(بدهکار دیوانه)

چند روزی می شد که سرمای شدیدی خورده بودم وحسابی از این موضوع کلافه شده بودم؛آخه شغلم آزادِ وکلی هم بدهی وقسط و...دارم ومی شه گفت،((به نون شبم هم محتاجم))یعنی اگریکروز به سرکار نروم وپولی در نیاورم نمی توانم بدهی هایم را پرداخت کنم،وهمین امروزوفرداست که طلبکارها بیایند سراغموبه قول معروف((پاشنۀ درو از چاش در بیارند))و منو خفتم کنندو کت بسته منو ببرند تو حُلف دونی (زندان) تا کمی ((آب خنک نوش جان کنم))؛حالا حساب کنید تو این موقعیت کرونا بازارمن باید به سر کارهم بروم...بالاخره یا طلبکارا منو می کُشند ویا کرونا جونم منو بکشتن می دهد.

خلاصه که به گفتۀ دکترها یک هفته باید استراحت مطلق می کردم،ومنهم که مدام در اتاق خودم قرنطینه شده بودم ،البته به لطف مادر مهربانم ؛ آخه هرچی بهش گفتم: مامان جون قربون شکلت برم خودت که اونجا بودی وشنیدی که دکتر گفت :که این فقط یه سرماخوردگی معمولیِ...کرونا نیست ؛ولی مادرم ((گوشش بدهکار این چیزها نبود)) ومدام بهم می گفت::ذلیل شده برو تو اتاقت بگیر بخواب،انقدر این وسط ها راه نرو ،وگرنه همه رو کرونائی می کنی، اگه حرفمو گوش ندی میام دست وپاتو می بندم به تختت...ها،تازه دیدی دکتر چی گفت،حداقل روزی یه بار بری حموم و6 یا 7 باردر روز دستت رو با آب وصابون بشوری تا این ویروسِ چی بود؟...آهان کرونا رو نگیری وبه کسی واگیرش ندی؛منهم گفتم :آخ گفتی ((قربون آدم چیزفهم)) پس من کرونا نگرفتم وفقط سرماخوردگیِ همین ،پس چرا بهم مدام میگی بروتواتاقت کرونائی؟!...حداقل بگو برو سرمائی؛ هی به من تهمت کرونائی می زنی.

مادرم دیگه حرفی نزدو در اتاق را برویم قفل کرد ورفت که به کارهایش برسد،فقط موقع ناهار یا شام دراتاق را باز می کرد ،آنهم چجوری؟...مثل زندان بانی که می خواهد به زندانی ها غذا بدهد،از لای در غذا  ومخلفاتش رو که دریک سینی چیده بود روی زمین می گذاشت وبطرفم هُلش می داد،آنهم چه ماهرانه انگار چند سالِ اینکارِ بوده.بعد همه میگویند ((رفیق بی کلک مادر))؛خب بگذریم...بله داشتم از وضعیت اسف باری که برام پیش آمده بود براتون می گفتم که ...یه موقعهائی هم که دستشوئی لازم می شدم به در ضربه ای می کوبیدم و اوهم می آمد در را برام باز می کرد و بهم می گفت: مثل بچۀ آدم سرتو می اندازی پائین وبه هیچ جائی نه نیگاه می کنی ونه دست می زنی وصاف میری دستشوئی وبرمی گردی ،وگرنه با همین چوب می کوبم تو ملاجت که رَبو رُب تو یاد می کنی،فکر نکن بزرگ شدی...ها عقلت اندازۀ یه نخود بیشتر رشد نکرده.

هیچی دیگه منهم که بچۀ حرف گوش کنی بودم ونمی خواستم آخر عمری آقا والدین(نفرین شدن) بشوم،به حرفش گوش کردم. حدود یک هفته ای شده بود که در خانه توسط مادرجانم قرنطینه شده بودم ؛که یکروز نا غافلانه دیدم مادرم آمدو گفت: مصیبت البته اسمم مصیب بود واو ازاین فیلمهای آموزندۀ تلویزیونی یاد گرفته بودومدام منو اونطوری صدا می کرد ومنهم عادت کرده بودم؛گفت که بیا برو دم در چند تا از طلبکارات با مأمور اومدن با هات کار دارند.منو میگی انقدرترسیده بودم که نگوونپرس ...پیش خودم گفتم:حالا باید ((چه خاکی به سرم بریزم))؟...بعد فکری بنظرم رسید که بهتربگم کرونا دارم یا اینکه خودمو بزنم به دیونگی ...وخلاصه که هر دو را عملی کردم ومثل زامبیا ئی ها شکلم را عجق وجق کردمو دهنموهم کج ومعوج کردمو دستها وپاهایم را هم کج و ماوج کردم ومثل دیونه ها یا جیغ می کشیدم ویا گریه ویا خنده می کردم وبا آن وضعیت ترسناک از اتاقم زدم بیرون ،مادرم با دیدن من با آن حال وروز حسابی باورش شد که من یه چیزیم شده واز من فاصله گرفتو سریع به اتاق خودش رفت ومنهم با همان سرو وضع به دم در خانه امان رفتم ؛وقتی طلبکارها ومأمور بیچاره منو با آن حال دید اول حسابی جا خوردند و منهم که صورتم از تب شدید حسابی سرخ شده بود  بطرف آنها حمله ور شدم؛آنها یقیناً فکر کرده بودند که من هم کرونا وهم دیوانه شده بودم بنابراین سریع از آنجا دور شدند به قول معروف((یه پا داشتندو چهار تا پای دیگه قرض کردند وپا به فرار گذاشتند)) حالا ندو کِی بدو...منهم حداقل تا یکماهی از دست همۀ طلبکارهام راحت شده بودم وصلاح دیدم که در خانه قرنطینه بمانم وحسابی استراحت کنم ؛البته با اینکه سرما خوردگی ام کاملاً خوب شده بود با اینحال دیدم بهتر خوب استراحت بکنموهم از نظرجسمی وهم از نظر روحی روانی کاملاً بهبود حاصل کنم.البته قربون هرچی دیونه وکرونائی بشم من الهی.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، دیوانه، بدهکار، کزونا، سرما،  

تاریخ : جمعه 15 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید)

قسمت دوم

حالا بشنوید از ناصرآقا که ازآنروز به بعد کمی زبانش باز شده بود وبطور لکنت حرف می زد وتازه یاد آنروز که تو عذاداری آن بچه های شرسر به سرش می گذاشتند افتاد وتازه یادش آمد که جواب بچه هارو چی بدهد ومدام یاد ضرب المثل های آنها می افتاد واین حرفهارو به هرکسی که میدید بی خودی به زبان می آورد و...واین باعث دردسربیش ازحد اوشدو

یکروزناصرآقا همانطورکه مشغول تماشای  بازی بچه ها بود ،یکی از بچه ها توپ را پاس داد به رفیقش که اشتباهی بطرف ناصرآقا رفت و او نگاهی به توپ ونگاهی به بچه انداخت که مدام بچه به اومیگفت:هی  با توام ...چرا خشکت زده ؟...یالله توپ وبنداز طرف من...چرا مثل بز به من نیگاه میکنی؟...(حالا خودشو زده به کوچۀ علی چپ ها)...توپ وپرت کن اینطرف...

بعد ناصرآقا خندید وگفت :(خوا...خوا...س...ست...تن...توا...توا...نس...تن...اَاَ...ست)(خواستن توانستن است).

پسر گفت:بچه ها یارو روباش با این زبونش ضرب المثل هم میگه!!...

بعد همه با هم خندیدند وناصرآقا ادامه داد :(زَه...ر...ر...نَ...ر...ریز) (زَهرنریز).

پسربا این حرف که عصبانی شده بودوداشت(خون،خونش را می خورد) رو کرد به او وگفت:تو یکی روت زیاد شده ها...فکر نکن چون گنده ترازمنی زورم بهت نمی رسه ها...الآن یه مشت که حوالت کردم حسابی به خودت میای ...واونوقت که میفهمی (یه من ماست چقدرکره داره)...

همانطور که داشت با غضب بطرف ناصرآقا میومد یکهو پاش به یه سنگ گرفت وپخش زمین شد وبطور کل آبروش رفت وهمه بهش خندیدند وناصرآقاهم خندیدو گفت:(ب...بپا...ش...شص...ت...ت...پا...  پات...تو...تو...چش...شت...ن...نر...ر...ه)(بپا شصت پات تو چشمت نره).

بعد پسر با صورت خون آلود ازجاش پاشد که با عصبانیت تمام داشت بطرف ناصرآقا میرفت که بچه ها اومدند ودست پسر رو گرفتندوبا خودشون بردند وناصرآقا هم از ترسش پا به فرار گذاشتوزود رفت تو خونه اشون ودر را هم پشت سرخودش محکم بست وگفت:(دی...دید... ار...ر...ب...ب...قی...قیا...ا...امت)(دیدار به قیامت).

پسرازآنطرف درگفت:بالاخره که فردا از تو لونه موشت میای بیرون ...اونوقت ببینم بازم می تونی برامون (بلبل زبونی )کنی...(فلان نکرده شبت درازه).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کوتاه، ضرب االمثل، دیوانه، دلبر، شعر،  

تاریخ : شنبه 20 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دیوانه چودیوانه ببیند خوشش آید)

قسمت اول

تو یک محلۀ قدیمی یک مرد دیوانه که چه عرض کنم؛ولی نسبتاً آرامی به نام ناصر بود که حدوداً43 سال را داشت...وهمانطورکه همسایه ها گفته بودند او از اول دیوانه نبوده...او بخاطر شوکِ عصبی که بهش وارد شده به این روز افتاده،او در کارخانۀ پارچه بافی کار می کرد ؛ همانطور که می دانید...دستگاه های پارچه بافی صدای ناهنجاری دارد برای کسانی که درآنجا کارمی کنند بسیارسخت خواهد گذشت وبعدها موجب عصبی شدن آنها خواهد شد.

خلاصه آقا ناصرهم درآنجا کار کرده بود وهم بعد از چندسال پول پس انداز کردن توانسته بود آن کارخانه را از صاحب قبلیش بخرد ؛اوحدود 5 سالی می شد که رئیس شرکت شده بود ...وحدود یکماهی می شدکه کارخانه اش با بحران برشکستگی روبرو شده بود واو هر کاری کرد نتوانست ضرر وزیان کارخانه اش را برطرف کندودرآخر منجر به دیوانگی او وحتی لال شدنش هم شده بود؛واین امر باعث نگرانی خانواده اش هم شده بود...وتصمیم براین شد که او را به یک بیمارستان روانی ببرند...ولی چند مدتی از اقامتش درآنجا نگذشته بود که باعث شد  حال دیوانه های آنجا را هم بدتر کند...بنابراین دکتر عذرش را خواست وگفت که از ایشون درخانه نگهداری شود وآنها از پذیرش او مأذورند و...

خلاصه او را به خانه بردند ...ولی گه گداری که حوصله اش در خانه سر می رفت به کوچه وخیابان می زد وبه تماشای بچه ها که مشغول بازی بودند یک گوشه ای آرام می نشست وگاهی هم از بازی آنها به وجد می آمدو دادی می کشید وخودش را وارد بازی بچه ها می کرد وسر وصدای بچه ها را در می آوردو...بعضی مواقع هم بی خودی می زد زیر گریه وگاهی هم الکی می خندید وبعد آروم می نست کنار دیوار وبه دور دستها خیره می شد...تا اینکه از خستگی بخواب می رفت...بعد با صدای بچه ها چُرتش پاره می شدوفریاد گوش خراشی سر بچه ها می کشیدو دنبال آنها می کرد...گاهی هم بچه های شر سر به سرش می گذاشتندو بهش می خندیدند...ودوباره به بازی خود ادامه می دادند.

یکروز تو ماه محرم بود که ناصرآقا طبق معمول تو کوچه کنار دیوار نشسته بود...اودید که ازسرکوچه یک عده ای ازدستۀ عذا داران و زنجیرزنان دارند از سر خیابان آنها رد می شود ...او هم دوان،دوان به آنجا رفت ،همانطور که محو تماشای آنها بود...نا خدآگاه هم دست می زدو هم سینه میزد وناله وشیونی هم سر میداد که ازصداهای که ازته گلویش بیرون می زد مفهوم خاصی دستگیر کسی نمی شد...آنقدربه این حرکاتش ادامه داد که همه به او نگاه می کردند ...اصلاًیادشون رفته بود که برای چه کاری به آنجا آمده اند ویا اصلاًچه نوحه ای داشتند می خواندندو...ناصرآقا به دنبال آنها راه افتاد ورفت.

دستۀ عذاداران تا محله های دیگرهم رفت واوهم در پی آن روان شدو...بالاخره دسته دم در یک خانه ای ایستاد ویکی ،یکی وارد خانه شدند واو(ناصر) هم وارد خانه شد ومنتظر ماند تا ببیند دسته بعد چه کاری انجام می دهد،صاحب عذا آمد وبه همه غذای نظری داد وبه او هم داد ... او اول با تعجب نگاهی به غذا وبعد نگاهی به صاحب عذا کرد وبعد دید که همه دارند غذا می خورند واو هم بدون اینکه چیزی بگوید شروع کرد به غذا خوردن...

در همین موقع بود که دو تا ازبچه ها که خیلی هم شر بودند بطرفش آمدند وشروع کردند به دست انداختن او ومدام اذیتش می کردندیکی از آنها بهش گفت:هی یاروچیه اومدی(سور چرونی)...آن یکی گفت:بد بخت دیده غذا مفتکی اومده(دلی ازعضا در بیاره)گفته پیش خودش (مفت باشه،کوفت باشه)...اون یکی گفت:او یواشتر بخور(مگه کسی دنبالت کرده)... به پا یهو(از حول حلیم نیوفتی تو دیگ)...وآن دیگری گفت:آخه بنده خدا دیده(مال مفت داره خودشو خفه میکنه)...بابا یواشتر الآن خفه می شیها بعد خونت میافته گردن ما...

بهد هردو زدند زیرخنده...در همان لحظه یکی از عذاداران که از دور این صحنه را دید بطرف آندو بچه آمدوگفت:بچه ها کارتون اصلاًدرست نیست ...این بنده خدا کی هست ؟وچرا دارید مسخره اش میکنید؟...

بچه ها شانه هایشان را به علامت اینکه او را نمی شناسند بالا انداختند واز آنجا دورشدند.

بعد همان مرد از اقا ناصر پرسید که:حاج آقا شما کی هستید؟!...واز کجا اومدی اینجا؟!...با کسی اومدی؟!...ببینمآشنائی هم داری؟!.

آقاناصرکه خیلی ترسیده بود به اون بچه ها اشاره ای کرد ومی خواست بگه اونا اذیتش کردند ...ولی آن مرد گفت:چیزی نیست نترس اونا دیگه مزاحمت نمی شن...حالا بهم بگوازکدوم محله به اینجا اومدی؟...خونه ات کجاست؟...

ناگهان یکی از آقایان متوجه آنها شد و زود به طرفشان آمدو گفت: ناصرآقا تو اینجا چیکار می کنی؟!...

بعد رو کرد به همان آقا وگفت:ایشون تو محلۀ ما می شینه من می شناسمش آدم آرومیه ومشکل عصبی داره و...شما ناراحت نباشین غذاشو که تموم کرد با خودم می برمش خونه اش ...

خلاصه که ناصرآقا رو به خونه اش رسوندو تحویل خانواده اش داد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، دیوانه، چو، ببیند، خوشش،  

تاریخ : جمعه 19 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دیوانه)

در راهی دیدم دیوانه ای

میرفت ومیخواند نغمه ای

گفتم :که ای دوست کجا میروی

چنین سرخوش و خندان

به گفت: میروم به جائی که غم نباشد

به جائی که آدمی،کاری نباشد

از این نامردمیها دور باشم

به جائی که برزخ وزوری نباشد

به جائی که دگر حوری نباشد

گفتمش:آنجائی که به گفتی در کجای این دنیاست؟!

گفت:آن دیار باقی نمیدانی کجاست؟افسوس صد افسوس

به آن دنیای زرین که همه گویند بهشت است

مگرتوهم خواهی آمد از پی من؟!

گفتم:چه خوش گفتی ای مجنون عالم

نباشد بهتر از آنجا درعالم

منم راهی شدم از پی او

سبک بال گشته ام مثل پر قو

منو او دست هم بگرفتیمورفتیم به آنسوی

به رفتیم برسر رود خروشان

بیا فکند یم خود را درآن رود خروشان

ناگه از بخت بد ما بیا فتادیم در تور صیاد(ماهیگیر)

منو او مثل ماهی که در توری گرفتار

تقلا منمودیم به چپ وراست

بناچار آن ماهیگیر پیردانا

منو اورا با زحمت بسیار

 کشید بیرون از آن آب خروشان  

منو او کمی گیج و منگ بودیم همی وقت

ولی بودیم فارغ از دنیای اطراف

چه خوش بودیم در آن زمان ما

چه باید میگفتیم در آن وقت

که صیاد به گفت: شما را در اینجا چه کار است

منم گفتم:برای شنا آمده بودیم

ندانستیم که آنرا بلد نبودیم




طبقه بندی: طنز،  اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: طنز، شعر، دلنوشته، دیوانه، شنا، رود، ماهیگیر،  

تاریخ : یکشنبه 16 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات