(حرف حساب جواب نداره)

قسمت دوم

گفتم:وای خدا بدادم برس از دست این ...داره منو دیونه میکنه...ببین دوست عزیز برای همین هم گفتم بریم تعقیبش کنیم ...بعد اونوقت از در وهمسایه هاش سوأل میکنیم طرف مجرد یا نه؟!...(شیرفهم شدی) یا نه؟!...پس توبیکاری عاشق دختر شدی ؟...پس اول فکرکن بعد حرف بزن...اینهم مدت مارو(سرکارگذاشتی)؟!...

شاهرخ:هی اشتباه نکن من که مثل تونیستم ...(یه روزعاشق بشم،یه روزفارغ)خب حالا ما یه غلطی کردیم...برای اولین بار...عاشق شدیم ...(خون که نکردیم)!!...کاشکی اصلاً بهت نمی گفتم...چه کاری کردم ها.

بعد ما به تعقیب دختر رفتیم وبالاخره خونه اش را پیدا کردیم ومن هم همونطور که قرار کذاشته بودیم به تحقیقات و...پرداختم ومعلوم شد که دخترهنوز ازدواج نکرده وتصمیمش راهم ندارد...ولی ما باز نا امید نشدیم وقرار شد یکروز شاهرخ موضوع را به پدرو مادرش بگوید ...اونم اگر روش بشود.

یک هفته ای از این موضوع گذشت وشاهرخ اومد پیشم وبهم گفت.

شاهرخ:شاهین جون دیدی چی شد؟...بالاخره موضوع رو به پردو مادرم گفتم.

گفتم:پس بالاخره (تلسمو شکوندی)...خب حالا چرا داری میلرزی؟!... مگه کارخلافی کردی؟...یا خدائی نکرده مگه(قرآن خدا غلط شده)...آخه ...چیه دعوات کردن؟!...

شاهرخ:نه بابا...فقط کمی...چجوری بگم؟...خیلی خجالت کشیدم تا بتونم حرف دلمو بهشون بگم.

گفتم: اینکه دیگه خجالت نداره...این یه امر طبیعی دیگه...بالاخره هر جوانی دیر یا زود باید ازدواج کنه...حالا مکه چی شده؟!...فقط خدا کنه دختر تو رو با این وضعیتت (بیکاری ،بی پولی)قبولت کنه.

شاهرخ:ای وای برمن ...اصلاً فکر این یکی رو نکرده بودم...حالا چی میشه؟!...جواب رد بهم میدن نه اینطور نیست؟!...حالا بذار بریم صحبتشو بکنیم ...ببینم می تونم خودمو پیششون جا کنم (بگذار خودمو جا کنم آنوقت ببین چه ها کنم)...البته توهم باید بهم کمک کنی وآنروز رفتیم خواستگاری با ما بیای وحسابی ازم تعریف کنی.

گفتم:باشه حالا تا اونوقت...(بزک نمیر بهارمی یاد،کُمبزه با خیار می یاد)...حالا اومدیو طرف قبول کرد اونوقت خرج ومخارج زندگیتو از کجا می یاری؟!...حتماً اونوقت میگی...بابام هست دیگه و...(بخورو بخواب کارمه الله نگه دارمه)و...

دیگه شاهرخ سکوت کردو به فکرفرو رفت ؛خلاصه شاهرخ خان  ما باتفاق پدرو مادرش وهمچنین من به خواستگاری دختر رفتیم...وبعد از کلی حرفوحدیث(دست از پا درازتربرگشتیم)...وپدرو مادرش وهمچنین دختر تا وضعیت شاهرخ را فهمیدند...(محل سگ هم بهش نذاشتند) وجواب رد بهش دادندو...به قول معروف(آب پاکی رو رو دستش ریختند)...که اول یه کار مناسب با حقوق بالا ،خانه، ماشین بعد هم یه عروسی باشکوه وبعد یه زندگی لوکس مجلل اونم کجا ...در بالا شهر تهران و...وآخرش بامزه تر بود که مادردختر بهش گفت:(حرفت مفت، کفشت جفت)و...بعد هم مارو با احترام تمام از خانه اشان دک کردند.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، جواب، رد، خواستگار، خواستگاری، دختر،  

تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلا تکلیفی)

قدیمها تا اونجا که من یادم میادهمیشه مادرمون نمی گذاشت ما پامونو از در خونه بیرون بذاریم (البته ما دخترها)فقط موقعۀ مدرسه رفتن بود که اونم باید صبح زود از در خونه بزنیم بیرون تا به قول معروف (آفتاب ومهتاب مارو نبینند)...وزودتراز وقت باز شدن مدرسه به آنجا برویم وسر ساعت که مدرسه تعطیل می شود به خونه برگردیم؛واگر  دیر به خونه می رسیدیم ...کارمون دیگه ساخته بود وبس...آخه اگه موتور جت هم به خودمون میبستیم هم نمی تونستیم به اون زودی به خونه برسیم؛وگرنه چه ها که به سرمون نمی آورد و...خلاصه که فاصلۀ مدرسه تا خونه رو تمام راه رو باید با دو(دو ماراتون هم سریع تر) طی میکردیم.

البته تابستونها چون مدرسه تعطیل بود کمی راحتر بودیم ولی از یه بابت خیلی بد بود چون دیگه ما از بیرون رفتن منع می شدیم وآنوقت فقط باتقاق پدرو مادرمون میتونستیم به پارک ویا مسافرت برویم و... ولی برادرانم آنها (از هفت دولت آزاد بودند)وبه هرکجا که میخواستند  می رفتند وهیچکس به آنها خورده نمی گرفت ...چون آنها پسر بودند وآزاد ولی ماچی دختر بودیمو اسیر دست پدرو مادرمون؛منو خواهرام هروقت می خواستیم برویم مثلاًبراشون نون بگیریم ویا خرید کنیم و... نمی گذاشتند از درخونه بیرون برویم یا خودشون برای خرید می رفتند ویا برادرامونو می فرستادند که براشون کاری را انجام بدهند.

تازه بعضی موقعها هم وقتی از شون دوچرخه ویا اسباب بازی های پسرونه می خواستیم که برامون بخرند (ایرادهای بنی اسرائیلی می گرفتند)که هروقت پسر شدی اینکارو براتون می کنیم ویا اگه پسر شدی حق بیرون رفتن از در خونه رو داری...البته خواهرهایم که کمی بزرگتر از من بودند میدونستند که هیچوقت ما پسر نمی شویم ولی من چون کوچکتر از همه بودم این حرفهارو زود باور می کردم؛وفکر میکردم وقتی کمی بزرگتر بشم حتماًپسر می شوم ولی(زهی خیال باطل)...تا اینکه سالها گذشت و بزرگتر شدم دیدم اصلاً پسر که نشدم هیچ بلکه حالا یه دختر دم بخت هم شدم ومدام برام خواستگارمی آمد.  دریغ از اینکه هر کسی با هر جنسیتی که بدنیا می آید تا به آخرش همین است که هست.بعدها ازمادرم پرسیدم که چرا این دروغهارو به ما میگفته واونهم در جوابم میگفت که اگه میذاشتم بری تو کوچه و خیابون که اونوقت میدزدیدنت وبلا سرت می آوردند وآونوقت از اون زنهای خراب می شدی وآبرومون تو درو همسایه می رفت...مگه حالا بد کردم که الآن صحیح وسالم جلو رو وایسادی وزبون درازی میکنی کمی احترام به مادرت بذار بی چشمو رو.

حالا اینا به کناراگرهم کار بدی می کردیم  بهمون میگفت:دیگه نبینم از این غلط ها بکنی ها...هروقت رفتی خونۀ شوهرت هرغلطی خواستی بکن ...البته فکر بد نکنید منظورم از کار بد اینه که یکروز رفتیم خونۀ عموم اینا وسوار دوچرخۀ دخترعموم شدم...مادرم تا منو دید اومد به طرفمو با یه پس گردنی منو از دوچرخه پیاده کرد وگفت: دیگه از این غلطا نکنی و...یا یکدفعۀ دیگه که خونۀ عمه ام اینا بودیم داشتم با پسر عمه ام شمشیر بازی می کردم که بازم مادرم اومدو مچمو گرفت و همون حرفهای همیشگی رو بهم زد.

خلاصه که هر بازی پسرونه ای رو انجام میدادم با توپو تشر به سراغم میومد وبا کتک بهم حالی میکرد که هیچ غلطی نباید بکنم؛منم مثل آدمهای بلا تکلیف بودم که بالاخره کی پسرمی شم...ویا کی شوهر میکنم تا بتونم آزاد زندگیمو بکنم ...ووقتی هم که شوهر کردم به قول معروف (ازچاله در اومدمو افتادم تو چاه)بازم نتونستم هرکاری بخواهم بکنم...تازه شوهرم هم خیلی غیرتی بود واصلاً اجازۀ بیرون رفتن از خونه رو هم نداشتم چه برسه ازش بخواهم که به کلاسهای ورزشی اونم رزمی که بقول اون این ورزشها مال مردهاست که زورشون زیاد بشه به چه درد تو میخوره واینو بهم میگفتو خیال خودشو راحت می کرد...حال اگه میخواستم برم کلاسهای دیگه مثل والیبال یا بسکتبال بازم همون حرفهارو تحویلم میداد و...گفتم حداقل بذار برم رانندگی یاد بگیرم ولی باز اون حرف خودشو می زد؛خلاصه که منم بی خیال شدمو الآن هم هیچ کار یا بهتر بگم یه خانوم خونه دار که به هیچ دردی نمیخورم جز خانه داری که اینم دیگه همه بلدند...منم خیلی شکایتشو به مادر خودم وهمینطورمادر شوهرم کردم ولی اونا در جوابم میگفتند زن نباید رو حرف شوهرش حرف بزندو...در کل ما هم تو خونۀ پدری وهم تو خونۀ شوهر محکوم به بردگی هستیم واین دیگه بهش نمیشه گفت زندگی؛تازه فهمیدم چرا قدیمیها میگفتند که آدم مار بزاد ولی دختر نزاد...چون همیشه باید درد بکشدو دم بر نیاورد.ومثل یه عروسک خیمه شب بازی با اون رفتار کنند واین خیلی بی انصافی در حق ما هست؛به نظر من باید به این بردگی خاتمه داد وما باید خودمون از این زنجیری که به دور تادورخود بسته شده رو بازش کنیم؛البته نمیگویم به حرف بزرگترها گوش ندهیم...نه اینطور نیست ولی بعضی مواقع باید آنها را توجیح کرد که کارشان نادرست است ؛ البته آنهم با احترام نه با پرخاشگری و...باید قدم به قدم پیش رفت وباید به آنها بگوئیم که هر کس حق آزاد زندگی کردن را دارد حتی دخترها  پس این حق واز آنها نگیرید چون به آنها ظلم بزرگی میکنید که بعدها میتواند در زندگیشان تأثیر بد بگذارد...ودر کل هرکسی حق انتخاب دارد وآنها را اسیر گفتار و رفتارهای نا بجای خود نکنید...اگر همۀ دنیا به این موضوع اهمیت بدهند زندگی بر کامشان شیرین می شود و آنوقت است که بگوئیم دنیامون گلستان شده .

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  مقالات،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، دوچرخه، سواری، بانوان، دختر، داستان،  

تاریخ : چهارشنبه 13 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات مادر بزرگ)

یکروز یادم می آید که به مادرم گفتم:مامان بهم غذا پختن یاد می دهی؟ او در جوابم گفت: همین هم مونده که یه حرف هم بهخاطر غذا خراب کردن تو از بابات بشنوم...نه خیر اصلاً حوصله اش را هم ندارم...هر وقت رفتی خونۀ شوهرت یاد می گیری. خلاصه هیچوقت مادرم نمی گذاشت که من حتی برای کمک کردن هم پا تو آشپزخانه بگذارم...ومی گفت:بهتر بری بیرون تا یه خرابکاری نکردی(کار نکرده عزیزی) ...منم دیگه ادامه نمی دادم .یکروز از مادر بزرگم پرسیدم چرا مادرم اینکار رو می کند و اوهم گفت: ناراحت نباش همۀ مادرها همین کار رو میکنند بالاخره یاد می گیری...آخه میدونی چیه همۀ دخترا دوست دارند تا وقتی خونۀ مادراشون هستند غذا پختن یاد بگیرند و وقتی هم که بهشون اجازه میدهند هول میشندو بدتر کارا رو خراب میکنند... مثل خود من،وقتی بچه تر که بودم خواستم به مامانم کمک کنم رفتم تو آشپز خونه کمی آبدوغ درست کردم (آخه اونروز مامانم مریض بود وتو رختخواب خوابیده بود) وقتی داشتم کاسۀ ابدوغ رو میاوردم تو اتاق یهو نمی دونم چی شد که کاسه از دستم افتاد رو زمین راهرو زود آن را با دستم جمع اش کردم وبرگردوندم تو کاسه خدا را شکر کسی متوجه نشد وهمه خوردند و از دست پختم تعریف کردند وبابام هم گفت: دخترم بزرگ شده بهتر از این به بعد اون آبدوغ رو درست کنه ولی هنوز زود دست به اجاق بزنی و...ومنم بروی خودم نیاوردم که چه اتفاقی افتاده...برای همین هست که خودم هم از دخترام نمی خوام که بهم کمک کنند و اوناهم یادگرفتند وبا دختراشون همین رفتار رو میکنند ...برای همین ماجرای خودمو براشون تعریف کردم حتماً اونا هم چشمشون ترسیده وفکر میکنند نبادا دختراشون همین بلا رو سر اونا بیارند...پس به نظر مادرها دختر باید تو خونۀ شوهرش چیز یاد بگیره وبس.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  خاطرات مادر بزرگ، 
برچسب ها: داستان، طنز، خاطرات، مادربزرگ، آبدوغ، آشپزی، دختر،  

تاریخ : جمعه 3 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گنده لات خوش غیرت)

تو محلۀما یه لات خوش غیرت بود معروف به اسمال بی کله البته اسمش اسمائیل بود ولی بچه محلها اونو اینجوری صداش میکردند وهمیشه با دوستانش سر گذر می ایستادند وبقول خودشان مواظب اهل واعیال مردم بودند وهمه از این بابت مشکلی که نداشتند هیچ بلکه خیلی هم خوشحال بودند که در نبود آنها کسی هست که مواظب خانوم هایشان باشد... واسمال آقا امرار معاشش از ارثی که پدرش برایش گذاشته بود می گذشت وخودش هم البته بقول خودش نون دونیش از اتول قراضه ای که زیر پاش بود وبا آن گه گداری مسافر کشی میکرد می گذشت ودر نبودش به دوستانش می سپرد که مواظب اهل واعیال مردم باشند تا او برگردد کسی به آنها چپ نگاه نکنند...خلاصه که سفت وسخت به پا گذاشته بود؛یکروز یکی از جوانهائی که مال اون محله نبود واز این چیزها خبر نداشت وارد محل شد وبه یه دختر تیکه انداخت (چشمتون روز بد نبینه)وقتی اسمال آقا این وضعیت رو دید به طرف جوان حمله ور شد...اول یه کف گرگیتو پیشانیش زد که جوان نقش زمین شد وبعد او را بلندش کرد ویه ضربه با کله اش بکلۀ جوان زد که اورا دوباره روی زمین ولو کرد...اسمال آقا بهش امون نمی داد ومثلثل وار زیر مشت ولگد قرارش داد وبیچاره جوان مدام به چپ وراست پرتاب می شد،فکر میکنم که تا به حال همچین کتکی تو عمرش نوش جان نکرده بود ...در همین موقع سر وکلۀ پلیسها پیدا شد واونا رو به کلانتری محل بردند وبعد از کلی پرس وجو فهمیدند که اسمال آقا بیگناه و جوان گناهکار هست واسمال آقا رو آزادش کردند واز جوان هم یه جریمۀ سنگین گرفتند وهمینطور یه تأحد نامه امضاء کرد که دیگر مزاحمت برای کسی ایجاد نکنه...وقتی اسمال آقا به محل برگشت همه برایش کف زدندو تشویقش کردند وزنهای محل هم برایش اسفند دود کردند وبا سلام وصلوات راهی خانه اش کردند تا کمی استراحت کند تا فردا دوباره به سر کارش برگردد(روز از نو روزی از نو).




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  گنده لات خوش غیرت، 
برچسب ها: داستان، طنز، غیرتی، لات، متلک، دختر، پسر،  

تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

یکی کمه ، دوتا غمه ، سه تا که شد خاطر جَمعه

یه رو زیه خانمی که در  همسایگی عمه ام بودسه3 دختر داشت با این که دختراش قیافۀ بدی هم نداشتند با این حال خواستگار برایشان کم می آمد و عمه ام فکر کرده بود که چرا خواستگار یا ککم میاد و یا اصلاً نمیاد ...

بعد یک روز عمه ام به خانه آن ها رفت و شروع کرد به صحبت کردن با مادر آن ها همینطور که داشتند سبزی پاک می کردند -البته به جز عمه ام 4 زن دیگر آمده بودند-آخه شهلا خانوم روال هر ساله اش آش رشته نظر می کرد و همسایه ها هم می آمدند کمکش و آن روز هم همگی برای کمک به خانه شهلا خانوم رفته بودند...

در همین موقع 3 تا دخترش یکی با سبد میوه و دیگری پیش دستی به دست و آن یکی با سینی چای وارد شدند و همه آنها که تا ان موقع دختراشو ندیده بودند با اونا سلام و علیکی کردند اون ها هم با اشاره سر جواب سلام همه رو دادند.

عمه ام خیلی تعجب کرده بود و پیش خودش گفت: اینا چرا جواب سلام ندادن نکنه خدایی نکرده لال هستند.

وقتی شهلا خانوم تعجب عمه رو دید گفت: چی شده؟ناراحت شدین؟ به خدا خودم بهشون گفتم حرف نزنن چون آنها تو بچگی یه اتفاقی براشوان افتاد یعنی چه جوری بگم آنوقت که زلزله شدیدی آمد تو خانه قبلیمان ...کل خانه آورش اومد رو سرمون و این بچه ها آنموقعاولی 6 ساله دومی سه ساله و سومی یک ساله بودند که این اتفاق برایمان افتاد و از آن روز به بعد ترس تو دلشون مونده و دکتر هم بردمشون ولی دکتر گفت که به مرور زمان خوب میشن و دارویی لازم ندارن فقط کمی ترسیدن که اونهم خوب مبشن اگه نشد یه سال بعد بیارشون اینجا ببینم چی کار می تونم بکنم...ما هم یکسال بعد اونا رو بردیم پیش همون دکتر و اون گفت بهتره ببریمش پیش دکتر حسام الدین اون دکتر تکلم درمانیه حتماً می تونه یه کاری براشون بکنه...و یک نوشته ای به ما داد که به ئکتر حسابی نشان بدهیم و ما هم رفتیم پیشش تا چند ماهی روی حرف زدن اینا نظارت داشت ولی بعد از چند مدتی که گذشت گفت :بهتره دیگه بچه ها رو خسته نکنیم ...این مراحل را باید در خانه ادامه دهید تا به مرور زمان خودش درست شود. ما هم تا الان دیگه ولش کردیم به امان خدا و الان خیلی وقتی که دخترامو از جلوی چشم مردم دور کردم ولی گه گداری مثل الان چون من دست تنهام میان که از شما پذیرائی کنند.

یکی از همسایه ها گفت:چرا شوهرشون نمی دی...شاید اگه شوهر کنند زبونشونم باز بشه...

شهلا خانوم گفت: اینو هم امتحان کردم چندتا خواستگار هم براشون اومد ولی وقتی وضع اونارو دیدند همشون جا زدند بقول معروف(مثل برق) در رفتن و (پشت سرشون روهم نگاه نکرن)حالا ما و خواستگارها نسبت به هم شدیم ( مثل جن وبسم الله) که نه اونا چشم دیدن ما رو دارند و نه ما چشم دیدن اونا رو...

یکی از همسایه ها رو کرد به شهلا خانوم و پرسید: آخه چطور مگه یه نمونه اش رو واسمون میگین؟!

شهلاخانوم گفت: اول چایتون رو بخورید تا سر نشده...

بعد خودش چایش را خورد و شروع کرد به تعریف کردن: جونم واستون بگه که یه روز وقتی می خواستم برم بیرون تا میوه و سبزی و ... بخرم به دخترام گفتم که بچه ها من دارم می رم بیرون مواظب باشید در رو روی غریبه ها وا نکنین باشه؟

بعد رفتم چند ساعتی خریدم طول کشید و وقتی برگشتم دیدم بچه ها مثل ئیوانه ها به همدیگه اشاره می کنند و می خندند...گفتم بچه ها چی شده؟!اونا هم شروع کردن به تعریف کردن: مامان اَقتی تو هفتی یه آنومه اومد دم دَل ما دَلو باز کلدیم گوت: اومدم گاستگاری.ما هم لاش دادیم تو...شما هم که اوفته بودین حرف نَسَتید ما هم اوش دادیم یهو یه مگس اومد اوتاق منم (اولی)گوتم...کیش کیش مگسینا...اونم (دومی): مگه مامان نگوت حرف نَسَتینا ...اون یکی هم گوت خوش بحال خولَم که حرف نَسَتینا...بعد هم گاستگار گوت : (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید) ما هم بهش گندیدم و اونم (مثل ترقه پرید)و نالاحت شد...

برای همینه که نمی خوام کسی دخترامو ببینه (می خوام ترشیشون بندازم)




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، خواستگار، شوهر، دختر، لکنت،  

تاریخ : جمعه 30 فروردین 1398 | 07:46 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مدینه گفتی وکردی کبابم)

یک نقل قولی دیگر اینبار از یک دختر 24ساله ای که برایتان میگویم...قضیه از این قرارکه دختر گفت:من دختری سرزنده وشاداب بودم وهیچ غم وغصه ای نداشتم واز 15 سالگی مدام برایم خواستگار می آمد ومنم در جوابشان میگفتم ...میخواهم ادامه تحصیل بدهم وقصد ازدواج ندارمو...مدام از اونا ایراد میگرفتم...آخه هیچکدامشان از نظر کاری ویا مالی کامل نبودند...یعنی یکیشون کار داشت ولی خونه وماشین نداشت...واون یکی کار نداشت ولی خونه و ماشین داشت...وودیگری همۀ اینارو داشت ولی قیافه واخلاق نداشت...خلاصه که همه چی جور نبود...وبعضی دیگرهم زندگی مرفه ای نداشتند یعنی سطح زندگیشون از من پائین تر بودو....مادرم همیشه به من میگفت:تو خیلی ایراد میگیری اونم چه ایرادهائی(ایرادهای بنی اسرائیلی میگیری) وهمه اش رو این بنده خداها عیبو ایراد میذاری تو فکر میکنی خودت بی عیبو نقصی نه جونم اینطوریا هم نیست...آخر میترسم هیچکی نیاد تورو بگیره وبقول معروف(رو دست ننه ات باد کنی) حالا همه خیال میکنند که ما نمیخوایم تورو شوهرت بدیم آره بابا(میخوایم ترشی بندازیمت)...آخه بچه کمی توقعت رو بیار پائین  واز اینو واون انقدر ایرادنگیر...بنده خدا چند روز دیگه که از قیافه بیافتی دیگه یه خواستگار هم برات نمیاد...بعد اون موقع میخوای چه خاکی تو سرت بریزی (انقدر لجبازی نکن وبه بختت لگد نزن)...مادرم راست میگفت کم،کم داشتم پیرمیشدم ودیگه خواستگارهام کم میشدند ...بطوری که دیگه هیچ خواستگاری نداشتم با اینکه مدتی هست که درسم تمام شده والان با وجود داشتن لیسانس هنوز بیکارم وگوشۀ خونه نشستم وبه قئل معروف منتظر بختمم...با اینحال هیچ درآمدی هم ندارم  ونمیخوام تا ابد سربار پدر ومادرم باشم...ویکی از دوستانم شمارو به من معرفی کردوگفت: شاید بتونید مشکل منو حل بکنید وراه چاره ای جلو پام بذارید...از شما ممنون میشم در این زمینه کمکم بکنید.

من یهو یاد اون پسر جونی افتادم که چند روز پیش به پیشم اومد و مشکلی مشابه ایشون داشت...وسریع اونو براش مطرح کردم ویه قرار ملاقاتی برای جفتشون گذاشتم ...وخدارو شکر که با چند جلسه گفتگو به روحیات همدیگر واقف شدند البته با این چند جلسه نمیشه همدیگر را شناخت ولی اینجور که پیدا بود همدیگر رو پسندیدند وزندگی مشترکشون رو آغاز کردندوهمچی بخیرو خوشی تمام شد...البته خیالنکنید که من بنگاه همسریابی دارم اصلاً اینطور نیست من فقط خواستم یه کار خیری کرده باشم فقط همین...ولی سعی میکنم برای دیگران وخود وخانواده ام فردی مفید باشم.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مدینه، کباب، عروسی، خواستگاری، دختر، پسر، ازدواج،  

تاریخ : جمعه 24 اسفند 1397 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مادر را ببین،دختر را بگیر)

مادر رو ببین دختر رو بگیر

یک نقل قولی از یک پسر جوان 26 ساله ای که داستان زندگیش را برایم تعریف کرد و من برایتان می گویم...همانطور که گفتم یه جوانی آمد پیش منوگفت:یکی از دوستانم شما را به من معرفی کرد وگفت که میتوانید تا حدودی مشکل منو حل کنید...اگه میشه تو روزنامه اتون بنویسید که:آنقدر نگوئید مرد کم است وشوهر گیر دخترا نمیاد...مرد هست ولی کو کار،کو خونه وکو ماشینو،کو خرج عروسیو تشکیلات دیگه ودیگر برای زندگی مجلل که چه عرض کنم حتی برای یهزندگی معمولی هم پول تو دست جونا نیست...چرا راه دور بریم خود من با کلی این درو اون در زدن یه کار گیر آوردم وپول اندکی میگیرم ویه ماشین قراضه هم زیر دستم هست ولی خونه ندارم ولی میتونم یه اتاق برای یه زندگی دو نفراجاره کنم ولی کو دختر نجیبو بساز اونم با این وضعیت زندگی من...هر جا هم که دختر خوب پیدا میکنیم مدتی برای شناخت همدیگر مدتی با هم هستیم وبعد خودش میگه با هم تفاهم نداریم و بهتر جدا شیم....وتازه میفهمیم که خانوم به غیر از من 5 یا 6 تا دوست پسر دیگه داره...ودوباره دنبال دختر دیگری میگردم تا بحال اگه فکرش را هم بکنید تا همین دیروز 22 تا از همین باصطلاح دختر های نجیب پیدا کرده بودم که فهمیدم هر کدامشان برای خودشون یه دوست پسر دارند...فکر میکنم باز هم باید به حرفهای قدیمیها گوش بدهم که میگفتند:(مادرو ببینو دخترو بگیر) دیگه از امروز کار من شده دنبال خانومای مسن میگردم که دختر دم بخت داشته باشه تازه باید اینو هم در نظر بگیرم که قیافه اش خوب هست؟ یا واخلاقش با من جور درمیاد یانه؟ البته اگه بگن آره دختر خوب داریم که هیچ ...منم به اتفاق خانواده میرم خواستگاریش ...ولی شاید بعضی در جوابم بگویند:چیه عاشقمون شدی پس بیا خواستگاریم...و یا بگن:مرتیکه خجالت نمیکشی دنبال ما افتادی من همسن ننه ات ام...از این موی سفیدم خجالت بکش وبعد موهای رنگ شدۀ قرمزش را به من نشان میدهد...وبعد از کلی ریچار بار کردن به من راهشو میکشه ومیره پی کارش خلاصه که دردسرتون ندم چون این چیزها سرم اومده که دارم میگم.

دختر نجیب هم تو این دورو زمونه گیر آوردن خیلی سخت...واینکه با شرایط بد اقتصادی من بتونه کنار بیاد که دیگه نگو..تازه اگرهم که دختر خوب هم گیر بیاد...اونهم با اونهم نازو کرشمه آیا جواب مثبت بده یا منفی؟!...ودوباره (روز از نو روزی از نو).الان هم داره سنم بالاتر میره...وهنوز زن نگرفتم...وبعد مردوم میگن چرا پسر 30 سالش شده وزن نگرفته ...حالا شما بگوئید من چیکار کنم ومشکلات جونائی مثل منو کی حل میکنه؟!...آیا باید دنبال مادراشون باشیم یا دختراشون...یا اصلاً بهتر تا ابد مجرد بمونیم فکر کنم درد سرش کمتر باشه.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مادر، دختر، ببین، جوان، عروسی، بگیر، مثبت،  

تاریخ : پنجشنبه 23 اسفند 1397 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مشکلات جوانان)

یک روز که تو دفتر کارم نشسته بودم ومشغول جمع آوری خبرهای روزمره ام بودم که ناگهان با سرو صدای چند نفر که تو دفتر روزنامه آمده بودند روبرو شدم سریع خود را به محل صذا رساندم...دیدم چند نفر دیگر از همکارانم هم دور آن چند جوان که انگار دانشجو بودند  جمع شده اند ومشغول بحث وگفتگو با آنها بودند...من سریع پیش آنها رفتم وجویای کارشان شدم ...این 6 نفر که 3 نفر آنها پسر و3 نفردختر (دانشجو)بودند وبرای اعتراض از خانواده هایشان به اینجا آمده بودند ومیخواستند که اعتراضشان را به گوش همۀ دنیا برسانند...من پیشنهاد دادم که این موضوع را در آرامش کامل حل کنیم وببینیم مشکلشان چه هست؟!...وهر کدام از همکارانم 2 نفر از آنها را به دفتر کار خود بردند تا به مشکلاتشان گوش دهند واگر لازم بود آن را حل کنند...ومنم به نوبۀ خود 2 نفرشون رو که یه پسر ویه دختر بود با خودم به دفتر کارم بردم وبقیۀ ماجرا...

آنها روبروی من نشستند وسکوت سنگینی بین ما حکم فرما بود وبا خجالت هردو سرشان را پایین انداخته بودند؛دختر با مقنعه اش بازی میکرد ،پسرهم با مبایلش که در دستش بود بازی میکرد... من بی مقدمه شروع کردم که:خب گفتین که از دست کارهای پدر ومادرتون به تنگ آمده اید ...مگه آنها چیکار کرده اند وچه کمکی از دست ما بر میاد که براتون انجام بدیم؟!...دختر گفت:والا از کجا شروع کنم...آخه یکی نیست به آنها بگه چرا تو کار ما دخالت میکنید؟!...به ماچه که شما تو زمون خودتون نتونستین درستونو ادامه بدین وبه آرزوهاتون برسید ...ما چرا باید جور شمارو بکشیم...آخه این انصاف ...شما بگین ما باید چیکار کنیم؟... مگه ما عروسک خیمه شب بازی اوناییم که هر طور میخوان با ما رفتار کنند.

بعد با خجالت سرش را به زیر انداخت واز گوشۀ چشمش قطره اشکی به روی گونه هایش سرازیر شد...خیلی دلم براش سوخت ..بعد پسرکه تا آنموقع ساکت نشسته بود سرش را بالا آورد وگفت:راست میگه آقا آخه ما چه گناهی کردیم ...که باید جور آنها را به دوش بکشیم...مثلاًپدرم میگه میخواسته در آینده مهندس بشه و بتونه خانه های زیادی برای مردوم چه پولدار وچه بی پول بسازه وهمل مردوم رو از بی خانه مانی نجات بدهد...آخه یکی نیست بهش بگه اونی که پول نداره چجوری میخواد پول برای ساخت بهت بده ...نبادا میخواد مجانی براش خونه بسازه؟!...از اونطرف مادرم میگه من میخواستم دکتر بشم ولی مشکلاتی برام پیش اومد ونتونستم ادامه تحصیل بدم وخلاصه که تو باید هم جور منو بکشی هم جور باباتو هر چی باشه ما یه حقی به گردنت داریم اینطور نیست؟!...آخه یکی نیست بهش بگه ...به فرض که دکتر هم میشدی حالا اومدیو طرف هیچ پولی هم برای حق ویزیتت بهت نداد حالا میخوای چیکار کنی حتماً مجانی براش حساب میکنی ..تازه اونوقت جواب درمانگاه یا بیمارستانی که براشون کاری میکنی رو چی مخوای بدی؟!...یا به فرض مطب مال خودت هم باشه بالاخره خرج که داره؟!...نداره؟.

بعد حرفش که تمام شد سرشو پایین انداخت و...منم گفتم: خب مشکلتون فقط همین بود؟پس چرا به خودشون نگفتین؟

دختر گفت: آخه اگه جوابشونو بدم که فکر میکنند که بهشون بی احترامی کردم ...وبعد آنموقع هست که مرا به باد کتک بگیرند...تازه یکبار با نرمی وملایمت موضوع را به آنها گفتم آنها با توپو تشر مرا از خود راندند...دیگه جرات نمیکنم دوباره آن را امتحان کنم نه اصلاً...وشروع کرد با صدای بلند گریه کردن...هر طوری بود او را آرامش کردم وبهش قول دادم که در اسرع وقت به آن رسیدگی کنم...وحالا نوبت پسر وگفت:منم دست کمی از ایشون ندارم ونمیتونم حرف دلمو به آنها بگم نه اینکه از توپو تشرشون بترسم نه اینطور نیست فقط نمیخوام اونا ازم برنجندفقط همین...بنابراین ما چند دوست که آنها هم مشکل مارو با خانواده اشان داشتند با هم جمع شدیم تا یه راه حلی برای خودمان پیدا کنیم وهمگی تصمیم گرفتیم به اینجا بیایم تا شما صدای اعتراض ما را به گوش آنها ودیگران که همین مشکل را دارند برسانید آنهم با نوشتن مطالبی که به شما گفتیم که اگه امکانش هست در روزنامه یا چه میدونم ...مجله تان چاپ کنید ...هزینه اش هم هر چقدر شد حتماً می پردازیم.

منم به آنها قول دادم که به شکایتشان رسیدگی کنم تا بتوانم یه کمکی به جوانهایمان کرده باشم ...به امید آن روزی که خانواده ها بتوانند جوانها یشان را بهتر درک بکنند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، مقالات، مشکلات جوانان، انتخاب رشته، روزنامه، روزنامه نگار، دختر،  

تاریخ : چهارشنبه 22 اسفند 1397 | 11:59 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات