(آرزوی نه چندان بزرگ)

همانطور که همه میدانید آرزو از زمانی شروع میشود(البته به نظر من)که وقتی بچه هستیم به سراغ ما میاید که پیش خود میگوییم:کی بزرگ میشوم تا بزرگترها در مورد هر کاری ازم نظر بخواهند ویا اینکه کی بزرگ میشویم تا مثل بزرگترها کار کنیم وکسب درآمد کنیم وهیچوقت محتاج آنها نباشیم ...ولی همین باصطلاح بچه وقتی که بچه هست هیچ کمبودی در زندگیش پیدا نمی کند وهمیشه همه چیز برایش مهیاست ...وجز خوشی وتفریح و گردش کردن فکرش را مشغول نمیکند...حالا که بزرگتر میشود هزار مشکل در زندگی روزمره اش برایش پیش می آید.

1-وقتی درسش تمام میشود باید چقدر دنبال کار بگردد تا بتواند شکم خود را سیرکند.

2-بعد که کار مناسب را پیدا کرد باید ازدواج کند وتشکیل خانواده بدهد.

3-وقتی هم که وارد زندگی مشترک شد آنوقت گرفتاریهای اصلیش شروع میشود.

4-تازه باید به فکر خوردو خوراک خود واهل وعیالش باشدو

5-بعد نوبت خرج ومخارج تحصیل بچه ها پیش می آید و...

6-بعد آن مخارج عروسی و...

7-تازه بعد از آنهم سر وکله زدن با بچه ها شروع میشود واخلاق بچه ها نسبت به آنها(بزرگترها) وسر ناسازگاری گذاشتن وبی احترامی به بزرگترها...

8-ترد شدن از بچه هاو...

9-ودرنیمۀ آخر فرستاده شدن به خانۀ سالمندان و...

10 –در آخرهم مرگ ...

آیا این آرزوهای بچه ها سرانجام خوبی خواهد داشت و...اگر غیر این باشد که باید گفت:کاش هیچ وقت بزرگ نشویم وهمیشه در کودکیمان بمانیم وخوش وسر حال به زندگیمان ادامه دهیم...




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: آرزو، داستان، کار، شغل، مشکل، جامعه، بچه،  

تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1398 | 08:03 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic