ثبت کردم وبعضی مواقع که دلم برای مادر وپدرودیگربستگانم که تنگ می شود به سراغش میروم وآنرا مرور میکنم بعضی مواقع ناراحت وبعضی مواقع دیگر شاد می شوم.

وقتی مادر داشت این حرفها را می زد دیدم اشک در گوشۀ چشمش حلقه زده وطوری که ما متوجه نشویم زود رویش را از ما برگرداند ورفت که به بقییۀ کارهایش برسد منهم به گفتۀ مادرم گوش دادم واز همان روز شروع کردم به نوشتن خاطراتم حال چه خوب باشه وچه بد همه را یادداشت خواهم کرد اولین خاطره هم همین بود هدیۀ با ارزش مادرم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفتر خاطرات، دفتر، خاطرات، سپیده، خاطره، زهره امراه نژاد، داستان،  

تاریخ : چهارشنبه 18 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت پانزدهم

(قسمت پایانی)

کوچه محله ما

یه روز وقتی از کلاس آمدم بیرون تو محوطۀ حیاط بودم وسرم تو گوشیم بود وداشتم برای آن روز خودم برنامه ریزی میکردم ناگهان با دختری که اون هم در حال راه رفتن داشت کتاب میخواند برخورد کردم ومن گوشیم از دستم افتاد واون هم کتابش ... هر دو هم زمان باهم دولا شدیم که وسایلمان را برداریم که سرمان محکم بهم برخورد کرد وهمانطور که پیشانیمان را

می مالیدیم به همدیگر نگاهی کردیم واز یکدیگر عذر خواهی کردیم ...به قول معروف بایک نگاه یک دل نه صد دل عاشقش

شدم آن دختر آنقدر زیبا بود که نگو من هنوز محو تماشای او بودم که دیدم دختر گفت:ببخشید اصلا حواسم نبود ...واقعا معذرت میخوام...گوشیتون هم به خاطر من شکست...

من تازه به خودم آمدم وگفتم:شما باید منو ببخشید ...من هم با این حواس پرتیم باعث شدم که کتاب شما هم خراب شود منم معذرت میخوام...

منم سعی کردم بهش کمک کنم که کتابش را که ورق ،ورق شده بود و روی زمین پخشو پلا شده بود جمع کنیم.

بعدگوشیم را که روی زمین افتاده بود وبقول معروف هزار تکه شده بود جمع کردم با اینکه میدونستم دیگه مثل اولش نمیشه...

از یکدیگر خداحافظی کردیم...منم سوار ماشینم شدم و در اولین مبایل فروشی که سر رام دیدم توقف کردم و یه گوشی نوخریدم و سیم کارت گوشی شکسته شده رو- که خدارو شکر سالم بود- درآوردم و به گوشی جدیدم انداختم، وبه خانه رفتم.

هرروز آن دختر را در دانشگاه می دیدم ، اول در کلاس آن ها به عنوان مهمان وارد می شدم و بعد، از او جزوه قرض می گرفتم و بعد هم کم کم از این راه با هم دوست شدیم .اینطور که پیدا بود او هم از من بدش نمی آمد و آنقدر به هم وابسته شده بودیم که اگر یک روز یکدیگر را نمی دیدیم دلتنگ هم می شدیم. دوستی ما آنقدر ادامه پیدا کرد که بالاخره با هم ازدواج کردیم.

و او هم داشت لیسانس (گرایش قلب و عروق) را می گرفت و آخر ترمش بود که ما با هم ازدواج کردیم.

بنابراین من با هزینه خودم مطبی هم برای مهشید گرفتم ،البته هر دو در ساختمان پزشکان در تجریش کار می کردیم، مهشید در طبقه اول و من هم در طبقه چهارم همان ساختمان مطب داشتیم.مهشید مثل اوایل کار خودم ، زیاد مشتری نداشت، ولی بعد ها مثل من پیشرفت کرد.

البته ناگفته نماند که مهشید هم مثل من بیمار هایش برایش مهم تر از پول بودند، پس او هم همانند من از مریض هایش ویزیت کمتری می گرفت. حال می خواست پولدار باشد یا نباشد به حال ما فرقی نمی کرد ، فقط نیت جفتمان کمک به بیماران بود و بس.

خلاصه از اینکار ما پزشک های دیگر برداشت اشتباهی می کردند و آن ها فکر می کردند ، ما با این روش می خواهیم برای خودمان مشتری جم کنیم و همیشه با آن ها درگیری داشتیم. این موضوع بالاخره بیخ پیدا کرد و ما مجبور شدیم مطبمان را به جایی دیگر انتقال دهیم و هر دو مطب را فروختیم و به بیمارانمان آدرس مطب جدید را دادیم، البته در همان منطقه ، چند خیابان بالا تر. ساختمان جدید مطبمان ، یک ساختمان 10 طبقه بود که در هر طبقه اش دو واحد داشت و هر واحد 2 اتاق مجزا و یک آشپزخانه و سرویس بهداشتی هم داشت. ما هر دو در طبقه سوم  و هر دو در یک واحد کار می کردیم. با اینکه کوچک بود ولی در آنجا آرامش داشتیم.

از فردای آن روز ، من به دنبال مجوز آنجا به اداره اصناف و شهرداری می رفتم و هر روز در این اداره جات ها سرگردان بودم و برای گرفتن  یک امضاء از این اداره به اداره دیگر میرفتم و با کلی معطلی و سختگیری روئسا ، بالاخره مجوز را گرفتم؛ چون آنجایی که خریدم مجوز رسمی نداشت و فقط به عنوان یک ساختمان تجاری استفاده می شده.

هر دو بعد از کلی سختی مطبمان را آماده کردیم ، و از فردای آن روز مشغول به کار شدیم.

 در آن ساختمان هر کس به کاری مشغول بود و هیچکس ایرادی از دیگری نمی گرفت و در کل زندگی بر وفق مراد همه می گذشت.

من و همسرم بعد از دو سال که از ازدواجمان می گذشت صاحب یک فرزند پسر شدیم و اسمش را بابک گذاشتیم و از بابت خواهرانم هم خیالم راحت بود که آن ها هم در زندگیشان خوشبخت بودند. آن ها هم هرکدام صاحب فرزند دوقلو شدند. یکی دوقلوی پسر و دیگری دوقلوی دختر.

امیدوارم روزی برسد که بچه هایی هم که سرنوشت مانند داشتند (پرورشگاه) آن ها هم در آینده سرنوشت خوبی پیدا کنند. انشاالله در آینده پدران و مادرانی برای آن ها پیدا شوند که بتوانند آن ها را خوشبخت کنند. نه اینکه برای اهداف خود از آن ها بیگاری بکشند  و زندگیشان را تباه کنند.

به امید روزی که پدر و مادر هایی که می خواهند فرزندی را از پرورشگاه ها قبول کنند مسئولیت پذیر در قبال آینده ی آن ها باشند.

آنموقع است که بگوییم جامعه آن ، به رشد و تکامل فکری رسیده و هیچ مشکلی نخواهد داشت.

پایانن




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره امراه نژاد، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 13 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت دهم

یک روز عموم با من تماس گرفت وگفت:

-       سلام بهروز جون چطوری خوبی؟

-       سلام عمو جون خوبم شما چطورید؟

-        بیتاو بهاره چطورند اونام خوبند؟

-       بله خوبند،زنمو وبچه ها چطورند؟

-       اونام خوبندو سلام میرسونند.از خودت بگو... دیگه چه خبر؟...پدرو مادر جدیدتون که شما رو اذیت نمیکنند ؟

-       نه بابا اتفاقاً اونا ما رو خیلی هم دوست دارند وهمیشه به ما محبت میکنند.

-       میخواستم بهت بگم که از آن موقع که صاحب پدر ومادر جدید شدید من مجبور شدم که موضوع را به اطلاع شرکت بابات برسونم اگه نمی گفتم ...آنموقع پرورشگاه به آنها میگفت وآنموقع کامون بیخ پیدا میکرد... واوضاع بدتر می شد. آنها هم گفتند:پس از زیرنظر شرکت خارج شده اند و

دیگر حقوقی دریافت نخواهند کردواز آن تاریخ به بعد دیگر حقوق بابات قطع شد... وفقط مانده ارث ومیراثی که از او برایتان باقی مانده ...که آن هم همان خانۀ50متری با لوازم خانه که اگر خواستید ...بیا اینجا  ودربارۀ آن یه فکری بکنیم...اگر خواستی آنها را بفروش واگر نه آنموقع یه فکری برایش میکنیم...گفتم اینو به خودت بگم بهتره... چون آنقدر بزرگ شدی که خودت بتونی تصمیم بگیری هر چی نباشه الان باید18 سالت شده باشه درست نمیگم؟!...

- بله شما درست می گید ولی اگه اشکالی نداره میخوام این موضوع رو با پدرم درمیون بذارم...

- البته... اتفاقا باید اینو بهشون بگی و نظرشونو بپرسی ...معلومه که بچۀ با ادبی تربیت کردند که آنقدر باکمالات شده ای که با آنها مشورت میکنی.

- عمو جون داشتیم؟! این چه حرفیه... ما از اول هم با ادب بودیم.

خلاصه موضوع رو به پدر ومادرم گفتم وآنها هم قبول کردند و پدر خوانده ام بهم گفت: البته این نظر منه ،بهتر نیست خانه واسباب ،اثاثیه اش را به کسی بدهی که نیازمند است آنطوری ثوابش هم به روح پدر ومادر عزیزتان برسد؟...چون شما که پیش ما هستید وما هم سعی میکنیم که شما در رفاه کامل باشید ...وهر کم وکاستی که داشته باشید ما برایتان فراهم میکنیم...باز خودت میدانی ...

ما از اینکه پدر ومادر با گذ شتی نصیب مان شده بود بسیار خوشحال بودیم وبه خودمان افتخار می کردیم وبدون درنگ پیشنهاد شو قبول کردیم و من گفتم:فقط یک چیز مانده... آنهم اینکه البته اگه اجازه بدین منو خواهرام میخوایم برای آخرین بار به آن خانه برویم وکتاب های پدر و نیز آلبوم هایمان ودفتر خاطرات مادرمان را هم برای یادگاری برداریم... از نظر شما که اشکالی نداره؟...آخه نمی خواهیم آنها را فراموش کنیم هر چی نباشه آنها پدر ومادر خوبی برای ما بودند...بااینکه آرزوهای زیادی برای خودشان داشتند... با وجود اینکه وضع مالی خوبی هم نداشتند... ولی برای رفاه و آسایش ما خیلی از خود گذ شتگی کردند... واز خیلی چیزها چشم پوشی کردند...

پدر گفت:البته ...شما هر وقت امر کنید من شما را به آنجا میبرم

خیلی خوشحالم که خدا فرزندانی فهمیده به ما اعطاع کرد...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، فرزند، خوانده، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 8 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت هشتم

زهره امراه نژاد

بعد از یک سال که از فوت پدر ومادرم می گذشت ما دل تنگشان شده بودیم وبعد عمو وبقیه تصمیمشان را عملی کردند ومنودو خواهرم رو فرستادند پرورشگاه ،وضعیت آنجا را هم

که همه میدانند که چگونه است(دخترها وپسرها )از هم جدا میکنند واین دبارۀ ما هم صدق میکرد.

اوائل خیلی برایمان سخت بود ولی به مرور زمان برایمان عادی شد وتو این مدت فامیلها به ما سر میزدند که مثلا خودشان ما کم و کثری نداشته باشیم.

آن موقع که تازه به اینجا آمده بودیم(پرورشگاه)،پسرهایی که از من بزرگتر بودند مدام سر به سرم میذاشتن،بقول خودشون هر چی باشه پیشکسوتاً دیگه وحرف اول وآخرو اونا میزنند وما هم بدون چونو چرا باید قبول کنیم وهیچ اعتراضی هم نباید بکنیم وگرنه تیکه بزرگمون گوشمونه....من همیشه نگران دو خواهرام

بودم که نکنه دخترهاهم اینجوری باشند...خدا...خدا میکردم که بلایی سرشون نیاد...وقتی که برای بازی به حیاط میرفتیم ازشون میپرسیدم که مشکله خاصی ندارند ،اوناهم میگفتند: نه دخترا کمتر مارو اذیت میکنند... وچیز مهمی نیست خودمون حلش میکنیم...با این حرف کمی خیالم راحت میشد ولی باز نگرانشان می شدم... هر چی باشه من برادر بزرگتر بودم وباید مواظبشون می بودم... آخه اونا تنها یادگار پدرومادرم بودند.

از آنموقع تا به بعد... چندین خانواده برای دیدن بچه ها به پرورشگاه میآمدند ...اولا فکر میکردم که آنها خانوادۀ بچه ها

هستند ولی اینطور نبود... بلکه برای سرپرستی از بچه ها میآمدند

وهر کدام از آنها را میخواستن با خود میبردند وکاری هم به این

نداشتن که ممکن این بچه ها با هم یا دو به دو باهم خواهرو برادرباشند...واینجوری بود که برادرها وخواهرها از هم جدا میشدند ومعلوم نمی شد که آیا در آینده همدیگرو میدیدند یا نه...ولی بعضی از بچه ها به ندرت پیش میآمد که با هم انتخاب

شوند...بعضی مواقع بود که وقتی پدرومادری به آنجا میامد من یواشکی پشت سر آنها راه میافتادم تا ببینم آیا دو خواهرم را

انتخاب میکنندیا نه؟... ولی هر بار به خیر می گذشت .

ولی یکباردیدم یک آقا وخانوم جونی آمدند پیشه مسئول پرورشگاه واوهم آنها را برد تو قسمت دخترها،منم طبق معمول یواشکی دنبال اونا راه افتادم تا ببینم آخر چه میشود؟...من همانطور که پشت در وایساده بودم وداشتم به حرفها شون گوش میدادم ،شنیدم که خانوم حکمتی گفت:والا از شما چه پنهون این دو تا قضیه شون با بقیه فرق داره ایندو هم دوقلواند وهم یک برادر بزرگتر هم دارند... که خیلی هم شره و نمی گذاره که کسی آنها را از هم جدا کنه ...خلاصه که این سه تا باهمند واینا تا وقتی باهمند خیلی آرومند... ولی خدا نکنه اگه کسی بخواد اونا رو از هم جدا کنه...اوندفعه وقتی خواستن خواهرای پسر رو ببرند همچین قشقرقی به پا کرد که نگوو نپرس...البته نمی خوام با این حرفا بترسونمتون ولی بهتر که از اول این مسئله حل شود که بعد نگین چرا به ما  نگفتین...از آن موقع به بعد همۀ بچه ها از اونا پیروی میکنند...و از اونا سر مشق میگیرند وما هم مجبوریم که دیگه خواهروبرادرهارو از هم جدا نکنیم.

آنگاه آن زن ومرد جوان باهم مشورت کردند وتصمیم گرفتند که

مراهم از نزدیک ببینند وبا من صحبت کنند...خانوم حکمتی به آنها گفت:الان صداش میکنم.

-آقا بهروز بیا تو...ومنم که اسم خودمو شنیدم فوری آمدم تو.

خانوم حکمتی به آن زن و مرد رو کرد وگفت: چرا تعجب کردین ...این بچه کارش همین هر وقت کسی برای انتخاب فرزندی به اینجا میاد فوری پشت سرشون راه میافته تا اینکه مبادا کسی بخواد خواهراشو ازش بگیره ...خلاصه که جنجال به پا میکنه.

البته بچۀ بدی نیست... فقط نگرانه خواهراش امیدوارم که از دستش ناراحت نشید.

آن دو بامن صحبت کردند آنها بسیار مهربون وخوش برخورد بودند...حتی از پدر ومادرمون هم مهربونتر بودند...خلاصه که هرچی ازشون بگم کم گفتم ...نمیدونم شما به شانس اعتقاد دارید؟!

ولی من قبلا به شانس اعتقاد نداشتم ولی حالا بهش اعتقاد پیدا کردم البته با دیدن ایندو زوج مهربان اعتقادم دو برابر شد...

آخه از آن موقع که مامادربزرگ وپدربزرگ وهمینطور مادر وپدرمو از دست دادم خیلی احساس بد شانسی ویا بدبختی میکردم... وهمیشه فکر میکردم حتما پیشونی نوشتم اینجور رقم زده شده ...بعدها فهمیدم که این خودمان هستیم که سرنوشتمونو

میسازیم به تقدیرمان بستگی ندارد برای همین من هم تصمیم گرفتم که زدگیمو تغییر بدم.

خلاصه که این دو زوج جوان ما سه تارو به فرزندی قبول کردند...یک هفته طول کشید تا آنها مراحل قانونی فرزند

خواندگی راطی کنند... وبعد آنها آمدندو ما را از آنجا بردند وما هم هرکدام با  دوستان صمیمی خود خدا حافظی کردیم وبه اتفاق پدرو مادر جدیدمان از پرورشگاه خارج شدیم ...جلوی در یه ماشین شیک شاسی بلندمشکی رنگ که اسمش را نمیدانستم چی بود وایساده بود... منو دوخواهرم مثل ندید بدیدا دور ماشینو گشتیم

بعد من رو کردم به پدر جدیدم وگفتم:این...مال...شماست؟!

او با اشارۀ سر ولبخند کوتاهی گفت:البته چی شد اگه خوشتون نیومد عوضش کنم ...من که کاملا گیج شده بودم به تت پت افتاده بودموگفتم: نه...اینچه ...حرفیه ...از سر ما هم زیاده.... البته... ببخشید که...اذحار نظر کردم...منو چه به... این کارا...بازم عذر خواهی میکنم.

مادر جدیدمان گفت: این چه حرفیه چقدر تو ازما عذر خواهی میکنی اینجوری ما معذب می شیما!.

بعد سوار ماشین شدیم تا حالا تو عمرمون سوار همچین ماشینی نشده بودیم...انگار که رو ابرا سوار بودیم چه کیفی داشت.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جنجال، کوچه، محله، ما، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 6 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت سوم

زهره امراه نژاد

بنظر من بچۀ اول بودن خیلی درد سر داره آخه من 9 سالمه ودو خواهر دو قلوم 5 ساله هستند وکاری از دستشان بر نمی آید ومعمولاً همۀ کارهای اونا می افته گردن من ؛ مثلاً تمیز کردن اتاقشون و....فقط اونا جزء نق زدن ومسخره کردن من چیز دیگه ای بلد نیستن ومن هم چاره ای جزء گذشت کردن از خطا هایشان نداشتم ؛آخه اونا وقتی کار بد میکردن آنقدر مظلومانه به طرف نگاه میکردن که آدم دلش به رحم میومدو اونا رو میبخشید.

***

یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم،طبق معمول زنگ در رافشار دادم بعد از کمی معطلی در باز شد با دیدن خاله ام تعجب کردم گفتم: سلام شما اینجا چیکار میکنید؟!.

دیدم اشک تو چشماش جمع شد وزود برگشت تا من اشکاشو نبینم و گفت:هیچی بهروز جون چیزی نشده،وزود رفت تو اتاق من هم دنبالش رفتم...مادرم گوشۀ اتاق کز کرده وبه جایی خیره شده بود واشک کوشۀ چشمش خشک شده بود ،گفتم :مامان چی شده چه اتفاقی افتاده؟چرا کسی چیزی به من نمیگه؟چرا ساکتین آخه یکی یه چیزی بگه؟!...مادرم با صدای من بهم نگاه کرد وزد زیر گریه،گریه امونشو بریده بود...من که کاملآ گیج شده بودم به اطرافم نگاه کردم ؛دیدم چند تا از زنهای همسایه آنجا بودن وداشتن به مادر دلداری میدادند و تسلیت گفتند وبعد یکی،یکی خداحافظی کردند ورفتند؛من که خیلی شوکه شده بودم نمی دونستم چیکار باید بکنم؛از پنجره به حیاط نگاه کردم،دیدم پدرم وچندتا از مردهای فامیل ،همسایه ها با هم گرم صحبت بودند؛سریع به حیاط رفتم و موضوع را از پدر پرسیدم اوگفت:

خودت که بهتر میدونی مادر بزرگت دو ماه که بیمارستان بستری بود اون هم به علت سکتۀ قلبی اون همون دیشب ...اونقدر ناراحت بودم دیگه چیزی نمی شنیدم وپاهام شل شدو غش کردم؛ وقتی چشمو باز کردم دیدم تو اتاق خودم هستم ومامانم بالای سرمه وداره آب میپاشه توصورتم...مادرم گفت:

مادر خوبی ...تو که منو نصف جون کردی...من نمیدونم مواظب تو باشم یا به عذا داری مامانم برسم...

یهو به فکر مامان بزرگم افتادم؛یاد صورت خندونش ،مهربونیاش،دلواپسیاش دل سوزیاش....خلاصه هر چی ازش بگم باز کم گفتم .همانطور که قبلآ گفته بودم من بچۀ شری بودم البته برای غریبه ها نه خودی ها ولی با اینحال هر وقت کار بدی ازم سر میزد مامان بزرگم فوری بدادم میرسد و منو از دست پدر و مامانم نجات میداد؛البته نه اینکه پدر ومادرم ظالم باشنا نه اصلاً...فقط یکمکی منو گوش مالی میدادند که اونهم لازم بود وگرنه بقول بزرگترها ((بچه عزیزه ولی تربیتش عزیزتره)).

تو این فکرها بودم که پدرم وارد اتاق شد؛من همانطور بیحال تو تختم دراز کشیده بودم،که پدرم آمد بالای سرم ودست نوازشی روی سرم کشید وگفت:حالت بهتر؟ پاشوپسر به خودت بیا ((مردی گفتن ،زنی گفتن)) غش کردن دیگه چه صیغیه ،با یه خبر بد که آدم پس نمیافته بلا نصبت مردا تو هم واسه خودت مردیا...بالاخره(( این شتریه که در خونۀ هرکی میخوابه ))،

((دیرو زود داره ولی سوختو سوز نداره))خب دیگه کاریش هم نمیشه کرد؛فقط از خدا بخواه که به همۀ ما صبر بده تا این مصیبت رو تحمل کنیم .انشاءالله که حتماً جاش تو بهشته ... وبعدآرام ،آرام شروع کرد به گریه کردن واز اتاق خارج شد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، کوچه، محله، ما، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 1 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)


مشت باقر توی یک دهی که خیلی دورازتهران بود با مادرپیرش زندگی می کرد؛وازداردنیا یک خونۀ60 متری حیاط دار ویک مزرعۀ گندم که آنهم از ارث پدری بهش رسیده بود داشت...درضمن یک خر پیری هم داشت.

خلاصه که خرج خودش ومادر پیرش را ازفروش محصولشان که همان گندم بود بدست می آورد؛مشت باقرآدمی بود با چهره ای بامزه وخنده رو...او چه ناراحت بود وچه خوشحال باز قیافه ای جالب و دوست داشتنی داشت وهمیشه سعی می کرد دیگران را بخنداند ؛چون اوعقیده داشت که دنیا فقط دو روز وباید تو این دو روزخوش بود... و میگفت:(بزن برطبل بی عاری که آنهم عالمی داره)پس تا وقتی که آدم می تونه خوب وخوش باشه ،چرا باید بد وعبوس باشه وهم خودشو عذاب بده وهم باعث ناراحتی دیگرون بشه...

مشت باقر اوغات فراغت زیادی داشت البته بجزء وقت کاشت و برداشت گندم وهمینطورمراقبت ازمادرپیر وبیمارش هم بود؛موقع های دیگربچه های ده را دورخودش جمع می کرد وبرای آنها قصه های واقعی ویا داستانهای افسانه ای تعریف می کرد؛بچه ها هم خیلی از قصه های او خوششان می آمد وبا شورو هیجان بسیار به قصه هایش گوش می دادند.

یکروز مشت باقر که داشت برای بچه ها ازجنگ رستم با اژدهای دوسر تعریف می کرد،یکی از بچه ها که خیلی هم شر بنظرمی رسید هی مدام وسط حرف مشت باقر می پریدو هی ازاوسوألهائی( در رابط با رستم واسبش که همون رخش نام داشت وهمچنین اژدها)می کرد ورشتۀ کلام از دست مشت باقر در می رفت ومیگفت:کجای داستان بودیم؟!...

آن پسرشر که اسمش ملقب به (حسن فش ،فشو )بود گفت:ببینم مشتی این اژدها هِ کسو کاری نداشت مثلاً پدرومادرویا خواهرو برادری چیزی ...که بیان کمکش؟!...

بعد مشت باقر با عصبانیت وتعجب بسیاربهش میگفت:ببینم بچه سرتق توطرف کی هستی؟!...رستم یا اژدها...یه دقیقهزبون به دندان بگیر... ای وای برمن چی دارم میگم؟!...منظورم اینه که زبون به جیگرت بذار...اِ اینکه بدترشد(اومدم ابروشو وردارم زدم چشمشوهم کورکردم)  منظورم اینه که (دندان به جیگرت بذار)...میذاری بقیۀ قصه روبگم یا نه؟!...

حسن (دست بردار نبود) وگفت:ای بابا مشت باقر یه چی میگی ها... اگه دندان به زبون بذارم که زبونم قطع میشه!!...واگه زبون به جیگر بذارم که اینکه دیگه غیرممکنِ زبونم تا جیگرم خیلی فاصله داره چجوری بهش برسونم...تازه اش هم اومدی اینکار عملی شد ...اَه حتماً خیلی هم بد مزه میشه...حالم بهم خورد...واگر دندان به جیگرم بذارم  که اونهم نمی رسه واومدیو جور شد...اونوقت که جیگرم مثل جیگر زُلیخا سوراخ،سوراخ میشه که؟!...آخه مشت باقر جون چه حرفهائی میزنی ها(این باعقل جور درنمی یاد)تازه اش مگه من خام خوارم ؟!... اّ ه من که گوشت خام دوست ندارم وفکرش راهم میکنم حالم بهم می خوره ،چه برسه به اینکه بخورمش...مگه چیزقحطیِ.

مشت باقر که خیلی کُفری شده بود با غضب به حسن نگاهی کرد وگفت:میشه دیگه انقدر(روده درازی نکنی)وبذاری من بقیۀ قصه رو تعریف کنم؟!...

حسن با شیطنت بسیار گفت:ای بابا تو مارو چی فرض کردی ؟!...من که آدم غیرعادی نیستم که روده دراز باشم...اگه اینطوری بود که الآن بایدروده هام ازشکم یا ازدهانم بزنِ بیرون که وباید اونو تو دستام بگیرمو با خودم اینطرف واونطرف ببرم.

مشت باقردیگه طاقت نیاوردو بطرف حسن حمله ورشد وحسن هم که بچۀ تروفرزی بود پا به فرار گذاشت ومشت باقر هم برگشت پیش بچه ها وشروع کرد به تعریف کردن بقیۀ قصه ...بعد حسن ازآن دورها به مشت باقرشکلکی درآوردو چیزهائی میگفت که نا مفهوم بود.




طبقه بندی: قصه های مش باقر، 
برچسب ها: قصه، مش باقر، گو، خر، الاغ، بچه، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : شنبه 23 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش اول

6 سال از آن ماجرا گذشت و آن دو به علت تفاوت در رشته تحصیلی و دانشگاه هایشان در این مدت فقط تماس تلفنی با هم داشتند واکنون که مدرک فوق لیسانس شان را گرفته وهر کدام در رشته خود مشغول به کار بودند، بعد از مدت ها یکدیگر را در کافی شاپی ملاقات نموده اند.

وحید درحالی که داشت می خندید گفت:

و-خب پسر دیگه چه خبر؟...بالاخره ما می تونیم تو رو آقا دکتر صدا کنیم یا نه ؟

ح-بالاخره ما هم دکتر شدیم ...جراح قلب وعروق...تو آخر وکیل شدی؟

و-بععععله...وکیل پایه یک دادگستری شدم.خب تو با دوست دخترت چی کار کردی حمید؟ منظورم سپیده است که تو دانشگاه با هاش دوست شده بودی!!... از او چه خبر!؟

ح- تو خودت چی؟با اون دختره مکش مرگ ما چیکار کردی؟ شیما رو می گم، آخه گفته بودی دخترِ خیلی پر افاده است!!...بالاخره رابطه ات رو باهاش تموم کردی ؟

و-بگو پر افاده ولوس ونُنُرو از خود راضی ...خلاصه هر چی بگم کم گفتم...خوب شد خودش شرشو کم کرد،اولش من فکر می کردم که دختر خوبیه ولی بعدها دیدم که هر بار با یه پسر قرار میذاره،انقدر ناراحت بودم که از خوابو خوراک افتاده بودم... انقدر حالم بعد بود که کارم به بیمارستان کشید.

و شروع کرد به سر کشیدن فنجان قهوه اش، وحید هم که مشغول خوردن قهوه بود حمید وقتی با سکوت طولانی مدت او روبرو شد پرسید:

ح-بعد چی شد!؟

و-خب بعدشم با اینکه اونو هر روز تو دانشگاه می دیدم... بالاخره فراموشش کردم... بعدش تو مهلا رو بهم معرفی کردی.

ح-با این که دیگه مشکلی پیدا نکردی؟

و-نه...خدا رو شکر دختر خوبی بود...خیلی معصوم و نجیب...ولی از بخت بد من درسش که تموم شد از دانشگاه رفتو منم هیچ آدرس یا تلفنی ازش ندارم...حالا نوبت توئه...تو با سپیده چی کار کردی؟

ح‌-        خب چی بگم از خوبیا و نجابتش که هر چی بگم کم گفتم! واقعاً دختر سر براهو خوبیه.

و-یعنی چی خوبه؟! مگه هنوز باهاش دوستی ؟! واقعاً که،عجب آدمی هستی ...دست هر چی شیطون از پشت بستی ، اون اهل دوست پسر بازی نبود...شیطون چی کار کردی؟!مهرۀ مار داری که همرو جذب خودت می کنی؟!به ما هم بگو مهرۀ مارو از کجا خریدی ؟

ح-خودت که منو خوب میشناسی، من اهل این حرف ها نیستم ،اگه یادت باشه بهت گفته بودم که استاد برای پایین نامه ترم آخرتعیین کرد که من و او تو یه گروه باشیم طی این مدت که فقط تو محیط دانشگاه...با هم داشتیم هردو به اخلاق وروحیات هم دیگه نا خواسته آشنا شدیم...تا اینکه اون درسش تموم شد ولیسانسش را گرفت ورفت ، یک ماهی از این موضوع گذشت تا اینکه یه روز مهلا رو تو خیابون دیدم حال سپیده رو ازش پرسیدم ...




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : دوشنبه 27 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات