(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(دیدو بازدیدعید )

روز 14 فروردین بود که از شمال برگشته بودیم وباید خودمان را برای مدرسه آماده می کردیم.آنروز وقتی به خانه برگردیم،ساعت از 5 عصر گذشته بودو البته جاده کمی خلوت شده بود ونمی خواهم بگویم کع براحتی به شهر رسیدیم؛آخه آنروز ازویلای پسر،پسرخالۀ پدرم که راه افتادیم ساعت 6 صبح بود وتا برسیم به خانه امان 15 :5 عصر شده بود ؛ماهم حسابی خستۀ راه بودیم.مادرمان به ما بچه ها گفت: زودتر یکی،یکی بروید دوش بگیرید ،تاخستگی ازتنِ تان بیرون برود.ماهم به گفتۀ مادر تک،به تک دوش آبگرمی گرفتیم وحسابی حالمان جا آمد ورفتیم سراغ درس ومشقِ مان،چون فردا روز اول بازگشائی مدارس آنهم بعد از 14 روز تعطیلی نوروز بود.

همینطور که هر کسی مشغول کار خودش بود؛یکهو تلفن به صدا درآمدوخواهرم که از ما فرزتر بود پرید سرگوشی تلفن وبعداز احوال پرسی گوشی را به مادر داد؛مادرهم بعد از کلی خوش وبش کردن با آن کسی که آنطرف گوشی بود ،که به مادر گفته بود که می خواهد امشب برای دیدو بازدید به خانۀ ما بیاید.ماهم از این گفته خیلی شوکِ شده بودیم ؛آخه ما تازه از مسافرت آمده بودیم وحسابی خسته بودیم وحتی نای پذیرائی از مهمان را نداشتیم .ولی چاره ای نبود وهمگی دست بکار شدیم ومنو داداش بزرگِ رفتیم پیش دستی کارد وچنگالها را آوردیم وروی میز چیدیم ،بعد خواهرم هم میوه ها روشست وداد به پدر که داخل ظرف میوه خوری بچیند ،مادرهم رفت تا برای شام شب چیزی درست کند.

قرار بود که فامیلهای پدر از شهرستان به تهران واول هم به خانۀ ما بیایند وتا یک هفته ای درتهران هستند ؛یعنی یکی دوروز خانۀ ما وبقیۀ روزهای دیگر را در خانه های خواهر وبرادرهای پدر بگذرانند.البته ما بچه ها که خیلی از این بابت خوشحال شدیم ولی پدرو مادر را نمی دانم ...چون تمام کارهای اصلی به عهدۀ آنهاست وما بچه ها هم اول کمی پذیرائی می کنیم وبعد هم به بازی با بچه های آنها می پردازیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، دید و بازدید، عید، فامیل، خانواده، مدرسه،  

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم دنیا)

اونی که همیشه نصیحت خوب  میکنه،پدرِ

اونی که همیشه غمخوارتِ،مادرِ

اونی که همیشه همراتِ وهواتوداره،برادرِ 

اونی که همیشه به فکرتِ ،خواهرِ

اونی که تو سفر همراتِ،رفیقِ

اونی که راه درستو بهت نشون میده،خداست

اونی که همه چیزو بهت یاد میده،آموزگارِ

اونی که تو بیماری ازت مراقبت میکنه،پرستارِ 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، خانواده، پدر، مادر، خواهر، برادر،  

تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(هرجو مرج در خانواده)

پیش خودم گفتم اینبار از یه خانوادۀ 8 نفره براتون بگم که 5 تاپسر یک دختر داشتند البته مادرو دختر با هم مشکلی نداشتند ولی پدر وپسرها همیشه سر لباسها وجوراب ها باهم مشکل پیدا میکردند حتی سر اینکه کدومشون از ماشینهارو بردارند باهم جرو بحث میکردند البته بجز ماشین پدر که آنهم مشخص هست کسی جرأت برداشتنش رو نداشت...وبداین منوال که پدر ماهانه یک جعبه که در آن 12 جفت جوراب بود برای خودش میخرید وتا آخر ماه همه از آن استفاده میکردند وبه اینصورت که چون پدر زودتر از خواب بیدار می شد وبه سر کار میرفت یه جوراب را برمیداشت وبعدی پسر بزرگ میآمدو یکی دیگر وبه ترتیب هر کدام که دیرتر بیدار می شد جوراب بعدی...و خلاصه آخرین نفر دیگه جورابی برایش نمی ماند که به پا بکند مجبور بود با پای برهنه به سر برد چون آخرین نفر بیکار تو خونه می چرخید واگر می خواست جائی هم برود فقط کفشش را به پا میکرد خدارو شکر تنها چیزی که مال خودشان بود فقط کفش و شلوار بود که چون سایز بندی بود مال خودشان بود وبدرد کسی دیگر نمی خورد...دیگر اینکه آنها در خانه 2 ماشین داشتند یکی مال پدر بود ودیگری پدر برای پسرهاش خریده بود که مشترکن استفاده کنند...ویکی دیگه یه موتور سیکلت سوزوکی بود که پدر بهش میگفت موتور پرشی چون وقتی گاز می دادید 2 متر به هوا می پرید...تازه اینم برای پسر سومی گرفته بود آنهم به خاطر اینکه دیپلمش رابا معدل بالا گرفته بود (البته اونم نسبت به بچه های دیگه)...براش گرفته بود؛و آنهم اگه زرنگ بود به موقع موتور را برمی داشت ومیرفت بیرون وهمان هم ممکن بود گیرش نیاید وبدست پسرای دیگه بیافتد...خلاصه که هرجو مرجی به پا بود که نگوو نپرس در آخر هم همه به جان هم می افتادند...بالاخره پدر یه تصمیم جدی گرفت وبرای آنها برنامه ریزی کرد اول از لباس ها وبعد از جوراب ها  گفت که باید هر کسی برای خودش آنها را بخرد وبعد نوبت ماشین وموتور رسید که در روز شنبه پسر بزرگتر ماشین وآن یکی موتورو بر میداشت وبقیه هم باید با پای پیاده گز کند... ویکشنبه هم نوبت سومی وچهارمی وپسر آخریش هم که اصلاًتصدیق هیچکدامو نداره پس ول معطل باید هر جا میره پای پیاده بره...واین برنامه تا آخر هفته برایشان ریخته شد وروز بعد جاهاشون عوض میشه ودیگر دعوائی بین آنها پیش نیامد وزندگیشان به خیر وخوشی گذشت.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، هرج و مرج، خانواده، بچه، پسر، ماشین،  

تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ادامه تحصیل در شهر)

من در یک روستای دور از تهران زندگی می کنم ودر کل هیچ آشنائی در تهران ندارم...ولی در آنجا که من زندگی می کنم در مدارسش فقط تا سوم راهنمائی درس می دهند وبرای ادامه تحصیل باید به شهر (تهران) بروند ومنم یکی از آن جوان ها هستم که میخواهم ادامه تحصیل بدهم تا بتوانم درآینده فرد مفیدی برای خود وجامعه ام باشم؛ پدرم یک کشاورز است واز این راه امرار معاش می کند ومادرم هم مثل زنان روستائی هم به کار خانه میرسد وهمکارهای دیگر برای امرار معاش انجام میدهد مثلبافتن قالی،جاجیم وچیزهای دیگر میبافد ...ودر مواقع استراحتش به نگهداری بچه وکارهای خانه می پردازد وبعضی مواقع همنان ،یا از شیر کره می گیرد البته در مشک های مخصوص ،یاماست درست می کند ویا کشک و...درست می کند خلاصه که پدر ومادرمبا مشقت زیاد کار می کنند تا بتوانند شکم منو 2 برادر و2خواهرم را سیر کنند؛منم تصمیم گرفتم به شهر بروم وهم ادامه تحصیل بدهم وهم برای خودم کاری دستو پا کنم...ولی چون جائی برای زندگی ندارم باید به فکر یه خانه ای هم باشم ...وقتی به شهر رفتم به بنگاه های زیادی رفتم ودر آخر یه خانۀ قدیمی که در آن چندین مستاجر بود یه اتاق اجاره کردم...آنجا آنقدر شلوغ بود که ...هرروز زنها به حیاط می آمدند وسر حوض مشغول ظرف شستن ورخت شستن می شدند وباهم گپ هم میزدند وبچه هایشان هم که مشغول بازی بودند ومدام سرو صدا می کردند وتازه از توی اتاق ها هم صدای دعوا وجروبحث به گوش می رسید...حالا حساب کنید که من می خواهم تو این سرو صداها درس هم بخوانم خدا بدادم برسد ...خلاصه داشتم دیوانه می شدم ولی چاره ای نبود باید هرچه زودتر درسم را تمام میکردم نصفی از روز را به سر کار میرفتم ونصفی از روز را به مدرسه رفته ودرس می خواندم...تا اینکه چند سالی بداین منوال گذشت ودرسم تمام شد ومدرکم را گرفتم وکاری پیدا کردم  که حقوقش زیاد بود وتوانستم یه جای دیگری را برای زندگی مستقل و آرام پیدا کنم...بالاخره وقتی در آنجا مستقر شدم وکارم روبراه شد با یه دختری موجه دوست شدم واز پدرو مادرم خواستم که برای خواستگاری آن دختر به تهران بیایند وآنها هم قبول کردند والان هم زندگی خوبی را به همراه همسر وفرزندم  در شهرادامه دادیم ...به جوان ها میگم اگر زندگی را برای خود سخت بگیرید سخت تر میگذرد پس زندگی را برای خود آسان بگیرید تا آسانتر بگذرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، خانواده، خوشحال، سختی زندگی، کشاورزی، تحصیل، شهر،  

تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پارک گردی)

پارک گردی

منو دو فرزندم طبق معمول همیشه عصرها به پارک سر کوچه میرفتیم وبقول بچه کوچیکم که میگه بریم پارک گردی...ومنم در جوابش سری تکان میدادم ومیگفتم:باشه هم میریم پارک گردی وهم بستنی خوری...وچقدر از حرفم خوشحال میشد واز ذوقش بالاو پائین میپرید هرکی ندونهفکر میکنه انگارچند سال پارک نبردمش ویا اینکه براش بستنی نخریدم...خب چه میشود کرد بچه ها اقتضای سنشان ایجاب میکنه که اینگونه سخن بگویند ورفتار کنند؛بقول قدیمیها(از نخورده بگیر بده به خورده) چون خورده میدونه چه مزه ای داره ولی نخورده که نمیدونه چه مزه ای داره... خلاصه هر وقت منو بچه ها به پارک میرفتیم می دید یم که پدرومادر ویا پدر ویا مادر بچه ها به همراهشان آمده...ومنو بچه هام آنقدر حسرت آنرا می خوردیم که خدا میداند...آخه انموقع ها (جوانتر بودم) وقتی به همسرم میگفتم با ما به پارک بیاید او در جواب به ما میگفت که تازه از سر کار برگشتم وخسته ام وحال دو قدم پیاده روی یوندارم حتی روزای تعطیل هم بونه میآورد...وبعد ها هم که بچه ها بزرگتر شده بودند  باز هم همینگونه بود وبچه ها به من میگفتند که الان که ما نمیخوایم بازی کنیم حداقل با ما بیایدپیاده روی برای سلامتیش هم خوبه...ولی او گوشش بدهکار نبود ...الان هم که باز نشسته شده وبچه ها هر کدام رفتند سر زندگیشون وحالا منو همسرم تنها تو خونه نشستیم وتلویزیون نگاه میکنیم ویا به در ودیوار وبه چهرۀ یکدیگر که گرد پیری بر رویمان نشسته خیره میشویم ویا منتظر وچشم به در دوختیم که کی بچه ها میایندو یه سری به ما بزنند...بعد آنموقع است که به یاد پدرم میافتم که همیشه عصرها پدرم با آنکه خسته از کار بود باز با اینحال خودش به ما پیشنهاد میداد ومارو برای تفریح هفتگی ویا تعطیلات تابستان به پارک ها ویا شهرهای مختلف میبرد ونمگذاشت که به ما بد بگذرد...به حدی که ما از اینهم تفریح خسته میشدیم وناز میکردیم که نمیخوایم خوش بگذرونیم وبقول معروف(خوشی زیر دلمونوزده بود) وپدرهم به منو خواهرهام میگفت :ایشااللهیه شوهر هائی گیرتون بیاد که حسرت اینروزا رو رو دلتون بذار که همینطور هم شد ولی ما آنموقعها اینو نمیفهمیدیم ولی الان منظورش را درک میکنیم ولی حالا دیگه چه سودی داره؟!...به نظر من پدری اگه نفرین بکنه مطمئناً نفرینش میگیرد ...




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، پارک، پارک گردی، خانواده، فرزند، شوهر، بچه،  

تاریخ : شنبه 14 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات