(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت نوازنده وپسرک)

طرفهای عصربود ومن درحال استراحت بودم وداشتم روزنامۀ صبح را مطالعه می کردم؛چون همیشه صبح زود به سرکارمی روم وقت نمی کنم روزنامه را درآن وقت ازصبح مطالعه کنم...بنابراین روزنامۀ صبح را عصرها مطالعه می کنم.

آنروزعصرکه مشغول خواندن روزنامه بودم ناگهان صدای دلنواز سازی را از بیرون خانه شنیدم...سریع خودم را به پنجرۀ اتاقم رساندم واز پشت پنجره دیدم که یک پیرمرد ژنده پوشی که یک عینک سیاه که دسته اش ازکش بود وقاب عینکش هم شکسته بود به چشم دارد ودر حال نواختن موسیقی غمناکی (که با آکاردوونش که کمی هم زوار در رفته بود که آنهم به دوشش آویزان شده بود...)بودوهمچنین پسربچه ای هم که اوهم مثل همان پیرمرد لباسهای کهنه ومندرسی به تن داشت ویک دایره زنگی کوچک هم بدست داشت وگه گداری صدای آنرا در می آورد...ویه ریتم خاصی به آهنگ غمگین پیرمرد می داد ویک دستش را به بازوهای پیرمرد قلاب کرده بود... انگار که داشت پیر مرد نابینا را هدایت می کرد.

این صحنه دل هرکسی را بدرد می آورد ولی پیرمرد وپسرک با اینکه آهنگ غمگینی می نواختند...ولی لبشان خندان بود...انگار از دردی جانکاه که در دلشان نهفته بود شعری می سرودند،یعنی می خواستند با این کارشان به مردم بفهمانند که...با اینکه دردی در سینه دارند ...ولی با روی خندان باید امید به فردای روشن داشت.

مردم هم که از کنارآنها می گذشتند بعضی ازآنها بی اعتنا به آنها از کنارشان می گذشتند وبعضی دیگرهم پولی درکلاه پسرک که در دست داشت می انداختند وباهر پولی که به کلاه پسرک انداخته می شد لبخند پسرک دو چندان می شد...انگار که ثروت تمام عالم نصیبش شده باشد.

نمی دانم چه شد که تنم به لرزه افتاد وسریع از پله های خانه به پائین آمدم وخودم را به در رساندمو...زود بطرف آنها دویدم وچند اسکناسی از جیبم درآوردم ودرکلاه پسرک انداختم؛بعد دستی به سر پسرکشیدم و اوهم لبخند تلخی به من زد وازمن تشکر کرد وکم،کم از آنجا دور شدند...با اینکه خودم هم وضع خوبی(منظورم ازنظرمالی)نداشتم باز خواستم که کمکی به آنها کرده باشم ؛بطرفشان رفتم وآهنگی که داشت می نواخت را قطع کردم و روبه پیرمرد کرده وگفتم: پدرجان شما هم نوازندۀ خوبی هستی واز صدای خوبی هم برخورداری...پس چرا درکوچه وخیابان سرگردانی؟!... بهتر نیست که ازاین هنرت بیشتر وبهتر استفاده کنی؟!.

پیرمرد گفت:البته همه اینرا به من گفته اند...ولی کو کسی که به من دراین راه کمک کند؟!...وباید برای این کار پولو پّله ای داشته باشم که خرجش کنم...من با این کار فقط می توانم شکم خود واین بچه که یادگار پسر وعروسم هست را سیر کنم.

منهم گفتم:خب پدر جان پدرومادراین بچه کجاهستند؟!...

پیرمردگفت:پسرم وعروسم هم نوازنده وخواننده های قابلی بودند وآنها هم همینطور تو کوچه وخیابان مشغول به کار بودندالبته این موضوع برمیگرده به 4 سال پیش که آنموقع این نوه ام 3 ساله بوده ...یکروز که آنها تو خیابان مشغول نوازندگی بودند یک رانندۀ کامیون از خدا بی خبر به آنها میزندو زود فرارمیکند وآنها هم چند ساعتی به همان حال می مانندو بالاخره از خونریزی شدید جانشون رواز دست می دهند... اگه اون راننده اونارو زود به بیمارستان میرساند حتماًزنده می ماندند ...ومنو این پسر که همراهم هست آنموقع در خانه بودیم؛چون من که نابینا بودمو کاری ازم برنمی آمد ونوه ام هم که کوچکتر بودوکاری زیادی نمی تونستیم انجام بدیم.

منهم گفتم:پدرجان در ادارۀ ما یکی از دوستانم هست که نیمی از وقتش را در اداره ونیمه دیگر را در رادیو تلویزیون کار می کند...حال من باهاش صحبت می کنم ببینم ایا می تونه تو صداو سیما توبرنامه اشون جائی برای هنرت اختصاص بدهند یا نه؟...راستی جائی برای خوابیدن داری؟!...منظورم خونه یا آلونکی داری؟!...اگه داری پس آدرسشو بهم بده تاهروقت کارتونو تونستم ردیف کنم بیام سراغت وبهت خبر بدم.

پیرمرد تشکری ازم کردوآدرسش را بهم داد وکلی خوشحال شد...وهمینطور که داشت می رفت شنیدم که داشت آهنگ شادی را می نواخت...انگار که امیدی تازه در دلش افتاده بود ومنهم از اینکه می توانستم کاری برایش بکنم خیلی خوشحال بودم.

بنابراین فردای آنروز که به اداره رفتم موضوع آن پیرمرد را برای دوستم تعریف کردم و اوهم قرار شد که موضوع را به رئیسش بگوید.

ورئیسش هم گفته بود که باید یه تست ازاو بگیرد تا ببیند بعد چه می شود،منهم فردای آنروز به پیرمرد گفتم و اوهم قبول کرد...وچند روز بعد به همراه پیرمرد ودوستم وهمچنین من باهم راهی صدا وسیما شدیم ...آنها هم ازاوتستی به عمل آوردند وخدا را شکردر این تست سربلند شدوقرارشد ازاین به بعد پیرمردوپسرک درآنجا مشغول به کار شوند ،وچون دسترسی به پیرمرد مشکل بود درهمانجا یک اتاق کوچکی دراختیارش گذاشتند که همیشه در دسترس آنها باشد وچقدر پیرمردو پسرک از ما تشکر کردند...که هم یک سرپناهی گرم ومطمئن وهم یک کار مناسبی آخر عمری پیدا کرده بودند ومنودوستم هم ازاین بابت خیلی خوشحال بودیم که توانسته بودیم یه مرحم دردی برای پیرمرد وپسرک باشیم.




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: ماجرا، آقا، ماشالله، نوازنده، پسرک، روزنامه، خواننده،  

تاریخ : شنبه 18 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(اگرشما خدا بودید چه کارمی کردید؟)

اسمم میثم میهن دوستِمن خبرنگارروزنامۀ شهرآفتاب هستم ؛وهر روز  توسطح شهر می گشتم وخبر تهیه می کردم وسوألهائی ازمردم شهر می پرسیدم؛اینبارهیچ خبرخاصی توشهر رخ نداده بود ومن هم هیچ مطلب خاصی برای نوشتن در روزنامه نداشتم...ومدام رئیسم ازم یک خبر یا عنوان تازه ای می خواست...ولی دریغاز یک خبرمهم .

یک شب که تو رختخواب خوابیده بودم وبه فکر یک مطلب جدید میگشتم...ناگهان به فکر این افتادم که فردا صبح زودبرم تو شهر واز مردم به پرسم (اگرشما خدا بودید چه کار می کردید؟)؛حتماًمطالب مهمی برای گفتن خواهند داشت...اصلاً آنشب نفهمیدم چگونه شب را به صبح رساندم...از هیجان زیاد خواب به چشم نمی آمد وحسابی کلافه شده بودم .

تازه طرفای صبح خوابم برده بود که با صدای زنگ ساعت که6 صبح را نشان می داد از خواب پریدم...زود رفتم با دوستم تماس گرفتم وبهش گفتم:سلام خوبی سلیم ؟غرض از مزاحمت این بود که می خواستم ازت بخوام اون دَمُ دَستگاهت و(ضبط صدا همراه با مکروفن) با خودت به فلان(...)جا بیاری .

ساعت 30 :6 به محل قرارمون رسیدم وسلیم بعداز10 دقیقه تأ خیر رسید به محل مورد نظر وهردومنتظر یه عابری چیزی شدیم چون خیلی زود بود (پرنده پر نمی زد)وفقط تو خیابون چند ماشین آنهم تک، توک گذری ازآنجا می گذشتند ...چند دقیقه ای که گذشت دیدم یک خانوم جوانی از دور وبا قدمهای تند به اینطرف می آیدوخیلی هم عصبانی به نظر می رسید...وهمینطورآهسته وبا ایما واشاره وخط ونشان کشیدن به مخاطب خیالیش در حال حرف زدن بود واصلاًمتوجۀ اطراف خودش نبود ...وقتی به نزدیکی من رسید رفتم جلو وسلامی کردم وازش پرسیدم:ببخشید خانوم میشه یه سوألی ازشما بکنم؟!...

او با اشارۀ سرش جواب مثبت داد ومنم گفتم:خانوم (اگرشما خدا بودید چه کارمی کردید؟).

خانوم:چی داداش نفهمیدم...چی گفتی؟... مارو مسخره میکنی؟ ... منظورت چی بود؟.

منم دوباره سوألمو تکرارکردم و...

خانوم:آهان اینو بگو...ببین داداش...اگه من خدا بودم نسل هرچی مرد ور می انداختم...اصلاًچرا بوجودشون بیارم که حالا به خوام ورشون دارم...آخه میدونی چیه داداش این مردا جز اینکه بخورندو بخوابند مدام دستوربدند وهمینکه...زورشونو به زنها برسونند مگه کار دیگه ای هم بلدن؟!...هی داداش فکر نکنی ما از اون زنهائی هستیم که مثل میخ یه جا وایمیستیم تا شوهر بیاد مثل چکش بزنه تو سرمون ها...نه اینجوری یام نیست...اگه اون یه چک بزنه ما دو برابرشو پسش میدیم وکم نمی یاریم...والا مردا همشون ازیه قماشند فرقی با هم ندارند...همشون بد ذاتندو...

منو میگی آنقدر ناراحت شدم که حد نداشت ولی هرطوری بود خودمو کنترل کردم وبا نرمی گفتم:نه خانوم محترم ...اینطورها هم نیست ...بالاخره تو اونها هم خوبو بد داره...به نظرشما اینطورنیست؟!...

خانوم که انگار خیلی بهش برخورده بود چشم خوره ای به من رفت وراهشو کشید رفت.

چند قدم که جلوتر رفتم دیدم یک مرد ضعیف وجسه ای که انگار کسی دنبالش کرده باشد واز چیزی هراس داشته باشد؛مدام به اطرافش نگاه می کند وآرام وآهسته با خودش حرف می زند،بطرفش رفتم واز او هم سوأل کردم.

مرد:ببینم کسی این اطراف نیست؟...فقط خواهشاًحرفهای منو به گوش زنم نرسونید وگرنه کتک رو خوردم...من دیگه طاقت شو ندارم.

منم گفتم:نترسید ما از شما اسمی نمی بریم ولی مطمئن باشید که حرفهای دلتون رو به گوش همه می رسونیم ...شاید خانوم شما هم اینو بشنود ودست از آزارو اذیت شما بردارد ومتحول شود.

مرد:خیالمو راحت کردین ممنون ازشما...(اگه من خدا بودم حتماً،حتماً نسل زنهارو از دنیا می چیدم...آخه اونا جز دردسروغرولند کردن وهوارکشیدن ودستور دادن به مردای بیچارهای مثل من کار دیگه ای بلد نیستند...تازه زنم حقوق اول ماه رو ازم میگیره ودست آخر با التماس باید پول وحق خودمو ازش بگیرم...اگه پول وبهش ندم...کتکم میزنه وسرم دادو هوار میکشه وآبرومو پیش همسایه ها می بره ...آخه شما بگید این انصافِ...خلاصه که همۀ زنها بد هستند و...

منم گفتم:نه بابا شما دارید اشتباه می کنید...همۀ زنها که بد نستند ...تو اونها خوبو بدم هست.

بعد مرد نگاهی ملتمسانه ای به من کرد...انگار انتظار نداشت که من همچین جمله ای رو بگم ومی خواست که بهش حق بدم ...وبعد از کنارم با بی اعتنائی رد شدو رفت.

چند قدمی نرفته بودم که دیدم یک زن وشوهر جوان ازآن دور به سوی من می آیندسریع رفتم جلو سلامی کردمو سوألمو از اونها هم پرسیدم .

خانوم:آره اگه اینجورمی شدکه خیلی خوب می شد...ببینید من ازحیونها خیلی بدم می یاد،حال چه پرنده باشه چه چرنده...فرقی نمی کنه نسل اونا رو نابود می کردم.

مرد:والا منم نسل هر چی آدمِ از دنیا پاک می کردم...حال چه زن چه مرد...فرقی برام نداشت...حتماًمی پرسید چرا؟...البته منو ببخشید که اینو خیلی( بی رو دروایستی )،(رک)میگم...انسانها همه یه جورائی وحشی هستند...از اون آدمی که شکار حیون میکنه گرفته تا اونی که باصطلاح خودشون حیون دوستند همه رذل وپستند...چون اونا با این کارشون به حیونها آسیب میرسونند...مثل انسانهای اولیه چه جوری برای اینکه زنده بمونند ...اون همه دایناسورهای عظیمول جسه رو شکار میکردندو نوش جان میکردند واز پوستشان هم برای خود لباس میدوختند ...اونم با اون وسائل ابتدائی ناچیز؛الآن چی؟!...تازه پیشرفته تر هم شدند وبا وسائل مدرنتری شکار می کنند وباز همون کارهارو تکرار می کنندو...وتازه شکارچی ها بعضی از این حیونهارو به حیون دوستها می فروشند ...وباصطلاح همین حیون دوستها حیون بیچاره رو اسیرش می کنند تا بهش آموزش بدهند تا مثل ما انسانها با ادب باشند و ...با اینکارشون آزادی رو از حیونها سلب می کنند ...تازه همین خانوم من اگه من تو خونه باشم مدام باید برای ایشون سوسک،مگس،پشه ویا موش بکُشم...واگر خونه نباشم هم خودش ازآن راه دور همچنان دمپائی را از دو فرسخی به طرف سوسکِ پرت می کند که قشنگ می خوره توفرق سرسوسک وروی زمین له می شود.

من دیگه جوابی برای این حرفش نداشتم که بگویم...چون واقعاً آدمها اینگونه هستند به قول معروف(حرف حساب جواب نداره).

کمی بعد دیدم که یک پیرزن وپیرمردی مهربان در کنارهم روی نیمکت پارکی نشسته بودندومشغول صحبت با یکدیگربودند ومی خندیدند...انگارداشتند ازخاطرات جوانی اشان برای هم تعریف می کردند؛جلوتررفتم وسلامی به آنها کردم وازآنها هم همان سوأل را کردم.

پیرزن:والا من اگه جای خدا بودم هیچکسی رو بوجود نمی آوردم وفقط آسمان وزمین ودریا ودشت ودمن ودرختها وگلهارو بوجود می آوردم ...چون اینها هوارو لطیف وتمیز نگه می دارند وهیچ ضرری هم به کسی نمی نرسونه.

منم گفتم:خب اگه هوا پاکیزه باشه خب بدرد کسی نمی خوره...چون شما کسی روبوجود نیاوردید؟!...درست نمیگم؟!...

پیرزن:خب همینش خوبه که...دیگه به فرض مثال بوجودش بیارم که چی بشه...میشه مثل الآن...آدمها ،حیونارو می خورند وهم همدیگرو به کُشتن میدن... وهم حیونا ،آدمهارو می خورندوهم همدیگروتیکه پاره میکنند...پس چه فایده دوباره به این دنیا برگردند که چی بشه؟!...

منم حسابی با حرفهاش قانع شدم وبعد نوبت پیرمرد شد.

پیرمرد:منم با حرفهای خانومم موافقم...ما همیشهتو این 70 سالی که باهم زندگی کردیم...همیشه با نظرهای یکدیگه موافق بودیم والآنش هم از این به بعد همینطور باقی می مونه.

دیگه حرفی برای گفتن نداشتم وسکوت کردم واز آنها خداحافظی کردم.

جلوتر که رفتم دیدم چند تا بچه(دختروپسر)داشتند با هم بازی می کردند از اون ها هم سوال کرده؛ آنها گفتند.

یکی از پسر ها: اگه اینطور می شد همه دنیا رو شهربازی می ساختم .

پسر دیگه: من برای بچه ها ماشین پرنده و هواپیما ، کشتی و خیلی چیز های دیگه درست می کردم .

یکی از دختر ها: من برای بچه ها عروسک های جورواجور می ساختم.

دختر دیگه: من دنیا رو... مثلاً خونه ها رو با شکلات و بیسکویت می ساختم ، زمینو با کاکائو و هوا رو با ابر های سفید پشمکی تزئینش می کردمو گلها رو با آبنبات های چوبی و سبزه ها رو با پاستیل های سبز رنگ و دریا رو با شربت های آبی رنگ درست می کردم و خیلی خوشمزه می شد...نه اینطور نیست؟!

من مونده بودم که جواب این بچه های شیرین زبونو چی بدم؟!...واقعاًپ دنیا از نظر خیلی ساده و بی ریا است و خیلی توی رویا سیر می کنند خوش به حال بچه ها کاشکش ما بزرگتر ها هم دنیا رو اینگونه می دیدم دیگه هیچکس به کس دیگه ظلمی نمی کرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، گزارشگر، خبر، اخبار، روزنامه، دفتر،  

تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مشکلات جوانان)

یک روز که تو دفتر کارم نشسته بودم ومشغول جمع آوری خبرهای روزمره ام بودم که ناگهان با سرو صدای چند نفر که تو دفتر روزنامه آمده بودند روبرو شدم سریع خود را به محل صذا رساندم...دیدم چند نفر دیگر از همکارانم هم دور آن چند جوان که انگار دانشجو بودند  جمع شده اند ومشغول بحث وگفتگو با آنها بودند...من سریع پیش آنها رفتم وجویای کارشان شدم ...این 6 نفر که 3 نفر آنها پسر و3 نفردختر (دانشجو)بودند وبرای اعتراض از خانواده هایشان به اینجا آمده بودند ومیخواستند که اعتراضشان را به گوش همۀ دنیا برسانند...من پیشنهاد دادم که این موضوع را در آرامش کامل حل کنیم وببینیم مشکلشان چه هست؟!...وهر کدام از همکارانم 2 نفر از آنها را به دفتر کار خود بردند تا به مشکلاتشان گوش دهند واگر لازم بود آن را حل کنند...ومنم به نوبۀ خود 2 نفرشون رو که یه پسر ویه دختر بود با خودم به دفتر کارم بردم وبقیۀ ماجرا...

آنها روبروی من نشستند وسکوت سنگینی بین ما حکم فرما بود وبا خجالت هردو سرشان را پایین انداخته بودند؛دختر با مقنعه اش بازی میکرد ،پسرهم با مبایلش که در دستش بود بازی میکرد... من بی مقدمه شروع کردم که:خب گفتین که از دست کارهای پدر ومادرتون به تنگ آمده اید ...مگه آنها چیکار کرده اند وچه کمکی از دست ما بر میاد که براتون انجام بدیم؟!...دختر گفت:والا از کجا شروع کنم...آخه یکی نیست به آنها بگه چرا تو کار ما دخالت میکنید؟!...به ماچه که شما تو زمون خودتون نتونستین درستونو ادامه بدین وبه آرزوهاتون برسید ...ما چرا باید جور شمارو بکشیم...آخه این انصاف ...شما بگین ما باید چیکار کنیم؟... مگه ما عروسک خیمه شب بازی اوناییم که هر طور میخوان با ما رفتار کنند.

بعد با خجالت سرش را به زیر انداخت واز گوشۀ چشمش قطره اشکی به روی گونه هایش سرازیر شد...خیلی دلم براش سوخت ..بعد پسرکه تا آنموقع ساکت نشسته بود سرش را بالا آورد وگفت:راست میگه آقا آخه ما چه گناهی کردیم ...که باید جور آنها را به دوش بکشیم...مثلاًپدرم میگه میخواسته در آینده مهندس بشه و بتونه خانه های زیادی برای مردوم چه پولدار وچه بی پول بسازه وهمل مردوم رو از بی خانه مانی نجات بدهد...آخه یکی نیست بهش بگه اونی که پول نداره چجوری میخواد پول برای ساخت بهت بده ...نبادا میخواد مجانی براش خونه بسازه؟!...از اونطرف مادرم میگه من میخواستم دکتر بشم ولی مشکلاتی برام پیش اومد ونتونستم ادامه تحصیل بدم وخلاصه که تو باید هم جور منو بکشی هم جور باباتو هر چی باشه ما یه حقی به گردنت داریم اینطور نیست؟!...آخه یکی نیست بهش بگه ...به فرض که دکتر هم میشدی حالا اومدیو طرف هیچ پولی هم برای حق ویزیتت بهت نداد حالا میخوای چیکار کنی حتماً مجانی براش حساب میکنی ..تازه اونوقت جواب درمانگاه یا بیمارستانی که براشون کاری میکنی رو چی مخوای بدی؟!...یا به فرض مطب مال خودت هم باشه بالاخره خرج که داره؟!...نداره؟.

بعد حرفش که تمام شد سرشو پایین انداخت و...منم گفتم: خب مشکلتون فقط همین بود؟پس چرا به خودشون نگفتین؟

دختر گفت: آخه اگه جوابشونو بدم که فکر میکنند که بهشون بی احترامی کردم ...وبعد آنموقع هست که مرا به باد کتک بگیرند...تازه یکبار با نرمی وملایمت موضوع را به آنها گفتم آنها با توپو تشر مرا از خود راندند...دیگه جرات نمیکنم دوباره آن را امتحان کنم نه اصلاً...وشروع کرد با صدای بلند گریه کردن...هر طوری بود او را آرامش کردم وبهش قول دادم که در اسرع وقت به آن رسیدگی کنم...وحالا نوبت پسر وگفت:منم دست کمی از ایشون ندارم ونمیتونم حرف دلمو به آنها بگم نه اینکه از توپو تشرشون بترسم نه اینطور نیست فقط نمیخوام اونا ازم برنجندفقط همین...بنابراین ما چند دوست که آنها هم مشکل مارو با خانواده اشان داشتند با هم جمع شدیم تا یه راه حلی برای خودمان پیدا کنیم وهمگی تصمیم گرفتیم به اینجا بیایم تا شما صدای اعتراض ما را به گوش آنها ودیگران که همین مشکل را دارند برسانید آنهم با نوشتن مطالبی که به شما گفتیم که اگه امکانش هست در روزنامه یا چه میدونم ...مجله تان چاپ کنید ...هزینه اش هم هر چقدر شد حتماً می پردازیم.

منم به آنها قول دادم که به شکایتشان رسیدگی کنم تا بتوانم یه کمکی به جوانهایمان کرده باشم ...به امید آن روزی که خانواده ها بتوانند جوانها یشان را بهتر درک بکنند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، مقالات، مشکلات جوانان، انتخاب رشته، روزنامه، روزنامه نگار، دختر،  

تاریخ : چهارشنبه 22 اسفند 1397 | 12:59 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic