(بدهکار دیوانه)

چند روزی می شد که سرمای شدیدی خورده بودم وحسابی از این موضوع کلافه شده بودم؛آخه شغلم آزادِ وکلی هم بدهی وقسط و...دارم ومی شه گفت،((به نون شبم هم محتاجم))یعنی اگریکروز به سرکار نروم وپولی در نیاورم نمی توانم بدهی هایم را پرداخت کنم،وهمین امروزوفرداست که طلبکارها بیایند سراغموبه قول معروف((پاشنۀ درو از چاش در بیارند))و منو خفتم کنندو کت بسته منو ببرند تو حُلف دونی (زندان) تا کمی ((آب خنک نوش جان کنم))؛حالا حساب کنید تو این موقعیت کرونا بازارمن باید به سر کارهم بروم...بالاخره یا طلبکارا منو می کُشند ویا کرونا جونم منو بکشتن می دهد.

خلاصه که به گفتۀ دکترها یک هفته باید استراحت مطلق می کردم،ومنهم که مدام در اتاق خودم قرنطینه شده بودم ،البته به لطف مادر مهربانم ؛ آخه هرچی بهش گفتم: مامان جون قربون شکلت برم خودت که اونجا بودی وشنیدی که دکتر گفت :که این فقط یه سرماخوردگی معمولیِ...کرونا نیست ؛ولی مادرم ((گوشش بدهکار این چیزها نبود)) ومدام بهم می گفت::ذلیل شده برو تو اتاقت بگیر بخواب،انقدر این وسط ها راه نرو ،وگرنه همه رو کرونائی می کنی، اگه حرفمو گوش ندی میام دست وپاتو می بندم به تختت...ها،تازه دیدی دکتر چی گفت،حداقل روزی یه بار بری حموم و6 یا 7 باردر روز دستت رو با آب وصابون بشوری تا این ویروسِ چی بود؟...آهان کرونا رو نگیری وبه کسی واگیرش ندی؛منهم گفتم :آخ گفتی ((قربون آدم چیزفهم)) پس من کرونا نگرفتم وفقط سرماخوردگیِ همین ،پس چرا بهم مدام میگی بروتواتاقت کرونائی؟!...حداقل بگو برو سرمائی؛ هی به من تهمت کرونائی می زنی.

مادرم دیگه حرفی نزدو در اتاق را برویم قفل کرد ورفت که به کارهایش برسد،فقط موقع ناهار یا شام دراتاق را باز می کرد ،آنهم چجوری؟...مثل زندان بانی که می خواهد به زندانی ها غذا بدهد،از لای در غذا  ومخلفاتش رو که دریک سینی چیده بود روی زمین می گذاشت وبطرفم هُلش می داد،آنهم چه ماهرانه انگار چند سالِ اینکارِ بوده.بعد همه میگویند ((رفیق بی کلک مادر))؛خب بگذریم...بله داشتم از وضعیت اسف باری که برام پیش آمده بود براتون می گفتم که ...یه موقعهائی هم که دستشوئی لازم می شدم به در ضربه ای می کوبیدم و اوهم می آمد در را برام باز می کرد و بهم می گفت: مثل بچۀ آدم سرتو می اندازی پائین وبه هیچ جائی نه نیگاه می کنی ونه دست می زنی وصاف میری دستشوئی وبرمی گردی ،وگرنه با همین چوب می کوبم تو ملاجت که رَبو رُب تو یاد می کنی،فکر نکن بزرگ شدی...ها عقلت اندازۀ یه نخود بیشتر رشد نکرده.

هیچی دیگه منهم که بچۀ حرف گوش کنی بودم ونمی خواستم آخر عمری آقا والدین(نفرین شدن) بشوم،به حرفش گوش کردم. حدود یک هفته ای شده بود که در خانه توسط مادرجانم قرنطینه شده بودم ؛که یکروز نا غافلانه دیدم مادرم آمدو گفت: مصیبت البته اسمم مصیب بود واو ازاین فیلمهای آموزندۀ تلویزیونی یاد گرفته بودومدام منو اونطوری صدا می کرد ومنهم عادت کرده بودم؛گفت که بیا برو دم در چند تا از طلبکارات با مأمور اومدن با هات کار دارند.منو میگی انقدرترسیده بودم که نگوونپرس ...پیش خودم گفتم:حالا باید ((چه خاکی به سرم بریزم))؟...بعد فکری بنظرم رسید که بهتربگم کرونا دارم یا اینکه خودمو بزنم به دیونگی ...وخلاصه که هر دو را عملی کردم ومثل زامبیا ئی ها شکلم را عجق وجق کردمو دهنموهم کج ومعوج کردمو دستها وپاهایم را هم کج و ماوج کردم ومثل دیونه ها یا جیغ می کشیدم ویا گریه ویا خنده می کردم وبا آن وضعیت ترسناک از اتاقم زدم بیرون ،مادرم با دیدن من با آن حال وروز حسابی باورش شد که من یه چیزیم شده واز من فاصله گرفتو سریع به اتاق خودش رفت ومنهم با همان سرو وضع به دم در خانه امان رفتم ؛وقتی طلبکارها ومأمور بیچاره منو با آن حال دید اول حسابی جا خوردند و منهم که صورتم از تب شدید حسابی سرخ شده بود  بطرف آنها حمله ور شدم؛آنها یقیناً فکر کرده بودند که من هم کرونا وهم دیوانه شده بودم بنابراین سریع از آنجا دور شدند به قول معروف((یه پا داشتندو چهار تا پای دیگه قرض کردند وپا به فرار گذاشتند)) حالا ندو کِی بدو...منهم حداقل تا یکماهی از دست همۀ طلبکارهام راحت شده بودم وصلاح دیدم که در خانه قرنطینه بمانم وحسابی استراحت کنم ؛البته با اینکه سرما خوردگی ام کاملاً خوب شده بود با اینحال دیدم بهتر خوب استراحت بکنموهم از نظرجسمی وهم از نظر روحی روانی کاملاً بهبود حاصل کنم.البته قربون هرچی دیونه وکرونائی بشم من الهی.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، دیوانه، بدهکار، کزونا، سرما،  

تاریخ : جمعه 15 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(قایم کردن آجیلها)

آجیل

همانطور که قبلاً به عرضتان رساندم،وقتی ازخرید برگشتیم با اینکه مادر خسته بود ،ولی با اینحال رفت وآجیلها را از دسترس ما پنهان کرد، حالا کجا خدا می دونه؟!...

البته هرسال پدرم دو یا یک هفته مانده به عید به فکر خرید تنقلات میافتادو وبخاطر اینکه گرانترنشود، زودتر خریداری می کرد ومادرم هم وظیفۀ پنهان کردنش را به عهده می گرفت، وهر سال هم ما بچه ها بااینکه جستجوی بسیار برای پیدا کردنش می کردیم؛ باز با اینحال بی فایده بود ووقتی شب عید می شدوآجیلها رو میآورد که درظرفها بریزد نصفی از آنها یا براثررطوبت خراب می شد ویا پسته ها یش کرم می گذاشت وقابل خوردن نبود وآنوقت بود که مادر آجیلهای خراب وبدرد نخور را به ما می دادو خوبهاشو سوا می کرد وجلوی مهمانها می گذاشت تا به قول خودش ((آبروداری کند))و...ولی امسال دیگردرس عبرتی برای آنها شد، که یک هفته مانده به عید خریدآجیل و...را تهیه کنند ؛ولی با اینحال پنهان کردنش را باز انجام داد.

خلاصه ما بچه ها هم که بیکار نمی نشستیم ومثل هرسال به جستجوی خود ادامه دادیم .بعضی مواقع در گنجه ها وبعضی مواقع دیگرهم در کابینت های قفل دار واین آخری یعنی در زیرزمین پنهان کرده بود.

البته هر سال ما باهزارمکافات آنها را پیدا می کردیمو کمی به آن پاتک میزدیم ؛بطوری که اصلاً مشخص نمی شد که از آن چقدر کم شده بود ...مگر اینکه آجیلها را وزن کنند تا به پاتک زدن ما پی ببرند. بله گفتم مادرم امسال آجیلهارو در زیرزمین پنهان کرده بود؛آنهم در کجا؟!...((به فکرجن هم نمی رسید))،ولی تا حدودی به فکرمن رسید؛ آنهم با یک ترفند خاص خودم؛موقعی که بابام بعدازظهرخوابش برد سرجیبش رفتم وکلید زیرزمین را یواشکی از توجیبش برداشتم .آخه مادرهروقت چیزی درزیرزمین قایم می کرد،کلیدش را به بابا می داد؛ چون خودش نمی تونست آنرا از دست ما بچه های کنجکاو (فضول) قایمش کند ،وزود لو می رفت.

خلاصه با هر ترفندی بود کلید را برداشتم وهمراه شریک جرم هام یعنی خواهرو برادرهام به زیرزمین رفتیم ،وهرکدام مشغول جستجو در گوشه وکنارزیرزمین بودیم ؛درآنجا ازشیشه های مربا گرفته تا دبه های ترشی جات وکوزه های سرامیکی که درآن رب خانگی که مادر با دستهای خودش درست کرده بود ریخته شده بود؛وهمۀ آنها را زیرو رو کردیم واثری ازش پیدا نکردیم ...بعد چشمم به یک خمره ای که دور افتاده از کوزه های دیگر افتاد که ازهمه بزرگتر بود ومی شدگفت که حتی یک بچۀ ریزه میزه درآن به راحتی جا می گرفت...من هم رفتم وبه داخل آن نگاهی انداختم واز شادی جیغ محکمی کشیدم وبچه ها راخبر کردم.

بچه ها هم همگی دور خمره جمع شدیم وداخلش را باهم نگاه کردیم وخواستیم که از روی آجیلها کمی برداریم ،ولی هیچکداممان دستمان به ته خمره نمی رسید ...بنا براین فکری کردمو دیدم از خودم ریزه میزه تر تو جمع ما نیست وبه کمک داداش بزرگِ منو فرستادند داخل خمره ومن از همانجا مشت،مشت آجیلها رو بین آنها تقسیم کردم البته کمی از آنها را برداشتم ویک مشت هم برای خودم در جیب شلوارم ریختم ؛چون به هیجکدام از آنها اطمینان نداشتم که مقداری آزآجیلهارو بهم بدهند .بعد به کمک آنها از خمره بیرون آمدم ودر خمره را که مادر با پارچه ای مهرو موم کرده بود بستیم وزود از آنجا دور شدیم وزود قبل از اینکه پدرم ازخواب نازش بیدار شود من یواشکی آمدمو کلید را درجیبش گذاشتم.

خلاصه هروز ما میرفتیمو به مقدار کمی به آجیلها پاتک میزدیم ؛تا اینکه روز اول عید شدوصبح زود بعد از خوردن صبحانه مادر امد که بساط سفرۀ هفت سین را بچیند ورفت که آجیلها را از زیرزمین بیاورد که اینبار نمی دانم چه شد که فهمید مقداری از آجیلها کم شده وآنهم جز ما چه کسی می تونه اینکارو کرده باشه؛آنها هم برای جریمه کردن ما تا آخرعید نگذاشتند ذره ای ازآن آجیلها نوش جان کنیم،وماهم به تلافی وقتی برای دیدوبازدید به خانه های فک وفامیل می رفتیم حسابی سور چرانی می کردیم؛ البته به دور ازچشم پدرو مادرمان،تا حدی که آنقدر می خوردیم که سر راه برگشتن به خانه باید یک سری هم به درمانگاه محلمان میزدیم ویک نیش آمپولی نوش جان می کردیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، عید، آجیل، شب، طنز، خنده دار، زیرزمین،  

تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زورگیری)

همانطور که همه درجریان امرکم وبیش هستید،زورگیرها درمملکت ما زیادشده قبلاً ها درکوچه ،پس کوچه ها زورگیری می کردند،ولی الآن درملع عام بدون هیچ ترس یاخجالتی زورگیری می کنند.مثلاً همین چند روز پیش جلوی چشم خودم بود، که درخیابان یه آقائی قلچماق کچل با آن سبیل ازبنا گوش در رفته ای را دیدم که جلوی یه خانومِ چادری راگرفت ومی خواست کیفش را ازش به زوربگیرد...منهم که به رگ غیرتم برخورده بود؛رفتم جلو که جلویش را بگیرم که یارو فهمید وگفت: چیِ داداش ؟...چرا اینجوری به ما نیگا می کنی؟...تا حالا توعمرت آدم حسابی ندیدی؟ منهم درجوابش گفتم: آدم حسابی دیدم ولی آدم ناحسابی مثل تو ندیدم. اوکه خیلی عصبانی شده بود گفت: هی یارو مواظب حرف زدنت باش ها!!...هیچکی نمی تونه به من چیزی بگه من کرونا دارم اگه یه قدم جلو بذاری یه پِخت کنم که ویروس کرونا رو بهت انتقال میدم ...امتحانش مجانیِ راست میگی بیا جلوتا نشونت بدم. منو آن خانومِ وقتی اینو ازش شنیدیم حسابی جا خوردیم و...ترسیدیم ولی من زیاد به روی خودم نیاوردم ،ولی خانومِ از ترسش کیف وزیورآلاتی که همراش بود را بطرف یارو پرت کرد وزود ازآنجا دور شد .بقول معروف((علی موندو حوضش)) بله من موندمو اون یارو . بعد پیش خودم گفتم: آخه مرتیکه به توچه مربوطِ که تو کار مردم دخالت می کنی؟...آخه ((توسرپیازی،ته پیازی))توروچه به اینکارا؟...آخه طرف بخشیدو رفت پیِ کارش مثل این شده که((شاه می بخشه،وزیرنمی بخشه))؛اگر برم جلو بخوام حق طرف وازش بگیرم که از این یاروِ کرونا گرفتم...اگرهم جا بزنم کهطرف فکر میکنه ازش ترسیدم!!...فوری فکری به ذهنم رسید پیش خودم گفتم :((سنگ مفت، گنجشک هم مفت))حالا ما یه پلتیکی بهش میزنیم یا میگیره یا نمی گیره امتحانش مجانیِ .گفتم: چی داداش مارواز چی می ترسونی؟... ((بالاتر ازسیاهی که رنگی نیست))...((مرگ یه بار،شیون هم یه بار))...من خودم همین چند لحظۀ پیش صد درصد کرونای خالص گرفتم و داشتم می رفتم پیش دکترکه قرنطینه بشم...حالا دیر که نمیشه ؛بیا جلو یه دست دوستانه ای به همدیگر بدیم...هرچی نباشه هم درد که هستیم،اینطور نیست؟!...از اون دست دادنها ودیده بوسی های کرونائی که ازخوشحالی آدم همنوعش را میبینه وذوق زده بالا وپایین می پرن ها...جون تو خیلی وقتِ دست به کسی ندادم دلم لک زده برای یه دست دادن ودیده بوسی جانانه...بیا داداش چرا معطل می کنی؟ بعد یواش، یواش رفتم بطرفش ودستم را دراز کردم برای دست دادن؛که یکهو دیدم...مردک با آن هیکل غول پیکرش کیف وزیورآلاتی که ازآن خانوم دزدیده بود با ترس ودادو فریاد بسیار آنها را بطرفم پرتاب کرد و((فرار رابرقرارترجیح داد)).

خلاصه که منهم فهمیدم که یارو دروغ گفته بود که کرونا داره وبا این کلک معلوم نیست چند نفر رو تلکه کرده بوده؛ آمدم جلو وتمام وسائلی که او دزدیده بود را از روی زمین برداشتم زیورآلاتش را داخل کیف گذاشتمو به دنبالِ آدرسی ،شماره تلفنی گشتموبالاخره به یک شماره که معلوم شد برای همسر خانومِ بوده زنگی زدمو آدرسِاداره اش را گرفتمو رفتم وسائلش را به همسر خانوم تحویل دادم ورفتم پیِ کارم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، زورگیری، طنز، خنده دار، سرقت، دزدی، خلاف،  

تاریخ : شنبه 24 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شوخی با کرونا)

آقا رحیم یه جوان خوش تیپ و باکلاس وهمچنین آدم شوخ طبعی بود که مدام سعی می کرد باغ همه آنهم با ادب خاصی که در او سراغ می شد داشت برخورد می کرد و هیچ کس هم از او ناراحت نمی شد و با حرفهایش کلی همه را می خنداند.

یکروز تو صف بانک بودم که او آمد و با هم چاق سلامتی کردیم و بعد از کلی تو صف بانک معطل شدن چون رحیم خیلی عجله داشت و می خواست زدتر به سر کارش برود فکری به کله ا زد که خیلی شنیدنی و دیدنی بود ... البته چون من از قبل یعنی از بچه گی با خصوصیات اهپخلاقی او اشنا بودم و وقتی می دیم او آدم عجولی هست و اصلاً هم طاقت توصف وایسادن را نداشت بهانه ای می تراشید و می گفت: برید کنار رنگی نشوید و ویا برید کنار نفتی نشوید و همه زود خود را کنار می کشیدند و او هم با این ترفند می رفت جلی صف و به کارش رسیدگی می کرد و اینبار هم همینطر شد وقتی تو صف وایساده بود سریع مردم را کنار می زد و می گفت : ببخشید، برید کنار کرونائی نشید من کرونا دارم .

و تا این را گفت همه کنار رفتند وکلاً از بانک خارج شدند و حسابی آنجا را برای آقا رحیم قُرغ کردند و...حالا بشنوید از کارکنان بانک آنها هم از ترس از همان طرف یک در مخفی داشت و سریع از آنجا خارج شدند و منو اقا رحیم مونده بودیم که حالا چیکار کنیم ما موندیمو کارهای نا تمام بانکی ... بعد از چند دقیقه معطلی در بانک دیدیم و شنیدیم ماشین پلیس و ماشین آمبولانس آمد و جلوی بانک ایستادند انگار با یک جنایتکار رو برو باشند با بلندگو اعلام کردند که : دستهایتان را پشت سرتان بگذارید و بیایید بیرون ... و اطراف در محاصرۀ پلیس است. لطفاً به حرف ما گوش دهید و بدون هیچ خشونتی بیاید بیرون وگرنه...

هیچی دیگه با این شوخی آقا رحیم منهم گیرافتادم و به حرف آنها گوش دادیم و امد بیرن تمام اسلحه ها به طرف ما هدف گرفته شده بود ، مارو میگی  هرجفتمان رنگمان مثل گچ سفید شده بود و دیدیم دو نفر که ماسک و دستکشو لباسهای دکتری به تن داشتند آمدند جلو و ما را به قول خودشان دستگیر کردن و سوار امبولانس کردند و بردند به بیمارستانی که آدم های کرونائی قرنطینه بودند و از ما دو نفر آزمایشاتی گرفتند و فهمیدن که ما خیلی هم  سالم هستیم و به قول معروف هیچ مرگی امان هم نیست وبعد سریع ما رو آزاد کردن و ما هم از آنهم عذرخواهی کردیم و گفتیم : فقط خواستیم شوخی کرده باشیم و آنها هم ما را نصیحت کردند که تو این موقعیت دیگه شوخی نباید کرد و ما هم چون بچه های حرف گوش کنی بودیم قول دادیم دیگه شوخی نکنیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کرونا، شوخی، خنده دار، خنده، بانک،  

تاریخ : جمعه 23 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قسط درقسط)

زهره امراه نژاد

من الآن یک مهندس معمار هستم وخیلی هم درزندگی ام موفق بودم وهستم وخواهم بود. البته تا آنجا که یادم می آید؛ من موقعی که جوان بودم،زندگی ام  را از صفرشروع کردم؛یعنی من در رشتۀ معماری فوق دیپلم گرفتم. ولی بعلت کمبود کارمجبور شدم،بروم بنا بشوم ،وبه مرور زمان در کارم پیشرفت کردم بطوری که بعدها بعنوان اوستا معمارشناخته شدم .مدتها که گذشت درکارم آنقدر حرفه ای شدم که همه منو بعنوان مهندس ساختمان صدا می کردند ؛که این دور از واقعیت نبود.از آنموقعی که ازدواج کردم برای اینکه زندگی بهتری برای خانواده ام فراهم کنم تلاش بسیار کردم؛چون از اول زیاد پول وپله ای در اختیار نداشتم تمام اجناس خانه ام را قسطی تهیه می کردم؛از فرش وتلویزیون ورادیوگرفته تا مبل ومیزناهارخوری و...خریداری کردم. یعنی هرکسی منو می دید بهم میگفت: راستشو بگو آقا محمود لباساتو چی اینها روهم فسطی خریدی؟!...

منهم در جوابشون میگفتم:ای بابا بخدا اینارو دیگه نقدی خریدم. ولی با این حال کسی حرفم را قبول نمی کرد.تا اینکه یکبار تو تلویزیون در یک آگهی بازرگانی دیدم،که یک پیرمردی تمام اجناس خانه اش را قسطی خریده بود ،وچقدرهم به اینکارش افتخار می کرد. پیش خودم گفتم:ای بابا ،بازهم به من حداقل تو جوانی ام این چیزهارو قسطی خریدم؛پس من از این پیرمرد زرنگتربودم وزودتر به این فکر افتادم. حالا این پیرمرد رو بگو که چطوری می خواد در این سن وسال قسط این چیزهارو بپردازد.آیا عمرش کفاف می دهد؟!...یا اینکه اینارو باید بچه ها ونوه هاش پولش را بدهند.

البته اگر اینطوری باشه که حتماًبچه ها ونوه هاش آن خنده ای که در تبلیغ نشان دادند، روی لبشان خشک خواهد شد.آخه می دونید چرا اینو میگم...آنموقع که من جوان بودم واجناس قسطی ام را یکی،یکی تهیه می کردم ،تا همین چند هفتۀ پیش تازه قسطش تمام شد ویه نفس راحت کشیدم. تازه الآن با اینکه خانه را آنهم قسطی خریده ام وتازه قسطش تمام شده باز،به فکر این افتادم که یک ویلای بزرگ هم درشمال تهران بخرم...حداقل باید به فکر بچه هایم هم باشم. البته این راهم باید قسطی بخرم عادت کردم دیگه چه می شود کرد.((ترک عادت موجب مرض است))؛البته وقتی فکرش راهم می کنم ،اگر از همین فردا شروع کنم یعنی الآن که درسن 40 سالگی هستم این ویلا را بخرم؛قسطش 11 یا 12 سال طول خواهد کشید تا قسطش تمام شود وآنموقع من باید درسن 51 یا 52 سالگی باشم .البته اگر تا آنموقع با این خرجهای گرانی بتوانم دوام بیارم !!...آنموقع است که منهم مثل همین پیرمرد که تو آگهی تلویزیون بود که انشاالله 120 سال عمرکند،بچه ها ونوه هایم بقیۀ قسط آنرا پرداخت خواهند کرد...آنموقع است که منهم مثل ایشون خنده برلبهایم بنشیند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، قسط، بیست، تبلیغ، خنده دار، خنده،  

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(چه کشکی ،چه دوغی)

زهره امراه نژاد

یکروز تصمیم گرفتم برم به دوست قدیمی ام یه سری بزنم. حالا نگو این بنده خدا آلزایمر گرفته بود وتحت درمان بوده.منهم ازهمه جا بی خبررفتم که بهش سری بزنم.حالا گفتگوی من با او.

من میگم: میای بریم کوه؟...

اون میگه:کدوم کوه؟!...

من میگم: همون کوهی که پارسال رفتیم...

اون میگه:مثلاً کدوم سال؟!...

من میگم:همون کوهِ که رفتیم شکار پلنگِ...

اون میگه:کدوم شکار؟...کدوم پلنگ؟...

من میگم:همون پلنگِ که منوتواونو با تفنگ شکاری دخلشوآوردیم...

اون میگه:کدوم تفنگ؟...ما اونوکُشتیم؟...

من میگم:ای داد بیداد،تواصلاً مُخت تعطیلِ...

اون میگه:آی هوار کدوم مُخ ؟...کدوم تعطیلی؟...

من میگم:اصلاً ولش کن((خر ما از کُره گی دم نداشت))...

اون میگه:کیو ولش کنم؟...کدوم خر؟...مگه میشه خری دم نداشته باشه؟ً...

من میگم:فکر کنم در کابینتی باز بوده ،یا چیزی به سرت خورده که اینطوری شدی؟ً...

اون میگه:سر منو میگی؟ً...کدوم کابینت؟...چه چیزی؟...

من میگم:چه گرفتاری شدم از دست تو؟...

اون میگه:چی !!...گرفتارچی؟...از دست کی؟...

من که دیگه از دست اون خسته شده بودم دستم را روی دهانم گذاشتم وبه غلط کردن افتادم،ولی او دست بردار نبود ومدام ازم سوأل می کردو میگفت:کدوم؟...کی؟...کجا؟....

من پیش خودم فکر کردم که اگر یک دقیقۀ دیگه اینجا بمانم ،حتماً مُخ منهم تعطیل خواهد شد.پس ((فرار را برقرار ترجیح دادم)) وزود از او وخانواده اش که گیچ ومنگ به من نگاه می کردند از آنها خداحافظی کردم واز خانۀ آنها زدم بیرون،ودیگه((پشت سرم راهم نگاه نکردم)) وبقول معروف ((اگر کُلاهم ،هم بیافته اونجا برنمی گردم که برش دارم)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، کوه، پلنگ، آلزایمر، فراموشی،  

تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(برادران مارکس ،سه دوست جدا نشدنی)

اسمم اصغر محبتی است.البته تو مدرسه چه معلمها وچه بچه ها بخاطر همین اسمو فامیلم خیلی منومسخره می کنند،ومدام بهم می گویند:این پسر رو ببینین با این قد درازه وهیکل چاقش اسمش اصغر(کوچک) وفامیلیش هم محبتی(مهربان)...ناز بشی الهی چقدر تو بامزه ای ،ننه وبابات به قربونت برند؛اینم شد اسم؟ یکی از بچه ها هم گفت: اه چرا ننه وباباش به قربونش برند؟اونا از کجا باید می دونستند که بچه اشان وقتی بزرگ میشه به این خرسی میشه؟تازه ننه وباباش اونقدرلاغرو استخونی وقد کوتاه هستند که نگونپرس...تازه خبرنداری فکر کنم این گنده بک حق اوناروخورده وهم ازعرض وهم از طول کش اومده؛ باید این به قربون اونا بره.

منم درجوابشون می گفتم:آره من به قربونشون هم میرم .چی فکر کردین مگه من مثل شماها هستم که جابزنم وحرفی که بزنم حتماً بهش عمل می کنم؛من مثل شما نمک نشناس نیستم که زحمات اونارو ندید بگیرموهرچی ازدهنم دربیاد به اونا بگم.

اونها هم5 یا 6 نفری درزنگ تفریح به سرم می ریختندو((دمار از روزگارم درمی آوردند)) وحسابی مشت ومالم دادند،ولی من با آن هیکل قوی قد درازم ازپس همشون برآمدمو یکی ،یکی به خدمتشان رسیدم؛البته خودم هم کمی بگی ،نگی زخمی شدم ولی اونارو حسابی خونین ومالینشون کردم؛وقتی هم ناظم فهمید همۀ ما را تنبیه کرد وفردا دوباره((روزازنو،روزی ازنو))دعوای بچه ها با من شروع می شد ومنهم که کم نمی آوردم.

یکروز معلم انشاءموضوعی داد وگفت: شما از کدام هنرپیشه خارجی که کمدین هم باشه خوشتون می یاد.هرکس به نوبۀ خود یک یا دو هنرپیشه را معرفی می کردو درمورد آنها صحبت می کرد ؛منهم به نوبۀ خودم از فیلمهائی که برادران مارکس درآن بازی می کردند تعریف کردم وحتی گفتم خیلی دوست دارم آنها را ازنزدیک ببینمو... ومعلم هم که این موضوع را ازمن شنید حسابی بول گرفت وگفت:اتفاقاً به شخصیتت هم می خوره که با اونا هم کاسه بشی ؛توهم دست کمی ازاونا نداری .بهتر یه سفر بری کشور اونا شاید ازت خوششان بیاید وتو فیلمها ازت استفاده کنند؛اینجا که به هیچ دردی نمی خوری شاید اونجا به یه دردی خوردی؟!...

ناگهان با صحبتهای آقا معلم ازخندۀ بچه ها کلاس رفت رو هوا، منهم از خجالت سرم را پائین انداختم .بنظرمن آنها از این فیلمها فقط جنبۀ منفی ومسخره بازیشان را درنظر گرفته بودند؛در صورتی که نمی دانستند که جنبۀ مثبتی هم دارد،وآنها کارشان خنداندن مردم است ؛ گرچه در نظر مردم مسخره جلوه داده شوند ؛آنها برایشان موردی ندارد که مردم آنها را کودن یا چیز دیگری بخوانند ؛آنها فقط نیتشان خوشحال کردن مردم هست ،وبرای همین هم هست که آنها همیشه با هم درفیلمها بازی می کنند وموفق هم می شوند.البته نمی خواهم بگویم که در بیشتر فیلمهائی که با هم بازی کرده اند اشتباهات زیادی نکرده اند...بله اشتباهاتشان زیاد وجبران ناپذیر هم هست ولی همین نکته های ریز که از نظر ما اشتباه است همین ما را به خنده می اندازد. مثلاً یکی از آنها پوست موزش را به زیر پای یک بنده خدائی می اندازد وطرف نا قافلاً به هوا رفته ومحکم به زمین می خورد ...بله اینکار خوب نیست ولی با اینحال هرکسی را به خنده می اندازد.

خلاصه که آنها در کنار یکدیگر بازی خوب را اجرا می کنند واگر همین بازی را هرکدام جداگانه در فیلمهای مختلفی با دیگر بازیگران عادی انجام بدهند خنده دار که نخواهد بود هیچ بلکه خیلیه تاسف برانگیز خواهد شد.یا مثلاًلرن وهاردی دوشخصیت متضاد هم هستندو همیشه در فیلمها کنار هم هستند وخیلی هم برای همه جالب هست.ولی بعضی از بازیگران کمدی هم هستند که به تنهائی ایفای نقش می کنند که آنها هم درکارشان حسابی موفق هستند.مثلچارز چاپلین ویا هاروی لویت البته درست نمی دانم که اسمهایشان را درست تلفظ کردم یا نه ...درکل می خواستم بگویم که همۀ این افراد به نوبۀ خود از خیلی خوب هم بهتر بازی کرده اند وهدف همۀ آنها خوشحال کردن مردم بود ودر این کار هم بسیار موفق بوده اند.البته نظر معلم انشاء ما وهمچنین برخی از مردم این است که آنها آدمهای بی عقلی هستند و...ولی من با نظر آنها مخالفم وهمیشه به این آدمها احترام خواهم گذاشت ...وآنها را خیلی دوست دارم البته تنها این حرف من نیست بلکه بیشتر مردم برای آنها احترامی خاص قائل هستند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، برادران، مارکس، طنز، کمدی، خنده دار، فیلم،  

تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات عمه خانوم)

من یه عمه دارم که خیلی برام عزیز هست وهمیشه از خاطرات کودکی اش برای ما بچه ها تعریف میکند...وما رو حسابی می خندونه  یکروز عمه خانوم که حسابی کیفه اش کوک بود شروع کرد به تعریف کردن یکی از خاطراتش که خیلی هم بامزه بود والآن می خوام براتون تعریف کنم.

عمه خانم گفت:یکروز منو خانواده ام باتفاق خانوادۀ خاله ام اینا رفتیم به جنگل یا به قول شما جوونا رفتیم پارک...آخه ما قدیمیا هرجا که دارو درخت زیاد داره بهش میگیم جنگل؛جونم براتون بگه که...منو خواهر کوچیک وداداشم وهمینطور...پسر خاله ودختر خاله ام رفتیم کمی دورتر از جائی که خانواده هامون بساطشونو پهن کرده بودند... مشغول بازی شدیم؛یک ساعتی توپ بازی کردیم...بعد توپمون افتاد تو بوته های بلند که در نزدیکی ما بود و...اینبار نوبت من بود که برمو توپو بیارم...منم رفتم ویواش ،یواش آن بوته های بلند رو با دست کنار زدم ...چشمتون روز بد نبینه که یهودیدم...یه مار بزرگ دور توپ چمبره زده...زبونم بند اومده بود...منو میگی زود از اونجا فرارکردمو  اومدم پیش بچه ها وبا ترس ولرز وتت پت کردن ماجرا رو براشون تعریف کردم...اونا هم که از من ترسوتر بودند حتی حاضر نشدند که بروند وخودشون با چشمای خودشون اونو ببینند...وگفتند که بهتر بریم پیش بزرگترهامونو جریانو به اونا بگیم...ما هم رفتیم.

اول پیش خواهر بزرگترم که یکسال ازم بزرگتررفتم وبا ترسو لرز زیاد گفتم:آبجی...من...یه مار...بزرگ ...دیدم...که دور...توپ...بود.

خواهرم که از قبل یه چیزهائی از بزرگترها شنیده بود که اگه کسی از چیزی ترسیده (البته اول باید بهش آب طلا بدید تا ترسش بریزه)باید بزنی تو گوشش تا ترسش بریزه ولی این موضوع برای یه چیزه دیگه است...ولی او چون خیلی دستپاچه شده بود همه چی رو بر عکس فهمیده بود...وچون او راست دست هم بود یه چک جانانه ای به صورتم(البته سمت چپ) نواخت وبهم گفت که باید بریم پیش خواهر بزرگتر که اونم 2 سال ازم بزرگتر...وماهم رفتیم پیش اون وگفتم: آب...جی...من...یه...مار...بزرگ...دی...دم...دور...توپ...بو...د.

آخه با اون چکی که از خواهرم خورده بودم بدتر شده بودمو کلمات نامفهومی از دهنم خارج شد یعنی لکنت گرفتم.

اوهم از قرار معلوم اشتباهی حالی اش شد و او هم چون چپ دست بود...یه چک هم اوبه صورتم(البته سمت راست) زد...و اونم بهم گفت بهتر بریم پیش اون یکی خواهر که اونم 5 سال ازم بزرگتر...خلاصه که ماهم رفتیم پیشش.

برای اون هم ماجرا رو با همون لکنت زبونی که پیدا کرده بودم براش گفتم که چه پیش اومده...اونم از حرفام چیزی سرش نشد وچون او هم راست دست بودو هم چپ دست ...با هردو دست به هردو طرف صورتم سیلی محکمی زد که برق از گوشم پرید ولکنتم دو برابر شد.

خلاصه که حسابی از حرفام مشخص نبود از حروف فارسی گرفته تا عربی وانگلیسی و...همه را غاتی پاتی حرف میزدم بطوری که خودم  هم نمی فهمیدم چی دارم میگم...تازه با این وضعیتم باید پیش مادرم هم می رفتم وبه اونهم توضیح میدادم که چی شده؟.

اومدم پیش مادر وگفتم:مد،اد،مد،اد،ند(مامان)...مد،ند،(من)...ید،هد(یه) ...مد،اد،رد(مار)...بد،زد،رد،گد(بزرگ)...دد،ید،دد،مد(دیدم)...دد،ود،رد(دور)...تد،ود،پد(توپ)...بد،ود،دد(بود).

مادرم همینطور هاجو واج مونده بود وبه حرفام گوش میداد...انگار متوجه نشد که من چی گفتم؟!...ومونده بود که من با چه زبونی حرف میزنم؛آخر حوصله اش سر رفت و گفت: یکی تون بهم بگه این چی داره میگه؟!...راستشو بگین چه بلائی سرش آوردین؟...وخواهر بزرگترم که از همۀ ما بزرگتر بود ماجرا رو براش تعریف کرد.

مادرم گفت:خب میگیم ترسیده وفرار کرده ...ولی چرا به این روز افتاده؟!...خواهرم هم همه چیرو براش تعریف کرد ومادرم هم دودستی زد تو سرش وگفت:خاک به سرم...آخه شماها فکر نکردین با این کارتون بد بختو لالش میکنید ؛ من بهتون چی گفتم اگه دیدید کسی ترسیده یه طلا بندازید تو آب...آبو به خوردش بدین نه اینکه عقده هاتونو تو سر این بیچاره خالی کردین.

بعد دویدو رفت یه لیوان آب برام آورد وتوش زنجیر طلای خودش را انداخت وبا قاشق چایخوری همش زد وآب را تو حلق ما ریخت؛بعد هم یه خط ونشونی هم برای خواهرام کشید که یعنی بعداً حساب شماهارو تو خونه میرسم وبس...خدا رو شکرآنروز به خیر گذشت وبعد از چند روز استراحت کردن حالم خوب شد ودوباره مثل اولش تونستم حرف بزنم ...و مادرم هم بهم گفت:از این به بعد هروقت از چیزی ترسیدی پیش خودم بیا یه وقت نبینم پیش این خواهرای ظالمت رفتی ها دیدی که اینا از صد تا دشمن هم برات خطرناکترند وخدائی نکرده به کشتنت میدهند. 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، مار، سیلی خوردن، توپ، عمه خانم،  

تاریخ : جمعه 8 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تعطیلات پرماجرا)

اینبار می خوام از تعطیلاتی که امسال با دوستانم داشتم براتون تعریف کنم .

منو 5 تا از دوستانم تو ادارۀ مخابرات کار می کنیم ومیشه گفت یه جورائی اپراتورهستیم ؛یعنی جواب تلفنهای مردم را می د هیم ... و کارمون خیلی هم سخت وپردردسرهست؛بنابراین منو دوستانم تصمیم  گرفتیم برخلاف هر سال که تعطیلات را با خانواده می گذراندیم ... اینبار ما چند نفر مجردی به مسافرت برویم.

راستی یادم رفت دوستانم را به شما معرفی کنم مراد،سعید،آرش،رشید، ساسان وخودم هم آرمان هستم ؛مراد یه خصوصیت بدی که داشت این بود که خیلی خرافاتی بود یعنی به فال وآئینه بین وجن وپری اعتقاد سفت وسختی داشت...ما هم هرکاری کردیم نتونستیم اونو از اعتقاداتش دور کنیم ...گفتیم اینبار تو مسافرتمون باهاش شوخی کنیم.

بالاخره اون روز موعود (روز مسافرتمون)فرا رسید؛قرار شد همه با یک ماشین بریم سفر...منم گفتم که ماشین من جادارتر (شورلت)هست وهمه موافقت شونو اعلام کردند .

من اول رفتم خونۀ سعید بعد به خونۀ آرش وبعد هم خونۀ رشید، بعد از آنهم خونۀ ساسان و درآخر هم خونۀ مراد رفتم وآنها را سوار ماشینم کردم وسفر ما از اینجا آغاز شد.

تو راه که داشتیم می رفتیم بچه ها گفتند که یک موزیک شاد براشون بذارم ومنم قبول کردم ...و اوناهم شروع کردن به شیطنت کردن ورقصیدن وتوسر هم زدن...وسط راه دیدم که به تابلوی پلیس راه نزدیک می شویم و به بچه ها اشاره کردم که ساکت بشوند ومنم سریع موزیک رو عوض کردم ویه نوح خونی براشون گذاشتم اونا هم با من همکاری کردندوشروع کردن به نوح خونی واشک تمساح ریختن...بعد مأموران پلیس وقتی ما را در آن وضعیت دیدند چیزی بهمون نگفتند وگذاشتند که ما بی دردسر رد شویم؛کمی که از آن منطقه دورتر شدیم من موزیک را عوض کردم وبه بچه ها گفتم:خواهشاً لطف کنید وکمتر از خودتون حرکات موزون در بیارید...چون کمی جلوتر هم تابلوی (کنترل سرعت)هست ودر کل بگم که تو این جاده از این دوربینها خیلی زیاد و...سعی کنید جلب توجه نکنید و بالا غیرتن مارو گیر نندازین؛با حرف من بچه ها انگار حالشون کمی گرفته شده بود...آروم شدند .

خلاصه بعد از 10 ساعت که همه اش تو ترافیک بسر بردیم بالاخره  به مقصدمان رسیدیم؛ویه هتل پیدا کردیمو در آن اقامت گذیدیم...ویه اتاق 6 تختخوابی گرفتیم وتا یک هفته آنجا ماندیم.

آن شب همگی از خستگی نای غذا خوردن را هم نداشتیم وهمه شکم خالی به رختخواب های خود رفتیم ومثل یه جنازه تا ظهر فردا خوابیدیم...وتازه با صدای مراد که از هممون شکموتر بود بیدار شدیم وبه رستوران خود هتل رفتیم وغذا خوردیم...بعد هم رفتیم دریا وشنائی کردیمو وقت گذروندیم...وتا خود شب به خوشگذرونی پرداختیم .

شب سوم اقامتمون بود که همه تصمیم گرفتیم مراد را کمی اذیتش کنیم ...آخه هر شب مراد نصف شبها از گرسنه گی بیدار می شدو به سراغ  یخچال می رفت وبا سر وصدای زیاد مشغول نوشخوار کردن می شد وبعد خوردنش تمام می شد...تازه شروع میکرد تو تختش از این پهلو به آن پهلو شدن...بعد از کلی سرو صدا به خواب می رفت وخروپفش به هوا می رفت ونمی گذاشت که بقیه هم بخوابند...کلاً همۀ ما از دستش عاصی شده بودیم وبراش نقشه کشیدیم ؛چون میدونستیم که اون خیلی ترسو هست ومدام تو توهم بسر می برد ومیگفت که شبها یه سیاهی،سفیدی ویا شبحی را در اتاق در حال رفت وآمد می بیند و...ما هم خواستیم اونو بترسونیم که ای کاش اینکارو نمی کردیم...ما به خیال خودمون شب چهاروم اینکارو کردیم.

آنشب مراد که مثل هر شب به سراغ یخچال رفت  ویه سطل ماست ویه ظرف غذا که از شب مانده بود ویه شیشه نوشابه که آنهم نصفه بود برداشت و اومد که در یخچال رو ببندد که یهوسعید اومدجلوش که اونو بترسونه...در همین موقع مراد با دیدن او در تاریکی جیغ فرابنفشی (محکمی)کشید ودر یخچال رو کوبوند تو صورت سعید... وسعید هم آهی از ته دل کشید...وما هم به نوبت جلو آمدیم و...ومرادکه خیلی ترسیده بود وخیال کرده بود که شبحها بهش حمله کرده اند...سریع چیزهائی که تو دستش بود مثل سطل ماست رو روسرمن خالی کرد وظرف غذارو روسررشیدو ساسان وشیشۀ نوشابه را هم تو سر آرش کوبید... وتازه خودش هم جیغ زنان صحنه را ترک کرد ورفت که چراغ را روشن کند تا ببیند چه خبر است...ما هم که وضعیتمان مشخص بود دیگه با اون سرو وضع ناجورمثل قبیلۀ آبپاچی ها که از خوشحالی به دور آتش میگشتندو آواز می خواندند شده بودیم البته آواز ما از شادی نبود...بلکه ناله ای از ته دل آنهم از درد بود که به خودمان می پیچیدیم...البته مال من درد نداشت فقط چندش آور بود ولی بقیه کمی اذیت شدند...ولی بخیر گذشت وکسی آسیب جدی ندید.

مراد وقتی مارو تو اون وضعیت دید اول کمی جا خورده بود...بعد از چند دقیقه انگار که به خودش آمده باشد تازه به خنده افتاد...بله اون نخنده کی بخنده...اون مثل آدمائی شده بود که دوروز پیش یه جوکی شنیده وتازه یادش اومده وخنده اش گرفته بود...وحالا نخند کی بخند؛ما همکه حسابی از دست آقا مراد کتکیخورده بودیم همگی ریختیم سرش و حالا بزن کی بزن...وبعدش رفتیمو سرو صورت خود را شستیم.

بعد با بدن خوردو خمیر رفتیم بخوابیم وبعد از این تصمیم گرفتیم دیگه کاری به کار اون نداشته باشیم و هوس ترسوند مراد به کله امان نزند و...بذاریم اون بندۀ خدا زندگیشو بکنه...آخه بگو مارو سنن که اونو بخوایم از اعتقاداتش برگردونیم بذار تو حال خودش خفه بشه.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، تعطیلات، تعطیلی، جن، خنده دار،  

تاریخ : سه شنبه 5 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

آقا ابرام به فرنگ میرود

یکروز که مادرم به خرید رفته بود دیدم سراسیمه در رو باز کردو اومد تو خونه وهمینطور که نفس ،نفس میزد گفت:فهمیدید...چی شده؟!...با خیال...راحت...نشستین تو...خونه واز...هیجا خبر ندارینکه؟!...بعد رو کرد به منو گفت:بچه پاشوازجات یه لیوان آب بهم بده تا نفسم جا بیاد...بعد ادامه داد که:کجا بودم آهان داشتم میگفتم که همۀ اهل محل دربارۀ رفتن آقا ابرام به فرنگ(کشور خارج)حرف میزنند و... من به مادرم گفتم:مگه حالا میخواد کجا بره؟!.مادر:والا اینئ دیگه هیچکی نمیدونه؟!...پدرم گفت:حالا واسه چی میخواد بره خواب نما شده یا اینکه نذر،شایدم بلیط بخت آزمائی برنده شده؟!... مادر:والا اینجوری که همسایه ها میگفتند برای دوا ،درمون باباش میره چون دکترای اینجا بهش گفتند مریضیش ازاین مریضی جدید یاس چی بهش میگن؟!...(سرطان)البته از چه نوعش هست دیگه خدا عالمه حالا دکترا نمیتونند که درمونش کنند وباید بره خارجه دواش اونجاست ...تازه مادرش هم گفته میخواد با اونا بره چون تنهائی اینجا چیکارکنه تا اونا بخوان برگردند این بنده خدا از نگرانی دلش هزار جا میره... وهرچی هم که آقا ابرام بهش گفته:آخه ننه جون تو دیگه واسه چی میخوای بیای؟ماکه نمیخوایم بریم تفریح که میریم بابارو خوبش کنیم برگردیم تازش هم ازاونجا تلفن میزنمو بهت خبرمیدم وهمه چیو مو به موبهت میگم...ولی هرچی بهش گفت (تو کتش نرفت که نرفت)پیرزن (پاشو کرده تو یک کفش)ومیگه :الا به الا من این چیزا سرم نمیشه منم باهاتون میام منو اینجا تنها نذار...وگرنه وقتی برگردی با جسد بی جون من روبرو میشی ها...گفته باشم بعد نگی چراها؟!...(حالا از من گفتنو از تو نشنیدن). خلاصه که آقا ابرام راضی میشه وهمه با هم به خارج میروند...آنروز بالاخره فرا  رسید وهمسایه ها با سلامو صلوات آقا ابرام وخانواده اش را راهی سفر کردند یا بهتربگم بدرقه اش کردند... آخه قدیمها هرکی میخواست به سفر خارج برود همسایه ها بدرقه اش میکردند وازآنها سوغاتی طلب میکردند ولی آقا ابرام که برای گردش نمیرفت که برای درمون باباش میرفت بنابراین هیچ کس از آنها چیزی دربارۀ سوغاتی نگفتند وفقط گفتند که انشاالله که صحیح وسالم برگردد و طلب سلامتی برایش کردند؛واین سفرآنها به مدت3 ماه طول کشید و وقتی آقا ابرام به همراه خانواده اش برگشتند...با اینکه پدرش کمی خسته از درمانش برگشته بود...ولی با اینحال باز کمی کسل به نظرمیرسید و همل همسایه ها دوباره با سلامو صلوات به استقبال آنها آمده بودند...آقا ابرام برای همه توضیح داد که درمان پدرش با موقیت انجام شد ودیگر هیچ اثری از سرطان در او نیست (پدرش)وهمه چی به خوبی پیش رفته.بعد از یکی دو روز دیگر آقا ابرام برای خوب شدن پدرش یه جشن مفصلی تو کوچه ومحل گرفت وهمۀ کوچه را چراغانی کرد وسورو ساتی راه انداخت که نگو نپرس اگه کسی از محلۀ دیگه به آنجا می آمد فکر میکرد که عروسی چیزی برپاست...خلاصه که از شیرینی وشربت گرفته تا شام همۀ اهل محل مهمان آقا ابرام بودند وچون اهل محل زیاد بودند نمیتونست برای همه سوغاتی بیاره برای همین فقط 10 بسته شکلات خارجی که از آنجا خریده بود با خودش تونست بیاره واونم آوردو گذاشت روی ده تا میز که همه تو کوچه چیده شده بود...یادم رفت که بگم آقا ابرام چون خونه اشان خیلی کوچک بود همۀ اهل محا جا نمی شدند بنابراین 10 یا14 تا صندلی با میزش را سلف سرویس محلشون برای یک شب اجاره کرده بود...خلاصه که شکلاتهارو روی میزها گذاشت وهمان موقع بود که بچه های محل به شکلاتها حمله ور شدند...ولی خدا عمرش بده صغرا خانوم پیرزن محله زود سر رسید و نگذاشت که بچه ها شکلاتهارو غارت کنند و خودش بسته های شکلاتهارو بین چند تا از مردای محل داد که به همه تعارف کنند وبه لطف ایشون همه بطور مساویاز آن شکلاتها نوش جان کردند...ولی خدائی شکلاتای خارجی هم با شکلاتای وطنی خیلی فرق میکنه خیلی خوشمزه بود جاتون خالی ایشاالله که یکروز سفر خارج نصیب همه بشه البته تفریحی اش نه درمونی اش وشما هم بتونید بریدو از این شکلاتها میل کنید.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام، 
برچسب ها: لات، داستان، لوتی، فرنگ، ابرام، طنز، خنده دار،  

تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بدن سازی)

قسمت اول

داستان واقعی

یک مدتی بود که تصمیم گرفته بودم ورزش کنم وچند سالی میشد که ورزش نکرده بودم وحسابی بدنم خشک شده بود واحساس پیری در سن 30 سالگی بهم دست داده بود وهمیشه به خودم میگفتم ازفردا ورزشو شروع میکنم وفردا که میشد از خواب که بیدار میشدم میدیدم که امروز اصلاً نای کار کردن روهم نداشتم چه برسد به ورزش کردن وبعد که از جام پامیشدم تازه شروع میکردم به کار خونه نظافت و... و دیگه نائی برای ورزش برام نمیموند؛تا اینکه یکروز به خودم گفتم امروز اگه کارهام کم بود وزود تموم شد بعدش یه نرمش کوچیکی میکنم وشروع به کار کردم همینطور که داشتم پله هارو دستمال میکشیدم(البته مثل اوشین)چون آنموقعها طی نبود که کارهارا آسانتر کند وباید با دستمال ویه سطل آب برمیداشتیموهمۀ پله ها وراهروهای خونه رو تمیزمیکردیم ...داشتم میگفتم که در حال تمیز کردن پله بودم که یکهو پام لیز خورد واز 10 تا پله پرت شدم پائین وحسابی کمرم خردو خمیر شد بحدی که که نمیتونستم کمر راست کنم وهمانطور دولا،دولا بطوری که دستمو حائل به دیوار گذاشته بودم خودمو با چه زحمتی از پله ها بالا بردم وخودمو به اتاق رسوندمو بطرف تلفن رفتم وبا همسرم تماس گرفتم وجریانو بهش گفتم واونهم خیلی زود به خونه اومد ومنوبرد به بیمارستان ؛وقتی دکتر منو به آن وضع دید سریع به پرستار کنار دستش گفت:این خانومو ببرید از کمرش عکس بیاندازید ...من احتمال میدهم که ستون مهره هاش آسیب جدی دیده باشد...آن پرستار هم منو روی ویلچری نشاند و به اتاقی که رویش نوشته بود (ام،آر،آی) برد وچند ساعتی آنجا بودم وبعد از اتمام کار منو پیش دکتر برد وبعد از چند ساعت دیگر جواب رو آورد پیش دکترو اوهم گفت:همانطور که پیداس مهرۀ 4 ستون فقرات ودیسک کمرتون زده بیرون وکمی کج شده وباید عمل بشوید؛ ومنم که از عمل جراحی خیلی میترسیدم قبول نکردم ورفتم پیش یه شکست بند خونگی که یه خانوم مسن بود وکمرم را به قول معروف (جا انداخت)وباصطلاح خوب شد فقط زمستانها کمی در میگرفت که آنهم با شال می بستم وبالاخره تونستم کمر راست کنم...ولی با این حال یه درد به دردم اضافه شد آنهم قوز کتفها وهمچنین کیس در کلیۀ سمت راستم پیش آمد ...ولی هر طور بود باهاش کناراومدم ...بعد به پیش همان دکترم که رفتم گفت: الآن که از عمل گذشته فقط باید ورزش بدن سازی بری تا خوب بشه وگرنه ما کاری براتون نمی تونیم بکنیم؛منم بالاخره رفتمو تو باشگاه بدن سازی اسم نویسی کردم ...و فرم بدنم خوب شد.یکروز از طرف فدراسیون بدن سازی گفتند که می خواهند ما را به فینال ببرند البته ورزشهای دیگرهم هست که آنهم در ورزشگاه تختی تهران است ومربیمان هم از بین ما 30 نفر فقط 10 نفر که از بهترینها بودند انتخاب کرد که منهم جزو آن دسته بودم...و از سن 50،40،30،20  سال را داشتیم ومن جزو 30 سالها حساب می شدم وما همه باید نرمشهای مختلف را انجام می دادیم البته با خانومهای که از گروهای  دیگر که از شهرهای مختلف آمده بودند مسابقه می دادیم نرمشهای اولیه که خوب بود وبرنده شدیم ولی تو نرمشهای بعدی (پرش ازمانع ،سینه خیز رفتن ازمانع و...)همۀ ما کم آوردیم وزیاد خوب نبود ... و حالا نوبت من رسیده که باید به تنهائی با خانومهای دیگرگروها مسابقۀ دو میدانی می دادم چون فقط من بودم که30 سالم بود وباید 12 دور زمین 1000 متری را طی میکردیم وخیلی استرس داشتم که نکنه وسط کار یهو یاکمرم بگیره ویا نفسم بند بیاد چون من سابقۀ آسم هم داشتم ودر این مورد چیزی به مربی ام نگفته بودم؛ دور اول راهمانطور که مربی ام بهم گفته بود کمی با دوی آرام شروع کردم ولی خانومهای دیگر مثل فشنگ از جاشون پریدند واز من جلو زدند ...منم دور دوم را کمی تند و دور سوم را تندترکردم یهو وسط دور سوم بود که دیگر نفس کم آورده بودم ویواش ،یواش دور دویدنم را کم کردم ویکهو به قول معروف(ذرتم غم سور شد) و روی زمین ولو شدم 


طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: بدنسازی، بانوان، زنان، داستان، واقعی، طنز، خنده دار،  

تاریخ : پنجشنبه 27 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(جن زده)

یادمه تو دوران سربازیم که بودم یه دوستی داشتم که به خاطر اینکه از سربازی فرار کند مدام می گفت: پشت سر تو یه جن دیدم البته قیافه اش به آدمیزاد می خورد ولی وقتی پاهاش نیگا می کنی پاهاش شم داشت و قیافه اش شبیه خودت بود شاید هم همزادت بوده و...

یکبار هم می گفت:

بچه ها چند روز پیش شیفت نگهبانی ام بود و با دو سر باز دیگر بودم من نگهبانی می دادم و اندو هم در نزدیکی آنجا مواظب انبار مهمات بودند. من بهشون گفتم: بچه ها از آن دور یه سیاهی دیدم داره به ما نزدیک میشه . مواظب باشید آندو خیلی ترسیده بودند و من به آنها گفتم : بچه ها آن سیاهی در نزدیکی شما هستند آن را می بینید؟

آن ها هم می گفتند: ولی ما که چیزی نمی بینیم...

گفتم: بچه ها اون از پشت سرتو رد شد و از دیوار رد شد رفت تو انباری فوراً برید دنبالش آنها که خیلی ترسیده بودند گفتند: اگه راست می گی خودتم با ما بیا بریم تو انبار

منم که اِفِ اومدم که صبر کنید شما ها خییل بز دل هستید الان میام...

سریع رفتم پایین و هر سه نفر وارد انبار مهمات شدیم و انقدر تاریک بود که چشم ، گشم را نمی دید بالاخره کلید برق را زدم ولی انگار از شانس بد ما لامپش سوخته بود  خلاصه کورمال ،کورمال رفتیم تو و من به ان ها گفتم: بچه ها بهتر یه کاری کنیم دست همدیگر را بگیریم که گم نشویم و چند دقیقه یک بار به یکدیگر پشت پا بزنیم اگر صئدایمان در امد که هیچ ولی اگه صدائی نیامد پس معلومه به جن برخورد کردیم

همه موافقت کردند و تا داخل انبار رفتیم ومدام بهم پشت پا می زدیم که یکهو یه نفر از جلو ما در امد و وقتی بهش پشت پا زدم صدای اخش بهوا رفت و گفت: این کدوم احمقی بود که به من پشت پا زد...

سرع صدایش را شناختم ف گفتم: ببخشید جناب سروان احمدی شمائید؟

او هم گفت: به به صدای آشنا می شنوم توئی مؤمنیان باز توی جن زده داری چه غلطی می کنی...

گفتم: قربان الان دیدم یه نفر به طرف انبار آمد و گفتم نکنه دشمن باشه شاید بخواد به ما پاتک بزنه و ...

بعد گفت: 3 ماه که برات اضافه خدمت نوشتم ...آن موقع جن زدگی از سرت می افته و...

گفتم: غلط کردم قربان آخه شما اینجا چه کار می کردید؟

سروان گفت: والا برای سرکشی به اینجا آمدم و هیچگدام هم سر پستتان نبودید و در انبار هم باز بود حالا زود برگردید سر پستتون برای آندو هم 2 ماه اضافه خدمت رد می کنم که حواسشون جمع باشه

ما هم دیگه  حستابی حالمون خوب گرفته شد اومدیم سر پستمون و دیگه هم دست از جن بازیم برداشتم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، جن، زده، خنده دار، سربازی، اضافه خدمت،  

تاریخ : شنبه 15 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

آدم ضایع کن

 از آنجا که همه ما در جریان موضوع هستیم که اینجور آدمها در دنیا زیاد هستند مخصوصا در ایران ...بطور مثال یکی از دوستام که اسمش مراد است وهمیشه منتظر یه فرصت هست که طرف مقابلش را ضایع کند...همین دیروز بود که منو مراد وشهاب وشاهرخ می خواستیم برای تفریح به یکی از مناطق بالا شهر تهران(اوین درکه)برویم که مراد اول راه شروع کرد به مسخره کردن من که...

-چرا تو یه جا ساکت نشستی وحرف نمیزنی؟

بعد رو کرد به بقیه وگفت : بنده خدا بچه مون هنوز زبون باز نکرده مامانش هنوز بهش حرف زدن یاد نداده...

چند لحظه ساکت شد وبعد به شهاب گفت: ببینم هنوز تو بیکار هستی؟ تو تاکی می خوای نون خور بابات باشی؟بابا تو چقدر مفت خوری ...بس که آدم تنبلی هستی برای همینه که کسی بهت کار نمی ده... 

چند لحظه بعد نوبت شاهرخ رسید و به او گفت : من موندم کی به تو تصدیق داده...رانندگی ات صفر صفر... تو با این رانندگی ات خدایی است که تا حالا زنده موندی...

بعد از لحظه ای تازه شروع کرد به تعریف کردن از خودش که من از سن ۱۰ سالگی وارد بازار کار شدم وهمه کارها راتجربه کرده ام...اول تو رستوران کار کردم البته به عنوان ظرف شور و طی کشیدن سالن ها ونظافت دستشویی ها و بعد از آن رفتم کابیت سازی بعد توی سوپر مارکت کار کردم بعد مکانیکی، کارخانه لوازم بهداشتی، طلا فروشی، جوش کاری، قنادی ها ویه مدت هم سر ساختمون ها بنایی میکردم

البته رشته ام معماری است والان میشه گفت: بنده همه فن حریف هستم وتو هر کاری تجربه دارم ودر حال حاضر تو یه کارگاه جوشکاری کار میکنم...

منهم که تا آن موقع ساکت یه گوشه ای نشسته بودم از این پز دادنش حرصم در آمد و گفتم: معلومه دیگه آقا همه کارست ...هر کی جای تو بود با این همه کار سخت که انجام دادی باید زیر این همه کار له میشد وتا حالا باید هفتا کفن پوسونده باشه...خیلی پوست کلفتی ها...

مراد هم طاقت نیاورد وگفت: اوه، اوه چه زبونی در آوردی خدایی یه معجزه الهی بود( حالا یه کلام هم بشنوید از مادر عروس )ترشی نخوری یه چیزی میشی ها راستی این سخنان نابت از کجا نشأت گرفته که یکهو مثل کوه آتشفشان فوران کرد...زود برم واست اسفند دود کنم تا چشم نخوری بلا گرفته...

گفتم: تحت تاثیر کارای مردونت قرار گرفتم داداش...

آخه میدونی چیه موندم تو با این فشار کاری چه جوری تا حالا زنده موندی وهنوز هم حال شوخی کردن داری؟!... ایول داری بابا.

خلاصه همه ساکت شدند وتا خود محل مورد نظر کسی لام تا کام صحبتی نکرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: آدم، ضایع، کن، داستان، طنز، خنده دار، مسافرت،  

تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات دوران مدرسه)

چند روز پیش که داشتم تو خیابون قدم میزدم و به بدبختیام یا همون

بدهکاریام فکر میکردم...یه نفر از پشت سر صدام کرد...برگشتمو

پشت سرم رو نیگاه کردم ...دیدم یه آقای نسبتا جوان که حدوداً 20 یا

21 سال سن داشت مرا به اسم صدا کرد ...اولش نشناختمش...خیلی تعجب کردم او ازکجا منو میشناخت... شاید یکی از طلب کارام باشه

شایدم من تو بدهکارا انقدر معروف شدم که خودم خبر نداشتم؟!...

او جلو آمدوخودشو معرفی کرد باز چیزی یادم نیومد...بعد گفت:منم

احمد شکوفه...معروف به احمد (پ،ن،پ) حالا یادت اومد؟!...

منم گفتم:آه...تویی احمد...تو کجا اینجا کجا؟!...چقدر بزرگ شدی؟!...

-(پ،ن،پ) قرار بود همونجوری کوچیک بمونم...که ببینم کی شما بزرگ میشین بعد اگه دلم خواست اون مموقع شاید تصمیم بگیرم بزرگ شم...

-پس تو که بازم تو مجله هات از (پ،ن،پ) استفاده می کنی... این عادت از سرت نیوفتاد...

- اگه این (پ،ن،پ) روو نگ پس چی بگم... اونوقت است که دق کنم بمیرم.

- خدا نکنه این چه حرفیه

خلاصه که تو راه با هم گرم صحبت شدیم . او وقتی بچه تر بود تو هر 10 جمله ای که استفاده می کرد حداقل یک یلا دو جمله اش (پ،ن،پ) داشت ولی حالا تو هر 10 جمله اش 10 تا (پ،ن،پ) به کار می برد و کلی منو خندوند و کمی از دغ دغه های فکری که همیشه گریبان گیرم بود دورم کرد...من او از دوران مدرسه صحبت می کیریدم و او شروع کرد...

-تازه اینو واست نگفتم...آنموقع ها مادرم که صبح ها می خواست منو از خواب بیدار کنه خیلی عذاب می کشید چون من خوابم سنگین بود به زور از خواب بیدار می شدم ... یه روز وقتی دید من از خواب ناز بیدار نمی شم ... بابامو فرستاد سر وقتم ... با فریاد بابام کمی زیر پتو این پهلو اون پهلو شدم ... بابام گفت: پسر خوابی؟چرا جواب نمی دی ، مردی؟...

منم گفتم: (پ،ن،پ) مُردمو و الان روحم هست که با شما از آن دنیا حرف می زنه... بعد گفتم: 1،2،3 امتحان می کنیم... بیب بیب... بابام وقتی فهمید دارم مسخره اش می کنم همچین لگدی بهم زد که از تخت پرت شدم و به روی زمین افتادم و چند دور دور خودم چرخیدم ...والا فکر نکنم جکی چان ههمچین لگدی تو عمرش از باباش خورده باشه... چشمم حسابی باز شد...

بابام گفت: پس خواب از سرت پرید...اومدم باز بگم که (پ،ن،پ) الاان تو کما به سر می برم که یاد لگدش افتادم و فقط سری تکان دادم و هیچ حرفی نزدم.پاشدمو رفتم صورتم رو شستم تا بهتر خواب از سرم ببرد که مامانم اومد و جلو و گفت: داشتی صورت تو می شستی؟!

منم اول به اطراف نگاه کردم تا بابام اونطرفا نباشه چون اون اعصاب نداره که از من بشنوه ... خدا رو شکر اون طرفا نبود و منم با خیال راحت گفتم: (پ،ن،پ) تو دستشویی داشتم حموم می گرفت ولی یادم رفت لباسامو در بیارم خوب دیگه کار شما هم آسون تر شد رختامو هم شستمو و خیس خسی تنم کردم ... خوبه؟!...

مامانم غضبناک نیگام کرد و رفت... بعد صبحانه را که خوردم رفتم کارا مو کردم که برم بطرف مدرسه که مامانم گفت: داری می ری؟... وقتی از مدرسه برگشتی سر راهت هخم 2تا نون گرم بگیر و بیا.

منم گفتم: (پ،ن،پ) دارم از مدرسه بر می گردم گفتم حوصله ام سر رفته ، دلمم برا مدرسه تنگ شده برم دوباره مدرسه ببینم چه خبره؟...مادرم چیزی نگفت و رفت به کارش برسه . اون روز رو یادته که معلم تاریخمون وقتی وارد کلاس شد چی گفت. گفت: بچه ها امروز امتحان داریم؟

منم گفتم: (پ،ن،پ) امروز تمرین... فردا امتحان داریم معلم هم نگذاشت و نه برداشت به طرفم آمد و یه چک جانانه ای بیخ گوش ما زد همچین که صداش دو تا کلاس اون ور تر رفت و همچین گوشم زنگ زد که تا تا یک ساعت صداهای دور و اطرافم را نمی شنیدم و تو که بغل دستم بودی همه سوالا رو بهم رسوندی ... پیش خودم گفتم: کاش جواب ها رو هم بهم می رسوندی... بعد هر و خندیدیم

منم گفتم: اون روز یادت میاد تووحیاط مدسه دو نفر داشند با هم دعوا می کردند و منو و تو اومدیم اونا رو از هم سوا کنیم یهو ناظم اومد و گفت : اینجا چه خبره شما ها داشتین با هم دعوا می کردین؟... تو در جوابش چی گفتی؟...

گفتم: (پ،ن،پ) ما داشتیم داوری می کردیم بین این دو نفر ببینیم کی اون یکی رو ناکوت می کنه می خواستیم بهش جایزه بدیم...

-بعدشم ناظم گوشتو کشیدو برد تو دفتر مدیر ...

-آره یادمما هم که به زور گووشمونو از دست ناظم در آورده بودیم ...ناظم که ماجرا رو واسه مدیر گفت، اون وقت مدیر اون یکی گوشمونو کشید خلاصه که آن روز گوشی برامون نمونده بود...و بالاخره آن روز به خیر گذشت(ترک عادت موجب مرض است)

نویسنده:زهره امراه نژاد




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: پ ن پ، طنز، خنده دار، داستان، کوتاه، مدرسه، خاطره،  

تاریخ : دوشنبه 12 فروردین 1398 | 09:21 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پ،ن،پ)

این قسمت ماهیگیری

یه روز که از خواب بیدار شدم البته صبح زود بود پیش خودم گفتم تا مامانم بیدار نشده ومچم رونگرفته برم ماهیگیری...چون مامانماز این عمل من خوشش نمیاد وهمیشه بهم میگه اینکار گناه دارهآخر آه ماهیه تو رو میگیره وخدای نکرده جونتو میگیره...یه موقعمیبینی اومدی ماهی بگیری پات لیز بخوره بیفتی تو دریاچه وغرق بشی اونوقت من چه خاکی تو سرم بریزم...

آخه میدونید چیه مامان من خیلی خرافاتیه وبرای هر چیزی یه دلیل میاره که نگو ونپرس...بگذریم.

زود از تختم بلند شدم و رفتم سر کمدم که قلاب ماهیگیریم رو بردارم ولی از بخت بدم تادر کمدو باز کردم...با صدای غژ،غژی روبروشدم انگارمامانم پشت در اتاقم از قبل وایساده بود...تا صدا را شنید پرید تو

اتاقم وگفت:چی شده از کمدت چی میخوای؟!...

-اولاً سلام صبح بخیر دوماً خواستم لباس بردارم...همین مگه کار خلافی کردم.

-آخه این موقع صبح وقت لباس عوض کردنه؟!...

-(پ،ن،پ) می خواستم یه حالی از لباسام بپرسم ببینم کمو کثری ندارن نمی خوان جا بجا شن یا اینکه اتوئی لازم ندارن؟...

-خبه،خبه اینقدر از خودت مزه نریز...حالا مخوای کجا بری ...که میخواستی لباس عوض کنی...اونم این وقت صبح سحری؟!...

-من اونم من ...منو چه به این کارا ...کجارو دارم که برم...اصلاًمیدونی چیه می خواستم برم کمی بدوم ...ولی کی حال اینکارا رو داره بی خیال شدم...برم زودتر بخوابم تا خواب از سرم نپریده...برم خواب آرزوهامو ببینم شاید برآورده بشه...

-مگه چه آرزوئی داشتی که تو خواب بهش برسی؟!...یعنی تو بیداری نمیشه؟!...

-آخه منتظر شاهزاده ای با اسب سفیدم که بیاد منو با خودش ببره...البته از جنس مونثش... آخه بلا نسبت ما مذکریم ها...

-خدا نکشت بچه...چقدر بامزه ای ...

بعد از گفتن این حرف خنده ای سر دادو از اتاق خارج شد...به محض رفتن او دوباره رفتم سر کمدم اینبار سعی کردم زودتر درش را باز کنم...وکمی غژی کردو زود قلاب ماهیگیری رو برداشتم وپشت کمدم

جا سازی کردم ودر کمد و بستم...وسریع پریدم تو تختم ومامانم سریع اومد تو اتاقم وگفت:صدای چی بود؟!...

-من که چیزی نشنیدم!!...جدیداً چقدر گوشتون تیز شده ها...

بعد اومد سر کمدم وتوشو نگاه کرد وگفت:انگار لباسات تکون خوردن

-شاید لباسا خواستن با هم گرگم به هوا بازی کنند...یکیشون شر بازی در آورده واون یکی رو پرتش کرده خورده به دیوارۀ کمد !!...

-اوا خدا مرگم بده نبادا از ما بهترون اومدن لباساتو ببرن؟!... ببینم لباسات کم نشده باشه...چقدر بهت گفتم به همۀ لباسات از اون نظر قربونیها که دعا توش  با سنجاق قفلی بهش بچسبون تا اجن ها نبرنش

تازه هر شب بالای سرت یه قرآن کوچیک بذار یا قیچی تا اونا بترسنوفرار کنن ...ولی کو گوش شنوا حتماًباید یه بلائی سرت بیاد تا حرفمو گوش بدی...

-منم چیزی نگفتم واو رفت بعد دوباره با همون لباسی که از شب قبل تنم بود...البته باجوراب خیلی آماده باش خوابیده بودم از جام پریدم فقط یه کفش کم داشتم ومنتظر شدم که همه جا آرام شود تا بتونم از خانه خارج شوم ...آرامو آهسته قلابو وسائل ماهیگیریم روکه شامل یه سطلویه جعبۀ کوچیک که داخلش چند تا کرم بود برداشتم ویواشکی از اتاقم خارج شدم...وپاورچین،پاورچین بطرف در رفتم وکفشهایم را برداشتم واز در خانه رفتم بیرون وچند قدم آنطرفتر کفشهامو خیلی آروم زمین گذاشتم وآنها را به پا کردم وسریع از آنجا دور شدم وبطرف دریاچه براه افتادم...تو راه یکی از دوستامو دیدم وحال واحوالی باهاش کردم و

اوگفت:کجا داری میری؟.

-ماهیگیری!!...

-میخوای برا ناهار ماهی بخورین؟

-(پ،ن،پ) اومدم به اونا غذا بدم وقتی چاق وچله شدن بعد میام اوناروبخورم چطور خوبه؟!...

-اگه اینجوری باشه که بدنیست اونموقع کمی هم بزرگتر میشن وگوشتش هم بیشتر...اینم به نفع توست نه اینطور نیست؟!...

-تو کجا میری این وقت صبح؟.

-میرم خونۀ شما تا از مامانت کمی نمک و2 تا تخم مرغ برا صبحونه بگیرم.

-نه بابا این چه کاریه ما همون دیشب نمکمون  و هم تخم مرغمون  تموم شده ،مادرمم مریض حاله  نمیتونه بره خرید منم وقتی کارم تموم شد میرم خرید اگه خواستی برا تو هم بخرم بعداً باهات حساب میکنم.

-نه نمیخواد بعداً میرم از مامان حسن بگیرم... آخه بابام پول یا مفت به کسی نمیده ...اون ماهانه خرید میکنه  اگه وسط کار مواد غذائی کم بیاد مامانم باید جورشو بکشه ...مامانم ک پول نداره میره از همسایه ها قرض میکنه...اگه مامانمون نبود الان ما باید باد هوا میخوردیم...

-پس برا همینه که همۀشما بچه ها تپل مپلین ...مفت باشه کوفت باشه...اینجوری خیلی بهتون ساخته...

-آره دیگه ما که کار برامون پیدا نمیشه پس باز قربون مامانو همسایه ها...

بعد رفت چند قدمی نرفته بودم که یکی دیگه از همسایه هارو دیدم با هم احوالپرسی کردیم او گفت:کجا میری؟

-ماهیگیری.

-مامانتم میدونه؟!...

-نه چون خوشش نمیاد.

-میدونم برا همینم گفتم...پس واجب شد برا حق سکوت 2 تا ماهی هم به ما بدی.

-باشه اگه گیرم اومد حتماً.

-پس تا بعد خداحافظ.

-خداحافظ.

پیش خودم گفتم تا یکی دیگه نیومده زودتر برم  وگرنه تا فردا صبح باید به اینو به اون حساب پس بدم...وشروع کردم به دویدن تا به مکانموردنظر رسیدم...بساطم رو پهن کردم...چند دقیقه ای گذشت که چیزی به قلابم گیر کرد زود اونو بیرون کشیدم یه کفش پاره بود اونوبطرفی پرت کردم ...دوباره قلاب رو انداختم و...دیدم اینبار یه قوطی کنسرو کوچیک که توش یه خرچنگ کوچیک بود به دامم افتاده اونم پرتش کردم یه طرف دیگه...برای بار سوم قلابم به چیز سنگینی گیر کرد پیش خودم گفتم دوباره چه اشغال دیگه ای به طورم افتاده...با زحمت بسیار کشیدمش بیرون دیدم یه ماهی خیلی بزرگ که حدوداً 100یا 150 سانتیمتر طولش بود به طور ما افتاده...اینو که نمی تونم بهخونه ببرم پس میبرمش به بازار واونو میفروشمش ...و پول خوبی هم گیرم اومد...تو راه خونه همسایه مونو دیدم ازم پرسید :چی شد ماهی گرفتی؟!...

-چی بگم امروز بخت باما یار نبود چیزی گیرم نیومد...شاید یه روزدیگه...اگه چیزی گرفتم حتماً هم بهتون میدم ...قول میدم.

-باشه مشکلی نیست... قول دادی ها؟یادت نره؟!...

-حتماًیادم می مونه.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: پ ن پ، خنده دار، طنز، داستان، کوتاه، ماهیگیری، بخت،  

تاریخ : چهارشنبه 7 فروردین 1398 | 09:49 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic