(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(تأکید ازخانه بیرون نروید)

همانطور که همه می دانید؛امسال کرونا هم به جشن عید نوروزما آمده،وبد جوری هم داره همه را قلع وقمع می کنه؛و رحم وانصاف هم که اصلاً سرش نمی شه.

نمی دونم چرا این روزها مردم یا با خودشا ن یا با دیگران سر لج افتاده اندبه قول معروف((با تیشه به ریشۀ خود می زنند))،وهرچقدربه آنها تذکرداده می شود که ازخانه هایتان خارج نشوید؛بدترمی کنند؟! ... وبیشتربه خیابانها می ریزند. امسال هم مثل سالهای پیش مردم برای خرید عید به خیابانها ریخته وتوجه ای به این بیماری خطرناک یا بهتر بگم((مهمان ناخوانده))نمی کنند وبه گشت وگذار درشهر می پردازند؛ وعاقبت هم به این یبماری دچار می شوند.

ولی با اینحال مردم سر سخت ترازهمیشه دراجتماع حضور بهم رسانده اند؛ماهم که از این استثناء بدور نیستیم،ودراین شلوغی هابرای خرید عید درشهرگشتیم وحسابی هم خرید کردیم.البته با این تفاوت که هرسال با ماسک ودستکش برای خرید عید نمی رفتیم،ولی امسال با تجهیزات کامل به هرچیزی دست زدیم؛از لباس وکفش و...گرفته تا تنقلات و... دست زدیم وخریداری کردیم.حتی خود مغازه دارها هم با ماسک ودستکش به پیشوازمان آمدند وبرا یمان هم اجناس مورد نظرمان را به دستمان می دادند آنهم با فاصلۀ نیم متری ،بطوری که دستشان به دست ما نخورد. تازه یک بدی که داشت این بود ؛اصلاً چه فروشنده وچه مشتری حرفهای همدیگررا به وضوح نمی شنیدند،وپشت  آن ماسکها که جلوی دهانشان را پوشانده بود،باهم تخفیف وتعارف تیکه پاره می کردند وبعداز کلی نشنیدنهای حرفهای یکدیگر هردو منظورم (فروشنده ومشتری) خوشحال وراضی از فروش وخرید هرکدام به مقصد خود (فروشنده به مغازۀ خود ومشتری هم به خانۀ خود )برمی گشتند.

ودوباره ((روز ازنو،روزی از نو))واین امر تا خود عید (خریدو فروش) ادامه پیدا می کرد؛خلاصه که با این همه هرکسی کار خودش را انجام می داد؛انگار که کرونائی وجود ندارد وهمه شاد وخوشحال به گشت وگذار خود می پردازند.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، بیماری، کرونا، ویروس، ویروس کرونا، خانه،  

تاریخ : دوشنبه 4 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل بیماری جدید)

چند روزپیش توخیابان به دوستم برخورد کردم؛البته طبق عادت دستم را بردم جلو که با او دست بدهم که هم من وهم اوسریع دستمان را بردیم عقب وازیکدیگرعذرخواهی کردیم،وبه همان سلام وعلیک معمولی اکتفا کردیم؛وحالی ازهم وخانواده هایمان پرسیدیم،و وقتی از سلامت همدیگرمطلع ومطمئن شدیم؛با هم قدم زنان بطرف پارکی که درهمان نزدیکی ها بود رفتیم.

خلاصه از کارو زندگی روزمره گرفته تا همین بیماری جدید (کرنا) صحبت به میان آوردیم؛من از اینکه ماسک ودستکش کمیاب شده وهم اینکه چقدر بیمارستان ها از سرماخوردگی معمولی گرفته تا همین کرنا شلوغ شده برای او صحبت کردم؛واوهم که انگار داغ دلش تازه شده باشد برای من تعریف کرد که چه به روزش آمده وگفت:آره جونم برات بگه ،همین چند روز پیش رفته بودم بیمارستان بقول تو انقدر شلوغ بود که نگو ونپرس،بعد از کلی انتظار نوبتم شدو رفتم داخل مطب دکتر ؛این آقای دکتر که پسر جوانی که حدوداً 24 یا25 ساله بنظر می رسید را دیدم که پشت میزش نشسته بود و یک ماسک فیلتردارهم بصورتش زده ویک دستکش طبی هم دستش بود.

من با سرفه وعطسه وارد مطب شدم ،ویک دستمال هم دستم بود وآنرا جلوی دهان وبینی ام را هم گرفته بودم که خدائی نکرده به کسی سرایت نکنه.دکتر تا مرا درآن وضعیت دید انگار که ترسیده باشه روبه من کردو گفت: همانجا که هستی وایسا...جلوتر نیا...از همانجا بگو دردت چیه؟!...

منهم براش توضیح دادم که آب ریزش بینی دارم وکمی هم گلوم درد میکنه...البته اونم بخاطر اینه که من سینوزیت دارم ومدام زمستانها که می شود سرما می خورم.

دکتر گفت:مگه تو دکتری ؟!...تو باید تشخیص بدی یا من؟

 بعد یکدونه از همان چوبها که مثل چوب بستنیِ از جا ظرفی طبی اش برداشت ویک چراغ قوۀ کوچکش را هم از روی میزش برداشت و گفت: ازهمانجا که وایسادی دهانت را باز کن ببینم گلویت در چه حالی هست؟

بعد من هم تا دهانم را باز کردم ...یکهو منشی دکتر سرزده وارد اتاق شدومنهم که پشت درایستاده بودم با شتابی که دربه پشت کمر بندۀ حقیر خورد، چنانبطرف دکتر بینوا پرتاب شدم که دکتر در همان حالی که چوب را روبروی من گرفته بودم ،چوبِ مستقیم رفت تو حلقم وحالم را بهم زدو((چشمتان روز بد نبینه)) نمی دونم چی شد که روی میزولباس دکتر(البته ببخشید اینرا می گویم)بالا آوردم وبقول خودمون گند زدم به بساط آقای دکتر...ودکترهم همینطورهاجو واج به من نگاهی از روی عصبانیتی کرد؛ منو میگی اینقدرخجالت کشیدم که با دست پاچگی چند تا دستمال را که توی جعبۀ دستمال کاغذی که آنهم روی میز او بود را برداشتم واول دهانم را تمیز کردم وبعد چند تا دستمال دیگه برداشتم وخواستم میزش را تمیزکنم که دکترِبهم گفت: بس دیگه آقای محترم... فهمیدم چه مرگته؟...یه سرماخوردگی جزئی هست...حالا زودتر برو بیرون ...شرتو کم کن.

بعد دفترچه ام را ازم گرفت و چندتا قرص وآمپول برام نوشت...حالا حساب کن که با آن حال زار رفتم وداروهایم را از داروخانه گرفتم، ورفتم به همان بیمارستان که آمپولم را بزنند که پرستار که مرد جوانی بودبهم گفت: برو رو تخت بخواب وآماده شو تا من بیام.

منهم رفتمو آماده شدم تا او بیاد همانطور که به اطرافم نگاه می کردم یکهو دیدم همان پرستار از همان راه دور آمپول را نشانه گیری کرده ومثل یک تیر دارت بطرفم پرتاب کرد ومنهم زود سرم را برگرداندم که نبینم چه بلائی می خواد سرم بیاد...بعد با کلی آه وناله ...بالاخره پرستار فوری آمدو محتویاط آمپول را در بدن بیچارۀ من خالی کرد وزود جیم شد.منکه حسابی از این رفتار نابجای پرستار گیج وناراحت شده بودم ،رفتم که با او صحبت کنم وگفتم:چرا اینبار اینجوری به من آمپول زدی؟!...اوهم گفت: مگه از جونم سیرشدم ،که دست به هر مریضی بزنم...شاید کرنا داشته باشه ومنهم از شماها بگیرم...تکلیف من چی میشه؟...بعد کی می خواد برای شماها آمپول تزریق بکنه؟

دیدم بنده خدا راست میگه ((حرف حساب جواب نداره)) بنابراین چیزی نگفتم وراهم رو کشیدم رفتم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، مشکلات جامعه، بیماری، جدید، کرونا، کرنا،  

تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بیماری کرنا)

اگر راستش را بخواهید مردم دیگه دل ودماغ داستان خواندن وشنیدن ازبندۀ حقیر را ندارند تا دهان بازمی کنم که چیزی بگویم ؛خیلی رُک به من می گویند...نمی خواد حرف بزنی ماسکت را بذار...وگرنه همه از همدیگه کرنا میگیریم.

من ماندم خیلی آلودگی هوا وصوت کم نبود اینهم بهش اضافه شد ،خدا خودش بدادمان برسد؛چیزی نمانده بود که به من بگویندبرو ((کشکت را بساب))یا بهتر بگویند برو((ماسکت را بساب))آخه نمی گویند کدوم ماسک ،تو این دوره وزمونه کو ماسک ؟...حالا چه ارزان وچه گران وچه رایگان اصلاً پیدا نمی شه!!...

چند روزپیش دیدم همه بدون استثناء ماسک زده اند به جزء من...خب معلوم دیگه همه باید از شیر سلطان جنگل...اِی وای برمن چی گفتم، البته از کرنا سلطان چین باید ترسید.هرکی با کرنا درافتاد ور افتاد. انشاالله که این مریضی نصیب هیچکس نشود.

بله داشتم می گفتم که:وقتی همه را در این وضعیت اسف بار دیدم خدائی خیلی ترسیدم وپیش خودم گفتم:نکنه همه به این بیماری دچار شدند؟... وتنها من سالم موندم،حالا اونا در مورد من چی فکر می کنند؟...حتماً می گویند آخه این بنده خدا به کرنا مبتلا شده که بیخیال ماسک زدن شده؟...بنابراین از ترس اینکه بهم بهتانی ببندند سریع سوار اتوبوس شدم ،تاهرچه زودتر به خانه برگردم...اصلاً یادم نبود که می خواستم برای خرید مایحتاج خانه به بازار بروم؛در اتوبوس هم همه ماسک زده بودند.

بالاخره با هر زحمتی بود خودم را به خانه رساندم...دیدم درخانه هم خانواده ام ماسک زده اند؛آخه تو این نیم ساعت که من از خانه خارج شده بودم چه اتفاقی افتاده بود که من ازآن بی خبر بودم،وچطوری واز کجا ماسک تهیه کردند؟...انگار فقط من تنها بودم که ماسک نداشتم؛ دراین هنگام دختر کوچکم دوان،دوان بطرفم آمد ویک ماسک به من داد وگفت:مامان اینو واسی تو نگه داشتم.

گفتم: کی اینو بهتون داده؟...بعد او گفت:مامان جون تا شما از در زدین بیرون بابا هم پشت سرتون رفت بیرون وگفت که می خواد به دیدن دوستش بره...وبعد از چند دقیقۀ دیگه برگشت خونه وبا یه عالمه ماسک ،راستی بعد که اینو به ما داد رفت که به دوستش یه سری بزنه.

منهم ازدخترم تشکر کردم وماسک را به صورتم زدم وبعد رفتم ودستم  را حسابی شستم ومشغول آشپزی ام شدم. همانطور که داشتم کار می کردم رفتم توفکرکه ،آخه یکی نیست بگه حالا در فضای بیرون خونه این بیماری(کرنا) وجود داره ،ولی ماکه داخل خونه هستیم چرا باید ماسک به صورتمون بذاریم؟...تازه چرا هرچی بیماری وارد کشور ما میشه؟...خب دیگه به این میگن((مهمان ناخوانده))،((اگراز دربیرونش کنیم از پنجره میاد تو)) ؛والا تو این سیاه زمستونی که همۀ درو پنجره ها هم که بسته است!!... وتازه همۀ ما هم که سالم هستیم!!...

الآن حدود یک هفته هم هست که تمام مدارس کشور تعطیل شده وآنهم فقط منوشوهرم بیرون میرویم ؛البته شوهرم برای کارش ومنهم برای خرید مایحتاج خانه.فکر کنم همۀ ما تا آخر زمستان تا وقتی که بهار نیاد از درخانه هایمان بیرون نیاییم!!...البته در خبرها اعلام کردند فقط یک هفته ولی اگر کرنا پیشرفت کند ممکن است این تعطیلات تا بعد از عید هم ادامه پیدا کند.امیدوارم که هرچه زودتر همۀ مردم از این بیماری (کرنا) خلاص شوند...منظورم اینه که در امان باشیم نه اینکه بمیریم؛اگر اینجوری پیش برود حتماً همه،چه بچه ها وچه بزرگترها چه آنهائی که در خانه وچه آنهائی که دربیرون از خانه کار میکنند تعطیل شوند و...امیدوارم که اینطور پیش نرود،وگرنه از کجا بیاریم که بخوریم تا نمیریم...اگر ازکرنا نمیریم حتماًاز بی آذوقه ای خواهیم مرد؛خدا بداد همۀ ما برسد.

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، کرونا، کرنا، ماسک، بیماری، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic