(جنگ برای زندگی

یا

بازی برای زندگی)

بیشتر مردم فکر می کنند دنیا با آنها سر جنگ دارد و با هر چیز و هر کس برای بدست آوردنش باید جنگید ...

در صورتی که اینطور نیست . به نظر من دنیا مثل بازی است ، مثلاً در بازی اگر خوب پیش بروی یا بهتر بگم از روی اصول و قانون رفتار کنی حتماً برنده می شوی و اگر بخواهی با حیله ونیرنگ بازی کنی حتماً خواهی باخت . مثلاً برای نمونه اگر کسی به تو بدی کرد برایش آرزوی خوشبختی بکن ... اگر اینگونه بکنی حتماً نتیجه خوب می بینی و برعکس اگر بدی کنی حتماً بد خواهی دید. از قدیم گفتند: ((هرچه بکاری، همان را برداشت خواهی کرد.)) یا بطور مثال همین بیماری کرنا...اگر به آن فکر کنیم حتماً به سراغمان خواهد آمد و در کل بهتر است به آن فکر هم نکنیم ، ولی بهداشت شخصی را حتماً رعایت کنید، مشکلی برای شما پیش نخواهد آمد .

بقول معروف ((از هر چیزی بترسی، حتماً سرت می آید.)) پس باید بی خیال آن شد.

دیشب در اخبار شنیدم که مردم از این بیماری خیلی ترسیده اند بطوری که جاده ها که همیشه شلوغ بود و همه مردم برای اینکه آب و هوائی عوض کنند به مسافرت به شهر های دیگر می رفتند . ولی حالا از ترس (کرنا) همه در خانه های خود پناه گرفتند و با هیچکس و هیچ چیز در تماس نیستند... آخه اینکه نشد کار البته درست است که نباید در شهر اجتماع کنیم و ممکن است به این بیماری مبتلا شویم ... ولی نه اینکه خودمان را در گوشۀ خانه مان زندانی کنیم ... پس چجوری مایحتاج خانۀ مان را تأمین کنیم... حالا می گویم از رستورانها و اغذیه فروشیها مثل (پیتزا فروشیها و ساندویچی ها) اصلاً خرید نکنیم ... ولی میوه و سبزی و نان و مواد لبنی را که خودمان در منزل نمی توانیم تهیه کنیم پس باید از خانه خارج بشویم... به نظر من همینکه بهداشت قردی را رعایت کنیم از همه چیز بهتر است.

راستی در این روز ها تا حدودی اخلاق و رفتار مردم بایکیدگر بهتر شده و دنبال غیبت کردن و تهممت زدن و دروغ گفتن به یکدیگر نیستند و حتی برای کشور گشایی به جان یکدیگر نمی افتند ... این هم از فواید این بیماری (کرنا) است.

پس کرنا تا هر موقع که دلت می خواهد به تمام کشورها یک سری بزن تا بین همۀ مردم کشور ها صلح برقرار باشد.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، جنگ، زندگی، بازی، اسکاول شین، کرونا، ترس،  

تاریخ : شنبه 17 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خانۀ جدید،محلۀ جدید)

تازه به خانۀ جدیدمان نقل مکان کرده بودیم و هرآن منتظر بودیم توهمین اسباب کشی یکی از همسایه ها بیاید وبه ما کمک کند ویا اینکه از ما باچای وشربت پذیرائی کنند...چند ساعتی بداین منوال گذشت...  ولی دریغ از یک همسایه که بیاید ویک اظهار نظری بدهد...ولی هیچ خبری نشد؛چون تو محلۀ قبلی که بودیم همۀ همسایه ها یک جورائی عادت داشتند ...که هر تازه واردی که به محله اشان می آمد...همان روز اول سر از کارش در بیاورند...ولی اینجا (محلۀ جدید)اینطوری نبود.اینجا کلاً محلۀ ساکت وآرومی بود وفقط صدای دل انگیزپرندها بود که به گوش میرسید...و اگر آنها هم این موضوع را درک میکردند حتماً سکوت اختیار میکردند...خلاصه که اینجا هیچکسی تو کارکسی دیگر دخالتی نمی کرد؛البته ازاین لحاظ خوب است...ولی تو یک موردهائی اصلاً خوب نیست ؛آنهم اینکه اگر یکروز اتفاقی برای کسی بیافتد مثل(سرقت خانه) ویا حادثۀ ناگوارمثل(آتش سوزی ومرگ ومیری)اتفاق بیافتد هیچکس پیدا نمی شود که کمکی بکند.

البته ما از قدیم شنیده ایم که همسایه از فامیل به آدم نزدیکترو موقعۀ خوشی وناخوشی به دادت می رسد و...ولی تو این محله اینطور نبود و کلاً با این حرف ها بیگانه بودند.

خلاصه که یک هفته ای گذشت واز کسی خبری نشد...ما بچه ها هم که هر کدام به مدرسه امان رفتیم البته آنهم تو مدرسۀ جدید که برایمان قریب بود. وپدر مان هم که به سر کارمی رفت وفقط او بود که مشکلی با این وضعیت جدید نداشت...چون اوهمیشه از صبح خیلی زود به سر کارمی رفت وشب هنگام به خانه برمی گشت وبا هیچکسی هم روبرو نمی شد مگر موقعی که اگر کسی بخواهد آنموقع شب به ماشین خودشان سری بزنند ویا اینکه بخواهند زباله ای دم در خانۀ خودشان بگذارند وپدرمان را ببینندو بخواهند با او سلام واحوالپرسی بکنند... فقط همین؛ فقط بنده خدا مادرم از این اوضاع کنونی ناراحت بود وتنها مانده بود؛ که او هم تصمیم گرفت که برای آشنای بیشتر با همسایه ها کیک بزرگی بپزد وآنرا بین آنها تقسیم کند.

اول ازهمه به خانۀ همسایۀ مجاوری (دست راستی) رفت؛خانومی جوان با فیس وافاده وبا ابهت تمام (عصا قورت داده)در پاشنۀ در ظاهرشد وگفت: سلام بفرمائید کاری داشتید؟.این دیگه چیه نذریه(انشا الله که قبول باشه)...وظرف را از مادرم گرفت وگفت:یک لحظه صبر کنید الآن ظرفش را برایتان می آورم.

مادر می خواست تازه جواب سلام طرف را بدهد که خانوم رفت وبعد از چند ثانیۀ آمد وظرف را به مادر داد وتشکر کرد ومادر هم سریع سلامی کرد وگفت:اولاًسلام عرض کردم من همسایۀ جدید دیوار به دیوارتونم ما تازه یک هفته هست که به این محله اسباب کشی کردیم... خیلی محله اتون آرومه این خیلی خوبه نه؟!...خانوم جوان:اوه ...پس یک هفتۀ پیش سرو صدای شما بود که آرامش مارو به هم زده بودپس اینطور؟!...خب حالا می گوئید چه کاری از دست من ساخته است؟!...  مادر:البته چیزی نمی خواهم قرض از مزاحمت فقط آشنائی با شما ودیگر همسایه ها بود ؛البته باز ازشما معذرت می خواهم که آنروز با سر صدامون باعث ناراحتی شما شدیم...خب اسباب کشی هم کمی سرو صدا داره دیگه...حالا باید زحمتو کم کنم با اجازه اتون...خداحافظ.

زن جوان دیگر حرفی نزدو فقط به علامت خداحافظی سری تکان داد وبه داخل خانه اش رفت.

مادر که از برخورد آن زن ناراحت شده بود دیگر چیزی نگفت و برگشت به خانه تا بقیۀ کیک را بین همسایه های دیگر پخش کند؛ تا چند تا خانه آنطرفترهم همسایه ها کمی مثل همون خانوم بودند وفقط دو تا از همسایه ها که خانه اشان از خانۀ ما دورتر بود که یکی از آنها یک خانوم مسن ودیگری یک خانوم جوان با دو فرزند دوقلویش که خیلی هم بازیگوش بودند از بقیۀ همسایه ها مهربانتر بودند وبرخوردشان با مادرم خوب بود ومادرهم خدا را شکر میکرد که حداقل تو این محله 2 نفر هستند که با بقیه فرق داشته باشند...ولی باز مثل همسایه های محلۀ قبلی امان نبودند که بخواهند با ما رفت وآمد بکنند ولی بازهم همین هم غنیمت است؛مثل(لنگ کفشی در بیابان) البته با این حرفها نمی خواهم توهینی کرده باشم.

آنشب مادر همۀ اتفاقاتی را که در طی روز برایش افتاده بود برایمان تعریف کرد؛همۀ ما از این بابت خیلی ناراحت شدیم وبا تعجب به یکدیگر نگاه می کردیم ...انگار وارد یک شهر ویا یک کشور غریب شده بودیم وکاملاً با آنها بیگانه بودیم...البته این موضوع الآن برای من وبرادرم زیاد مهم نبود ولی وقتی فکر تعطیلات تابستان را  که کردم دیدم واقعاً برای ما بچه ها هم سخت می شود...اونوقت تو تابستان ما باید چیکار کنیم؟!...آخه منو برادرم چه روزهای تعطیل وچه تابستان که می شد با بچه های محله می رفتیم فوتبال بازی می کردیم البته(تو محلۀ قبلی)...ولی حالا چی ؟!...باید گوشۀخانه بشینیمو با هم فوتبال دستی بازی کنیم واونهم سر وصدائی نکنیم که مبادا مزاحمت برای اهل محل پیش بیاید.ولی این غیر ممکن است چون اینطور که همه می دانید فوتبال یه بازی هیجانی وپر سرو صداست حال چه بیرون خانه باشه چه داخل خانه ...البته اگر مادرم بگذارد که آنهم غیر ممکن فقط داخل خانه آنهم با صدای آروم ویواش فوتبال دستی بازی کنیم اگر غیر از این باشد که فاتحه مان خوانده است...آنموقع است که باید بازی را کنار بگذاریم و به همدیگر نگاه کنیم ...هییسسس ساکت.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، همسایه، محله، جدید، خانه، کوتاه، بازی،  

تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

شهر دار نمونه

البته همانطور که همه ما میدانیم تو همه شهرها شهردار ی وجود دارد ومیخواهند خدمتی به مردم بکنند...البته اگر بعضی از آنها ( مردم) که در بعضی از شهرها ...بگذارند که این خدمات درست انجام شود...به فرض مثال من خودم در شهرهای اطراف تهران برای مدتی سکونت داشتم البته فکر نکنید که من جهانگردم نه اینطور نیست

من به علت در آمد اندکی که داشتم از پس اجاره خانه های آن شهرها بر نمی آمدم ومجبور بودم هر ۵ یا ۶ سال یکبار به شهر دیگری بروم به قول معروف کوچ کنم.

تو شهر مورد نظر که نمی خوام اسمش را بگم زندگی میکردم ...یکروز تو پارک سر کوچه مان نشسته بودم و داشتم از هوا وطبیعت اطرافم لذت میبردم ...یکهو دیدم دو نفر آمدند ویکی از صندلی های پارک را برداشتند البته با بیل وکلنگی که همراه داشتند وجوری آنرا کندند که آسیبی به آن نرسید برای من جای تعجب بود خیلی تو کارشون حرفه ای بودند من اول فکر کردم که ایندو از ماموران شهرداری هستند .

وشاید این صندلی مشکلی دارد ومی خواهند که عوضش کنند چیزی نگفتم و آنها رفتند ...وقتی از پارک به طرف خانه برمی گشتم همان دو نفر را دیدم که در حال نصب همان صندلی هستند آنهم جلوی در خانه خودشان بود.

خیلی تعجب کردم وچیزی نگفتمو رفتم.فردای آنروز باز برای هوا خوری به پارک رفتم ؛ چند دقیقه ای نگذشت که دیدم دو جوان زنجیر موتورشون خراب شده وهردو آمدند و زنجیر تاپ بچه هارو کندند وبه جای زنجیر به موتور خود بستند

دو روز بعد دوباره به پارک رفتم اینبار دیدم یک ماشین نزدیک پارک خراب شد وتاتعمیرگاه هم خیلی فاصله است بنابراین راننده همان ماشین جلوی یه ماشین دیگر را گرفت و ازش کمک خواست

فکر میکنید چه اتفاقی افتاد ؟!... هردو راننده برای حمل ماشین خراب هیچ وسیله ای نداشتند ویکی از آنها یکی دیگر از زنجیر تاپ بچه هارو کند وبرای بوکسور کردن ماشین او استفاده کرد.

پیش خودم گفتم: بیچاره شهردار می خواهد خدمتی به مردم بکند ولی مردم که این جنبه را ندارند واز وسایل پارک ها به نفع خودشان استفاده میکنند...بعد هم می گویند چرا شهردار به فکر مردمش نیست.

خب تا وقتی مردم چنین کنند شهردار هم چنان کند چون دیگر حال ومالی برایش نمی ماند که خدمتی کند.البته در شهرهای دیگر از این وسایل ها که آهن ومفرق به حساب می آید سود جویان( دزدان آهن آلات) شبانه آنها را دزدیده وبفروش میرسانند.

میترسم آنقدر بیکاری وبی پولی در جامعه رواج پیدا کند که انسانها مانند انسانهای اولیه برای مایحتاج خود دست به کشتن وخوردن یکدیگر بزنند ...خدا به همه ما رحم کند که چه عاقبتی در انتظارمان خواهد بود




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، شهردار، پارک، وحشی، وسایل، بازی،  

تاریخ : جمعه 24 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(باید چراغ بردارد وعقبش بگردد)

یادم می آید که یکروز با چند تا از فامیلامون رفته بودیم پارک وخانوم ها هم بساط کباب وجوجه رو ،برنج وخورشت های مختلف رو آماده کردند...نصفی از روز نگذشته بود که سرو صدای بچه ها به هوا بلند شد آخه بچه ها داشتند یک گوشه ای از پارک برای خودشون بازی می کردند ودر نزدیکی آنجا یک آبشار بزرگ بود ونگو یکی از پسرها برای خودشیرینی کردن وترساندن بچه های دیگه وهمینطور پدر ومادرش وقتی توپش تو اب می افتد خودشو پرت میکنه توی آب... پدر ومادر پسر تو سرو کلۀ خود می زنند وبه دنبال پسرشان در اطراف رودخانه بزرگ میگردند ولی اثری ازش پیدا نمی کنند وحتی به جنگلبان هم خبر میدهند ویک اکیپ هم بدنبالش می گردند واین گشت وگذار تا خود شب ادامه پیدا می کند وهمه فانوس به دست تمام شب را تا خود صبح بدنبالش می گردند وهمه نگران بودند که چه بلائی سرش آمده؟!... بالاخره نزدیکی های سپیدۀصبح سر وکلۀ آقا پیداش میشه اونم با اون توپ مسخره اش...تازه با خندۀشیطنت آمیزش به همه نگاه میکند وبعد گفت که او در بالای کوه نزدیک آنجا بوده وهمل ماجرا را از آن بالا نگاه میکرده وبی اعتنا به این موضوعدر همان باصطلاح پناهگاهش آسوده خوابیده در صورتی که همه نگران او بودند...چطور می تونه انقدر بی خیال باشه؟!... وهمه از پیدا شدنش چقدر هم خوشحال شدند وکسی هم او را مأخذه نکرد وتازه چقدر هم قربون صدقه اش رفتند...منو میگی انقدر از این کار پسر لجم گرفته بود می خواستم با دو دستم خفه اش کنم ولی حیف که اون چند سال ازم بزرگتر بود وبهم نامحرم هم بود...ولی انروز به خیر گذشت وپدرو مادرم هم تصمیم گرفتند که دیگه با خانوادۀ آنها به پارک نرویم ...ولی هر وقت که میبینمش یاد آنروز میافتم وازش متنفرتر میشم وباز هم می خواهم که خفه اش کنم...


برچسب ها: طنز، داستان، پسر بچه، شیطون، توپ، بازی، پیک نیک،  

تاریخ : دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

پیش قاضی و ملق بازی

ما تو مدرسه یه پسر شر داشتیم که مدام برای خدش و دیگران درد سر درست می کرد و خلاصه که همه از دستش کلافه بودند یعنی از مدیر و ناظم و معلم گرفته تا بچه های مدرسه ومحله و کوچه بازار و...حتی پدر و مادرش و فامیلهاهم از شر بودن این بچه در امان نبودند خلاصه که آتیشی می سوزاند که بیا و ببین و هر وقت هم که گیر می افتاد به زمین و زمون قسم دروغ می خورد که مثلا فلان کارو من نکردم بچه ها برامون (پاپوش درست کردن ) یا قلان کس به ما تهمت می زنه آقا بخدا بچه (پشه لگدش زده) میگه ما زدیم دروغ میگه بخدا و یا زیر حرفش می زد که من فلان فحش را ندادم و...

عاقبت یک روز مدیر عذرش را خواست و مجبور شد از مدرسه اخراجش کند ولی با وساطت پدر و مادر بچه این قضیه منتفی شد و وقتی ماجرا تمام می شد ودوباره ماجرای دیگر شروع می کرد و (روز از نو روزی از نو)و این روال برای خودش و همه جا افتاده بود و اگر روزی شری به پا نمی کرد (روزش شب نمی شد) و این براش شده بود یه عادت...خلاصه سال ها گذشت ما بزرگ شدیم و از آن مدرسه رفتیم و دیگر او را ندیدیم تا یک روز که تو اداره مشغول به کار بودیم یکهو سر و صدائی توجه منو دوستانم رو جلب کرد همگی به راهرو اداره که از آنجا سر و صدا ایجاد شده بود آمدیم دیدیم یک مرد گردن کلفت و چهارشانه با موهای فر و سبیلهای از بنا گوش دررفته که دستمالی دور گردنش انداخته و یک دستمالی هم دور دستش (مثل لات های چاله میدان)پیچیده بود و یک چاقوی جیبی ضامن دار تو دست دیگرش بود و مدام آن ار توی هوا می چرخاند و می گفت: آی نفس کش کجائی که حریف می طلبم و...

بعد حراست آمد و با بقیه کارمندها پی گیر قضیه شدند که چی شده و او حرف حسابش چیه معلوم شد که برای کار اومده بوده به این اداره و رئیس مان هم او را واجد شرایط نمی دانسته و استخدامش نکرده چون این آقای به اصطلاح محترم حتی مدرک تحصیلی سیکل هم نداشته حالا می خواهد کارمند این اداره مالبپیات بشود که غیر ممکن است...ولی این آقا می خواسته با رشوه دادن به رئیس به اصطلاح (پول بده سر سبیل شاه ناقاره بزن)راه بیاندازه که آن هم چه کسی اونم رئیس ما که خودش مخالف رشوه گرفتن و این چیزا است بیاد برا خودش دردسر درست کنه خب این غیر ممکن

نمی دانم چرا این آقا هی پولشو به رخ همه می کشید و مدام می گفت:بابا خواستم یه (زیر میزی بهش داده باشم)یا اینکه می گفت:این دیگه کیه (پول رو روی مرده بذاری زنده میشه)حالا آقا واسه ما ناز می کنه و صداش و برای ما بالا می بره فکر می کنه اینجا (شهر هِرت) انگار که ما از (پشت کوه اومدیم)انگار نمی دونیم تو این اداره ها چه (زیر میزی هائی در میشه) ما رو خنگ فرض کرده و ...

بعد هم رئیس بهش گفته بود: آخه ببینید چه می گوید اومده حرف زور میزنه(پیش قاضی و ملق بازی )من خودم قانون رو خوندم از همه چیز سر در میارم و می دونم رشوه گرفتن چه عواقبی داره حالا بخ خاطر این آقای چُسکی بیام اعتبار چند ساله خودم رو زیر سوال ببرم آخه(این باعقل جور درمیاد)شما بگین این درسته آقایون؟

ما هم حرف رئیس رو تأیید کردیم و حق و به رئیس دادیم و قضیه فیصله پیدا کرد و آن مرد را هم راهی کردیم رفت ولی وقتی این حرکات را از آن مرد دیدم یک آن یاد آن پسر شری که تو مدرسه بود افتادم و رفتیم جلو و ازش اسم و فامیلش رو پرسیدم (چشمتون روز بد نبینه)تازه فهمیدم که این مرد همان پسر بچه شر مدرسه مان بود ولی به روش نیاوردم پیش خودم گفتم : اگه بفهمه که من روزی با او همکلاسی بودم (دَمار از روزگارم در میاره) و می خواد که من براش یه کاری تو اداره پیدا کنم...و این هم غیر ممکن بود اگه این کار روبراش می کردم حتماً خودم هم توسط رئیس از اداره اخراج می شدم و حالا (خربیار و باقالی بار کن) آنوقت خودم هم باید دنبال کار رونه خیابونا می شدم و دست گدائی جلوی مردم می گرفتم ...

و خلاصه بی خیال موضوع شدم ماجرا همینجا تمام شد و رفت پی کارش و ما هم یک نفس راحت کشیدیم که موضوع به خیر گذشت...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: پیش قاضی و ملق بازی، داستان، طنز، ضرب المثل، قاضی، ملق، بازی،  

تاریخ : پنجشنبه 22 فروردین 1398 | 08:16 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic