(قصه های مشت باقر)


مشت باقر توی یک دهی که خیلی دورازتهران بود با مادرپیرش زندگی می کرد؛وازداردنیا یک خونۀ60 متری حیاط دار ویک مزرعۀ گندم که آنهم از ارث پدری بهش رسیده بود داشت...درضمن یک خر پیری هم داشت.

خلاصه که خرج خودش ومادر پیرش را ازفروش محصولشان که همان گندم بود بدست می آورد؛مشت باقرآدمی بود با چهره ای بامزه وخنده رو...او چه ناراحت بود وچه خوشحال باز قیافه ای جالب و دوست داشتنی داشت وهمیشه سعی می کرد دیگران را بخنداند ؛چون اوعقیده داشت که دنیا فقط دو روز وباید تو این دو روزخوش بود... و میگفت:(بزن برطبل بی عاری که آنهم عالمی داره)پس تا وقتی که آدم می تونه خوب وخوش باشه ،چرا باید بد وعبوس باشه وهم خودشو عذاب بده وهم باعث ناراحتی دیگرون بشه...

مشت باقر اوغات فراغت زیادی داشت البته بجزء وقت کاشت و برداشت گندم وهمینطورمراقبت ازمادرپیر وبیمارش هم بود؛موقع های دیگربچه های ده را دورخودش جمع می کرد وبرای آنها قصه های واقعی ویا داستانهای افسانه ای تعریف می کرد؛بچه ها هم خیلی از قصه های او خوششان می آمد وبا شورو هیجان بسیار به قصه هایش گوش می دادند.

یکروز مشت باقر که داشت برای بچه ها ازجنگ رستم با اژدهای دوسر تعریف می کرد،یکی از بچه ها که خیلی هم شر بنظرمی رسید هی مدام وسط حرف مشت باقر می پریدو هی ازاوسوألهائی( در رابط با رستم واسبش که همون رخش نام داشت وهمچنین اژدها)می کرد ورشتۀ کلام از دست مشت باقر در می رفت ومیگفت:کجای داستان بودیم؟!...

آن پسرشر که اسمش ملقب به (حسن فش ،فشو )بود گفت:ببینم مشتی این اژدها هِ کسو کاری نداشت مثلاً پدرومادرویا خواهرو برادری چیزی ...که بیان کمکش؟!...

بعد مشت باقر با عصبانیت وتعجب بسیاربهش میگفت:ببینم بچه سرتق توطرف کی هستی؟!...رستم یا اژدها...یه دقیقهزبون به دندان بگیر... ای وای برمن چی دارم میگم؟!...منظورم اینه که زبون به جیگرت بذار...اِ اینکه بدترشد(اومدم ابروشو وردارم زدم چشمشوهم کورکردم)  منظورم اینه که (دندان به جیگرت بذار)...میذاری بقیۀ قصه روبگم یا نه؟!...

حسن (دست بردار نبود) وگفت:ای بابا مشت باقر یه چی میگی ها... اگه دندان به زبون بذارم که زبونم قطع میشه!!...واگه زبون به جیگر بذارم که اینکه دیگه غیرممکنِ زبونم تا جیگرم خیلی فاصله داره چجوری بهش برسونم...تازه اش هم اومدی اینکار عملی شد ...اَه حتماً خیلی هم بد مزه میشه...حالم بهم خورد...واگر دندان به جیگرم بذارم  که اونهم نمی رسه واومدیو جور شد...اونوقت که جیگرم مثل جیگر زُلیخا سوراخ،سوراخ میشه که؟!...آخه مشت باقر جون چه حرفهائی میزنی ها(این باعقل جور درنمی یاد)تازه اش مگه من خام خوارم ؟!... اّ ه من که گوشت خام دوست ندارم وفکرش راهم میکنم حالم بهم می خوره ،چه برسه به اینکه بخورمش...مگه چیزقحطیِ.

مشت باقر که خیلی کُفری شده بود با غضب به حسن نگاهی کرد وگفت:میشه دیگه انقدر(روده درازی نکنی)وبذاری من بقیۀ قصه رو تعریف کنم؟!...

حسن با شیطنت بسیار گفت:ای بابا تو مارو چی فرض کردی ؟!...من که آدم غیرعادی نیستم که روده دراز باشم...اگه اینطوری بود که الآن بایدروده هام ازشکم یا ازدهانم بزنِ بیرون که وباید اونو تو دستام بگیرمو با خودم اینطرف واونطرف ببرم.

مشت باقردیگه طاقت نیاوردو بطرف حسن حمله ورشد وحسن هم که بچۀ تروفرزی بود پا به فرار گذاشت ومشت باقر هم برگشت پیش بچه ها وشروع کرد به تعریف کردن بقیۀ قصه ...بعد حسن ازآن دورها به مشت باقرشکلکی درآوردو چیزهائی میگفت که نا مفهوم بود.




طبقه بندی: قصه های مش باقر، 
برچسب ها: قصه، مش باقر، گو، خر، الاغ، بچه، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : شنبه 23 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت سوم

همسر خانوم ماریا(مارتین) هم از راه رسید وروبه همه سلام و احوالپرسی کرد ،در همین موقع دوقلوها هم سر رسیدند وبا شور وهیجان بسیار به آغوش پدر پریدند وصورتش را بوسه باران کردند...  دوقلوها 5 ساله بودند؛همۀ خانواده دور میز ناهار جمع شدند ومشغول خوردن غذایشان شدند و بعد از اتمام غذا آقای مارتین پسرک را به همراه خود به سالن پذیرائی برد وچند کلمه ای با او صحبت کرد؛وبه او گفت:اینجوری که نمیشه همه اش بهت بگیم پسر جون البته اگر ناراحت نمیشوی میخواهیم یه اسمی برات انتخاب کنیمالبته با میل خودت...حالا بگو ببینم از چه اسمی خوشت میآید؟...ما هم به همون اسم صدات میکنیم .

پسرک کمی فکر کردو گفت: به نظرم ادگارد...همه اش فکر میکنم این اسم برام آشناست...حالا کجا شنیدم اصلاً یادم نمی یاد؟!...

***

چند هفته ای گذشت و آنها به ادگارد عادت کرده بودند واونو جزءی از خانوادۀ شان می دانستند وهرکجا که میخواستند بروند او را هم با خودشان میبردند مثل(پارک ،سینما،بازار،مسافرتها و...)

یکروز موقعی که ادگارد مشغول بازی با دو قلوها بود ناگهان دخترک (آدلا)پایش به چیزی گیر کرد وبه زمین خورد وادگارد چون از آنها بزرگتر بود احساس مسئولیت میکرد،سریع بطرف آدلا رفت و او را از زمین بلندش کرد ولباسهایش که خاکی شده بود تکانی داد ودید که دست وپای دخترک کمی زخمی شده وگریه میکند...ادگارد رفت  و از خانوم کتی کیف کمکهای اولیه را گرفت و به پیش آدلا برگشت ...وپنبه والکل طبی را از آن درآورد وزخمهای دخترک را شستشو داد وفوت میکرد که دخترک اذیت نشود و جای زخمها را پانسمان کرد ودست نوازشی بر سر او کشید ورفت که از خانوم کتی 2 تا آب نبات بگیرد ویکی را به آدلا وآن یکی را به ادوارد داد ودخترک کمی آروم گرفت.

ولی این اتفاق باعث شد جرقه ای در مغز ادگارد بزند وصحنه ای مثل فیلمی سیاه ومبهومی جلوی چشمش پدیدار شود وسرش بدرد آمد وفریادی از ته دل کشید ودوقلوها که از اینکار او به وحشت افتاده بودند سریع به پیش پرستار رفتند وماجرا را برای پرستار تعریف کردند وگفتند که: ادگارد یهو داد زد انگار دیونه شده زود بیایید تا خودشو نکشته ...

پرستار هم سریع به پیش ادگارد رفت وفهمید که این حالتها مربوط به آن میشود که چیزی را به یاد آورده ؛بنابراین داروی آرام بخشی به او تزریق کرد وادگارد کمی آرام شد ودر رختخواب خودش به خواب فرو رفت.

وقتی ادگارد بیدار شد پرستار را بالای سر خود دید واز او پرسید چی شده؟!...

پرستار:بهت تبریک میگم این یه نمونه از حالتهائی است که ممکن بهت کمک کنه که گذشته ات را به خاطر بیاری...البته اولش بصورت یک تصویر مبهومی به نظرت میاد ...ولی به مرور زمان آن تصویرها واضح تر خواهد شد ...گفتم که جای هیچ نگرانی نیست.


طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، شب، جاده، کوچه، بچه،  

تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

(قسمت اول)

صبح شده بود ولی هنوز پلکهایش سنگین بود وبا نور کمی که از گوشۀ پرده به صورتش تابیده بود...بالاخره باهر زحمتی بود چشمهایش را باز کرد؛وقتی به اطرافش خوب نگاه کرد احساس کرد

توی یه جای نا آشناهست...ولی با اینحال اتاقی که در آنجا بسر میبرد

با رنگ آبی آسمانی وستاره ها وماه درخشانش که روی دیوار روبرو  نقاشی شده بود ...فضای زیبائی را برای آدم تداعی میکرد؛تا به حال همچین منظره ای را تو عمرش تجربه نکرده بود...بعد به پرده نگاهی

کرد با اینکه خیلی ساده بود ولی رنگش خیلی زیبا بود رنگش آبی روشن وخیلی براق ...گوشۀ اتاق یک آباژور بلند دیده میشد که هنوز روشن بود...طرف دیگراتاق یک صندلی ومیز تحریر که رویش چند کتاب ودفتر ویک جا قلمی زیبای منبت کاری شده با ظرف جوهردانش

به چشم میخورد.

از روی تختش نیم خیز شد وخواست که بلند شود که ناگهان صدای در اتاق با قژ،قژی باز شد...ویک خانوم جوانی که از لباسش پیدا بود که پرستار هست ولی اونجا که شبیه بیمارستان نبود؟!...پس اوآنجا چیکار میکرد؟!...

پرستار در حالی که یک سینی صبحانه دردستش بود وارد اتاق او شد؛

وبه طرف او آمد وگفت:سلام صبح بخیر...خوب خوابیدی؟حال پسر کوچولومون چطور؟

پسربا این حرف کمی تعجب کرد مگه او چش شده بود؟!...چرا از شب قبل چیزی یادش نمیاد؟!.

پسر:سلام صبح شما هم بخیر...من خوبم ...تازه اش هم من دیگه کوچیک نیستم بزرگ شدم...الان هم 12 سالم...ولی اینجا کجاست؟!...

من اینجا چیکار میکنم؟!...اصلاً اسمم چیه؟!...پاک گیج شدم...شما کی هستین؟!...هیچی یادم نمیاد.

پسر با ناراحتی بسیار دستهایش را برد دم چشمهایش وشروع کرد به گریه کردن.

پرستار سینی رو روی تخت کنار دست پسر گذاشت ودستاهای پسر را کنار کشید و گفت:ای وای ...این دیگه چه کاری؟...مگه تو نگفتی که دیگه کوچیک نیستی وبزرگ شدی؟...

پسرکمی که آرومتر شده بود با دستهایش اشکهایش را پاک کرد وگفت:پس من اینجا چیکار میکنم ؟!...اینجا برام خیلی ناآشناست...تو کی هستی؟...

پرستار:صبر کن یکی ،یکی به تموم سوالاتت جواب میدم...کمی آروم باش تا برات تعریف کنم.

تو حدود یکماه پیش با یک ماشینی تصادف میکنی وراننده وزنش که داشتند به جائی میرفتند با ماشین اونا تصادف کردی واونا هم سریع تو رو به بیمارستان ما میآورند؛آنموقع وضعیتت خیلی وخیم بود و تو اون یکماهی که تو بیمارستان ما بود تو حالت کما فرو رفتی... واین بنده خداها(راننده وزنش)مدام بالای سرت بودند وخیلی نگرانت بودند ...وراننده هم همون موقعها به رسانه ها در بارۀ تو اطلاعاتی داده بود

ومیخواست ببیند تو کسو کاری داری یا نه؟...حالا راستشو بگو آیا تو پدرو مادری داری یا نه؟...

پسر:گفتم که من هیچی از گذشته ام یادم نمیاد...حتی نمیدونم که کی هستم؟!...

پرستار خیلی خوب ناراحت نباش مشکلی نیست ...این فراموشی موقت هست ...وهمیشه برای بعضی از بیمارانی که از تو کما در میآیند پیش میاد این طبیعی ...بهت قول میدم بعد از گذشت زمان کم،کم بخاطر خواهی آورد...البته اگه به حرفهای منو آقای دکتر وهمینطورخانوادۀ فعلیت که همان راننده وزنش هست گوش بدهی هیچ مشکلی پیدا نمیکنی... تازه باید همیشه سر وقت هم غذاتو بخوری وهم داروهاتو...

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جاده، شب، وحشت، دهشت، بچه،  

تاریخ : شنبه 19 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دست بالای دست بسیاراست)

توی پارک نشسته بودم وداشتم کتاب میخوندم که یهو سرو صدای بچه ای توجه ام را جلب کرد یه پسربچۀ شیطون و زورگوئی که حدوداً 5 یا6 ساله به نظرمیرسید به همراه مادرش به پارک اومده بود ومدام بدون رعایت کردن نوبت سوارتاب ویا سرسره و...میشد وبچه های دیگر را یا هول میداد ویا آنها را میزد وهیچ کس هم صداش درنمی آمد که از خودشان دفائی بکنندفقط بعضی از والدین بچه ها که روی بچه هاشون حساس بودند یه اعتراضی میکردند وبعد از ساعتی ساکت میشدند...انگار که همه از اون بچه حساب میبردند...منم تو این فکر بودم که این بچه درآینده که بزرگتربشود میخواهد چه بکند؟!...وچه بلاهائی سر آدمهائی که میخواهد با آنها کارکند دربیاورد؟!...که یکهو دیدم یه دختر بچه ای که حدوداً3 یا4 ساله بود از راه رسید و بقول معروف (دست اونو از پشت بست) وهمون کاری رو کرد که اون پسر بچه با دیگرون میکرد...واینبار هم پسررومیزد وهم بچه های دیگرو میزد از قدیم میگن(دست بالای دست بسیار است) واین در گیری بین اون پسر ودختر در گرفت وهیچ کس نمیتوانست آنها را از هم جدا کند ...بالاخره نگهبان پارک سررسید وآندو وهمچنین مادرانشان هم که بخاطر بچه هاشون باهم درگیر شده بودند آنها را ازهم جدا کرد واین قضیه هم خاتمه پیدا کرد البته از اینجورمسائل در همه جا پیدا میشود. 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، طنز، پارک، دعوا، بچه، شر،  

تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

این داستان برمیگرده به آن موقع که من کودکی بیش نبودم ،آن موقع ها که یادم میاد زندگی یه صفاو صمیمیت خاصی درآن کوچه ،محله ها وجود داشت ،حتی یادم میاد که چقدر خانوادۀ ما خوشبخت بودیم،آنقدر که همۀ فامیل و دوستان به صمیمیتی که در زندگی ما وجود داشت غبطه میخوردند.

آن روزها آنقدربه منو دو خواهرم خوش میگذشت که انگار فارق از دنیا بودیم و هیچ نگرانی در زندگی نداشتیم جزء درس خواندن که آنهم برای من یه دغدغۀ بزرگی محسوب میشد ،چون من اصلاًعلاقه ای به درس خواندن نداشتم وهمیشه پدر ومادرم منو نصیحت میکردند...

پدر-آخه پسر تو،تو زندگیت چی کم داری که یا درس نمیخونی یا اینکه مدیر ومعلم ازت شکایت میکنند،یه روز از مدرسه فرار میکنی ،روز دیگه با بچه ها دعوا میکنیو سرو کلشونو میشکونی...بهت گفته باشم تو با این کارات سر سالم به گور نمیبری آخر یه کار دست ما وخودت میدی! ...

مادرروبه پدر کردو گفت: زبونتو گاز بگیر مرد؛بعد رو کرد وبمنو گفت:بچه مگه تو چیت از پسر عموهاوپسر خاله هات و...کمتر،اونا با اینکه وضع مالیشون هم مثل ما کم درآمده ولی با این حال سرشون تو درسشونه ولی تو چی همینجوری وقتتو تلف میکنی وهر وقت هم که دوستات میان دنبالت که برین فوتبال میدوی میری پیه یللی ،تللی آخه اینهم شد کار تو اصلاً به فکر آیندات نیستی؛عاقبت میخوای چیکار شی حتماً میخوای فوتبالیست شی که اونهم بعید میدونم عرضهُ اون کارهم نداری...

منهم که باشنیدن این حرفها سرمو پایین می انداختم وچیزی نمیگفتم وزیر چشمی به دو خواهرام نیگاه میکردم که داشتند در گوشی باهم حرف میزدند وبه من اشاره میکردند و منو مسخره میکردند وبه من شکلک در می آوردند.از این کارشون خیلی عصبانی بودم اگه مامان اونجا نبود حساب شونو میرسیدم حیف که نمیشد .

خلاصه بعد از این حرفها رفتم سراغ درسام و با بی میلی تمام شروع کردم به درس خواندن ،ولی فکرم درگیر حرفهای پدرو مادرم بود ...واقعاً آینده ام چه خواهد شد.

داستان کامل کوچه محله ما را در وبسایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/


برچسب ها: داستان، کوچه محله ی ما، کوچه، محله، کودک، بچه، اول،  

تاریخ : چهارشنبه 22 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(چهار دیواری اختیاری)

نمی دونم آیاشما هم از این خونه قدیمی ها دیده اید؟! ویا توش زندگی کرده اید؟!...من که به نوبۀ خودم در اینجور جاها زندگی نکردم ولی به نظر سخت می آید...به قول معروف(شنیدن کی بود مانند دیدن) ولی پدر بزرگم برام گفته که تو این خونه ها زندگی میکرده چون من یه بار ازش پرسیدم واو هم کل ماجرای قدیم هارو برام گفت:آنموقع ها با 4000 هزار تومان میشد یه خونه که چه عرض کنم میشد یه امارت بزرگ خرید که توش یه باغ پراز گل و گیاه باشه ...آنموقع ها حقوق من 500 تومن بود که 250 تومن آن را میدادم برای اجاره خونه و170 تومن دست خودم بود برای خرج های سنگین خونه و80 تومنش هم به عیالم می دادم برای خرج خونه...وتازه اش هم کمی هم پس انداز میکردیم...منم پریدم وسط حرفش وگفتم:پس بابا بزرگ اونموقع  ها با پولاتون داشتین کیف دنیارو میکردین ها ؟!... اونم گفت:همچین ها هم که فکر میکنی نیست!...ما هم سختی خودمونو داشتیم ... به قول معروف (چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن )جونم برات بگه که با هزار مکافات یه اتاق تو یه خونۀ 1000 متری که 10 تا اتاق مجزا داشت با یه آشپزخانه که تو زیرزمین آنهم مشاع بود ویه دستشوئی باز هم مشاع که همۀ همسایه ها از آنها استفاده میکردند.یه جمعه که من تعطیل بودم نزدیکای عصر رفتم تو بالکنی که جلوی اتاقمون قرار داشت ویه زیلو پهن کردم وعیلا هم بساط چای ونون پنیر سبزی را برام آورد...آنقدر بچه های همسایه ها شلوغ کردن که پشیمون شدم که استراحتی بکنم ...در همین گیرو دار بود که زن صاحب خانه وارد خانه شد ومعلوم بود که میخواهد اجاره ها رو از همه بگیرد ...همیشه شوهرش برای طلب اجاره ها می آمد ولی حدود 2 ماهی میشود که شوهرش در بستر بیماری افتاده واین وظیفه به احدی او محول شده بود...باز خودش با انصاف تر از زنش بود وکمی رحمو انصاف داشت وبهمون محلت پرداخت اجاره رو می داد ولی زنش به قول معروف (مو رو از ماست بیرون می کشید)و خلاصه که با این کارش (خون همه رو تو شیشه می کرد)؛تو این گیرو دار  دیدم اکبر آقا می خواست زود از خونه بره بیرون که یکی از همسایه ها یعنی اصغر آقا صداش کرد:کجا میری اکبر آقا؟!...حالا تشریف داشتین صاحب خونه اومده ها میخواد حالی از همۀ ما بپرسه!...اکبر آقا هم خجالت زده برگشت واجاره اش را داد...چه آدمهائی پیدا میشن اصغر آقا رو میگم با این کارش داشت (چوب لای چرخ طرف میذاشت)...زن صاحب خونه خنده ای شیطانی کردو گفت:نترسید من مثل شیر بالای سر مالم هستم به قول معروف (مالتو سفت نیگردار همسایه ات رودزد نکن)همه باید حساب کار خودشونو بکنند (منکه خیریه باز نکردم که) باید طوری رفتار کرد که(چوب را که برداری گربه دزده فرار کنه) خودم حواسم به همه جا هست ...دوباره شروع کرد به اجاره گرفتن از بقیۀ همسایه ها.

 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، مشکل، جامعه، همسایه، بچه، سر و صدا،  

تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(هرجو مرج در خانواده)

پیش خودم گفتم اینبار از یه خانوادۀ 8 نفره براتون بگم که 5 تاپسر یک دختر داشتند البته مادرو دختر با هم مشکلی نداشتند ولی پدر وپسرها همیشه سر لباسها وجوراب ها باهم مشکل پیدا میکردند حتی سر اینکه کدومشون از ماشینهارو بردارند باهم جرو بحث میکردند البته بجز ماشین پدر که آنهم مشخص هست کسی جرأت برداشتنش رو نداشت...وبداین منوال که پدر ماهانه یک جعبه که در آن 12 جفت جوراب بود برای خودش میخرید وتا آخر ماه همه از آن استفاده میکردند وبه اینصورت که چون پدر زودتر از خواب بیدار می شد وبه سر کار میرفت یه جوراب را برمیداشت وبعدی پسر بزرگ میآمدو یکی دیگر وبه ترتیب هر کدام که دیرتر بیدار می شد جوراب بعدی...و خلاصه آخرین نفر دیگه جورابی برایش نمی ماند که به پا بکند مجبور بود با پای برهنه به سر برد چون آخرین نفر بیکار تو خونه می چرخید واگر می خواست جائی هم برود فقط کفشش را به پا میکرد خدارو شکر تنها چیزی که مال خودشان بود فقط کفش و شلوار بود که چون سایز بندی بود مال خودشان بود وبدرد کسی دیگر نمی خورد...دیگر اینکه آنها در خانه 2 ماشین داشتند یکی مال پدر بود ودیگری پدر برای پسرهاش خریده بود که مشترکن استفاده کنند...ویکی دیگه یه موتور سیکلت سوزوکی بود که پدر بهش میگفت موتور پرشی چون وقتی گاز می دادید 2 متر به هوا می پرید...تازه اینم برای پسر سومی گرفته بود آنهم به خاطر اینکه دیپلمش رابا معدل بالا گرفته بود (البته اونم نسبت به بچه های دیگه)...براش گرفته بود؛و آنهم اگه زرنگ بود به موقع موتور را برمی داشت ومیرفت بیرون وهمان هم ممکن بود گیرش نیاید وبدست پسرای دیگه بیافتد...خلاصه که هرجو مرجی به پا بود که نگوو نپرس در آخر هم همه به جان هم می افتادند...بالاخره پدر یه تصمیم جدی گرفت وبرای آنها برنامه ریزی کرد اول از لباس ها وبعد از جوراب ها  گفت که باید هر کسی برای خودش آنها را بخرد وبعد نوبت ماشین وموتور رسید که در روز شنبه پسر بزرگتر ماشین وآن یکی موتورو بر میداشت وبقیه هم باید با پای پیاده گز کند... ویکشنبه هم نوبت سومی وچهارمی وپسر آخریش هم که اصلاًتصدیق هیچکدامو نداره پس ول معطل باید هر جا میره پای پیاده بره...واین برنامه تا آخر هفته برایشان ریخته شد وروز بعد جاهاشون عوض میشه ودیگر دعوائی بین آنها پیش نیامد وزندگیشان به خیر وخوشی گذشت.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، هرج و مرج، خانواده، بچه، پسر، ماشین،  

تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پارک گردی)

پارک گردی

منو دو فرزندم طبق معمول همیشه عصرها به پارک سر کوچه میرفتیم وبقول بچه کوچیکم که میگه بریم پارک گردی...ومنم در جوابش سری تکان میدادم ومیگفتم:باشه هم میریم پارک گردی وهم بستنی خوری...وچقدر از حرفم خوشحال میشد واز ذوقش بالاو پائین میپرید هرکی ندونهفکر میکنه انگارچند سال پارک نبردمش ویا اینکه براش بستنی نخریدم...خب چه میشود کرد بچه ها اقتضای سنشان ایجاب میکنه که اینگونه سخن بگویند ورفتار کنند؛بقول قدیمیها(از نخورده بگیر بده به خورده) چون خورده میدونه چه مزه ای داره ولی نخورده که نمیدونه چه مزه ای داره... خلاصه هر وقت منو بچه ها به پارک میرفتیم می دید یم که پدرومادر ویا پدر ویا مادر بچه ها به همراهشان آمده...ومنو بچه هام آنقدر حسرت آنرا می خوردیم که خدا میداند...آخه انموقع ها (جوانتر بودم) وقتی به همسرم میگفتم با ما به پارک بیاید او در جواب به ما میگفت که تازه از سر کار برگشتم وخسته ام وحال دو قدم پیاده روی یوندارم حتی روزای تعطیل هم بونه میآورد...وبعد ها هم که بچه ها بزرگتر شده بودند  باز هم همینگونه بود وبچه ها به من میگفتند که الان که ما نمیخوایم بازی کنیم حداقل با ما بیایدپیاده روی برای سلامتیش هم خوبه...ولی او گوشش بدهکار نبود ...الان هم که باز نشسته شده وبچه ها هر کدام رفتند سر زندگیشون وحالا منو همسرم تنها تو خونه نشستیم وتلویزیون نگاه میکنیم ویا به در ودیوار وبه چهرۀ یکدیگر که گرد پیری بر رویمان نشسته خیره میشویم ویا منتظر وچشم به در دوختیم که کی بچه ها میایندو یه سری به ما بزنند...بعد آنموقع است که به یاد پدرم میافتم که همیشه عصرها پدرم با آنکه خسته از کار بود باز با اینحال خودش به ما پیشنهاد میداد ومارو برای تفریح هفتگی ویا تعطیلات تابستان به پارک ها ویا شهرهای مختلف میبرد ونمگذاشت که به ما بد بگذرد...به حدی که ما از اینهم تفریح خسته میشدیم وناز میکردیم که نمیخوایم خوش بگذرونیم وبقول معروف(خوشی زیر دلمونوزده بود) وپدرهم به منو خواهرهام میگفت :ایشااللهیه شوهر هائی گیرتون بیاد که حسرت اینروزا رو رو دلتون بذار که همینطور هم شد ولی ما آنموقعها اینو نمیفهمیدیم ولی الان منظورش را درک میکنیم ولی حالا دیگه چه سودی داره؟!...به نظر من پدری اگه نفرین بکنه مطمئناً نفرینش میگیرد ...




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، پارک، پارک گردی، خانواده، فرزند، شوهر، بچه،  

تاریخ : شنبه 14 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آرزوی نه چندان بزرگ)

همانطور که همه میدانید آرزو از زمانی شروع میشود(البته به نظر من)که وقتی بچه هستیم به سراغ ما میاید که پیش خود میگوییم:کی بزرگ میشوم تا بزرگترها در مورد هر کاری ازم نظر بخواهند ویا اینکه کی بزرگ میشویم تا مثل بزرگترها کار کنیم وکسب درآمد کنیم وهیچوقت محتاج آنها نباشیم ...ولی همین باصطلاح بچه وقتی که بچه هست هیچ کمبودی در زندگیش پیدا نمی کند وهمیشه همه چیز برایش مهیاست ...وجز خوشی وتفریح و گردش کردن فکرش را مشغول نمیکند...حالا که بزرگتر میشود هزار مشکل در زندگی روزمره اش برایش پیش می آید.

1-وقتی درسش تمام میشود باید چقدر دنبال کار بگردد تا بتواند شکم خود را سیرکند.

2-بعد که کار مناسب را پیدا کرد باید ازدواج کند وتشکیل خانواده بدهد.

3-وقتی هم که وارد زندگی مشترک شد آنوقت گرفتاریهای اصلیش شروع میشود.

4-تازه باید به فکر خوردو خوراک خود واهل وعیالش باشدو

5-بعد نوبت خرج ومخارج تحصیل بچه ها پیش می آید و...

6-بعد آن مخارج عروسی و...

7-تازه بعد از آنهم سر وکله زدن با بچه ها شروع میشود واخلاق بچه ها نسبت به آنها(بزرگترها) وسر ناسازگاری گذاشتن وبی احترامی به بزرگترها...

8-ترد شدن از بچه هاو...

9-ودرنیمۀ آخر فرستاده شدن به خانۀ سالمندان و...

10 –در آخرهم مرگ ...

آیا این آرزوهای بچه ها سرانجام خوبی خواهد داشت و...اگر غیر این باشد که باید گفت:کاش هیچ وقت بزرگ نشویم وهمیشه در کودکیمان بمانیم وخوش وسر حال به زندگیمان ادامه دهیم...




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: آرزو، داستان، کار، شغل، مشکل، جامعه، بچه،  

تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1398 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

بچه زاییدم قاتق نونم بشه قاتل جونم شد

یک روز منو دوستم زنگ تفریح تو مدرسه مشغول بازی بودیم که یکهو دیدیم ناظم بطرف یکی از بچه ها دویود و سریع گوش بچه بی نوا را گرفت  و کشید و توپ و تشری به بچه زد و او را با خود به اتاق مدیر برد و بعد از چند دقیقه ای همان پسر بچه آمد و با گریه و زاری گوشه حیاط وایساد و من و دوستم به طرف رفتیم و خواستیم دلداریش بدیم که یکهو پسر متوجه ما شد و انگار فهمید نیّتمون چیه وسریع از آنجا دور شد و منو دوستم هم بی خیال موضوع شدیم و دوستم گفت: حتماً خودش مقصر بوده یا بقول معروف(ریگی به کفش داشته)برا همینم بود که (فرار را به قرار ترجیح داده)

فردای آن روز همان پسر بچه همراه با پدرش به مدرسه آمد و هر دوی به سوی اتاق مدیر رفتند و بعد از چند دقیقه که گذشت سر و صدای همان مرد به گوش رسید که مدرسه را روی سرش گذاشته بود و مدام فریاد می زد که :(بچه زاییدم قاتق نونم بشه قاتل جونم شد)آخه بچه تو به کی رفتی اینقدر زورگو شدی و دسب بزن پیدا کردی آخه چه مرگیتِ هر روز ازت شکایت می کنند یکی می گه بچه ات چشم بچه مردُمو کور کرده ، یه روزدیگه یکی دیگه میگه سر بچه مردُمو شکسته...حالا هم که یکی دیگه از بچه ها رو دستشو پیچوندی که دست بدبخت بیچاره رو شکوندی ...این بچه پاک (بالا خانه اش را اجاره داده)

بعد یک پس گردنی محکمی به پشت گردن بچه نواخت همچین که صداش تو راهرو مدرسه پیچید و گفت: (نونت نبود، آبت نبود، پاچه گرفتنت چی بود)

بعد پا درمیانی مدیر و ناظم قضیه فیصله پیدا کرد و قرار شد آن پسر دیگر شر به پا نکند و قول داد که از این به بعد پسر خوبی بشود و اگر دفعه دیگر شری به پا کند از مدرسه اخراج شود و همینطور هم شد و دیگر آن پسر آنقدر خوب شده بود با اینکه نمراتش( چنگی به دل نمی زد ) ولی بخاطر اخلاق خوبش سر صف معرفی شده و از طرف مدیر و بقیه معلمها جایزه گرفت و از این رو پسر تصمیم گرفت هم در درسها و هم در اخلاق بهترین باشد و مدام هر ماه سر صف معرفی می شد و جایزه می گرفت و یکی از بچه ها به تمسخر بهش گفت: چه خبره(با یک دست نمی شود دو تا هندوانه برداشت )ایول بابا ت دیگه کی هستی؟(دست شیطونو از پشت بستی)...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، بچه زاییدم قاتق نونم بشه قاتل جونم شد، بچه، قاتل، مدرسه، دوست،  

تاریخ : جمعه 23 فروردین 1398 | 07:53 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات