قسمت هشتم داستان

(سفر نامۀ علمی تخیلی)

(قسمت نهم)

تصادف،تخیلی

پیش خودم گفتم: خدا بدادم برسد نیومده شروع شد سر فرصت براتون تعریف میکنم...چند لحظۀ بعد مادرم به همراه آبجی نرگسم بساط ناهار را آماده کردند وبعد از ناهار دوباره مادرم ازم سوأل کرد ومنم مجبور شدم یه داستان دروغی برایش تعریف کردم بدین مضمون که:وقتی آنروز صبح داشتم میرفتم مدرسه تو راه با یه ماشین تصادف کردم و راننده مرا زود به بیمارستان رساند ومنم که بیهوش شده بودم دیگر چیزی ندیدم ...وقتی چشم باز کردم دیدم یه مردی بالای سرم با چهرۀ نگران ایستاده بود وتا دید چشمم باز شده خوشحال شد و به من گفت:پسرجون حالت خوبه؟!... منکه کمی گیج شده بودم تا اومدم از جام بلندشم همان مرد دستانش را روی شانه هایم گذاشت وگفت:راحت باش الآن دکترو صدا میکنم؛لحظه ای بعد دکتر آمد ومنو معاینه کرد واسم مو پرسید هرچی به مغزم فشار آوردم اصلاًچیزی یادم نیومدبعد با چشمانی اشک آلود گفتم:نمیدونم کی هستم من اینجا چیکار میکنم ...دکتر گفت:چیزی نیست فقط یه تصادف برات پیش اومد نگران نباش خدا را شکربه خیر گذشت تا چند روز دیگر مرخصت میکنیم ...بعد دکتر وآن مرد از اتاق بیرون رفتند فکر میکنم در مورد وضعیت من میخواستند باهم صحبت کنند.اینجور که پیدا بود آن مرد بادکتر صحبت کرده بود که تا پیدا شدن کس وکار من مرا به خونۀ خودش ببرد...چون آنها بچه ای نداشتند برای همین همیشه آرزو داشتند خدا بهشون یه بچه بدهد واین امرکه پیش آمده حداقل چند روزی مرا به فرزند خواندگی بگیرند تا بعد خدا بزرگ است ودکتر هم با پلیس تماس گرفت وآنها راهم در جریان گذاشت وپلیس هم موقتاً موافقت کرد ودر این چند روز آن مردعکسمو داده تو روزنامه ها چاپ کردند تا بتوانند خانوادۀ مرا پیدا کنند ولی بی فایده بود هیچ خبری نشد وآنها هم بی خیال موضوع شدند.یکسال از این موضوع گذشت که خدا یه فرزند دختر به آنها داد ومنم صاحب یه خواهر کوچولو شده بودم وخیلی خوشحا ل شدم ...وقتی دخترکوچولو بزرگتر شد وبه حرف آمد یکهو چیزهائی کم،کم به یادم آمد...وموضوع را به پدر خوانده ام گفتم و او هم هروز مرا به آن محلی برد که با من تصادف کرده بود و...تا اینکه یکروز همه چیز یادم اومد وازش خواستم که بگذارد من به خانه ام برگردم و او هم خواست با من بیاید ولی کاری برایش پیش آمد وقرار شد یکروز دیگر به دیدنتان بیاید ومنم آدرسو بهش دادم تا ببینیم چی میشه.ولی معلوم بود مادرم هنوز حرفم را جدی نگرفته بود ولی آنطوری که من تعریف کردم بالاخره قبول کرد. خلاصه این موضوع هم در همینجا به اتمام رسید وفعلاً به خیر گذشت تا بعد ببینم چه میشود کرد.

پایان

این داستان را در وب سایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سفرنامه، علمی، تخیلی، تصادف، سریالی، آدم فضایی،  

تاریخ : شنبه 18 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت هفتم داستان

(سفر نامۀعلمی تخیلی)

(قسمت هشتم)

خانه ، تخیلی

آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم،تازه اگر راستش را هم میگفتم بازهم باورشان نمیشد و فکر میکردند که من دیوانه شده ام،تازه اگرهم چیزی نمیگفتم باز بازخواستم میکردند که تا این مدت کجا بودم؟تو این فکرا بودم که با صدای راننده به خود آمدم که گفت:خب پسرجون گفتی آدرستون کجاست؟...منم آدرسو بهش دادم و...نیمساعت بعد منو به مقصدم رسوند وازش تشکر کردم وازش خواستم که چند دقیقه ای صبر کند تا بروم از مادرم پول بگیرم وکرایه اش را بهش بدهم ولی او قبول نکرد وگفت که برای ثوابش این کار را کرده... وبعد خداحافظی کردیم و او رفت.من موندمو آن کوچۀ خلوت...که یک هو یکی از پشت سر محکم به شانه ام زد وگفت:به،به!!...مشت جعفر خودمون خیلی وقت ازت خبری نیست تا حالا کجا تشریف داشتین؟... مسافرت بودین؟...منم باهاش چاق سلامتی کردمو او هم راهشوگرفتو رفت. ایشون آقای حمیدی همسایۀ بغل دستیمون بود.بطرف خانه براه افتادم وقتی به در خونه رسیدم کمی مکث کردم بعد عزمم را جمع کردم ورفتم جلودر زدم...از آنطرف در صدای جیغ آبجی کوچیک رو(نرگس) شنیدم که میگفت:کیه بابا چه خبرته سر آوردی؟ درو از پاشنه درآوردی؟وایسا الآن اومدم... لحظه ای بعد دربا صدای غژ،غژی روی لولایش چرخید ودربازشد آبجی تا منو دید همونطور هاج و واج به هم خیره شد وانگار تازه یخش آب شده بود زود تو بغلم پرید که نزدیک بود تعادلمو از دست بدموهردو به زمین بخوریم که یه دستمو گرفتم به دیوار واز سرنگون شدن به زمین جلوگیری کردم...با این سرو صدا مامان و دادشم( اسماعیل)هم از اتاق به حیاط آمدند  وتا ما را در آن حال دیدند خیلی ذوق زده شدند وبه طرف ما آمدند...منم نرگس را( که تو این مدت ندیده بودم خیلی بزرگتر وتپولتر شده بود)زمین گذاشتم وبطرف مامانم رفتم وهردو همدیگر رابغل کردیم ... لحظه ای بعد که مادرم به خودش آمده بود مرا براندازی کرد وتازه یادش اومد که 2 سالی هست که ازم بی خبر بوده یکهو چک آبداری به گوشم زد که گوشم صوت کشید وبعد زد زیر گریه ودوباره منو بغل کرد...تازه نوبت اسماعیل رسید واوهم که تا آن موقع ساکت یه گوشه ای نظارگر ما بود اوهم جلو آمد و مرا آنچنان در بغلش فشرد که یه لحظه فکر کردم الآنست که جونم در بیاد (آخه تو این مدت که ندیده بودمش زورش خیلی زیاد شده بود)بعد از دیده بوسی همگی به اتاق رفتیم تازه مامان یادش اومد که ازم بپرس که گرسنه ات هست یا نه؟!...منم در جوابش گفتم:دست درد نکند خیلی هوس غذاها توکردم .اوهم گفت:آهان پس برای همین بود که اومدی خونه ببینم تا حالا کجا بودی؟... پیش خودم گفتم :خدا بدادم برسه نیومده پرسو جو شروع شد. 




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سفرنامه، علمی، تخیلی، آدم فضایی، فضا، خانه،  

تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت ششم داستان

(سفر نامۀعلمی تخیلی)

(قسمت هفتم)

شب ، تخیلی

اتوبوس رفت و منو با آن حال زاردرآن بیابان برهوت تنها گذاشت. رانندۀ تاکسی که تا آنموقع ساکت نشسته بود وداشت به حرف های من گوش می کرد سری تکان دادو گفت:عجب...چه آدم بی انصافی بوده ، البته شما کار درستی نکردی ،ولی او هم نباید با شما چنین رفتاری رو میکرد؛ منم حرفشو با تکان دادن سر تائید کردم وسکوت کردم.خلاصه دیگر بین ما هیچ حرفی ردو بدل نشد ودر طی راه ساکت به جاده خیره شده بودیم...کم،کم پلکهایم سنگین شد وزود به خواب رفتم وتکان آرام ماشین مانند نئنوئی بود که مرا به خواب آرامی برد.وقتی چشم باز کردم دیدم هوا داشت کم،کم روشن میشد و ماشین ایستاده بود وراننده در حال بنزین زدن بود...خودمو جمعو جورکردم ومنتظر شدم تا کارش تمام شود .وقتی راننده سوار ماشینش شد رو کرد به من وگفت:سلام صبح بخیر ساعت خواب ،خوب خوابیدی؟ گفتم:سلام صبح شما هم بخیر باشه...ببخشید میشه بپرسم الآن ما کجا هستیم؟!...اوگفت: اینجا جاجرود داریم میریم تهرون...راستی یادم رفت ازت بپرسم کجا میخوای بری؟انقدر گرم گفتگو بودم که نپرسیدم مقصدت کجاست؟...منم بهش آدرس خونه رو دادم وبهش گفتم :ببخشید کیف پولمو تو اتوبوس جا گذاشتم البته وقتی منو رسوندید از مادرم پول میگیرم وکرایۀ شماروحساب میکنم؛بعد راننده اخمی به من کرد و  گفت:کی حرف کرایه رو زد؟...حالا بگذریم گرسنه ات نیست؟!...چی میخوری برات بگیرم؟...گفتم: خب کمی...ولی همونطور که گفتم پولی ...او نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت:چی بهت گفتم دیگه حرفشو نزن.بعد براه افتاد وکمی جلوتر که رفتیم ماشین را نگه داشت واز ماشین پیاده شد وبعد از چند دقیقه دیگر آمد در حالی که در دستش دو ساندویچ ودو نوشابۀ کوچک بود وارد ماشین شد وگفت:البته ببخشید پولم کم بود ونتونستم تو رو به یه چلوکباب مهمونت کنم باید به همین اکتفا کنی وهردو خندیدیم واو شروع کرد به خوردن وبه منم اشاره کرد که ساندویچمو بخورم.در بین راه که میرفتیم باز سکوت بین ما حکم فرما بود تا اینکه راننده خسته شد و دستش را به طرف رادیو برد و آنرا روشن کرد ومنم که محو تماشای کوه ها ودره های اطراف جاده شده بودم وچیزی نمی گفتم.بعد از نیم ساعتی که گذشت به شهر تهران رسیدیم؛من خیلی هیجان زده شدم وهر آن لحظه شماری میکردم که زودتر به خانه برسم ودوباره خانواده ام را ببینم،تو این فکر بودم حالا چه خواهد شد ؟اونا با من چه برخوردی خواهند کرد؟ من چه جوابی بهشون بدم بگم تا حالا کجا بودم؟آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در بارۀ آنها چیزی نگویم.  

قسمت هشتم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، علمی، تخیلی، سفرنامه، آدم فضائی، شب،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت پنجم داستان

(سفر نامۀ علمی تخیلی)

(قسمت ششم)

فضا پیما

قرارشد در مورد آنها به کسی چیزی نگویم ومنم قبول کردم وفردای آنروزیکی از آنها را به همراه من به زمین فرستادند؛وقتی رسیدیم به زمین شب بود وهمه جا درتاریکی محظ فرو رفته بود،اولین قدمی که به زمین گذاشتم دیدم خیلی سفت وسخت است آخه خیلی وقت بود که پا بروی زمین سفت نگذاشته بودم یعنی ازوقتی که به آن سیاره رفته بودم  حدود 2 سالی گذشته بود وکمی به آنجا عادت کرده بودم که همیشه (انگار روی ابرها راه میرفتم) روی زمین نرمی قدم بگذارم...وحتی هواش هم با آنجا فرق داشت ومن خواستم نفس عمیقی بکشم که یکهو سرفه ام گرفت وتازه یادم اومد که چقدرهوا آلوده است ...کمی که آرام شدم به پشت سرم نگاهی انداختم دیدم که فضا پیمائی کهمن ساخته بودم به هوا بلند شد وآدم فضائی از پشت شیشۀ آن به من خیره شده ومنم براش دستی تکان دادم واو هم همینکار را کرد وبعد در هوا ناپدید شد؛ من موندمو تاریکی مطلق بیابان برهوت...از اینکه در تاریکی یکه وتنها مانده بودم خیلی ترسیدم ...ولی چاره ای نبود،به راهم ادامه دادم اول نمیدانیستم باید به کدام طرف بروم ...پیش خودم گفتم :جاره ای نیست باید به یه طرفی برم وراه افتادم.خلاصه بعد از مدت یک ساعت توانستم جادۀ اصلی را پیدا کنم...ولی آنموقع شب هیچ وسیلۀ نقلیه ای پیدا نمیشد ...بالاخره رفتم تو جاده وبی هدف راه را گرفتم و رفتم... یکهواز پشت سرم صدای یک ماشینی از آن دوردستها به گوشم رسید  وبعد از چند دقیقه ای که گذشت نور ضعیف آن نمایان شد من خیلی  خوشحال شدم  ومثل دیونه ها پریدم وسط جاده که شاید منو بهتر ببینه پیش خودم فکر کردم حالا به فرض ماشین هم نگه داشت بعد چی به راننده میخوای چی بگی؟!...تو خودت میدونی کجائی؟! یا کجارو میخوای آدرس بدی؟!اصلاًببین سوارت میکنه؟!آخه یکی نیست به من بگه بد بخت حالا پولت کجا بود؟...اگه ازت بپرسه این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟چی میخوای بهش بگی؟!...حالا بزار نگه دار بعد یه فکری میکنم. وقتی نزدیک شد پریدم جلوش بنده خدا هول شدو نزدیک بود کنترلش رو از دست بده با هربساطی بود نگه داشت تازه می خواست بهم فحش بده ...وقتی حال زارمو دید پشیمون شد وگفت:تو کیستی؟این وقت شب اینجا چی کار میکنی؟!...ازش خواستم منو تا یه جائی برسونه و او هم قبول کرد...ومنم مجبور شدم یه دروغی بهش بگم وگفتم:من در یک اتوبوس مسافر بری بودم که تو راه حالم بدشد و از راننده خواستم یه گوشه از جاده نگه دار او هم قبول کرد وقتی پیاده شدم رفتم کنار جاده وگلاب به روتون حالم بد شدو...وتو این هیروویر شاگرد راننده میگفت زود باش بابا مردوم معطلند...منم که حالم منقلب شده بود بهش فحش دادم و او هم با من لج کرد وبه راننده گفت که طرف سوار شده وسریع حرکت کردند ومنو تو این بیابون برهوت تنها گذاشتند...    

قسمت هفتم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سفرنامه، علمی، تخیلی، آدم فضایی، فضا پیما، فضا،  

تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت چهام داستان

(سفر نامۀ علمی تخیلی)

(قسمت پنجم )

آدم فضایی

خلاصه آنقدر تقلا کردم که خسته شدم وبه خواب رفتم؛وقتی چشم باز کردم  کمی بدنم را کش وقوسی دادم بعد به آرامی از تخت پائین آمدم وبه اطرافم نگاهی انداختم ...آنجا آنقدر نورش کم بود که نمی دانستم الآن چه وقت از روز است...کلاً در اینجا روزها وهفته ها ،ماه ها و سالها معنی خاصی نداشت.درهمان موقع در با صدای غژ،غژی، باز شد ویکی از همون آدم ها در آستان درنمایان شد ویک چیزهائی بهم گفت که متوجۀ حرفش نشدم...بعد باحرکت دستش به من اشاره کرد که به طرف دستگاهی که روی میزکارم قرار داشت بروم وخودش هم به کنارم آمد وطرز کار با آنرا یادم داد؛ که چجوری باید با آن به تحقیق وجستجو در بارۀ ناشناخته ها بدست بیاورم وچطوری باید در کنار آنها زندگی کنم...اینطور که پیداست نمی گذارند که من به زمین برگردم واین باعث تأسف برای من هست...این دستگاه کمی مثل کامپیوتر خودمان در روی زمین است البته کمی پیشرفته ترواینکه کاربا آن به مراتب سختر بود.چند روزی طول کشید تا کار با آنرا یاد بگیرم خلاصه بعد از یکماه تلاش پی در پی توانستم با آن چیزهائی را کشف ویا حتی اختراع کنم...این عمل اول  برای من مثل یک بازی بود ...بعد از کذشت مدتی برایم جالب وخوشایند بود که توانسته بودم کار مفیدی انجام بدم...مثلاً یه سنگی زمردین پیدا کردم که وقتی آنرا به یکدیگر میزدیم به اشکال هندسی در می آمد مثل(مربع، مستطیل،دایره و...)البته آنها کار با آنرا بلد نبودند وفقط بطور تزئینی تو موزه هاشون نگهداری میکردند ومن از آنها خواستم دو تای آنرا به من بدهند وآنها هم قبول کردند...وبعد ها از همان نمونه سنگها در بیرون ازپایگاهشون پیدا کردم وبا آن یک فضا پیما ساختم البته این برای آنها هم کاربرد خوبی داشت وبا آن برای تحقیقاتشان وهمچنین تفریح در اطراف پایگاهشان میرفتند .بعد ها با آنها در بارۀ اینکه منهم خانواده ای دارم ومی خواهم به پیش آنها برگردم صحبت بسیار کردم البته یادم رفت که بگویم رئیس شان کمی از زبان ما زمینی ها رو بلد بود ...واولش نمی خواست که من از این موضوع با خبر شوم ولی وقتی دید من به نفع آنها اختراع یا اکتشافاتی انجام میدهم دلش به رحم آمده بود وکمی با من خودمونی شده بود...خلاصه آنها را راضی کردم وقرار شد که یکی از آنها مرا به زمین بر گرداند ومنهم در عوض آن ماشین فضا پیما را به آنها بدهم وآنها هم در عوض دو تا از آن سنگها را به من هدیه دادند... وقرار شد که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم ومنم قبول کردم.







طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، علمی، تخیلی، سفرنامه، فضا، آدم فضایی، سفینه،  

تاریخ : سه شنبه 14 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت سوم داستان

(سفرنامۀ علمی تخیلی)

(قسمت چهارم)

آدم فضایی

سر میز رفتم وروی صندلی نشستم،بعد چند نفردیگر از پشت یک درآهنی آمدند داخل در حالی که چند ظرف که پر از غذاهای رنگا رنگ درآن دیده میشد به سرمیزما آمدند وهمه شروع کردند به خوردن آن غذاها ومنم که خیلی گرسنه بودم مثل آنها البته با دست شروع کردم به غذا خوردن اصلاً معلوم نبود که آن غذا ها چیست ...ورنگ بعضی از آنها سبز ،زرد،قرمز،بنفش و...رنگهای دیگر بود وشکل بدی هم داشت وخیلی هم بد مزه ولزج بود تا آنرا به دهانم بردم حالم بد شد وآنکسی که بغل دستم نشسته بود فهمید وزود یهنوشیدنی بهم داد که آبی رنگ بود...وآنرا سریع سر کشیدم وای چشمتان روز بد نبیند آنقدر حالم بد شد زود از جایم بلند شدم وبه یه گوشه از سالن رفتم وهمۀ محتویاتی که خورده بودم روی زمین برگرداندم وقتی که کمی بهتر شدم ...کمی با خجالت برگشتم ببینم آنها چه عکس العملی نشان میدهند؛ آنها با حیرت تمام به من زل زده بودند وکمی هم از این کار من حالشان گرفته شده بود وزود سرشان را برگرداندند ومشغول خوردن شدند...ولی من دیگه نتونستم سر میز بروم؛همون کسی که بغل دستم نشسته بود به سویم آمد ومرا با خود به جای دیگری برد.از راهروی باریک وتاریکی گذشتیم وبه یکجای عجیبتری وارد شدیم ...تازه فهمیدم آنجا سرویس بهداشتی است آنقدر شیک بود که فکرش راهم نمی کنید، بعد از اینکه آبی به سرو صورتم زدم وکمی آب هم نوشیدم که حالم کمی بهتر شده بود...بعد به همراه همون آدم فضائیه به یک اتاقی وارد شدیم ومرا در آنجا تنها گذاشت ورفت؛ من با تعجب به اطرافم نگاهی انداختم  در یک گوشه از اتاق یک میزو دوصندلی در کنارش دیده میشد ...ودر طرف دیگر اتاق یک چیزی مثل یخچال بود وآنطرفتر یک تختخواب که رویش یک تشک ارغوانی رنگ که به نظر داخل آن آب وجود داشت ودر طرف دیگریه چیزی مثل میز کار که پر بود از  وسائل عجیب ...منکه خیلی گرسنه بودم رفتم بطرف یخچال در آن پر بود از میوه های جور واجورورنگارنگ که بعضی از آنها را دیده بودم وخورده بودم وبقیه نا آشنا بودند ولی دوست داشتم آنها را هم امتحان کنم ودیگر بطری های نوشیدنی به رنگ های مختلف بود آنها را هم کمی امتحان کردم در کل همۀ آنها بد نبود ومیشد که تحملشون کرد...کمی حالم بهتر شد انگار آن نوشیدنی ها نیروزا بودند وشروع کردم به ورجه ورجه کردن ومدام بالاو پائین می پریدم ومی خندیدم وخلاصه از نفس افتاده بودم ودر آخر خودم را روی تختخواب پرت کردم چقدر باحال بود همونطور که گفته بودم تشکش آبی بود وکمی هم آبش ولرم ...انگار تو یک استخر آب ولرم شنا میکردم ومدام دست وپا میزدم ویک حرکت ملایم موج مانندرو زیر بدنم احساس میکردم بدو اینکه بدنم خیس شود...خلاصه آنقدر تقلا کردم که حسابی خسته شدم وکم،کم به خواب فرو رفتم.


قسمت پنجم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سفرنامه، علمی، تخیلی، آدم فضایی، فضا، سفینه،  

تاریخ : دوشنبه 13 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت دوم داستان

(سفر نامۀعلمی تخیلی)

(قسمت سوم)

آدم فضائی ها

سفینه با تکان های شدیدی فرود آمد...من که بسیار ترسیده بودم وقتی به آن آدم های فضائی نگاه کردم دیدم که آنها خیلی ریلکس به کارشان ادامه میدادند؛درهمان موقع بود که درهای سفینه که در زیرآن قرار داشت به آرامی باز شد...بعد همراه آنها به روی پله های متحرک ایستادیم وبه طرف باصطلاح زمین حرکت کرد ...وقتی پا بروی آن سیاره گذاشتم برام خیلی عجیب به نظر میرسید چون قبلاًشنیده بودم وقتی به سیارۀدیگر قدم میگذارید به علت نداشتن هوای کافی وهمچنین جاذبۀ زمین ما انسان های زمینی نمی توانیم در آنجا نفس بکشیم ویا اگه جاذبه ای در کار نباشد ممکن است در هوا معلق بمانیم و...ولی اصلاً اینطوری نبود من هم می توانستم به راحتی نفس بکشم وهم براحتی البته کمی سبکتر راه بروم ولی در هوا معلق نماندم این برام خیلی عجیب بود!!...روی هم رفته خیلی عالی بود.خب بگذریم بریم سر اصل مطلب؛همینطور که آدم فضائی ها مرا بطرف پایگاهایشان می بردند به اطرافم نگاهی کردم ...تا به آنموقع آنقدر به ابرها وستاره ها نزدیک نشده بودم ...بطوری که اگر دستم را دراز می کردم می توانستم آنها را بگیرم ...ولی این از ادب بدور بود وساکت و آرام به دنبال آنها را افتادم ...چند قدمی که رفتیم به محلی رسیدیم که در آنجا یه قسمت از زمین به صورت دایره شکلی برآمده بود مثل یه( سن  نمایشی)، رفتیم وروی آن ایستادیم و ناگهان آن سن بطرف داخل زمین رفت ...آنجا شکل عجیبی داشت مثل پنیری که سوراخ ،سوراخ بود وداخل هر کدام از آن سوراخ ها یک آدم فضائی بود که با چشمان متعجب به من نگاه می کردند ویه وسیله های آهنی که به چندین هزار سیم وصل میشد در دستشان دیدم که داشتند با آن یه کارهائی انجام میدادند؛بعد ها فهمیدم آن وسیله ها مربوط به اختراعاتشان بوده ...میشه گفت که آن آدم ها دانشمند بوده اند ودر حال اختراع ویا اکتشاف و تحقیق بودند...آنها در بارۀ ما وزمین و سیارات دیگر تحقیق وجستجو می کردند.وقتی آها را دیدم اصلاً نمی شد تشخیص داد که آنه مذکرند یا مونث و بچه اند یا آدم بزرگ همه شبیه هم وبه یک اندازه  بودند البته از نظر قدی وچهره ای مشخص نمی شد ...خلاصه نمی دونم وتا وقتی هم که آنجا بودم باز هم مشخص نشد. از راهروباریکی گذشتیم وبه یک جای وسیعی رسیدیم که هزاران ،هزار آدم فضائی در آنجا بود که همه دور یک میز طویل پنج ضلعی نشسته بودند و باورود ما همۀ سرها به جانب ما برگشت و در رأس این میز یکی از آنها لباس و تاج ویک نیزه که سر آن سه شاخه بود در دست داشت به چشمم خورد ...فکر میکنم او رئیسشان بود آن کسی که همراه من بود با لهجۀ عجیبی شروع به حرف زدن کرد ...و رئیسش رو به من کردواشاره ای کرد (یعنی بیا جلوتر)...منم رفتم جلو وسلامی کردم و اویه چیزهائی گفت، ولی من متوجۀ حرفش نشدم...بعد آن کسی که منو آورده بود اونجا دستمو گرفت وبرد سر میز و با دو دستش  روی شانه هایم فشار آورد و مرا  روی صندلی نشاند .

قسمت چهارم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، علمی، تخیلی، سفرنامه، فضا، آدم فضایی، سفینه،  

تاریخ : یکشنبه 12 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت اول داستان

(سفر نامۀ علمی تخیلی)

(قسمت دوم)

سفرنامه علمی تخیلی

گرمای نفس کسی را پشت سرم احساس کردم به آرامی برگشتم ودیدم که یه آدم فضائی روبرو شدم با صورتی بیضی شکل بزرگ با شاخکهائی فنری شکل روی سر ودوتا چشمهای سیاه بزرگ از حدقه در آمده ویک گردن دراز فنری شکل باریک ویه تن وبدنی اسکلتی سبز که دنده هایش بطورعجیبی بیرون زده بود جلوم ظاهر شد ...منو میگی داشتم از ترس غالب تهی میکردم وزبانم بند آمده بود وبلافاصله غش کردم وروی زمین ولو شدم .وقتی بهوش آمدم چشم هایم را آروم باز کردم وبا ترس به اطرافم نگاهی انداختم تا ببینم در چه وضعیتی هستم دیدم داخل سفینه هستم  انگار آنها منو آورده بودند داخل سفینه اشان ...آنجا خیلی عجیب و بزرگ بود ...بعد اطرافم را حسابی برنداز کردم وچند تا دیگه از همان آدمهای فضائی رو دیدم که با تعجب به من نگاه میکردند؛خیلی ترسیده بودم هرطور بود خودمو جمعو جور کردم بعد گفتم:س...س...س...سل...ام.!...آنها هم در جوابم (البته همه با هم یکصدا) گفتند:س..س...سل...ال.گفتم:اسمم ...جعفره. آنها گفتند: اسلل ...جغپله.گفتم:منو چرا آوردین اینجا؟!...بامن چیکار دارین؟!... آنها متوجۀ حرف هایم نشدند وبا سر وصدای بسیار که نمی فهمیدم چی دارند میگن ...فقط  بالا وپائین میپریدند وحسابی شلوغ کرده بودند انگارمیخواستند حرف هایم را تکرار کنند ولی چون خیلی طولانی بود نتوانستند آنرا تکرار کنند وبرای همین بود که آنقدر شلوغ بازی از خودشون در آورده بودند...مونده بودم چیکار باید بکنم ...که رئیسشون که از آنها بزرگتر(البته از نظر جسه ای )بود جلو آمد و چیزهائی به آنها گفت که من زبونشون رو نفهمیدم ،پیش خودم گفتم اینا منو کجا دارند میبرند...از اینا گذشته حالا جواب ننه مو چی بدم وقتی پام به زمین برسه حتماً منو میکشه...بعد به خودم گفتم اصلاًببین اینا میذارند زنده بمونی یا از دستشون میتونی قسر دربروی؟!...برای چند لحظه ای چشامو بستم وبه فکر فرو رفتم وگفتم: آنجا (خانۀ اونا)چه جور جائی هست؟!.آیا زنو مردشون باهم فرق میکنه؟!.آیا اونا بچه هم دارند؟!.آیا بچه هاشون مدرسه هم میرند؟!...یا پدرو مادرشون سر کارمیرند ویا پول در میآرند؟!...غذاشون چی هست ؟!...نبادا مثل آدمخور ها باشند؟! نکنه منو آوردند اینجا بخورند؟!...بهتر بهشون بگم که من گوشتی به تن ندارم ویا خیلی بد مزه وتلخم وممکنه تو گلوشون گیر کنم و...که یکهو با صدای ترسناک وبا تکان های شدیدی سفینه فرود آمد .  

قسمت سوم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سفرنامه، علمی، تخیلی، سفینه، فضا،  

تاریخ : شنبه 11 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سفر نامه علمی تخیلی)

(قسمت اول)

آنروز صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:جفری تن لش پاشو،لنگ دراز،مفت خور...د پاشو دیگه لنگ ظهر شد الآن به مدرسه ات دیر می رسی (راستی یادم رفت بگم فکر نکنید مادرم همیشه منو اینجوری بیدار میکنه نه اصلاً اینطور نیست ،فقط موقع هائی که روز قبلش  برای خونه نون نخریده باشم ...)ولی اگه کارم رو درست انجام بدم فردای آنروزاینجور رفتارمی کنه...مادر،جعفر جون پاشو عزیزم ،پاشو پسر قند عسلم،پاشو یکی یکدونۀ مامان...قربونت برم الآن مدرسه ات دیرمیشه ها.آنروز اصلاً حوصلۀ هیچیو نداشتم...دست به پیشانیم زدم وپیش خودم گفتم:شاید تب دارم،شاید دلم درد میکنه و ...ولی هیچ مرگم نبود بقول معروف (سرومر گنده) بودم. بالاخره هر طوری که بود از رختخوابم کنده شدم ورفتم صورتموشستم وبا بی حوصلگی تمام صبحانه را خوردم واز خانواده ام خداحافظی کردم وبه سوی مدرسه رفتم. همینطور که تو راه مدرسه می رفتم یه سنگی جلوی پام دیدم وشروع کردم با آن بازی کردن وآنرا به طرفی پرتاب کردم وسنگ افتاد توی جوی آب ...کمی جلوتر که رفتم یه گل کاج سر راهم دیدم وحالا نوبت آن شد آنراهم با شوت محکمی پرتابش کردم که آن هم رفت زیر چرخ یک ماشین که داشت از خیابان رد می شد وگل کاج زیر چرخ های ماشین له شد.کمی جلوتر که رفتم دیدم یک قوطی آب میوۀ خالی جلوی پام سبزشد ...آهان این خوبه هم صدا داره هم خوب قل می خوره ...شروع کردم با آن بازی کردن ومدام قلش می دادم تا اینکه آن هم به یک  درخت  برخورد  کرد وایستاد  ...رفتم جلوتر یکهو احساس کردم یه صدائی شنیدم  دورو برم رو نگاه کردم...بعد بالای سرم را نگاهی انداختم دیدم بالای شاخه های درخت یک چیز عجیبی آنجا گیر کرده بود... خوب که دقت کردم دیدم یک چیزی مثل بشقاب پرنده یا بهتر بگم همون سفینۀ فضائی ولی با ابعاد کوچکتر بود؛ خیلی تعجب کردم چون توی فیلمها دیده بودم که سفینه ها خیلی بزرگتر از این هستند حداقل اندازۀ یک هواپیمای غول پیکرولی این خیلی کوچیک بود اندازۀ یک میز تحریر...پیش خودم گفتم: بهتر درختو یه تکون بدم شاید بیافتد پائین ...ولی بی فایده بود محکم سر جاش وایساده بود ،بهتر از درخت برم بالا ،ولی آنقدر درخت لیز بود که نتونستم ازش بالا برم،آهان ... تازه فهمیدم باید چیکار کنم ...بعد قوطی آب میوه رو بطرفش پرتاب کردم ...بعد از مدتی کلنجار رفتن با آن سریع پشت همان درخت قایم شدم ومنتظر عکس العمل از طرف آن سفینه شدم...فقط یه تکون کوچکی خورد بعد دیگرهیچ ...همینطور که تو فکر بودم که حالا باید چکاری انجام بدم ؛یکهو گرمای نفس کسی را پشت گردنم حس کردم...با ترس وبه آرامی برگشتم ببینم او کیست؟!...

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید...

قسمت دوم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، آدم فضایی، بشقاب پرنده، سفینه، فضا،  

تاریخ : جمعه 10 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic