(نظم درغذا وقدر)

اونی که تازه اش خوبه،ماهیِ

اون چیزی که کهنه اش خوبه،ترشی 8 ساله است

اونی که تازه وداغش خوبه،کباب وجوجه کبابِ

اونی که پُر روغنش خوشمزه است،کوکوِ

اونی که خستگی رو از بدن بیرون میکنه،چای وقهوه است

اونی که تو هوای گرم به دل آدم میشینه،بستنی یا شربت

اونی که تو هوای سرد به دل آدم میشینه،لبوی داغ یا باقالاست

اونی که همه چی میشه ازش یاد گرفت،کتابِ

اونی که پخته کند خامی،سفرِ 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، غذا، قدر، کباب، جوجه، آشپزی،  

تاریخ : سه شنبه 29 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات مادر بزرگ)

یکروز یادم می آید که به مادرم گفتم:مامان بهم غذا پختن یاد می دهی؟ او در جوابم گفت: همین هم مونده که یه حرف هم بهخاطر غذا خراب کردن تو از بابات بشنوم...نه خیر اصلاً حوصله اش را هم ندارم...هر وقت رفتی خونۀ شوهرت یاد می گیری. خلاصه هیچوقت مادرم نمی گذاشت که من حتی برای کمک کردن هم پا تو آشپزخانه بگذارم...ومی گفت:بهتر بری بیرون تا یه خرابکاری نکردی(کار نکرده عزیزی) ...منم دیگه ادامه نمی دادم .یکروز از مادر بزرگم پرسیدم چرا مادرم اینکار رو می کند و اوهم گفت: ناراحت نباش همۀ مادرها همین کار رو میکنند بالاخره یاد می گیری...آخه میدونی چیه همۀ دخترا دوست دارند تا وقتی خونۀ مادراشون هستند غذا پختن یاد بگیرند و وقتی هم که بهشون اجازه میدهند هول میشندو بدتر کارا رو خراب میکنند... مثل خود من،وقتی بچه تر که بودم خواستم به مامانم کمک کنم رفتم تو آشپز خونه کمی آبدوغ درست کردم (آخه اونروز مامانم مریض بود وتو رختخواب خوابیده بود) وقتی داشتم کاسۀ ابدوغ رو میاوردم تو اتاق یهو نمی دونم چی شد که کاسه از دستم افتاد رو زمین راهرو زود آن را با دستم جمع اش کردم وبرگردوندم تو کاسه خدا را شکر کسی متوجه نشد وهمه خوردند و از دست پختم تعریف کردند وبابام هم گفت: دخترم بزرگ شده بهتر از این به بعد اون آبدوغ رو درست کنه ولی هنوز زود دست به اجاق بزنی و...ومنم بروی خودم نیاوردم که چه اتفاقی افتاده...برای همین هست که خودم هم از دخترام نمی خوام که بهم کمک کنند و اوناهم یادگرفتند وبا دختراشون همین رفتار رو میکنند ...برای همین ماجرای خودمو براشون تعریف کردم حتماً اونا هم چشمشون ترسیده وفکر میکنند نبادا دختراشون همین بلا رو سر اونا بیارند...پس به نظر مادرها دختر باید تو خونۀ شوهرش چیز یاد بگیره وبس.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  خاطرات مادر بزرگ، 
برچسب ها: داستان، طنز، خاطرات، مادربزرگ، آبدوغ، آشپزی، دختر،  

تاریخ : جمعه 3 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات