کوچه محله ی ما

قسمت هشتم

زهره امراه نژاد

بعد از یک سال که از فوت پدر ومادرم می گذشت ما دل تنگشان شده بودیم وبعد عمو وبقیه تصمیمشان را عملی کردند ومنودو خواهرم رو فرستادند پرورشگاه ،وضعیت آنجا را هم

که همه میدانند که چگونه است(دخترها وپسرها )از هم جدا میکنند واین دبارۀ ما هم صدق میکرد.

اوائل خیلی برایمان سخت بود ولی به مرور زمان برایمان عادی شد وتو این مدت فامیلها به ما سر میزدند که مثلا خودشان ما کم و کثری نداشته باشیم.

آن موقع که تازه به اینجا آمده بودیم(پرورشگاه)،پسرهایی که از من بزرگتر بودند مدام سر به سرم میذاشتن،بقول خودشون هر چی باشه پیشکسوتاً دیگه وحرف اول وآخرو اونا میزنند وما هم بدون چونو چرا باید قبول کنیم وهیچ اعتراضی هم نباید بکنیم وگرنه تیکه بزرگمون گوشمونه....من همیشه نگران دو خواهرام

بودم که نکنه دخترهاهم اینجوری باشند...خدا...خدا میکردم که بلایی سرشون نیاد...وقتی که برای بازی به حیاط میرفتیم ازشون میپرسیدم که مشکله خاصی ندارند ،اوناهم میگفتند: نه دخترا کمتر مارو اذیت میکنند... وچیز مهمی نیست خودمون حلش میکنیم...با این حرف کمی خیالم راحت میشد ولی باز نگرانشان می شدم... هر چی باشه من برادر بزرگتر بودم وباید مواظبشون می بودم... آخه اونا تنها یادگار پدرومادرم بودند.

از آنموقع تا به بعد... چندین خانواده برای دیدن بچه ها به پرورشگاه میآمدند ...اولا فکر میکردم که آنها خانوادۀ بچه ها

هستند ولی اینطور نبود... بلکه برای سرپرستی از بچه ها میآمدند

وهر کدام از آنها را میخواستن با خود میبردند وکاری هم به این

نداشتن که ممکن این بچه ها با هم یا دو به دو باهم خواهرو برادرباشند...واینجوری بود که برادرها وخواهرها از هم جدا میشدند ومعلوم نمی شد که آیا در آینده همدیگرو میدیدند یا نه...ولی بعضی از بچه ها به ندرت پیش میآمد که با هم انتخاب

شوند...بعضی مواقع بود که وقتی پدرومادری به آنجا میامد من یواشکی پشت سر آنها راه میافتادم تا ببینم آیا دو خواهرم را

انتخاب میکنندیا نه؟... ولی هر بار به خیر می گذشت .

ولی یکباردیدم یک آقا وخانوم جونی آمدند پیشه مسئول پرورشگاه واوهم آنها را برد تو قسمت دخترها،منم طبق معمول یواشکی دنبال اونا راه افتادم تا ببینم آخر چه میشود؟...من همانطور که پشت در وایساده بودم وداشتم به حرفها شون گوش میدادم ،شنیدم که خانوم حکمتی گفت:والا از شما چه پنهون این دو تا قضیه شون با بقیه فرق داره ایندو هم دوقلواند وهم یک برادر بزرگتر هم دارند... که خیلی هم شره و نمی گذاره که کسی آنها را از هم جدا کنه ...خلاصه که این سه تا باهمند واینا تا وقتی باهمند خیلی آرومند... ولی خدا نکنه اگه کسی بخواد اونا رو از هم جدا کنه...اوندفعه وقتی خواستن خواهرای پسر رو ببرند همچین قشقرقی به پا کرد که نگوو نپرس...البته نمی خوام با این حرفا بترسونمتون ولی بهتر که از اول این مسئله حل شود که بعد نگین چرا به ما  نگفتین...از آن موقع به بعد همۀ بچه ها از اونا پیروی میکنند...و از اونا سر مشق میگیرند وما هم مجبوریم که دیگه خواهروبرادرهارو از هم جدا نکنیم.

آنگاه آن زن ومرد جوان باهم مشورت کردند وتصمیم گرفتند که

مراهم از نزدیک ببینند وبا من صحبت کنند...خانوم حکمتی به آنها گفت:الان صداش میکنم.

-آقا بهروز بیا تو...ومنم که اسم خودمو شنیدم فوری آمدم تو.

خانوم حکمتی به آن زن و مرد رو کرد وگفت: چرا تعجب کردین ...این بچه کارش همین هر وقت کسی برای انتخاب فرزندی به اینجا میاد فوری پشت سرشون راه میافته تا اینکه مبادا کسی بخواد خواهراشو ازش بگیره ...خلاصه که جنجال به پا میکنه.

البته بچۀ بدی نیست... فقط نگرانه خواهراش امیدوارم که از دستش ناراحت نشید.

آن دو بامن صحبت کردند آنها بسیار مهربون وخوش برخورد بودند...حتی از پدر ومادرمون هم مهربونتر بودند...خلاصه که هرچی ازشون بگم کم گفتم ...نمیدونم شما به شانس اعتقاد دارید؟!

ولی من قبلا به شانس اعتقاد نداشتم ولی حالا بهش اعتقاد پیدا کردم البته با دیدن ایندو زوج مهربان اعتقادم دو برابر شد...

آخه از آن موقع که مامادربزرگ وپدربزرگ وهمینطور مادر وپدرمو از دست دادم خیلی احساس بد شانسی ویا بدبختی میکردم... وهمیشه فکر میکردم حتما پیشونی نوشتم اینجور رقم زده شده ...بعدها فهمیدم که این خودمان هستیم که سرنوشتمونو

میسازیم به تقدیرمان بستگی ندارد برای همین من هم تصمیم گرفتم که زدگیمو تغییر بدم.

خلاصه که این دو زوج جوان ما سه تارو به فرزندی قبول کردند...یک هفته طول کشید تا آنها مراحل قانونی فرزند

خواندگی راطی کنند... وبعد آنها آمدندو ما را از آنجا بردند وما هم هرکدام با  دوستان صمیمی خود خدا حافظی کردیم وبه اتفاق پدرو مادر جدیدمان از پرورشگاه خارج شدیم ...جلوی در یه ماشین شیک شاسی بلندمشکی رنگ که اسمش را نمیدانستم چی بود وایساده بود... منو دوخواهرم مثل ندید بدیدا دور ماشینو گشتیم

بعد من رو کردم به پدر جدیدم وگفتم:این...مال...شماست؟!

او با اشارۀ سر ولبخند کوتاهی گفت:البته چی شد اگه خوشتون نیومد عوضش کنم ...من که کاملا گیج شده بودم به تت پت افتاده بودموگفتم: نه...اینچه ...حرفیه ...از سر ما هم زیاده.... البته... ببخشید که...اذحار نظر کردم...منو چه به... این کارا...بازم عذر خواهی میکنم.

مادر جدیدمان گفت: این چه حرفیه چقدر تو ازما عذر خواهی میکنی اینجوری ما معذب می شیما!.

بعد سوار ماشین شدیم تا حالا تو عمرمون سوار همچین ماشینی نشده بودیم...انگار که رو ابرا سوار بودیم چه کیفی داشت.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جنجال، کوچه، محله، ما، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 6 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic