(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(تعطیلات در ویلای شمال)

قرار شد یکروزبا تفاق خانواده برای دیدوبازدیدعید به خانۀ یکی از اقوام دور پدری ام(پسر،پسرخاله اش)برویم با اینکه ما هیچوقت رفت وآمدی با آنها نداشتیم؛ولی با اینحال پسرخالۀ پدرم با اصرارزیاد از پدرم قول گرفت که برای آب وهوا عوض کردن به ویلای پسرش برویم،بنابراین پدرو مادر بناچار دعوت او را پذیرفتند. به قول پدرم که می گفت: ((هم فال وهم تماشا)).

خلاصه بعد از اینکه به تمام فامیل سری زدیم؛روزبعد یعنی روز یازدهم فروردین صبح خیلی زود وقتی هوا تاریک بود، یعنی حدودای ساعت 4 صبح بود،که همۀ ما آمادۀ حرکت شدیم؛البته با ماشین خودمان رفتیم.تا وسطهای راه که هوا روشن ترشده بود،جاده کمی خلوت بود. چند ساعتی که گذشت ناگهان جاده بطورغیرمنتظره ای شلوغ ترشد،بحدی که ماشینها کیپ هم درحرکت بودند وگاهی هم مدت زیادی می ایستادند وکم،کم جلو می رفتند .آنروز از ساعت 4 صبح تا 11 شب در ترافیک سنگینی بسر بردیم،وما بچه ها هم که پاک حوصله امان از یکجا نشستن بسرآمده بود؛مدام سر مادرو پدرمان غُرمی زدیم ؛یکی گرسنه ویکی تشنه ویکی دیگر هم دستشوئی لازم بودیم؛تو این اوضاع هاگیرواگیری پدرو مادرهم حسابی کُفری شده بودند ومدام سر ما داد می زدند؛هرطوری بود مادر برای ساکت کردن ما مقداری هله ،هوله ای داد؛ولی دستشوئی لازم را باید چکار می کردیم ؟

خلاصه مادر به پدرم پیشنهاد داد که :این ترافیک که حالا،حالاها باز نمی شود ،تو همینطوری یواش ،یواش برو منهم بچه ها رو ببرم همین گوشه وکناربرای دستشوئی...راستی اون گالون آب رو هم بده که اونا خودشونو باهاش بشورند.پدرم گفت:حالا هول نشی وبچه ها رو پرتشون کنی تو دره ...اونطرف هم که کوهِ ...خلاصه مواظب خودتون باشید.مادرنیش خندی تحویل پدر دادو ما را از ماشین پیاده کرد و...

بالاخره جای مناسب را برای قضای حاجتمان پیدا کردیم وبعد از اتمام کار بطرف ماشین پدر که کمی جلوتر رفته بود ،رفتیم. چند ساعتی طول کشید تا جاده باز شد،وماشینها کمی تند تررفتند؛بالاخره ساعت 11 شب به مقصد رسیدیم؛تازه دردسر ما از اینجا آغازشد که آدرس را بلد نبودیم وبا آدرسی که درگوشی مبایل پدرم بود آنرا به هرکسی نشان می دادیم ؛نشانی های مختلفی را به ما میدادند که ما را بیشتر سر درگم می کردند.بالاخره با هر زحمتی بود ؛آنهم ساعت 12 شب آدرس را پیدا کردیم.

بنده خداها آنها از ناهارذ منتظر ما بودند، ولی با این ترافیک سنگین آنهم درشب عید معلومِ دیگه جاده چقدر شلوغ می شود؛خلاصه که شام را برای ماگرم نگه داشته بودند وخودشان شامشان را خورده بودند.ماهم که خیلی گرسنه بودیم ((دلی از عضا درآوردیم))وبعدش آنها خواستند از ما پذیرائی کنند که پدرو مادرمان گفتند:که هیچ احتیاجی به اینکار نیست ؛ما خیلی خسته شدیم وحسابی خوابمان می آید.آنها هم بساط رختخواب را برای ما فراهم کردند وما هم از خستگی زیاد زود بخواب رفتیم؛صبح که چه عرض کنم بقول مادرم تا لنگِ ظهر خوابیدیم .البته مادرم چه شب زود می خوابیدو چه دیر فرقی براش نمی کرد؛ اوهمیشه صبح زود به موقع ازخواب بیدارمی شد، وبساط صبحانه را آماده می کرد ؛اینبار هم صبح زود بیدارشدوبه اهل خانه کمک کرد تا بساط صبحانه را درست کنند. وقتی ما بیدار شدیم پسر ،پسر خالۀ پدرآمد وما هم صبح بخیر یا بهتر بگم ظهر بخیری به ایشان وخانومش گفتیم ،واوهم در جوابمان گفت:اشکالی نداره حداقل ناهار وصبحانه اتان یکی شد.بیایید سر سفرهغذا حاضره.ماهم رفتیم دیدیم که سفرۀ دورو درازی پهن کرده که توی آن از کره وپنیر وسرشیرمحلی وعسل طبیعی ومربای بهارنارنج خانگی گرفته تا آش رشتۀ محلی وکته کباب خانگی که بویش تمام اتاق را فرا گرفته بود وهمچنین سالد وسبزی که به گفته خودشان از باغچۀ خانه چیده شده بود در سفره نمایان بود. ما هم که ازمهمان نوازی آنها به هیجان آمده بودیم مشغول خوردن شدیم.

آنروز به سیروسیاحت در ویلای بزرگ آنها وهمچنین گشت وگذار در کنارساحل وآب تنی ما بچه ها وپدرو پسر،پسرخاله وهمچنین پسر خالۀ پدرگذشت. فردای آنروز که روزسیزده بدر بود خواستیم برگردیم به شهرمان تهران که میزبان مان نگذاشت وبا کلی اصرارما را راضی کرد که امروز اصلاً صلاح نیست که برگردیم وحتماً باز تو ترافیک می مانیم .چون همه هم همین فکر را می کنند که اگر زودتر برگردند جاده خلوت تر هست در صورتی که اینطور که فکرمی کنند نیست بلکه بدتر هم می شود و...ماهم آنروز سیزده بدر را درکنار آنها گذراندیم وحسابی به ما بچه ها که خیلی خوشگذشت ،ولی بزرگترها رو نمی دونم ؛حتماً به اونها هم خوش گذشتِ.

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: عید، تعطیلات، ویلا، شمال، تفریح، طنزک عیدانه، طنزک،  

تاریخ : پنجشنبه 7 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تعطیلات پردردسر)

یادم میاد وقتی بچه بودم بعضی ازتابستانها برای دیدن عمومظفرم به  روستایشان می رفتیم؛او یک باغ پرازدرختای گیلاس وآلبالو داشت و هروقت ما یا عمه ها وعموهای دیگرم به آنجا می آمدند با میوه های درختانش از آنها پذیرائی میکرد؛وچقدرهم آن میوه ها (البته هم چیدنش وهم خوردنش) خوشمزه بود وبه ما بچه ها که خیلی می چسبید مخصوصاً چیدنش...البته عمو اجازه نمی داد که ما از درخت بالا بریم او می گفت:بچه ها این کار خطرناکیه یه موقع خدائی نکرده از اون بالا میافتید پائین و دستو پاتون میشکنه. بعد خودش نردبانی میاورد و می رفت بالای درخت وما بچه ها هم چادر بزرگی را که مخصوص همین کار بود وازهرچهارطرف می گرفتیمو منتظر میشدیم تا او میوه هارو بچیندو داخل چادر بیاندازد. بعد که به اندازۀ لازم میوه هارو می چید ...همه باتفاق هم به خونه اشون که تو همون باغ بود برگشتیم وآنها را به خانومها میدادیم که بشویند وبعد از آن نوش جان میکردیم.

ما هر وقت برای تعطیلات به آنجا میرفتیم حدود دو هفته خونۀ آنها میماندیم و آنها هم هروقت به شهر(خونۀ ما) میامدند دوهفته میماندند. ولی خونۀ ما  در یک آپارتمان 5 طبقه قرار داشت که ما هم در طبقۀ چهارم آن زندگی میکردیم وفقط یک حیاط بزرگ داشت که بچه ها برای بازی به آنجا میامدند البته نباید سرو صدا میکردند چون همسایهای آپارتمان ناراحت میشدند ومیگفتند که باید فرهنگ آپارتمان نشینی را رعایت کرد و...یکروز که عمواینا به خونه امون اومدند پسر عموم گفت که بریم با هم آسانسور بازی کنیم منم که بدم نمی اومد باهم رفتیم وکمی آسانسور بازی کردیم وبعد بهش گفتم که اگه زیادی با دگمه های آسانسور بازی کنیم ...خراب میشود وممکن تو آسانسور گیر کنیم ویا سقوط بکنه وما توش بمیریم ...پسر عمو هم که ترسیده بود دیگه بس کرد وباهم رفتیم که توپ بازی بکنیم.

یکروز که ما تو خونۀ عمو مهمان بودیم من هوس میوۀ تازه کردم (گیلاس وآلبالو)وبه پسر عموم گفتم :بیا یواشکی به باغ برویم وکمی میوه بچینیم؛او هم قبول کرد...در همین موقع بود که دو خواهر ودو دختر عمویم هم که گوش وایساده بودند حرفهای مارو شنیدندو به ما گفتند:ما هم با شما میایم اگه مارو همراهتون نبرید به همه میگوییم که شما می خواهید یواشکی برید تو باغ ومیوه بچینید...

اولش ما قبول نمیکردیم ...ولی بناچار قبول کردیم که اونارو هم با خودمون ببریم و6 تائی  یواشکی به باغ رفتیم...بعد من گفتم :بهتر یه نردبون با خودمون ببریم ...بعد پسر عمویم بهم گفت: نه نمیشه اولاًکه سروصدا میشه .منم گفتم:پس چطوری از درخت بالا بریم .پسر عموم گفت:پای پیاده...مگه از درخت بالا رفتنو بلد نیستی؟!...نبادا می ترسی که از اون بالا بیافتی زمین...نی،نی کوچولو.منم بخاطر اینکه جلوی دخترا کم نیارم گفتم:نه بابا این چه حرفیه منو ترس!!...تازه کی میگه که بلد نیستم حالا ببین چطوری مثل یه گربه از درخت بالا میرم.

منو پسر عموم همزمان به درخت چسبیدیم ...ولی او سریع مثل بچه گربه از درخت بالا رفت ...ولی من هنوز به درخت چسبیده بودمو هی به درخت چنگ میانداختم بیچاره درخت از بس بهش چنگ کشیده بودم پوستش کنده شد...ولی با هر جون کندنی بود از آن بالا رفتم ؛از اون بالا که به پائین نگاه کردم یهو سرم گیج رفت ولی هر طوری بود خودمو کنترل کردم که از آن بالا نیافتم بعد دیدم که پسر عموم همچنان تندو فرز گیلاس هارو تو چادری که دخترا زیر درخت از هر چهار طرف گرفته بودند میریخت که میشه گفت که کارش روبه اتمام بود ولی من هنوز یک آلبالو هم نکنده بودم ...اول جا پامو رو شاخۀ اول درست نکرده بودم که یکهو پام لیز خود وداشتم میافتادم که سریع خودمو جمع وجور کردم وبه تنۀ درخت محکم چسبیدمبعد شاخۀ بالائی رو گرفتمو خودمو کشیدم بالا و روی شاخۀ دوم که محکمتر بود پامو گذاشتم ویه پای دیگر رو روبروی شاخۀ دیگر محکم گذاشتم ونفسی راحت کشیدم؛بعد شروع کردم به چیدن آلبالوها ویکی یکی آنها رو چیدم ...در همین موقع به علت سنگینی وزنم دیگر شاخه دووم نیاوردو شاخه بلافاصله شکست ومنم که تعادلمو از دست دادمواز اون بالا به زمین سقوط کردم وهرو پایم شکست؛بچه ها هم که خیلی ترسیده بودند که نکند بلائی سرم اومده باشه سریع منو بردند خونه وموضوع بر ملا شد و بزرگترها هم همۀ مارو دعوا کردندو منو به بهداری یا همون درمانگاه بردند وهردو پایم را گچ گرفتند.کلاً تابستونم رو هم به خودم وهم به خانواده و فامیل زهره مار کردم...وتا موقع باز شدن مدرسه ها هنوز پام تو گچ بود واواسط مدرسه ها بود که گچ پامو باز کردند وکمی با عصا راه می رفتم وبعد هم که کمی بهتر شدم عصا را هم کنار گذاشتم ویواش،یواش راه رفتم ...ودکتر بهم گفته بود که بهتر بعد از این بیشتر مراقب خودم باشم...و اوائل زمستان بود که دیگر پاها خوب شده بود وبا دوستام از دم خونه تا خود مدرسه روی برفها سر می خوردیمو وحسابی کیف میکردیم .

ولی اونسال تابستون خیلی به ما بد گذشت وتنها تابستونی بود که اونجور با پای شکسته کوشۀ خونه نشسته بودم ونمیتونستم با بچه های محلمون برم توپ بازی کنم...فکر میکنم این درس عبرتی برام شد که اولاً دیگه از درخت بالا نروم  و دوماً بهتر از این به بعد ورزش بیشتری بکنم وکمی هم رژیم بگیرم چون همین سنگین وزنی ام بود که کار دستم داد.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، تعطیلات، درد، سر، درخت، آلبالو،  

تاریخ : شنبه 16 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تعطیلات پرماجرا)

اینبار می خوام از تعطیلاتی که امسال با دوستانم داشتم براتون تعریف کنم .

منو 5 تا از دوستانم تو ادارۀ مخابرات کار می کنیم ومیشه گفت یه جورائی اپراتورهستیم ؛یعنی جواب تلفنهای مردم را می د هیم ... و کارمون خیلی هم سخت وپردردسرهست؛بنابراین منو دوستانم تصمیم  گرفتیم برخلاف هر سال که تعطیلات را با خانواده می گذراندیم ... اینبار ما چند نفر مجردی به مسافرت برویم.

راستی یادم رفت دوستانم را به شما معرفی کنم مراد،سعید،آرش،رشید، ساسان وخودم هم آرمان هستم ؛مراد یه خصوصیت بدی که داشت این بود که خیلی خرافاتی بود یعنی به فال وآئینه بین وجن وپری اعتقاد سفت وسختی داشت...ما هم هرکاری کردیم نتونستیم اونو از اعتقاداتش دور کنیم ...گفتیم اینبار تو مسافرتمون باهاش شوخی کنیم.

بالاخره اون روز موعود (روز مسافرتمون)فرا رسید؛قرار شد همه با یک ماشین بریم سفر...منم گفتم که ماشین من جادارتر (شورلت)هست وهمه موافقت شونو اعلام کردند .

من اول رفتم خونۀ سعید بعد به خونۀ آرش وبعد هم خونۀ رشید، بعد از آنهم خونۀ ساسان و درآخر هم خونۀ مراد رفتم وآنها را سوار ماشینم کردم وسفر ما از اینجا آغاز شد.

تو راه که داشتیم می رفتیم بچه ها گفتند که یک موزیک شاد براشون بذارم ومنم قبول کردم ...و اوناهم شروع کردن به شیطنت کردن ورقصیدن وتوسر هم زدن...وسط راه دیدم که به تابلوی پلیس راه نزدیک می شویم و به بچه ها اشاره کردم که ساکت بشوند ومنم سریع موزیک رو عوض کردم ویه نوح خونی براشون گذاشتم اونا هم با من همکاری کردندوشروع کردن به نوح خونی واشک تمساح ریختن...بعد مأموران پلیس وقتی ما را در آن وضعیت دیدند چیزی بهمون نگفتند وگذاشتند که ما بی دردسر رد شویم؛کمی که از آن منطقه دورتر شدیم من موزیک را عوض کردم وبه بچه ها گفتم:خواهشاً لطف کنید وکمتر از خودتون حرکات موزون در بیارید...چون کمی جلوتر هم تابلوی (کنترل سرعت)هست ودر کل بگم که تو این جاده از این دوربینها خیلی زیاد و...سعی کنید جلب توجه نکنید و بالا غیرتن مارو گیر نندازین؛با حرف من بچه ها انگار حالشون کمی گرفته شده بود...آروم شدند .

خلاصه بعد از 10 ساعت که همه اش تو ترافیک بسر بردیم بالاخره  به مقصدمان رسیدیم؛ویه هتل پیدا کردیمو در آن اقامت گذیدیم...ویه اتاق 6 تختخوابی گرفتیم وتا یک هفته آنجا ماندیم.

آن شب همگی از خستگی نای غذا خوردن را هم نداشتیم وهمه شکم خالی به رختخواب های خود رفتیم ومثل یه جنازه تا ظهر فردا خوابیدیم...وتازه با صدای مراد که از هممون شکموتر بود بیدار شدیم وبه رستوران خود هتل رفتیم وغذا خوردیم...بعد هم رفتیم دریا وشنائی کردیمو وقت گذروندیم...وتا خود شب به خوشگذرونی پرداختیم .

شب سوم اقامتمون بود که همه تصمیم گرفتیم مراد را کمی اذیتش کنیم ...آخه هر شب مراد نصف شبها از گرسنه گی بیدار می شدو به سراغ  یخچال می رفت وبا سر وصدای زیاد مشغول نوشخوار کردن می شد وبعد خوردنش تمام می شد...تازه شروع میکرد تو تختش از این پهلو به آن پهلو شدن...بعد از کلی سرو صدا به خواب می رفت وخروپفش به هوا می رفت ونمی گذاشت که بقیه هم بخوابند...کلاً همۀ ما از دستش عاصی شده بودیم وبراش نقشه کشیدیم ؛چون میدونستیم که اون خیلی ترسو هست ومدام تو توهم بسر می برد ومیگفت که شبها یه سیاهی،سفیدی ویا شبحی را در اتاق در حال رفت وآمد می بیند و...ما هم خواستیم اونو بترسونیم که ای کاش اینکارو نمی کردیم...ما به خیال خودمون شب چهاروم اینکارو کردیم.

آنشب مراد که مثل هر شب به سراغ یخچال رفت  ویه سطل ماست ویه ظرف غذا که از شب مانده بود ویه شیشه نوشابه که آنهم نصفه بود برداشت و اومد که در یخچال رو ببندد که یهوسعید اومدجلوش که اونو بترسونه...در همین موقع مراد با دیدن او در تاریکی جیغ فرابنفشی (محکمی)کشید ودر یخچال رو کوبوند تو صورت سعید... وسعید هم آهی از ته دل کشید...وما هم به نوبت جلو آمدیم و...ومرادکه خیلی ترسیده بود وخیال کرده بود که شبحها بهش حمله کرده اند...سریع چیزهائی که تو دستش بود مثل سطل ماست رو روسرمن خالی کرد وظرف غذارو روسررشیدو ساسان وشیشۀ نوشابه را هم تو سر آرش کوبید... وتازه خودش هم جیغ زنان صحنه را ترک کرد ورفت که چراغ را روشن کند تا ببیند چه خبر است...ما هم که وضعیتمان مشخص بود دیگه با اون سرو وضع ناجورمثل قبیلۀ آبپاچی ها که از خوشحالی به دور آتش میگشتندو آواز می خواندند شده بودیم البته آواز ما از شادی نبود...بلکه ناله ای از ته دل آنهم از درد بود که به خودمان می پیچیدیم...البته مال من درد نداشت فقط چندش آور بود ولی بقیه کمی اذیت شدند...ولی بخیر گذشت وکسی آسیب جدی ندید.

مراد وقتی مارو تو اون وضعیت دید اول کمی جا خورده بود...بعد از چند دقیقه انگار که به خودش آمده باشد تازه به خنده افتاد...بله اون نخنده کی بخنده...اون مثل آدمائی شده بود که دوروز پیش یه جوکی شنیده وتازه یادش اومده وخنده اش گرفته بود...وحالا نخند کی بخند؛ما همکه حسابی از دست آقا مراد کتکیخورده بودیم همگی ریختیم سرش و حالا بزن کی بزن...وبعدش رفتیمو سرو صورت خود را شستیم.

بعد با بدن خوردو خمیر رفتیم بخوابیم وبعد از این تصمیم گرفتیم دیگه کاری به کار اون نداشته باشیم و هوس ترسوند مراد به کله امان نزند و...بذاریم اون بندۀ خدا زندگیشو بکنه...آخه بگو مارو سنن که اونو بخوایم از اعتقاداتش برگردونیم بذار تو حال خودش خفه بشه.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، تعطیلات، تعطیلی، جن، خنده دار،  

تاریخ : سه شنبه 5 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یک روز تعطیل)

یه روزتعطیل تصمیم گرفتم کمی بیشتر در رختخواب بمانم و چند ساعتی بیشتر از روزای پیش بخوابم واقعا از این همه کار بیهوده

خسته شده بودم حتما می پرسید مگه شغلت چیه؟...والا یه کارمندم

البته تلفن چی اداره مخابراتم واز بس که از صبح تاشب تماس های تلفنی مردم را پاسخ میدادم یا ارتباط آنها را با هم وصل میکردم و

از این کار خیلی خسته شده بودم وسرم از صحبتهای مردم بدرد آمده

بود...مخصوصا اینکه یه خانوم مسنی بود که هروز با من درد دل

میکرد...همانطور که خودش میگفت(دوتا بچه دارم که یک پسر ویک دختر که آنها هم ازدواج کردند ومنو شوهرم را تنها گذاشتند البته آنها به همراه خانواده خودشون به کشور خارج رفتند وچند سالی هست که آنها را ندیده ام وحدود 2 سالی هست که شوهرم را از دست دادم و کلا

پسر ودخترم هم منو فراموش کردند ودیگه به من زنگ نمیزنند...)

خلاصه که هر روز این خانوم با من البته در محل کارم تماس میگرفت

وکلی برام درد دل میکرد ...اوائل رئیسم از این کارم شاکی میشد ولی بعدها وقتی پای حرفهای اومینشست دلش برایش سوخت وبه من حق داد و کفت: (ثواب داره بهتر به حرفاش گوش بدی تو سنگ صبور خوبی براش میشی...)

خلاصه که کار پر دردسری رو شروع کرده بودم...بالاخره منم یه ظرفیتی دارم دیگه...یه روز آنقدر مشغله فکریم زیاد شده بود که (از کوره در رفتم) ومثل دیوانه ها به همه می پریدم ومدام با همه درگیر می شدم ...رئیسم وقتی مرا اینطور دید...برام یه مرخصی یک هفته ای داد...تا بقول خودش یه آب وهوائی عوض کنم...منم که پولی برای مسافرت رفتن نداشتم تصمیم گرفتم که در خانه استراحت کنم...

آخه منم مثل آن پیر زن تنها بودم وحدود 3 سالی میشد که پدر ومادرم راتو یه حادثه تصادف از دست داده بودم وخواهر وبرادرم هم زندگی خوشون رو داشتند وفقط سالی یک با آن هم عید به عید به همدیگر سر میزدیم...

آن روز اول مرخصیم تا لنگ ظهر خوب خوابیدم وبعد که بیدار شدم

دیدم خیلی گرسنه ام اومدم یه تخم مرغ برای خودم نیمرو کردم...

بعد از چند دقیقه دوباره رفتم خوابیدم...وقتی از خواب بیدار شدم دیدم

شب شده حالا باید فکر شام باشم توی یخچال چیزی برای خوردن پیدا نکردم...فقط یه تن ماهی بود که اونو داغش کردمو خوردم... دوباره رفتمو خوابیدم...تو جاو که خوابیده بودم یاد حرفای مادرم افتادم که

آنموقعها که دنبال کار میگشتم مادرم بهم میگفت(بخورو بخواب کارشه

الله نگه دارشه)...

صبح که از خواب بیدار شدم خیلی از بیکاریم خسته شده بودم...رفتم سراغ تلویزیون ...برنامه جالبی نداشت...بنابراین خاموشش کردم...

رفتم برای خودم قهوه ای درست کردم بهتر کمی آشپزی کنم... رفتم سراغ کتاب آشپزی ...چیزی ازش سر در نیاوردم...رفتم سراغ رادیو

شاید مثل همیشه  یه برنامه آشپزی داشته باشه...که شانس من رادیو هم

چند روزی بود که خراب شده بود ومدام برای خودش موج عوض میکرد...ومنم وقت نداشتم که اونو ببرم تعمیرگاه.... خلاصه که با همون وضعیت روشنش کردم وموجش را رو آشپزی گذاشتم و شروع کردم باصطلاح آشپزی ...(کاچی به از هیچی)...گفت:(امروز میخوایم

کو کوی سبزی درست کنیم...اول سبزیها رو پاک کرده...)در همین موقع موجش عوض شدو وضع هوا رو اعلام کرد(امروز هوای همدان) ...(توی چمدان میگذاریم) نحوه بستن لباسهادر چمدان که جای کمتری ببرد...(امروز هوای قم)...(در جنگ برابر زیر بمب قرار گرفت)...(بله همانطور که گفتم سبزیهارو که شستین بعد خوردش

کنید)موج ورزش(حالا باشماره یک دستها به جلو...باشماره دو دستها به طرفین...)...(بعد تخم مرغ ها را به موادمون اضافه میکنیم وهم میزنیم...)موج خارجی که یه آهنگ خارجی گذاشته بود ودرضمن هر چیزی که رادیو میگفت من به اون عمل میکردم...وحالا شروع کردم به رقصیدن تازه فهمیدم چرا خانوما از آشپزی کردن خوششون میاد وتازه ام میگن چقدر آشپزی کردن سخته....حالا بریم سرآشپزیمون

(کوکوی شما  برای سرو آماده است ...نوش جان...تا برنامه دیگر خدا نگهدارتون)...(باشماره هفت...دولا شین وسر تونو به روی زمین گذاشته ولای دو دست خود نگه داشته... وپاهارو بطرف بالا برده وچند ثانیه ای به همین حالت بمانید ...تا خون بهتر در سرتان جریان پیدا کند)...حالا نوبت موج آهنگ عربی رسید...

خلاصه که آن روز ازخستگی زیاد نتونستم از جام تکون بخورم فقط

چهار دستوپا بطرف تلفن رفتم ویه پیتزا سفارش دادم تا از گرسنگی

 نمیرم ...

خلاصه که این یک هفته تعطیلات با هر جون کندنی بودتمام شد ومن زودترو خوشحالترازهمیشه به سر کارم برگشتم وسعی کردم دیگه خودمو به دیونگی نزنم تا رئیسم برام مرخصی اجباری ننویسه...

وگرنه اینبار حتما از این بلاهای طبیعی جان سالم بدر نخواهم برد...

واینبار حتما سر از تیمارستان در می آورم... 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، روز تعطیل، کارمند، تعطیلات، تفریح،  

تاریخ : یکشنبه 11 فروردین 1398 | 08:50 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات