(مشکلات جوانان)

یک روز که تو دفتر کارم نشسته بودم ومشغول جمع آوری خبرهای روزمره ام بودم که ناگهان با سرو صدای چند نفر که تو دفتر روزنامه آمده بودند روبرو شدم سریع خود را به محل صذا رساندم...دیدم چند نفر دیگر از همکارانم هم دور آن چند جوان که انگار دانشجو بودند  جمع شده اند ومشغول بحث وگفتگو با آنها بودند...من سریع پیش آنها رفتم وجویای کارشان شدم ...این 6 نفر که 3 نفر آنها پسر و3 نفردختر (دانشجو)بودند وبرای اعتراض از خانواده هایشان به اینجا آمده بودند ومیخواستند که اعتراضشان را به گوش همۀ دنیا برسانند...من پیشنهاد دادم که این موضوع را در آرامش کامل حل کنیم وببینیم مشکلشان چه هست؟!...وهر کدام از همکارانم 2 نفر از آنها را به دفتر کار خود بردند تا به مشکلاتشان گوش دهند واگر لازم بود آن را حل کنند...ومنم به نوبۀ خود 2 نفرشون رو که یه پسر ویه دختر بود با خودم به دفتر کارم بردم وبقیۀ ماجرا...

آنها روبروی من نشستند وسکوت سنگینی بین ما حکم فرما بود وبا خجالت هردو سرشان را پایین انداخته بودند؛دختر با مقنعه اش بازی میکرد ،پسرهم با مبایلش که در دستش بود بازی میکرد... من بی مقدمه شروع کردم که:خب گفتین که از دست کارهای پدر ومادرتون به تنگ آمده اید ...مگه آنها چیکار کرده اند وچه کمکی از دست ما بر میاد که براتون انجام بدیم؟!...دختر گفت:والا از کجا شروع کنم...آخه یکی نیست به آنها بگه چرا تو کار ما دخالت میکنید؟!...به ماچه که شما تو زمون خودتون نتونستین درستونو ادامه بدین وبه آرزوهاتون برسید ...ما چرا باید جور شمارو بکشیم...آخه این انصاف ...شما بگین ما باید چیکار کنیم؟... مگه ما عروسک خیمه شب بازی اوناییم که هر طور میخوان با ما رفتار کنند.

بعد با خجالت سرش را به زیر انداخت واز گوشۀ چشمش قطره اشکی به روی گونه هایش سرازیر شد...خیلی دلم براش سوخت ..بعد پسرکه تا آنموقع ساکت نشسته بود سرش را بالا آورد وگفت:راست میگه آقا آخه ما چه گناهی کردیم ...که باید جور آنها را به دوش بکشیم...مثلاًپدرم میگه میخواسته در آینده مهندس بشه و بتونه خانه های زیادی برای مردوم چه پولدار وچه بی پول بسازه وهمل مردوم رو از بی خانه مانی نجات بدهد...آخه یکی نیست بهش بگه اونی که پول نداره چجوری میخواد پول برای ساخت بهت بده ...نبادا میخواد مجانی براش خونه بسازه؟!...از اونطرف مادرم میگه من میخواستم دکتر بشم ولی مشکلاتی برام پیش اومد ونتونستم ادامه تحصیل بدم وخلاصه که تو باید هم جور منو بکشی هم جور باباتو هر چی باشه ما یه حقی به گردنت داریم اینطور نیست؟!...آخه یکی نیست بهش بگه ...به فرض که دکتر هم میشدی حالا اومدیو طرف هیچ پولی هم برای حق ویزیتت بهت نداد حالا میخوای چیکار کنی حتماً مجانی براش حساب میکنی ..تازه اونوقت جواب درمانگاه یا بیمارستانی که براشون کاری میکنی رو چی مخوای بدی؟!...یا به فرض مطب مال خودت هم باشه بالاخره خرج که داره؟!...نداره؟.

بعد حرفش که تمام شد سرشو پایین انداخت و...منم گفتم: خب مشکلتون فقط همین بود؟پس چرا به خودشون نگفتین؟

دختر گفت: آخه اگه جوابشونو بدم که فکر میکنند که بهشون بی احترامی کردم ...وبعد آنموقع هست که مرا به باد کتک بگیرند...تازه یکبار با نرمی وملایمت موضوع را به آنها گفتم آنها با توپو تشر مرا از خود راندند...دیگه جرات نمیکنم دوباره آن را امتحان کنم نه اصلاً...وشروع کرد با صدای بلند گریه کردن...هر طوری بود او را آرامش کردم وبهش قول دادم که در اسرع وقت به آن رسیدگی کنم...وحالا نوبت پسر وگفت:منم دست کمی از ایشون ندارم ونمیتونم حرف دلمو به آنها بگم نه اینکه از توپو تشرشون بترسم نه اینطور نیست فقط نمیخوام اونا ازم برنجندفقط همین...بنابراین ما چند دوست که آنها هم مشکل مارو با خانواده اشان داشتند با هم جمع شدیم تا یه راه حلی برای خودمان پیدا کنیم وهمگی تصمیم گرفتیم به اینجا بیایم تا شما صدای اعتراض ما را به گوش آنها ودیگران که همین مشکل را دارند برسانید آنهم با نوشتن مطالبی که به شما گفتیم که اگه امکانش هست در روزنامه یا چه میدونم ...مجله تان چاپ کنید ...هزینه اش هم هر چقدر شد حتماً می پردازیم.

منم به آنها قول دادم که به شکایتشان رسیدگی کنم تا بتوانم یه کمکی به جوانهایمان کرده باشم ...به امید آن روزی که خانواده ها بتوانند جوانها یشان را بهتر درک بکنند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، مقالات، مشکلات جوانان، انتخاب رشته، روزنامه، روزنامه نگار، دختر،  

تاریخ : چهارشنبه 22 اسفند 1397 | 11:59 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic