(خاطرات مادر بزرگ)

(این قسمت استخرآب گرم)

یکروز از مادر بزرگ خواستم که از بچه گیهاش برامون تعریف کنه بهش گفتم:شما تابستونها به مسافرت می رفتین؟...او گفت: والا ما قدیما که مثل شما فقط تابستونها تعطیل نبودیم که ما همیشۀ خدا تعطیل بودیم وفقط جمعه ها به مکتب می رفتیم تا به قول بزرگترها سواد پیدا کنیم اونم فقط قرآن به ما یاد می دادند وبس... ودیگر روزهای هفته تو خونه یا مشغول بازی بودیم ویا تو کار خونه به مادرم کمک می کردم البته به غیر از آشپزی موضوعشو قبلاً برات گفتم...فقط یادمه یه روز پدرم هوس کرد مارو به یه طرفی ببره وچون خودش اهل شهر اردبیل بود مارو برای یک هفته به آنجا برد البته شهر اردبیل قبلاً یه روستای کوچکی بیش نبود ولی الآن نمیدونم چجوری شده...خلاصه که همه از سراسر شهرهای دیگر فقط برای آبهای چشمه های مدنی که در آنجا بود وخیلی هم گرم بود می آمدند ودر آن شنا می کردند وآنها اعتقاد داشتند که آن آبها شفا بخش است ...چون از چشمه و از طبیعت واز زیر زمین می جوشد وبیرون می آید...واین چشمه ها را بصورت استخر های جداگانه  درست کردند ومردم برای استفاده ازاین آبها باید پول بدهند وبرای اینکار ساعات استفاده از آنرا زنونه ومردونه کرده بودند بصورت (صبح وعصر)...یکروز که نوبت زنونه بود مادرم منو خواهرهامو به آنجا برای شنا برد ولی من همیشه سر این موضوع که وارد آن آب نشوم جرو بحث داشتیم چون آب آنجا هم بوی (گوگرد) می داد وهم خیلی جوش بود از این چیزهائی که شما بهش می گید ...سونا سینا چی میگید بهش ...صد برابر بدتر بود مثل آب جوش سماور بود؛ خلاصه مادرم همانطور که خودش در آب بود مارو هم یهوئی میکشید تو آب وبه قول خودش :اگه یواش ،یواش وارد آب بشیم معلوم که می سوزیم ولی اگه یهو بپری توش تنت سر میشه  وعادت میکنی ...یهو دیدم یه خانومه چند تا تخم مرغ خام که تو یه ماهیتابه بود با خودش آورده اونجا وداخلش آب ریخت وچند دقیقه بعد تخم مرغ ها آب پز شد منکه این صحنه رو دیدم بیشتر ترسیدم وبه مادرم گفتم:ببین مامان آب چقدر جوشه که تخم مرغ ها پخته شد چه برسه به بدنه ما... او گفت:نترس ما که قند یا تخم مرغ نیستیم که آبپز بشیم تنمون از گوشت ،حالا حالاها نمی پزیم...بعد دیدم حرفم بی فایده هست ...زود خودمو به غش زدم تا شاید دل مادرم بسوزد ...مادرم گفت:ببین چه خوب ساکت شدی وعادت کردی...منم گفتم:یعنی چی؟!...من دارم آب پز میشم الآن هم مردم...مرده که صدا نداره!!...مادر گفت: خب تموم شدو رفت آدم با این چیزا نمی میره(باد مجون بد که آفت نداره)خودتو لوس نکن حالا زود برو دوش بگیرو برو بیرون... منمخوشحال شدم ورفتم تا دوش بگیرم (چشمتون روز بد نبینه) دوش فقط یه شیر داشت وقتی اونو باز کردم یهو دیدم آب سرد مثل آب تگری یخچال روی سرم هوار آمد خیلی شوکه شدم ...گفتم:بابا اینجا دیگه کجاست؟!...اون از آب جوش استخرش اینم از آب سرد دوشش ؛بالاخره خودمو شستم اومد بیرون به قول قدیمیها البته خودم هم قدیمی یمها (تمیز اومدیمو کثیف رفتیم بیرون)...خلاصه که آنروز به خیر گذشت ولی یه جای دیگه هم بود که آب چشمه اش خیلی سرد بود ولی پدرم گفت :اینو میزاریم برای یه روز دیگه ...خلاصه که باید اون آب سرد رو هم تجربه می کردیم ...خدا بدادمون برسه موندم یه روز دیگه چجوری باید اونو تحمل میکردم...بالاخره این مسافرت هم برامون یه تجربه شد تا ما باشیم که دیگه به بابا اصرار نکنیم که مارو به مسافرت ببره.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه،  خاطرات مادر بزرگ، 
برچسب ها: داستان، مادر بزرگ، طنز، خاطره، استخر، آب گرم، سر باز،  

تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بازم خاطرات مادر بزرگ)

مادر بزرگ همیشه از گذشته هاش برامون تعریف می کرد که خواهر برادرهاش چه بلاهائی سر هم می آوردند چه خاطرات خوب وچه بد ولی خیلی با حال برامون میگفت که به این صورت هست:یکروز منو دو خواهر هام تو حیاط زیلو انداخته بودیم وداشتیم با هم خاله بازی می کردیم که یکهو دو داداشام از درحیاط وارد خونه شدند وهمانطور که توپ فوتبال شون تو دستشون بود وسرتا پا خاکی شده بودند سریع در حیاط رو بستند انگار از چیزی یا کسی فرار کرده بودند آنقدر ترسیده بودند که نگو ونپرس وبعد از اینکه خیالشان راحت شده بود که کسی آنها را تعقیب نکرده وبه سراغشان نیامده با خیال آسوده به یکدیگر نگاه کردند وبعد زدند زیر خنده،معلوم نبود(چه آتیشی سوزونده بودند) بعد من که از همشون بزرگتر بودم پرسیدم:چه خبر باز دوباره (چه دسته گلی به آب دادید)؟!...آنها زیر چشمی به همدیگر نگاهی انداختند و گفتند:هیچی بابا ما به تیم حمید اینا چند تا گل جانانه زدیم و اوناهم دنبال ما کردند فقط همین... من که هنوز با حرف اونا قانع نشده بودم رفتم که موضوع رو به مامان بگم که در همین موقع صدای در که انگار با لگد محکم زده میشد به گوش رسید؛دو داداشام از ترسشان تو زیرزمین قایم شدند ودر را هم پشت سرخود از داخل قفل کرده بودند،بعد مادرم رفت دم در تا ببیند چه خبر هست دید آقا تقی همسایۀ 5 خونه آنطرفتریمون همانطور که عصبانی بود با پرخاشگری بسیار در حالی که دست پسرش را در دست داشت وپسرک در حالی که یک دستش را روی یکی از چشماش گذاشته بود ودست در دست پدرش جلوی در نمایان شدند آقا تقی گفت:این دو پسر وروجکتون کجا تشریف دارند؟!... اونا با توپشون زدند شیشۀ پنجرۀ مارو شکوندند و همون موقع پسرم زیر پنجره نشسته بوده وداشت مشق مینوشته که خرده های شیشه پریده تو چشمش وکورش کرده باید جواب کارشونو بدهند وگرنه میرم با مأ مور برمیگردم تا اونا رو جلبشون (زندانی)کند. مادرم هم که خیلی ترسیده بود گفت:از کجا معلوم تقصیر پسرای منه؟!... آقا تقی گفت:بچه ها همه شاهدند بعد هم که فرار کردند...اگه تقصیر اونا نبوده پس چرا فرار کردند؟!...مادرم گفت: باشه پیداشون میکنمو (حقشونو میزارم کف دستشون) شما هم بهتر زودتر بچه رو ببرید بیمارستان تا بدتر نشده.اونروز هر طوری بود به خیر گذشت ...خدا را شکر پسرک هم طوریش نشده بود فقط یه خراش کوچک زیر ابروش برداشته بود که اونهم 3 تا بخیه خورده بود وهیچ آسیب جدی به چشماش وارد نشده بود ومادر وپدرم هم خسارت وارده رو به او پرداخت کردند وهمهچی ختم به خیر شد وتا مدتها دو برادرم دیگرنه در خونه و نه در کوچه بازی نکردند وخیلی آروم شده بودند وهمش سرشون تو کتاب درس و کتاب داستان بود و میشه گفت که یه جورائی خودشونو تو خونه حبس کرده بودند. 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  خاطرات مادر بزرگ، 
برچسب ها: داستان، طنز، مادربزرگ، خاطرات، پسر بچه، توپ بازی، شیشه،  

تاریخ : یکشنبه 5 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات مادر بزرگ)

یکروز یادم می آید که به مادرم گفتم:مامان بهم غذا پختن یاد می دهی؟ او در جوابم گفت: همین هم مونده که یه حرف هم بهخاطر غذا خراب کردن تو از بابات بشنوم...نه خیر اصلاً حوصله اش را هم ندارم...هر وقت رفتی خونۀ شوهرت یاد می گیری. خلاصه هیچوقت مادرم نمی گذاشت که من حتی برای کمک کردن هم پا تو آشپزخانه بگذارم...ومی گفت:بهتر بری بیرون تا یه خرابکاری نکردی(کار نکرده عزیزی) ...منم دیگه ادامه نمی دادم .یکروز از مادر بزرگم پرسیدم چرا مادرم اینکار رو می کند و اوهم گفت: ناراحت نباش همۀ مادرها همین کار رو میکنند بالاخره یاد می گیری...آخه میدونی چیه همۀ دخترا دوست دارند تا وقتی خونۀ مادراشون هستند غذا پختن یاد بگیرند و وقتی هم که بهشون اجازه میدهند هول میشندو بدتر کارا رو خراب میکنند... مثل خود من،وقتی بچه تر که بودم خواستم به مامانم کمک کنم رفتم تو آشپز خونه کمی آبدوغ درست کردم (آخه اونروز مامانم مریض بود وتو رختخواب خوابیده بود) وقتی داشتم کاسۀ ابدوغ رو میاوردم تو اتاق یهو نمی دونم چی شد که کاسه از دستم افتاد رو زمین راهرو زود آن را با دستم جمع اش کردم وبرگردوندم تو کاسه خدا را شکر کسی متوجه نشد وهمه خوردند و از دست پختم تعریف کردند وبابام هم گفت: دخترم بزرگ شده بهتر از این به بعد اون آبدوغ رو درست کنه ولی هنوز زود دست به اجاق بزنی و...ومنم بروی خودم نیاوردم که چه اتفاقی افتاده...برای همین هست که خودم هم از دخترام نمی خوام که بهم کمک کنند و اوناهم یادگرفتند وبا دختراشون همین رفتار رو میکنند ...برای همین ماجرای خودمو براشون تعریف کردم حتماً اونا هم چشمشون ترسیده وفکر میکنند نبادا دختراشون همین بلا رو سر اونا بیارند...پس به نظر مادرها دختر باید تو خونۀ شوهرش چیز یاد بگیره وبس.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  خاطرات مادر بزرگ، 
برچسب ها: داستان، طنز، خاطرات، مادربزرگ، آبدوغ، آشپزی، دختر،  

تاریخ : جمعه 3 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات