(دفترچه خاطرات سپیده)

(محدودیت یا ممنوعیت)

زهره امراه نژاد

ما تو یک خانۀ 50 متری که دریک آپارتمان 5 طبقه بود ،زندگی می کردیم؛البته خانۀ ما درطبقۀ پنجم وآخرین طبقه به حساب می آمد؛این خانه یک اتاق خواب 10 متری ویک سالن کوچک 12 متری ویک آشپزخانۀ6 متری وهمچنین یک سرویس بهداشتی که درآن یکحمام کوچک که روی هم می شد گفت 4 متری بود.پدرم می گفت: چه حمام ودستشوئی اش آنقدرکوچک است که مثل قبر می ماند آدم نمی تونه توش تکون بخوره.؛البته برای ما یعنی منو مادروسعیده بد نبود وهیچ مشکلی نداشتیم اما پدرم چون هیکل ورزشکارانه داشت خیلی سخت بود،آخه پدرممربی پرورش اندام بود وتو اتاق خواب کوچکمان یک دوچرخۀ ثابت وچند تا دمبل کوچک وبزرگ ویک تردمیل کوچک(که البته برای اتاق خوابمان بسیاربزرگ بود ،ولی نسبت به تردمیلهای دیگر خیلی کوچک بود)قرار داشت وحسابی جایمان را تنگ کرده بود. همیشه مادرم به پدرم می گفت :خیلی جایمان تنگ نیست تو هم وسائل ورزشیت را آوردی تو خونه ،تازه با این وضعیت همه باید وسط سالن بخوابیم،اینجا نه پارکینگ داره ونه انباری اینم شده خونه،حالا این اسبابهای اضافه رو کجا جاش بدیم ویا اینکه ماشینمونو تو کدو پارکینگ بگذاریم؛فکر کنم از این به بعد از اتاق خواب باید بجای انباری ازش استفاده کنیم وماشین را هم باید جلوی درخونه بگذاریم وشبها از ترس اینکه ماشینو ندزدنش باید چند ساعت یکبار از تو پنجره نگاهش کنیم تا ببینیم سلامت هست یا نه!!...

منهم پریدم وسط حرف مادرم وگفتم:عوضش آسانسور داره اینکه خیلی خوبه .مادرم هم درجوابم میگفت:آره والا اونم چه آسانسوری!!...یا بیشتر موقعها خرابِ یا برق نیست که ازش استفاده کنیم وبیشتر موقعها باید از پله ها رفت وآمد کرد.منهم گفتم:عوضش پول به ورزشگاه ها نمی دیم وخودمون اینجا از پله ها بالا وپائین میریم واینم یک نوع ورزش به حساب میاد اینطور نیست.پدرم که ازاین حاضرجوابی من خوشش آمده بود خندۀ بلندی کردوگفت:((حرف راستوازبچه باید شنید)) ؛مادرم هم بهم گفت: بچه انگار یادت رفته همین چند روز پیش وقتی منو تو وسعیده برای ورزش کردن رفتیم پارک سر کوچه چه اتفاقی افتاد ؟!... منهم گفتم: اوه آنروز رو میگوئی آره خیلی بد بود.

آنروز منو مادر وسعیده برای ورزش ونرمش رفته بودیم به پارک سر کوچه امان همانطورکه داشتیم نرمش های اولیه را انجام می دادیم ؛چند نفر مردو زن با تعجب به ما نگاه می کردند وبا هم حرف می زدندوگه گداری به ما اشاره می کردند؛انگارما آدمهای فضائی بودیموشاید خودمون خبر نداشتیم ویا اینکه انگار داشتیم کار شاغی انجام می دادیم، بعد مادر گفت: بچه ها بیایید برویم کمی دورتر تا از شر نگاه های آنها درامان باشیم. وماهم قبول کردیم وبه همراه مادر شروع کردیم به دویدن مثلاً خودمون داشتیم ورزش دو می کردیم ...بعد وقتی که داشتیم از جلوی آن چند زن ومرد پیر رد می شدیم (البته مجبور بودیم چون راه دیگری نبود)یکی از آنها که مدام دستو پایش میلرزید با صدای بلندولرزانش که مانند جیغ بود روبه ما کردوگفت: چی شده دخترم؟!... اتفاقی افتاده؟!...کسی دنبالتون کرده؟!...دزد دیدین؟!...کدوم بی ناموسی می خواد اذیتتون کنه؟!...بگید تا با این عصام بزنم تو سرش ...یکی دیگر از پیرزنها گفت:بگم نوه ام بیاد حسابشو برسه؟!...آخه نوه ام اونجا داره با اون وسائل ورزشی بازی میکنه...با یه صوت صداش میکنم ها... مادرم  همانطور که آهسته داشتیم می دویدیم از پیر زن ها تشکری کرد وگفت: احتیاجی به این کارنیست ...کسی هم مارو دنبال نکرده فقط با بچه هام اومدیم تو هوای آزاد صبحگاهی کمی ورزش کنیم فقط همین.بعد پیرزن ها نفس راحتی کشیدند وبا خیال راحت با هم شروع کردند به حرف زدن ،وماهم زود ازآنجا دورشدیم.

اینبار یک مرد جوان که روی نیمکت پارک نشسته بود وداشت با دوستش گپ می زد؛متوجه ما شد وبا تعجب به ما نگاه می کرد واو هم همراه با دوستش به ما نزدیک شدند وآنها هم شروع کردند به دویدن در کنار ما ویکی ازآنه گفت: چی شده آبجی؟!...چرا می دوید؟!... ناموساً راستشو بگید کسی دنبالتون کرده ؟!...که با این عجله دارید از دستش فرار می کنید؟!...یا اینکه خدائی نکرده دزدی چیزی ...کیفتونو دزدیده؟!...اگه اینجوریِ بگید تا حسابشوبرسم...کواون دزد بی ناموس. مادرم هم که داشت نفس ،نفس میزد گفت: ای بابا...آقای محترم...این چه حرفیه؟!...ما داریم...ورزش می کنیم...ورزش کردن جُرمِ؟!... چراهمتون این ...سوأل وازمن...می کنید؟!. مرد گفت:ببخشید آبجی... آخه تو این...زمونه اگه...زنی درحال...دویدن دیدید...بی شک بدونید ...که یا کسی ...درتعقیبش...یا دزد کیفشو...زده واو...داره دنبال ... دزد میدود...از این ...دو حالت...خارج نیست.

خلاصه منومادروسعیده برای نفس تازه کردن ایستادیم؛وآنها هم ایستادند تا ببینند آخر کارچه می شود؟!...مادرم گفت: ببین آقای محترم ...ما هیچ مشکلی نداریم...نه از دست کسی فرارکردیم... ونه دزدی به اموالمون زده...که حالا بخواهیم تعقیبش کنیم...دیگه هم سوأل بیجا نکنید...بذارید چند دقیقه ای برای... خودمون ورزش کنیم.

مرد گفت:خب اگه همینجوریباشه...که گفتین،پس چرا نفس،نفس میزدید ...انگارازچیزی ترسیده بودید!!...ما که اینجوری فکر کردیم.

مادرم گفت:ببخشید ها شما هم اگه جای ما بودید...ودرحال ورزش کردن کسی میومد ازشما...سوألهای بیهوده میکرد...حتماً به نفس، نفس میافتادید...الآنهم که شما مثل من دارید... نفس،نفس میزنید...نبادا خدائی نکرده یه آدم بدی دنبالتون کرده... ویا شایدهم یه دزدی اموالتو دزدیده ؟!. مرد ودوستش ازاین سوأل مادرانگارکه جاخورده باشند با تعجب به یکدیگرنگاهی کردندو دیگر سوألی نکردند واز پیش ما رفتندتا به کار معلوم نیست خودشان برسند.

ما هم همراه مادر آرام وآهسته قدم زنان به خانه رفتیم وقرار شد دیگر درپارکها ورزش نکنیم وعوضش درورزشگاه بدن سازی ثبت نام کنیم اینجوری بهتر شد دیگه کسی سوألهای بیجا ازمون نمی کنند.

من مانده ام که چرا ما خانومها نباید درهوای آزاد ویا همون فضای باز بدون هیچ مزاحمتی ورزش کنیم؟!...ولی مردها خیلی آزادانه درهر کجا که دلشان بخواهد براحتی ورزش کنند؟!...وکسی هم از آنها نمی پرسد که چه اتفاقی  براتون افتاده؟!...این هم شانس ما خانومهاست که باید از هر چیزی ممنوع یا محدود باشیم این عدالت نیست. 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ورزش، بانوان، پارک، دویدن،  

تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلا تکلیفی)

قدیمها تا اونجا که من یادم میادهمیشه مادرمون نمی گذاشت ما پامونو از در خونه بیرون بذاریم (البته ما دخترها)فقط موقعۀ مدرسه رفتن بود که اونم باید صبح زود از در خونه بزنیم بیرون تا به قول معروف (آفتاب ومهتاب مارو نبینند)...وزودتراز وقت باز شدن مدرسه به آنجا برویم وسر ساعت که مدرسه تعطیل می شود به خونه برگردیم؛واگر  دیر به خونه می رسیدیم ...کارمون دیگه ساخته بود وبس...آخه اگه موتور جت هم به خودمون میبستیم هم نمی تونستیم به اون زودی به خونه برسیم؛وگرنه چه ها که به سرمون نمی آورد و...خلاصه که فاصلۀ مدرسه تا خونه رو تمام راه رو باید با دو(دو ماراتون هم سریع تر) طی میکردیم.

البته تابستونها چون مدرسه تعطیل بود کمی راحتر بودیم ولی از یه بابت خیلی بد بود چون دیگه ما از بیرون رفتن منع می شدیم وآنوقت فقط باتقاق پدرو مادرمون میتونستیم به پارک ویا مسافرت برویم و... ولی برادرانم آنها (از هفت دولت آزاد بودند)وبه هرکجا که میخواستند  می رفتند وهیچکس به آنها خورده نمی گرفت ...چون آنها پسر بودند وآزاد ولی ماچی دختر بودیمو اسیر دست پدرو مادرمون؛منو خواهرام هروقت می خواستیم برویم مثلاًبراشون نون بگیریم ویا خرید کنیم و... نمی گذاشتند از درخونه بیرون برویم یا خودشون برای خرید می رفتند ویا برادرامونو می فرستادند که براشون کاری را انجام بدهند.

تازه بعضی موقعها هم وقتی از شون دوچرخه ویا اسباب بازی های پسرونه می خواستیم که برامون بخرند (ایرادهای بنی اسرائیلی می گرفتند)که هروقت پسر شدی اینکارو براتون می کنیم ویا اگه پسر شدی حق بیرون رفتن از در خونه رو داری...البته خواهرهایم که کمی بزرگتر از من بودند میدونستند که هیچوقت ما پسر نمی شویم ولی من چون کوچکتر از همه بودم این حرفهارو زود باور می کردم؛وفکر میکردم وقتی کمی بزرگتر بشم حتماًپسر می شوم ولی(زهی خیال باطل)...تا اینکه سالها گذشت و بزرگتر شدم دیدم اصلاً پسر که نشدم هیچ بلکه حالا یه دختر دم بخت هم شدم ومدام برام خواستگارمی آمد.  دریغ از اینکه هر کسی با هر جنسیتی که بدنیا می آید تا به آخرش همین است که هست.بعدها ازمادرم پرسیدم که چرا این دروغهارو به ما میگفته واونهم در جوابم میگفت که اگه میذاشتم بری تو کوچه و خیابون که اونوقت میدزدیدنت وبلا سرت می آوردند وآونوقت از اون زنهای خراب می شدی وآبرومون تو درو همسایه می رفت...مگه حالا بد کردم که الآن صحیح وسالم جلو رو وایسادی وزبون درازی میکنی کمی احترام به مادرت بذار بی چشمو رو.

حالا اینا به کناراگرهم کار بدی می کردیم  بهمون میگفت:دیگه نبینم از این غلط ها بکنی ها...هروقت رفتی خونۀ شوهرت هرغلطی خواستی بکن ...البته فکر بد نکنید منظورم از کار بد اینه که یکروز رفتیم خونۀ عموم اینا وسوار دوچرخۀ دخترعموم شدم...مادرم تا منو دید اومد به طرفمو با یه پس گردنی منو از دوچرخه پیاده کرد وگفت: دیگه از این غلطا نکنی و...یا یکدفعۀ دیگه که خونۀ عمه ام اینا بودیم داشتم با پسر عمه ام شمشیر بازی می کردم که بازم مادرم اومدو مچمو گرفت و همون حرفهای همیشگی رو بهم زد.

خلاصه که هر بازی پسرونه ای رو انجام میدادم با توپو تشر به سراغم میومد وبا کتک بهم حالی میکرد که هیچ غلطی نباید بکنم؛منم مثل آدمهای بلا تکلیف بودم که بالاخره کی پسرمی شم...ویا کی شوهر میکنم تا بتونم آزاد زندگیمو بکنم ...ووقتی هم که شوهر کردم به قول معروف (ازچاله در اومدمو افتادم تو چاه)بازم نتونستم هرکاری بخواهم بکنم...تازه شوهرم هم خیلی غیرتی بود واصلاً اجازۀ بیرون رفتن از خونه رو هم نداشتم چه برسه ازش بخواهم که به کلاسهای ورزشی اونم رزمی که بقول اون این ورزشها مال مردهاست که زورشون زیاد بشه به چه درد تو میخوره واینو بهم میگفتو خیال خودشو راحت می کرد...حال اگه میخواستم برم کلاسهای دیگه مثل والیبال یا بسکتبال بازم همون حرفهارو تحویلم میداد و...گفتم حداقل بذار برم رانندگی یاد بگیرم ولی باز اون حرف خودشو می زد؛خلاصه که منم بی خیال شدمو الآن هم هیچ کار یا بهتر بگم یه خانوم خونه دار که به هیچ دردی نمیخورم جز خانه داری که اینم دیگه همه بلدند...منم خیلی شکایتشو به مادر خودم وهمینطورمادر شوهرم کردم ولی اونا در جوابم میگفتند زن نباید رو حرف شوهرش حرف بزندو...در کل ما هم تو خونۀ پدری وهم تو خونۀ شوهر محکوم به بردگی هستیم واین دیگه بهش نمیشه گفت زندگی؛تازه فهمیدم چرا قدیمیها میگفتند که آدم مار بزاد ولی دختر نزاد...چون همیشه باید درد بکشدو دم بر نیاورد.ومثل یه عروسک خیمه شب بازی با اون رفتار کنند واین خیلی بی انصافی در حق ما هست؛به نظر من باید به این بردگی خاتمه داد وما باید خودمون از این زنجیری که به دور تادورخود بسته شده رو بازش کنیم؛البته نمیگویم به حرف بزرگترها گوش ندهیم...نه اینطور نیست ولی بعضی مواقع باید آنها را توجیح کرد که کارشان نادرست است ؛ البته آنهم با احترام نه با پرخاشگری و...باید قدم به قدم پیش رفت وباید به آنها بگوئیم که هر کس حق آزاد زندگی کردن را دارد حتی دخترها  پس این حق واز آنها نگیرید چون به آنها ظلم بزرگی میکنید که بعدها میتواند در زندگیشان تأثیر بد بگذارد...ودر کل هرکسی حق انتخاب دارد وآنها را اسیر گفتار و رفتارهای نا بجای خود نکنید...اگر همۀ دنیا به این موضوع اهمیت بدهند زندگی بر کامشان شیرین می شود و آنوقت است که بگوئیم دنیامون گلستان شده .

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  مقالات،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، دوچرخه، سواری، بانوان، دختر، داستان،  

تاریخ : چهارشنبه 13 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بدن سازی)

قسمت دوم

داستان واقعی

مربی اتریشی با زبان خارجی اش یه چیزائی بلغور کرد که نفهمیدم چه می گوید ؟!...ولی دیدم مربی ام سر رسید ومنوبه کمک 2 تا از دوستام که زیر بغلمو گرفته بودند به بیرون زمین بردند ...مربی ازم پرسید یهو چی شد؟! چرا سرعتتوزیاد کردی مگه نگفتم آروم شروع کن...منم که هی نفس ،نفس می زدم گفتم:ببخشید...نتونستم...از بقیه...کم بیارم... همه ازم...جلو زدند...ترسید...که نفر آخر...بشم؛مربی گفت:عیبی نداره قرار نیست برای برنده شدن خودتو بکشتن بدی!!...اگه راستشو بخوای تو از بقیۀ گروه خودمون بهتر بودی ...ورو کرد به خانوما و گفت: امروز که همۀ شما آبروی چندین سالۀ منو بردید ...اگر هم امتیازی کسب کنیم همه مدیون ایشون هستیم ...وبا دست به من اشاره کرد خیلی خجالت کشیدم فکر کردم داره مسخره ام میکند سرمو انداختم پائین ...ولی نه داشت درست میگفت چون آخر مسابقه که تمام شد جوایز بین خانومها که از شهرهای مختلفی به آنجا آمده بودند البته با ورزشهای مختلف مثل (والیبال ،بسکتبال،ژیمیناستیک و...) خلاصه که ما نفر 6 شده بودیم وبرای نفراولیها مدال طلا ،ودومیها مدال نقره ،وسومیها مدال برنز وچهارمیها وپنجمیها مدال مس وبرای ششمیها که فقط ما بودیم لوحه تقدیر ولباسهای ورزشی که رویش نوشته بود (ورزشگاه تختی)به ما ده نفر دادندخلاصه که دست خالی به شهرمون برنگشتیم و وقتی که نوبت به من رسید که لوح ولباسم را از مربی اتریشی بگیرم او لبخندی بهم زد ودستی به شانه ام زد وصورتمو بوسید ویه چیزهائی هم بهم گفت که باز متوجه آن نشدم ودر آنموقع مربی خودمون اومدو برام ترجمه کرد که:از تو تشکر مخصوص میکنه واینکه تو بیشتر از بقیه برای برنده شدن تیمت تلاش کردی چون تو تنها از هر حرکتی خوب براومدی ...و تو باعث افتخار تیمت وشهرتون شدی حتماً وقتی به کشورم برگردم برای همه اینو تعریف میکنم ...وبعد هم یه عکس دسته جمعی با تیم ما گرفت که یادگاری داشته باشه وبعد هم یه عکس دسته جمعی هم تیم ما با اون گرفتیم که یه یادگاری هم ما از اون داشته باشیم وبعد همۀ ما ازش تشکر کردیم ... این عکس هم در ورزشگاه شهرمون به دیوار نصب شد...آنروز خیلی به خودم افتخار کردم ولی خودم را برای دیگران دست بالا نگرفتم چون این از ادب ونذاکت ورزشکاری بدور است وازهمه هم عذر خواهی کردم که اگر بد بازی کردم واز آنروز همه به من احترام خاصی میگذارند که منو خجالت زده میکنند...حدود یکسالی به ورزگاه میرفتم ...ولی مقعیتی برای همسر وفرزندانم پیش آمد که مجبور به ترک آن شهر شدیم ودیگر به ورزش ادامه ندادم ...ولی هنز کمو بیش در خونه یه دمبل کوچیکی دارم که از آن استفاده میکنم وکاملاً ورزشو کنار نذاشتم ... 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، کوتاه، ورزش، بدنسازی، بانوان، زنان،  

تاریخ : جمعه 28 تیر 1398 | 07:01 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بدن سازی)

قسمت اول

داستان واقعی

یک مدتی بود که تصمیم گرفته بودم ورزش کنم وچند سالی میشد که ورزش نکرده بودم وحسابی بدنم خشک شده بود واحساس پیری در سن 30 سالگی بهم دست داده بود وهمیشه به خودم میگفتم ازفردا ورزشو شروع میکنم وفردا که میشد از خواب که بیدار میشدم میدیدم که امروز اصلاً نای کار کردن روهم نداشتم چه برسد به ورزش کردن وبعد که از جام پامیشدم تازه شروع میکردم به کار خونه نظافت و... و دیگه نائی برای ورزش برام نمیموند؛تا اینکه یکروز به خودم گفتم امروز اگه کارهام کم بود وزود تموم شد بعدش یه نرمش کوچیکی میکنم وشروع به کار کردم همینطور که داشتم پله هارو دستمال میکشیدم(البته مثل اوشین)چون آنموقعها طی نبود که کارهارا آسانتر کند وباید با دستمال ویه سطل آب برمیداشتیموهمۀ پله ها وراهروهای خونه رو تمیزمیکردیم ...داشتم میگفتم که در حال تمیز کردن پله بودم که یکهو پام لیز خورد واز 10 تا پله پرت شدم پائین وحسابی کمرم خردو خمیر شد بحدی که که نمیتونستم کمر راست کنم وهمانطور دولا،دولا بطوری که دستمو حائل به دیوار گذاشته بودم خودمو با چه زحمتی از پله ها بالا بردم وخودمو به اتاق رسوندمو بطرف تلفن رفتم وبا همسرم تماس گرفتم وجریانو بهش گفتم واونهم خیلی زود به خونه اومد ومنوبرد به بیمارستان ؛وقتی دکتر منو به آن وضع دید سریع به پرستار کنار دستش گفت:این خانومو ببرید از کمرش عکس بیاندازید ...من احتمال میدهم که ستون مهره هاش آسیب جدی دیده باشد...آن پرستار هم منو روی ویلچری نشاند و به اتاقی که رویش نوشته بود (ام،آر،آی) برد وچند ساعتی آنجا بودم وبعد از اتمام کار منو پیش دکتر برد وبعد از چند ساعت دیگر جواب رو آورد پیش دکترو اوهم گفت:همانطور که پیداس مهرۀ 4 ستون فقرات ودیسک کمرتون زده بیرون وکمی کج شده وباید عمل بشوید؛ ومنم که از عمل جراحی خیلی میترسیدم قبول نکردم ورفتم پیش یه شکست بند خونگی که یه خانوم مسن بود وکمرم را به قول معروف (جا انداخت)وباصطلاح خوب شد فقط زمستانها کمی در میگرفت که آنهم با شال می بستم وبالاخره تونستم کمر راست کنم...ولی با این حال یه درد به دردم اضافه شد آنهم قوز کتفها وهمچنین کیس در کلیۀ سمت راستم پیش آمد ...ولی هر طور بود باهاش کناراومدم ...بعد به پیش همان دکترم که رفتم گفت: الآن که از عمل گذشته فقط باید ورزش بدن سازی بری تا خوب بشه وگرنه ما کاری براتون نمی تونیم بکنیم؛منم بالاخره رفتمو تو باشگاه بدن سازی اسم نویسی کردم ...و فرم بدنم خوب شد.یکروز از طرف فدراسیون بدن سازی گفتند که می خواهند ما را به فینال ببرند البته ورزشهای دیگرهم هست که آنهم در ورزشگاه تختی تهران است ومربیمان هم از بین ما 30 نفر فقط 10 نفر که از بهترینها بودند انتخاب کرد که منهم جزو آن دسته بودم...و از سن 50،40،30،20  سال را داشتیم ومن جزو 30 سالها حساب می شدم وما همه باید نرمشهای مختلف را انجام می دادیم البته با خانومهای که از گروهای  دیگر که از شهرهای مختلف آمده بودند مسابقه می دادیم نرمشهای اولیه که خوب بود وبرنده شدیم ولی تو نرمشهای بعدی (پرش ازمانع ،سینه خیز رفتن ازمانع و...)همۀ ما کم آوردیم وزیاد خوب نبود ... و حالا نوبت من رسیده که باید به تنهائی با خانومهای دیگرگروها مسابقۀ دو میدانی می دادم چون فقط من بودم که30 سالم بود وباید 12 دور زمین 1000 متری را طی میکردیم وخیلی استرس داشتم که نکنه وسط کار یهو یاکمرم بگیره ویا نفسم بند بیاد چون من سابقۀ آسم هم داشتم ودر این مورد چیزی به مربی ام نگفته بودم؛ دور اول راهمانطور که مربی ام بهم گفته بود کمی با دوی آرام شروع کردم ولی خانومهای دیگر مثل فشنگ از جاشون پریدند واز من جلو زدند ...منم دور دوم را کمی تند و دور سوم را تندترکردم یهو وسط دور سوم بود که دیگر نفس کم آورده بودم ویواش ،یواش دور دویدنم را کم کردم ویکهو به قول معروف(ذرتم غم سور شد) و روی زمین ولو شدم 


طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: بدنسازی، بانوان، زنان، داستان، واقعی، طنز، خنده دار،  

تاریخ : پنجشنبه 27 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic