(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(خوابی که به حقیقت پیوست)

قسمت چهارم و آخر

وقتی منوسیما ازباصطلاحمطب دکتررمال(فالگیر) بیرون آمدیم.تصمیم گرفتیم ازفردا دنبال درست کردن ویزای کشورهای مورد نظرمون برویم؛البته همسرانمان راهم درجریان امر قرار دادیم وآنها هم قبول کردند،ولی با این وصف که خرجش تمامو کمال با خودمان باشد وماهم که ازاین لحاظ مشکلی نداشتیم؛بنابراین قبول کردیم ؛چون خودمان پس انداز کافی برای اینکار داشتیم .درضمن قرارشد که پدرو مادرمان ازاین جریان خبردارنشوند.چون اگر بفهمند یا ما را ازاینکار منصرف می کنند ویا حتی ممکن ما را به تمسخر بگیرند...پس قرار براین شد که تازمانی که هنوز ازکشورخارج نشدیم ؛چیزی به آنها نگوییم؛بعد که همه چی جورشد یکروزجلوتر میرویم ماجرا را هم براشون تعریف میکنیم وهم ازآنها حلالیت می طلبیموخداحافظی می کنیم،چون معلوم نیست آنجا باچه چیزهائی روبرومی شویم وآیا زنده برمی گردیم یانه؟!...ولی بهترتا آنموقع آنها را نگران نکنیم.

البته سفرما فقط 3 هفته طول می کشد؛چون بلیط رفت وبرگشتهواپیما را خواهیم گرفت.حال تواین 3 هفته معما راحل خواهیم کردیانه؟...خدا می داند.

خلاصه ازفردای آنروزمنوسیما بنبال کارهایمان رفتیم وهمه چیزمهیا شد،وهمانطور که گفتم روز قبل ازحرکت به پیش پدرومادرمان رفتیم وآنها را درجریان امر قراردادیم...اول آنها راضی نمی شدند،ولی ماچارهای جزاین نداشتیم وهمه چی برای سفرمان آماده بود ودیگه نمی شد کاری کرد،وآنها هم بناچار قبول کردند،وقرار شد که ازفردا تا مدتی که ما درسفر هستیم پدرو مادرمان به همراه همسرانمان به کارهای خانه وخانوادۀ ما رسیدگی کنند .البته اول ما راضی بزحمت آنها نبودیم؛ولی درآخر به اینکار راضی شدیم.اینطوری خیال ماهم ازبابت خانواده هایمان راحت تر بود.

خلاصه سفر ما شروع شد اول هردو باهم به ترکیه رفتیم ،درآنجا یک هفته ونیم ماندیم وبعد هردو باتفاق هم به پاریس رفتیم ویک هفته ونیم هم درآنجا بسر بردیم.

وقتی به ترکیه رسیدیم اولین کاری که کردیم به یک هتل شیک و بزرگی که آنهم  یک رانندۀ ایرانی به ما معرفی کرد رفتیم .از بعداز ظهرهمان روزمنو سیما تصمیم گرفتیم که برویم بدنبال هویت گم شده امان بگردیم،بالاخره بعد از کلی پرسوجوی بسیارهمان مرد مسنی که درگوی شیشه ای بود را پیدا کردیم ؛او دریک معبد سکنا گزیده بود وبقول مردم آنجا درحال ریاضت کشیدن بود. وقتی ما به آنجا رسیدیم و وارد سالن بزرگ شدیم دیدیم که او جلوی یک مجسمۀ بزرگ که بهش می گفتند بودا نشسته بودو دعائی زیر لب می خواند، که ما اصلاً متوجۀ حرفهائی که داشت باصطلاح با خدای خودش زمزمه می کرد را نمی فهمیدیم...ما هم درگوشه ای از سالن آرام وآهسته به روی زمین نشستیم ومنتظر شدیم تا او دعایش تمام شود.چند لحظه ای بدین منوال گذشت وبالاخره دعایش تمام شد واز جایش بلند وبطرف در همانجا که ما نشسته بودیم آمد، وما هم با دیدن او بطرفش رفتیمو بعد از سلامو احوالپرسی البته به زبان فارسی خودمان برای او ماجرای خواب ورفتن به پیش آن رمال را تعریف کردیم .البته او هم یک کمی (دستوپا شکسته) فارسی را تاحدودی هم می فهمیدوهم کمی حرف می زد.اوما را به یک اتاقکی که انگار خانه اش بود برد.درآنجا از ما یک تست dna گرفت وهمان رویه ای که درگوی شیشه ای روی ما انجام دادرا پیاده کرد؛یعنی با همان گوش پاکن وگرفتن آب ازبزاق دهان ماو...بعد از چند دقیقه جواب آماده شدو باز هم همان حرفهائی که درگوی شیشه ای بود برایمان اتفاق افتاد .بله معلوم شد همۀ آنها واقعیت داشته و...وحتی قبرهای اجدادم را به من نشان داد.معلوم شد که پدر بزرگم پدریم درترکیه بدنیا آمده و مادربزرگم هم ایرانی بوده وآنها بعدها به ایران مهاجرت کردند ودرمورد هویتشان هم حرفی به بچه ها ونوه هایشان نزده بودند.این ازوضعیت ماجرای من بود؛حال بریم سر ماجرای سیما...منو سیما بعد از اتمام کارمان خواستیم برای پیدا کردن هویت سیما به پاریس برویم که باخبرشدیم که مقامات بالای کشور ترکیه ازورود ما وهمچنین برای چه کاری به آنجا آمده بودیم باخبر شده وازمن خواسته بودندکه هرچه زودتر به سفارت آنجا رفته . چون آنها مدتهاست بدنبال وارث اجدادم می گشتند تا ارث هنگفتی که ازآنها به ما رسیده تحویلمان بدهند .ماهم هم خوشحال شدیم که ارثی نصیبمان شده وهم ناراحت از اینکه چرا پدربزرگمان مارا درجریان امر نگذاشتند ...خب مگر زندگی کردن درترکیه اشکالی داشت که درهمانجا نماندندو...ارثی که ازآنها به من رسید پول رایج آنجا آنهم بصورت نقدی دراختیارم گذاشتند.ارث اصلی از این قرار بود؛از املاک وماشین ،کارخانه گرفته تا پول زیادی که دربانکهای آنجا سرمایه گذاری کرده بودند وآنهم همراه با وصیت نامه از پدر، پدر بزرگ پدریم بود.حال بشنوید از سیما که وقتی کار وراثت من به پایان رسید هر دو باهم راهی سفر به پاریس شدیم ومعلوم شد اوهم همین اتفاقها برای اجدادش پیش آمده .البته با این تفاوت که اومادر بزرگ پدریش پاریسی بوده و اوهم با یک مرد ایرانی وصلت کرده وآنها هم برای زندگی به ایران آمده بودند وآنها هم هیچکدام از بچه ها وهمچنین نوه هایشان را درجریان این امر قرارنداده بودند.خلاصه سیما هم صاحب ارث ومیراث فراوانی شد؛ بالاخره هردو با دست پُربه ایران برگشتیم.وقتی خانواده هایمان اصل ماجرا را فهمیدند خیلی خوشحال شدند .ماهم برای اینکه از زحمات پدرو مادرمان برای نگهداری از خانوادۀ کوچک ما به عمل آورده بودند قدر دانی که کردیم ،این بودکه مقداری از ارثیه که پول نقدآنجا بود را دراختیارآنها قرار دادیم که یکروز دیگر برویم وآن را به پول ایرانی تبدیل کنیم.ودیگر اینکه مقداری دیگر راهم برای خودمان وباقی ماندۀ آنرا هم درحساب پس انداز فرزندانمان کنار گذاشتیم...که آنها هم بی نصیب نمانند.فکر کنم این خوابهابرای منوسیما وخانواده هایمان سود آوربود امیدوارم که شماهم از این خوابهای پربرکت ببینید وتمام عمرتان را به خوشی بگذرانید.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما، سیما، خواب، تعبیر، حقیقت،  

تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(بازم همان خواب،فال گیر)

قسمت سوم

همانطور که درقسمت قبل گفتم قرارشد بریم پیش یک فال گیریا رمال.

یک هفته بعدنوبت ما شد چون همانطور که سودابه گفته بود اوسرش خیلی شلوغ بودو باید ازقبل وقت می گرفتیم.

آنروز صبح منوسیما وقتی به کارهای خانه امان رسیدگی کردیم ؛یعنی همسر وفرزندانمان را راهی کارشان کردیم ،(همسرانمان را راهی اداره اشان)و(فرزندانمان راهم راهی مدرسه).باهم به آدرسی که سودابه به ما داده بود رفتیم ...آنهم باچه مشقتی آدرس کذائی آن خانوم رمال را پیدا کردیم.ما اول فکر می کردیم مثل قدیمها رمالها تو یک خانه خرابهای زندگی می کنند،که خیلی تاریکو مخوف وغیر قابل تصور هست که محل کارشان هم حساب می شد؛ولی اینطورنبودانگار این خانوم دفتر کاری داشت همراه با یک منشی خانوم که باید وقت قبلی ازآنها می گرفتیم وخدارا شکر وقتش راهم سودابه برای ما گرفته بود.وقتی به محل مورد نظرمان رسیدیم خیلی تعجب کرده بودیم ؛یک آپارتمان مجلل دربالای شهر تهران(شمیرانات) بود واف،اف تصویری هم داشت وما زنگ را فشار دادیم وچندثانیۀ بعد ازآنطرف اف،اف صدائی شنیدیم وباید خودمان را معرفی میکردیم ماهم گفتیم برای چه کاری آمده ایموبعد درباز شدوما بداخل رفتیم وای خدای من چه دمو دستگاهی منظورماینه که وارد آسانسوری که دو طرفه بود شدیموو رفتیم به طبقۀ 15 البته این ساختمان 30 طبقه بود.وقتی به آن طبقه رسیدیم دیدیم که درآن طبقه 3 واحد بود که سردرِیکی ازواحدها یک تبلوی کوچک طلا کوب شده که رویش نوشته شده بود(دکترای افتخاری= خانوم پروین اِعوضی)من روکردم بهسیماو گفتم:مگه فالگیری هم دکترا داره این یعنی چی؟!...

سیما با اشاره مرا ساکت کردوگفت: هیس ساکت ،نبادا دوربین مداربسته داشته باشند وصدای مارو بشنوند...حالا بهتر زودتر بریم داخل ببینیم چی میشه؟!...راستی اگه دکتر باشه که کارمون درمیاد اونوقت باید ویزیت آنچنانی هم پرداخت کنیم.

خلاصه رفتیم داخل ،وارد یک سالن نسبتاً بزرگی شدیم که حداقل ده تا صندلی شیک دورتادور سالن قرار گرفته بود وفقط دوتای آن خالی بود 8 تا از صندلی ها پربود از خانومها وآقایان ویک میزکه پشتش یک خانوم منشی با آرایش خلیجی نشسته بود؛وداشت با مبایلش باکسی صحبت می کرد.چند لحظه ای ایستادیم تا صحبتش تمام شود.وبعداز معرفی خودمان نوبت گرفتیم ودرانتظار نشستیم تا صدامون کند.بعداز کلی انتظار یعنی 5 ساعت معطلی نوبت ما شد.

وارد اتاق که شدیم فضای اتاق نیمی روشن ونیمی تاریک بود؛آن قسمت که روشن بود بانورهای رنگی که درسقف اتاق تزئین شده بود جلوه ای خاص به آن بخشیده بود،ودرنیمۀ تاریک اتاق یک گوی شیشه ای رنگی که معلوم نبود،چطوری درهوا معلقمانده بود؛به چشم می خوردودر یک گوشۀ اتاق درهمان قسمت تاریک یک خانومی پشت میزش نشسته بود،وقیافه اش اصلاً دیده نمی شد که آیا زشت بود یا زیبا؟...پیراست یا جوان؟...سیاه است یاسفید؟...هیچ چیزی معلوم نمی کرد...ما پیش خودمان فکر می کردیم ؛الآنست که ما را با صدای وحشتناک وبمش بگوید:بیایید جلوتر تابهتر شمارو ببینم...ولی اینطور نبود با همان صدای نرمو لطیفش ما را به پیش خود خواند وماهم مثل دوتا عروسک کوکی وجادو شده آرام وآهسته بطرفش رفتیم؛واوهم ازما خواست در روبروی میزش وهمچنین زیر گوی شیشه ای قرارداشت بنشینیم وماجرا را برایش تعریف کنیم.سیما که کمی گیج شده بودو کمی هم زبانش بند آمده بود به تته ،پته افتاده بود ونمی توانست درست اصل ماجرا را برای اوتعریف کند ؛بنابراین او ازمن خواست که ماجرا را برایش بگویم.

خانوم فالگیر که تا آنموقع ساکت نشسته بود وبه حرفهای من دقیق گوش داده بود...وقتی همه چی رو براش گفتم ...یکهو هردو دستش را همزمان باهم بالا بردوانگار که از دستش نوری را بطرف همان گوی شیشه ای هدایت می کرد؛گوی که تا آنموقع خاموش وساکن درهوا معلق بود با اشارۀ دست او روشن شد وبطور دورانی شروع کرد به چرخیدن به دور خودش وتازه ما قیافل خانوم فالگیر را دیدیم.او آرایشی ملایم داشت وخیلی هم زیبا روبودوزنی بود که می شد گفت سنش درحدود 40 یا 43 سال را داشت وخیلی آرام وبا صدای نرمو لطیفش شروع کرد به وردی زیر لب خواندن که ما هیچی ازش نمی فهمیدیم.درهمان موقع به گوی اشارهای کرد که ما به آن نگاه کنیم...یکهو دیدیم یک شهر زیبا وسرسبزی درآن نمایان شدووقتی دقیقتر بهآن نگاه کردیم همان موزه با همان مجسمه ها که شبیه خودمان بود روبرو شدیم.هردو با تعجب به آن خیره شده بودیم که یک آقائی مسن به پیش منوسیما آمد(البته در داخل همان گوی)ازما مثل یک موش آزمایشگاهی تست dna گرفت .مثلاً یک چیزی مثل گوش پاکن به ما داد که ازآب بزاق دهانمان تستی گرفت وهر کدام را جداگانه درداخل پلاستیک کوچک آزمایشگاهی قرارداد.بعد از چند دقیقه جواب آماده بود وهمان مرد مسن آمدو گفت:شما خانوم هما اهل ترکیه یا همون استانبول هستید، وشما خانوم سیما اهل فرانسه یا همون پاریس هستید.

منو سیما باورمون نمی شد ولی همون مرد حتی اسامی وفامیلی های اجدادمان را به ما نشان داد البته از جوانی تا پیری یشان وحتی مرگ ویا حتی قبرشان را هم به مانشان داد.ماهردو خیلی وحشت کرده بودیم .

وقتی به حال طبیعی مان برگشتیم از خانوم رمال خداحافظی کردیم و ویزیت یکماه همسرانمان را تقدیم او کردیم تا از این خواب کذائی وگذشته وآینده مان آگاه شویم واین برای ما وهمسرانمان خیلی گران تمام شد.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما، سیما، رمال، فالگیر، ترکیه، فرانسه،  

تاریخ : شنبه 19 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(خواب یا بیدار )

قسمت اول

یکروز منو سیما تعطیلات تابستان را خواستیم با هم بگذرانیم و همسران مان راهم راضی کردیم که به یک طرفی برویم؛البته بیشتر شهرهای تفریحی را رفته بودیم ولی اینبارمی خواستیم که به ترکیه برویم وازتفریح گاههای دیدنی های تاریخی آنجا هم دیدن کرده باشیم؛و چون تعریف آنجا را از دوستان وآشنایان خود شنیده بودیم،پیش خود گفتیم: چرا ما به آنجا نرویم؟...ما چی مون از دیگران کمترِ؟...پول نداریم ،که داریم،خونه وزندگی لوکس نداریم،که داریم،ماشین و ویلای آنچنانی نداریم،که داریم،...پس چیزی از آدمهای پولدار کم نداریم ، که اونهم بحمدالله خوبش راهم داریم؛پس ماهم واجب شد که یک سفر به ترکیه داشته باشیم؛که اونهم بزودی خواهیم رفت.

خلاصه روزی که ما می خواستیم آمادۀ سفر بشویم فرا رسید وبجاهای دیدنی آنجا رفتیم وحسابی خوشگذروندیم...البته به یک موزه هم سری زدیم که الآن اسمش رابخاطر ندارم؛درآن موزه از ابزار آلات جنگی گرفته تا ظروف سفالی ومسی وزیورآلات زنانه وهمچنین لباسهای نه چندان حد باستانی محلی وحتی حمامهائی که مانند خزینه ای در دل کوه درآورده بودند و...درآنجا به چشم می خورد.خلاصه همه چیزش مثل موزهای ایران خودمون بود.

همینطور که منو سیما داشتیم جلوتراز همسران وفرزندانمان در موزه قدم میزدیم؛ناگهان چیز عجیبی نظرمان را به خود جلب کرد...آنهم 2 مجسمه که لباسهای محلی پوشیده بودند وکوزهائی هم بردوش داشتند. البته تعجب ما از این بود که ایندو مجسمه قیافه هایشان خیلی طبیعی ومثل منو سیما بود!!...درنتیجه منو سیما تصمیم گرفتیم کمی جلوتر رفتیم ودستی به آنها زدیم که یکهو دیدیم آندو مجسمه زنده شده وبا ما حرف زدندوگفتند: چی شده تعجب کردید؟... ما را نشناختید؟...ما از اجداد شما دونفرهستیم،ودرواقع شما از نوادگان ما هستید...وتازه تو هما در ترکیه بدنیا آمدی وپدرومادرت اهل استانبول است وتوسیما در فرانسه بدنیا آمدی...وپدرو مادرتوهم اهل پاریس هستند؛ولی دلیل اصلی این را هرگز ما نفهمیدیم که چرا آنها به ایران رفتند؛ای کاش شمارا به ایران نمی بردند،وهمینجا درهمین شهر می ماندند،واگر در اینجا می بودند حتماً وضع زندگی یتان بهترازاین می بود که الآن درایران دارید.

ما باتعجب به هم نگاهی کردیم وقتی به پشت سرمان نگاه کردیم نه از همسرانمان ونه از فرزندانمان ونه ازموزه هیچ خبری نبود وفقط منوسیما در صحرای برهوت بودیم...خیلی ازاین بابت ترسیده بودیم وسریع شروع کردیم به دویدن وهرچه بیشتر می دویدیم کمتر به نتیجه ای می رسیدیم؛گرمای خورشید که بالای سرما بودداشت بدنمان را می سوزاند واز تشنه گی زبانمان به سقف دهانمان چسبیده بود ؛مونده بودیم که تو اون صحرای بی آب وعلف چیکاربکنیم. ناگهان دراینموقع بادو خاک وطوفان صحرائی شروع به وزیدن کرد ،وما هم که سرپناهی نداشتیم(( فرار را برقرار ترجیح دادیم)) وبه جائی رسیدیم که درآنجا شنهای روان صحرائی وجود داشت؛دیگر راه فراری نداشتیم.منو سیما دستهای یکدیگر را گرفتیم تا بتوانیم به یکدیگر کمک کنیم ...ولی چه کمکی ،وقتی پایمان در شنها فرو رفت با هر تقلائی که می کردیم بدنمان در شنها بیشتر فرو می رفت...آنقدر این وضعیت ادامه پیدا کرد که فقط صورتمان بیرون بود دیگر از ترس نفس جفتمان بند آمده بود بطوری که از وحشت مردن دراین صحرا ...که یکهو از خواب پریدم ومدام دادو هوارمی کشیدم وکمک می خواستم...بعد همسرم با یک لیوان آب به اتاق آمد وآبی تازه وگوارا درحلقم ریخت وتازه متوجه شدم که همۀ آنها را درخواب دیدم وبس ...وخدا را شکر کردم که همه اش یک خواب بود.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما و سیما، خواب، بیدار، ترکیه، فرانسه، پاریس،  

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترخاطرات هما وسیما)

این قسمت

(دام غیر منتظره)

یکشب منو سیما تصمیم گرفتیم 2 نفری به سینما برویم،وبا فرزندان وهمسرانمان اتمام حجت کردیم که فقط امشب رو برای یک بارهم که شده،آنها به فکرشام شبشان باشندو بگذارند ماهم با خیال راحت به تفریحمان بپردازیم وآنها هم قبول کردند.

آنشب منوسیما باتفاق هم به سینما رفتیم؛ویک فیلم خانوادگی ولی غمگین یا به قول تئاتریها (تراژدی)نگاه کردیم،وحسابس کیف کوکمان تبدیل به کیف ناکوک شد؛اینهم از شانس بد ما بود؛خدا اولیشو که همون دیدن فیلم بود را به خیر گذراند؛خدا تاآخرشب 2 تای دیگرش راهم به خیربگذراند.بعد ازاتمام فیلم با چشمان گریان از سینما که بیرون آمدیم. من روبه سیما کردمو گفتم:همیشه با کرایه خطی به خانه میرویم بیا وامشب با خط یازده (پای پیاده) بریم، واگروسط راه خسته شدیم بقیۀ راهو با ماشین میریم. همینطور که تو پیاده رو داشتیم قدم میزدیم وبه مغازه ها نگاه میکردیم ؛ناگهان دیدیم پیاده رو تمام شدو یک دیوار بلند جلویمان سبز شده ،پس مجبورشدیم از کنارخیابان رد شویم؛ که ناگهان صدای بوق ماشینی را از پشت سرمان شنیدیم ،که با اشاره میگفت: کجا؟...ماهم با اشارۀ سر گفتیم نه جائی نمیریم.سیما گفت :بهتر برویم به آنطرف خیابان توی پیاده رو ...البته اگه بازم پیاده رو تمام نشود. منهم قبول کردم بالاخره از دست بوق های پی درپی این ماشینها خلاص می شویم.

وقتی داشتیم از وسط خیابان آنهم با احتیاط کامل وروی خط عابر پیاده رد می شدیم ناگهان یک ماشین با سرعت سرسام آوری آمدوما هم که نه راه پیش داشتیمو نه راه پس مونده بودیم چیکار باید بکنیم پس کمی عقب نشینی کردیم ؛اینهم دومین حادثۀ امشب بود ؛پس خدا سومیش را به خیر بگذراند.وقتی به سلامت ازخیابان گذشتیم وخود را به پیاده رو خلوت آنطرف رساندیم؛آنقدر تاریک بود که چاله ای که کنده بودند را من ندیدم وبه داخل آن سقوط آزاد کردم البته ارتفاعش فقط یک متر بود ولی با اینحال وقتی افتادم ؛صدای جیغم به هوا رفت وسیما هم که پشت سرم می آمد به من گفت: توکجائی ؟...نمی بینمت...حالت خوبه؟...

گفتم: آره خوبم...فقط حس می کنم بدنم خوردو خمیر شده ...

تا اومدم سر پایم بایستم پای راستم درد بدی داشت که باز جیغم به هوا رفت واینبار سیما پرسید :چی شد؟...بازم افتادی ؟مگه چقدرگودهست؟ گفتم:نه بابا اومدم پاشم وایستم ولی فکر میکنم پای راستم شکسته خیلی درد میکنه ...زودترمنوبیاربیرون .بعد بهش گفتم:کاشکی از خیابون رد می شدیمو حداقل ماشین که به ما میزد همه خبردار می شدندو به آمبولانس زنگ میزدند ومنو میرسوندند به بیمارستان.سیما گفت: ببخشید هول شدم یادم رفت به آمبولانس زنگ بزنم الآن با آنها تماس می گیرم .منهم گفتم: بجایآمبولانس باید به آتش نشانی زنگ بزنی تا منو از اینجا بیاره بیرون.بنابراین سیما هم باورش شد وفوری به آتش نشانی زنگ زد ؛وآنها هم بعد از ده دقیقۀ بعد به محل فوق رسیدندو منوبا زحمت بسیار از داخل گودال بیرون آوردند.ودر کل سومیش هم کمی به خیر گذشت حداقل نمردم ولی اگر حسابش را بکنید درکل شب خوبی البته برای همسران وفرزندانمان بود ؛نه برای ما یا بهتر بگم من بود.پس تا یک مدت طولانی باید دیگر به تنهائی به تفریح نروم یا نرویم.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، چاله، دام، غیر منتظره، خاطرات، هما و سیما،  

تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(صف نانوائی،نذری آش،حلوا)

یکروزمنو سیما رفته بودیم نانوائی آنهم نانوائی بربری که اونهم دوتا کوچه بالاتراز کوچۀ ما بود؛درصورتی که نزدیکترین نانوائی به ما نانوائی لواشی بود که اونهم سر کوچه امون بود ؛ولی نمی دونم چه حکمتی ویا چه هوسی بود ،که مادران هردوی ما همزمان وباهم ازما خواسته بودند که نان بربری بخریم ؛ماهم قبول کردیم وباتفاق هم به نانوائی بربری رفتیم .البته آنموقعها صف نانوائی هم شلوغ بودوهم اینکه زنانه ومردانه سوا بود؛بطوری که اگر صف کم بود یکی زن میرفتو یکی مرد واگر صف زنها شلوغترمی شد 2 تا زن میرفت ویکی مرد واگر صف مردها زیاد بود ،برعکس می شد 2 تامردو یکی زن ،خلاصه که آنروز چه صف زنها وچه صف مردها خیلی زیاد بود ومعطلی ماهم زیاد شد واینبار بجای اینکه 2 تا یکی بشود ،4 تا مرد میرفت و4 تا زن میرفت.

خلاصه حساب کنید تو این موقعیتها حالا چه زن وچه مرد وقتی میدیدند که باید بیشتر وقتشان تو این صفها تلف بشود باصطلاح خودشان دست به ترفند میزدندو بجای یک یا دوعدد نان 4 یا 8 ویا 10 عدد نان می گرفتند وهم خودشان بیشترمعطل می شدندو هم بقیۀ مردم را اسیر می کردند وهمه هم همین کارو می کردند؛بالاخره ما بچه ها هم ترفند خودمان را داشتیموبا شیرین زبانیهایمان از زنها جلو می زدیموباهر زحمتی بود خودمان را به ردیف سوم یا چهارم میرساندیم واگر هم می خواستیم یک نان بگیریم وقتی معطلی صف را می دیدیم؛نظرمان عوض می شدو بجاش 2 یا 3 تا میگرفتیم البته بیشتراز این برای ما مقدور نبود چون مادرمان به اندازۀ خریدمان به ما پول میدادند وبقیۀ پول برای خرید هله هولۀ ما صرف می شد ؛ولی منو سیما درآخر مجبور بودیم پول هله هوله رو صرف نان خریدن بکنیم .تازه اونجوری پیش مادرهامان هم عزیزتر می شدیم.

خلاصه بعد از کلی وقت تلف کردند همانطور که منتظر نوبت خود شده بودیم از پشت سرمان صدای گفتگوی دوخانوم به گوشمان رسید که داشتند به یکدیگر می گفتند:خواهرشنیدی تو کوچۀ بیدی دارند آش نذری میدند تازه تو همون کوچه البته دوتا خونه آنطرفتر هم دارند حلوای نذری به همه میدند ؛حیف که تا نوبتمان بشود حتماً نذری ها تمام میشه و((سرما بی کلاه می ماند)).اون یکی درجوابش گفت:ای بابا خواهر تو ،تو چه فکری هستی؟... ماتو چه فکری!...قسمت دیگهِ کاریش هم نمی شه کرد،((قسمت یکنفردیگرویه نفردیگه نمی تونه بخوره))نوش جون کسی که قسمتش میشه.

بعداز شنیدن حرف آندومنو سیما که نانمان را گرفته بودیم وقتی اینو شنیدیم باهم تصمیم گرفتیم که به محل مورد نظر برویمو شاید قسمتمون اون نذریها بشود؛اینجوری((با یک تیر دونشان زده ایم))هم نونمونو گرفتیم وهم نذری هامونوگرفتیم.

خلاصه بعد از نانوائی بطرف محل نذری رفتیم ومن به سیما گفتم :توبرو2 تا آش بگیرو بهشون بگو ما دوتا خانواده هستیم که دریک خانه زندگی میکنیم ؛منهم میرم 2 تا حلوا میگیرمو باهم میریم خونه باشه.اونهم قبول کردو رفتیمو بدون هیچ درد سری البته بازم تو صف زیادی ایستادیم تا نوبتمان برسد ؛البته آنموقع که اردر خانه زدیم بیرون هوا روشن بودو حالا پس از کلی معطلی تو صفهای جورواجور دیگه هوا تاریک یعنی شب شده بود.وقتی به سر کوچه مان رسیدیم آنهم با دست پروخوشحالو خندون بودیم هردو دیدیم که مادرهایمان سر کوچه منتظر ما ایستاده بودندو گرم حرف زدن بودند انگار خیلی نگران ما بودند چون قیافه هایشان به این می خورد که آشفته ودلنگران هستند.  منو سیما باترسو وحشت بسیار به یکدیگر نگاهی انداختیم ومثل آدمهای پشیمان سرمونوکج کردیمو قیافۀ حق به جانب بخود گرفتیم .البته حق با ما بود صف نانوائی شلوغ بود .ولی صف نذری دیگه واسه چیمون بود؛ولی زود منو سیما جبهه گرفتیم که پول هله هوله رو دادیم نون اضافه گرفتیم .پس باید برای جبرانش می رفتیم نذری می گرفتیم .منو سیما تا به سر کوچه برسیم خودمونوآماده کرده بودیم همه چی رو راستوحسینی راستشو به آنها بگیم.با این حال مادرهایمان دلشان شور زده بودو هردو آمده بودند دنبال ما توصف نانوائی و وقتی مارو آنجا ندیدند بیشتر دل نگران شدند ودوباره برگشتند بطرف خانه و...

خلاصه که آنشب ما از کتک خوردن قسردررفتیم وآش وحلوا همراه با نان بربری به ما حسابی چسبید ،ولی نانها کمی سرد شده بود ولی باز تازه که بود همین برامون بس بود.ولی بشنوید از اینکه دیگر مادر هامون این وظیفۀ خطیر نان گرفتن را از ما سلب کردندو چقدر خوش بحال ما شد وازآن به بعد یا خودشان ویا پدرامون میرفتند نان بگیرند وماهم از این بابت راحت شده بودیمو بیشتر وقت داشتیم که هم به تکالیفمان وهم به بازی یمان بپردازیم.ولی دیگه نذری در کار نبود ؛البته تو محلۀ ما سالی دوباردوتا از همسایه ها نذری می دهند که آنهم بد نیست بهتراز هیچیِ ؛خدا کنه از این بع بعد نذریها بیشتر بشود اونهم تو محلۀ ما وهمچنین خودما هم باشه بد نیست بقول معروف((کاچی به از هیچی هست)).




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: دفترچخ، خاطرات، هما، سیما، نانوایی، آش، نذری،  

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(شیطونهای مدرسه)

همانطور که قبلاً به عرض شما رساندم منوسیما هردو دربچه گی باهم دوست بودیم وهمکلاسی هم بودیم؛ودرضمن خیلی شیطون وپردردسر هم بودیم؛بطوری که هرکی ما دونفررا باهم می دید میگفت: باز ایندوتا بچه های شیطون سروکله اشون پیدا شد...امان ازدست ایندو...خدا بدادمان برسد؛اینبارچیکار می خوان بکنند،دوباره چه آتیشی می خوان بسوزونندو...

خلاصه که ماهردو بقول بزرگترها از شیطنت((دیوار راست را بالا میرفتیم))البته که این ضرب المثل ولی درواقع همینطورهم بود؛مثلاً یادم می آید ،وقتی تو مدرسه با بچه ها درحیاط مدرسه داشتیم والیبال بازی می کردیم ،ناگهان یکی از بچه هابا یک سرو محکم به زیرتوپ چنان شوتی کرد که توپ به بالای پشت بام افتاد.آنموقعها سقف مدرسه از شیروانی ساخته شده بود ویک هرۀ کوچک هم کنارسقف بود که آبراهی برای آب باران وبرف که آب می شد واز ناودان سقف درحیاط مدرسه سرازیرمی شد بود.

خلاصه که هیچکدام از بچه ها جرأت رفتن به پشت بام را نداشتند البته بجزمنوسیما که دست بکارشدیم؛سیما با دستش قلاب گرفتو ومنهم از روی دستهایش بالا رفتم وسر بام را گرفتم ؛وخودمو با زحمت بسیار به پشت بام رساندم ،وبا ترسو لرز زیاد از روی سقف آهنی که جای پا هم نداشت پام رو رویش سُر دادم ،وهرآن می رفت که ازآن بالا پرت بشوم پایین... تا به هرۀ نزدیک ناودان رسیدم ؛بعد پشت سرم را نگاه کردم دیدم که سیما هم خودش را به من رساند؛بهش گفتم: توچطوری اومدی بالا؟!...سیما گفت:بابای مدرسه (مشت غلام حسین) نردبان را از انباری آورد ومنهم بلافاصله خودمو به تورسوندم دلم طاقت نیاورد؛ تورو تواین موقعیت تنها بذارم.

هردو با زحمت دست همدیگررا گرفتیم وتوپ را پیدا کردیم وازهمانجا پرتش کردیم پایین ومنوسیما همانطور که دست همدیگر را گرفته بودیم با زحمت بسیار آنهم با سلامتی کامل از نردبان آمدیم پایین وبچه ها هم که تحت تأثیر شجاعت منو سیما قرار گرفته بودند؛با دادو فریاد وکشیدن هورا ما را تشویق کردند؛وحتی مدیروناظم ومعلم ورزشمان هم دربین آنها بودند.ولی بعد مدیر که به خودش امده بود برای تنبیه ما آمد جلو وکلی ما را نصیحت همراه با تنبیه کوچک بدنی از ما پذیرائی کرد که((آن سرش نا پیداست))

این موضوع به خیر گذشت تا اینکه هفتۀ بعدکه ورزش داشتیم ومعلم ورزش از مدیر خواست که ازکلوپ ورزشی کنار مدرسه امان استفاده کنیم ؛چون نمی خواست دوباره اون اتفاق یعنی(همون توپی که بالای شیروانی افتاده بود)برایمان پیش بیایدومدیرهم موافقت کردوترتیب کارهارو داد.

اینبار که همۀ ما به کلوپ رفتیم،خیلی برای مان جالب بود ،آنجا خیلی بزرگ بودو سقفش آنقدر بالا بود که اگر توپ هم می انداختیم به آن بالا نمی رسید؛جالبیش اینجا بود که ما بچه ها همیشه اینجور سالنهای ورزشی را در تلویزیون نگاه میکردیم وهیچوقت از نزدیک آنرا ندیده بودیم؛وحالا اینجا هستیمو درحال ورزش کردن وبقول معروف(( از خوشحالی تو پوست خودمون نمی گنجیدیم)).

ما شروع کردیم به بازی کردن که وسط بازی یه اتفاق جالب افتاد اونهم اینکه منکه کاپیتان تیم مان بودم یک اشتباه کوچک که چه عرض کنم بقول معلممون اشتباه جبران ناپذیری انجام دادم وبخاطرش هم جریمۀ نقدی وهم تنبیه بدنی چه از مدیر وچه از خانوادۀ گرامیم شدم وآن این بودکه ناخواسته ساعد محکم آنهم مستقیم بطرف بالای سر خودم به توپ زدم وچنان این توپ به هوا رفت که به مهتابی بالای سقف کلوپ که به آندوری بود برخورد کرد وصدای جرینگ شکسته شدنش گوش فلک را کر،کرد وخرده شیشه هایش بطرف منو دوستانم که در زیر آن قرار داشتیم می آمد ومعلم مان که متوجه شد سریع بدو آمدو مارا ازآنجا دور کرد؛که حداقل آسیبی به ما نرسد.

ای کاش منو نجاتم نمی دادو کتک از مدیر ومادر وپدرم نمی خوردم چون دردش بیشترازمی شد ؛ولی وقتی معلم این جمله را از من شنید مرا نصیحتم کرد وگفت:نه هیچوقت اینرا نگو چون جای کتکها خوب می شود((کتک معلم گل ،هرکی نخورخل)) ولی  اگر آن شیشه ها به سر وچشمت می رفت ممکن بود جونت را از دست بدهی واین اصلاًجبران ناپذیرمی شد.منهم از همه عذرخواهی کردم .

خلاصه ماجرا ی اینبار ماهم به خیر گذشت ولی بدی که برای من در برداشت ؛این بود که من از درجۀ کاپیتانی به درجۀ صفر یعنی در صندلی ذخیره ها باید وبه تماشای بازی بچه ها می نشستم؛واین برای منیکه عاشق والیبال بودم برام خیلی سخت گذشت ولی هنوز در این زمان که بزرگ شده ام ودارای همسر وفرزندانی هستم هنوز هم گه گداری با بچه هایم البته درپارک بازی میکنم ویاد آنموقعها رو زنده می کنم .




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، هما، سیما، خاطرات، والیبال، شیطون،  

تاریخ : دوشنبه 14 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(دنیای آئینه ها)

منو وسیما دو دوست صمیمی وهمسایۀ دیواربه دیواریکدیگرهستیم. منوسیما اززمان بچه گی تا الآن که ازدواج کرده ایم وهرکدام صاحب 2 و3 فرزند هستیم ؛همیشه چه درمحلۀ قدیمی مان درهمسایگی هم بودیم وچه الآن هم درمحلۀ جدیدمان،نمی دونم بگویم این از شانسِ یا اقبال هردویمان که دراین محله هم همسایۀ یکدیگربشویم.

ماحتی ازدوران بچه گی هم دریک مدرسه وحتی دریک کلاس ودر کنار هم درس می خواندیم؛وبعضی اوقات هم می شد که باهم دعوا می کردیم؛ولی مدت قهر مادونفرزیاد طول نمی کشید ؛شاید 10 دقیقه یا بیشتر حدود نیم ساعت بطول می انجامید؛وهردو دریک زمان تصمیم می گرفتیم بدون هیچ واسطه ای باهم آشتی می کردیم؛بچه هاهم همیشه برای همین موضوع ما را مسخره می کردند وچه جلوی رویمان وچه پشت سرمان حرفهای بیهوده میزدند،که:اینها ((نه قهرشون پیداست ونه آشتیشون))اصلاً هیچ کاریشون به آدمیزادها نمی خوره!!...

بنظر ما دونفراتفاقاً اونها نمی دونستند که دوستان واقعی به ما می گویند نه آنها،که دم به دم باهم قهرمیکنندو آشتی هایشان هم غیرعادی هست وحدود یکماه تا یکسال طول می کشد؛ولی منوسیما آنقدر باهم صمیمی بودیم که از دوتا خواهرهم بهم نزدیکتربودیم...حتی یک دقیقه ام نمی تونیم دوری هم روتحمل کنیم.

خب بگذریم از این حرفها داشتم می گفتم:یکروزمنوسیما مثل همیشه تصمیم گرفتیم برای خرید لباس عید اول بچه ها وبعد برای همسرانمان باهم به خرید برویم وآنروز تا خود شب درحال خرید برای بچه ها بودیم وبالاخره تمام شد ؛روز بعد هم رفتیم برای همسرانمان خرید کنیم که آنهم فقط تا ظهر طول کشید چون مردها چیززیادی نمی خواستند بخرند وزود کارمان تمام شد. فردای آنروز نوبت خرید خودمان شدوتا خودشب خرید لباس وکیف وکفش طول کشید ودوباره فردای آنروزفقط مانده بود شال ومانتوولوازم آرایشی بهداشتی برای خودمان بخریم .

خلاصه که تا عصر کارمان طول کشید ودرآخر خواستیم به مغازۀ لوازم آرایشی رفتیم وخریدمان که تمام شد دیگه شب شده بود.همینطور که براهمون ادامه می دادیم وداشتیم باهم حرف میزدیم جلوی ویترین یک مغازۀ آئینه فروشی رسیدیم وآئینه های جورواجوری قدی ونیمه قدی ،دیواری و...درآنجا به چشم می خورد .مخصوصاً آئینه هائی که نمی دونم چی بهش می گفتند،مُدوریا مقعریا مُحدب و...که جلوی مغازه اش بود نظرمون رو جلب کرد.

منی که آدم لاغرمردنی بودم را آنقدرچاق وتپل نشان میدادکه انگار درحال ترکیدن بودم ،وبا دیدن خودم داشتم ((شاخ درمی آوردم)) وسیما هم که آدم چاقی بود را آنقدرلاغرواستخوانی نشان میداد که انگار از لاغری از کمر داره نصف می شود.ماهردواز هیبت خودمان حسابی به خنده افتاده بودیم؛بعد منو سیما جامونوباهم عوض کردیم حالا سیما چاقترازمعمولش شده بودو منهم لاغرتراز معمولم شده بودم.تازه وقتی هم که می شستیمو پامی شدیم،هرکدام قیافۀ مضحکی پیدا می کردیم.بعد هردو به آئینه های کناری رفتیم این یکی منودرازتراز معمول وسیمارو کوتاهترازمعمول نشان می داد.دوباره هوس کردیم جامونوباهم عوض کنیم؛حسابی خنده دار شده بودیم؛یکهو صدای خندۀ مردمو از پشت سرمان شنیدیم که داشتند ما را مسخره می کردند وهم خودشان را تماشا می کردند در همان آئینه ها وچه هیکلی خنده دار نشانشان می دادکه ماهم به خنده افتادیم وحسابی جلوی مغازۀ آئینه فروش از صدای خندۀ مردم شلوغ شده بود؛صاحب مغازه آمدوهمۀ مارا با حترام خاصی دکمان کردوگفت: خانومها وآقایون اگر چیزی مد نظرتان هست بفرمایید در خدمتتان باشم واگر قصد خرید ندارید بفرمایید شرتان را کم کنید البته با احترام.

مردم هم مثل ما معلوم بود که نمی خواهند چیزی بخرند بقول مغازه دار شرمان را کم،کم،کم کردیم ورفتیم پیِ کارمان،البته همگی با لبخندان وچقدر دعا گوی مغازه دار شدیم که آن آئینه ها دل خلق الهی را دراین اوضاع نابسامان شاد کرده بود.

منوسیما هم تاخودخانه باهم درموردآن آئینه ها چقدر حرف زدیمو خندیدیم وموضوع را برای خانواده هایمان تعریف کردیم وقرار شد یکروز باتفاق خانواده هایمان برای دیدن آئینه ها به آنجا برویم وآنها هم آن آئینه هارو امتحان کنندوامیدوارم صاحب مغازه عصبانی نشود وتلافی قبلی هارو سرما درنیاورد.

 




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، ماجرایی، خاطرات، آئینه، آینه، هماو سیما،  

تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ارکست سمفونی)

زهره امراه نژاد

نزدیک عید شده بود وهمه درحال تکاپو بودند ؛خانومها وهمچنین دخترها برای کمک به مادر مشغول خانه تکانی و...بودند، وبعد ازآن هم باید برای خرید عید آماده می شدند.

یکروز که از کار خانه تکانی فارغ شده بودیم منو خانواده ام تصمیم گرفتیم برای خرید عید به بازار برویم...آنروزچه درخیابانها وچه درپیاده روها آنقدر ازدحام جمعیت بود که حتی((جای سوزن انداختن را هم نداشت))، و حتی از سر کوچۀ ما تا خود بازار نوازنده ها و همچنین حاجی فیروز ها چه در خیابان و چه در پیاده رو ها مشغول آواز خوانی و نوازندگی خود بودند، و این منظره را با نوازندگیشان زیبا تر کرده بودند؛ ما هم که پشت ویترین مغازه ای ایستاده بودیم و درحال تماشای لباس ها و کفش ها و ... بودیم . در همان موقع سعیده که تا آنموقع دستش در دستم بود، دست مرا تکانی داد و یواشکی به طوریکه پدر و مادر متوجه نشوند؛ رو به من کرد و گفت: آبجی یه چیزی به فکرم رسید.

-        چی شده؟... چیزیو می خوای؟... لباس یا کفشیو انتخاب کردی؟

-        نه ... درباره یه چیز دیگه می خواستم بگم.

-        پس چیه؟...چرا اینقدر یواش صحبت می کنی؟...اونم تو این سرو صدای جمعیت!!

-        دیدی این نوازنده ها و حاجی فیروز ها چه خوب دارن کاسبی می کنن؟!

-        خب که چی؟... اون ها هم باید نون در بیارن دیگه...مگه چه ایرادی دار؟

سعیده کمی فکر کرد و گفت: ایرادی که نداره ... ولی من تو این فکر بودم که ما هم یه کاسبی مثل این راه بندازیم...ببین من که تنبک زدن بلدم... تو هم که تازگیا آواز خوندن رو یاد گرفتی و ته صدای قشنگی هم که داری... بهتر نیست منو تو هم مثل اینا هنرنمایی کنیم و پولی در بیاریم؟

-        چی داری می گی؟...این غیر ممکنِ...اونم ما؟!... ببینم کدوم دختری تو خیابون نوازندگی کرده و آواز خونده که ما دومیش باشیم؟...تازه اینا آواز مجاز می خونن... ولی من آواز کوچه بازاری قدیمیِ غیر مجاز می خونم...تو می خوای ما رو گیر بندازی... نه؟...اینطور نیست؟

-        اولاً که ما می تونیم مجاز بزنیم و بخونیم... کاری نداره که... یه کم تمرین کنیم درست میشه ... دوماً ... ما می تونیم لباس مردونه تنمون کنیم و یه کلاه هم سرمون بذاریم ... و سوماً ... شایدم حاجی فیروز بشیمو لباس های گشاد قرمز تنمون کنیم و صورتمونم سیاه کنیم و موهامونم توی کلاه قرمز حسابی می پوشونیم...حالا کی می خواد بفهمه که ما دختریم یا پسر؟

-        ببین... دیگه داری شورشو در میاریا...مثلاً این کار رو هم کردیم... آخه خودت می گی من یه ته صدای قشنگی ام دارم ...حالا تو حساب نمی کنی که صدام زنونه ست...اون موقع چی می شه؟!... حتماً گیر میوفتیم.

-        ای بابا...تو چرا اینقدر سخت می گیری؟... یه کم صداتو کلفت کنی درست میشه.

-        نه خیر انگار تو از مرحله پرتی... مگه می خوام فیلم رو دوبله کنم که صدامو تغییر بدم؟...ای بابا... صدام موقعی قشنگه که با صدای ظریف و چهچه زدن همراه باشه...اون وقت بیام با صدای کلفت چی بگم؟- و با صدای مردانه زدم زیر آواز- خوش اومدی خونۀ ما ... هاهاهاهاها.

سعیده با پوز خند و تعجب گفت: ای بابا... صدات چقدر شبیه بابانوئل شده...ای کاش همون موقع که کریسمس بود تو می یومدی بجای بابانوئل آواز می خوندی...اینجوری هم تو اولین بابانوئلی بودی که تو شهر آواز می خوندی!... هم خیلی جالب می شدها!!

-        ای خدا بهم رحم کن تا از دست این بچه دیوونه نشدم ...((خدا یه عقلی به تو بده و یه پول کلونی هم به من)) ...آهای آیکیو ... اینقدر از مغزت کار نکش منفجر میشه ها...زود بیا لباس و کفشتو انتخاب کن بریم...- ناگهان متوجه شدم که از مادر و پدرم عقب افتادیم پس روبه سعیده کردم و گفتم- زود بیا تا اونا رو گمشون نکردیم... اون موقع است که به جای بچه های گمشده ما رو ببرن برای گدائی و دستفروشی ازمون استفاده کنن... نه خواننده و مطربی.

واقعاً سعیده راست می گفت؛ هر جا رو چشم می انداختی، یک نوازنده در حال نوازندگی بود، از دایره زنگی و تمپو گرفته تا ویلون و گیتار و ... هرکدام از نوازندگان در گوشه ای از خیابان و پیاده رو ها در حال نوازندگی یا به قول سعیده ( کاسبی) خود بودند.

چه شهر شادو در عین حال غمگینی هست.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: داستان، دفترچه، دفتر، خاطرات، سپیده، ویولون، ارکست،  

تاریخ : شنبه 28 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(فارسی را پاس بدارید)

سرصف بودیم وطبق معمول داشتیم سرود ملی را می خواندیم؛که یکهو صدای یک پیرمرد دورگرد را که همیشه همین موقعها به آن اطراف  (مدرسه) می آمد را شنیدیم، که توکوچه پس کوچه ها داد میزدومی خواند که:کاسه ،بشقابیییییییِ،نمکیییییییِ،نون خشکیییییییِ...واین کلام رو مدام تکرار می کرد؛بحدی که ما بچه ها که داشتیم سرود ملی رو می خوندیم به اشتباه افتادیموهمه یکصدا همان آهنگ پیرمرد دورگرد را تکرار کردیم؛بعد ناظم که متوجه اشتباه خوانی ما شد؛آمد پشت میکروفن وگفت: ساکت بچه های بی ادب معلوم هست چی دارید میگید ؟!...حواستونو جمع کنید...حالا مجبورید دوباره...(یکهو دوباره صدای آوازِهمان پیرمرد به گوش رسید؛ ناظم حواسش پرت شدو گفت:)بله داشتم می گفتم که از اول باید سرود کاسه بشقابی رو بخونید.

بچه ها با شنیدن این حرف همه زدند زیرخنده ناظم که فهمید چه اشتباهی کرده گفت: ببخشید منظورم اینه که دوباره از اول سرود ملی رو باید بخونید وحواستون فقط به سرود باشه نه به صداهای ناهنجار بی کلاس اطرافتون...تمام دیگه حرفی نباشه.

ما هم به حرفش گوش دادیم وحسابی حواسمونو تمام وکمال به سرود ملی امان جمع کردیم؛بالاخره با هر زحمتی بود برنامۀ صبحگاهی را به اتمام رساندیم وبه سر کلاسهایمان رفتیم.تو کلاس که بودیم طبق معمول بچه زرنگها سرشون تو کتابهاشون بودو بقیه هم درحال شیطنت وسروصدا کردن وموشک کاغذی درست کردن وبهم پرت کردن بودند؛با صدای در کلاس همه ازجامون بلند شدیم،آن ساعت زنگ فارسی بود وما منتظر معلم خودمان بودیم که دیدیم مدیرمدرسه با یک خانوم جوان وزیبائی وارد کلاس ما شد.مثل موقعهائی که مدیر می آمد ومی گفت: بچه ها این شاگرد جدیدِ که ازیه شهردیگه ای آمده به شهر ما ومی خواد تو کلاس شما درس بخونه وباهاش مهربون باشیدو تو درساش کمکش کنید...ولی اینبارمدیرمعلم جدیدی را جای معلم قبلی امان به کلاس آوردو گفت:بچه ها ایشون معلم جدیدتان خانوم نادری هستند که به تازه گی ازخارج آمده اند...البته ایشون ایرانی هستند ومدرکشونو از کشور فرانسه آنهم دررشتۀ ادبیات کسب کرده اند واز امروز به بعد ایشون معلم فارسی شما خواهد بود ومی دانید که معلم قبلی اتان بازنشسته شده اند ودیگه به کارشون نمی تونند ادامه دهند؛ وما هم از یک نیروی جوان وماهرخواستیم استفاده کنیم وکی بهتر از خانوم نادری!!...پس سعی کنید که ایشونو ناراحتش نکنید وخوب به درسها وپندهای ایشون گوش بدهید .

خلاصه پس از سخنرانی مفصل خانوم مدیر،خانوم نادری اول خودش را کامل معرفی کردوبعد نوبت ما بچه ها رسید که خواست با تک، تک ما آشنا شود؛بعد ازمعرفی وآشنائی با هم ،خانوم نادری شروع کرد به درس دادن وایشون همانطور که مدیر گفته بود،خیلی با پرستیژ ویا بهتر بگم با کلاس حرف میزد، ومدام درحرفهایش یک تکه کلام بخصوصی داشت که آنهم این بود که می گفت :( فارسی را پاس بدارید). بعضی مواقع هم ما ازحرف هایش سردرنمی آوردیم وازاو می خواستیم در مورد کلماتی که بکار می برد برایمان توضیحی بدهد واو هم با کمال میل قبول می کرد.

چند دقیقه ای از درس دادن ایشون نگذشته بود که دوباره صدای همان پیرمرد دورگرد به گوش رسید؛خانوم نادری با تعجب گفت:این دیگر چه زبانی هست؟!...یکی از بچه ها که خودش فکر می کرد با مزۀ کلاس هست گفت:خانوم اجازه...ما بگیم؟...این زبون زرگری که چه عرض کنم بیشتر زبون مسگری وکاسب کاریِ.

-        حالا چه چیزی دارد می گوید؟!...

-        والا داره نون خشک یا میخره یا میفروشه وعوضش به آدم نمک میده،بعضی موقعها هم ننه هامون به اونا دمپائی پاره ویا ظرفهای پلاستیکی کهنه میدن جاش یا نمک میگیرند یا پولشو ویا سبد پلاستیکی نومیدن و...

-        چی؟!...نمک ودمپائی وسبد ...یعنی چه؟!...مگر شما از اینها را از مغازه دارها نمی خرید؟!...اینها اصلاً بهداشتی نیستند وبرای بدن شما مضر خواهد بود و...

-        ای بابا خانوم معلم ...این حرفها از ما گذشته تا بوده همین بوده ...تازه بعضی ازهمین دست فروشها هم آهن آلات ومفرق هم از ما میخرند مثل کمد ومیزآهنی وسماور خراب و...در اصل میشه گفت که اینا سمسار،سیارهستند،وبقول بابامون اینا همچیو میخوان مفت از ما بردارند ومیبرند یکجائی گرون میفروشند...حالا کجا ما دیگه نمی دونیم!!...تازه بعضی ازاینا هم درست نمی تونند کلماتشونو ادا کنند وبه نون خشک میگن ؛ننه خشکی یا نعناع خشکی و...ویا آهن ومفرق را میگن ؛آنی ومرفقی و...

-        شاگردان عزیز،می بینید همۀ ما چگونه صحبت می کنیم،برای همین هم هست که می گویم ما ایرانی هستیم وباید(فارسی را پاس بداریم)؛اگراین وضع ادامه پیدا کند حتماً زبان مادری خود را که فارسی هست بزودی فراموش خواهیم کرد واین برای یک ایرانی اصلاً خوب نیست یعنی برابر با مرگ تدریجی واین موضوع غیرقابل تحمل است پس شما سعی کنید که هم خودتان درست صحبت کنید وهم به دیگران درست ادا کردن کلمات را یاد بدهید.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، فارسی، پاس، معلم، ضرب المثل،  

تاریخ : جمعه 27 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(محدودیت یا ممنوعیت)

زهره امراه نژاد

ما تو یک خانۀ 50 متری که دریک آپارتمان 5 طبقه بود ،زندگی می کردیم؛البته خانۀ ما درطبقۀ پنجم وآخرین طبقه به حساب می آمد؛این خانه یک اتاق خواب 10 متری ویک سالن کوچک 12 متری ویک آشپزخانۀ6 متری وهمچنین یک سرویس بهداشتی که درآن یکحمام کوچک که روی هم می شد گفت 4 متری بود.پدرم می گفت: چه حمام ودستشوئی اش آنقدرکوچک است که مثل قبر می ماند آدم نمی تونه توش تکون بخوره.؛البته برای ما یعنی منو مادروسعیده بد نبود وهیچ مشکلی نداشتیم اما پدرم چون هیکل ورزشکارانه داشت خیلی سخت بود،آخه پدرممربی پرورش اندام بود وتو اتاق خواب کوچکمان یک دوچرخۀ ثابت وچند تا دمبل کوچک وبزرگ ویک تردمیل کوچک(که البته برای اتاق خوابمان بسیاربزرگ بود ،ولی نسبت به تردمیلهای دیگر خیلی کوچک بود)قرار داشت وحسابی جایمان را تنگ کرده بود. همیشه مادرم به پدرم می گفت :خیلی جایمان تنگ نیست تو هم وسائل ورزشیت را آوردی تو خونه ،تازه با این وضعیت همه باید وسط سالن بخوابیم،اینجا نه پارکینگ داره ونه انباری اینم شده خونه،حالا این اسبابهای اضافه رو کجا جاش بدیم ویا اینکه ماشینمونو تو کدو پارکینگ بگذاریم؛فکر کنم از این به بعد از اتاق خواب باید بجای انباری ازش استفاده کنیم وماشین را هم باید جلوی درخونه بگذاریم وشبها از ترس اینکه ماشینو ندزدنش باید چند ساعت یکبار از تو پنجره نگاهش کنیم تا ببینیم سلامت هست یا نه!!...

منهم پریدم وسط حرف مادرم وگفتم:عوضش آسانسور داره اینکه خیلی خوبه .مادرم هم درجوابم میگفت:آره والا اونم چه آسانسوری!!...یا بیشتر موقعها خرابِ یا برق نیست که ازش استفاده کنیم وبیشتر موقعها باید از پله ها رفت وآمد کرد.منهم گفتم:عوضش پول به ورزشگاه ها نمی دیم وخودمون اینجا از پله ها بالا وپائین میریم واینم یک نوع ورزش به حساب میاد اینطور نیست.پدرم که ازاین حاضرجوابی من خوشش آمده بود خندۀ بلندی کردوگفت:((حرف راستوازبچه باید شنید)) ؛مادرم هم بهم گفت: بچه انگار یادت رفته همین چند روز پیش وقتی منو تو وسعیده برای ورزش کردن رفتیم پارک سر کوچه چه اتفاقی افتاد ؟!... منهم گفتم: اوه آنروز رو میگوئی آره خیلی بد بود.

آنروز منو مادر وسعیده برای ورزش ونرمش رفته بودیم به پارک سر کوچه امان همانطورکه داشتیم نرمش های اولیه را انجام می دادیم ؛چند نفر مردو زن با تعجب به ما نگاه می کردند وبا هم حرف می زدندوگه گداری به ما اشاره می کردند؛انگارما آدمهای فضائی بودیموشاید خودمون خبر نداشتیم ویا اینکه انگار داشتیم کار شاغی انجام می دادیم، بعد مادر گفت: بچه ها بیایید برویم کمی دورتر تا از شر نگاه های آنها درامان باشیم. وماهم قبول کردیم وبه همراه مادر شروع کردیم به دویدن مثلاً خودمون داشتیم ورزش دو می کردیم ...بعد وقتی که داشتیم از جلوی آن چند زن ومرد پیر رد می شدیم (البته مجبور بودیم چون راه دیگری نبود)یکی از آنها که مدام دستو پایش میلرزید با صدای بلندولرزانش که مانند جیغ بود روبه ما کردوگفت: چی شده دخترم؟!... اتفاقی افتاده؟!...کسی دنبالتون کرده؟!...دزد دیدین؟!...کدوم بی ناموسی می خواد اذیتتون کنه؟!...بگید تا با این عصام بزنم تو سرش ...یکی دیگر از پیرزنها گفت:بگم نوه ام بیاد حسابشو برسه؟!...آخه نوه ام اونجا داره با اون وسائل ورزشی بازی میکنه...با یه صوت صداش میکنم ها... مادرم  همانطور که آهسته داشتیم می دویدیم از پیر زن ها تشکری کرد وگفت: احتیاجی به این کارنیست ...کسی هم مارو دنبال نکرده فقط با بچه هام اومدیم تو هوای آزاد صبحگاهی کمی ورزش کنیم فقط همین.بعد پیرزن ها نفس راحتی کشیدند وبا خیال راحت با هم شروع کردند به حرف زدن ،وماهم زود ازآنجا دورشدیم.

اینبار یک مرد جوان که روی نیمکت پارک نشسته بود وداشت با دوستش گپ می زد؛متوجه ما شد وبا تعجب به ما نگاه می کرد واو هم همراه با دوستش به ما نزدیک شدند وآنها هم شروع کردند به دویدن در کنار ما ویکی ازآنه گفت: چی شده آبجی؟!...چرا می دوید؟!... ناموساً راستشو بگید کسی دنبالتون کرده ؟!...که با این عجله دارید از دستش فرار می کنید؟!...یا اینکه خدائی نکرده دزدی چیزی ...کیفتونو دزدیده؟!...اگه اینجوریِ بگید تا حسابشوبرسم...کواون دزد بی ناموس. مادرم هم که داشت نفس ،نفس میزد گفت: ای بابا...آقای محترم...این چه حرفیه؟!...ما داریم...ورزش می کنیم...ورزش کردن جُرمِ؟!... چراهمتون این ...سوأل وازمن...می کنید؟!. مرد گفت:ببخشید آبجی... آخه تو این...زمونه اگه...زنی درحال...دویدن دیدید...بی شک بدونید ...که یا کسی ...درتعقیبش...یا دزد کیفشو...زده واو...داره دنبال ... دزد میدود...از این ...دو حالت...خارج نیست.

خلاصه منومادروسعیده برای نفس تازه کردن ایستادیم؛وآنها هم ایستادند تا ببینند آخر کارچه می شود؟!...مادرم گفت: ببین آقای محترم ...ما هیچ مشکلی نداریم...نه از دست کسی فرارکردیم... ونه دزدی به اموالمون زده...که حالا بخواهیم تعقیبش کنیم...دیگه هم سوأل بیجا نکنید...بذارید چند دقیقه ای برای... خودمون ورزش کنیم.

مرد گفت:خب اگه همینجوریباشه...که گفتین،پس چرا نفس،نفس میزدید ...انگارازچیزی ترسیده بودید!!...ما که اینجوری فکر کردیم.

مادرم گفت:ببخشید ها شما هم اگه جای ما بودید...ودرحال ورزش کردن کسی میومد ازشما...سوألهای بیهوده میکرد...حتماً به نفس، نفس میافتادید...الآنهم که شما مثل من دارید... نفس،نفس میزنید...نبادا خدائی نکرده یه آدم بدی دنبالتون کرده... ویا شایدهم یه دزدی اموالتو دزدیده ؟!. مرد ودوستش ازاین سوأل مادرانگارکه جاخورده باشند با تعجب به یکدیگرنگاهی کردندو دیگر سوألی نکردند واز پیش ما رفتندتا به کار معلوم نیست خودشان برسند.

ما هم همراه مادر آرام وآهسته قدم زنان به خانه رفتیم وقرار شد دیگر درپارکها ورزش نکنیم وعوضش درورزشگاه بدن سازی ثبت نام کنیم اینجوری بهتر شد دیگه کسی سوألهای بیجا ازمون نمی کنند.

من مانده ام که چرا ما خانومها نباید درهوای آزاد ویا همون فضای باز بدون هیچ مزاحمتی ورزش کنیم؟!...ولی مردها خیلی آزادانه درهر کجا که دلشان بخواهد براحتی ورزش کنند؟!...وکسی هم از آنها نمی پرسد که چه اتفاقی  براتون افتاده؟!...این هم شانس ما خانومهاست که باید از هر چیزی ممنوع یا محدود باشیم این عدالت نیست. 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ورزش، بانوان، پارک، دویدن،  

تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(عدد چها ر)

پدرم دریک کارخانۀ نساجی(تولید پارچه)کار می کرد؛البته الآن باز نشسته شده.آنموقعها وضع مالی خوبی نداشتیم ،ولی پدرم هیچوقت ازخوردو خوراک وپوشاک وتفریح ما کم نمی گذاشت والآن هم همینطورهست .

یادم میاد یکروز یکی از دوستانش می خواست که جبران محبتهای پدرم را بکند؛یعنی پدرم همیشه درحق همه حال چه خانواده وچه فامیل وچه دوستانش می کرد ومی کند،وهرکسی که ازش کمکی می خواست (چه مالی وچه غیر مالی ) تا اونجا که از دستش بر می آمد،ازاو دریغ نمی کرد؛وهمه هم سعی می کردند که جبران کنند.

خلاصه یکروز همان دوستش آقا ابراهیم ومی گویم،از پدرم دعوت کرد برای تعطیلات 10 روزۀ تابستانی که کارخانه اشان دراختیارشان می گذارد به مزرعه ای که خارج از شهردارد برود ؛که آنهم از ارث پدری به او و دوخواهر ویک برادرش رسیده بود.اول پدرم قبول نمی کرد ،ولی با اصرار بیش ازحد آقا ابراهیم بالاخره پدرم قبول کرد وآن تابستان را آنهم فقط 5 روز مهمان آنها بودیم چون مادرم راضی نمی شد که بیشتر از این مزاحم آنها بشویم.

ازقضا وقتی رفتیم آنجا با یک زمین گندم زار000/00 2 هکتاری روبروشدیم؛ودرپشت گندم زار یک خانۀ بزرگ ویلائی دیده می شد.

آقا ابراهیم وخانومش وهمچنین دو فرزندش هم به استقبال ما آمدند؛ وارد خانه که شدیم حسابی روستائی بودنش را بیشتر احساس کردیم، روی زمین از فرش دستی کهنه وچند جاجیم وگلیم که دراتاقهای دیگر پهن شده بود ،گرفته تا روی دیوارها که در یک قسمت سبدی حصیری ودر یک قسمتدیگر از دیوار تابلوی نقاشی شده از یک مزرعه وچند تابلوی دیگر که منظره ای از طبیعت سرسبز را نشان می داد آویزان بود.در گوشه ای ازاتاق یک سماور زغالی بزرگ که رویش یک قوری چینی بزرگ بود به چشم می خورد ؛درطرف دیگراتاق یک کرسی نسبتاً بزرگ که فقط زمستانها ازش استفاده می شد قرار داشت وفضای اتاق را دو چندان زیباتر کرده بود،ودر اتقهای دیگرهم که اتق خواب محسوب می شد درهر کدام از آنها یک تختخواب چوبی زیبا با پرده هائی که نقش ونگاری ازلیلی ومجنون که دراطرافش از گلهای بزرگ پوشیده شده بود ،دیده می شد.

خلاصه بعد ما بچه ها که کمی گذشت حوصله امان خیلی سر رفته بود وبچه ای که هم سن وسال ما باشد درآنجا نبود؛همانطور که قبلاً گفتم آنها دو فرزند که یکی ازآنها پسرو22 سالش بود ودیگری دخترکه آنهم 20 سالش بود؛که آنهم از سن بازی کردنشان گذشته بود ودرحال پذیرائی ازما بودند.وقتی آقا ابراهیم منو سهیده را پکردید رو به ما کردو گفت: چی شده؟! ...نبینم اخماتون رفته توهم...حتماًحوصله تون سر رفته اینطورنیست؟!.

ما هم که حسابی خجالت کشیده بودیم هردو سرمان را به زیر انداختیمو هیچی نگفتیم ودوباره آقا ابراهیم به ما گفت:ای بابا چرا چیزی نمی گید؟!...خیلی خب بیایید برویم یه چیزی بهتون نشون بدم که تا بحال تو شهرندیده باشید. بعد ازمنو سعیده وپدرو مادرمون خواست که همراه او برویم.

آقا ابراهیم ما را با خودش برد به بیرون از خانه که پشت آن یک تویلۀ بزرگ که داخلش 4 رأس اسب ،4 رأس گوسفند،4 رأس گاو و4 رأس بزدر آنجا بود که هر کدامشان 2 نر و2 ماده بودند؛بعد ازآنجا ما رو برد به یک لانۀ خیلی بزرگ که مانند کلبه ای بود که درآن 4 خروس و4 مرغ که هرکدامشان 4 جوجه که درحال دانه خوردن بودند به ما نشان داد وما بچه ها هم ازش پرسیدیم:آخه این چه حکمتیِ که شما از هر حیوانی 4 تا دارید؟!...اوهم درجواب ما گفت: آخه پدر خدا بیامرزم ازعدد 4 خیلی خوشش می آمد ومیگفت که براش شانس میاره.ووقتی هم ازش می پرسیدیم که چرا 4 تا ؟!...او هم میگفت:((تا سه نشه بازی نشه))یا((یکی کمِ،دوتا غمِ،سه تا که شد خاطرجمعِ))...ما هم بهش می گفتیم:آخه این مثل چه ربطی به عدد چهار داره؟!...او هم میگفت:شماها نمی فهمید که من چی میگم ربط داره،ربط داره...انقدر با من جروبحث نکنید،برید پی کارتون...بچه انقدرسوأل میکنه؟!...ماهم دیگه ادامه نمی دادیم؛ولی نمی دونم چه حکمتیِ که حتی حیونهاش هم هرکدام جفت ، جفت ازاسب،گاو،گوسفندوبزش گرفته تامرغ وخروسش همه اشان 4 تا بچه دارند؛حتماً عدد4 برای اونا هم خوش یومِ ...خدا را چه دیدی...ما که سرازکارطبیعت درنمی یاریم؛ولی خدا را شکر فقط یک سگ نر وماده داریم که اونهم 6 تا توله بدنیا آورد که حداقل با حیونهای دیگر مون فرق داشت.ما بچه ها هم ازش پرسیدیم که نژاد این سگ چیه؟!... ویا سگ گله هست یا شکاری؟!...آقا ابراهیم گفت:والا من چیزی از نژادش نمی دونم مطمئناً پدرم هم چیزی نمی دونست...فقط اینو میدونیم که پدرم اونو از یک آقای خاجی خریده بودواونوبرای مراقبت از گله وخانه وهم از مزرعه گرفته بود وحکم دزد گیروبرای ما داشت.

-البته وقتی پدرم زنده بود این آخری های عمرش چون دیگر حال وحوصلۀ رسیدگی به مزرعه وحیونهاشو نداشت ،یک سرایدارآورد که هم به خودش وهم به کارهای مزرعه رسیدگی بکنه؛چون منوخواهرها  وبرادرم که تنها بازماندۀ او بودیم ،نه از این کارها سردرمی آوردیم ونه در اینجا پیش او زندگی می کردیم وما برای گرفتن مدرکمون که همون سیکل ودیپلم به بالا مجبور شدیم که به شهر بیاییم ودرشهر هم ازدواج کردیم ودارای خانه وخانواده شدیم وخانواده های ما هم که شهری بودند هیچگاه حاضر نمی شدند که برای زندگی به اینجا بیایند وهمۀ ما فقط تابستانها که تعطیل می شدیم و برای تفریح به اینجا می آمدیم.پدرهم بعد از فوت مادرم دیگر دست ودلش بکار نمی رفت واز مشت باقرخواست که به کارهای مزرعه رسیدگی کند،وچون شهرنشینی مشکلات مربوط به خودشو داره وما حتی وقت سرخاراندن راهم نداشتیم وفقط سالی یکبار به مادر وپدرمان سر میزدیم وآنها هم از ما گِله مند می شدند که چرا زود به زود به آنها سری نمی زنیم وخودمان هم از این بابت خیلی ناراحت بودیم وحتی به پدر پیشنهاد دادیم که مزرعه وحیونهاشو بفروشه بیاد درشهر پیش ما زندگی کنند ولی او راضی نمی شد ومی گفت:هیچوقت راضی نمی شوم که هوای سالم آنجا را به هوای آلودۀ شهرترجیح بدهم، ودرضمن این مزرعه ارزشش بیشتر ازخانه های شهری هست؛تازه این خانه ومزرعه با حیوناتش بعد از مرگ من به شما بچه ها میرسه،بعد آنوقت خودتون براش تصمیم بگیری که نگهش دارید یا بفروشید ش خود دانید.

الحق که او راست می گفت؛ما هروقت که از شهر ودودو دمش خسته می شویم چه منو چه خواهرها وچه برادرم همراه با خانواده هامون به اینجا میا ییم وکمی استراحت می کنیم وحداقل از سروصدای وآلودگی هوای شهردر امان خواهیم بود...واین کلی برای ما با ارزش هست.

آن 5 روزهم که ما درآنجا بودیم خیلی به ما خوش گذشت،وقرار شد یکروزهم آنها به خانۀ ما بیایند وما ازآنها پذیرائی کنیم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، گوسفتد، گاو، مزرعه،  

تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(با طبیعت آشتی کنید)

همیشه معلم انشاءمان حرفهای قشنگی از رعایت کردن نظافت ازخانه گرفتِ تاشهر وطبیعت و...ویا رعایت کردن قانون را برایمان توضیح می داد ودرمورد هرکدامشان ازما می خواست که انشاءی بنویسیم ویا نظری بدهیم،وهمۀ ما هم هرکدام به نحوی البته برای خود شیرینی پیش معلم همیشه نظرات مثبتی ارائه می کردیم؛درصورتی که همۀ ما خوب می دانستیم که این نظراتی که می دهیم هیچکداممان به آن عمل نمی کنیم فقط حرف وبس.ولی با اینحال کم نمی آوردیم وبرای معلممان چاپلوسی یا بهتر بگم پاچِ خواری می کردیم تا خود را پیشش آدمی منظم وبا انظباط ومقرراتی جلوه بدهیم ؛البته درمحیط مدرسه سعی می کردیم درهمه حال چه درکلاس درس وچه درحیاط مدرسه نظافت را رعایت کنیم ویا مقررات مدرسه را زیرپا نگذاریم؛مثل دعوا کردن با یکدیگر ویا زیرآب زدن همدیگرو...را انجام ندهیم.ولی به محظ اینکه پامونو ازدرمدرسه بیرون می گذاشتیم،(روزازنو،روزی ازنو)یعنی تمام نظم ومقررات از یادمون می رفتوحسابی تو سرو کلۀ همدیگر می زدیم وآشغالهائی که تو کیفمون نگه داشته بودیم روی زمین می ریختیم وحسابی طبیعت رو خراب می کردیم وکلاًآتیش می سوزوندیم،وقتی هم که معلمها هم ازمدرسه بیرون می آمدند وبا آن صحنۀ آشوبگری ما مواجه می شدند بسیارتعجب کرده وبه ما تذکرمی دادند وماهم تا وقتی معلمها مواظب رفتار ناشایست ما بودند کار بدی نمی کردیم ودوباره نظم وقانون را رعایت می کردیم.

خلاصه یکروز معلم انشاء امان تصمیم گرفت که ما بچه ها را به یک اردوی علمی سیاحتی ببرد...آنهم کجا؟!...به طبیعت بکرودست نخورده که تا آنموقع تمیزبود؛حال حساب کنید اگر پای ما به آنجا می رسید چه می شد؟!...آنروز معلم انشاء ومعلم علوم وهمچنین ناظم هم همراه ما به اردو آمدند وهمگی با یک اتوبوس که همان سرویس مدرسه بود به اردو رفتیم،وقرار شد هرکدام ازبچه ها غذا وتنقلاتی برای خودشان بیاورند، وحتی معلم ها هم برای خودشان غذائی آورده بودندوفقط از طرف مدرسه یک کلمن آب،دو فلاکس چای ودوزیلوی حصیریِ بزرگ وهمچنین ومقداری هم البته به تعداد همه کباب دیگی که آنهم زن فراش مدرسه به دستورمدیرمدرسه پخته بود وبرای ما درقابلمۀ بزرگی گذاشته بود؛ چون فکر می کردند که ممکن بچه ها به اندازۀ کافی برای خودشان غذائی به همراه نیاورده باشند وزن فراش هم به همراه ما به این اردوآمد که غذاها را بین ما تقسیم کند،ولی خود مدیرو فراش درمدرسه ماندند، تا مواظب بچه های دیگرباشند.

ازقضا وقتی به مکان مورد نظرمون رسیدیم ما بچه ها ((سرازپا نمی شناختیم)) وسریع از ماشین بیرون پریدیم وبه طبیعت هجوم آوردیم ؛ بعضی ازبچه ها با خودشان توپ آورده بودندومشغول بازی شدند؛ و بعضی دیگرهم تنیس بازی می کردند؛ یکی دوتا از بچه های شرهم رفتند ،طنابی آوردندو به دوشاخۀ درخت بستند ومشغول تاب بازی شدند؛ برخی دیگرهم به دستور ناظم زیلوها را پهن کردند وبعد ش هم رفتند تا بقول خودشان هیزم جمع کنند وباخود بیاورند تا آتشی برای پختو پزغذاها درست کنند،البته ناظم هم به همراه بچه ها رفت تا مبادا بچه ها شاخۀ درختها را بجای هیزم بکنند چون او عقیده داشت که نباید به شاخه ها آسیبی برسد وباید از چوبهای خشک وریزی که به زمین ریخته استفاده کرد و...درکل آنجا تا قبل از اینکه ما بیاییم خیلی با صفا وتمیزبود ؛معلم انشاءمان به ما گفت: بچه ها می بینید اینجا چقدرتمیز است ؛اگرهمۀ ما دست بدست هم دهیم می توانیم تمام پارکها وجنگلهای سرزمین مان را آباد کنیم وبه آن احترام بگذاریم وتمیز نگه اش داریم واینطوری هوای سالمی هم خواهیم داشت واینگونه است که باید گفت:با طبیعت آشتی کرده ایم؛پس شما هم همانطور که خانۀ خود را تمیز نگه می دارید شهروطبیعت را هم باید تمیز نگه دارید.پس این شعار رافراموش نکنید وهمیشه با خودتان تکرارکنید(شهرما خانۀ ماست پس بکوشیم تا آنرا تمیز نگه داریم).منهم یواشکی رو به دوستم کردمو گفتم:بله همینطورِ(شهر ما خانۀ ماست وخانۀ ما هم همیشه از دست ما بچه ها کثیف است)؛دوستم هم یواشکی بهم گفت:حق با توِ،ما حتی خونۀ خودمون روهم تمیز نگه نمی داریم وحتی می شود گفت اتاقهای ما بچه ها از شهرهم البته از ریختو پاش ما درامان نیست.منهم گفتم: البته درشهر رفتگران زحمتکش بسیار هستند که به فکر تمیزی شهر باشند ،ولی درخانه های ما چی؟!...فقط این به عهدی مادرهای بیچاره امان هست که خدا قوتشون بده؛البته ما بچه های شلخته ای نیستیم ونمی خواهیم باشیم؛ولی وقتی معلمها انقدر به ما مشق می دهند که دیگه فرصت((سرخاراندن را هم نداریم))چه برسد به اینکه درتمیز کردن خانه به مادرهایمان کمک کنیم ؛البته ما نمی خواهیم بد باشیم ولی پیش میاد دیگه،وهردو باهم ریز خندیدیم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، دفتر، سپیده، طبیعت، آشتی، محیط زیست،  

تاریخ : سه شنبه 24 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ماشین زمان)

یکروز ما به خانۀ خاله ام دعوت بودیم؛منودخترخاله هام ودختردائی هام وخواهرم سعیده داشتیم دراتاق دخترخاله ام ...مثل همۀ بچه های هم سن وسال خودمون خاله بازی می کردیم؛البته چون منو دخترخاله ام ازهمه بزرگتربودیم،نقش مادر یاخاله را بازی می کردیم وبقیه باید نقش بچه های ما را بازی می کردند،وهرچی ما میگفتیم باید بدون چونِ چرا قبول می کردند.همانطور که ما مشغول بازی بودیم،یکهو دیدیم که پسرخاله ام که از ما کمی بزرگتر بود همراه با برادرش وپسر دائی هام وارد اتاق ما شدند وباهیجان زیاد گفتند:بچه ها می خواید یک چیزعجیب وغریبی بهتون نشون بد م؟!...ما هم که هیجان زده شده بودیم گفتیم؟! البته ...حالا اون چیزعجیب چی هست؟!.وآنها گفتند : همراه ما بیایید تا بهتون بگم ...ماهم درنگ نکردیم وفوری با آنها همراه شدیم.البته پسرخاله ام 15 سالش بود وهمینطور که خودش بارها به ما گفته بود او از7 سالگی تا حالا همیشه چیزهای زیادی اختراع کرده؛ البته به گفتۀ پدرش بعضی ازآنها بدرد بخورهست وبعضی دیگر هم اصلاً بدرد هیچ بنی بشری نخورده ونمی خورد...

مصطفی ما را برد به کارگاه خودش یا بهتربگم به انباری که بیشتر محل کار او به حساب می آمد ولی قبلاً که او به این کارهای خطرناک دست نمی زده ،انباری خوبی بود وهمیشه درآنجا همۀ وسائل قدیمی مثل(رادیو،کمد،صندلی شکسته ودیگ های بزرگ و...)ویا شیشه های ترشی ومربای جورواجور خاله درآنجا نگه داری می شده و...ولی ازآنموقع که او مشغول اختراعات خود شده به قول خاله همه چیز بهم ریخته بود و دیگه خاله اطمینان نمی کردکه شیشه های ترشی ومربائی در آنجا بگذارد چون قبلاًهمۀ آنها را شکسته بود وهدرش داده بود.خاله ترجیح می دادکه خوراکی هایش خراب بشود ولی توسط پسرش منفجر نشود. خلاصه که درآنجا جزءچند تکه آهن آلات بدرد نخور چیز دیگر نگذاشته بودند وآنهم مصطفی با آنها ومقداری که خودش می گفت بعضی از وسائل آهنی را هم از بیرون خریده وبهم وصلش کرده؛ بله مصطفی ازآن آهنها یک اتاقک آهنی بزرگ درست کرده بود.بعد ازما خواست که آرام ویکی،یکی وارد اتاقک بشویم وسعی کنیم به هیچی دست نزنیم؛ داخل اتاقک روی دیوارش چند دگمه های فلزی رنگی نصب شده بود که هر کدام آنها کاری انجام می داد ،روی هرکدامشان باحروف اختصاری یا همون خارجی حک شده بود .از او پرسیدیم که این اتاقک چیست؟!... واین دگمه ها چه کاری انجام می دهد؟!... اوهم گفت:بهتر بیشتر مواظب اطرافتان باشید وبه این دگمه ها دست نزنید؛ اولاً این اتاقک ماشین زمان هست مارو میبره به گذشته وهمچنین حال وهمینطور آینده...وهر کدام از این دگمه ها کاری انجام می دهند، مثلاً دگمۀ (A)مارو میبره به زمان گذشته ودگمۀ(B)مارومیاره به زمان حال ودگمۀ (C)ما رو میبره به زمان آینده ودگمۀ(D) هم جهت حرکت را به ما نشان می دهد یعنی شمال ودگمۀ(E)جهت جنوب ودگمۀ (F)جهت مغرب ودگمۀ(G)جهت مشرق ودگمۀ(H) هم پرواز به فضا هست. بعد یکی از بچه ها گفت:خب ببینم پس این ماشین زمانِ درستِ؟!...آیا خودت هم به تنهائی اینوامتحانش کردی؟!...مطمئنی خطری نداره ؟! ...یهو منفجر نشه همه با هم بریم رو هوا و... یکهو مطفی پرید وسط حرف او وگفت:سوأل اولت...بله این ماشین زمانِ...سوأل دوم...هنوز به مرحلۀ امتحان نرسیده...وسوأل سوم...اول باید خودم امتحانش کنم بعد بهتون میگم که خطر داره یا نه؟...هنوز معلوم نمی کنه...فقط خواستم به شما نشان بدهم...وسوأل چهارم اگر به دگمه هایش دست نزنید هیچ اتفاقی براتون نمی افتد...دیگه کسی سوألی نداره؟!...بعد از مکثی کوتاه گفت: پس همه بدنبال من بیائید تا یک وسیلۀ دیگه رو که به تازگی اختراع کردم بهتون نشون بدم.وما هم به دنبالش رفتیم ته انباری درآنجا یک ماکت نسبتاً کوچک هواپیمای اسباب بازی بود وچند تا سیمو پیچ هم بهش وصل بود ویک کنترلی که از دور آن هواپیما را به حرکت درمیآورد ساخته بود وبه ما نشان داد که چطوری هواپیما را پرواز می دهد.اولش خیلی خوب کار میکرد وما حسابی سرگرم تماشای پروازش بودیم که یکهو صدای لرزشی ازطرف اتاقک یا همان ماشین زمان به گوشمان رسید،وهمه با عجله بطرف اتاقک رفتیم و جلوترازما مصطفی بطرفش رفت ودید متین پسر دائی مان که6 سالش بود ؛درآنجا مشغول بازی با دگمه ها بود،وتمام سیستم ماشین را بهم زده واز کنترل خارج شده بود ودودی غلیظ ازآنها خارج شده وناگهان ماشین با صدای مهیبی منفجرشد وماهم که درنزدیکی آن بودیم هر کداممان به پشت اسباب واثاثیه ای که درگوشه ای از انباری بود پرت شدیم وترکش آهنها به اطراف افتاد وخدا راشکر که هیچکدام از ما آسیب جدی ندیدیم وبعضی از ما کمی دست وپایمان خراش کوچکی دید وبعضی دیگر هم فقط لباسهایمان کثیف وکمی پاره شدوحسابی همۀ ما صورتمان مانند حاجی فیروز از دود سیاه شده بودوخیلی خنده دار شده بودیم...مثل لشکر شکست خورده شده بودیم ؛وهمه به همدیگر می خندیدیم،فقط این وسط مصطفی بود که خیلی ناراحت شده بود ومدام می گفت:ای وای برمن تمام زحمتِ چهارماه ام به هدر رفت وتمام وسائلی را که با پول تو جیبی ام خریده بودم همه به فنا رفت ودیگر نمی شود ازآنها استفاده کرد...چقدر گفتم بذارید اول امتحانش کنم ودست به دگمه هاش نزنید؛ ومدام پشت سر هم غر میزد... در این موقع بود که پدرو مادرهایمان با شنیدن صدا خودشان را سراسیمه به انباری رساندند...آنها می خواستند بدانند که چه اتفاقی سر ما بچه ها آمده !!...وهرکسی بچۀ خودش را بغل می کردو قربان صدقه اش می رفتند ومعلوم نبود بعداًچه خدمتی می خواهند سر ما بیاورند؟!...

خلاصه که آنروز هم بخیر گذشت وهرکسی به سلامت به خانۀ خود برگشت .ما دورا دور شنیدیم که ازآنروز به بعد قرار براین شد که مصطفی اگر اختراعی چیزی کرد تا ازآن مطمئن نشده به هیچکدام از فامیلها مخصوصاً بچه ها نشانش ندهد ویا چیزهای خطرناک درست نکند.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ماشین، زمان، ماشین زمان، اختراع،  

تاریخ : دوشنبه 23 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ماشین نو)

آنروزمنوخواهرم سعیده مشغول نوشتن مشق هایمان بودیم ومادر هم طبق معمول توی آشپزخانه مشغول پخت وپزبود؛که یکهوصدای بوق ماشینی را درکوچۀ مان شنید یم ؛خیلی جای تعجب بود،چون تو کوچۀ ما هیچکس ماشین نداشت؛البته توخیابانها پر بود ازماشین ولی تو محلۀ ما اصلاً ازاین خبرها نبود؛حتی آقا جواد هم که آنقدرپولداربود ماشین  نداشت؛آخه تومحل ما هروقت کالائی مثل(تلویزیون ،رادیو، گرامافون یخچال، ماشین لباسشوئی یا ظرفشوئی و...)می آمد اواولین کسی بود که آنرا خریداری می کرد وبقیه هم به تابعیت از او دست به خرید می شدند؛ما وبقیۀ اهل محل اوائل که رادیو وتلویزیون نداشتیم به برای شنیدن ویا تماشا کردن برنامه ها به خانۀ آنها می رفتیم؛و اوهم بخاطر اینکه اجناسش را به رخ هم محله یها بکشد به آنها اجازه می داد که به خانۀ آنها بیایند؛وتقریباً می شود گفت که همه بخصوص بچه ها وخانوم ها وبعضی اوقات هم مردها به آنجا می آمدند؛وبعد از یکماه دیگر هم محله یها بخاطر اینکه مدام مزاحم آقا جواد نشوند رادیو وتلویزیون برای خودشان می خریدند البته کالاهای دیگر برایشان زیاد مهم نبود.

آنروز وقتی صدای بوق ماشین را برای چندمین بار شنیدیم وچون خیلی کارداشتیم دیگر بهش اهمیت ندادیم...من گفتم: ای بابا این آقا جواد خسته نمیشه انقدر بوق می زنه؛حتماً اینبار می خواد ماشینشو به رخ ما بیچاره ها بکشِ!!...سعیده گفت:نه بابا طرف اوغده ایِ می خواد بگه باباش ماشینو با بوقش براش خریده!!...

بعد هردو بیخیال شدیم و دوباره مشغول مشق نوشتن شدیم،بعد یکهو صدایِ باز شدن درِ کوچه را شنیدیم...سعیده زود پاشد رفت ببینِ کی اومده؟!...معلومِ دیگه الآن ساعت4 بعداظهر شده وجزء بابا کی می تونه باشه؟...

بله بابا بود وما را صدا زد منو مامان هم رفتیم دَم درببینیم چی شده ؟!...بابا گفت: یه خبر خوب دارم براتون...ما هم باتعجب گفتیم: مگه چی شده؟!...بابا گفت:یادتون چند هفتۀ پیش گفتم با وامم موافت شده... امروز رفتم وامم رو گرفتم وباهاش یه ماشین مدل بالا گرفتم...یه تویوتا صفرهست بیایید با چشم خودتون ببینید.

مامان گفت:آخه چجوری؟!...حالا چجوری می خوای اونو(وام) پسش بدی؟!...

بابا م گفت:تو نگرون اون نباش بالاخره یجوری جورش میکنم،خدا بزرگِ!!...

مارو میگی ازخوشحالی سرازپا نمی شناختیم سریع رفتیم وماشین بابارو دیدیم یه تیوتا سفید رنگ زیبا وشیک بود وهمۀ بچه های محل هم دورش جمع شده بودندویکی به آئینه اش دست می زد یکی به برف پاکنش ور می رفت و...وچند نفر دیگه صورتشونو چسبانده بودند به شیشۀ ماشین وداشتند داخلش را برانداز می کردند وکلی سرو صدا به پا کرده بودند؛وقتی بابام اوضاع را چنین دید سر آنها داد زد وآنها را از ماشینش دور کرد.

درآنموقع بود که مامتوجۀ آقا جواد شدیم که ازدورباحسرت وعصبانیت ابرو درهم کشیدوماشین را براندازمی کرد؛فکر می کنم که ازعصبانیت ((خون ،خونش را می خورد))ورو به بابام کرد وگفت:سلام آقا مراد چطوری؟...خوبی،خوشی؟...به به ماشین نو مبارک !!...ایشاالله که ((چرخش برات بچرخِ)).

بابام هم از او تشکر کرد ودستی به روی ماشینش کشیدو گفت: ایشاالله که یکروز هم شما ماشین دار بشید.

وآقا جواد گفت: ممنون ازلطفت...((خدا ازدهنت بشنوه))آنروزهم ازراه میرسه،که ماهم ماشین دار بشیم...دور نیست آنموقع...به امید خدا.

بعد بابام از اوخداحافظی کردو رو کرد به ما وگفت: چرا وایسادین زود سوار شید می خوایم یه دور باهاش بگردیم؟!...

ماهم که ازخدا خواسته سریع پریدیم تو ماشین ولی مامان هنوزهاج و واج به ماشین نگاه می کرد وزیرلب انگار داشت وردی چیزی می خوند،بابام گفت:خانوم چرا ماتت برده عجله کن. بعد مادرگفت: یه لحظه صبرکن برم زیر گازو خاموش کنم یه موقع غذام نسوزه؛بعد رفت و بعداز چند لحظۀ دیگر برگشت وما آمادۀ حرکت شدیم.

وای چه کیفی داشت وقتی سوار ماشین شدیم با آن صندلی های نرم ،منو سعیده مدام در طی راه همه اش بالا وپائین (البته بصورت نشسته) می پریدیم وکلی ذوق می کردیم که بالاخره ما تومحل اولین نفری بودیم که صاحب ماشین می شدیم؛وچقدرپُزدادن به دیگران کیف داشت. خلاصه آنروز رفتیم گشتیم وبعد پدرم برای ماشینش به ما سور داد یعنی ما را به رستوران مجللی برد ویه غذای جدید که اسمش هم سخت بود(بیفستراناگوف)به ما داد البته نمی دونم از چی درست شده بود ولی هرچی بود خیلی خوشمزه بود؛البته پدرم ماهی یکبارما را به رستوران  می برد وبه ما یا جوجه کباب می داد یا چلو کباب ...چون او اعتقاد داشت زن هم باید استراحت بکند همه اش نمی شود که هی بشورو رفتوروب کند وبپزد او هم خسته می شود.آنروز به همۀ ما خیلی خوش گذشت.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: داستان، دفتر، خاطرات، سپیده، دفترچه، ضرب المثل، ماشین نو،  

تاریخ : یکشنبه 22 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(شوخی داریم تا شوخی)

من خاطرات خوب وبد درزندگی ام پیش آمده ولی سعی می کنم بهترینها را برای دیگران تعریف کنم؛ولی دردفترم همه را چه خوب چه بد ثبت می کنم ،که برای خودم به یادگار بماند.

اینباردرمورد خاطراتی که درمدرسه برایم رخ داده بود البته ازطرف دوستان الکی خوش برای منو بقیۀ دوستام اتفاق افتاده تعریف می کنم.

من آنموقع کلاس چهارم دبستان و9 ساله بودم؛یکروزالبته درماه آذربود که هوا بعضی مواقع ابری وبعضی مواقع آفتابی بودوآنروزطبق معمول هوا ابری بودوهوا روبه سردی می رفت وباید لباسهای گرم می پوشیدم؛من آنموقعهاخیلی ضعیف بودم وبایک باد وباران فوری سرما می خوردم وتا خود بهار هم خوب نمی شدم؛وحال حساب کنید که مادرم مرا مجبور می کرد که زیر روپوش مدرسه ام دو یا سه لباس گرم بپوشم وروی آنهم یک کاپشن وکلاه وشال گردن ودستکش ،وآنهم با آن جثۀ کوچکم چقدراینها برایم سنگین می شد بطوری که به سختی راه می رفتم وهی به چپ وراست متمایل می شدم وهمین هم سوژۀ خوبی برای بچه ها می شد که منو دست بیاندازند؛ومدام شال گردن یا کلاه هم رو به یکدیگر دست رشته می دادند ومنهم با آن وضعیت اسف بار باید به دنبال آنها می دویدم تا بتوانم کلاه وشالم را ازآنها پس بگیرم ودرآخر شال وکلاه را به زمین کثیف وخیس می انداختندوگریۀ مرا در می آوردند؛وموقع برگشتن به خانه هم آن چند نفر می امدندو باصطلاح خود می خواستند منو همراهی کنند که ای کاش نمی کردند((لطفشان مایۀ دردسرم بود))چون کیفهای خودشان را هم به روی دوش من سوار می کردندو...

یکروز هم منو تو دستشوئی گیر انداختندو در را از پشت قفل کردند وبعد از چند دقیقه ای که من در دستشوئی بودم وداشتم تقلا می کردم که خودم را ازآن مخمسه نجات دهم،یکهو آنها با لگد به در کوبیدند ومنهم که داشتم تعادلم را ازدست می دادم عقب،عقب رفته وسرم محکم به دیوار پشتی اثابت کرد ولی مشکلی پیش نیامدوفقط کمی درد گرفت.

فقط ازآن به بعد هرجا به غیرازدستشوئی خانۀ خودمان در دستشوئی را قفل نمی کنم چون می ترسم بازهمین اتفاق برایم بیافتد.

چند سالی ازاین موضوع گذشت ولی دوستانم همانطور بودند که بودند وشوخی هایشان هم بدتر شده بود البته فقط با من اینگونه رفتار نمی کردند بلکه باهمه از همین شوخی ها می کردند.یکروز تصمیم گرفتم که به ورزش رزمی روی بیاورم تا بتوانم ازخجالت این دوستان باصطلاح شوخ دربیایم وحسابی انتقام این چند ساله روازاونها بگیرم.

بنابراین به کلاسهای رزمی رفته وتمام فنون آنرا یادگرفتم وجثه ام هم قویتر شده بودودیگرخجالت راکنار گذاشتم وازحق خود ودوستان مظلومم هم دفاع کردم؛وآنها دیگر جرأت نکردند با منو دوستان مظلومم شوخی بکنند وحساب کار دستشان آمد؛بنظر من اگر اینکار را نمی کردم آنها تا ابد به کارشان ادامه می دادندوهمه را بدردسرمی انداختند؛ ومنوامثال منهم باید ازآنها بترسیم وبالخره موفق شدم به شوخیهای آنها خاتمه بدهم وخیلی ازاین بابت خوشحالم وهمۀ بچه ها هم مرا خیلی بیشتراز قبل دوست دارند چون از حق دفاع می کنم .




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، شوخی، خرکی، خاطره، دخترانه،  

تاریخ : شنبه 21 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات