(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(تأکید ازخانه بیرون نروید)

همانطور که همه می دانید؛امسال کرونا هم به جشن عید نوروزما آمده،وبد جوری هم داره همه را قلع وقمع می کنه؛و رحم وانصاف هم که اصلاً سرش نمی شه.

نمی دونم چرا این روزها مردم یا با خودشا ن یا با دیگران سر لج افتاده اندبه قول معروف((با تیشه به ریشۀ خود می زنند))،وهرچقدربه آنها تذکرداده می شود که ازخانه هایتان خارج نشوید؛بدترمی کنند؟! ... وبیشتربه خیابانها می ریزند. امسال هم مثل سالهای پیش مردم برای خرید عید به خیابانها ریخته وتوجه ای به این بیماری خطرناک یا بهتر بگم((مهمان ناخوانده))نمی کنند وبه گشت وگذار درشهر می پردازند؛ وعاقبت هم به این یبماری دچار می شوند.

ولی با اینحال مردم سر سخت ترازهمیشه دراجتماع حضور بهم رسانده اند؛ماهم که از این استثناء بدور نیستیم،ودراین شلوغی هابرای خرید عید درشهرگشتیم وحسابی هم خرید کردیم.البته با این تفاوت که هرسال با ماسک ودستکش برای خرید عید نمی رفتیم،ولی امسال با تجهیزات کامل به هرچیزی دست زدیم؛از لباس وکفش و...گرفته تا تنقلات و... دست زدیم وخریداری کردیم.حتی خود مغازه دارها هم با ماسک ودستکش به پیشوازمان آمدند وبرا یمان هم اجناس مورد نظرمان را به دستمان می دادند آنهم با فاصلۀ نیم متری ،بطوری که دستشان به دست ما نخورد. تازه یک بدی که داشت این بود ؛اصلاً چه فروشنده وچه مشتری حرفهای همدیگررا به وضوح نمی شنیدند،وپشت  آن ماسکها که جلوی دهانشان را پوشانده بود،باهم تخفیف وتعارف تیکه پاره می کردند وبعداز کلی نشنیدنهای حرفهای یکدیگر هردو منظورم (فروشنده ومشتری) خوشحال وراضی از فروش وخرید هرکدام به مقصد خود (فروشنده به مغازۀ خود ومشتری هم به خانۀ خود )برمی گشتند.

ودوباره ((روز ازنو،روزی از نو))واین امر تا خود عید (خریدو فروش) ادامه پیدا می کرد؛خلاصه که با این همه هرکسی کار خودش را انجام می داد؛انگار که کرونائی وجود ندارد وهمه شاد وخوشحال به گشت وگذار خود می پردازند.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، بیماری، کرونا، ویروس، ویروس کرونا، خانه،  

تاریخ : دوشنبه 4 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(حاجتم روا شد)

یادم میاد یکروز احتیاج مبرمی به پول زیادی برای خرید خانه پیدا کرده بودم وبه هردری میزدم نمی توانستم پول مورد نظر خودم را تهیه کنم...حتی برای گرفتن وام از بانک هم اقدام لازم را انجام دادم،ولی تا ،تاریخِ مقرر وامم حاضر نشد؛ونزدیک بود خانه ای که از قبل قسطی آنرا خریداری کرده بودم ،ازدست بدهم؛افکارم خیلی بهم ریخته بود وهمه اش ازخدا می خواستم که کمکم کند؛حتی نذرو نیاز بیش ازحد هم کردم ولی افاقه نکرد ...بناچار به کتاب انگیزشیِ(چهار اثرازاسکاول شین)پناه بردم؛دریک قسمتی ازکتاب نوشته شده بود،که یک فردی مشابه مشکل من را داشته وبا اعتقاد وبا دل پاک ونیت پاک ازخدا طلب خواسته اش را کرده وچون ایمانش به این جمله(خدا روزی رسان است)زیاد بوده،پس خدا درهمان وقت مقرر پول را توسط یک فرد دیگری دراختیارش گذاشته ومشکلش را حل کرده.

منهم وقتی این موضوع را خواندم ؛پیش خودم گفتم: خب منهم ازخدا کمک خواستم پس چرا خدا کمکم نکرد؟...شاید ایمانم ضعیف بوده؟ ... ویا شاید نیت ودل پاکی نداشتم؟...یا شایدهم به این جملۀ(خدا روزی رسان است)اعتقاد نداشتم؟...شاید زبانم با عملم یکی نیست؟...و هزاران شاید وامّای دیگر.

ازفردای آنروزشروع کردم به تلاش کردن...اول کمی ازاسباب خانه را که زیادهم ضروری نبود مثل (صندلیها ومیز ناهارخوری ومبلها و...)به قیمت پایین به یک سمساری فروختم؛بعد همان مقدار کمی که طلا ازقبل برای همسرم خریده بودم هم بردم تبدیل به پولش کردم،بعد نوبت ماشینم شد که آنراهم به ضرر فروختم ودیگه چیز دیگری برای فروش نداشتم ؛ولی باز این پولها مشکلم را حل نمی کرد...بنابراین دست به دعا برداشتم با اینکه قبلاً هم اینکار را بارها انجام داده بودم باز با اینحال اینبار با خلوص نیت ودل پاک واستغاثۀ بسیار روبه خدا کردمو از خدا خواستم که مشکلم را هرچه زودترحل کند.

چند روز بعد نزدیک به روز مقررقرارداد خانه ام یکی از دوستانم به خانه ام آمد وگفت که از قبل از من برای مشکلش پولی به قرض گرفته ومنهم بهش گفته بودم هروقت داشتی پول را پس می گیرم و اوهم مرا دعا کرده بود وحالا آمده بود که دینش را به من ادا کند وقرض اش را به من بدهد...بعد یادم این جمله افتادم که ازقدیم می گفتند((ارحم ، ترحم))یعنی رحم کن تا خدا بهت رحم کند؛من بطور کل یادم رفته بود که او به من بدهکاراست ؛از این بابت خیلی خوشحال شدم ...دیگه ((سرازپا نمی شناختم)) فوری پریدمو صورتش را بوسیدم وحسابی ازش تشکر کردم که تواین موقعیت بدادم رسیدوشروع کردم به گریه کردن.دوستم دلداریم دادو گفت: اگر مشکلت را به من گفته بودی زودتر از اینها پولت را بهت پس می دادم؛وچقدر از این بابت متأسفم که کمی دیرشد.

خلاصه مشکل منهم با فروش اسباب واثاثیه خانه وهمچنین ماشین وطلای همسرم وهمچنین پولی که دوستم ازمن قرض گرفته وپس ام داده بود حل شد وباز خدا را شکر می کنم که با هر زحمتی بود خانه را خریداری کردم...البته وامی که گرفتم بعد از تاریخ مقرر بدستم رسید ولی دردی ازمن دوا نکرد ،وفقط من را مقروض به بانک کردو بس.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: حاجتم، حاجت، روا، خدا، آمین، خواسته، خانه،  

تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گفتگوی من با من)

اگر راستش را بخواهید جدیداً ایده ای پیدا نکردم که براتون بنویسم و پست آقا شاهین کلانتری که نویسندۀ بزرگ ایرانی هست را دیدم و خیلی خوشم آمد و از گفته های ایشان ایده گرفتم حال برایتان می نویسم .امیدوارم که خوشتان بیاید چون تو این دو هفته خیلی درگیر خونه فروختن و خونه خریدن بودم حسابی مخم قفل کرده بود و هی از بیماری کرونا و چیزهای دیگه برایتان نوشتم نمی خواستم که شما خوانندگا عزیز را درگیر گرفتاری های روزمره ای که همه با آن سر و کار دارید بکنم...حالا بریم سر داستان من .

من : یه مقدار پولی دستم اومده بهتره برم خونه بخرم .

وجدانم: تو پولت کجا بود که می خوای خونه بخری؟!...

من: هی تو چرا مدام دخالت تو کار من می کنی؟!...

وجدانم: آخه تو همیشه عجولانه تصمیم می گیری!...پیش خودت دو دوتا چهار تا کن ببین پول خریدشو داری یا نه ؟!...

من: اصلاً تو به این کار ها چی کار داری ؟!... خودم یه فکرایی براش کردم .

وجدانم: مثلاً چه فکرایی؟...حتماً عاقلانه نبوده...

من: ای بابا چی می گی واسه خودت...ببینم من باید همیشه از تو اجازه بگیرم که چی کار کنم؟ و چی کار نکنم؟

وجدانم: ببین به نظر من اگر یه مغازه بخری بهتر، بالاخره یه کسب درآمدی برات میشه !!...

من: ببین جانم قبل از اینکه این فکر به کله تو خطور کنه به مخ من خورده ... بعد دیدم اصلاً با عقل  جور در نمیاد چون اگر کل پول را بدهم مغازه بگیرم ...حالا چه جوری برم جواز کار براش بگیرم؟...و تازه اش هم با کدوم پول جنس بخرم و بریزم توش و باهاش کاسبی کنم؟...

وجدانم: خدا بزرگه یه چاره ای برات می اندیشه .

من: حق با توست ولی تو این دوره زمونه کی دیگه پول براش مونده که بیاد خرید کنه...اونم از من که تازه می خوام وارد بازار کار بشم و هیچی هم بلد نیستم .

وجدانم: ای بابا چرا اینقدر زندگی رو به خودت سخت می گیری ؟... تو که تنها نیستی خانواده ات هم کمکت می کنند.

من: به قول خودت ای بابا...انگار حرف حالیت نمیشه...( من میگم نره تو میگی بدوش) دیگه هم با من کل کل نکن...شب بخیر بخواب که صبح زود باید بروم خونه را از صاحبش بخرم...والسلام.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، گفتگو، دیالوگ، من، وجدان، خانه، مغازه،  

تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت ارثیه فرنگی)

1

یک هفته ای می شد که آقا ماشاالله بی کار شده بود ، شبها از بی پولی خواب های پریشان می دید و روز ها هم می رفت و  به دنبال کار می گشت ولی کو کار؟

خلاصه از آنشبی که بیکار شد خواب دید که جد، جد، جدش که اصلاً تا به حال او را ندیده بود به خوابش آمده و به او می گوید: پسر جان من تا به حال ادمی به خوش قلبی و همینطور سادگی تو ندیده ام ...برای همین می خواهم به تو لطفی بکنم و از ارثیه ای که هیچ کس از آن خبر نداره... یا بهتره بگم (گنج پنهان) هست که در جائی مدفونش کرده بودم و حال می خواهم جایش را به تو بگویم.

که ناگهان آقا ماشاالله از خواب می پره و شوکه می شه و صاف میشینِ سر جاش و به یه جای دوری خیره می شه ... بعد از مدتی از حالت گیجی بیرون میاد و به خوابش فکر می کنه و پیش خودش می گه: نکنه جدم درست می گفته شاید گنجی در میون باشه تازه اگه گنجی هم بوده حتماً بچه ها و نوه هاش تا به حال پیداش کردن و تموم هم شده ...( اگه ما شانس داشتیم که الان باید چقدر مو داشته باشیم) نه بابا اینطور نیست ، اینها همه اش رویا است ، حقیقت نداره ... بی خیال بهتره پاشم برم تو خیابون ها و ئنبال کار بگردم ...بعد از پنجره به بیرون نگاهی می اندازد و می بینید هوا هنوز تاریک است و صبح هم نشده بعد به ساعت دیواری نگاه می کند و می بیند که ساعت 4:30 دقیقه است ... پیش خودش می گوید: ای بابا الان هیچ کس مغازه اش را باز هم نکرده چه برسه به خمیرگیرها (نانوا ها) و کله پزی ها...آخه وقت اینها هستند که صبح زود میان سر کار...بهتر کمی یه چرت کوتاهی بزنیم تا هوا روشن بشه.

بعد دوباره به رختخوابش بر می گردد و می خوابد ... دوباره از بقیه خواب جدش را می بیند ... دیگه هر شب کار او شده بود خاوب جدش را دیدن ... خوابش شده بود مثل سریالهای تلوزیونی وهرشب از بقیه خواب گذشته ادامه پیدا می کرد و هر دفعه یک چیز تازه کشف می کرد ...یکبارجدش بهش گفته بود که یک کاغذ گنجی درجائی ویا شهر ویا کشوردیگه ای آنرا درزیر خاک...خانۀ خودش مدفون کرده وشب دیگردر بقیۀ خوابش میگفت:من جد بزرگ تو وپادشاه فلان شهر ویا کشور هستم...وشب دیگه میگفت:بیا این هم کاغذ گنج...درآن عکسی از جنگلهای سرسبزآنجاست وقتی آنرا رد کردی به یک دشت وسیع می رسی،که درآن دور دستها چند تا کوه هست که یکی ازآنها ازهمه بزرگترِونرسیده به قلّه وسط دل کوه یه سوراخبزرگی در دلش هست به آن سوراخ که رسیدی ازتوش رد میشی وبعد به یک دریای آبی که آنهم درآن پر ازکشتی ها وقایقهای کوچک وبزرگ دیده می شود.

سوار یکی از اون کشتی ها میشی ومی روی اونطرف آبها بعد که رفتی همه چیو بهت میگم البته تو خواب .

بنده خدا آقا ماشاالله تا دوهفته ای درگیر همین خواب بود...وآخرطاقت نیاوردوبه همسرش گفت و اوهم بهش گفت:بهتر بری اینارو به مامان وبابات بگی شاید آنها هم چیزهائی برای گفتن داشته باشند!!...

آقا ماشاالله هم همین کارو کرد...وفردای آنروز ماجرای خوابهایش را برای پدرو مادرش تعریف کرد وآنها هم گفتند:والا ما که نه چیزی شنیدیم ونه تو خواب دیدیم.

پدرش گفت:ماشاالله حواستو جمع کن جدمون خواسته لطفی بهت بکنه پس دو دستی وبا گوش تیز به حرفهاش گوش کن وحرفهاشو جدی بگیرو(از این گوش در نکنی ،از اون گوش دروازه) خوب گوش کن ببین چی میگه ...شاید ازاین راه هم تو به یه نوائی رسیدی وهم ما !!...برو ببین طرف چی میگه!!.




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: عمارت، خانه، ارث، خواب، گنج، ثروت، ثروتمند،  

تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت خانه پدر بزرگ)

آنموقع ها زندگی ها ارزش خاصی برای خودش داشت، حتی خانه ها و کوچه و محله ها خیابان ها و حتی آدم هاش هم با امروز ( زمین تا آسمون ) فرق داشتند... منظورم آدم ها نسبت به هم با مهربانی رفتار می کردند و وقتی بهم می رسیدند با احترام خاصی با هم برخورد می کردند انقدر عصبی نبودند و بلکه بسیار هم صبور به نظر می رسیدند. حتی وقتی هم که با هم دعوا می کردند حالا سر هرچیزی که برایشان پیش می آمد. با سلام و صلوات رفع و رجوعش می کردند و از فردای آنروز با هم به خوبی رفتار می کردند وانگار نه انگار که روز قبل با هم بحث و جدلی می کردند و بس...

حتی هوا هم همیشه سالم و تمیز بود پر از اکسیژن خالص و حتی مریضی ها هم کمتر بود و می شد گفت مرگ و میر هم کمتر در خانواده ای پیش می آمد ... حال چه حکمتی داشت فقط خدا می داند.

آنروز ها که منو و بچه های فامیل که کوچکتر بودیم و جز بازی و شادی به فکر چیزی نبودیم...وقتی مادربزرگ و پدربزرگ همه فامیل را در خانه اشان دعوت می کردند چقدر خوشحال می شدیم...و بعتد نوبت پسر ها و دختر هایشان می شد که به ترتیب از بزرگ تا کئچک هر ماه یکی از آنها بقیه فامیل را دعونت می کرد و حسابی همه ما خوشحال بودیم چه کوچیک و چه بزرگ فرقی نمی کرد.

مادربزرگ همیشه در کنار سماور زغالیش می نشست و با چای گرم از مهمانهایش پذیرائی می کرد... هنوز هم صدای قل قل سماور را بخاطر می آورم ...چقدر این منظره زیبا بود و چه صدای قل قل سماور برایم دلنواز بود و چه بوی عطر چای تازه دم مادربزرگ وطعم خوش چایش به یادم مانده است.

بعد مادربزرگ که از پذیرائی از مهمانها فارغ می شد تازه می  رفت و آتیش گردونو توش زغال می ریخت و آتیش می انداخت توش و خیلی ماهرانه آنرا می چرخاند...الانش هم که فکرش را می کنم هنوز هم نمی توانم مثل مادربزرگ آتیش گردون را بچرخانم حتماً خوردم را می سوزانم و کار دست خودم می دهم...

بعد مادر بزرگ وقتی که زغالها را آماده می کرد می رفت سر قلیان و آب تنگش را عوض می کرد و تنباکوی خیسانده شده را روی جا تنباکوئی می گذاشت و زغال گداخته را رویش می گذاشت و دو پُک جانانه ای هم به آن می زد و بعد به دست پدربزرگ می داد و می رفت پیش بقیه خانوم ها می نشست و شروع می کرد به صحبت کردن با آن ها و ...منو و بچه ها هم در حیاط می شستیم و سر حوض بزرگ که فواره قشنگی هم که یک قوی بزرگی بود که از دهانش آب به بیرون فواره می زدو... ما هم در کنار حوض با هندوانه ای که مادر بزرگ داخل حوض انداخته بود تا خنک شود بازی می کردیم و مواظب کوچک تر ها هم بودیم که داخل حوض کله پا نشوند و ...خلاصه آنقدر سر و صدا کردیم که خاله بزرگترم از بالای ایوان صدامون می کرد که انقدر به حوض نزدیک نشویم و انقدر به آن هندوانه لگد نزنیم تا هنودانه نترکد و ... ما هم مثلاً خودمون به حرفش گوش می دادیم و وقتی هم که خاله به اتاق مسی رفت دوباره ما شروع به شیطنت می کردیم و هندوانه را با لگد مثل توپ فوتبال به طرف همدیگر پاس می دادیم ...تا اینکه دائی ام آمد و هندوانه را از توی حوض برداشت و ما دیگه چیزی برای بازی نداشتم بنابراین به همدیگر بیا دست و پا آب می پاشیدیم  و حسابی پیراهن و شلوارمونو خیس آب می کردیم مثل یه (موش آب کشیده شده بودیم)تازه مادرمان که می فهمید می امد وو دعوا و مرافه لباسهایمان را عوض می کرد و بعد هم هندوانه قرمز را که قاچ کرده بودند و سهمیه بندی کرده و قاچ های کوچک تر را به ما بچه ها می داند و می گفتند ته پوست هندوانه ها را هم بتراشید و بخورید خیلی خاصیت داره... و دائی ام هم با شوخی به ما می گفت: راست می گه خیلی خاصیت داره...مخصوصاً برای کچلی خوب باخوردن آن ها هم پر می می شوید و هم دندوناتون سفید می شه...ما هم وقتی بچه بودیم همینکار ها رو می کردیم و برای همین هم هست که هم کچل شدیم و هم دندونامون حسابی یک خط درمیون ریخت ...شوخی کردم بخورین، بخورین خوب چیزی (باز می گن تهرون بد جائی) ... ما هم با ولع زیاد شروع می کردیم به دندان کشیدن پوست هندوانه و حسابی آب از لب و لوچه هامون راه می افتاد.

و مادر با اشاره چشم و ابرو به ما می فهماند که مثل آدم های نخوده نباشیم و با کمالات چیزی بخوریم و ما هم کمی رعایت می کردیم وبعد که مادر می رفت باز دوباره مثل نخورده ها به پوست هندوانه ها حمله می کردیم و بعد طاق باز دراز به دراز می افتادیم وسط اتاق و از دل درد ناله مان به هوا می رفت و...بعد مادرمان می آمد و می گفت: بچه ها بیاین قنداق بخورید(چائی که با نبات مخلوط می باشد)...زیاد پر خوری کردین حتماً سردیتون کرده و به همهن ما از دم چای نبات می داد و بعد ما می خوابیدیم و وقتی عصر از خواب پا می شدیم حسابی حالمان خوب می شد و دوباره شروع می کردیم به شیطنت و بازی کردن...تا شب می شد پدربزرگ می رفت و چراغ های زنبوری که پایه دار بود و کنار باغچجه علم شده بود را روشن می کرد و یه صفای دیگه ای داشت نور این چراغها روی گلدان ها و آب حوض که می افتاد جلوۀ دیگری داشت.

مادر بزرگ بقیه خانوم ها هم یه زیلو برداشته و توی حیاط پهن می کردند و بساط سفره شام را جفت و جور می کردند با آن حال و هوای دل چسب شام را زیر نور چراغهای زنبوری می خوردیم و با اینکه خیلی حال می داد ولی زیر آن نور چراغها همه اش پشه ها پر می زدند و تک وتوک پشه ها می افتادند و می مردند و جنازه اشان را باید از روی غذا ها و سفره ها جمع می کردیم و...ولی بازم صفائی دیگه داشت ...آن خانه قدیمی بعد از اینکه پدربزرگ و مادر بزرگ فوت کردند و فروخته شد و تمام ارثشان هم بین بچه ها تقسسیم شد و ...دیگه از آن مهمانی های ماهانه خبری نبود و کم، کم رفاقتها و فامیل بازی ها تمام شد و همه چی بدست فراموشی سپرده شد و آن خانه های گلی تبدیل به خانه های سنگی و آپارتمان ها تبدیل شد و حتی خیابان ها و کوچه محله ها هم عوض شد... با اصطلاح شهریت پیدا کرد و...حتی هوا هم دیگه سالم نموند و آلودگی هوا هم هر سال بدتر شد بطوری که نفس کشیدن هم به سختی انجام می شود...




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: آقا ماشالله، داستان، کوتاه، خانه، قدیمی، صفا، صمیمیت،  

تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خانۀ جدید،محلۀ جدید)

تازه به خانۀ جدیدمان نقل مکان کرده بودیم و هرآن منتظر بودیم توهمین اسباب کشی یکی از همسایه ها بیاید وبه ما کمک کند ویا اینکه از ما باچای وشربت پذیرائی کنند...چند ساعتی بداین منوال گذشت...  ولی دریغ از یک همسایه که بیاید ویک اظهار نظری بدهد...ولی هیچ خبری نشد؛چون تو محلۀ قبلی که بودیم همۀ همسایه ها یک جورائی عادت داشتند ...که هر تازه واردی که به محله اشان می آمد...همان روز اول سر از کارش در بیاورند...ولی اینجا (محلۀ جدید)اینطوری نبود.اینجا کلاً محلۀ ساکت وآرومی بود وفقط صدای دل انگیزپرندها بود که به گوش میرسید...و اگر آنها هم این موضوع را درک میکردند حتماً سکوت اختیار میکردند...خلاصه که اینجا هیچکسی تو کارکسی دیگر دخالتی نمی کرد؛البته ازاین لحاظ خوب است...ولی تو یک موردهائی اصلاً خوب نیست ؛آنهم اینکه اگر یکروز اتفاقی برای کسی بیافتد مثل(سرقت خانه) ویا حادثۀ ناگوارمثل(آتش سوزی ومرگ ومیری)اتفاق بیافتد هیچکس پیدا نمی شود که کمکی بکند.

البته ما از قدیم شنیده ایم که همسایه از فامیل به آدم نزدیکترو موقعۀ خوشی وناخوشی به دادت می رسد و...ولی تو این محله اینطور نبود و کلاً با این حرف ها بیگانه بودند.

خلاصه که یک هفته ای گذشت واز کسی خبری نشد...ما بچه ها هم که هر کدام به مدرسه امان رفتیم البته آنهم تو مدرسۀ جدید که برایمان قریب بود. وپدر مان هم که به سر کارمی رفت وفقط او بود که مشکلی با این وضعیت جدید نداشت...چون اوهمیشه از صبح خیلی زود به سر کارمی رفت وشب هنگام به خانه برمی گشت وبا هیچکسی هم روبرو نمی شد مگر موقعی که اگر کسی بخواهد آنموقع شب به ماشین خودشان سری بزنند ویا اینکه بخواهند زباله ای دم در خانۀ خودشان بگذارند وپدرمان را ببینندو بخواهند با او سلام واحوالپرسی بکنند... فقط همین؛ فقط بنده خدا مادرم از این اوضاع کنونی ناراحت بود وتنها مانده بود؛ که او هم تصمیم گرفت که برای آشنای بیشتر با همسایه ها کیک بزرگی بپزد وآنرا بین آنها تقسیم کند.

اول ازهمه به خانۀ همسایۀ مجاوری (دست راستی) رفت؛خانومی جوان با فیس وافاده وبا ابهت تمام (عصا قورت داده)در پاشنۀ در ظاهرشد وگفت: سلام بفرمائید کاری داشتید؟.این دیگه چیه نذریه(انشا الله که قبول باشه)...وظرف را از مادرم گرفت وگفت:یک لحظه صبر کنید الآن ظرفش را برایتان می آورم.

مادر می خواست تازه جواب سلام طرف را بدهد که خانوم رفت وبعد از چند ثانیۀ آمد وظرف را به مادر داد وتشکر کرد ومادر هم سریع سلامی کرد وگفت:اولاًسلام عرض کردم من همسایۀ جدید دیوار به دیوارتونم ما تازه یک هفته هست که به این محله اسباب کشی کردیم... خیلی محله اتون آرومه این خیلی خوبه نه؟!...خانوم جوان:اوه ...پس یک هفتۀ پیش سرو صدای شما بود که آرامش مارو به هم زده بودپس اینطور؟!...خب حالا می گوئید چه کاری از دست من ساخته است؟!...  مادر:البته چیزی نمی خواهم قرض از مزاحمت فقط آشنائی با شما ودیگر همسایه ها بود ؛البته باز ازشما معذرت می خواهم که آنروز با سر صدامون باعث ناراحتی شما شدیم...خب اسباب کشی هم کمی سرو صدا داره دیگه...حالا باید زحمتو کم کنم با اجازه اتون...خداحافظ.

زن جوان دیگر حرفی نزدو فقط به علامت خداحافظی سری تکان داد وبه داخل خانه اش رفت.

مادر که از برخورد آن زن ناراحت شده بود دیگر چیزی نگفت و برگشت به خانه تا بقیۀ کیک را بین همسایه های دیگر پخش کند؛ تا چند تا خانه آنطرفترهم همسایه ها کمی مثل همون خانوم بودند وفقط دو تا از همسایه ها که خانه اشان از خانۀ ما دورتر بود که یکی از آنها یک خانوم مسن ودیگری یک خانوم جوان با دو فرزند دوقلویش که خیلی هم بازیگوش بودند از بقیۀ همسایه ها مهربانتر بودند وبرخوردشان با مادرم خوب بود ومادرهم خدا را شکر میکرد که حداقل تو این محله 2 نفر هستند که با بقیه فرق داشته باشند...ولی باز مثل همسایه های محلۀ قبلی امان نبودند که بخواهند با ما رفت وآمد بکنند ولی بازهم همین هم غنیمت است؛مثل(لنگ کفشی در بیابان) البته با این حرفها نمی خواهم توهینی کرده باشم.

آنشب مادر همۀ اتفاقاتی را که در طی روز برایش افتاده بود برایمان تعریف کرد؛همۀ ما از این بابت خیلی ناراحت شدیم وبا تعجب به یکدیگر نگاه می کردیم ...انگار وارد یک شهر ویا یک کشور غریب شده بودیم وکاملاً با آنها بیگانه بودیم...البته این موضوع الآن برای من وبرادرم زیاد مهم نبود ولی وقتی فکر تعطیلات تابستان را  که کردم دیدم واقعاً برای ما بچه ها هم سخت می شود...اونوقت تو تابستان ما باید چیکار کنیم؟!...آخه منو برادرم چه روزهای تعطیل وچه تابستان که می شد با بچه های محله می رفتیم فوتبال بازی می کردیم البته(تو محلۀ قبلی)...ولی حالا چی ؟!...باید گوشۀخانه بشینیمو با هم فوتبال دستی بازی کنیم واونهم سر وصدائی نکنیم که مبادا مزاحمت برای اهل محل پیش بیاید.ولی این غیر ممکن است چون اینطور که همه می دانید فوتبال یه بازی هیجانی وپر سرو صداست حال چه بیرون خانه باشه چه داخل خانه ...البته اگر مادرم بگذارد که آنهم غیر ممکن فقط داخل خانه آنهم با صدای آروم ویواش فوتبال دستی بازی کنیم اگر غیر از این باشد که فاتحه مان خوانده است...آنموقع است که باید بازی را کنار بگذاریم و به همدیگر نگاه کنیم ...هییسسس ساکت.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، همسایه، محله، جدید، خانه، کوتاه، بازی،  

تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قهوه خونه قنبر)

یادم می یاد وقتی که بچه تر بودم سر کوچه تو محله امون یه قهوه خونه بود که بهش میگفتند (قهوه خونه قنبر) واونجا فقط هم پاتوق پیر مردها وجوونای علاف محل بودوفقط هم چای وقلیون وبعضی موقعها هم اگر کسی میلش میکشید وهوس جیگر میکرد به آنجا می آمد والبته همیشگی نبود وفقط روزهای جمعه بساط جیگر را برای مشتریهایش ردیف میکرد .

یکروز من ازپدرم پرسیدم:چرا بهش میگند قنبر اونکه اسمش حاجی اکبر.

پدرم گفت:اون زمونها که ما بچه بودیم بابای همین اکبرآقای خودمون  اسمش مشتی قنبر بود واون خدا بیامرزمدام برای مشتریهاش چای میآورد حالا چه مشتری چای میخواست وچه نمی خواست فرقی براش

نمیکردوبعضی از آنها صداشون در می اومد،حتی یکی از اونا بهش گفته بود: مشتی مگه ما ماشین رختشوئی هستیم که به شکممون آب میبندی؟!...انقدر که تو به ما آب میدی...آب تو ماشین رختشوئی هم

نمی ریزند...وگرنه تا حالا باید از آب زیاد پوکیده باشه !!...

مشت قنبر هم قربون صدقۀ اونا می رفت ومیگفت:داداش ما عادت کردیم مثل(آب انباره راه بریم) واینطرف اونطرف بپریم... دست خودمون نیست که(ترک عادت موجب مرض است) حالا هم طوری نشده از این به بعد هر چای اضافه ای که خوردین مهمون من نوش جونتون پولشو از تون نمی گیرم...خب شد؟!...

مشتری هم میگفت:موضوع پولش نیست مشت قنبر...فقط این معدۀ

ما کشش وگنجایش این همه چای رو نداره...اگه اینجوری پیش بره

باید البته بلا نسبت شما تشکمونو ببریم دم مستراب پهن کنیم وتا خود صبح چشم رو هم نذاریم...

مشت قنبر:البته این فضولیها به من نیومده ولی فکر نمی کنید حداقل

کلیه هاتون تا آخرعمر سالم می مونه؟!...

مشتری:آخه مشتی کی با چائی خوردن کلیه اش سالم مونده که ما دومیش باشیم...اینجوری معده یوبوست پیدا میکنه وکلیه اش سنگ ساز میشه ،کیسه صفراش پرمیشه ...البته از نظر علمی اش گفتم؛دیگه بحث بین آنها تمام شد.

پدرم گفت: و حالا هم حاج اکبر هم مثل باباش شده ودست کمی از او نداره وبه مشتری ها مدام چای میدهد.از این موضوع سالیان دراز که

میگذرد وحالا که من بزرگتر شده ام باتفاق همسرو فرزندان قدو نیم قدم هنوز وقتی به آن محله می روم ...از آن قهوه خونۀ کهنه ومندرس خبری نیست وبجای آن یه قهوه خونۀ سنتی مد روز درست کرده اند وسر در مغازه اش نوشته اند دیزی سرا وجگرکی مشت غلام حسین ...و وقتی وارد آنجا میشویم صدای موزیک سنتی به گوش میرسد و...

آنقدر آن محیط شیک ومدرن هست که خدا میداند چقدر خرجش کرده اند؟!... در آنجا با تختهای چوبی مزین شده (که رویش فرش کوچکی پهن شده وچند پشتی هم رویش گذاشته شده )روبرو میشویم و...ودر جاهای خالی هم چند تا میزو صندلی چوبی شیک گذاشته شده ودر گوشۀ سالن هم یک حوضچۀ کوچک که آبنمائی در آن هست خودنمائی میکند یا بهتر بگیم یه پاسیوی کوچک که  وسط آن همان حوضچۀ کوچک خودنمایی می کند و در آن از گلدانهای شمعدانی وگلهای دیگر به چشم میخورد.

منو عیال وبچه ها که وارد شدیم یه آقائی آمد وتعارفی به ما کرد وما هم رفتیم روی تخت نشستیم وهمان آقا منو رو آورد وگفت: بفرمایید چه میل دارید؟...

منو را که نگاه کردم دیدم انواع غذاها وکباب ها ونوشابه هاومخلفات  وهمچنین قهوه وچای وقلیون و چیزهای دیگر به چشم میخوردوآنهم با قیمتهای مناسب که باور کردنی نبود...معلوم نبود اونجا قهوه خونه اس یا رستوران ؟!...بالاخره غذا رو که خوردیم رفتم دم صندوق که حساب وکتابی بکنیم بهش گفتم: ببخشید اینجا قبلاً مال حاج اکبر نبود ؟!... ازش خبری ندارید؟!...

طرف سرشو انداخت پائین و گفت:بله همینطور ...خدا بیامرزدش ایشون پدرم بودند و5 سال پیش فوت کردند اونهم از خوردن چای و دیزی پر چرب بیش از حد قلبش گرفت و سکته قلبی کرد آخه چقدر

بهش گفتیم که اینا برات ضرر داره بابا سنت بالاست بایدمراعات کنی

(ولی کو گوش شنوا) ،(گوشش بدهکار نبود) وکار خودشو میکرد خلاصه هم این پر خوری کار دستش داد.

منم بهش تسلیت گفتم که:هرچی اون خوابیده بقای عمر شما باشه... ولی خوب تونستی اینجارو راه بندازی ...واقعاً غذاهات معرکه هست

وهمینطور دیزاین قهوه خونه ات خیلی شیک و با کلاسه وهمچنین قیمتهات هم مناسب (شیر مادرت حلالت باشه)؛او هم ازم تشکر کرد وبعدش از او خداحافظی کردیم و...چند روز دیگه آنجا را به دوستان وآشنایانم معرفی کردم وهمه هم ازم تشکر کردند واز غذاهاش وقیمتهاش چقدرراضی بودند.

 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، قهوه، خانه، قنبر، قهوه خانه قنبر،  

تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت هفتم داستان

(سفر نامۀعلمی تخیلی)

(قسمت هشتم)

خانه ، تخیلی

آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم،تازه اگر راستش را هم میگفتم بازهم باورشان نمیشد و فکر میکردند که من دیوانه شده ام،تازه اگرهم چیزی نمیگفتم باز بازخواستم میکردند که تا این مدت کجا بودم؟تو این فکرا بودم که با صدای راننده به خود آمدم که گفت:خب پسرجون گفتی آدرستون کجاست؟...منم آدرسو بهش دادم و...نیمساعت بعد منو به مقصدم رسوند وازش تشکر کردم وازش خواستم که چند دقیقه ای صبر کند تا بروم از مادرم پول بگیرم وکرایه اش را بهش بدهم ولی او قبول نکرد وگفت که برای ثوابش این کار را کرده... وبعد خداحافظی کردیم و او رفت.من موندمو آن کوچۀ خلوت...که یک هو یکی از پشت سر محکم به شانه ام زد وگفت:به،به!!...مشت جعفر خودمون خیلی وقت ازت خبری نیست تا حالا کجا تشریف داشتین؟... مسافرت بودین؟...منم باهاش چاق سلامتی کردمو او هم راهشوگرفتو رفت. ایشون آقای حمیدی همسایۀ بغل دستیمون بود.بطرف خانه براه افتادم وقتی به در خونه رسیدم کمی مکث کردم بعد عزمم را جمع کردم ورفتم جلودر زدم...از آنطرف در صدای جیغ آبجی کوچیک رو(نرگس) شنیدم که میگفت:کیه بابا چه خبرته سر آوردی؟ درو از پاشنه درآوردی؟وایسا الآن اومدم... لحظه ای بعد دربا صدای غژ،غژی روی لولایش چرخید ودربازشد آبجی تا منو دید همونطور هاج و واج به هم خیره شد وانگار تازه یخش آب شده بود زود تو بغلم پرید که نزدیک بود تعادلمو از دست بدموهردو به زمین بخوریم که یه دستمو گرفتم به دیوار واز سرنگون شدن به زمین جلوگیری کردم...با این سرو صدا مامان و دادشم( اسماعیل)هم از اتاق به حیاط آمدند  وتا ما را در آن حال دیدند خیلی ذوق زده شدند وبه طرف ما آمدند...منم نرگس را( که تو این مدت ندیده بودم خیلی بزرگتر وتپولتر شده بود)زمین گذاشتم وبطرف مامانم رفتم وهردو همدیگر رابغل کردیم ... لحظه ای بعد که مادرم به خودش آمده بود مرا براندازی کرد وتازه یادش اومد که 2 سالی هست که ازم بی خبر بوده یکهو چک آبداری به گوشم زد که گوشم صوت کشید وبعد زد زیر گریه ودوباره منو بغل کرد...تازه نوبت اسماعیل رسید واوهم که تا آن موقع ساکت یه گوشه ای نظارگر ما بود اوهم جلو آمد و مرا آنچنان در بغلش فشرد که یه لحظه فکر کردم الآنست که جونم در بیاد (آخه تو این مدت که ندیده بودمش زورش خیلی زیاد شده بود)بعد از دیده بوسی همگی به اتاق رفتیم تازه مامان یادش اومد که ازم بپرس که گرسنه ات هست یا نه؟!...منم در جوابش گفتم:دست درد نکند خیلی هوس غذاها توکردم .اوهم گفت:آهان پس برای همین بود که اومدی خونه ببینم تا حالا کجا بودی؟... پیش خودم گفتم :خدا بدادم برسه نیومده پرسو جو شروع شد. 




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سفرنامه، علمی، تخیلی، آدم فضایی، فضا، خانه،  

تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic