کوچه محله ی ما

قسمت پانزدهم

(قسمت پایانی)

کوچه محله ما

یه روز وقتی از کلاس آمدم بیرون تو محوطۀ حیاط بودم وسرم تو گوشیم بود وداشتم برای آن روز خودم برنامه ریزی میکردم ناگهان با دختری که اون هم در حال راه رفتن داشت کتاب میخواند برخورد کردم ومن گوشیم از دستم افتاد واون هم کتابش ... هر دو هم زمان باهم دولا شدیم که وسایلمان را برداریم که سرمان محکم بهم برخورد کرد وهمانطور که پیشانیمان را

می مالیدیم به همدیگر نگاهی کردیم واز یکدیگر عذر خواهی کردیم ...به قول معروف بایک نگاه یک دل نه صد دل عاشقش

شدم آن دختر آنقدر زیبا بود که نگو من هنوز محو تماشای او بودم که دیدم دختر گفت:ببخشید اصلا حواسم نبود ...واقعا معذرت میخوام...گوشیتون هم به خاطر من شکست...

من تازه به خودم آمدم وگفتم:شما باید منو ببخشید ...من هم با این حواس پرتیم باعث شدم که کتاب شما هم خراب شود منم معذرت میخوام...

منم سعی کردم بهش کمک کنم که کتابش را که ورق ،ورق شده بود و روی زمین پخشو پلا شده بود جمع کنیم.

بعدگوشیم را که روی زمین افتاده بود وبقول معروف هزار تکه شده بود جمع کردم با اینکه میدونستم دیگه مثل اولش نمیشه...

از یکدیگر خداحافظی کردیم...منم سوار ماشینم شدم و در اولین مبایل فروشی که سر رام دیدم توقف کردم و یه گوشی نوخریدم و سیم کارت گوشی شکسته شده رو- که خدارو شکر سالم بود- درآوردم و به گوشی جدیدم انداختم، وبه خانه رفتم.

هرروز آن دختر را در دانشگاه می دیدم ، اول در کلاس آن ها به عنوان مهمان وارد می شدم و بعد، از او جزوه قرض می گرفتم و بعد هم کم کم از این راه با هم دوست شدیم .اینطور که پیدا بود او هم از من بدش نمی آمد و آنقدر به هم وابسته شده بودیم که اگر یک روز یکدیگر را نمی دیدیم دلتنگ هم می شدیم. دوستی ما آنقدر ادامه پیدا کرد که بالاخره با هم ازدواج کردیم.

و او هم داشت لیسانس (گرایش قلب و عروق) را می گرفت و آخر ترمش بود که ما با هم ازدواج کردیم.

بنابراین من با هزینه خودم مطبی هم برای مهشید گرفتم ،البته هر دو در ساختمان پزشکان در تجریش کار می کردیم، مهشید در طبقه اول و من هم در طبقه چهارم همان ساختمان مطب داشتیم.مهشید مثل اوایل کار خودم ، زیاد مشتری نداشت، ولی بعد ها مثل من پیشرفت کرد.

البته ناگفته نماند که مهشید هم مثل من بیمار هایش برایش مهم تر از پول بودند، پس او هم همانند من از مریض هایش ویزیت کمتری می گرفت. حال می خواست پولدار باشد یا نباشد به حال ما فرقی نمی کرد ، فقط نیت جفتمان کمک به بیماران بود و بس.

خلاصه از اینکار ما پزشک های دیگر برداشت اشتباهی می کردند و آن ها فکر می کردند ، ما با این روش می خواهیم برای خودمان مشتری جم کنیم و همیشه با آن ها درگیری داشتیم. این موضوع بالاخره بیخ پیدا کرد و ما مجبور شدیم مطبمان را به جایی دیگر انتقال دهیم و هر دو مطب را فروختیم و به بیمارانمان آدرس مطب جدید را دادیم، البته در همان منطقه ، چند خیابان بالا تر. ساختمان جدید مطبمان ، یک ساختمان 10 طبقه بود که در هر طبقه اش دو واحد داشت و هر واحد 2 اتاق مجزا و یک آشپزخانه و سرویس بهداشتی هم داشت. ما هر دو در طبقه سوم  و هر دو در یک واحد کار می کردیم. با اینکه کوچک بود ولی در آنجا آرامش داشتیم.

از فردای آن روز ، من به دنبال مجوز آنجا به اداره اصناف و شهرداری می رفتم و هر روز در این اداره جات ها سرگردان بودم و برای گرفتن  یک امضاء از این اداره به اداره دیگر میرفتم و با کلی معطلی و سختگیری روئسا ، بالاخره مجوز را گرفتم؛ چون آنجایی که خریدم مجوز رسمی نداشت و فقط به عنوان یک ساختمان تجاری استفاده می شده.

هر دو بعد از کلی سختی مطبمان را آماده کردیم ، و از فردای آن روز مشغول به کار شدیم.

 در آن ساختمان هر کس به کاری مشغول بود و هیچکس ایرادی از دیگری نمی گرفت و در کل زندگی بر وفق مراد همه می گذشت.

من و همسرم بعد از دو سال که از ازدواجمان می گذشت صاحب یک فرزند پسر شدیم و اسمش را بابک گذاشتیم و از بابت خواهرانم هم خیالم راحت بود که آن ها هم در زندگیشان خوشبخت بودند. آن ها هم هرکدام صاحب فرزند دوقلو شدند. یکی دوقلوی پسر و دیگری دوقلوی دختر.

امیدوارم روزی برسد که بچه هایی هم که سرنوشت مانند داشتند (پرورشگاه) آن ها هم در آینده سرنوشت خوبی پیدا کنند. انشاالله در آینده پدران و مادرانی برای آن ها پیدا شوند که بتوانند آن ها را خوشبخت کنند. نه اینکه برای اهداف خود از آن ها بیگاری بکشند  و زندگیشان را تباه کنند.

به امید روزی که پدر و مادر هایی که می خواهند فرزندی را از پرورشگاه ها قبول کنند مسئولیت پذیر در قبال آینده ی آن ها باشند.

آنموقع است که بگوییم جامعه آن ، به رشد و تکامل فکری رسیده و هیچ مشکلی نخواهد داشت.

پایانن




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره امراه نژاد، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 13 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت سیزدهم

کوچه محله ما

6سالی از این موضوع میگذشت والان من 24ساله وبیتا وبهاره

هم20ساله هستند .البته این دو خواهرم از 17سالگی خواستگارهای زیادی داشتند وهیچ کدامشان راقبول نمی کردند

وبه قول معروف ایرادهای بنی اسرائیلی میگرفتند.منهم از خدام بود که آنها به این زودیها شوهر نکنند.

تا اینکه یک روز دو خواستگار که هر دو نفرشان باهم برادر دوقلو بودند همزمان در یک روز به خواستگاری دو خواهرام آمدند؛وآنها هم زود قبول کردند ،ولی برایم خیلی تعجب آور وسخت بود که این دو نفررا بپذیرم البته فاصلۀ سنیشان نسبت

به خواهرام 4سال بود یعنی هم سن خودم (24) ساله بودند.

ولی نگرانی من این نبود بلکه به خاطربیکاری واینکه دانشجو هم بودند ودرهمان  دانشگاهی بودند که خواهرام درس میخواندند

من تو این فکر بودم که آنها چطوری میخواهند به درسشون ادامه بدهند اینا تو خرج یومیۀ خودشون هم مونده بودند پس چطوری می خواستند از خرج یه زندگی برآیند.

در صورتی که گفته بودند که هر کدامشان مستقلا برای خودشان یک خانه ویک ماشین دارند،وتا مدتی خرج شان با پدرشان است

اینطور که می گفتند پدرشان تاجر بزرگی است ومدام به شهرها

وکشورهای بسیاری سفر میکند وکلی ثروت دارند؛ البته من آدمی نبودم که خواهرامو به ثروت آنها بفروشم ولی چه کنم که آنها (بیتاوبهاره)به آن دو جوان دل بسته بودند وکاریش هم نمی شه کرد؛آنها گفته بودند که بعداز فارغل التحصیلشان وگرفتن مدرک به شرکت پدرشان خواهند رفت ومشغول کار خواهند شد وادامه تحصیلشان حداقل 2سال طول میکشد؛وهمین امر مرا نگران میکرد که بعد از ازدواجشان دو خواهرم باید از پدر شوهرشان خرجی بگیرند واین برای من خیلی زور داشت.

خواهرانی که من وپدر خوانده ام وهمچنین مادر خوانده ام مخارج زندگیشان را تامین میکردیم حالا باید برای خرج خود التماس یه غریبه را بکنند؛ولی به نظر ما این خوشایند نبود.

ولی خواهرام از این بابت مشکلی نداشتند وماهم به ناچار به ازدواج آنها تن در دادیم وعروسی مفصلی گرفتیم وآنها هم سنگ تمام گذاشتند وکلی تو خرج عروسی به ما کمک کردند در صورتی که هیچ احتیاجی به این کار نبود ولی آنها وظیفۀ خودشون میدونستند که این کار را بکنند.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت نهم

داستان سریالی

وقتی که سوار ماشین بودیم یهو یاد پدرم افتادم... چقدر دوست داشت سوار یکی از این ماشینا بشه وهمیشه میگفت:خانوم نیگا ،

نیگا ببین چه ماشین خوشگلیه،رنگشو نیگا ...ببین خانوم کی گفتما... بالاخره ما هم اگه یکم نخوری کنیم... کمی پول پس انداز کنیم ما هم صاحب همچین ماشینی میشیم این خط واین نشون ...

وبا انگشتش یه خط بعلاوه رو کف دست خودش کشید.

مادرم هم میگفت:ما که بخیل نیستیم... ایشاالله که ما هم از این ماشینا میخریم (آرزو برجوانان که عیب نیست)تازه ...انقدرم

نا شکری نکن الان بعضیا هستند که همین پیکان را هم ندارند وباید پای پیاده همه جارو گز کنند...

ولی اونها نمی دونستند که عجل به اونا مهلت نمی دهد که به آرزویشان برسند...خیلی دلم هواشونو کرده بود وناخدا گاه اشکی از گوشۀ چشمم جاری شد...پدرم(آقا فرشید) متوجه من شد و رو

به من کردو گفت:مرد کوچک من...چی شده...اتفاقی افتاده؟!

من زود خودمو جمعو جور کردم وگفتم:چیزی نیست فقط یه لحظه یاد پدرم افتادم(آقا منصور)ومادرم(مینا خانم) اونا هم آرزو داشتند که بتوانند یه روز همچین ماشینی بخرند...ولی نشد که بشه.

وماجرا را برایشان تعریف کردم واو هم خیلی ناراحت شد ودستی به روی شانه من - که در کنار او در صندلی جلو نشسته بودم- زدو گفت:خدا رحمتشان کند...ناراحت نباش منو خانومم(فریبا) سعی میکنیم زندگی خوبی را برای شما

فراهم کنیم ...خدا به شما صبر عطا کند...درست که ما هیچ وقت نمی تونیم جای پدرو مادر شما را بگیریم... ولی تا اونجا که بتونیم سعی میکنیم جای خالی آنها را احساس نکنید... البته ما به خوبی آنها نخواهیم شد ... ولی نمیگم باید آنها را فراموش کنید نه اصلا اینطور نیست بلکه باید حداقل ماهی یکبار به سر مزار آنها بروید...چون آنها برای شما زحمت بسیاری کشیده اند تا شما به این سن برسید وهم اینکه شما خیلی بچه های خوب وبا ادبی هستید واین خودش خیلی برای ما با ارزش.

ما هم برای خواسته های شما ارزش قائلیم...فقط یه خواهش از شما داریم که شما هم مارا به عنوان پدر ومادر در کنارتان بپذیرید واز شما میخواهم که به درسهایتان بیشتر اهمیت بدهید.

من تو راه همش تو فکر این بودم که حالا خانۀ جدیدمان چطوری هست...حتما یک قصر خیلی بزرگ... همانطور که تو فیلما بود....

وقتی به آنجا رسیدیم دیدیم یک خانۀ ویلایی بسیار بزرگو زیبا

جلوی رویمان نمایان شد البته مثل قصر پادشاه ها که تو فیلمها

دیده بودیم به همان زیبایی بود...منو خواهرام غرق تماشای آنجا شده بودیم...که ماشین نگه داشت وفریبا خانوم گفت: نمی خواین پیاده بشین...

وقتی وارد خانه شدیم بیشتر محو تماشای آن شدیم ...کف زمین از سرامیک ساخته شده بود وسالن بزرگی داشت که انتهای آن

نیم پلوید بود...طبقۀ پایین 4 اتاق مجزا داشت...باضافۀ سرویس بهداشتی... وطبقۀ دوم آن هم 4 اتاق باسرویس بهداشتی مجزا...

فریبا خانوم به ما اجازه داد که هر کداممان اتاقی جدا داشته باشیم وانتخابش هم با خودمونه...بهتر از این دیگه چی میخواستیم...همانطور که گفتم این خانه آنقدر بزرگ بود که

اتاق های زیادی داشت ازجمله(اتاق کار،اتاق کتاب خانه،اتاقی که پراز وسائل ورزشی بود...)درطبقۀ پایین یک آشپز خانه قرار داشت وقتی وارد آن شدیم دیدیم که چند نفر داخل آن بودند

که مشغول کار بودند با ورود ما همه دست از کار کشیدند وبه

ما سلامی کردند وما هم جواب سلام شان را دادیم.منو دو خواهرام تمام خانه را گشتیم بعد از آن به حیاط رفتیم .

حیاط که چه عرض کنم مثل یه باغ بزرگ با درختهای زیاد بود و وقتی ما داشتیم تو باغ گردش میکردیم... دیدم خواهرام نیستند خیلی ترسیدم که نکنه آنها گم شده باشند... سریع به سالن آمدم وسراغ آنها را از پیش خدمت (مرد)بود گرفتم وهر دو به حیاط رفتیم تا آنها را پیدا کنیم .بالاخره با کلی مکافات آنها را پیدا کردیم ودوباره به اتفاق هم به سالن پذیرایی برگشتیم .

همانطور که گفتم فریبا خانوم به ما اجازه داده بود که هر کداممان اتاق جداگانه داشته باشیم ما هم در طبقۀ بالا هر کدام برای خودمان اتاقی انتخاب کردیم ...داخل هر اتاق یک میزتحریرکه رویش یک لپ تاپ  قرار داشت ویک تخت خواب ویک میز توالت وجود داشت.

البته در آن (بقول خودشان اعمارت نه خانه)اعمارت به غیر از فریبا خانوم وآقا فرشید(3پیش خدمت مرد و2پیش خدمت زن و2

آشپز یکی مرد ویکی زن)بودند ولی مدام این دو آشپز باهم درپخت غذا تفاهم نداشتند وکلی با هم جرو بحث میکردند ودر آخر باهم به تفاهم (آن هم بل اجبار) میرسیدند ولی ازحق نگذریم

غذاهای خوشمزه ای درست میکردند... که ما تا آنموقع نخورده بودیم چون آشپز مرد غذاهای فرنگی درست میکرد که بعضی از اونا برای ما بچه ها قابل تحمل نبود ولی بعضی از غذاهاش مثل پیتزاهاش خیلی خوشمزه بود...آشپز زن هم غذاهای ایرانی درست میکرد که آن هم دست پختش حرف نداشت.

خلاصه از غذا که بگذریم کلا زندگی کردن درمیان آنها برای ما خیلی خوشایند بود وکلی بما خوش میگذشت.

البته فریبا خانوم وآقا فرشید برای ما خیلی زحمت کشیدند وبرای ما بچه ها معلم خصوصی گرفتند... که ما مجبور نباشیم برای درس خواندن به مدرسه برویم ؛چون آنها دوست نداشتند که لحظه ای از ما دور باشند ویا مورد آزار واذیت بچه های دیگر

قرار بگیریم وبه قول معروف می خواستند ما رو تو پر قو بزرگ کنند ؛البته نمی خوام بگم کارشون اشتباه بود نه اینطور نیست ولی با اینکار کمی از جامعۀ اطراف مون دور شده بودیم

البته نه اینکه بخوام بگم که ما را داشت بد بزرگ میکرد نه اصلا ولی هر کسی که ما را میدید میفهمید که چقدر با ادب با

دیگران صحبت می کردیم حتما میخواهید بگویید که شما که باکسی رفتو آمد نمی کردید ولی یادم رفت که بگم ما رفت وآمدمونو بافامیل های پدر ومادرم قطع نکردیم چون پدرو مادر جدیدمان اینطوری می خواستند که ما آنها را فراموش نکنیم بالاخره هر چی باشه آنها هم به نوبۀ خودشان زحمت ما را کشیده بودند ...و باید از آنها قدر دانی کرد.

آنموقع ها که تازه به پیش فریبا خانوم  وآقا فرشید آمده بودیم

برای ما خیلی سخت بود که آنها را مادر وپدر صداشون کنیم؛

آنها هم به ما حق میدادند ومیگفتند:اجباری تو این کار نیست شما

هر موقع که خواستید میتونید ما رو پدر ومادر صدا کنید؛البته ما

خیلی دوست داریم ولی مجبورتان نمی کنیم وما هم منتظر آن روز می مانیم.

بالاخره یه روز که داشتیم با آنها بازی میکردیم نمی دونم چی شد که یهو من آقا فرشیدو پدر صدا کردم وخواهرام هم فریبا خانومو مامان صدا کردند ...فریبا وفرشید با تعجب به یکدیگر

نگاه کردند وهمگی شروع کردیم به خندیدن وبعد آنها یکی،یکی

ما رو بغل کردند وبوسیدند وما هم به آنها گفتیم:ای بابا  چرا آنقدر سفت بغلمون میکنین نفسمون بند اومد...

بعدازما عذر خواهی کردند وبازهم با حیرت بسیاربه ما نگاه

کردند ودرحالی که اشک درگوشۀ چشمشان حلقه زده بود زود سر خود را برگرداندند که ما متوجه آن نشویم...ولی معلوم بود که چقدر از این بابت خوشحال شده بودند.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد، ماشین،  

تاریخ : شنبه 7 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت ششم

فردای روز چهلم ،قرار بود پدر ومادرم به خانه برگردند وآن روز با خوشحالی بسیار از مدرسه به خانه برمیگشتم یه مقدار

هله هوله برای دو خواهرم گرفتم  وزود به خانه آمدم ؛دیدم طبق این سه روز اقدس خانوم پیش دو خواهرم وداشت غذای آنها را

میداد وغذای مرا هم بهم داد وبعد از شستن ظرفها دوباره بهم گفت:من میرم خونمون کاری داشتی صدام کن جلدی میام ...بعد رفت.

آن روز تا عصر منتظر پدر ومادرم بودم انگار آنها کمی دیر کرده بودند خیلی دلم شور میزد زود رفتم سر تلفن ویه زنگ به خاله ام زدم و او گفت: نگران نباش آنها همین امروز ساعت 6 را افتادند ،شاید ماشینشون خراب شده باشه یا....چمدونم شاید پدرت میخواد تو راه یه استراحتی بکنه... نگران نباش خلاصه تا ساعت 5 یا6 عصرمیرسن الان ساعت5/5  اگه دیر کردند یه زنگ به من بزن تا پی گیرش بشم؛بعد خداحافظی کردو گوشی رو قطع کرد.بعد شروع کردم به درس خواندن اصلا حواسم به درسم نبود فقط میخواستم وقت بگذره همش چشمم به ساعت بود.

یهو نیگاه کردم به ساعت دیدم 5/6 شده وهنوز از پدر ومادرم خبری نبود؛زود رفتم سراغ تلفن وبه خاله زنگ زدم  واو هم نگران شده بود ولی طوری صحبت کرد که مثلا من ناراحت نشم گفت:باشه همین الان با پلیس راه تماس میگیرم وبعد بهت

اطلاع میدم نگران نباش پیداشون میکنیم.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که با صدای زنگ در از جام پریدم وبا خوشحالی بطرف در رفتم؛وقتی درو باز کردم دیدم اقدس خانوم پشت در  با بی حوصله گی سلامی کردم  وتعارفش کردم که بیاد داخل.اقدس خانوم بهم گفت: الان خاله ات بهم زنگ زد...  گفت که بیام پیشت تنها نباشی...انشاالله که پدرو مادرت صحیح و سالم میان پیشتون ...فکر میکنم خودش هم که این حرفو زده بود خیلی مطمئن نبود میدونم اینو برای دلخوشی من گفته بود.

یک ساعتی گذشت ناگهان صدای زنگ تلفن به صدا درآمد.منو اقدس خانوم سراسیمه بطرف تلفن دویدیم واقدس خانوم تلفنو برداشت وبا کسی که آ ن طرف خط بود صحبت کرد؛ ازحرفاش چیزی متوجه نشدم گه گداری میگفت:(بله ...اِ...اوه...چی...نه...

باشه ...یه کاریش میکنم ...)وبعد با بغضی که گلوشو گرفته بود به من نگاه کرد نمی دونست چجوری موضوع رو بهم بگه ،بعد از کلی کلنجار با خودش رو کرد و بهم گفت:چیزی نیست البته ...هنوز مشخص نشده...داشتم با خاله ات حرف میزدم...پلیس راه به خاله ات گفته در ساعت 2 بعد ازظهرتو جادۀ شیراز- تهران دو ماشین یکی پیکان ودیگری پراید بوده... که دو کشته وسه مجروح داشته... که آن هم به سبب خواب آلودگی رانندۀ پیکان صورت گرفته ...وپلیس از خاله ات خواسته که شمارۀ پلاک ماشین مربوطه را اعلام کنه... ولی خاله ات که بلد نبوده ...بنابراین قرار شده که خاله ات وشوهرش به بیمارستانی که مجروح ها را انتقال داده بودند بروند... تا فرد مورد نظرشان را شناسایی کنند وقرار شد که بعداً به ما اطلاع بدن ...آخه اونها رو به نزدیک ترین بیمارستان آن شهر بردند... که فاصلۀ آن از شیراز دور است تا به اونجا برسند ..کمی طول میکشه...نگران نباش اگه چیزی بشه اونا به ما اطلاع میدند...خدا کنه که چیزی نباشه ...کاری از دست ما ساخته نیست جزء دعا کردن.با شنیدن این حرفها یهو از حال رفتم وقتی چشم باز کردم توی اتاق خودم روی تختخواب دراز کشیده بودم... ودیدم جعفرآقا بالای سرمه سریع فریاد زد: زود باش بیا خانوم پسر بهوش اومد... واقدس خانوم زود اومد بالا سرم وهردو یکصدا گفتند:حالت چطور خوبی؟مارو ترسوندی ! چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی ؟هنوز که اتفاقی نیوفتاده...

من گفتم:ازپدرو مادرم چه خبر؟راستی بهاره وبیتا کجا هستند؟!

اقدس خانوم گفت:نگران نباش تو به فکر خودت باش تا زودتر

خوبشی...جعفر آقا گفت: دِکی این چه کاریه که تو میکنی هی زرتو،زرت غش میکنی؛فردا تو زندگی میخوای چیکار کنی حتما تا به مشکلی برمخوری زود غش میکنی... یکم مرد باش ...این کار آدمای ظعیف ...تو دیگه واسه خودت مردی شدی ...

بعد اقدس خانوم شروع کرد به نصیحت کردن من وگفت:آخه پسر جون تو فکر نکردی... این دوتا (بیتا وبهاره) با این کار تو چقدر نگران میشن... تازشم این بنده خداها چشم امیدشون (بعد از خدا وهمینطور پدرومادرت) به توست... تازه اونا چه گناهی کردن که کوچیکتر از تو هستن... منم گفتم :آخه من چه گناهی کردم که برادر بزرگتر هستم ...وهمۀ این سختیها رو باید تواین سن کم تحمل کنم ...بخدا منم آدمم... بالاخره یه جاهایی هست که آدم کم میاره ...بعد شروع کردم به گریه کردن.

دراین موقع بود که جعفر آقا اومد پیشم ودست نوازشی رو سرم

کشید .من یهو انگار که دنبال یه بهونه ای بودم ،خودمو تو بغلش

انداختم وهای ،های شروع کردم به گریه کردن .




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : چهارشنبه 4 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت پنجم

کوچه محله ی ما زهره امراه نژاد

38 روز از فوت مامان بزرگ میگذشت وتو این مدت پدر بزرگم از تنهایی ودوری از مامان بزرگم ،از بس غصه خورده بود سخت مریض شد مرضی اش آنطور که دکترها گفته بودند(آیزایمریا فراموشی هاد) که آن هم اگر ادامه پیدا میکرد ممکن بود به عواقب بدترو خطرناکتری دچار میشد؛بنابراین باید بیشتر مواظبش باشیم.

تو این مدت پدر بزرگ به خانۀ ما آمده بود .روز 38 پدر بزرگ به همراه پدر ومادرم برای شب چهلم مامان بزرگم  به شیراز برگشتند وما را با خودشان نبردند چون من باید به مدرسه میرفتم وچون کسی هم نبود که از مانگه داری کنه مامانم ما رو به زنه همسایه که اسمش اقدس خانم بود سپرد وقرار شد فردای مراسم چهلم به خانه برگردند.

تو این دو روز اقدس خانم از صبح میومد پیش دو خواهردو قلوم (بیتا،بهاره)...ومن هم که صبح ها تا ظهر مدرسه بودم و وقتی هم که میومدم خونه دو خواهرم فوری میومدن ومیپریدن بغلم منم که خسته بودم ولو میشدم رو زمین و شروع میکردیم به خندیدن که با صدای ما اقدس خانوم  از تو آشپزخونه اومد تو وقتی ما رو تو اون وضع دید اونم شروع کرد به خندیدن....زود باشین بچه ها سریع بیاین ناهارتونو بخورین من الان هزارتا کار دارم الان اصغر آقا میاد خونه ومن ناهار درست نکردم ؛وما هم به حرفش گوش میدادیم تا اون بنده خدا هم بتونه به زندگیش برسه وبعد که ظرفارو شست رفت خونه اش ودوباره شب میومد برای ما شام درست میکرد ومیرفت وآنوقت بود که اصغر آقا میومد و تا صبح پیش ما میموند تا ما نترسیم؛ تازه اونوقت بد بختی ما شروع میشد چون اصغر آقا موقع خواب با صدای بلند خورو پف میکرد ونمی ذاشت که ما بخوابیم. صبح که شد باصدای ایشون از خواب بیدار شدیم ...پاشین تنبلا بوین نمازتونو بخونین  تا آفتاب نزده .ما هم خسته وخواب آلود جواب دادیم:سلام صبح بخیر ولی ما که نماز بهمون واجب نشده .ناگهان جعفر آقا با صدای بلند داد زدو گفت: خب که چی بچه باید از بچگیش عادت کن که زود نمازشو بخونه تا وقتی به سن تکلیف رسید بهونه تراشی نکنه...منو خواهرهام مثل فنر از جا پریدیم ورفتیم وضو گرفتیم وزود آمدیم،البته من چون کمی بزرگتر از خواهرهام بودم وضو گرفتن ونماز خوندنو از مامان بزرگم یاد گرفته بودم

ودو خواهرهام هم ازمن تقلید میکردند...

جعفر آقا گفت:زود باشید دیگه بیاین اینجا کنار من وایسین؛ بعد

روبه خواهرهام کرد و گفت:شما دخترها پشت سر ما وایسین منو آقا بهروز هم جلو  وهر چی من خوندم شما هاهم تکرار میکنید،دیگه سوال نکنید شروع کنید....

همان موقع به یاد مامان بزرگم افتادم که چجوری با مهربانی به

ما وضو گرفتن و یاد میداد،یا چطوری سر نماز وای  میستاد ونماز رو خیلی شمرده وآروم برای ما میخواند وما هم با خوشحالی بسیار پا به پای او نمازمان را میخواندیم...

نماز که تموم شد تازه جعفر آقا رفت سراغ رادیو وقتی روشنش کرد صدای نوای شیر خدا به گوش رسید وخودش شروع کرد به ورزش کردن وما را هم مجبور کرد که هر کاری او میکند انجام دهیم ،اولش یکم برامون مشکل بود چون ما هیچوقت عادت نداشتیم بعد از اینکه از خواب بیدار شویم شروع کنیم به

وَرجه ،وُرجه کردن خلاصه که نیم ساعتی ورزش کردیم وکم حالمون جا اومد دراین موقع بود که اقدس خانوم سر رسید و گفت: بچه ها دیگه بسه تا شما  برید صورتتونو بشوریدو بیاین

منم صبحونرو آماده میکنم ،آقا بهروز زود آماده شو که باید مدرسه الان دیرت میشه ها ...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: کوچه، محله، ما، سریالی، داستان، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : سه شنبه 3 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت چهارم

کوچه محله ما

مادر وپدرم اجازۀ منو به مدت 7 روز از مدرسه گرفتند؛چون خانۀ ما در تهران بود ولی مامان بزرگم وپدر بزرگم وکلاً تمام فامیلمان درشیراز زندگی میکنند؛چون بخاطر انتقالی شغل پدرم ما به تهران آمدیم ودیگر در اینجا ماندگار شدیم؛ وقتی ما به اینجا آمدیم من حدوداً یک ساله بودم وچیزی از شهر خودم که شیراز بود یادم نمی آمد،ولی بعدها که کمی بزرگتر شده بودم خیلی دوست داشتم دوباره به زادگاهم برگردم ولی پدرم مخالفت می کرد چون کارش درتهران بود؛پدرم بهم قول داده بود که وقتی بازنشسته شد به شهرمان برمیگردیم؛البته برای تعطیلاتش ما را به شیراز میبرد،بیشتر به خانۀ فامیل هامون میرفتیم.

بالاخره هرطور بود ساکمان را بستیم وبه اتفاق خاله وشوهرش برای خاک سپاری مامان بزرگ به شیراز رفتیم؛مراسم عذاداری که تمام شد ما عازم تهران شدیم،ما هر دفعه که  برای مسافرت به شهر شیراز می آمدیم خیلی به نظرمان شهر قشنگی می آمد ولی اینبار با هر دفعه فرق میکرد،انگار شهر تو سکوت مرگباری فرو رفته بود؛انگار همۀ شهر عذادار مامان بزرگ من بودن البته این به نظر ما اینطور بود ....

خلاصه که منو بچه های فامیل وقتی آنجا بودیم یعنی خونۀ مامان بزرگ را میگویم همش دربارۀ مامان بزرگ حرف میزدیم؛وقتی جای خالیش را نگاه میکردیم یاد حرف های شیرینش می افتادیم که میگفت:بچه ها سعی کنید تو زندگیتون

به کسی بدی نکنید ،دل کسی رو نشکونید،غیبت نکنید،....

تا خدا از شما راضی باشه تا میتونید به دیگران احترام بگذارید.

تا اونجا که من یادمه مامان بزرگ کناره سماور زغالیش میشستو واسه همه چای میریخت ولی آن روز یکی از زنهای فامیل بجای او نشسته بود واز همه پذیرایی میکرد.

یک آن، یاد مامان بزرگ افتادم که هر شب جمعه برای خیرات اموات حلوا می پخت و به همسایه ها میداد.یکی از بچه ها گفت: بچه ها یادتونه وقتی ما میومدیم پیش مامان بزرگ ومیگفتیم برامون قصه بگو واون هم فقط دو تا قصه بیشتر بلد نبود یکیش چهل گیسو یکی دیگشم حسین کرد شب ستری  همیشه هم وسط داستان خوابمون میرفت بطوری که چند شب اونو سریالیش میکرد واز بقیه اش تعریف میکرد....




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، یتیم، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : دوشنبه 2 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت دوم

کوچه محله ی ما

یه روز که داشتم از مدرسه به طرف خانه برمیگشتم مثل همیشه آنقدر گرسنه بودم که ازهر خونه ای که بوهای خوشی به مشامم میرسید آنها را حدس میزدم:((این بوی دمی گوجه ست،خونۀ بعدی بوی باقالی پلواین یکی بوی آش رشته ست،آخ جون این یکی دیگه بوی چلوکباب)).پیش خودم میگفتم : ((خدا کنه امروز چلو کباب داشته باشیم)) با اینکه میدونستم امروز آبگوشت موندۀ شب قبلِ ولی باز دلم میخواست کباب باشه... آخ ...صدای قارو قور شکمم دیگه بهم مهلت فکر کردن نداد ؛من هم سراسیمه بطرف خانه یه نفس دویدم وقتی به در خانه رسیدم فوری دستم را بدون توقف روی زنگ در فشار دادم .از آنطرف در صدای داد مادرم را شنیدم که میگفت:چه خبرتِ زنگو سوزوندی نا مسلمون صبر کن دیگه اومدم.

در که باز شد یهو مثل تیر عجل پریدم تو مادرم با این کار من نیم متر پرید عقب وگفت: وای خدا مرگم بده زهره ترک شدم بچه خدا بگم چیکارت نکنه تو که منو نصف جون کردی.

من گفتم:اه ببخشید ...سلام...غذا چی داریم؟

مادرم گفت:نون خالیو خورشت دل ضعفه...

گفتم:مامان د بگو دیگه چی داریم؟

-       خب همون غذای دیشب...آبگوشت... تازه اون هم نون نداریم برو 2 تا بگیرو جلدی بیا اینم پولش.

با شنیدن این حرف کاملاً حالم گرفته شد گفتم: وای نه حالش نیست ...من خیلی خسته ام نای راه رفتن ندارم آخه چرا من؟

-       پس کی بره منکه از صبح تا حالا به روفتو روب خونه میرسیدم دیگه وقتشو نداشتم ؛ازاین دو خواهرت هم که کوچیکن نمیشه اونا رو بفرستم برن نون بخرن ،وگرنه باید آبگوشتتو خالی ،خالی بخوری خلاصه که خود دانی از ما گفتنو از تو نشنیدن.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد، ما،  

تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش چهاردهم

قسمت آخر

-چند روزی از این ماجرا گذشت وحمید وسپیده بدنبال کارهای سرپرستی پسر سپیده(بابک)بودند بعد از کلی کارهای قانونی بالاخره پسرش را از پرورشگاه تحویل گرفتند،حالا پسر سپیده 5 ساله است ،پسری با موهای بلوند وچشمانی آبی که معلوم بود این وجنات را از کی به ارث برده(سپیده)؛حمید با دیدن پسرک خیلی خوشحال شد وبه قول خودش با نگاه اول مهرش بدلش نشسته همچین که یک لحظه هم او را از آغوشش پایین نمی گذاشت به حدی که سپیده حسودیش می شد ومیگفت:حمید آقا انقدر لوسش نکن ،یکمی هم به من محبت کن تازه اول گوش بود که گوشواره اومد وحمید هم اظهار محبت را بین هردوی آنها رعایت می کرد؛از خودتان می پرسید پس مهلا و

وحید چی شدند؛2 سال بعد از عروسی سپیده وحمید،آنها هم با یکدیگر ازدواج کردند وزندگی خوشی را با هم شروع کردند.امیدوارم که تمام زندگی ها به خوبی وخوشی ختم شود. 




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش دهم

مهلا- آخه خانم تواین مدت اخلاق اون دستتون اومده ...اون از هیچکی کمک نمی گیره ومی خواد خودش تنهایی کاراشو انجام بده...بعد یه روز

فهمیدیم از خونه فرار کرده وما سه تا از دوستانش

هستیم که از فامیلش هم بهش  نزدیکتریم ومیشه گفت هم رازش هم هستیم.

خانم-آبجییا حالا یه کلوم ام بشنوفین از مادر عروس خانوم...حالا بفرضم پیداش کنین می خواین چه گلی به سرش بزنین؟ مامانو باباش که عزیز دوردونشونو ول کردن ،شوماها میخواین براش چیکار کنین؟!.

-درهمین هنگام بود که سپیده از یکی از اتاق ها بیرون آمد ومهلا م متوجه اش شد واو را صدا زد.بعد سپیده بطرف صدا برگشت وبا تعجب به آنها نگریست.

سپیده-شما دیگه کی هستین؟اینجا چیکار می کنین؟با من چیکار دارین؟!.

-مهلابا دیدن او سریع از پله ها بالا رفت وسپیده را در آغوش گرفت درهمین موقع سپیده با عصبانیت او راکنار زد واز خود دورش کرد و گفت: انگار گوشتم سنگین گفتم که نمی شناسمت نفهمیدی چی گفتم؟ بابا دسخوش ...

-پشت سرمهلا حمید و،وحید هم به دنبال او از پله ها بالا آمدند وآنها هم به نوبۀ خود با او صحبت کردند؛دیگه انکار کردن بی فایده بود وسپیده خسته از این ماجرا آنها را با خودش به همان اتاقی که از آن بیرون آمده بود برد؛آنجا یک پیر زنی نحیف وبیمار در رختخواب خوابیده بود.

سپیده-درد خودم کم بود حالا باید به داد این (هاجر)خانم هم برسم البته نا گفته نمونه اون اوائل که اومدِ بودم اینجا هاجر خانم خیلی بهم کمک کرد ومیشه گفت یجورائی سنگ صبوری برا دردام بود برای همین هم هست تا مریض میشه میفرستند دنبال من چون او فقط با من راحته ومن هم بهش مدیونم وسعی می کنم هر کاری از دستم بربیاد واسش بکنم ...خب حالا شما بگین چجوری منو پیدا کردین؟.

مهلا-سپیده جون نمی دونی چقدر ما دنبالت گشتیم سر فرصت تمام ماجرا رو واست میگم... حالا اگه کاری نداری میخوایم دو کلام باهات حرف بزنیم؛میشه از اول ماجرا رو برای منو دوستات تعریف کنی ببینیم چجوری می تونیم کمکت کنیم؟

-سپیده دیگه طاقت نیاورد وهمۀ ماجرا را برای آنها نقل کرد تا آنجا رسید ومکث کوتاهی کرد همانطور که سرش پایین بود وداشت با انگشتانش بازی می کرد به حرفش ادامه داد...


طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، فامیل، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم 

بخش هشتم

-وحید که تا آنموقع آدمی به هیبت او ندیده بود زود خود را پشت حمید مخفی کرد واز ترس قالب تهی کرده بود؛وحمید به اجبار جلو رفت وعرض ادبی کرد وگفت:

-ببخشید...آقای؟.

-آن مرد با نیش خندی که به لب داشت گفت:

-بنده مراد کج دستم!..شوما کی هستین وبا ما چیکار دارین؟.د زود بنال ببینم چی می خوای بگی ؟ ماکه مث شوما بی کار نیستیم !!.

ح-آقا مراد غرض از مزاحمت اینه که ما اومدیم با شما دو کلام حرف حساب بزنیم ،البته اگه اجازه بدین بیاییم داخل صحبت کنیم.

مراد- ای بابا...خیلو خب بیاین تو...

-آنها وارد خانه شدند،حیاط نسبتاً بزرگی بود با یک حوض نقلی کوچک؛بعد از پله ها بالا رفتند وبه یک بالکن درازی وارد شدند که دراواسط بالکن آنجا به سه دراتاق که درمجاورت هم قرار داشتند منتهی می شد آقا مراد که جلوترمی رفت وارد اتاق وسطی شد وبه آنها هم اشاره کرد که دنبالش به داخل بیایند واین اتاق هم به دو در دیگر مشرف می شد معلوم بود که از آن خانه های تاریخی باشد با اینکه خیلی قذیمی بود ولی بسیار زیبا جلوه می کرد هوای اتاق کمی سنگین وپر دود بود ،معلوم بود قبل از ورود آنها آقا مراد در حال خودشان بودند وبااشارۀ آقا مراد آنها درگوشه ای از اتاق نشستند؛وخود آقا مراد به اتاق دیگر رفت وبا یک سینی چای بر گشت وبه آنها تعارف کرد وصحبت را آغاز کرد.

مراد-خب نگفتین با ما چیکار داشتین؟!.

وحید-جناب ما می خواستیم که یه خبری از سپیده معروف به(شراره کلک)بگیریم ؟!.

-مراد کمی فکر کردو گفت:ببینم نکنه ازش طلبی،چیزی دارین یا اینکه بهش بدهکارین که اون هم بعیده کسی بهش بدهی،مدهی چیزی داشته باشه؟ لپ کلام نگفتین شوما چه نسبتی باهاش دارین؟!.

حمید-والا مراد خان من پسرخالش ام وایشون هم(وحید)برادرم واین خانم محترم هم(مهلا)دوست سپیده یا همون شراره هست چون خاله ام نگران دخترش بود بهش قول دادم که پیداش کنم تا اونو از نگرانی دربیارم واونو به دخترش برسونم.

-ناگهان مراد خندۀ وحشتناکی سر دادوگفت: خب بابا زودتر میگفتین که اومدین خاله بازی؛پس مارو سر کار گذاشتین فک کردین بچه بازیه هر کی از راه رسیدو گفت من فامیل شم ما اونودو دستی تقدیمش می کنیمبه هرکی ازرا رسید... به همین آسونی مگه اینجا شهر هرته...برین خدا جای دیگه روزی تونوبده.مهلا که تا آنموقع ساکت نشسته بود با عصبانیت تمام گفت: آقای محترم انگار متوجۀ منظورمون نشدین ما برای کمک به دوستمون اومدیم وکاری هم به حرفای دیگه ندارم ؛شما هم اگه معرفت داشته باشین آدرس اونو به ما می دین؛ما هم هرچی پول بخواین بهتون می دیم.

-مرادیک نیش خند کوتاهی زد ودستی به سبیل هایش کشید وآنها را فری داد وگفت:خب اگه مایه،تیله ی در کار باشه ما پایه ایم...یه پنجاهزارتومنی بدی بد نیس...

حمید-بیا این هم یه تراول پنجاهی خوبه راضی شدین؟!.

-مراد پول را که گرفت آن را ورانداز کرد وگفت: بابا دمت گرم مرد و قولش ...شراره توهمین خونه البته طبقه پایین ماست یعنی مستاجرمونه طبقه اول پنج تا درو که دیدین ...خب درسومی اتاقش اونهم که بیشتر موقعا خونه نیس گمونم اینجا روگرفته براثاثاش خلاصه که نمی دونم چه غلطی داره می کنه؟!.مام کاری به کارش نداریم فقط به موقع اجارمونوبده بقیش مارو سنن!.

مراد-خودتون بهتر می دونین زندگی خرج داره الان هم اتاق های پایینی همش اجاره ست واینجا رو به کسایی اجاره دادم که عذب باشند وبر وبچه ای ندارند چون نمی خوام دو رو برم شلوغ باشه ومیونۀ خوبی با بچه ها ندارم؛ولی بیرون از این خونه چند خونه آنطرف تریه خونۀ بزرگتر دارم که ده اتاق داره اول  شرار رو اونجا بردم ولی چون او از جای شلوغ خوشش نمی اومد مام اوردیمش اینجا البته به جز اون یه دختر تو همون اتاق باهاش هم خونست چون خودش اینجوری راحت تربود که اجار روبا یکی مث خودش شریک باشه مام قبول کردیم همین وسلام




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زندگی مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم 

بخش پنجم

-روز بعد مهلا تصمیم گرفت به خانۀ پدر ومادر سپیده برود، واز آنها پرسید:البته ببخشید که مزاحمتان شدم ،شما از سپیده خبر ندارین؟!. خیلی نگرانشم می ترسم یه کاری دست خودش بده.

پدر-تو دیگه کی هسی چند بار بگم دیگه نمیخوام اسم اون دخترنمک نشناسو جلوی من بیارین تو هم زودتر بزن به چاک دیگه اینورا نبینمت زود،تند،سریع برو بیرون تا کار دستت ندادم.

-مهلا که توقع همچین رفتاری را از او نداشت مات و مبهت به او(پدر سپیده)نگاه می کرد؛ناگهان مادر سپیده که تا آنموقع ساکت درگوشه ای از اتاق ایستاده بود با شنیدن این حرف به طرف مهلا آمد و بازوی مهلا را آرام گرفت و به بیرون از اتاق برد وبا خجالت بسیار گفت: دخترم تو شوهر منو نمی شناسی اون وقتی عصبانی می شه دیگه هیشکی یو نمی شناسه به زمینو،زمون فحش میده خلاصه از دست ما ناراحت نشو؛بازم اگه خبری ازش داری به من بگو؛تو گفتی چند روز که ازش خبر نداری ،پس لابد قبلاً ازش خبر داشتی هر چی ازش می دونی بهم بگو .خدا عمر طولانی بهت بده دختر جون؟!!.

مهلا-البته من می خوام بهش کمک کنم ولی به حرف من گوش نمی ده الان هم که ازش خبر ندارم کجاست؟هیچ ردی هم ازش نیست نمی دونم که کجا باید دنبالش بگردم،خودمم موندم چیکار کنم؟!.

-مادر سپیده همانطور که اشک از چشمانش جاری بود گفت:آخه نمی دونی بعد از اینکه از خانۀ شما بیرون اومده ،البته اونجوری که خودش بهم زنگ زدو گفت :نتونسته کار پیدا کنه وروی برگشتن به خونه روهم نداره.بعد از اون هم دیگه بهم زنگ نزد.تا اینکه یه روز همسایه بغلی مون اونو تو پارک دیده که داشته مواد می فروخته وخودش ام (سپیده)دست کمی از معتادا نداشت ،اونم رفت جلوازش پرسیده که چرا اینجوری شد؟!. ولی اون با حرف های بد، اونو از خودش رونده .

مادر-منم ازش عذر خواهی کردم و آدرس اون پارکو ازش گرفتم وفرداش رفتم سراغ دخترم ،وقتی اونو تو اون حالت دیدم دلم هوری ریخت پایین؛شروع کردم گریه کردنو رفتم طرفش؛اون همونجوری که داش مواد می فروخت برگشت طرف منو ،همونطور مات زده به من نیگا کرد ،بعد عینهو جن زده ها ازم رو برگردوند ؛انگار نه انگار که منومیشناسه وبه کارش مشغول شد.منو میگی انقد بهم برخورد که نگو ونپرس زود بازوشو گرفتم ومحکم کشیدم طرفه خودم ویه چک جانانه به صورتش زدم ،ولی بعدش دلم سوختو محکم بغلش کردم ؛اونم منو بغل کرد وزد زیر گریه حالا گریه نکنو،کی گریه کن .بعداز چند دیقه ای که  تو این حالت بودیم؛من سر حرفو باز کردمو گفتم:آخه دخترم نونت نبود، آبت نبود، این جنگولک بازیات چی بود که از خودت در اوردی.


طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 3 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش اول

6 سال از آن ماجرا گذشت و آن دو به علت تفاوت در رشته تحصیلی و دانشگاه هایشان در این مدت فقط تماس تلفنی با هم داشتند واکنون که مدرک فوق لیسانس شان را گرفته وهر کدام در رشته خود مشغول به کار بودند، بعد از مدت ها یکدیگر را در کافی شاپی ملاقات نموده اند.

وحید درحالی که داشت می خندید گفت:

و-خب پسر دیگه چه خبر؟...بالاخره ما می تونیم تو رو آقا دکتر صدا کنیم یا نه ؟

ح-بالاخره ما هم دکتر شدیم ...جراح قلب وعروق...تو آخر وکیل شدی؟

و-بععععله...وکیل پایه یک دادگستری شدم.خب تو با دوست دخترت چی کار کردی حمید؟ منظورم سپیده است که تو دانشگاه با هاش دوست شده بودی!!... از او چه خبر!؟

ح- تو خودت چی؟با اون دختره مکش مرگ ما چیکار کردی؟ شیما رو می گم، آخه گفته بودی دخترِ خیلی پر افاده است!!...بالاخره رابطه ات رو باهاش تموم کردی ؟

و-بگو پر افاده ولوس ونُنُرو از خود راضی ...خلاصه هر چی بگم کم گفتم...خوب شد خودش شرشو کم کرد،اولش من فکر می کردم که دختر خوبیه ولی بعدها دیدم که هر بار با یه پسر قرار میذاره،انقدر ناراحت بودم که از خوابو خوراک افتاده بودم... انقدر حالم بعد بود که کارم به بیمارستان کشید.

و شروع کرد به سر کشیدن فنجان قهوه اش، وحید هم که مشغول خوردن قهوه بود حمید وقتی با سکوت طولانی مدت او روبرو شد پرسید:

ح-بعد چی شد!؟

و-خب بعدشم با اینکه اونو هر روز تو دانشگاه می دیدم... بالاخره فراموشش کردم... بعدش تو مهلا رو بهم معرفی کردی.

ح-با این که دیگه مشکلی پیدا نکردی؟

و-نه...خدا رو شکر دختر خوبی بود...خیلی معصوم و نجیب...ولی از بخت بد من درسش که تموم شد از دانشگاه رفتو منم هیچ آدرس یا تلفنی ازش ندارم...حالا نوبت توئه...تو با سپیده چی کار کردی؟

ح‌-        خب چی بگم از خوبیا و نجابتش که هر چی بگم کم گفتم! واقعاً دختر سر براهو خوبیه.

و-یعنی چی خوبه؟! مگه هنوز باهاش دوستی ؟! واقعاً که،عجب آدمی هستی ...دست هر چی شیطون از پشت بستی ، اون اهل دوست پسر بازی نبود...شیطون چی کار کردی؟!مهرۀ مار داری که همرو جذب خودت می کنی؟!به ما هم بگو مهرۀ مارو از کجا خریدی ؟

ح-خودت که منو خوب میشناسی، من اهل این حرف ها نیستم ،اگه یادت باشه بهت گفته بودم که استاد برای پایین نامه ترم آخرتعیین کرد که من و او تو یه گروه باشیم طی این مدت که فقط تو محیط دانشگاه...با هم داشتیم هردو به اخلاق وروحیات هم دیگه نا خواسته آشنا شدیم...تا اینکه اون درسش تموم شد ولیسانسش را گرفت ورفت ، یک ماهی از این موضوع گذشت تا اینکه یه روز مهلا رو تو خیابون دیدم حال سپیده رو ازش پرسیدم ...




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : دوشنبه 27 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل اول

وحید و حمید که دو دوست صمیمی بودند،تصمیم گرفته بودند که هر طور شده ادامه تحصیل بدهند. این دو دوست در پایین شهر تهران زندگی می کردند و اوضاع مالی خانواده هایشان زیاد خوب نبود.پدر وحید در داروخانه نسخه پیچ و پدر حمید هم یک اوستا نجار بود، ولی هردو درآمدشان کفاف زندگی عیال وارشان را نمی داد؛ منظورم این است که پدر وحید پنج فرزند( دو پسر و سه دختر) داشت که پسر اولش همان وحید بود که 19 سال داشت و تازه دیپلمش را گرفته بود. برای اینکه پدرش وضع مالی خوبی نداشت وحید از 17 سالگی شروع به کار کرده بود وخرج تحصیلش را می داد.

اولین بارکه به سر کار رفته بود با مخالفت پدر و مادرش روبرو شد وآنها را راضی کرد که در کنار درسش ، کار هم بکند. او صبحها به سر کار و شبها به کلاس های شبانه می رفت واینگونه بود که او با هزار زحمت توانست دیپلمش را بگیرد.

حمید هم دست کمی از وحید نداشت.پدر حمید 4 فرزند داشت( دوپسر و دو دختر) که حمید هم فرزند ارشد بود.حمید هم مثل وحید امرار معاش می کرد.هردوی آنها آماده برای امتحان کنکور شدند.

***

حمید و وحید جلوی دکه ی روزنامه فروشی ایستاده بودند و در روزنامه دنبال اسم خود دربخش قبول شدگان کنکور سراسری می گشتند.وقتی اسم خود رادرلیست قبول شدگان دیدند بسیار خوشحال شدند.نابا ورانه به یکدیگر نگاه کردند واشک در چشمان هردو حلقه زده بود،بالاخره زحماتشان به نتیجه رسیده بود،پس یکدیگر را درآغوش گرفته وفریاد خوشحالی سر دادند ومردمی که در اطراف آنها بودند با تعجب به آنها نگاه می کردند.

هرکدامشان جعبه شیرینی خریدند وراهی خانه هایشان شدند.خانواده هایشان وقتی موضوع را فهمیدند خوشحال شدند وجشن مختصری گرفتند.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد، معروف،  

تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات