(جنگ برای زندگی

یا

بازی برای زندگی)

بیشتر مردم فکر می کنند دنیا با آنها سر جنگ دارد و با هر چیز و هر کس برای بدست آوردنش باید جنگید ...

در صورتی که اینطور نیست . به نظر من دنیا مثل بازی است ، مثلاً در بازی اگر خوب پیش بروی یا بهتر بگم از روی اصول و قانون رفتار کنی حتماً برنده می شوی و اگر بخواهی با حیله ونیرنگ بازی کنی حتماً خواهی باخت . مثلاً برای نمونه اگر کسی به تو بدی کرد برایش آرزوی خوشبختی بکن ... اگر اینگونه بکنی حتماً نتیجه خوب می بینی و برعکس اگر بدی کنی حتماً بد خواهی دید. از قدیم گفتند: ((هرچه بکاری، همان را برداشت خواهی کرد.)) یا بطور مثال همین بیماری کرنا...اگر به آن فکر کنیم حتماً به سراغمان خواهد آمد و در کل بهتر است به آن فکر هم نکنیم ، ولی بهداشت شخصی را حتماً رعایت کنید، مشکلی برای شما پیش نخواهد آمد .

بقول معروف ((از هر چیزی بترسی، حتماً سرت می آید.)) پس باید بی خیال آن شد.

دیشب در اخبار شنیدم که مردم از این بیماری خیلی ترسیده اند بطوری که جاده ها که همیشه شلوغ بود و همه مردم برای اینکه آب و هوائی عوض کنند به مسافرت به شهر های دیگر می رفتند . ولی حالا از ترس (کرنا) همه در خانه های خود پناه گرفتند و با هیچکس و هیچ چیز در تماس نیستند... آخه اینکه نشد کار البته درست است که نباید در شهر اجتماع کنیم و ممکن است به این بیماری مبتلا شویم ... ولی نه اینکه خودمان را در گوشۀ خانه مان زندانی کنیم ... پس چجوری مایحتاج خانۀ مان را تأمین کنیم... حالا می گویم از رستورانها و اغذیه فروشیها مثل (پیتزا فروشیها و ساندویچی ها) اصلاً خرید نکنیم ... ولی میوه و سبزی و نان و مواد لبنی را که خودمان در منزل نمی توانیم تهیه کنیم پس باید از خانه خارج بشویم... به نظر من همینکه بهداشت قردی را رعایت کنیم از همه چیز بهتر است.

راستی در این روز ها تا حدودی اخلاق و رفتار مردم بایکیدگر بهتر شده و دنبال غیبت کردن و تهممت زدن و دروغ گفتن به یکدیگر نیستند و حتی برای کشور گشایی به جان یکدیگر نمی افتند ... این هم از فواید این بیماری (کرنا) است.

پس کرنا تا هر موقع که دلت می خواهد به تمام کشورها یک سری بزن تا بین همۀ مردم کشور ها صلح برقرار باشد.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، جنگ، زندگی، بازی، اسکاول شین، کرونا، ترس،  

تاریخ : شنبه 17 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

( فرزند کمتر زندگی بهتر)

یکروز دائی ام داشت برای ما بچه ها تعریف می کرد که محله شان یک رفتگری زندگی می کرد به اسم آقا مجتبی این بنده خدا 12 تا بچه قد و نیم قد داشت یعنی 6 تا پسر و 6 تا دختر ، که بچه بزرگش 15 سالشِ و پسر هم بود و دومی هم پسر که او هم 14 سالش بود و به ترتیب دو تا در میان دختر و پسر بودند آن  هم با فاصله یک یا دو سال .

این بنده خدا هر وقت می خواست به مهمانی برود مجبور بود ، خودشو خانوم و بچه هاش کنار خیابان بایستند و منتظر تاکسی آنهم دو تا دربست بگیرند و پسر بزرگ تر با پنج تای دیگه بره و پسر دومی هم با پنج تای دیگه توی یه تاکسی دیگه و خودش و خانومش هم مادام ، موسیو سوار یک تاکسی دیگر بشوند.

خلاصه که خانم آقا مجتبی یعنی همون صغرا خانوم بنده خدا چی می کشید از دست این بچه های شیطون. مدام آنها را کنترل می کرد و به صف می کرد و از بزرگتر تا کوچیک تر به ترتیب می شمارد که نبادا یکی از آنها گم شود به این صورت که : 1و 2 و 3 و4 و پنجمی کو کجا رفتی؟ باز تو پشت داداشات قایم شدی بیا تو صف وایسا ... 6و 7و 8و 9و اِوا خدا مرگم بده دَهُمی کجا رفت . بعد یکی از بچه ها مثلاً می گفت: رفته دستشوئی یا رفته یه چیزی بخور بیاد و... بالاخره دهمی را هم پیدا می کرد و ادامه اش می گفت: کجا بودیم؟!... آهان ...10 و 11 و 12 خب همه حاضرید حالا تو صف بایستید و قدم رو برید جلو و تا نگفتم کسی وای نمی ایسته .

نمی دونید این صغرا خانوم یک سربازی برای بچه هاش ترتیب داده بود که نگو و نشپرس . البته اینجوری هم که آنها را تعلیم می داد، برای بچه ها هم بد نمی شد... البته برای پسر ها بعداً که بخواهند سربازی بروند دیگر سختی معنی نداشت حسابی در حال آماده باش و منظم در یک صف حرکت می کنند. اینجوری هم نظم یاد می گیرند و هم ورزیده می شوند...حتماً می گویید چرا ورزیده؟! ... خب معلوم چون تو همین نظم و انظباط کمی هم نرمش و ورزش به آنها می داد. مثل یک معلم ورزش و هر کسی هم که خطا می کرد جریمه می شد آنهم چه جریمه ای باید یه مسافت کمی طولانی مثلاً 500 متر را کلاغ پر می کرد و بچه ها هم به خاطر اینکه به این جریمه دچار نشوند ، هر چه مادرشان می گفت گوش می دادند از نرمش و ورزش گرفته تا فوتبال و والیبال و... خلاصه که بچه ها را به سیخ می کشید البته با مهربانی نه خشونت.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، فرزند، کمتر، بیشتر، زندگی، بهتر، رفتگر،  

تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش چهاردهم

قسمت آخر

-چند روزی از این ماجرا گذشت وحمید وسپیده بدنبال کارهای سرپرستی پسر سپیده(بابک)بودند بعد از کلی کارهای قانونی بالاخره پسرش را از پرورشگاه تحویل گرفتند،حالا پسر سپیده 5 ساله است ،پسری با موهای بلوند وچشمانی آبی که معلوم بود این وجنات را از کی به ارث برده(سپیده)؛حمید با دیدن پسرک خیلی خوشحال شد وبه قول خودش با نگاه اول مهرش بدلش نشسته همچین که یک لحظه هم او را از آغوشش پایین نمی گذاشت به حدی که سپیده حسودیش می شد ومیگفت:حمید آقا انقدر لوسش نکن ،یکمی هم به من محبت کن تازه اول گوش بود که گوشواره اومد وحمید هم اظهار محبت را بین هردوی آنها رعایت می کرد؛از خودتان می پرسید پس مهلا و

وحید چی شدند؛2 سال بعد از عروسی سپیده وحمید،آنها هم با یکدیگر ازدواج کردند وزندگی خوشی را با هم شروع کردند.امیدوارم که تمام زندگی ها به خوبی وخوشی ختم شود. 




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم 

بخش سیزدهم

-فردای آن روز حمید با خانواده اش موضوع را درمیان گذاشت؛آنها اول قبول نمی کردند،ولی با اسرار فرزندشان راضی به این کار شدند که به حمید کمک کنند؛البته نه اینکه آنها اهل کمک نباشند نه اینطور نیست ،بلکه حمید می خواست با سپیده ازدواج کند وآنها فکر می کردند باید دوباره

به مراسم خواستگاری پیش خانوادۀ سپیده بروند واین هم غیر ممکن بود،چون خانواده اش بطور کل قید اورا زده بودند،البته به جزء مادرش ولی باز هم فرقی برای سپیده نمی کرد و او می خواست بدون حضور آنها عقد در محضر انجام شود؛که همین طورهم شد.

-خلاصه آن روزها که سپیده درحال ترک مواد بسر می برد اوائل خیلی برایش سخت بود وپرستارها مدام به او آرام بخش تذریق میکردند؛

ولی روزهای بعد ،البته به گفتۀ خودش دیگر آن سختیِ اولیه رانداشت وکم،کم به این وضع عادت کرده بود؛بقول خودش هر چه بود گذشت.

-حمید هم تو این مدت به فکر تهیه خانۀ مناسب برای خودشان(خود وسپیده) بود وبالاخره یک آپارتمان درمنطقۀ نارمک بود تهیه کرد که آن هم فاصلۀ چندانی با خانۀ پدرش که در منطقۀ ونک قرار داشت نبود.

-بعد از عروسی آنها به خانه شان رفتند؛وقتی سپیده وارد خانه شده بود با حیرت به اطراف خود نگاه میکرد او باورش نمی شد حتی این جور زندگی کردن را هم درخواب ببیند؛چون سپیده دختری بود که درمنطقۀ پایین شهر تهران (افسریه)زندگی میکرد وتا به حال چنین زندگی عیونی ندیده بود؛ناگهان اشک از چشمان آبیش سرازیر شد در همین هنگام که مهلا وپدر ومادر حمید وهمچنین مادر سپیده که برای دست به دست دادن عروس وداماد به همراه آنها آمده بودند متوجۀ اوشدند ومهلا زود به سپیده گفت: چیکار می کنی عروس خانم الان تمام آرایشات پاک میشه خودتو جمعو جور کن دختر این چه قیافه ایه که گرفتی الان میگن این دختر چقدر ندید بدیده اینجوری ذول زده به درو دیوار بسه دیگه اشکاتو پاکن؛بقول مامانت امشب نباید عروس گریه کنه شگون نداره.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، خواستگاری، خواستگار، ترک،  

تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش دوازدهم

حسن-آبجی خودت که خوب میدونی که من چیزی دربساط ندارم پس چجوری باید شکممو سیرکنم؟!

سپیده-خدا بزرگِ بالاخره یه کاریش میکنیم حالا بیا این هزاری رو بگیر تا ببینم بعد چی میشه...بعد کیفو ازش گرفتم برگشتم پیشه همون خانمه وگفتم:بیا اینم کیف؛ نمی دونین خانوم عجب بچۀ فرضی بود... جونم در اومد تا پیداش کنمو اینو ازش بگیرم...خب ببین چیزی ازش کم نشده...بعد خانومِ زود داخل کیفشو برانداز کردو گفت: نه دخترجون همش کاملِ خدا عمرت بده ...ما گفتیم:چاکریم مادمازل ،وظیفس... ولی اون ول کن ماجرا نبود؛دست کرد توکیفشو پنج تا اسکناس هزاری بهم داد،اول قبول نمی کردم،ولی با اسرار زیاد اوخلاصه قبول کردمو ازش تشکر کردم.

سپیده-چند لحظه بعد از رفتن خانومِ دیدم سرو کله حسن پیداش شد،صداش کردمو پولی که از خانومِ گرفته بودم بهش دادم وگفتم:بیا اینم مزد کار خوب من ،مال تو ولی دیگه سعی کن دزدی نکنی ممکنِ دیگه از این شانسا گیرت نیاد.

مهلا-خب که این طور...ببین اگه ناراحت نمیشی...منو دوستان این همه راه رو نیومدیم که فقط داستان گوش بدیم ...بعد هم بی خیال تو...راه مونو بگیریمو بریم...انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...ازمون اینو نخوای...البته این نظر من تنها نیست ،وروکرد به دوستانش وگفت: اینطور نیست بچه ها؟!؛آنها هم سری به علامت تأیید تکان دادند.

-سپیده با نا باوری به هرسۀ آنها نگاهی از روی شرم کرد وقبول کرد وقرار شد یکی دو روز دیگر هرسه دوست به دنبال او بیایند وکارهای لازمه راهم انجام دهند(اورا با خود به مرکز ترک اعتیاد ببرند) چون سپیده نمی خواست فرزندش او را این چنین ببیند ودرضمن قاضی هم باید صلاحیت سلامت او را تأیید می کرد.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، زندگی، مرموز، کیف، اعتیاد،  

تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش یازدهم

سپیده-وقتی از اون مرتیکه طلاق گرفتم من میخواستم بچه رو ازش بگیرم ولی اون خیلی آسون از بچه اش گذشت، البته این برای من خوب بود ولی آنقدر خوشحال بودم که فکر عاقبت کار رو نکردم؛خب خودت که بهتر می دونی اون اوائل چقدر دنبال کار گشتم ولی بی فایده بود ومامانو بابام که نه منو قبول کردن ونه بچه رو آن موقع هم نمی دونم چجوری دولت فهمیده بودو بچه رو ازم گرفتند وتحت حمایت پرورشگاه قرار دادند وقرار شد که دولت تمام هزینه های مربوط به بچه را متقبل شود تا زمانی که من بتوانم از احدۀ خرج بچه بر بیایم در پرورشگاه خواهد ماند؛ولی افسوس خودت که وضع منو می بینی به چه حال و روزی افتادم برای چندر غاز چه روهائی به چه گسائی انداختم حالا خودت بگوبا چه روئی پیش بچه ام برم فکر می کنی اون یه مادر معتاد روقبول می کنه... نه واللا نه بلا به خدا قبول نمی کنه ...حالا بفرضم قبول کنه آیا دولت اونو به من میده بازم نه پس باید بی خیالش بشم حداقل میدونم اگه منم نرم سراغش بالاخره یه خونوادۀ خوب پیدا میشه و سر پرستی اونو به عهده می گیره خلاصه اون خوشبخت میشه همین برام بسه دیگه...

مهلا-نگفتی چجوری گرفتار( بقول معروف)این بلای خانه مان سوز شدی؟!.

سپیده-والا چی بگم؛بعد این ماجرا که نه راه پیش داشتمو نه راه پس همینجوری بی هدف برای خودم تو پارک نشسته بودم وتو عالم خودم بودم که دیدم یه خانم نسبتاً جون که ظاهر شیکی هم داشت کنارمن نشست وبعد از چند لحظه ای که گذشت رو به من کردو گفت:چی شده دختر جون چرا ناراحتی ؟ اول به حرفاش توجه ای نکردم؛بعد دوباره سوال کرد ولی اینبار با لحنی آرامتر ومن هم که آنموقع پولی نداشتم وخیلی هم گرسنه بودم چاره ای جز این نداشتم وهمۀ ماجرا رو براش تعریف کردم واینکه جای برای رفتن وهمینطور کاری هم ندارم وازش خواهش کردم که اگه می تونه یه کاری برام جور کنه واو هم کمی فکر کردو بهم گفت :باشه یه فکری برات می کنم حالا پاشو دنبال من بیا ؛بعد منو برد خونۀ خودش وباصطلاح شکم مارو سیر کرد بعد هم یه جا خوابی بهم داد.البته اون خانم با دونفر دیگه هم خونه بود؛بعدها فهمیدم که کارشون قاچاق مواد مخدر بوده وخودشون هم گه گداری بطور تفریحی ازش استفاده می کردند ومنم که با اونا زندگی می کردم مجبور شدم وارد دستۀ اونا بشم اوائل تو این کار ناشی بودم ولی بقول خودشون راه افتادم به حدی که دست اونا رو از پشت بسته بودم ؛آخه میدونی چیه اگه کاری که اونا ازم میخواستن انجام نمی دادم الان آوارۀ کوچه وخیابونا بودم ومعلوم نبود چی بسرم میومد حتماً گیرمردهای لائو بالی می افتادم ،البته من از مرگ نمی ترسم ولی چیزی بدتر از مرگ نصیبم می شد که اون هم به بی آبروی ختم می شد که اون هم بدتر از مرگ نیست؛خب بگذریم اینطوری شد که من وارد این کار شدم وآلودۀ آن شدم بطوری که اگه یکی دو ساعت موادم دیر بشه زمینو زمونو بهم می ریزم...خلاصه منم تو این مدت دوستای زیادی پیدا کرده بودم ،تصمیم گرفتم که از اونا جداشم این بنفع همه مون بود که سوائی برای خودمون کار کنیم که اگه اتفاقی برای یکیمون افتاد بقییه بتونن قسر در برن منم با کلی مکافات این خونه رو پیدا کردم ؛منم مشتری های خودمو داشتم واون پارک قبلی رو ترک کردمو به این پارکی که چندهفتۀ پیش تو منو اونجا دیدی اومدم وآدرس جدیدم روبه مشتری های قبلیم دادم تازه اینجا بنفعم شد مشتری های جدید هم بهم اضافه شد البته بگذریم که تو این هیروویری توام شدی موی دماغ ما ولی بی خیالش اینم یه سرگرمی شد واسه ما ولی بشرط اینکه تو کار ما دخالت نکنی آسته برو،آسته بیا کاری باهات نداریم فقط بهم نگو اومدیم بهت کمک کنیم مارو به خیر تو امیدی نیست لطفاً شر نرسان...راستی یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم اون روز که تو برای اولین باراومدی تو پارک یادته؟بعد از رفتن تو داشتم به حرفات فکر میکردم که یکهو یه اتفاق جالب افتاد؛دیدم چند نیمکت آنطرفتر من یه هیاهوی بپا شد برگشتم بطرف صدا دیدم یه پسر جغله تیزو بز از کنارم رد شد ویه کیف خوشگل زنونه هم دستش بود تازه فهمیدم همون حسن دزدِ خودمونِ اون ولد چموش دست از این کاراش برنداشته بود ،آخه دفعۀ آخری که گیر افتاده بود به سرکار احمدی قول داده بود دیگه از این کارا نکنه؛ولی باید بهش حق داد اگه اینکارو نکنه پس چجوری شکمشو سیر کنه؛آخه این بدبخت که کسی رو نداره که خرجشو بده....بهتر دیگه روده درازی نکنم؛جونم برات بگه که اونروز وقتی انورو تو اون حالت دیدم دلم براش سوخت ،زود تعقیبش کردم ،آخه می دونستم پاتوقش کجاست ...وقتی گیرش اوردم اول ازم ترسید بعد بهش گفتم:تو که نمی خوای گیر بیفتی وگرنه خودت میدونیو سرکار احمدی می برت اونجائی که عرب نی بندازِ...




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، زندگی، مرموز، طلاق، پارک،  

تاریخ : شنبه 9 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش دهم

مهلا- آخه خانم تواین مدت اخلاق اون دستتون اومده ...اون از هیچکی کمک نمی گیره ومی خواد خودش تنهایی کاراشو انجام بده...بعد یه روز

فهمیدیم از خونه فرار کرده وما سه تا از دوستانش

هستیم که از فامیلش هم بهش  نزدیکتریم ومیشه گفت هم رازش هم هستیم.

خانم-آبجییا حالا یه کلوم ام بشنوفین از مادر عروس خانوم...حالا بفرضم پیداش کنین می خواین چه گلی به سرش بزنین؟ مامانو باباش که عزیز دوردونشونو ول کردن ،شوماها میخواین براش چیکار کنین؟!.

-درهمین هنگام بود که سپیده از یکی از اتاق ها بیرون آمد ومهلا م متوجه اش شد واو را صدا زد.بعد سپیده بطرف صدا برگشت وبا تعجب به آنها نگریست.

سپیده-شما دیگه کی هستین؟اینجا چیکار می کنین؟با من چیکار دارین؟!.

-مهلابا دیدن او سریع از پله ها بالا رفت وسپیده را در آغوش گرفت درهمین موقع سپیده با عصبانیت او راکنار زد واز خود دورش کرد و گفت: انگار گوشتم سنگین گفتم که نمی شناسمت نفهمیدی چی گفتم؟ بابا دسخوش ...

-پشت سرمهلا حمید و،وحید هم به دنبال او از پله ها بالا آمدند وآنها هم به نوبۀ خود با او صحبت کردند؛دیگه انکار کردن بی فایده بود وسپیده خسته از این ماجرا آنها را با خودش به همان اتاقی که از آن بیرون آمده بود برد؛آنجا یک پیر زنی نحیف وبیمار در رختخواب خوابیده بود.

سپیده-درد خودم کم بود حالا باید به داد این (هاجر)خانم هم برسم البته نا گفته نمونه اون اوائل که اومدِ بودم اینجا هاجر خانم خیلی بهم کمک کرد ومیشه گفت یجورائی سنگ صبوری برا دردام بود برای همین هم هست تا مریض میشه میفرستند دنبال من چون او فقط با من راحته ومن هم بهش مدیونم وسعی می کنم هر کاری از دستم بربیاد واسش بکنم ...خب حالا شما بگین چجوری منو پیدا کردین؟.

مهلا-سپیده جون نمی دونی چقدر ما دنبالت گشتیم سر فرصت تمام ماجرا رو واست میگم... حالا اگه کاری نداری میخوایم دو کلام باهات حرف بزنیم؛میشه از اول ماجرا رو برای منو دوستات تعریف کنی ببینیم چجوری می تونیم کمکت کنیم؟

-سپیده دیگه طاقت نیاورد وهمۀ ماجرا را برای آنها نقل کرد تا آنجا رسید ومکث کوتاهی کرد همانطور که سرش پایین بود وداشت با انگشتانش بازی می کرد به حرفش ادامه داد...


طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، فامیل، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش نهم

-آنها بعد از خداحافظی با مراد از خانه خارج شدند وکمی با هم صحبت کردند ومدتی هم منتظر سپیده ماندند ولی بی فایده بود اونیامد؛ناگهان وحید گفت:

-بچه ها یادتونه مراد چی گفت؟ اون گفت که یه خونۀ دیگه ام به جز این داره ؛می خواین یه سری ام اونجا بزنیم ویه خبری ام از اونا بگیریم؟ شاید اونا هم سپیده رو،ببخشید منظورم شراره رو بشناسند شایدم برای فرار از طلب کارا اونجا هم آشنا داشته باشه؟!.

-آنها به دنبال آدرسی که مراد گفته بود رفتند وزود خانه را پیدا کردند و درزدند ولی آنقدرسر وصدای بچه ها از داخل زیاد بود که صدای زنگ در به گوش کسی نمی رسید؛در خانه نیمه باز بود آنها اول یاالله ی گفتند بعد وارد خانه شدند،درحیاط سه تا زن که چادر کودری به سر داشتند وادامۀ چادرشان را به کمرشان بسته بودند...آنها هر کدامشان مشغول کاری بودند،یکی رخت می شست دیگری درحال ظرف شستن بود وآن یکی داشت حیاط را آب وجارو می کرد ،وبچه ها هم از سر کول هم بالا می رفتند وباصطلاح خودشان داشتند بازی می کردند واقعآ اونجا چه غوغایی بود...خلاصه با ورود آنها بچه ها لحظه ای ساکت شدند چون این ورود غیر منتظره بود آنها برایشان آشنا نبودند بعد بی خیال به سر وصدای خود ادامه دادند...یکی از آن خانم ها از کارش دست کشید وگفت:چیه چه خبرشوما دیگه کی هستین؟!.

وحید-ببخشید... سلام عرض کردم... ما دنبال شراره می گردیم واز فامیل های شراره ایم.

خانم-آهان...تازه فهمیدم حالا چرا اومدین اینجا اون که خونش سه تا خونه اونورتر.؟!

حمید-بله اول ما آنجا بودیم ولی ایشون خونه نبودند؛ما هم اومدیم اینجا دنبالش.

خانم- آبجییا اینجارو باش این آقا سوسوله چه لفظ قلم حرف می زنه ...خیلی تی تیش مامانیه...آخه کی فکرشو می کرد اینا فامیلاش باشند ...خب داداش تو اگه فامیلشی اون چرا این وضعوداره؟

چرا قبل از اینکه کارش به اینجاها بکشه دنبالش نیومدی؟!.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، داستانک، فامیل، آدرس،  

تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم 

بخش هشتم

-وحید که تا آنموقع آدمی به هیبت او ندیده بود زود خود را پشت حمید مخفی کرد واز ترس قالب تهی کرده بود؛وحمید به اجبار جلو رفت وعرض ادبی کرد وگفت:

-ببخشید...آقای؟.

-آن مرد با نیش خندی که به لب داشت گفت:

-بنده مراد کج دستم!..شوما کی هستین وبا ما چیکار دارین؟.د زود بنال ببینم چی می خوای بگی ؟ ماکه مث شوما بی کار نیستیم !!.

ح-آقا مراد غرض از مزاحمت اینه که ما اومدیم با شما دو کلام حرف حساب بزنیم ،البته اگه اجازه بدین بیاییم داخل صحبت کنیم.

مراد- ای بابا...خیلو خب بیاین تو...

-آنها وارد خانه شدند،حیاط نسبتاً بزرگی بود با یک حوض نقلی کوچک؛بعد از پله ها بالا رفتند وبه یک بالکن درازی وارد شدند که دراواسط بالکن آنجا به سه دراتاق که درمجاورت هم قرار داشتند منتهی می شد آقا مراد که جلوترمی رفت وارد اتاق وسطی شد وبه آنها هم اشاره کرد که دنبالش به داخل بیایند واین اتاق هم به دو در دیگر مشرف می شد معلوم بود که از آن خانه های تاریخی باشد با اینکه خیلی قذیمی بود ولی بسیار زیبا جلوه می کرد هوای اتاق کمی سنگین وپر دود بود ،معلوم بود قبل از ورود آنها آقا مراد در حال خودشان بودند وبااشارۀ آقا مراد آنها درگوشه ای از اتاق نشستند؛وخود آقا مراد به اتاق دیگر رفت وبا یک سینی چای بر گشت وبه آنها تعارف کرد وصحبت را آغاز کرد.

مراد-خب نگفتین با ما چیکار داشتین؟!.

وحید-جناب ما می خواستیم که یه خبری از سپیده معروف به(شراره کلک)بگیریم ؟!.

-مراد کمی فکر کردو گفت:ببینم نکنه ازش طلبی،چیزی دارین یا اینکه بهش بدهکارین که اون هم بعیده کسی بهش بدهی،مدهی چیزی داشته باشه؟ لپ کلام نگفتین شوما چه نسبتی باهاش دارین؟!.

حمید-والا مراد خان من پسرخالش ام وایشون هم(وحید)برادرم واین خانم محترم هم(مهلا)دوست سپیده یا همون شراره هست چون خاله ام نگران دخترش بود بهش قول دادم که پیداش کنم تا اونو از نگرانی دربیارم واونو به دخترش برسونم.

-ناگهان مراد خندۀ وحشتناکی سر دادوگفت: خب بابا زودتر میگفتین که اومدین خاله بازی؛پس مارو سر کار گذاشتین فک کردین بچه بازیه هر کی از راه رسیدو گفت من فامیل شم ما اونودو دستی تقدیمش می کنیمبه هرکی ازرا رسید... به همین آسونی مگه اینجا شهر هرته...برین خدا جای دیگه روزی تونوبده.مهلا که تا آنموقع ساکت نشسته بود با عصبانیت تمام گفت: آقای محترم انگار متوجۀ منظورمون نشدین ما برای کمک به دوستمون اومدیم وکاری هم به حرفای دیگه ندارم ؛شما هم اگه معرفت داشته باشین آدرس اونو به ما می دین؛ما هم هرچی پول بخواین بهتون می دیم.

-مرادیک نیش خند کوتاهی زد ودستی به سبیل هایش کشید وآنها را فری داد وگفت:خب اگه مایه،تیله ی در کار باشه ما پایه ایم...یه پنجاهزارتومنی بدی بد نیس...

حمید-بیا این هم یه تراول پنجاهی خوبه راضی شدین؟!.

-مراد پول را که گرفت آن را ورانداز کرد وگفت: بابا دمت گرم مرد و قولش ...شراره توهمین خونه البته طبقه پایین ماست یعنی مستاجرمونه طبقه اول پنج تا درو که دیدین ...خب درسومی اتاقش اونهم که بیشتر موقعا خونه نیس گمونم اینجا روگرفته براثاثاش خلاصه که نمی دونم چه غلطی داره می کنه؟!.مام کاری به کارش نداریم فقط به موقع اجارمونوبده بقیش مارو سنن!.

مراد-خودتون بهتر می دونین زندگی خرج داره الان هم اتاق های پایینی همش اجاره ست واینجا رو به کسایی اجاره دادم که عذب باشند وبر وبچه ای ندارند چون نمی خوام دو رو برم شلوغ باشه ومیونۀ خوبی با بچه ها ندارم؛ولی بیرون از این خونه چند خونه آنطرف تریه خونۀ بزرگتر دارم که ده اتاق داره اول  شرار رو اونجا بردم ولی چون او از جای شلوغ خوشش نمی اومد مام اوردیمش اینجا البته به جز اون یه دختر تو همون اتاق باهاش هم خونست چون خودش اینجوری راحت تربود که اجار روبا یکی مث خودش شریک باشه مام قبول کردیم همین وسلام




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زندگی مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش هفتم

-مهلا با وحید وحمید تماس گرفت وموضوع را برای آنها تعریف کرد وقرار شد که همان روز رأس ساعت ده همدیگر را ملاقات کنند.بعد از سلام و احوال پرسی شروع به صحبت کردند...

مهلا-بریم سر اصل موضوع بهتر زودتر بریم دنبال آدرس وبیشتر از این معطل نشیم.

-هر سه نفر آنها براه افتادندو بدنبال آدرس رفتند، بالاخره بعد از ساعت ها گشتند به محل مورد نظر رسیدند؛یه محلۀ دور افتاده که خارج از محدودۀ (شهر تهران) بود؛آنجا در آن بیابان جزء چند خرابه و ویرانی بیش نبود؛خانه که چه عرض کنم،چند تا دیوار نیمه فرو ریخته ویک سقف که نصفی از گچش ریخته بود و چهار چوب فلزی پنجره ها که زنگ زده،با شیشه های نیمه شکسته که آن هم با پرده ای رنگ رو رفته ومندرس ،ودر ورودی که هیچ شباهتی به در نداشت وبه جای آن یک پتوی کثیف وپاره از آن آویزان بود به چشم می خورد.در یک کوشه اطاق یک چراغ وآلر و در طرف دیگربه اصطلاح چند تشک وپتو ومتکا که روی هم چیده شده بود یک زیلوی نمدی زوار در رفته دیده می شد؛درطرف دیگر اطاق پیر مردی که روی صندلی ننوئی که درحال تکان خوردن بود،که هر آن می رفت آن پیر مرد با آن صندلی زوار در رفته واژگون زمین شود وتو حال خودش بود ومتوجۀ ورود آن سه نفر نشد وگه گاهی هم نیم چرتی می زد.حمید آرام به طرف پیر مرد رفت ودستش را به آرامی روی شانۀ او گذاشت وگفت:ببخشید آقا...با شما هستم آقا...ببخشید که مزاحمتان شدم،میشه به ما کمک کنید؟.به ما گفتن شما آدرس سپیده معروف به(شراره کلک) رامی دونید از تون خواهش می کنم که به ما کمک کنید تا اونو پیدا کنیم آخه جونش درخطر...پیرمرد که تا آنموقع چشمایش بسته بود با زحمت زیاد باز کرد وزیر چشمی نیم نگاهی به جوانک انداخت وگفت:جوون اولاً تورو تاحالا اینطرفا ندیدم توکی هستی؟دوماً با شراره چیکار داری؟!.

ح-خب من... پسر خاله اش هستم،چطور مگه ...اتفاقی افتاده؟!.

پیرمرد-حالا با اون چیکار داری نکنه تو مأموری؟ ببینم خلاف،ملافی کرده،دوباره سر کییوکلاه گذاشته

اصلاٌ ما رو سنن اگه اونو می خوای باید دستتوجیبت کنی چند اسکناس هزاری اخ کنی؛وبلافاصله دستش را به طرف حمید دراز کرد،وحمید هم یک اسکناس پنج هزارتومانی کف دست پیرمرد گذاشت.

پیرمرد-ببین جوون از در که رفتی بیرون دست راستتو می گیری ومستقیم که رفتی بعدش میپیچی به چپ وبعد به راست ودر اول که آبی رنگه اونجا خونۀ(مرادکج دسته)که اون نفله صاب خونۀ شرارس ...

-هرسه نفرراهی آنجا شدند وبالاخره آدرس را پیدا کردند؛همانطورکه از نمای خانه پیدا بود یک کمکی بهتر از خانه های دیگربود؛حداقل این یکی درو پنجره اش سالم بود،ولی با این وجود یکی دوتا از آجرهای دیوارش افتاده بود.اینبار وحید جلو رفت ودر زد وچند بار این عمل را تکرار کرد.از داخل خانه صدایی گوش خراش وکلفت یک مرد شنیده شد.

مراد-کیه؟...چته بابا...درو از پاشنه در اوردی..

بابا مسبتو شکر وایسا الان اومدم ...

-در باز شد ودر آستانۀ دریک مرد قد بلند وچهار شانه با موهای سیاه فرفری که ژولیده هم به نظرمی رسید و باسبیل های کلفت ازبنا گوش در رفته با یک عرق گیرکثیف وزیرشلواری راه ،راه ودمپایه پاره برسر در نمایان شد؛بعد با ابهت خواصی گفت:شوما کی باشین؟!.با کی کار دارین؟.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه، نژاد،  

تاریخ : سه شنبه 5 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش ششم

مهلا-کاشکی می شد یه جوری کمکش کرد،ولی چه جوری خودمم موندم چیکار باید کرد؛تازه از کجا پیداش کنیم؟!!.

مادر-واللا من میدونم کجاست البته همون روز آدرسشو از دوستش (همون دست فروشرو میگم)

پرسیدم البته ممکن دروغ گفته باشه؛آخه اون آدرسیرو که داد تو یه محلۀ پرتی بود که بارها از مردوم کوچه بازار شنید بودم که آنجا محلۀ لاتا وچاقو کشاست که خدایش ترسیدم برم اونجا ؛آخه دختر اونجام جاست که تو رفتی؟!!.

مهلا-خب به پدرش مگفتی یا حداقل به من میگفتین ....خلاصه یه جوری پیداش می کردیم.

مادر-می خواستم به باباش بگم ولی ترسیدم ...میدونی که...خب اون گفته که دیگه تو این خونه کسی حق نداره اسمشو بیاره، وای به اونموقع که بفهمه که من دارم یواشکی اون ،دنبال دختر می گردم معلوم نیست اون وقت چه بلایی سرمنو اون دختر بیچاره بیاره ؟.البته نه بگم ازمردن بترسما ولی ممکن کار دست سپیده بده.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، مهلا، فرار، مادر، زندگی، مرموز،  

تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم 

بخش پنجم

-روز بعد مهلا تصمیم گرفت به خانۀ پدر ومادر سپیده برود، واز آنها پرسید:البته ببخشید که مزاحمتان شدم ،شما از سپیده خبر ندارین؟!. خیلی نگرانشم می ترسم یه کاری دست خودش بده.

پدر-تو دیگه کی هسی چند بار بگم دیگه نمیخوام اسم اون دخترنمک نشناسو جلوی من بیارین تو هم زودتر بزن به چاک دیگه اینورا نبینمت زود،تند،سریع برو بیرون تا کار دستت ندادم.

-مهلا که توقع همچین رفتاری را از او نداشت مات و مبهت به او(پدر سپیده)نگاه می کرد؛ناگهان مادر سپیده که تا آنموقع ساکت درگوشه ای از اتاق ایستاده بود با شنیدن این حرف به طرف مهلا آمد و بازوی مهلا را آرام گرفت و به بیرون از اتاق برد وبا خجالت بسیار گفت: دخترم تو شوهر منو نمی شناسی اون وقتی عصبانی می شه دیگه هیشکی یو نمی شناسه به زمینو،زمون فحش میده خلاصه از دست ما ناراحت نشو؛بازم اگه خبری ازش داری به من بگو؛تو گفتی چند روز که ازش خبر نداری ،پس لابد قبلاً ازش خبر داشتی هر چی ازش می دونی بهم بگو .خدا عمر طولانی بهت بده دختر جون؟!!.

مهلا-البته من می خوام بهش کمک کنم ولی به حرف من گوش نمی ده الان هم که ازش خبر ندارم کجاست؟هیچ ردی هم ازش نیست نمی دونم که کجا باید دنبالش بگردم،خودمم موندم چیکار کنم؟!.

-مادر سپیده همانطور که اشک از چشمانش جاری بود گفت:آخه نمی دونی بعد از اینکه از خانۀ شما بیرون اومده ،البته اونجوری که خودش بهم زنگ زدو گفت :نتونسته کار پیدا کنه وروی برگشتن به خونه روهم نداره.بعد از اون هم دیگه بهم زنگ نزد.تا اینکه یه روز همسایه بغلی مون اونو تو پارک دیده که داشته مواد می فروخته وخودش ام (سپیده)دست کمی از معتادا نداشت ،اونم رفت جلوازش پرسیده که چرا اینجوری شد؟!. ولی اون با حرف های بد، اونو از خودش رونده .

مادر-منم ازش عذر خواهی کردم و آدرس اون پارکو ازش گرفتم وفرداش رفتم سراغ دخترم ،وقتی اونو تو اون حالت دیدم دلم هوری ریخت پایین؛شروع کردم گریه کردنو رفتم طرفش؛اون همونجوری که داش مواد می فروخت برگشت طرف منو ،همونطور مات زده به من نیگا کرد ،بعد عینهو جن زده ها ازم رو برگردوند ؛انگار نه انگار که منومیشناسه وبه کارش مشغول شد.منو میگی انقد بهم برخورد که نگو ونپرس زود بازوشو گرفتم ومحکم کشیدم طرفه خودم ویه چک جانانه به صورتش زدم ،ولی بعدش دلم سوختو محکم بغلش کردم ؛اونم منو بغل کرد وزد زیر گریه حالا گریه نکنو،کی گریه کن .بعداز چند دیقه ای که  تو این حالت بودیم؛من سر حرفو باز کردمو گفتم:آخه دخترم نونت نبود، آبت نبود، این جنگولک بازیات چی بود که از خودت در اوردی.


طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 3 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش چهارم

فردای آن روز هر سه نفر سر قرار حاضر شدند.بعد از احوال پرسی شروع کردند به صحبت کردن.

ح-خب مهلا خانم از سپیده چه خبر؟ حالش که خوبه؟! راستی موضوع طلاقش به کجا رسید.

م-خب چی بگم،بالاخره با اینکه پدر ومادرش مخالف بودن ولی دختر بی چاره مجبور شد از شوهرش طلاق بگیره ؛خودتون که بهتر میدونید که پدرش که چقدربد اخلاقِ وبه او گفتهَ:دیگه پشت گوشتو دیدی مارو دیدی،دیگه حق نداره مادرت،تو رو اینجا راه بده، وگرنه من میدونمو شماها دمار از روزگارتون در میارم توام دست بچه اتو بگیرو برو هر گورستونی که می خوای، دیگه اینورا نبینمت.

 م-بعد دستشو محکم گرفتو از خونشون پرتش کرد بیرون،خلاصه که اونم جاییو نداشت که بره اومد خونۀ ما اونشب پیش من موند ولی فرداش از پیشم رفت وچند روزی هم ازش خبر نداشتم ،تا اینکه یه روز باهام تماس گرفت وقرار شد توپارک هم دیگرو ببینیم.

-مهلا سرش رو پایین انداخت وآرام،آرام شروع کرد به گریه کردن چند لحضه ای سکوت کرد وبقیه صحبت اش را ادامه داد.

م-سپیده روحیۀ لطیفی وشکننده ای داره وبعد از اینکه از خونۀ ما رفت یه راس رفته پرورشگاه وچاره ای جز این نداشته که بچه رو همانطور که دادگاه تعیین کرده که حزانت بچه رو به پرورشگاه بدهند ،چون سپیده برای بزرگ کردن بچه هیچ پولی نداشت.قرارشد که اول اوکاری پیدا کند،بعد اگرتوان ما لی داشت بعد بیادو بچه رو با خودش ببره،تا آنموقع فقط می تواند هفته ای یک بار بیادو بچه روببینه.

-ازفردای همان روزسپیده به دنبا ل کار میرفت ولی از کارخبری نبود وتا یک هفته کارش شده بود همین تاحدی که نا امید وخسته به خانه آمد(تا آنموقع درخانۀ مهلا زندگی میکرد) .(البته خانواده مهلا هم با بودن او مشکلی نداشتن) ولی،سپیده نمی خواست با بودنش درآنجا ایجاد مزاحمت برای آنها پیش بیاورد.بنابراین یک روز خسته ونا امید به خانه آمد و روبه مهلا کرد وگفت:مهلا جون دیگه از این وضعیت خسته شدم نه کاری نه پولی تازه از بچه ام که دور موندم این چه جور زندگی نکبت باریه که من دارم؟! دیگه از دست خودمو این دنیا کلافه ام اصلاً طاقتشو ندارم باید خودکشی کنموخلاص.

م-این چه حرفیه که میزنی تو الان یه پسر کاکل زری داری که منتظرت تا تو بیای از اونجا ببریش حداقل بخاطر اونم که شده باید تلاشتو بکنی؛خدارو چه دیدی شاید یه کار خوب برات پیدا شد اصلاً نا امید نباش ؛توکلت به خدا باشه انشاالله که همچی درست می شه.

-فردای آن روزسپیده و مهلا به اتفاق هم برای پیدا کردن کار رفتند به هر کجا که می شد سر زدند؛بعضی از آنها مدرک های بالاتر و گاهاً مدارک در رشته های دیگر می خواستند؛ولی سپیده مدرک لیسانس مامایی داشت،که آن هم جور در نمی آمد چون سپیده پولی نداشت که بقییه تحصیلش را ادامه دهد ،با اینکه می دانست فقط کافی لب تر کند تا خرج درسش را پدر مهلا متحمل شود ،ولی سپیده به اینکار راضی نمی شد؛به قول خودش تا همین جا هم به آنها زحمت داده بود و این از انصاف بدور است.چند هفته ای بدین منوال گذشت ونتوانست کار مناسبی پیدا کند ودیگر به خانۀ مهلا نرفت وحتی با او هم تماس نداشت.

-بعد از سه ماه بی خبری از سپیده،روزی مهلا همانطور که داشت تو پارک قدم میزد ناگهان چشمش به یک خانمی که وضع اسف باری داشت افتاد این باور نکردنی بود.او سپیده بود همان دختری که محجب ومظلوم بود حالا تبدیل شده بود به یک به اصطلاح مانتوییه بد حجاب؛ از وضع ظاهریش چه  بگویم یک مانتو،رنگ ورو رفته وکمی وصله دار به تن داشت ،ویک روسری نخ نما به سر ،واز چهره اش چه بگویم، که زرد و بی حال وضعیف دیده می شد که از قیافه اش داد میزد که معتاد شده .مهلا آرام،آرام به او نزدیک شد وآهسته او را صدا کرد.

م-سپیده ...سپیده جون خودتی؟!!.

س-چی میگی آبجی سپیده دیگه کیه؟اشتب گرفتی...برو بابا خدا روزیت رو جایه دیگه حواله کنه.بعد زیر لب گفت:بد بختیه ها هم رو برق می گیره و ماروپسر عموی ادیسون البته اون هم بد نیستا ...اونم واس خودش کسی ها بالاخره هرچی باشه با هم فامیلن دیگه.واللاه هر روز کار ما شده اینک اینجا وایسیمو جواب مردومی که ما رو با دوسوفامیلش اشتب بگیره ؛یا خدا آخه انقد قیافمون به بدلیا می خوره ...خب اگه رفت بودیم سینماو بدلی کار می کردیم الان که نونمون تو روغن بود.

-مهلا هر کاری کرد  نتوانست او را راضی کند که همان سپیده است ،واو مدام انکار می کرد،اون روز مهلا بی خیال این ماجرا شد.

-تا چند روزی مهلا به آن پارک می رفت وبا او صحبت می کرد ؛ولی بی فایده بود و او به کارش ادامه می داد ومی گفت : بابا برو پی کارت بذار کاسبی مونوبکنیم اگه جنس می خوای بت مف میدم ولی اگه نمی خوای بذار بروووو.....تف باین شانس ما بابا.....خماری از سرمون پریدا برو روتو کم کن تا کفری نشدم.

-چند روز بعد از این ماجرا مهلا برای دیدن سپیده به همان پارک همیشه گی رفت ؛ولی از سپیده خبری نبود وآدم هایی مانند سپیده (معتاد) زیاد بودند که همۀ آنها درحال خریدو فروش مواد در بین مردم بودند.مهلا ناگزیر شد که از چند نفر از آنها بپرسد.بعضی از آنها اذحار بی اطلاعی می کردند ،بعضی دیگرهم جواب سر بالا می دادند،خلاصه یکی از آنها به مهلا گفت:باهاش چیکار داری؟این بدبخت بیچاره همیشه پاتوقش همین دورو ورا بود.اون هروقت موادش تموم بشه خودش پیداش میشه.این چند روز میبینم که اینورا خیلی میپلکی ،بالاخره نگفتی ازش چی می خوای بگو شاید مام تو بساطمون پیدا بشه؟!!.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، چهارم، فصل، بخش،  

تاریخ : پنجشنبه 30 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش سوم

فردای آن روزحمید با سپیده تماس گرفت وسپیده گفت:حمید دیروز که همه چی رو بهت گفتم هر چی که بود عین واقعیت بود دیگه بهتر منو فراموش کنی همونطور که من فراموشت می کنم نه خانی اومده ونه خانی رفته .

ح-منم سعی کردم که اونو فراموش کنم ودیگه سراغش هم نرفتم .تا اینکه فهمیدم با همون پسر ازدواج کرده .بعد از یک سال ازدواج صاحب یه پسر شدن که اون هم الان یک سالش؛اینجوری که فهمیدم سپیده وشوهرش باهم تفاهم نداشتند وشوهر دست بزن داره و همش او وپسرش رو اذیت می کنه .

و-توچطور خبر دار شدی؟ناقلا نبادا بپا واسشون گذاشتی؟

ح-نه بابا این چه حرفیه که میگی چه بپایی ؛مهلا رو که می شناسی ،دوست دخترتو میگم اون این اطلاعاتو بهم داد چون او در واقع سنگ صبور سپیده ست انقدر که به او اعتماد داره به مادرش نداره.

و-پدر ومادرش چی میگن ؟

ح-چی دارن که بگن خودشون این نون و تو دامنه دخترشون انداختن حالا برای حفظ آبروشون مجبورن سکوت کنند. البته این موضوع برای دو سال پیش ودیگه خبری ازش ندارم؛در واقع می شه گفت از ازدواج اونا چهار سال که گذشته والان بچه ش باید سه ساله باشه.

-حمید با ناراحتی سرش را به زیر انداخت وقطره اشکی در گوشۀ چشمش حلقه زد،وحید که متوجه این موضوع شد چیزی نگفت وبا قیافۀ متفکرانه ومتعجب داشت به این ماجرا فکر میکرد.

و-خب حالا می خوای چیکار کنی؟ آیا هنوزهم دوسش داری ؟ می خوای بهش کمک کنی یا نه؟

-وحید منتظر جواب حمید شد ولی با سکوت حمید روبرو شد انگار حمید جوابی نداشت که بده وبهت زده به وحید نگاه می کرد!!.

و-ببین حمید هرچی باشه من دوستتم ومی تونم وکالتتو به عهد بگیرم؛ یعنی یه جورایی بهت کمک کنم؛بهتریه تماس با دختر بگیری واز حالش با خبر شی.

ح-تو فکر کردی قبلاً این کارو نکردم؟اتفاقاً چند روز پیش بهش زنگ زدم.اون شمارشوعوض کرده که دیگه کسی مزاحمش نشه.

و-خب به مهلا زنگ بزن وبگو منو و وحید میخوایم بهش کمک کنیم.

ح-ولی من دیگه روم نمی شه تو این مدت خیلی مزاحم مهلا شدم.

و-خیلی خب، بابا چه پسرنجیبی بودی ما نمی دونستیم شمارشو بگیرمن با هاش حرف می زنم تو کاریت نباشه اینو بسپر به من، البته اگه جوابمو بده خوبه...آخه چند روز پیش به شمارش زنگ زدم ولی جوابمو نداد،نمی دونم چش شده شاید تا حالا باهاش تماس نگرفتم ،حتماً ازم دلخور شده...

آخه یکی نیس بهش بگه بابا تو این مدت من فراموشت نکردم ،فقط سرم شلوغ بودو کار داشتم همین خون که نکردم بابا!!.

و-سلام مهلا خانم چطورید؟ خوب هستین ؟البته باید منو ببخشید که تا حالا با شما تماس نگرفتم آخه سرم خیلی شلوغ بود....بله من هم خوبم....آره واللا حمید روش نشد که با شما تماس بگیره برا همین هم من مزاحمتون شدم....نه،نه این طور نیس من چند روز پیش با شما تماس گرفتم ولی از بخت بدم شما جوابمو ندادید منم فکر کردم حتماً ازم دلخور شدین ....من وحمید می خواستیم در مورد سپیده با شما صحبت کنیم ؛اگه میشه یه جایی با هم البته به اتفاق منو حمید وشما یه قرار ملاقات با هم بگذاریم ویه فکری به حال سپیده بکنیم ،البته ما نمی خوایم خدایی نکرده تو زندگیش دخالت کنیم،فقط قصدمون کمک به ایشونه خودتون  بهتر میدونید که حمید چقدر عاشق سپیده هس....بله متوجه ام باشه پس،قرار ما پارک روبرو دانشگاه..

 




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، قسمت، فصل، سوم،  

تاریخ : چهارشنبه 29 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش دوم

مهلا:قرار به زور شوهرش بدن اونم به چه کسی پسرِ دوست باباش که بازاری و پولدار ، که اون هم به زور یه دیپلم ردی داره.

ح- خودش چی میگه ؟...راضیه؟

م- ولی اون اصلاٌ راضی نیست و می خواد سر کار بره،اتفاقاٌ کار خوبی هم پیدا کرده، ولی پدرش اجازه نمی ده ومیگه:دختر چه معنی داره بره سر کارباید مثل یه کدبانوی خانه دار برای شوهرو بچه هاش کار کنه .

ح-اینجوری زندگیش جهنم میشه که ...باید یه فکر اساسی کرد.بعد روکرد به مهلا وگفت :باید خودم اقدام کنم(برم خواستگاریش)،با شرم وحیا سر به زیر انداخت ونیم نگاهی به مهلا کرد،مهلا هم لبخند کوتاهی زد وبه علامت تأیید تکان داد.

هما ن روز حمید موضوع خواستگاری را با پدر و مادرش در میان گذاشت.

***

ح-بهتر با مهلا تماس بگیرم وآدرس خانه اش را بگیرم.

و- ولی غیر ممکن مهلا آدرسو بده چون یک بار  آدرس یکی رو ازش خواستم ولی هر چی التماسش کردم بهم نداد.

ح- این موضوع با اون که تو گفتی فرق می کنه.

حمید با مهلا تو پارک قرار گذاشتند.پنج دقیقه ای میشد که حمید منتظر مهلا بود،ناگهان او را از دور دید وزود بطرفش دوید...بعد از سلام واحوال پرسی حمید پرسید:

-میشه ازت بخوام شماره تلفن یا آدرس خونۀ سپیده رو بهم بدی ؟

م- منو ببخش اول باید از خودش اجازه بگیرم،بعد به سپیده زنگ زد.

م-سلام سپیده جون حالت خوبه؟...سپیده ،حمید پیشه منه میخواد با هات حرف بزنه بدم بهش؟

ح- سلام سپیده خانم خوبید؟

حمید از سپیده خواست هم شماره وهم آدرسش را به او بدهد وهمینطور اجازه خواست که به خواستگاریش برود، اینطور که پیدا بود اول با مخالفت او روبرو شده بود ولی بعد حمید او را راضی کرد.

م- چی شد بالاخره راضی شد؟!

ح-اون هم با چه مکافاتی!!!.

حمید آخر همان هفته به اتفاق خانواده ش به خواستگاری سپیده رفت.پدر و مادرسپیده خیلی آدم های خشک ومتعصبی بودند،وقتی موضوع خواستگاری را فهمیدند برخورد بدی با حمید وخانواده اش کردند و آنها را از خانه شان بیرون کردند، حمید و پدر ومادرش هم بسیار ناراحت و خجالت زده شدند.

ح-مامان ببین دو هفته از این ماجرا گذشته بابا رو راضی کن دوباره بریم خواستگاری سپیده.

مادر-انگار یادت رفته که چه برخوردی با ما کردند؟...بعد نیم نگاهی به حمید انداخت ودر ادامه حرفش گفت:والله چی بگم!شاید تا حالا هم جواب مثبت به خواستگارش داده بهتر تو هم دست از سرش برداری اون بنده خدا هم زندگی شو بکنه اگه اون تو رو دوست داشت اون شب خودشو نشونمون میداد وخلاصه که یه اعتراضی می کرد؟

وبعد مادر آهسته با خود گفت:شاید هم دختراز نجابتش بوده که نمی خواسته تو روی پدرومادرش وایسه؟!.

***

ح-من دست بردار نبودم ومدام هرروز با پدر ومادرم صحبت میکردم وبالاخره تونستم آنها را راضی کنم ،دوباره اجازه از خانواده دختر گرفتیم وبه خواستگاریش رفتیم،نگو پدر دختر نقشه ها برای ما داشته!!.

و- پس خلاصه که راضی شدن بعد چی شد؟!.

ح-خب دیگه وقتی آنجا رفتیم بعد از چند دقیقه ای  سکوت بین ما وآنها .پدرش شروع کردو با ما اتمام حجت کرد وگفت:شما انگار متوجه منظورم نشدید،پشت تلفن که به شما گفتم ؛هفته پیش برای دخترم یه خواستگارتحصیل کرده،پولدارومؤدب آمده بود ودخترم هم جواب مثبت بهش داده،اون خودش خوب میدونه که این به صلاحشه ؛ اگه باور نمی کنین از خودش بپرسین؟.

و- خب شما هیچی نگفتین؟!!.

ح- صبر کن ببین بعد چی شد،باباش با غرور بسیار دخترشو صدا کرد تا به اصطلاح برای ما چای بیاره.او هم با چادرسفید گلدار و سینی چای بدست وارد اتاق شد؛او با وقار و خجالت زیادی به طرف ما اومد وسلام آرومی به جمع کرد وچایی رو به ما تعارف کرد ورفت وپیش مادرش نشست.بعد پدرش رو کرد به دخترش وگفت:دخترم خجالت نکش خودت ماجرا رو براشون بگو؛سپیده که تا آنموقع سرش پایین بود با شرم سرش را بالا کردونیم نگاهی به من کرد،تو چشماش اشک جمع شده بود وزود رویش را از من برگرداند وآهسته گفت:بله پدرم درست میگه خیلی متأسفم نمی خواستم شما رو ناراحتتون کنم بازم از شما عذر می خوام.

وحید دهانش از تعجب باز مانده بود وبا ناباوری به حمید زل زده بود ولام تا کام چیزی نگفت .تا اینکه با صدای حمید به خودش آمد وگفت :آخه چرا این حرفو زد مگه مجبورش کردند؟!!.

ح-دلم خیلی براش سوخت تو همین چند کلمه ای که گفت فقط صد بار عذر خواهی کرد؛من هم مثل توبا ناباوری به این صحنه نگاه می کردم.که یهو با صدای پدرم به خودم اومدم ،مادرم هم با اشارۀ چشمو ابرو بهم فهموند که دیگه جای ما اینجا نیست وهر چه زودترباید برویم،ومن هم زود بلند شدم وبه اتفاق خانواده ام از آنها عذر خواهی کرده وازشون خداحافظی کردیم وبا شرمندگی زیاد از خونشون اومدیم بیرون.باورم نمی شد که سپیده با ما اینجوری برخورد کنه،باید فردا با اون تماس بگیرم وماجرا رو از خودش بشنوم شاید بقول تو مجبورش کردند وگرنه سپیده از اون آدمایی نیست که هر چی به فکرش برسه فوری به زبون بیاره.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، قسمت، دوم، فصل،  

تاریخ : سه شنبه 28 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات